لینکدونی

چپ کردن ۲۰۶ …

× یه صحنه ای هست که چند روزه از ذهن من پاک نمیشه. پنج شنبه غروب داشتم می رفتم قزوین. دیگه نزدیکیهای آبیک رسیده بودم یه اتوبوس جلوی من بود و رفتم برای سبقت که دیدم یه ۲۰۶ طلایی از دور با سرعت داره میاد و چراغ میزنه. رفتم کنار و وقتی رد شد پشت سرش حرکت کردم. شیشه سمت راننده پائین بود. راننده یه آقای جوان بود و دستش به صورت عمودی (رو به بالا) از شیشه بیرون بود و تو دستش یه چیزی مثل اسکناس دو هزارتومنی (یا هر چیزی که خیلی شبیهش باشه) بود و هی اون اسکناسها (یا برگها و کارتها و هرچی) دونه دونه از دستش رها میشد و انگار به صورت عمومی میخواد دونه دونه از شرشون خلاص بشه!

× از اونجائیکه این صحنه خیلی حواسم رو پرت میکرد فاصله م رو زیاد کردم و این حین یه تاکسی اومد و ۲۰۶ طلایی بهش راه داد. منم که رفتار راننده ۲۰۶ به نظرم عادی نمی اومد بهترین راه رو این دیدم که با سرعت زیادی سبقت بگیرم و ازش فاصله بگیرم و همینکارم کردم. حین دور شدن یه نگاهی به راننده کردم. هنوز داشت به پخش اسکناسها تو اتوبان ادامه می داد و اینکه به نظر میرسید از دست من و تاکسیی که ازش راه خواسته بود عصبانیه! در هر صورت من دو کیلومتری ازش فاصله گرفتم.

× یه دفعه دیدم این ۲۰۶ با سرعت بسیار وحشتناکی داره از دور میاد من فورا پیچیدم جلوی راننده تاکسی. یه کامیونم سمت راست من بود. ۲۰۶ طلائی هنوز ۱۰۰ متری از ما دورتر نشده بود که یه کم از سمت راستش خورد به گاردریل و فرمون رو محکم گرفت سمت راست. چرخوندن فرمان به سرعت همان و به تاب افتادن ماشین تو اتوبان همان. ماشین برای خودش یه چند متری تلو تلو خورد؛ ما سرعت رو کم کردیم و من چراغ خطر رو هم روشن کردم و داشتم توقف میکردم که نمیدونم راننده ۲۰۶ چیکار کرد که ماشین شروع کرد به دور زدن. وای باورتون نمیشه این ماشین با چه سرعتی یه چیزی حدود ۳-۴ بار تو لاین وسط دور خودش چرخید و بلافاصله هم نمیدونم چی شد که به حالت دنده عقب و با سرعتی نزدیک ۱۰۰ کیلومتر از اتوبان خارج شدٰ گاردریل کنار اتوبان رو هم رد کرد و یه تپه مانندی رو هم رد کرد و دیگه ندیدم اون پشت چه اتفاقی افتاد. فقط موقع به عقب رفتن عجیب ماشین دیدم که بعضی اجزاش چطوری کنده میشن. همه اینهایی که میگم نهایت ظرف ۲۰ ثانیه اتفاق افتاد!

× من تقریبا کنترلم رو از دست دادم و خیلی ترسیده بودمٰ راننده تاکسی به من اشاره کرد که خونسرد باشم و به راه خودش ادامه داد! انگار نه انگار هیچی شده؛ اون ماشین سنگین هم بدتر. منم دیدم یه خانم تنها هستمٰ فرضا نگهدارم چکار میتونم بکنم؟ اون لحظه غیر از ۱۱۰ هیچ شماره دیگه به ذهنم نرسید زنگ زدم و تصادف رو گزارش دادم. تقریبا دو کیلومتر دورتر از محل حادثه یه گشت کنترل سرعت بودٰ به پلیسه محل تصادف و نحوه وقوع رو گفتم و گفتم که ماشین رفت پشت تپه و احتمالا دید نداره و مطمئنم سر راننده بلایی اومده باشه. پلیسه هم دید حالم خوب نیستٰ؛ گفت بیا پائین سر و صورتت رو یه آبی بزن!

