۱۳۸۷-۰۵-۲
* همین الان یه ایمیل برام اومده بود که ممکنه برای خیلی از شماهام اومده باشه. لطفا به هیچ عنوان به این ایمیل پاسخ ندید و در این سایت ثبت نام نکنید! این سایت میگه کد ملی و کدپستی ۱۰ رقمی تون رو وارد کنین تا یه لپتاپ بهتون جایزه بده! توجه کنین که اطلاعاتی مثل کد ملی و کد پستی، جزء اطلاعات محرمانه شما حساب میشند و به همین راحتی نباید در سایتهایی که اعتمادی بهشون نیست وارد کنید! (مثلا در آینده شما میتونین با کدملی تون رای بدید). حواستون باشه که با پر کردن فرمهای این چنینی، امکان هر نوع سوء استفاده از مشخصات هویتی شما توسط افرادی که اصلا نمی شناسید و نمیدونین چه هدفی دارند، خواهد بود. حواستون باشه ممکنه طوری عمل کنن که به اسم خودتون تموم بشه!
مشخص نیست این سایت چه هدفی داره که مشغول جمع آوری کدملی و کد پستی ایرانیان داخل کشور هست. پس اگه ایمیلی دریافت کردین که حاوی عبارات زیر بود، بهش ترتیب اثر ندید و حتی به عنوان Spam گزارش کنید. مطمئن باشید که هیچ کس تا حالا از این روشها لپتاپی دریافت نکرده. این توصیه رو حتما به دوستانتون هم بکنید.
متن ایمیل حاوی جملات زیر هستش:
(( اگر مایلید یک دستگاه رایانه همراه رایگان دریافت کنید، فرم زیر را پر کنید
این بخش فقط برای ایرانیان داخل کشور است که دارای کدملی و کد پستی ایران هستند
اگر خارج ایران هستید این آدرس را برای دوستان داخل ایران ارسال کنید، سپاسگزاریم
لازم به یادآوری است که هیچ هزینه ای بابت حق عضویت در این سایت دریافت نمی شود و عضویت کاملا رایگان است
فقط کافیست پنج عضو جدید توسط شما به سایت این شرکت معرفی شوند و به عضویت سایت درآیند. پس از پنج مرحله تکرار یک دستگاه رایانه به آدرس کد پستی شما ارسال خواهد شد
در زمان تحویل رایانه همراه شما، ارایه کارت ملی الزامی است و اطلاعات شما با اطلاعات ثبت شده در این سایت تطبیق داده خواهد شد
پس فقط در پر کردن فرم دقت کنید
پس از تکمیل فرم عضویت، سایت بطور خودکار نامه ای به پست الکترونیکی شما ارسال خواهد کرد که شامل شماره عضویت، رمز عبور و آدرس تحت وب شما خواهد بود
لطفا برای معرفی دوستان خود به این سایت از آدرس تحت وب مخصوص خود که برای شما ارسال می شود استفاده کنید
لطفا فرم زیر را با دقت و با استفاده از حروف لاتین پر کنید
و بعد لینک زیر:
http://shanic.com/mem/signup.php?step=two&r=1709898682 ))
* whois میگه که این سایت در شهر union در ایالت نیوجرسی آمریکا هاست شده. همین طور یه سرچی در مورد این شرکت مثلا مشاوره ای زدم به این لینک رسیدم. کسی میتونه تحقیق کنه آیا شرکت مشاوره ای به این اسم و آدرس داریم و هدفش چیه؟!
برچسب: هشدار، امنیت، ایمیل
تحت دسته بحث های بودار, فناوری اطلاعات | نظر (۱۶) | تعداد بازدید ها : 181 نفر
۱۳۸۷-۰۵-۲
* تمامی جملاتی که در این متن درج میشه، نظرات شخصی منه! من نه منتقد ادبی هستم و نه میخوام نقد کنم! اینها نظرات کاملا شخصی یک شهروند معمولی هست!
