لینکدونی

استاد استاااد!

* صبح داشتم رادیو قرآن گوش میکردم، مجری یه قاری به اسم کریم منصوری رو معرفی میکرد و توی معرفی کوتاه حداقل ۲۰ بار گفت استاد منصوری، استاد منصوری! حالا البته برنامه والشمس صبحگاهی رادیو قرآن خیلی خوبه ها، من دوستش دارم، ولی این استاد استاد گفتن برای هر قاری و حافظ قرآن دیگه نمیدونم توجیهش چیه. من غیر از قرآنیها بین این بچه های هنر و موسیقی زیاد دیده بودم که همینطوری به بقیه استاد استاد حلوا میکنن!

* حالا این استاد استاد کردنهای الکی به قصد احترام منو یاد خاطره این نمایشگاه موسیقی انداخت باز. یادمه یکی از این روزها از اول صبح دیدم کلی از این دانشجوهای سانتی مانتال رشته هنر و موسیقی اومدن تو غرفه اطلاع رسانی که ما بودیم و از اونجا فهمیدیم که قراره یکی از اساتید به نام موسیقی سنتی ایران بیاد غرفه و خوب چون قرار بود سریع روی تکست سایت نمایشگاه قرار بگیره، اولش می اومد غرفه ای که سایت آپدیت میشد یعنی همین پیش ما. خلاصه طرفای ظهر بود که استادی که از صبح سیصد بار اسمشو شنیده بودیم و الان یادم نمیاد اومدن. برخلاف تصور من یه مرد ۵۰ ساله سبزه تکیده بود که با لباس محلی لرستان اومده بود البته بنده خدا سازشم محلی بود ولی خوب گویا در سطح ایران آدم معروفیه. خلاصه اومدن این آقاهه از فرودگاه همان و شروع عکس گرفتن این دانشجوها با استاد همان. یه سریشون که پررو به آقاهه گفتن که سازش رو هم در بیاره و با تظاهر نواختن ساز باهاش عکس بگیرن!!

* یه ۴۵ دقیقه ای شد و همه هی به هم اعلام میکردن استاد فلانی هست و اونام می اومدن استاد استاد گویان درخواست عکس و امضا میکردن. این وسط من به عنوان بیربطترین آدم جمع:دی که اصلا مفهوم استادی این شخص و اداهای اینا برام غریب بود، دیدم این بنده خدا واقعا خسته هست و گلوش خشک شده پاشدم یه سینی برداشتم یه چایی و آب سرد براش ریختم. بنده خدا با همون لهجه ای که خیلی نفهمیدم، کلی از من تشکر کرد و مسئول نمایشگاه هم اصلا فکر نمیکرد که یه بچه فنی اینقدر متواضع باشه (به گفته خودشون البته) که براش مهم نباشه حمالی کنه:دی خلاصه اینا که اینهمه استاد استاد میکردن، نکردن یه لیوان اب بدن دست بیچاره که از شهرستان تو اون هوای گرم رسیده بود.

* الان که یادم میاد، بنده خدا این استاده طی دو روزی که بود اقلا سیصد بار ازم درخواست چایی کرد و چون خودمم معتاد چای بودم، با کمال میل میرفتم میریختم:)) روز اختتامیه هم بنده خدا گفت که شما صندلی کنار من (ردیف جلو) بشین. بعدا فهمیدم که خیلی از این دانشجوهای موسیقی دلشون میخواست کنار استاااد بشینن که تو عکسا و فیلمها کنار این ادم معروفه باشن. حالا بگذریم که من اصلا نتونستم خیلی هم بشیتم چون وب سایتشون دست من بود.

* خلاصه این مفهوم استاد به نظر من زیادی دیگه دستمایه شده و هرکی تا یه ذره معروف میشه و میخوان ازش اسم ببرن فورا میگن استاد!

سرودهای انقلابی

* یکی از خوبیهای دهه فجر اینه که هر موقع رادیو رو روشن کنی، یکی از سرودهای انقلابی رو داره پخش میکنه و وه که چه سرودهای زیبایی رو اوایل انقلاب ساختن. سرودهایی که خیلی به دل می نشینن و بارها هم گوش بدی باز هم آدم رو متاثر می کنن. من فکر میکنم اون شور و شعف انقلاب هم در سرودن و هم تو ساخت این ترانه ها تاثیر گذار بوده. جالبه که اکثرشون موسیقی خاصی ندارن و بیشتر همخوانی هستن.

