لینکدونی
An error occured! There is a possibility that your feed may be badly formatted.
Error Message:

سپردن وظایف زنی به زنی دیگر

* عید امسال فرصتی پیش اومد که یکسری از دوستان قدیمی رو ببینم. از اونجایی که هفته دوم عید بود یکی از دوستان سر کار بود و دیرتر به ما ملحق شد. قبل از الحاق این دوست عزیز، یکی از بچه ها گفت که شایسته تازه دوماهه بچه اش دنیا اومده. خوب طبعا برای خیلیها سوال پیش آمد که چطور ممکنه یه مادر بچه دو ماهه اش رو ول کنه و بره سر کار و خوب اصلا حالا چه عجله ای بود اونهم توی عید. این شد که همه منتظر بودن شایسته بیاد تا ازش بپرسن.

* شایسته حدود ساعت ۵ اومد پیش ما و من چون باهاش صمیمی تر بودم بالاخره یه خلوتی پیدا کردم که ازش بپرسم. البته صمیمیت ما بر میگشت به بحثهای مفصلی که با همدیگه در مورد زنان و فمنیسم و این مسایل داشتیم. شایسته کسی بود که به شدت طرفدار کار کردن و استقلال مالی زنان به هر قیمتی بود. ازش پرسیدم که چطور دلش اومده بچه دو ماهه رو تنها بذاره و بره سر کار. جواب داد که برای بچه یک پرستار زن گرفتم. گفتم چرا پرستار “زن”؟ گفت چون زنها بچه داری بلدند و برای اینکار مناسبتر هستند و بعد برای اینکه حرفهای سابقش رو در مورد وظیفه بودن بچه داری و بهتر بچه دار بودن زنان نقض نکنه فورا گفت که البته اگه پرستار مرد هم بود من بهش اعتماد نداشتم که بچه رو بدم دستش و بچه داری به نظرم با طبیعت زنان سازگارتر هست و مسیله دیگه اینکه پرستار زن محتاج کار بود!

* عجیبترین دستاورد فمنیسم برای عصر امروز این بوده که برای اینکه زنانی برن سر کار، زنانی دیگه باشن که وظیفه اونها رو انجام بدن. یعنی عملا این وظیفه صرفا از زنی به زنی دیگه سپرده شده که صد در صد از نظر عاطفی و فیزیکی نمیتونه برای اون بچه مادر باشه و جدای از اینها بالاخره او هم “زن” هست و اگر خودش فرزندانی داشته باشه طبعا به دلیل فقر مالی نمیتونه براشون پرستار بگیره وقتی خودش بیرون از خونش داره پرستاری بچه ای دیگه رو میکنه! یعنی دقیقا یه چرخه باطل. زنان فقیرتر باید نصفه نیمه و پولکی وظایف زنان پولدارتر رو انجام بدن که اونها بتونن بیرون کار کنن! شایسته راست میگه کمتر کسی اعتماد میکنه حتی بچه پسر رو با یک پرستار مرد ساعتها تنها بذاره و اصلا مگه چقدر پرستار بچه مرد داریم؟ حتی در فیلمها و کتابهای غربی هم یک نمونه اش رو ندیدیم. سوالی که پیش میاد اینه که پس این وسط چه چیزی تغییر کرده؟

* عجیبتر از همه اینها اینکه وقتی پای قوانین حمایت از مادر و افزایش مرخصیش میاد همین فمنیستها داد میزنن و مخالفت که واویلا با این قوانین کارفرماها کمتر زنان رو جذب میکنند! آیا خود زنان در حیطه شخصی شون همین رفتار رو برای پرستار بچهروا میدونن؟ یا اینکه اونها به دلیل احتیاج مالی از حقوقشون محروم میشن؟!

