لینکدونی

زنها همیشه دسته گل به آب میدهند!

میخواستم برای روز زن یه چیزی بنویسم که این متن کوتاه رو تو وایبر دیدم و خیلی خوشم اومد:

ﺯﻧﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺁﺏ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ !

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﻧﯿﻞ …

ﮔﺎﻫﯽ ﻋﻠﻘﻤﻪ …

ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭﻭﻥ

برای سلامتی همه مادران و مخصوصا مادران شهدا دعا کنیم و صلوات.

هم نسلی ها

* خونه مادربزرگم یه اتاق کوچیک داره که در حقیقت جز اولین اتاقهای خونه بوده که با پدربزرگ زندگی مشترکشون رو شروع کرده بودن. این اتاق براش خیلی مقدس هست. همیشه میره تو همین اتاق نمازهاش رو میخونه. این بار سر نماز صبح باهاش پا شدم که برم اون اتاق نماز بخونم باهاش. من نمازم زودتر تموم شد و داشتم گوش میدادم که ببینم چی دعا میکنه که اینقدر طول میکشه؟

* وسط دعاهاش اینم بود که خدایا من دیگه زندگی بسمه، بیا و جونم رو بگیر که راحت بشم. راستش دست خودم نبود. غصه ام گرفت. فورا ازش پرسیدم که آخه این چه درخواستیه و خدا قهرش میگه و از این دست حرفها. برگشت گفت حالا صبر کن به سن و سال من برسی خودت میفهمی. همه هم نسلیهات میمیرن. همه کسانی که باهاشون یه دوره ای بودی و باهاشون خاطره داشتی. پدر و مادر، برادرها و خواهرها، داییها و عمه ها و… همه میمیرن و از اون نسل فقط تو میمونی. تو میدونی چقدر همچین چیزی سخته که با یه نسل بعد زندگی کنی؟ هرچقدرم هم که بهت خوش بگذره این از دست دادن ها باعث میشه تو هم دلت بخواد بری به جایی که شاید باز هم بتونی یکجا ببینی شون…

* حالا شاید نه به اون شدت ولی در یه سطح کم حالش رو فهمیدم. گرچه نمیتونستم براش آرزوی مشابه داشته باشم. من به عنوان دو نسل بعدش با سرخوشی فکر میکنم حالا خوبه مادربزرگ باشه از داستان های قدیمی اون زمان تعریف کنه. آدم فکر میکنه خیلی خودخواهانه هست زندگی.

داستان نوشتن

* اولین وبلاگی که من ساختم توی پرشین بلاگ بود. تو اون وبلاگ شعرهای دوران نوجوانی که تو هی دفتر خیاطی نوشته بودم رو یادداشت کردم و هنوزم هست. من قبل از اینکه وبلاگ بنویسم قاتل دفتر خاطرات اعضای خونه و همینطور دفتر خیاطیهایی بودم که مامانم برای چسبودن الگوها میخرید. اون دفترها سایزشون دو برابر دفترهای معمولی بود و برای من که معمولا خاطراتم مصور بود خیلی امکان خوبی بود. یادمه تابستونها میرفتم خونه پدربزرگم که یه خونه قدیمی خیلی بزرگ با یک عالمه حیاط و درخت میوه و باغ بود؛ هوا، مساحت، خاطرات پدربزرگ و قدم زدنهای اونجا ذهن من رو خیلی خلاق میکرد. اون موقع یه دوربین داشتم از اینهایی که توش فیلم میذارن. این دوربینو بعد برنده شدن تو مسابقات علمی استان هدیه گرفته بودم. خدا میدونه چقدر عکس از گل و گیاه اطراف خونه پدربزرگ و قسمتهای مختلف روزنامه ها میگرفتم که مطالب و خاطرات و اشعار اون دفتر خیاطی رو چندرسانه ای یادداشت کنم:D

* من تو نوجوانی بچه خرخونی بودم و خیلی تو کار علم و مسابقات و جهشی و دو کلاس با هم خوندن و اینا بودم، برای همین خیلی از دوران نوجوانیم استفاده خوبی نکردم و به قولی خیلی بچگی نکردم، ولی همون معدود خاطرات و شعرهایی که داشتم رو تو اون وبلاگ پرشین بلاگ نوشتم. اونجا هویت من اصلا زهرا اچ بی هم نیست. یه صفت خاصی توی شمال هست. بگذریم که اونم سالهاست اصلا آپدیت نشده. اینم بگم که برای خیلی از دوستانم هم او موقع وبلاگ ساختم.

* بعد اون تصمیم گرفتم به زندگی حال خودم هم بپردازم. یعنی نمیدونم چه شد که حس کردم حالا خیلی مهمه آدم خاطرات زندگیش و افکار و عقایدش رو جایی ثبت کنه و چون اون موقعها وبلاگ چیز نویی بود و خیلیها بهش گرایش داشتن، منم توی بلاگ اسپات وبلاگ زهرا اچ بی رو ساختم که بعدا تبدیل به دامنه ای به همین نام شد و خوب دیگه لازم نیست که تاریخچه بگم که وبلاگها اول چقدر مهم بودن و بعدا شبکه ها جاشون رو گرفتن و الانم ابزارهای موبایلی. ولی من هنوزم وقتی یه وبلاگنویس قدیمی میبینم، انگار که این از خودمونه یا بچه محله خودمونه، یه همچین حسی باهاش دارم هرچقدرم که دیدگاههامون با هم فرق داشته باشه. حالا بگذریم که اون قدیم مدیمها اصلا اینقدر دو قطبی تو وبلاگستان نبود و این چیزا بعدا مد شد:دی

* این روزها هم یکسری از دوستان یه جریان خوبی راه انداختن که وبلاگنویسها از وبلاگنویسی و تاریخچه وبلاگشون مینویسن. من همیشه دلم میخواست یکی تاریخچه وبلاگستان سابق و چارت و روابط و وبلاگها و اینا رو دربیاره. این پست هم به دعوت نویسنده وبلاگ ساما نوشته شد. چون قراره تو این قضیه از چند نفر هم دعوت کنیم، من این دوستام رو هم خواهش میکنم که هر وقت فرصت کردن درباره اش بنویسن.