* اینجا اومده بخش زیادی از این ترانه ها رو لیست کرده. البته کیفیت بعضی از اونا مشابه اصلش نیست. به قول اون دوستم که بعضی ترانه های انقلابی اینقدر قشنگن که آدم به سرش میزنه یه انقلاب دیگه بکنه:)

کنکور ارشد

پنج شنبه رفتم کنکور ارشد دادم، البته بیشتر نقش الیس در سرزمین عجایب رو داشتم، چون برخلاف اینکه فکر میکردم من مدیریت ای تی شرکت کردم، در اخرین لحظه فهمیدم مدیریت اجرایی بوده و البته خوب در اصل مسیله که اصلا فرقی نمیکرد چون من اصولا نخونده بودم:دی

حالا اینهاش به کنار اولین باری بود که تو زندگیم کاملا خونسرد و مطمین سر جلسه رفته بودم چون اصلا نتیجش واسم اهمیتی نداشت ( خوب مرض داشتی ۶۰ تومن پول بی زبونو ریختی تو دره؟:دی) داشتم میگفتم از اونجایی که درسا هم ربطی به رشته سابقم نداشت و وقت هم به وفور داشتم، نشستم همه سوالات رو خوندم، به بخشی از سوالات بسیار جالب بودن و فکر کنم تایتلش استدلال و منطق بود، مثلا یه صورت مسیله داده بودن و بر اساس اون باید میگفتی کدوم دلیلو میشه آورد یا کدوم دلیل رو میشه رد کرد، من عاشق این ده تا سوال شده بودم.

خلاصه این توریستی شرکت کردن تو امتحان فوق نتایج خوبی هم داشت، تو یه کلاس بودیم که ظرفیتش ۲۰ نفر بود ولی فقط ۸ نفر اومده بودن سر کنکور و چون زودم رسیده بودیم تاخود ۸:۳۰ کلی راجع به کار و درس و زندگی حرف زدیم و حتی دوست شدیم و شماره رد و بدل کردیم، جالبترین نکته برای من این بود که همه خانمهای شرکت کننده از ترس بیکاری میخواستن فوق بدن که تو خونه نمونن و عملا علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتن و اعتقادشون این بود که سطح تحصیل مردها از ما پایینتر شده، بر حسب امارهایی که از خواستگاراشون داشتن ولی خوب چاره ای نداشتن.

راستی بیچاره دانشجوهای این دانشگاه بوعلی، چقدر سر و وضع کلاسها و صندلیها و دانشگاه داغون بود، اصلا انگار مدیریت دانشگاه روحیه دانشجوها براش مهم نبود و اصلا برای من قابل قبول نبود که آدم تو اون لونه ها درس بخونه!! شایدم اشتباهه که با دانشگاه خودمون مقایسه اش کردم، اما دیگه تمیزی یه چیز همگانیه. خلاصه میبینید که من خیلی کنکور دادم و اینا:دییی

استدلالهای یک بچه ۴ ساله

* من عاشق کشفیات و استدلالهای بچه ها هستم و همیشه با دقت گوش میکنم که ببینم چی میگن، اصلا این فرایند یادگیری پیچ و خمهای زندگی توسط بچه ها درسهای زیادی برای ماها هم داره تا بفهمیم در اصل چطور باید عمل کرد تا بدست آورد و رسید. حالا بگذریم که من عاشق برادرزاده ام هستم و این عشق اینقدر شدیده که یه زمانی دلم میخواست تو فضای مجازی هویتم رو عوض کنم تو همه شبکه ها بذارم عمه زهرا:) بعد از اونجایی که لفظ عمه تو فضای مجازی مورد بی مهری قرار گرفته، دیگه پشیمون شدم.