واقعی شدن هویتها در نتیجه خلوت شدن شبکه ها

* امروز بعد مدتها سری به بخش کامنتهای وردپرس زدم و خدا رو شکر کردم که وردپرس این لیبل جفنگ رو آفریده، شما تصور کنید من ماه تا ماه به این وبلاگ سر نمیزنم اونوقت یه سری هستن که نوشته های منو تو توییتر و فیسبوک و گوگل پلاس نگاه میکنن و بعد میان تو کامنتهای اینجا ضمن اشاره به اون مطلب نقدش میکنن و بعضا فحش میدن و یادم میندازن چه آدم اخ و بدیم:دی تصور کنید حتی توییتای الکی روزمره من! جالبه طرف تو خود توییتر روش نمیشه جواب بده احتمالا بخاطر هویتش. بعد مباد ناشناس تو کامنتهای اینجا فحش میده! خلاصه یه عده از خود من بیشتر به اینجا سر میزنن.

* این متروک بودگی فقط شامل حال وبلاگهامون نمیشه. شبکه های اجتماعی هم خیلی خلوت شدن و نتیجه این خلوتی، واقعی شدن هویت آدمها و اکانتها هست، شما تصور کنید یه زمانی وقتی مطلبی تو شبکه ها مینوشتیم چقدر اکانت با هویت جعلی یا گمنام واکنش نشون میدادن و اصلا یه دوره ای مخصوصا سال ۸۸ و بعدش چقدر اکانت فیک تو گودر و پلاس و فیسبوک و فرندفید بود که خیلیم معروف و قهرمان یه عده شده بودن و زیر همه بحثها هم بودن، یه عده شون که اصلا برای خودشون یه جریانی بودن و نمیشد تصور کرد یه نفرن حتی! اما گویا الان دیگه صرفی نداره و اثری از اونها نیست، حداقل دیگه تولید محتوا ندارن و غالبا کسانی موندن که هوبت مجازی و واقعیشون تا حد زیادی بهم گره خورده هست. شما الان غیر از توییتر که تعامل کاربران پایینه، در جاهای دیگه به ندرت از این طیف میبینید، تلگرام که دیگه فبها. به هرحال لازمه طرف یه سیمکارت و گوشی هوشمند بخره و شارژش کنه برای هویت فیکش و خوب دیگه مثل سابق گمنامی بی خرج و حتی امن نیست!
* الان دیدم ممکنه این اخرین پست سال ۹۴ باشه، هنوز به طور ثابت روزانه متوسط حدود ۳۰۰ نفر به اینجا سر میزنن که ضمن سپاس از وفاداری به رسم قدیمها سال نو رو هم تو وبلاگ تبریک میگم. نمیدونم چرا هنوز به اینجا مرتب سر میزنید و البته واقعا ته دلم میخواد دلایلتون رو بدونم. انشاالله سال پر از خیر و برکت و اتفاقات خوب برای همه مون باشه:)

واکنش مخاطبان سی ان ان به خیر اعدام بابک زنجانی

* یک دوستی دارم که چند ساله با یک بیماری عجیب دست و پنجه نرمه میکنه. بیماری از اون بیماریهایی هست که دکترها تا الان علت اصلیش رو کشف نکردن و نهایتا گفتن از اعصابه. مدتهاست آزمایشات مختلف انجام داده و هر دکتری بیماری رو به ارگانهای مختلف بدنش نسبت داده تا اینکه گفتن نمیتونیم علت بیماری رو تشخیص بدیم. حالا خود بیماری یکطرف، اینکه عاملش ناشناخته هست و دکترها روشی برای مداواش ندارن خودش یه رنج بزرگتری براش هست.

