لینکدونی

معلمی شغل مانکن هاست؟

* چند وقت پیش یه کمپینی راه افتاده بود تو فیسبوک و توییتر با عنوان ToyLikeMe یا یک اسباب بازی شبیه من. تو این کمپین درخواست کودکان معلول و خانواده هاشون این بود که عروسکهایی ساخته بشه که شبیه این بچه های معلول باشه. در جهان ۱۵۰ میلیون کودک وجود داره که ناتوانی جسمی یا معلولیت خاصی دارن. این کمپین موفق هم شد. چون آخرش یه تولیدکننده اسباب بازی با کمک این کمپین فیسبوکی، موفق به ساخت عروسک‌های معلول شد. هدف این بود که بچه ها بخاطر تفاوتهاشون خودشون رو سرزنش نکنن.

* حامیان کمپین یک اسباب بازی شبیه من، معتقد بودن که نه تنها بچه های معلول بلکه بچه های سالم و خانواده هاشونم باید از این عروسکها برای بچه هاشون بخرن، تا اونها بفهمن که انواع مختلف آدمها هست و آدمها همه سالم نیستن یا همیشه سالم نیستن بازم چند وقت پیش خبری خوندم که مجری برنامه کودک یکی از شبکه های خارجی (حضور ذهن ندارم) یک دختر معلول هست تا بچه ها بدونن که همه آدمها یک شکل نیستن، و باید علیرغم معلولیت بهشون احترام گذاشت تا مشاغلی رو که میتونن تصاحب کنن، رو در دست بگیرن.

داستان کودکان

* امروز آقای شهاب اسفندیاری در گوگل پلاس نوشته بود: وزارت آموزش و پرورش مملکت اعلام کرده از این پس جزء شرایط استخدام معلمان این است که معلولیت نداشته باشند، زیادی چاق یا زیادی لاغر نباشند، قد آنها خیلی کوتاه یا خیلی بلند نباشد و خوش سیما باشند. (شوخی نیست ها، دیشب مسئول مربوطه در ۲۰:۳۰ در کمال بی شرمی اعلام می کرد. انگار داشت شرایط زن مورد علاقه اش را برای مادرش می گفت!).
صرف نظر از این که وجود چنین شرایطی برای استخدام در بسیاری کشورها جرم محسوب می شود، ظریفی می گفت بدین ترتیب باید گفت دیگر معلمی شغل انبیاء نیست، شغل مانکن ها است!

* از ویژگیهای ظاهری مثل قد و خوشگلی بگذریم، فقط تصور کنید که با قانون جدید وزارت آموزش و پرورش، اگه کسی بره جنگ و عضوی از بدنش رو در راه خدا بده، علیرغم جانبازی دیگه قادر به تدریس برای کودکان مملکتش نیست!

آیا استقلال مالی خوب است؟ بد است؟

* من تا حالا نمیدونستم که ماشین کفی داره. یعنی یه جا پایی میدونستم که داره ولی اینکه سراسرشو یه کفی قالب دار بذاری که دیگه مجبور نشی موکتشو با جارو برقی تمیز کنی و به سختی بشوری رو نمیدونستم تا اینکه چند روز پیش دوستم گفت و رفتیم یه کفی دوزی/سازی؟ که بخریمش. حدود ۵ رسیدیم اون مغازه و اون ساعت هم میدونین که غروب و هوا گرگ و میشه. تو همون حال یه پسر حدود ۲۲-۲۳ ساله اونجا بود با یه عینک دودی ریبن و خلاصه یه تیپ خاصی! یه آزرای قرمززز هم کنارش پارک بود که صاحاب مغازه هی می اومد میگفت روکش چرم فرمون هم میدوزیم، موکت زیر کاپوت؟! و همه این آپشنهای عجیب و غریب که پسره بدون هیچ ملاحظه ای میگفت بذارید. بذارید!

* یه لحظه که پسره رفت داخل مغازه، پدرش اومد سمت من و دوستم و پرسید: روکش صندلی پسرم چطوره؟ یه روکش نارنجی چرم شیکی بود. گفتیم خیلی خوبه. پدره گفت براش یه آزرا خریدم الان سه روزه که داریم روکش سازیها رو بالا پایین میکنیم. من این روکش نارنجی رو اولش براش زدم ایشون قبول نداره، دنبال قرمزش هست! طرف هم میگه این روکش دست دوم شده، میخواد یه روکش قرمز بنجل بندازه که فقط رنگش ست باشه! گفت شماها هم سن و سال خودشید. میدونید که پسرا از تعریف دخترا خوششون میاد. بیرون اومد هی از روکش تعریف کنید که نخواد عوض کنه. من خسته شدم!