× حالا از اون موقعی که تصادف رو دیدم تا الان نتونستم یک ساعت هم راحت بخوابم. مدام کابوس چپ کردن رو میبینم و بدتر از همه عذاب وجدانیه که دارم که کاش وای میستادم و یه ماشینی رو نگه میداشتم که برن کمک. حتی هی خواب میبینم هیچکس کمک آقاهه نرفته و پشت تپه هنوزم مونده و خونریزی داره و کسی به دادش نمیرسهٰ؛ اگه پلیسه یادش رفته باشه چی؟ اگه همونجا مرده باشه و خانوادش دیر پیداش کنن چی؟ آخه جای بدی بودٰ نمیشد اونجا تو اتوبان توقف کنی :(

وبلاگ پسر همسایه!

* پسر همسایه ما فقط ده سالشه. بعدش از اینهایی هست که مدرسه هوشمند میره. اینا هر کدوم یه لپتاپ دارن و کلا تکالیف و ایناشونم با لپتاپ باید تحویل بدن. منکه خوشحالم زمان ما این چیزا نبود و ما مجبور بودیم روی کاغد انشاء و املا و جزوه بنویسیم. داشتم میگفتم که این بچه هرزچندگاهی که مشکل داره میاد از من میپرسه، ناسلامتی من مهندس کامپیوترم و خوب تو تصور عمومی مهندس کامپیوتر کسیه که بتونه مشکلات ویندوزی و وردی رو حل کنه:دی حالا مشکلاتشم عمیق نیست ها، بعضی اوقات در این حده که چطور دور این فایل ورد یه مربع بذارم، چطور دور عکسم قاب بذارم،  و امثالهم

* چند روز پیش که یه بار دیگه منو برای حل مشکلش فراخونده بود، دیدم دوستش هم پسشش هست. خلاصه یه مشکل ساده بود و منم حلش کردم. موقع خداحافظی برگشت گفت: جدیدا وای فای لپتاپم یه اینترنت جدید تشخیص میده ولی پسورد داره. مال شماست؟! تصور کنین شنیدن این کلمات از یه بچه ده ساله چه حالی داره! صادقانه من یه چند ثانیه ای هنگ کردم که الان واکنش مناسب چیه؟ و اصلا چرا این سوالو پرسیده. گفتم چطور؟ گفت آخه منم میخواد به اینترنت وصل شم ولی مامانم اینا برام نمیخرن، اکثر بچه های کلاسمون اینترنت دارن! بعدش برگشت گفت: مثلا همین دوستم، اصلا برای خودش وبلاگ داره.

* منو میگی؟ نه که متخصص امور وبلاگم:دی تند تند شروع به پلک زدن کردم که آخه بچه ده ساله رو چه به وبلاگ؟ اصلا چطور آشنا شدن؟ فورا از دوستش پرسیدم و اونم کلا نمیدونست اون یکی دوستش چطور پیدا کرده بود. فقط میدونست که یه جایی هست (بلاگفا) که میشه وبلاگ ساخت و توش نوشت، خلاصه کلی براشون فلسفه بافتم که سن کمی برای رفتن به اینترنت هست و شما خیلی چیزا رو نمیدونین و بهتره همینجوری صفر کیلومتر و بدون محافظت اینجور جاها نرید و وقتی بزرگ شدین یاد میگیرین. اون دوستش که پررو پررو برگشت گفت: به شما نمیاد عین پدر و مادرا حرف بزنین. لابد فکر کرد چون ظاهر من اینجوریه افکار منم دهه هفتادی بلکم هشتادیه میزنه :دی

* خلاصه اونا که قانع نشدن، از این دوستش آدرس وبلاگش رو گرفتم که ببینم چجوریه. جالب اینجاست که بدونین چقدر پز بازدید وبلاگش رو به من میداد. یعنی مشخص بود هر روز میره شمارندش رو چک میکنه. به من میگفت روزی ۳۰-۴۰ نفر وبلاگمو میخونن و تا الان ۱۸۰۰ نفر خوندنش و و یه پستم ۱۵ تا کامنت داره و اینجور چیزا. البته هر کدوم از این اعداد رو با شوق و ذوق زیادی کش میداد.