* من اعتراف می کنم که تنها فید گروهی فارسی رو که عضوش بودم و عملا از آپدیت وبلاگهای زیادی با خبر می شدم رو unsubscribe کردم! بس که توش مطلب راجع به خسرو شکیبایی و از اون عجیبتر کتاب (از نظر من از حد متوسط پائین تر) کافه پیانو دیدم!
* یه نفر لطفا من رو توجیه کنه که اینهمه غوغا برای کافه پیانو واسه چیه؟!
شاید ایراد از منه که گاهی اوقات توجیه خاصی برای مد شدن و یا خز شدن برخی چیزا پیدا نمی کنم. بله درست خوندین خز شدن! مگه همین آقای فرهاد جعفری که این کتاب کافه پیانو اولین رمان ایشون بوده (و ماشالا خوش به حالش که اینقدر هم گرفته) توی این کتاب خیلی سعی کردند ادبیات فارسی و یا نگارشی رو پاس بدارند که ما بداریم؟! یعنی رسما میتونم بگم از لحن و نگارش نویسنده توی این کتاب حالم بد میشه! به نظر شما رک بودن و مثلا رک نوشتن، معنیش اینه که ادبیاتمون رو با ابتذال و برخی جاها حتی با لمپنیسم (ادبیات کوچه و بازاری) ترکیب کنیم؟!
من بازم دیدم جریاناتی رو که مثلا سر کتاب بادبادک باز و یا کوری و صد سال تنهایی مد شده بودند، من شاید با “مد شدن” چیزی به طور کلی مخالف باشم ولی هرچی بود اینها آثار عمیقی بودند، حداقل از ادبیات درست و حسابی برخوردار بودند، تا حد بسیار بالایی نو آوری داشتند. وقتی داستان رو میخونید، اتفاقی درش می افته، شما رو باخودش همراه می کنه، وقتی داستان تمام میشه چیزی دستگیرتون میشه. حتی وقتی کتابهای روی ماه خداوند را ببوس و چراغها را من خاموش می کنم، بحث محافل بود، به نظرم بازم اینها آثار با ارزشی بودند. ولی هرچی فکر میکنم که این کتاب کافه پیانو چرا اینقدر مد شده که حالا دیگه همه روشنفکران و تاریک فکران و ادب دوستان و بی ادبان و غیره و ذلک راجع بهش پست و یا نقد می نویسند رو درک نمی کنم!
نمیدونم این کتاب رو خوندین یا نه؟ وقتی کتاب رو میخونین مدام از خودتون می پرسید: خوب که چی؟! چرا من باید این کتاب رو میخوندم؟! الان چه چیزی فهمیدم؟ از اول تا آخرش یه سری داستان کاملا روزمره و بدون هیچ هیجان خاصی هست و از همه بدتر نگارش بسیار ضعیف و تقریبا به گند کشیدن ادبیات محاوره ای هست! نمیدونم منظور نویسنده چی بوده، ولی هرچی فکر میکنم بخش اعظمی از گفتگوهای بین شخصیت های کتاب اصلا با ساختاری که ماها روزمره با هم حرف میزنیم نمیخونه! مثلا ناقص درج کردن فعلها، چسبوندن چند کلمه به هم و ایجاد یک کلمه، شخصیت پردازی ضعیف (حتی در حد داستانهای آماتور هم نیست، به خصوص شخصیت خانومهای داستان، من آخرش نفهمیدم این خانم پری سیما چه شخصیتی داره آخرش؟!!).
اینجا مستدل و با مدرک راجع به ادبیات محاوره ای این کتاب حرف زده: کافه پیانوی ۱ و نیز پست بعدیش کافه پیانو ۲. مثالهایی که زده رو حتمن بخونید:)
* اگه فحشم ندید، حتی میخوان رسما بگم که این کافه پیانو به نوعی تقلید و رونوشت ضعیفی از کتاب با ارزش ناتوردشت هست!!!