* داشتم فکر میکردم خیلی چیزها تو زندگی و جامعه همینطوری هست. یه دردی هست که معلومه بیماریه ولی نه میتونی منبع اصلیش رو بفهمی و نه میتونی به طور مداوم ریشه کن و یا مداواش کنی. بعضا یک روشهایی برای کنترلش میاد که همه ما میدونیم موقتی هست و باید ریشه اصلیش رو پیدا کرد. اما آخه چطور؟ یه جاهایی دست خودت نیست، یا فرضا دست خودت هم باشه راه حلی براش نیست. یا راه حل هست و عملی نیست. یا عملی هست ولی اثر جانبی منفیش زیاده و …

* این روزها حکم اعدام بابک زنجانی اومده. امروز توییتر سی ان ان خبر اعدام میلیاردر ایرانی رو کار کرده بود. داشتم کامنتها رو نگاه میکردم ببینم مردم آمریکا و بقیه کشورهای مخاطب سی ان ان چی گفتن؟ در کمال تعجب بسیاری از کامنت گذاران نوشته بودن که این سیستمیه که ما باید تو آمریکا اجرا کنیم، یکی گفته بود آمریکا باید برای تنبیه مفسدین اقتصادیش از ایران پیروی کنه. یکی دیگه نوشته بود اگه تو آمریکا هم مفسدین رو اعدام میکردیم الان خیلی از سیاستمدارهای آمریکا وجود نداشتن. یکی گفته بود اگه این قانون اینجا بود، شاید نصف جامعه مون رو الان باید اعدام میکردیم. یکی هم نوشته بود بیایم از ترامپ شروع کنیم و … خلاصه واکنشهای مردم یه کشور دیگه در برابر اعدام برای من جالب بود؛ میتونید باقی واکنشها رو توی لینک خودتون بخونید.

* خلاصه دفعات بعد که خواستید اعدام رو یه حکم بربری و حامیانش رو عقب مونده معرفی کنید حواستون باشه که این فقط خواسته مردم به اصطلاح جهان سوم نیست!

معلمی شغل مانکن هاست؟

* چند وقت پیش یه کمپینی راه افتاده بود تو فیسبوک و توییتر با عنوان ToyLikeMe یا یک اسباب بازی شبیه من. تو این کمپین درخواست کودکان معلول و خانواده هاشون این بود که عروسکهایی ساخته بشه که شبیه این بچه های معلول باشه. در جهان ۱۵۰ میلیون کودک وجود داره که ناتوانی جسمی یا معلولیت خاصی دارن. این کمپین موفق هم شد. چون آخرش یه تولیدکننده اسباب بازی با کمک این کمپین فیسبوکی، موفق به ساخت عروسک‌های معلول شد. هدف این بود که بچه ها بخاطر تفاوتهاشون خودشون رو سرزنش نکنن.

* حامیان کمپین یک اسباب بازی شبیه من، معتقد بودن که نه تنها بچه های معلول بلکه بچه های سالم و خانواده هاشونم باید از این عروسکها برای بچه هاشون بخرن، تا اونها بفهمن که انواع مختلف آدمها هست و آدمها همه سالم نیستن یا همیشه سالم نیستن بازم چند وقت پیش خبری خوندم که مجری برنامه کودک یکی از شبکه های خارجی (حضور ذهن ندارم) یک دختر معلول هست تا بچه ها بدونن که همه آدمها یک شکل نیستن، و باید علیرغم معلولیت بهشون احترام گذاشت تا مشاغلی رو که میتونن تصاحب کنن، رو در دست بگیرن.

داستان کودکان

* امروز آقای شهاب اسفندیاری در گوگل پلاس نوشته بود: وزارت آموزش و پرورش مملکت اعلام کرده از این پس جزء شرایط استخدام معلمان این است که معلولیت نداشته باشند، زیادی چاق یا زیادی لاغر نباشند، قد آنها خیلی کوتاه یا خیلی بلند نباشد و خوش سیما باشند. (شوخی نیست ها، دیشب مسئول مربوطه در ۲۰:۳۰ در کمال بی شرمی اعلام می کرد. انگار داشت شرایط زن مورد علاقه اش را برای مادرش می گفت!).
صرف نظر از این که وجود چنین شرایطی برای استخدام در بسیاری کشورها جرم محسوب می شود، ظریفی می گفت بدین ترتیب باید گفت دیگر معلمی شغل انبیاء نیست، شغل مانکن ها است!