* حالا الان بالاخره یادم اومد که وبلاگشو نگاه کنم. یه دونه از این وبلاگهای پسرانه داره که سر و کله و همه پستهای وبلاگ معرفی بازیهای کامپیوتریه و عکسهای مربوط به بازیها و بازیگرهای بازیهای کامپیوتری و چطور فلان بازی رو ببریم در شکل و ظاهر و گرافیکهای عجیب و غریب که بعضا از صفحه هم زدن بیرون. اصلا یه وضعی:)) کنارشم به دوستاش لینک داده، قیافه و مطالب وبلاگ اونا چیزی کمتر نداره

* به شخصه خوشحالم که ما تو اون سن اینترنت و بازیهای کامپیوتری و اینجور چیزا نداشتیم. ما که اینا رو نداشتیم تبدیل شدیم به اینی که هستیم، دیگه ببین وضع اینا چجوری خواهد شد.

پارک بانوان

* چند روز پیش داشتم از کنار پارک بانوان رد میشدم و برخلاف معمول دیدم اونجا یه ترافیک وحشتناکی هست. خلاصه سانتی متر به سانتی متر جلوتر رفتم و رسیدم تا به سرعت گیر اونجا و دیدم اوه اوه. حداقل یه ۲۰ تایی اتوبوس اینور و اونور خیابون پارک شده و هنوزم دارن میان که دانش آموزا رو پیاده کنن. دانش آموزا اکثرا مانتوی سرمه ای کمرنگ پوشیده بودن. حالا شایدم طوسی بود. از روی هیکلها میشد حدس زد که راهنمایی یا اول دوم دبیرستان اینطورها هستند.

* بگذریم. یه اتوبوسی لطف کرده بود وسط خیابون وایستاده بود و دخترها داشتن به حال خودشون پیاده میشدن. ماشینها شروع به بوق زدن کردن. از هر طرف من فوج فوج دختر مدرسه ای می اومدن و داشتن میرفتن توی پارک بانوان. از یه هنگ پر سرو صدا پرسیدم بچه ها قضیه چیه؟ با همون صدای بلند گفتن که اومدیم اردو! از اتوبوسیه عصبانی بودم و دیرمم شده بود.

* این دخترهایی که از کنار ماشین رد میشدن، با تصور اینکه من آقام، هر کدوم برای جلب توجه یه شوخی یا مزه ای میپروندن. بیشترشون متوجه نمیشدن که اصولا من خانم هستم:دی مثلا من اصلا بوق هم نمیزدم ولی راننده های عقبی و جلویی هی بوق میدن و این دخترا موقع رد شدن با صدای بلند میگفتن: آقای دویست و شش بوق نزن آقا و از این تیپ حرفا. آخرین سری که داشتن رد میشدن سه نفر بودن. یکیشون برگشت گفت: آقا مستقیم دربست میرین؟ و بعد دوستاش مسخرش کردن که تیرت نگرفت. اینکه خانم بود :))

* خلاصه خودمم خنده ام گرفت، معلوم بود خیلی خوشن و یه روز دور از درس و مدرسه رو قدر میدونن. اما من تو دلم داشتم فکر میکردم که نیگا تو رو خدا این دانش آموان بیچاره تهرانی  رو ببین که  اردوشون پارک بانوانه. اردوی ما ماسوله، سفیدآب،و مرداب انزلی، نمک آبرود و چشمه آب گرم رامسر و اینجور جاها بود