اینو میخواستم اول پاراگراف بذارم اما ترسیدم فحش بیشتری بخورم واسه همین گذاشتم وسط متن! آقای فرهاد جعفری، تلاش کرده که تقلید و یا رونوشت هوشمندی بکنه، یا حداقل روایت متفاوت تری ارائه بده، اما هرچی هست اگه این دو تا کتاب رو با هم مقایسه کنین می بینین که عملا کافه پیانو روایت یک نویسنده آماتور هست که داره از کتاب دیگری تقلید می کنه! توجه کنین من کاری به باقی آثار این آقا ندارم! قضاوت من توی این متن، بر مبنای کافه پیانو هست.
* خوشحالم که من هیچ وقت آدم جو زده ای نبودم و هیچ وقت سعی نکردم کوکورانه برای موافقت با مد و یا جو، کاری بکنم. آیا واقعا همه اینهایی که از این کتاب تعریف کردن، عمیقا معتقدن این کتاب ارزش اینهمه شهرت و حتی نقد رو داره؟! یعنی توی مملکت به این بزرگی، اثر دیگه ای نبود راجع بهش حرف بزنیم؟! وا اسفا! باید به حال اوضاع ادبی این مملکت و روشنفکرانش گریست! که همچین اثر ضعیفی، اینقدر توجه شون رو جلب کرده که حالا از بامداد تا شام هرجا میری راجع بهش صحبت میشه و از همه بدتر اینکه تا کسی نقد منفی میکنه، همه طوری باهاش برخورد میکنن که دیگه جرات حرف زدن نداشته باشه. چرا؟! چون حضرات روشنفکران این کتاب رو می پسندند!!
* میدونین اگه برخوردها با کافه پیانو مثل یک کتاب معمولی یا متوسط بود، شاید آدم اینقدر حرص نمیخورد! ولی وقتی میبینی اینهمه آدم و وبلاگ و سایت راجع بهش حرف میزنن، کنجکاو میشی که بری ببینی چیه؟ و البته طبق معمول اکثر چیزهایی که مد میشن، میفهمی که اینم چیز خاصی نداشته! صرفا از روی مد بودگی و کم نیاوردگی خیلیا راجع بهش حرف میزنن و تعریف می کنن وگرنه انصافا این کتاب در این حد نیست که نیست!
* پی نوشت:
و اما خسرو شکیبایی! بابا تو رو خدا بسه! میشه دیگه در این مورد ننویسید؟! این چیزهایی که توی مراسم تدفین خسرو شکیبایی پیش اومده خوندید؟ دیدین؟! واضحه ما ملت ادب دوست و هنر دوستی هستیم! تازه امروز رادیو زمانه یک مطلبی زده که بازی تمام شده! خسرو شکیبایی معتاد بوده! بابا تو رو خدا بسه! بذارین مرده راحت توی قبرش بخوابه! روحش در عذاب نباشه! اینم نمونه ای دیگر از جو زدگی و خز شدگی!
برچسب: کافه پیانو، کتاب، جو زدگی، روشنفکری
تحت دسته اجتماعي, بحث های بودار | نظر (۳۸) | تعداد بازدید ها : 202 نفر
۱۳۸۷-۰۵-۱
* من هر وقت حالم بده میشینم فیلما و عکسای مستند گذشته خودمو نگاه میکنم. به خصوص نگاه کردن به آلبوم عکسهای گذشته، هرچند که ممکنه منو ناراحت کنه ولی بعدا بهم آرامش میده…
الان نشسته بودم داشتم فیلم مراسم فارغ التحصیلیمون رو می دیدم. همیشه اون بخش سوگندنامه مهندسی خوندنش برام باشکوه هست. (قبلا در موردش نوشتم). یک جایی از مراسم، یعنی آخرای فیلم که تقریبا ۴ تا CD هست، با تک تک بچه ها مصاحبه شده و ازشون راجع به ۱۰ سال آینده پرسیده شده. اینکه به این سوال جواب میدن که “مهندس به نظرت ۱۰ سال دیگه این موقع داری چیکار می کنی؟”
همه چیز جالب بود و جوابا بعضا خنده دار بود تا اینکه رسیدم به یکی از دخترای رشته برق که هم اتاقیم بود. اسمش فاطمه جعفری بود… اون گفته بود: “۱۰ سال بعد؟ سوال خوبیه به نظرم باید جالب باشه. من موافقم که ۱۰ سال بعد یه جمع اینطوری تشکیل بدیم و دوباره همه مون دور هم جمع بشیم”