* من که دود از گوشام داشت بیرون می اومد از بیفکری پسره، این دوستم این وسط میگفت: شما اصلا چرا براش ماشین خریدی؟! پدره گفت چون زن نداشت، گفتم یه ماشینی زیر پاش باشه، دلش خوش باشه. واقعا ربطش چی بود؟! تو عمرم اینطوری قانع نشده بودم :دی حالا اینها به کنار، پدره مشغول حرف زدن با ما بود که پسره اومد بیرون با یه لحن طلبکار عجیب بدون احترامی گفت برو بقیه شو حساب کن! یعنی آقا تشریف برده بود داخل کلی آپشن الکی برای ماشین سفارش داده بود، اونم ماشینی که باباجون براش خریده بود، حالام که اینجوری!

* در طول مدتی که مغازه داره داشت یه روکش چرم به صورت آنلاین! برای فرمون پسره میدوخت، من همش داشتم فکر میکردم الان این پسره از زندگی چی فهمیده؟! راستش من که دختر هستم، از ۱۸ سالگی همش روی پای خودم بود. یعنی به معنی واقعی کلمه از ۱۸ سالگی به بعد اصلا روم نشد از بابام چیزی بگیرم. با اینکه اون بنده خدا خودش مشکلی نداشت و خودش همیشه به من کمک کرده ولی من شخصا روم نشده ازش درخواست مالی کنم. چه برسه به اینطوری. آخرش نفهمیدم روش ما که تو زندگی به خودمون سختی میدیم درسته یا روش اینا که با خوشی تمام زندگی میکنن!

دیوار مهربانی را مهربانتر برگزار کنیم

* یک سنت حسنه ای داره تو شهر تهران و احتمالا سایر شهرهای ایران اجرا میشه که بهش میگن دیوار مهربانی. دیگه حتما همه تون یکی از اینها سر کوچه یا مسیرتون دیدین حتما. مردم چیزهایی که نیاز ندارن (به خصوص لباس و کیف و کفش) رو در جایی آویزون میکنن که بهش دیوار مهربانی میگن و نیازمندان میتونن از اونجا مایحتاجشون رو بردارن. گویا شهر عزیز ما یعنی لاهیجان هم مبدع این طرح بوده:)

* این مسیری که من هر روز میام اوایلش فقط یک دیوار سر کوچه ما بود. بعد حالا سه یا چهار تا توی مسیر میبینم و گویا هی دارن زیاد میشن. این خیلی خوبه که به فکر بقیه باشیم. منتها ایرادی که این دیوارها دارن اینه که بعضا جاهای پر رفت و آمد یا جاهایی هستن که میدونی نیازمند کمتره و یه جور نمایش برای اطرافیانه بیشتر! من بعید میدونم اون خانواده های نیازمند روشون بشه برن از اونجا چیزی بردارن. کاش اینها رو در جاهایی تعبیه میکردن که اگه نیازمند آبرومندی بود، خیلی تو دید نباشه که بره برداره. مثلا یه بار دیدم دقیقا تو خروجی یه مترویی دیوار درست کردن. خوب با وجود اونهمه رفت و آمد، کدوم بنده خدایی روش میشه بره از اونجا چیزی برداره؟ اگه منظور ما رسیدن این اقلام به گروههای هدف هست، نباید جایی بذاریم که با کمترین عذاب وجدان برش دارن؟!

* مساله بعدی جاهایی که به طور کلی این دیوارها هستن. مثلا یه جایی من هر روز رد میشم، به نظر میاد مردمشون وضعشون خوبه. چون هر روز دارن رو این دیواره چیزی میذارن ولی چیزی ازش کم نشده تا حالا! خوب این دیوار رو باید جاهایی گذاشت که کارتن خواب و نیازمند داره. یا مهاجران و کسانی که پناهی ندارن. لااقل با این لباسها گرم بشن. حالا این آخری طنزه. ولی دیوار مهربانی ثابت میکنه خانمها زیاد لباس میخرن. چون محتوای ۷۰-۸۰ درصد لباسهای این دیوار مال زنهاست و بقیه اش هم مال بچه هاست:دی و اینکه خانمها هنوز لباسی خراب نشده، سراغ بعدی میرن.

* از حواشی که بگذریم نقد من به این دیوار مهربانی اینه که توش یه جور نگاه از بالا به نیازمندان هستش. ما فکر میکنیم کسانی مستحق هستن که اجناس دست دوم ما رو بردارن و بپوشن و اجناس دست دوم رو میگذاریم و ته دلمون خوشحالیم که کار خوبی کردیم! اگه این دیوار نبود جای این اجناس سطل آشغال و سمساری بود پس اینکه ما خوشحالیم و باهاش سلفی میندازیم واسه فیسبوک و اینستاگرام، معناش چیه؟! خیلی ناراحت کننده است اینکه طرف با چیزی که نیازی دیگه بهش نداره، ادای مهربانی هم در بیاره. حالا دیگه شوافش چیه؟! یه جاهایی میری حالا اسم نمیبرم تو این فروشگاههای خاص میبینی طرف روزی چند میلیون درآمدشه. بعد نزدیک پاساژ فلان یه دیوار هم گذاشته و ۴ قلم جنس بنجل که نمایش مهربونیشم بده…

دلایل بلاک کردن در شبکه های اجتماعی: حلقه خودی و غیر خودی!

