لینکدونی

آشپزخانه منظم

* یه جا تو یه کتابی خونده بودم که از روی آشپزخونه میشه به نوع تفکر ساکنان اون خونه پی برد. البته کتابه از این کتاب الکیها هم نبودا. منظورش این بود که نظم و ترتیب و به خصوص تمیزی اون اشپزخونه نشون دهنده منظم بودن و عدم آشفتگی افکار ساکنان اون خونه هست. حالا فرق نمیکنه آشپزخونه سلیقه کیه، بالاخره همه اعضای خانه به آشپزخانه رفت و آمد دارن و میتونن تمیزش کنن.

* حالا من یکی که شرطی شدم، بعضی وقتا برای اینکه به خودم تلقین مثبت بکنم که نه من خوبم و فکرم آشوب نیست، شروع میکنم به تمیز کردن و مرتب کردن آشپزخونه. اون دفعه ای مادرم میگفت تو قبلنا اینقدر فعال نبودی در این زمینه! آدم میشینه هزار جور به خودش تلقین میکنه اما در واقعیت میبینی یه چیز دیگست. بارها شده که آشپرخونه رو تمیز و مرتب کردم و بازم یه گوشه نشستم زار زدم. اصلا معلوم نیست تحقیقات روانشناسها بر اساس چه فکتهایی هست. شایدم ماها این وسط استثناء باشیم!

جراحی

* بعضی اتفاقها تو زندگی آدم مثل یه عمل جراحی میمونن، دیگه بعدش هیچ جوره نمیتونی اون آدم قبلی بشی و بدتر اینکه حتی یادت نمیاد قبلا چطوری بودی؟ حالا اصلا نمیدونم همچین عمل جراحی داریم که کلا آدمو تغییر بده یا نه… ولی این دست اتفاقها مثل یه جراحی برای زندگین، بعضی وقتها بعد از اون عمل دردناک، غده ای، مرضی چیزی ازت برداشته میشه و حالت خوب میشه، اما بعضی وقتها پزشکها اشتباه میکنن و یه چیزی، غده ای، بغضی تو زندگیت برای همیشه میمونه.

* امروز راجع به سالهای اخیر، اینو به مادرم گفتم. اون میگفت پزشک دنیا هیچوقت اشتباه نمیکنه، حتما اینا باعث خیر تو زندگیت هست و البته که من به خوش بینی مادرم نیستم، برای همین تا زمانیکه حکمت این پشت سر هم بلا وارد کردنهای خدا رو نفهمم، هی فکر میکنم یه جراحی اشتباه صورت گرفته، وگرنه که حال من الان باید خوب میبود. کارمون به جایی رسیده که فقط دعا میکنیم خدایا لطفا مصیبت بعدی دردش کمتر باشه…

یکی مثل من

شما هم اینجوری هستید که آدمهایی که تو یه سری چیزهای مهم شبیه شما هستن رو انتخاب کنید و از ته قلب اونها رو دوست داشته باشید؟  امروز داشتم فکر میکردم من این شباهتها رو بیشتر تو بدبختیها و بدبیاریها دنبالش بودم، مثلا این ۴ نفری که بیشتر براشون دعا میکنم کسانین که بدبختیای بزرگشون شبیه منه. معلومه که این دیدگاه اصلا چیز خوبی نیست ولی نمیدونم چرا اینطوری به آدمها نگاه میکنم.

حالا یکی ازون مصیبت دربیاد هم براش خوشحال میشم که بالاخره تموم شد، هم ماتم میگیرم که آدمهای همدرد من هی دارن کم میشن پس کیه که منو بفهمه. الان که دارم مینویسمش و از بیرون نگاه میکنم به نظرم خنده دار میاد اینهمه خود رو محور گذاشتن و دنبال اینکه کسی شبیه تو باشه گشتن! که خوب که چی؟ چرا باید حس امنیت بده که تو این بدبیاری تنها نیستی و چه کمکی به اون مشکل میکنه؟ نمیدونم به خدا…

 

حرفهای ناگفته

تلخ ترین اشکهایی که بر مزار رفتگان ریخته می شود، به خاطر کلمات ناگفته و کارهای انجام نگرفته است. (هرت بیچر استو)

* یه ویدیو تو وایبر واسم اومده بود، که درباره کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم بود، ویدیو بخشهایی ازین کتاب رو انتخاب کرده بود. اولین جمله اش همینی بود که این بالا نوشتم، بعد من بی اختیار اشکم در اومد که این رفتگان فقط مرده ها نیستن، چقدر حرف ناگفته، چه کارها که دلم میخواست انجام بدم، اما میدونی هیچ جوره نمیشه. مادربزرگم راست میگفت که بعضی وقتها مرگ شفاست…

غم و شادی

* صبح داشتم همینجوری تایم لاین فیس بوک رو نگاه میکردم. دیروز ساعت ۱۴ یکی از دوستان خواهرش مریض شده و در واقع به کما رفته بود. تعداد زیادی از دوستان مشترک ما زیر اون پست احساس تالم و تاثر کرده بودند و کلی اسمایلی غمگین و اینها. به فاصله چند دقیقه بعد، یه کم اونورتر از اون پست خبر وعکس نامزدی دو نفر دیگه تو فیس بوک منتشر شده بود و دوباره بخش زیادی از کسانی که زیر پست قبلیه بودند، اینجا با اسمایلی های بشاش و خوشحال تبریک گفته بودند و نوشته بودند از ته دل خوشحال شدن. فاصله بعضی کامنتها کمتر از دو دقیقه بود.

* یه لحظه برام عجیب شد این فاصله بین این غم و شادی. البته فاصله بین غم و شادی تو دنیای واقعی هم همینه. توی فضای مجازی معلوم نیست چقدر از احساسات ما لحظه ای یا واقعی باشن.