تنها نکته ماجرا این بود که فاطمه چند ماه بعد، در حالیکه تازه فوق لیسانس برق شریف قبول شده بود، توی مسافرتش از اراک به سمت تهران، اتوبوس چپ کرد، و اون از ترس، سکته قلبی کرده بود و متاسفانه فوت کردند…
خوب قبول کنین دیدن این صحنه و یادآوری اون ماجرا و کلا در معرض چنین اتفاقاتی قرار گرفتن اونم از نزدیک کمی غریب هست… دارم فکر می کنم من چرا هیچ وقت به این بخش از فیلم اینقدر دقت نکرده بودم؟ وقتی یه تصویری جلوت هست و داره حرف میزنه، به قدری زنده هست که نمی تونی باور کنی، همین آدم الان زیر خاک هست… اونم پیکر یه دختر جوون… که بکلی با ما خداحافظی کرده و دیگه هیچ وقت آدمی مثل اون تکرار نمیشه…
* ۱۰ سال بعد، ماها داریم چیکار می کنیم؟ هیچ معلوم نیست… میتونیم از الان یکسری پیش بینی های امیدوارانه بکنیم. چون چاره ای نداریم، چون انسان به امید زنده هست ولی واقعا مشخص نیست، یک دقیقه بعد در زندگی ما چه اتفاقی می افته؟ من از مرگ ناگهانی میترسم… خیلی زیاد… دلم میخواد قبلش فرصت داشته باشم یا همین الان این فرصت و امکان پیش بیاد که برم از تمام آدمهایی که در گذشته و الان زندگیم وجود داشته و دارن عذرخواهی کنم، از صمیم قلب طلب کنم من رو ببخشند، و بعدش در کنار خونواده ام باشم. یعنی موقع مرگ تنها نباشم…
* یاد پل با بازی شان پن توی سکانس نهایی فیلم ۲۱ گرم افتادم: ما چند بار زندگی میکنیم… چند بار میمیریم… میگن وقتی انسان میمیره درست ۲۱ گرم از وزنش کم میشه… این ۲۱ گرم چه رمزی در خودش داره… چه چیزی رها میشه… کی باید به لحظه رهایی برسیم… چه بخشی از ما باهامون میره … چه چیزی باقی میمونه…؟! چه چیزی باقی میمونه…
۲۱ گرم وزن چند تا سکه ۵ ریالی… وزن یه گنجشک مگس خواره… یا یه تیکه شکلات… اصلا وزن ۲۱ گرم چقدره…؟!
* :دیشاب هتشاد ور نیا عونت هساو الاح ):هشب یروطنیا متساوخیمن ید: دیشخبب ¡دش خلت ردقچ ¡ها
ɹǝʇɐl sɹɐǝʎ uǝʇ :ǝlʇıʇ ʇsod ʍǝu s,qɥ ɐɹɥɐz
تونستید جمله بالا رو کشف رمز کنید؟
این سایته Flip کارش همینه. میتونین جملاتتون رو بدین و اون براتون برعکس میکنه. البته در مورد جملات فارسی فقط از آخر به اول میاردشون. ولی همون طور که میبینین در مورد جملات انگلیسی علاوه بر اینکه، از آخر به اول میاره، خود حروف رو هم برعکس می کنه:دی
* (:تسین یربخ هدنیآ زا و ههاتوک رمع هک ˙نینودب ور مه ردق و دیشاب داش ˙هگید نیمه
برچسب: فیلم، مرگ، گذشته، خاطره، دلتنگی
تحت دسته روزمره | نظر (۳۸) | تعداد بازدید ها : 289 نفر
۱۳۸۷-۰۴-۳۰
* الان داشتم توی سایت دیگ (همون بالاترین خارجیکیها) دنبال داغترین موضوعاتش می گشتم تا رسیدم به این لینک که مال پارساله تقریبن و عنوانش هست: سمبل بین المللی ازدواج:) از اونجائیکه عکسی که گذاشته بود از روی اون سروره برداشته شده بود، همون عنوان انگلیسی رو توی گوگل سرچ کردم تا رسیدم به عکس زیر:

* توضیح عکسش منو کشته:
پس از ۵ سال بحث و مذاکره، کمیسیون حقوق بشر، با سمبل فوق به عنوان سمبل بین المللی ازدواج موافقت کرد=)) اگه باور ندارید خودتون برین توی گوگل سرچ کنین.
