۱۳۹۰-۰۷-۱۰
* نمیدونید صبحها چقدر حسودیم میشه به اینایی که هیچ عجله ای برای سر کار رفتن یا موندن در ساعت مشخصی ندارن. مثلا؟ همین راننده تاکسی ای که صبح میخواست ما رو برسونه، یه دفعه مسیرش رو عوض کرد و از اونجائیکه میدونستم اون مسیری که انتخاب کرده پر ترافیکه یهو دلهره ام گرفت که حتما نیم ساعت دیر تر میرسم. اما راننده تاکسی با خیال راحت برای خودش پیچید و رفت تو اون خیابونه. حتی یه جا نگهداشت و ما مسافرا فکر کردیم رفته از صندوق عقب چیزی رو برداره که دیدیم اوه یه ربع شد و راننده محترم با یه بربری داغ برای خودش برگشت و بهمونم تعارف کرد البته، پشت فرمون که نشسته بود هی بربری تازه رو میخورد و تعریف میکرد که نون تازه رو باس خالی خورد که مزه بهشتیش رو حس کنی ولی من هی ساعتم رو نگاه میکردم که حساب کنم چند میرسم سرکار؟
* به این مغازه دارها هم حسودیم میشه. روزهایی که مرخصی ساعتی میگیرم و مثلا ۱۰ راه می افتم که برم سر کار، تازه میبینم آقای مغازه داری رو که در مغازه رو باز کرده و داره جلوی مغازه اش رو با آب و جارو میشوره و لابد از بوی خاک آب خورده مست شده. گاهی اوقاتم میبینی بقیه دوستانش رو جمع کرده و دور همی نشستن دارن یه صبحانه مفصل میخورن. آدم واقعا حسودیش میشه.
* گاهی اوقات فکر میکنم ما اصلا از زندگی چیزی نفهمیدیم. از بچگی تا پایان دانشگاه که باید صبح زود میرفتیم و بعد از ظهرها هم تکالیف مدرسه و دانشگاه و درس. بعدشم که رفتیم سرکار، بازم صبح رفتن ها و خستگی برگشتن از سرکار. کی وقت کردیم زندگی کنیم؟
* مثلا دلم میخواد ساعت کاری صبح هرموقع دلت خواست می بود. صبحها پا میشدی با خیال راحت چایی دم میکردی، وقت داشتی میرفتی نونوایی نون تازه میگرفتی. مواد صبحانه هم هر روز به دلخواه و وقت کافی هم برای صرف صبحانه داشتی و حالا بعدش میرفتی سر کار. چی میشد اگه میشد :)
برچسب: آرامش، زندگی، غذا، کار
تحت دسته روزمره | نظر (۴۱)
۱۳۹۰-۰۷-۵
* دیشب تا دیروقت بیمارستان بودیم. خاله ام چربی داره، هرزچندگاهی اگه پرهیز نکنه حالش بد میشه و باید حتما به بیمارستان برده بشه. دیشب یکی از این شبها بود که بردیمشون بخش اورژانس یکی از بیمارستانهای غرب تهران.
* اون موقع هم که مادربزرگم رو شب بردیم بیمارستان، نوشته بودم که شبها مخصوصا دیروقت ممکنه خیابانها خبری نباشه اما به محض اینکه وارد بیمارستان میشی انگار روز روشنه همون قدر شلوغه و سرعت اتفاقات زیاد. مخصوصا تو بخش اورژانس. یکی میبینی تصادف کرده، یکی دستش شکسته، یکی از تخت پائین افتاده، یکی دعواشون شده، یکی دست بچه اش سوخته و… همه اینها به قدری تند تند جلوی چشم شما رفت و آمد دارن که بعد از مدتی در برابر درد منفعل میشی!
* به محض ورود ما یه تصادف موتوری آورده بودن که زن و شوهر شدیدا زخمی شده بودن. برای همین تخت خاله من رو بدون پذیرش ول کردن وسط سالن که برن تصادفی رو پذیرش کنن. حق هم داشتن، صحنه خیلی فجیعی بود… ما همینجوری وسط سالن نشسته بودیم که یه تخت دیگه رو هل دادن وسط سالن و رفتن. کسی که روی تخت خوابیده بود تقریبا از همه جای بدنش با زنجیر بسته شده بود، اعم از دست و پاش و حتی شکمش. یه سرباز هم بالای سرش وایستاده بود. روم به دیوار هی هم بالا می آورد و رنگش بشدت پریده بود:(
* تا شوهر خاله ام بره کارهای پذیرش خاله ام رو انجام بده یه ربعی طول کشید، این وسط پرستارها به همه بیمارها منجمله خاله من میرسیدن الا به اون بدبختی که با زنجیر بسته شده بود. دیگه داشت حالم بهم میخورد. کسی که به تخت بسته شده بود، هرزچندگاهی به اطرافش نگاه میکرد، راستش یه کم ترسیده هم بودم. رفتم به پذیرش گفتم چرا کسی توجهی به این بدبخت نمیکنه، خانمه جوابم رو نداد.