خانه های وطن

* من هروقت تو روستاهای گیلان قدم میزنم، حس میکنم اونجا آشناترین جای دنیاست. اون احساس آرامش و راحتی که اونجا دارم رو هیچجا نمیتونم بدست بیارم. هروقت میرم شمال، اکثر دنبال بازارهای خرید و ایناشن و من بیشتر دنبال روستاها و کوره داهاتهاش. الان چند روزی که تهران اومدم هنوز دلم پیش شماله. فقط حیف حیف که گیلان یه استان صنعتی نیست و اکثر فارغ التحصیلانش مجبور میشن ازونجا مهاجرت کنن وگرنه برای یک بومی هیچ جا بهتر از وطنش نیست. من عاشق اینم که اونجا راه برم و پاهام گلی بشه و یا وقتی سقف خونه ها رو نگاه کنم لذت ببرم که چقدر همه چیز آشنا و در جای خودشه و هیچ جای دیگه اینطوری نیست که سقف خونه هاش شیروانی باشه که بارون رو رد کنه..

خانه روستایی گیلان

* عکس بالا ماکت یه خونه روستایی هست. تو بازار منطقه آزاد انزلی گذاشته بودنش.

زنی که نمیدانست لپتاپ دزدی است

* گویا لپتاپ و آی پد یه آقا پسری رو تو انگلیس (لندن) دزدیدن. این لپتاپ حدود یک ماه به اینترنت وصل نبوده. تا اینکه بعد وصل شده مشخص شد سر از تهران در آورده!  رو لپتاپه یه لپلیکیشن ضد سرقت نصب بوده به اسم Hidden  و خوب صاحب لپتاپ علاوه بر ردگیری مکان دزد، میتونسته فعالیتهای دزد رو رو لپتاپ هم ببینه و حتی از دزد عکس هم بگیره!

* خلاصه صاحب لپتاپ یه وبلاگ تو تامبلر میسازه  و عکسهای دزد که یه دختر ایرانی بوده رو میذاره رو اینترنت و خوب این خبر به سرعت پخش میشه و حتی یه جاهای مثل دیلی میل و گاردین هم در موردش مینویسن و خلاصه عکسهای خصوصی این دختر خانم تو اینترنت بعنوان دزد لپتاپ پخش میشه و موضوع داغ تو انگلیس میشه و حتی وبلاگهای آی تی معروف مثل گیزمودو و مشابل هم در موردش نوشتن، و خوب چه ماجرایی مهیج تر از اینکه لپتاپ یه آقا پسر انگلیسی توسط یه دختر خانم ایرانی دزدیده بشه!

لپتاپ دزدی

* نهایت اینکه این دختر خانم با صاحب لپتاپ تماس میگیره و میگه که اصلا نمیدونسته لپتاپ دزدیه و حاضره لپتاپ رو به صاحبش برگردونه. صاحب اصلی لپتاپ هم شرمنده میشه که عکسهای خانمه رو تو اینترنت پخش کرده و برای عذرخواهی میگه که لپتاپ رو بهش بخشیده. ولی خوب چه فایده که کلی عکسای خانمه الان تو اینترنت هست.

* از صبح که این خبر رو خوندم و عکسهای خانمه رو دیدم کلا ذهنم درگیر شده که چقدر الکی میشه آبروی یه شخص رو برد. خدا میدونه خانمه لپتاپ رو چطوری بدست آورده. احتمالا یا یکی دیگه بهش بخشیده، یا اصلا فرصت طلب بوده بهش چند میلیون فروخته اصلا شاید بعنوان جنس نو! و این طفلک اصلا خبر نداشته که عکساش در این سطح داره تو اینترنت پخش میشه بعنوان دزد.

*حالا اصلا نگرانی پسره قابل درکه که از سرقت لپتاپش ناراحت بوده، من خودم یه بار لپتاپم دزدیده شد و حاضر بودم هرکاری کنم که برش گردونم ولی این خبرگزاریها و سایتهای فناوری اطلاعات دیگه شاهکارن که بدون تحقیقی چیزی عکسای این دختره رو همه جا پخش کردن و اصلا یک درصد هم به واسطه ای چیزی فکر نکردن. این ماجرا اولش منو یاد این دزد آیفن انداخت که نمیدونست عکساش الان تو اکانت فیس بوک خانمی که ازش دزدیده پخش میشه البته نمیدونم اون ماجرا آخرش به کجا ختم شد!