* حالا ممکنه شما اینو بارها دیده باشید ولی برای من تازه بود:دی اینو گفتم که نزنین توی ذوقم. حدس میزنم ما مجردا هر نظری بدیم ممکنه دوستان متاهل ناراحت بشن. فقط میتونم بگم خیلی خندیدم. یعنی این آقاهه چی داره میگه؟:))
* من امروز یه ماموریت جالبی رفتم که حالا بعدا در موردش مینویسم چون الان خیلی خسته ام. تنها چیزی که باعث شده تا این موقع امشب بیدار باشم تلفن خواهرم بود. خواهر جونم دانشجوی حقوقه. عصری زنگ زد و گفت تابستونی دلش نمیخواسته بیکار باشه رفته یه دفتر وکالت کار گرفته. البته حقوقش خیلی کمه ولی همین که رفته سرکار خیلی خوشحال بود. امروز داشت از دومین روز کاریش برام میگفت. وای نمیدونین چقدر ذوق زده بود. هی میگفت زهرا امروز چند تا پرونده بهم دادن که راجع به مهریه و طلاق و اینا بود و رفته کتاب قانون خونده و این چیزا:) بعدش اونقدر با حرارت و ذوق و شوق تعریف میکرد که دلم میخواست الان شمال پیشش بودم و بغلش میکردم:-* 
من خودمم از دوره دانشجویی کار کردن رو شروع کردم و خیلیم راضیم. صرفن اتکا کردن به دانشگاه و چیزهایی که اونجا آموزش میدن، باعث میشه توی محیطهای کاری بعضا کم بیاریم.
برچسب: کار، گوگل، ازدواج، طنز
تحت دسته بحث های بودار, عکس | نظر (۲۷) | تعداد بازدید ها : 686 نفر
۱۳۸۷-۰۴-۲۹
* اگر من و او، در قهوه خانه ای قدیمی، یکدیگر را دیده بودیم
شاید با هم می نشستیم، و نوشیدنی ای با هم میخوردیم
اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده، رو در رو هم قرار گرفتیم، به روی هم آتش گشودیم
من به او شلیک کردم و درجا او را کشتم، او را زدم و کشتم زیرا دشمن من بود
آری البته که او دشمن من بود، و این مثل روز روشن بود
اما… او هم چون من شاید به اجبار، وارد ارتش شده بود
و حتی از سر بیکاری، وسایل زندگی اش را هم فروخته بود
جنگ چیز عجیب و غریبی است، به کسی شلیک میکنی
که اگر جایی قهوه خانه ای وجود داشت، او را به آنجا دعوت میکردی
یا با قدری پول به کمکش میرفتی…
“Thomas Hardy”
راستش این مطلب کمانگیر خیلی منو ناراحت میکنه. هم خود مطلب و هم برخی از کامنتاش. جدای از مقایسه نا صحیحی که بین جنگ ایران و عراق و ربطش به هلوکاست و کشتار یهودیان انجام داده، اون تیترش و ربطش به عکس مقبره شهدا و عنوان گذاری “سنگفرش ِ راه ِ نیمه کاره ی رسیدن به قدس از طریق کربلا” همه اینها باعث میشه عمیقا ناراحت بشم و تعجب کنم…
چیزی که میخوام بنویسم اصلا در حد جوابی برای اون پست نیست. صرفا یکسری درددل هست و اینکه میخوام فقط ناراحتی خودم رو از این بی انصافی ابراز کنم. مخاطب من فقط اون پست نیست، من خیلی دیدم کسانی که اینطور فکر می کنن.