* یک شبکه ای بود قبلا به اسم فرندفید. اونجا اوایلش مثل همه شبکه های اجتماعی دیگه شلوغ بود. یعنی خیلیا اومدن عضو شدن و خیلیا هم رفتن. تقریبا بعد دو-سه سال این شبکه حکم یه قهوه خونی قدیمی برای اهالی وب داشت که بعد گذران زندگیشون می اومدن اونجا چیزکی میذاشتن و درددل میکردن و یه سری ارتباطات خاص بین آدمها برقرار شده بود. خیلیا از زندگیشون میگفتن و مردم دلداریشون میدادن. یکی پدر و مادرش اختلاف داشت، بقیه باهاش همدردی میکردن، خلاصه فضایی بود که آدمها خیلی یه مقدار خودشون بودن و همین خود بودن، قدیمی شدن، سالها دوست صمیمی بودن باعث نزدیکی آدمها به هم شده بود. البته یه سری هم ارتباطات رو به دنیای واقعی کشونده بودن، مثل قرارها و …

* درسته این شبکه قدیمی و دوستانه بود ولی همه اش هم مثبت نبود. سال ۸۸ وقتی اعتراضات شکل گرفت، یه عده از کاربرای سبز اومدن تقسیم بندی خودی و غیر خودی تشکیل دادن. یعنی همینهایی که میگفتن ما رو ندیدن یا نمیخوان ببینن، تو شبکه ها این سیستم رو اجرا کردن که هرکی با ماست، باهاش دوست باشیم و غیر خودی ها رو بلاک کنیم. این بلاک کردن دامنه وسیعی داشت. هر نوع تفکری که مثل ما نبود. حالا اگه مثل ما بود و یا اداشم در می آورد یا اصلا تقیه میکرد و خودشو سیاسی نشون نمیداد مسئله ای نبود. اینجا فقط اونهایی که ابراز میکردن محکوم به بلاک بودن. طرف دلایل امنیتی هم میتراشید! یعنی هرکس که اون موقع احمدی نژادی بود فردی تصور میشد که تو قلب وزارت اطلاعات و سپاه نوشته و هیچکاری نداره جز دستگیری این کاربر سوپر فوق مهم!

* این تقسیم بندی تا سالها باقی موند. یک تقسیم بندی نانوشته بین کاربران این شبکه بود. یعنی من مثلا کلی دوست دیگه داشتم تو فیسبوک و جاهای دیگه که خودی اونها نبودم، ولی این بحث بلاک بازی هم نبود. بعضا حتی تو همین فرندفید خیلی کاربرها تغییر کرده بودن، ولی تشکیل تیمی برای بلاک اینها و معرفی به بقیه هنوزه هنوز وجود داشت.

* هدف من اصلا مرثیه خونی برای فرندفید نبود. میخواستم یه فضایی رو ترسیم کنم که یه چیزهایی رو بگم. پریروز تو یه گروه تلگرامی یه خانمی اومد گفت این فرندفید جدیده. یه سایتی بود به اسم موکوم. رفتم داخلش ببینم چطوریه. یه بخشی داشت به اسم everything که همه چیزهای عمومی رو می آورد. دیدم یکی نوشته که بچه ها لیست بلاک کجاست یا کیا رو بلاک کنیم؟ (نقل به مضمون). فرندفید حدود ۱۰ ماه بود که از کار افتاده. ۶ سالم از سال ۸۸ گذشته. مثلا الان دوران پسابرجام و صلحه ولی این ذهنیت هنوز توی شخص مونده که لیست بلاک کجاست؟ و از همه جالبتر اینکه یکی دیگه بهش گفت که بیا بهت بگم فلانی اتاقشو درست کرده. یعنی در شبکه ای که تازه راه افتاده، اونم الان که دولت هم خودی طرفه، رفتن بازم اتاقی تشکیل دادن برای اینکه بر حسب یه سری کلیشه های ثابت، لابد آواتار، اسمش، نام کاربریش، خاطره ای که از شخص دارن و امثالم بازم بلاک کنن.