* از ویژگیهای ظاهری مثل قد و خوشگلی بگذریم، فقط تصور کنید که با قانون جدید وزارت آموزش و پرورش، اگه کسی بره جنگ و عضوی از بدنش رو در راه خدا بده، علیرغم جانبازی دیگه قادر به تدریس برای کودکان مملکتش نیست!

آیا استقلال مالی خوب است؟ بد است؟

* من تا حالا نمیدونستم که ماشین کفی داره. یعنی یه جا پایی میدونستم که داره ولی اینکه سراسرشو یه کفی قالب دار بذاری که دیگه مجبور نشی موکتشو با جارو برقی تمیز کنی و به سختی بشوری رو نمیدونستم تا اینکه چند روز پیش دوستم گفت و رفتیم یه کفی دوزی/سازی؟ که بخریمش. حدود ۵ رسیدیم اون مغازه و اون ساعت هم میدونین که غروب و هوا گرگ و میشه. تو همون حال یه پسر حدود ۲۲-۲۳ ساله اونجا بود با یه عینک دودی ریبن و خلاصه یه تیپ خاصی! یه آزرای قرمززز هم کنارش پارک بود که صاحاب مغازه هی می اومد میگفت روکش چرم فرمون هم میدوزیم، موکت زیر کاپوت؟! و همه این آپشنهای عجیب و غریب که پسره بدون هیچ ملاحظه ای میگفت بذارید. بذارید!

* یه لحظه که پسره رفت داخل مغازه، پدرش اومد سمت من و دوستم و پرسید: روکش صندلی پسرم چطوره؟ یه روکش نارنجی چرم شیکی بود. گفتیم خیلی خوبه. پدره گفت براش یه آزرا خریدم الان سه روزه که داریم روکش سازیها رو بالا پایین میکنیم. من این روکش نارنجی رو اولش براش زدم ایشون قبول نداره، دنبال قرمزش هست! طرف هم میگه این روکش دست دوم شده، میخواد یه روکش قرمز بنجل بندازه که فقط رنگش ست باشه! گفت شماها هم سن و سال خودشید. میدونید که پسرا از تعریف دخترا خوششون میاد. بیرون اومد هی از روکش تعریف کنید که نخواد عوض کنه. من خسته شدم!

* من که دود از گوشام داشت بیرون می اومد از بیفکری پسره، این دوستم این وسط میگفت: شما اصلا چرا براش ماشین خریدی؟! پدره گفت چون زن نداشت، گفتم یه ماشینی زیر پاش باشه، دلش خوش باشه. واقعا ربطش چی بود؟! تو عمرم اینطوری قانع نشده بودم :دی حالا اینها به کنار، پدره مشغول حرف زدن با ما بود که پسره اومد بیرون با یه لحن طلبکار عجیب بدون احترامی گفت برو بقیه شو حساب کن! یعنی آقا تشریف برده بود داخل کلی آپشن الکی برای ماشین سفارش داده بود، اونم ماشینی که باباجون براش خریده بود، حالام که اینجوری!

* در طول مدتی که مغازه داره داشت یه روکش چرم به صورت آنلاین! برای فرمون پسره میدوخت، من همش داشتم فکر میکردم الان این پسره از زندگی چی فهمیده؟! راستش من که دختر هستم، از ۱۸ سالگی همش روی پای خودم بود. یعنی به معنی واقعی کلمه از ۱۸ سالگی به بعد اصلا روم نشد از بابام چیزی بگیرم. با اینکه اون بنده خدا خودش مشکلی نداشت و خودش همیشه به من کمک کرده ولی من شخصا روم نشده ازش درخواست مالی کنم. چه برسه به اینطوری. آخرش نفهمیدم روش ما که تو زندگی به خودمون سختی میدیم درسته یا روش اینا که با خوشی تمام زندگی میکنن!