* دکتر که اومد بالای سر خاله ام دیگه تحمل نکردم، داد زدم که این بابا هی داره بالا میاره دکتر، چرا کسی محلش نمیذاره؟ دکتر با خونسردی کامل و بدون اینکه سرش رو هم بالا میاره برگشت گفت: خانم داد و بیداد نکنید، مورد خودکشیه! اولین بار هم نیست. گفتم خودکشی باشه، چرا دست و پاشو بستین؟ چرا بهش رسیدگی نمیشه؟
* دکتره اینبار با لحن دلسوزانه ای گفت: دختر جون، چون دیگه این مدل خودکشی ها برامون عادی شده. اینجا بیمارستانی نزدیک یکی از زندانهای تهران هست. اون سرباز رو میبینی؟ ماموره، میگه این آقایی که می بینید یه نفر رو زمان دزدی کشته، حالا چند سال باید زندان بمونه و بعدشم اعدام میشه. خودکشی کرده که بیاد بیرون ۴ تا آدم ببینه. اینجا دیگه عادی شده، اینایی که زندانهای طولانی مدت دارن، هرزچندگاهی به یه بهانه ای و روشی دست به خودکشی میزنن که فقط چند ساعت بیارنشون بیرون و توی شهر و بیمارستان باشن. نگران نباشید الان داره بهش خوش میگذره که بیرونه! شمام صداتون رو بیارید پائین!
* دکتره به نوعی داشت راست میگفت که عمدیه ولی من خیلی دلم برای آقاهه سوخت. با خودم فکر میکردم چه کاریه؟ یه اشتباهی تو زندگیش کرده و حالا باید یک عمر جواب پس بده. بعضی اشتباهات تو زندگی خیلی وحشتناک هستن و تاوان سنگینی دارن طوریکه یه آدم سالم با قد ۱۸۰ و حدود ۹۰ کیلو وزن رو مجبور میکنن فقط برای چند ساعت آزادی دست به خودکشی بزنن و …
برچسب: خاطره، رفتار، وجدان
تحت دسته روزمره | نظر (۱۶)
۱۳۹۰-۰۷-۵
* چند وقت پیش فیلم طلا و مس رو دیدم. راستش خیلی خوشحال شدم که چنین فیلمی برای سینما ساخته شده. دیگه کم کم داشتم از این صنعت قطع امید میکردم که بشه یه فیلم عمیق هم توش دید. راستش من اگه کاره ای در صدا وسیما بودم سعی میکردم در مناسبتهای مختلف بجای پخش برنامه های تصنعی و سریالهای مناسبتی بدساخت، فقط این فیلم رو پخش کنم.
فیلم هیچ جلوه بصری یا جلوه های ویژه خاصی نداشت، حتی مطمئنم خرج زیادی هم برای سازندگانش نداشت اما تاثیرش به مراتب بیشتر از سریالهای حجیم و گرانی بود که اخیرا ساخته میشن، چون یه فیلمنامه قوی پشتش بود.
* چرا این فیلم از نظر من خوب بود؟ بیشتر بدلیل تصویری که از رابطه با خدا ارائه میداد. قبلا تو این پست دین به مثابه فست فود نوشته بودم که رابطه انسان با خدا رابطه ای نیست که توش لزوما نفع مادی ای در کار باشه. منظور من از نفع مادی چیز گسترده ایه. فرض کنید هر نوع گشایشی در زندگی. تو این فیلم این موضوع به خوبی نشون داده شده بود. در تمامی سکانسهای سریال و حتی سکانس پایانی فیلم هم همین مفهوم رو داشت.
* فیلم در اصل زندگی طلبه ای بود که خودش و خانواده اش بسیار مومن بودند ولی به همون میزان هم امتحانات اللهی (بخوانید عذابهای دنیوی) سر راهشون قرار می گرفت. اعم از بیماری ام اس همسرش که روز به روز بدتر میشد، بی پولی، لجاجت بچه اش که دلش نمیخواست باباش با لباس آخوندی ببردش مدرسه و … جالب اینجا بود که این مصائب پشت هم اتفاق می افتادن ولی فیلم نشون میداد که واکنش یک مومن واقعی در قبال این مصیبتها چطور باید باشه و برعکس واکنش دنیا نسبت به یک مومن لزوما اینطور نیست که زندگی بهتری از نظر مصائب و مشکلات دنیوی براش رقم بزنه.