*اینها همونهایین که میگن چرا ما رد صلاحیت میشیم؟! چرا حکومت ما رو نمیپذیره؟! شخص قادر نیست حتی در یک جامعه مجازی کوچک، خودش اون دموکراسی که شنیده برقرار کنه. یعنی خودش بیاد با مخالفین همون دیالوگی که انتظار داره با خودش بشه رو انجام بده. چرا این طیف اینجورین؟ من بعد چند سال فعالیت تو اینترنت هنوز متوجه نشدم این پارادوکسها رو چطور جواب میدن؟ تحقیر طرف مقابل که حس تعلق به گروه نداشته باشه؟ در جا زدن در ۶ سال پیش بدون اینکه برای عقاید اون موقع کاری بکنن؟! یه نوع کلاس برای خود و احساس حمایت جمعی؟ تقلید؟ حس ناامنی؟ تحقیر طرف مقابل که دست از عقایدش برداره؟ (که تو این کیس خاص برعکسه یعنی هم خودشون تندروتر میشن هم طرف مقابل). اگه شما فهمیدید به ما هم بگید که چطور میشه اینهمه تضاد در عقیده و روش رو توضیح داد؟ و اصلا همین شخص اگه روزی دستش به قدرت برسه، چطور رفتار خواهد کرد؟

* حالا اینها که من نوشتم به معنای بد بودن بلاک نیست. سوء تفاهم نشده من خودم تو فرندفید حداقل ۱۰۰ نفرو بلاک کرده بودم. تو فیسبوک از اینهم بیشتر. بعضی اوقات مزاحمته، بعضی اوقات فحاشی، بعضی اوقات مسائل حریم خصوصی هست و بعضی اوقات هم آشنایانی که میخوام صفحه مو نبینم، ولی من هیچوقت اعتقاد به کارکرد صد درصدی آزادی بیان نداشتم ولی نیومدم شعارشم بدم.

سیرابی حرمت داره!

دیدین آدمهایی که تو مشاغل خاصی هستن ناخودآگاه یه جوری تیپیک میشن؟ مثلا مکانیکها یا قصابها. اینها رو چون سرو کار داشتیم باهاشون نسبتا تیپهاشون رو میشناسیم ولی من تا به حال طباخ و کله پاچه ای ندیده بودم و نمیدونستم اینقدر برای جزئیات شغلشون ارزش قائلن:)

چند روز پیش از سر کار می اومدم که برادرم زنگ زد و گفت خانواده هوس کله پاچه کردن و سر رام برم سیرابی بگیرم. منم چون نمیدونستم چی بگم به فروشنده از برادرم سوال کردم و اونم فقط گفت بگو اندازه ۴ نفر سیرابی میخوام. خلاصه چقدر گشتم تا یه طباخی رو پیدا کردم که بالاش نوشته بود طباخی بره ناز! هرچقدر که اسم طباخیه لطیف بود، داخلش عجیب بود.

وارد شدم و دیدم از فروشنده تا ۵-۶ تا مشتری که توش نشستن اکثرا آدمهای عریضی به لحاظ عرضی هستن:دی و قیافه ها شدیدا شبیه این فیلمهای تهران قدیمی. خلاصه فروشنده اون لحظه داشت نارنجها رو می شست. اینقدر مشتریان مغازه عجیب نگاه کردن که یه لحظه حس کردم وای من اینجا چیکار میکنم؟ فروشنده با صدای نسبتا کلفتی گفت: بفرما آبجی!! در یک آن اصلا یادم رفت که برای چی اومدم اینجا و برادرم چی گفته بود. بالاخره گفتم، ۴ پرس سیرابی میخوام!! فروشنده انگار که فحش شنیده باشه، گفت: آبجی سیرابی حرمت داره، برای سفارشش نباس بگی پرس، باهاس بگی دست. ۴ دست سیرابی میخوام درسته. یه دفعه همه ترسم ریخت و خندم گرفت. گفتم من راستش تا به حال نخریده بودم. نمیدونم چطوری باید سفارش میدادم.

در حالیکه داشت با قیچیش اون حوله ای مانندها و کندوی زنبور عسلی مانندیها و امثالهم که ابدا ظاهر جالبی نداشتن رو میبرید و میریخت در یک پیاله نسبتا بزرگ، مانندی گفت: این کاسه رو می بینید؟ برای سیر کردن یه نفر کافیه. ما به این میگیم دست نه پرس! پرس مال سوسولهایی که میشینن فست فود میخورن :دی حتی گفت برای احترام بیشتر اکثرا به مشتریام میگم که قابلمه بیارن. حیف سیرابی که تو این ظروف پلاستیکی ریخته بشه. خلاصه من دیگه هیچی نگفتم تا سیرابی رو کشید و نارنجها و نون سنگک رو کنارش گذاشت و از مغازه اومدم بیرون.

* چون این بنده خدا همش هواسش به بریدن این حوله ایها بود، یواشکی با گوشیم عکس گرفتم واسه اینستاگرام :)