* یکی از بزرگترین مشکلات ما توی قضاوتهامون دیدگاه سیاه و سفید و یا به قولی صفر و یک هست. خیلی به ندرت پیش میاد وقتی روی چیزی تعصب داریم همچین دیدگاهی رو کنار بذاریم.
واضحه طبق تمامی نوشته ها، کمانگیر با نظام جمهوری اسلامی مخالفه و همین باعث شده، برخی از مواقع هیچ نقطه قوتی رو نبینه و در تمامی موارد فکر کنه این ایران هست که مقصره، این نظام ایران هست که باگ داره. حتی متاسفانه توی جنگی که ۸ سال به ایران تحمیل شد و حتی فراموش شده که اصلا ایران شروع کننده جنگ نبوده، بلکه عراق بوده که جنگ رو آغاز کرده و ایران در حقیقت صرفا از خودش دفاع کرده!
* دادن لقب جنایتکاران جنگی به سربازهایی که رفتن از وطنشون دفاع کردن؟! به نظر شما اگه الان و یا هر زمان دیگه ای کسی به کشور شما حمله کنه و شما برای دفاع از خودتون برین با دشمن بجنگید (تاکید میکنم بجنگید) و طبیعی هست در این جنگ ممکنه چند نفر رو بکشید (زیرا نفس جنگ همینه و چیز کثیفی هم هست) شما جنایتکار محسوب میشید؟ یا اونی که حمله کرده و باعث شده شما از خودتون دفاع کنید؟
فکر می کنین کدوم سربازی وقتی موقع سربازیش میشه، آرزو داره جنگی بشه که مجبور بشه بره آدم بکشه یا نقاطی از بدن آدمهای دیگه رو مصدوم کنه؟! حتی اون سرباز آمریکایی هم رو اگه فرض کنیم، موقع رفتن به عراق یا افغانستان، با اکراه رفته و بعید میدونم چنین چیزی در سرش بوده باشه. اونی که فرمان جنگ صادر می کنه، اونی که تهدید میکنه، اونی که تفکر جنگ رو گسترش میده، اونه که جنایتکار واقعی جنگ هست، نه اونی که فرمان دفاع میده، نه اونی که دفاع میکنه نه حتی اونی که مجبوره برای فرار از مجازات بره بجنگه…
* نفس جنگ هست که کشتار آدمها رو در پی داره. همین که جنگ رخ میده عده ای اعزام میشن برای اینکه بکشن و ویران کنن، عده ای هم اعزام میشن برای اینکه دفاع کنن. توی این دفاع چاره ای نیست مگه اینکه اگه لازم باشه دشمن رو بکشید! شما اگه در جنگ نکشید، کشته می شید، اگه ساکت بنشینید، کشورتون اشغال میشه. کمانگیر نوشته آیت الله قلدر بود! این جمله رو واقعا نمیتونم توجیهش کنم! چه کسی جنگ رو شروع کرد؟ صدام قلدر بود یا امام خمینی؟ ایران به عراق حمله کرد یا عراق به ایران؟! اگه صدام حمله نمیکرد، امام فرمان دفاع و جهاد میداد؟ چاره چی بود پس؟ امام سکوت میکرد که صدام بیاد همه جا رو بمباران کنه و کل کشور رو ویرانتر کنه؟ یا بخشهایی از کشور رو تقدیم عراق میکردیم تا جنایتکار محسوب نشیم و صلح طلب لقب بگیریم؟
* کسی که از آدم کشی بدش میاد، باید دنبال مسبب بگرده، باید دنبال علت بگرده، نه اینکه معلول رو مقصر بدونه! خنده دار نیست که صدام حمله کرده، صدام جنگ رو شروع کرد، اونوقت اینجا نشستیم و امام و اون سربازان بی گناهی رو که رفتند جنگیدند، مقصر و جنایتکار جنگی میدونیم و با هیتلر مقایسه می کنیم؟! اگه توی اون متن اشاره ای به مهاجم و صدام شده بود، میشد گفت آری کمی منصفانه است ولی نکته جالب اینجاست که طرفی حمله کرده، و طبق همه قوانین بین المللی مهاجم محسوب میشه، اصلا اسمی ازش برده نشده؟!