فرشته صادقی، شهاب اسفندیاری، تقی دژاکام، دانشطلب، وادی، کبری آسوپار، گل دختر، شهرزاد، هابیل، هودر، کوثر و مردی از جنس یخ

استاد استاااد!

* صبح داشتم رادیو قرآن گوش میکردم، مجری یه قاری به اسم کریم منصوری رو معرفی میکرد و توی معرفی کوتاه حداقل ۲۰ بار گفت استاد منصوری، استاد منصوری! حالا البته برنامه والشمس صبحگاهی رادیو قرآن خیلی خوبه ها، من دوستش دارم، ولی این استاد استاد گفتن برای هر قاری و حافظ قرآن دیگه نمیدونم توجیهش چیه. من غیر از قرآنیها بین این بچه های هنر و موسیقی زیاد دیده بودم که همینطوری به بقیه استاد استاد حلوا میکنن!

* حالا این استاد استاد کردنهای الکی به قصد احترام منو یاد خاطره این نمایشگاه موسیقی انداخت باز. یادمه یکی از این روزها از اول صبح دیدم کلی از این دانشجوهای سانتی مانتال رشته هنر و موسیقی اومدن تو غرفه اطلاع رسانی که ما بودیم و از اونجا فهمیدیم که قراره یکی از اساتید به نام موسیقی سنتی ایران بیاد غرفه و خوب چون قرار بود سریع روی تکست سایت نمایشگاه قرار بگیره، اولش می اومد غرفه ای که سایت آپدیت میشد یعنی همین پیش ما. خلاصه طرفای ظهر بود که استادی که از صبح سیصد بار اسمشو شنیده بودیم و الان یادم نمیاد اومدن. برخلاف تصور من یه مرد ۵۰ ساله سبزه تکیده بود که با لباس محلی لرستان اومده بود البته بنده خدا سازشم محلی بود ولی خوب گویا در سطح ایران آدم معروفیه. خلاصه اومدن این آقاهه از فرودگاه همان و شروع عکس گرفتن این دانشجوها با استاد همان. یه سریشون که پررو به آقاهه گفتن که سازش رو هم در بیاره و با تظاهر نواختن ساز باهاش عکس بگیرن!!

* یه ۴۵ دقیقه ای شد و همه هی به هم اعلام میکردن استاد فلانی هست و اونام می اومدن استاد استاد گویان درخواست عکس و امضا میکردن. این وسط من به عنوان بیربطترین آدم جمع:دی که اصلا مفهوم استادی این شخص و اداهای اینا برام غریب بود، دیدم این بنده خدا واقعا خسته هست و گلوش خشک شده پاشدم یه سینی برداشتم یه چایی و آب سرد براش ریختم. بنده خدا با همون لهجه ای که خیلی نفهمیدم، کلی از من تشکر کرد و مسئول نمایشگاه هم اصلا فکر نمیکرد که یه بچه فنی اینقدر متواضع باشه (به گفته خودشون البته) که براش مهم نباشه حمالی کنه:دی خلاصه اینا که اینهمه استاد استاد میکردن، نکردن یه لیوان اب بدن دست بیچاره که از شهرستان تو اون هوای گرم رسیده بود.

* الان که یادم میاد، بنده خدا این استاده طی دو روزی که بود اقلا سیصد بار ازم درخواست چایی کرد و چون خودمم معتاد چای بودم، با کمال میل میرفتم میریختم:)) روز اختتامیه هم بنده خدا گفت که شما صندلی کنار من (ردیف جلو) بشین. بعدا فهمیدم که خیلی از این دانشجوهای موسیقی دلشون میخواست کنار استاااد بشینن که تو عکسا و فیلمها کنار این ادم معروفه باشن. حالا بگذریم که من اصلا نتونستم خیلی هم بشیتم چون وب سایتشون دست من بود.

* خلاصه این مفهوم استاد به نظر من زیادی دیگه دستمایه شده و هرکی تا یه ذره معروف میشه و میخوان ازش اسم ببرن فورا میگن استاد!

سرودهای انقلابی

* یکی از خوبیهای دهه فجر اینه که هر موقع رادیو رو روشن کنی، یکی از سرودهای انقلابی رو داره پخش میکنه و وه که چه سرودهای زیبایی رو اوایل انقلاب ساختن. سرودهایی که خیلی به دل می نشینن و بارها هم گوش بدی باز هم آدم رو متاثر می کنن. من فکر میکنم اون شور و شعف انقلاب هم در سرودن و هم تو ساخت این ترانه ها تاثیر گذار بوده. جالبه که اکثرشون موسیقی خاصی ندارن و بیشتر همخوانی هستن.

* اینجا اومده بخش زیادی از این ترانه ها رو لیست کرده. البته کیفیت بعضی از اونا مشابه اصلش نیست. به قول اون دوستم که بعضی ترانه های انقلابی اینقدر قشنگن که آدم به سرش میزنه یه انقلاب دیگه بکنه:)