* من عاشق ۲ سکانس فیلم بودم. یکیش سکانس پایانی که به نوعی بازم خوب تموم نشد، نشون داد که سید چشمش هم داره ضعیفتر میشه و وقتی همسرش ازش خواست براش قرآن بخونه از حفظ براش خوند که ان مع العسر یسری(بعد هرسختی گشایشی هست)
* و یکیش هم سکانس عالی پشت در کلاس حاج آقای رحیمی نشستن بود که روبروش کفشهای طلاب پخش شده بود. اونجائیکه استاد میگه:
یه عمری همه دنبال کلید بهشت می گردن
دنبال گنج دنبال کیمیا. دنبال راز و رمز سعادت…
ولی جایی دنبالش می گردن که نیست، معلومه که نیست!
آنچه تو گنجش توهم می کنی از توهم گنج را گم می کنی.
کل قضیه خلاصه اش یک کلمه است: تو بگو کلید. بگو رمز. این قدر که می پیچونی پیچیده نیست، خداوند متعال رمزش رو تو یه کلمه به موسی علیه السلام فرمود. فرمود: محبت واسه خاطر من، عداوت هم واسه خاطر من.
این که فرمودن ولایت رمز قبولیه همه ی اعماله یعنی همین، دوست داشتن واسه ی خدا.
یعنی هر کی رو خدا دوست داره، تو هم دوست داشته باشی. یعنی ترازوی دلت بشه خدا. محبت واسه ی خدا، نه واسه ی چشم و ابرو و خط و خال، حتی نه واسه ی دل خودت، فقط واسه ی خدا.
اگه معیار و میزان محبت خدا باشه، اگه قدرم نبینی باز عمل می کنی. اگه ناسپاسی هم ببینی، باز عمل می کنی
اونهایی که تو رفاقت وسط کار کم می یارن واسه اینه که به خاطر خدا نکردن، اگر نه تو این وادی هر چی بیشتر مبتلا شی مقرب تر می شی
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود
اون کیمیایی که همه دنبالش می گردن محبته! باقیش بی راهه است سنگ لاخه!
حالا فهمیدی قربونت برم که چرا می گن بشوی اوراق اگر همدرس مایی؟
هان؟ که علم عشق در دفتر نباشد!
* اینجا میتونین ویدئوی این سکانس عالی رو ببینید.
برچسب: اسلام، تلویزیون، دین، صدا و سیما، فیلم، مذهب
تحت دسته اجتماعي | نظر (۱۵)
۱۳۹۰-۰۶-۲۹
* یه نکته جالب در مورد مسئله حجاب اینه که چه کسی که روش سختگیری داره و چه کسی که علیه اش سختگیری داره، هردو به نوعی دارن اونو از کارکرد شخصی خارج میکنن. بعبارتی وقتی شما برای حجاب قانون میذاری که نباید برقع باشه، داری از حالت یک پوشش شخصی خارجش میکنی. اگرنه شخصی باشه که یکی دوست داره برقع بزنه یا یکی اصلا برقع با پوشش توری روی چشمش و شما که نباید برای پوشش شخصی قانون بذاری که فلان کن.
* یکی از ایراداتی که معمولا غربی ها روی قضیه سختگیری حجاب در ایران میگیرن همینه که خوب فرد باید در انتخاب پوشش آزاد باشه و حجاب یه مسئله شخصی هستش، حال آنکه به طور مثال در فرانسه قانون تصویب میشه که طرف با برقع نمیتونه بره مدرسه یا اسپانیا قانون گذاشته در جزیره ای که فقط ۲-۳ تا زن مسلمان وجود داره، کسی حق استفاده از این پوشش رو نداشته باشه، خب این یه تناقض آشکار هست. دفاع از پوشش شخصی که نباید فقط روی شل-حجابی یا بی حجابی باشه. دلایلی مثل اینکه چهره طرف مشخص نیست و مسئله امنیت ملیه، جدای از نژادپرستانه بودن، همش بهانه است وگرنه یه کلاه همراه ماسک هوا هم در پوشاندن چهره همون نقش رو داره!
* پانوشت: این به معنی تائید سختگیری روی قضیه حجاب نیست. بلکه منظور تاکید بر کارکرد اجتماعی اون هست.