من از شما می پرسم، از نظر شما جنایتکار جنگی به چه کسی اطلاق میشه؟!
* این کامنت رو هم خودم و واقعا ناراحت شدم:
«به نظر من بکار بردن کلمه “شهید” اصلا مناسب نیست و باید از کلمه “جانباز” استفاده کرد. زیرا کلمه شهید برای کسانی است که در راه خدا کشته میشوند و نه در راه انقلاب اسلامی»
میشه گفت نویسنده این کامنت شاید از همون آدمهایی هست که موقع جنگ خودشون رو جایی پنهان کردن و شایدم فرار کردن. چطور می تونیم به کسانی که برای همین مملکت جنگیدن اینطور برچسب بزنیم؟ در همه کشورهای دنیا، سربازی که برای وطنش میجنگه، سربازی که برای حفظ از مرزهای کشورش میجنگه و کشته میشه شهید محسوب میشه و خودش و خانواده اش کلی ارج و قرب میگیرن. اونوقت در مملکت ما همه چیز برعکسه. اون موقع که اکثر ماها بچه شیرخوار بودیم و شاید بعضی از ماها هنوز دنیا نیومده بودیم، جایی در این مملکت جنگ بیداد میکرد، خمپاره، توپ، تانک، تفنک و عده ای از اینها نترسیدن و رفتن جنگیدن تا تمامی مرزهای این کشور حفظ بشه، اینطور قضاوت کردن، بی انصافی نیست؟!
* دوست من هنوز هم وقتی اسم “مرتضی” رو میشنوه یاد برادر شهیدش می افته که بچه ۲ ساله اش رو بوسید و رفت که بجنگه و شهید شده، چطور می تونی همچین فردی رو جنایتکار بدونی و یا ذره ای از ارزشش کم کنی؟
همکلاسیم هیچ وقت پدرش رو ندید، زمانی که در شکم مادرش بود، پدرش که استاد دانشگاه هم بود، برای دفاع رفت و هنوزه هنوزم جسدش رو هم ندیدن و صرفا قبری براش کندن با اسم پدرش، شهید گمنام. هنوز هیچ خبری ازش ندارن، چطور می تونین ارج این آدم رو پائین بیارین؟ من و شما هیچ وقت همچین شهامتی داریم؟!
* جنگ چیز کثیفیه! وقتی اتفاق بیفته، چاره ای جز دفاع نداریم. داریم؟ چرا باید اتفاق بیفته؟ چرا باید از جنگ طرفداری کنیم؟ چرا باعث و بانیش رو نفرین نمی کنین؟! چرا انتظار دارین وقتی جنگی بشه، هیچکدوم از سران مملکت دستور دفاع ندن و ساکت بنشینیم که کشور رو تکه پاره کنن؟! واقعا نمی فهمم دلیل اینهمه دشمنی کور با وطنی که درش زاده شدین، رشد کردین، خانواده تون اونجان، دوستانتون، زادگاهتون، چطور می تونین اینطور قضاوت کنین؟ هیچکدوم از اینها براتون مهم نیست؟
مرتبط:
مواظب باشیم جنگ نشود تا مجبور به تن دادن به منطقاش نشویم!
* پانوشت مهم:
راستش من این مطلب رو دیروز نوشته بودم ولی جرات پابلیش نداشتم:( من اصلا توی این پست نمیخواستم به شخصیت کسی توهین بشه، لطفا شمام در کامنتها رعایت کنید. بحث من روی این مطلب خاص هست و نه شخصیت نویسنده.
برچسب: ایران، جنگ، دفاع، سیاست
تحت دسته اجتماعي, بحث های بودار | نظر (۶۲) | تعداد بازدید ها : 748 نفر