* چند وقت پیش برای برادرزادم یه کامیون خریده بودم که عادت داشت هی لباساشو و خوراکیهاشو باهاش بار بزنه و از اینور خونه به اونور ببره و هی پر و خالی کنه. چند شب پیش زنگ زده میگه من شبکه پویا نگاه میکردم با بیل توی کامیون بار میریختن، تو که برای من بیل نخردی، پس تراکتور بخر که باهاش کامیونم رو بار بزنم:)) بهش گفتم خوب عمه جون بیل بخرم چی؟ میگه نه با تراکتور بیشتر میتونم بار بزنم، دیگه خسته نمیشم:)) خلاصه از اون موقع دارم فکر میکنم ببین وقتی چیزی رو به بچه نشون میدی، چقدر قدرت داره که تو ذهنش ساخت و پاخت کنه و بچه تو این سن چقدر باهوش و خلاق هست.

* یک موضوع دیگه رو چند وقته میخواستم بگم هی تنبلیم اومده اینجا بنویسم، اقای حسین درخشان بعد از آزادیشون تو وبلاگ ترجمان مینویسن، کسانی که نوشته های هودر رو دنبال میکردن، میتونن به این آدرس مراجعه کنن. امیدوارم بازم موفق بشن مثل سابق چالشی بنویسن. یه حسی به من میگه شبکه های موبایلی هم در نهایت مثل همین شبکه های اجتماعی خز میشن و ملت بازم به اصل خودشون یعنی وبلاگنویسی برمیگردن. خلاصه تا اون موقع بازم تا جایی که میتونیم وبلاگنویسی رو تبلیغ کنید. شما که نمیخواین ما همش با این نسل وایبر بازی که فقط جک و خنده و اینا رد و بدل میکنن طرف باشیم؟:دی

تبلیغ در دنیای واقعی برای یک پدیده مجازی

دیروز رفته بودم باغ فیض، اونجا دوتا امامزاده کنار هم هست، حمیده خاتون. اونجا تبلیغ این کمپین من عاشق محمدم رو دیدم که در پی وقایع فرانسه برای ابراز ارادت به پیامبر تو فضای مجازی ایجاد شد، برای من خیلی جالب بود که در یک جای مذهبی و سنتی یه کمپینی که مربوط به فضای مجازی هست داره تبلیغ میشه، بعدا شبکه های فارسی زبان رو نگاه کردم دیدم انصافا کمپین موفقی بوده، حالا یه دلیلش میتونه نقطه اشتراک مردم کشور ما تو مذهب و ابراز ارادت به پیامبر باشه و یه دلیل دیگشم همین تبلبغات دنیای واقعی برای یک پدیده مجازی که به زعم من کاراییش خیلی بالاست.

‌‌‌‌اونجا داشتم فکر میکردم کاش برای تبلیغ نامه رهبری به جوانان غربی کاش همین روش در پیش گرفته بشه هم ایران هم خارج از کشور، راستش به نظر من فضای مجازی، لااقل اونقدر که ما فارسی زبانها توش فعالیم برد خاصی برای اینکارها نداره مگه اینکه از پتانسیل دنیای واقعی کمک گرفته بشه، مثلا ایرانیهایی که طرفدار ایشونن و توی غرب هستن یا مراکز فرهنگی نظام در کشورهای دیگه باید همت کنن، حالا یک بدشانسی زمان اوج گیری این نامه فوت ملک عبدالله بود که خوب در ابعاد خیلی وسیعتری توی توییتر ترند شد و من یادمه کاربران زیادی با ادبیات یکسان ایشون رو پدر جهان اسلام معرفی میکردن! حالا چه قبول داشته باشیم یانه این قدرت پروپاگاندای اونور رو میرسونه در حالیکه اینور تو اینکارها موفقیت چندانی نداشتن، یه نمونه موفق دیگه توی تبلیغات حزب الله لبنان هست، به هرحال باید قبول کنیم نظام و مخصوصا ما شیعیان تو این کارها ضعیف و بعضا سلبی عمل کردیم و وقته مراکز نظام توی خارج از کشور از افراد دلسوزتر و کم استحاله شده تر برای تبلیغ استفاده کنن. در هر صورت تو این کیس روشهای سنتی بهتر جواب میدن چون نه اون وانها مشتری پرس تی وی و امثالهم هستن و نه رسانه های غربی پوشش دهنده ارجاع به کل نامه دادن که فایده داشته باشه.