برچسب: بحث، حجاب، لباس، پوشش
تحت دسته اجتماعي | نظر (۳۰)
۱۳۹۰-۰۶-۲۹
* دیروز رفته بودم مانتو بخرم. یعنی دنبال یه مانتوی تابستونی مناسب بودم. مناسب یعنی اینکه طبق عرف معمولی پوشش مانتویی مدل تیپ ادارات. معمولا خیلی کم مانتوی تابستونی پیدا میشه که این ویژگیا رو داشته باشه. حالا از سختی پیدا کردنش که بگذریم، یه مانتو پیدا کردم که خوب بود. یعنی نسبتا نازک بود، رنگ مناسبی داشت و بلندیش هم تا کمی پائینتر از زانو بود. کمربند مانتو و روی جیبها و یقه اش یه رنگ دیگه بود. وقتی مانتو رو پوشیدم و مقنعه رو انداختم روش، دیدم که یقه و جیبش که مشخص نیست، برای همین این کمربندش خیلی ناهمگون به نظر میاد!
* به فروشنده گفتم رنگ دیگه ای برای کمربندش نیست؟ وقتی دلیلم رو گفتم اومد گفت حالا مقنعه ات هم بپوشونه بازم میتونی رنگ کمربند رو ست کنی. بعد اومد بند رو از زیر ۲ آستین مانتو در آورد به دگمه ای روش وصل کرد، اینطوری مانتو آستین کوتاه میشد، یه بند دیگه هم در طرفین مانتو بود که به دگمه ای روی مانتو در بغل وصل میشد و اینطوری میشد که مانتو از طرفین هم کوتاه میشد. بعد اشاره کرد به اینکه این بندها با کمربند ست هستن! با تعجب گفتم: اگه مانتوی آستین کوتاه و یا کوتاه میخواستم که اینهمه مدل بود، نمی اومدم سراغ این یکی! خانمه گفت: دیگه الان کدوم دختری اون مدل مانتو رو میپوشه که تو میخوای؟ چادری هم که میاد همینا رو میبره. گفتم خوب اون زیر چادر میپوشه، من که نمیتونم… خلاصه آخرش به نتیجه نرسیدیم و این شد که من مانتو رو جدا خریدم یه کمربند هم به قیمت ۶ تومن برای مانتو جدا!
* این قضیه خرید باعث شد که درباره سختی خرید یه لباس خوب هم بنویسم. اینهمه تو خیابون گیر داده میشه به یه خانم که مانتوت کوتاهه یا آستینش کوتاهه ولی اصلا مانتوی مناسب نیست که طرف بخواد بپوشه. آدم باید خیلی حوصله داشته باشه تو این گرما مغازه های مانتو فروشی رو بالا پائین کنه تا یه مدل مناسب رو پیدا کنه، اونوقت شما میای تو این چرخه به بیربطترین فرد ممکن یعنی مصرف کننده گیر میدید. همین الان یه سر پاشید برید هفت تیر ولیعصر، گاندی، جمهوری یا طرفای آزادی، بازار، اصلا هرجایی که میشه لباس خرید یه سر مانتوها رو ببینید که من راست میگم یا نه؟ و اصلا چند درصد مانتوها هستن که هم مدل مناسبی دارن که یه دختر جوان بپسنده و هم سایز مناسبی دارن و برای تابستون خوبن و اینکه در دسترسترین و ارزونترین مانتوها اصلا چه مدلین؟
* ممکنه بگید، بازار مصرف کننده رو نگاه میکنه، ولی برعکسشم هست، مصرف کننده هم بازار رو نگاه می کنه. وقتی یه چیزی زیاد دیده میشه و همه خریدن میپوشن، اونم براش همین مد میشه. این به این معنی نیست که برید مانتو فروشی ها رو پلمپ کنید و صورت مسئله پاک بشه، منظورم اینه که اگه میخواد فرهنگ سازی ای هم صورت بگیره، باید لوازم فرهنگیش هم موجود باشه که الان نیست. شما وقتی چرخه تولید و مد سازیت رو اصلاح نکردی، و لباس مناسب رو در معرض دید مصرف کننده قرار ندادی، اونم حاضر میشه ۶۰-۷۰ هزارتومن بده برای یه مانتویی که با عرفت سازگار نیست. ما هنوز نتونستیم برای همون محجبه ها هم لباس مناسب و در دسترس با قیمت خوب تو بازار بذاریم، دیگه کسی که به حجاب اعتقادی نداره و صرفا میخواد عرف رو رعایت کنه که فبها!
برچسب: انتقاد، بحثهای منصفانه، جامعه، حجاب، فرهنگ، لباس، پوشش
تحت دسته اجتماعي | نظر (۱۴)