لینکدونی

شکست عشقی!

* رفتم فیسبوک یکی از دوستام که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم. دیدم آخرین مطلبش اینه: «در آستانه ی دومین شکست عشقی…».

* این یه جورهایی شخصیتش مثل خودم بود. حالا این مثل خودم هم باز کردنش خیلی سخته. از اینها که در برابر بروز احساسات و همینطور آدمها یه گارد شدیدا بسته دارن و از یه حدی هم بیشتر نمیشه بهشون نزدیک شد و معلوم نیست منتظر چی یا چه جور چیزی هستن؟ منتها باز این یکی از من بهتر بود. به قول خودش که همیشه میگفت زهرا تو چند درجه از منم دهاتی تری! :دی

* من یه جورهایی همیشه این دوستم برام یه الگوی پنهان بود. انگار منتظر بودم ببینم چیکار میکنه که ببینم روش ما در زندگی چقدر درسته. این اولین باری که شکست عشقی خورد سه سال پیش بود. اون موقع کلا کار و زندگیشو یه مدت ول کرد. اینقدر مامانش به ما التماس کرد که به دادش برسید و ببریدش بیرون و سر کار و این حرفا و اینقدر تو خودش موند که یکسال شد و آخرش خودش تصمیم گرفت بیرون بیاد. حالا اینجور آدمها که خودشون منطقی و اهل تحلیل هستن میدونی که نمیشه طرف رو دلداری داد، یکی میبینی همه چیزو سرسری میگیره، تو راحت با چند تا دلداری کلیشه ای میتونی حالشو جا بیاری، اما این تیپ، آدمها… خدا نیاره اون روز رو. هی وسط حرفت میگن حرفای خودمو به خودم تحویل میدی و الخ..

* حالا نمیدونم که این بار چی میشه. یه بار میگفت کسایی که زندگی و روابط و ازدواج و خلاصه اینجور چیزها رو ساده میگیرن و ترسی برای بدست آوردن یا از دست دادنش ندارن موفقترن و خوب راست میگه. مثلا تو همین فضای مجازی شما نوشته های زیادی رو میخونی که طرف وارد رابطه میشه بعد دو ماه دیگه که بهم خورد یه عزاداری مختصر و دوباره فرد بعدی. طرف سختگیر خاصی تو این موارد نداره و به تبع از دست دادن براش از دست دادن همه چی نیست اما اینجور کیسها به مراتب سختتره. طرف برای خودش کلی اولویت و معیار و قانون و عرف و شرع میذاره و بالاخره دل میده، حالا بیا با اینهمه مقدمه چینی بهم هم بخوره که دیگه فبها.

* منم که هنوز بهش زنگ نزدم که بگه زهرا ولش کن. دیگه حوصله هیچیو ندارم و نمیخوام بهش فکر کنم و اصلا یادم رفته که من میدونم از قضا وقتی اینو میگه در موقعیت overreacting یا همون واکنش بیش از حد هست.

* یه نکته دیگه هم تو این مطلب بود. دقت کردید دیگه از مد تلفن زدن هم خارج شدیم و حال و احوال گرفتنامون فیس بوکی شده؟ من فیس بوکش نمیرفتم از کجا میفهمیدم این دختر الان چه بلایی سرش اومده؟

* یه چیز متفرقه هم بگم. اجماع جهانی مضحک پاریس، علیه داعشی که مثل القاعده و طالبان دستپخت! خود غرب هست، بهانه ای هست برای حمله به سوریه. همونجوری که یافتن سلاحهای کشتار جمعی بهانه اشغال عراق بود و نابود کردن القاعده بهانه حمله به افغانستان، نابودی داعش در سوریه هم بهانه ای هست برای اشغال این کشور. ببینید من کی گفتم. این سند این مدرک! تنها فرقش اینه که دیگه اینبار اونقدر ها نمیتونن افکار عمومی رو گول بزنن. چون اون موقع که اینا به داعش کمک مالی تسلیحاتی میکردن که اسد رو نابود کنه، ایران داشت تو سوریه و عراق با داعش میجنگید و این افتخار از قبل نصیبش شده، منتها تاریخو همیشه برنده ها مینویسن!

 

عشق قدیمی پدربزرگ

* دیشب مادربزرگ داستان عشق و ازدواج پدربزرگ مرحومم رو گفت من خیلی حسرت خوردم نسبت به عشقهای اون زمان آدمهای اون زمان و همه چیزهایی که دیگه اینقدر تغییر شکل دادن که به نظر ما دیگه نجیب نمیان… این ماجرا مال حدود ۶۰ سال پیشه..

*پدربزرگ و مادربزرگم تو یه روستای بزرگ زندگی میکردن، پدر مادربزرگ خان بود و با اینکه پدربزرگ اینا وضعشون خوب بود ولی مقامی توی روستا نداشتن، مادربزرگم اسمش زلیخا هست و خوب معلومه زمان جوانیش خیلی زیبا بوده، همین الانشم تو خانواده مادری هرکی خوشگل هست میگن به زلیخا خانوم رفته. خلاصه پدربزرگم ۱۹ سالش که بود میگه بریم خواستگاری زلیخا ولی خانوادش میگن اونا به ما زن نمیدن وقتی با اصرار پدربزرگ مواجه میشن یه ۴ باری میرن خواستگاری و هربار جواب نه میشنون تا اینکه به گوش پدربزرگم میرسه زلیخا رو به پسر یکی دیگه از اربابهای اون منطقه دادن و قراره ۷ روز بساط جشن و اینا باشه، اونم میزنه از اون روستا کلا میره جای دیگه. اون موقع تلفن یا وسیله ارتباطی نبود هرچی پدرمادرش میگن تو رو هر دختر دیگه دست بذاری بهمون نه نمیگن قبول نمیکنه و میره.

* ۳ ماه از عروسی مادربزرگم با همسر سابقش گذشته بود که پسره سرفه های شدید و خونباری داشت و طبیبش تشخیص سل رو براش داد و گفت چون بیماری واگیرداره و زنش هم پیشش بوده کلا اینها رو جدا کنید تا بقیه نگیرن، این شد که مادربزرگ و همسر سابقش رو بردن به یه خونه روستایی و خانواده اش از دور می اومدن براشون غذا و دارو میذاشتن و هرچی به مادربزرگم میگفتن جونت رو نجات بده حاضر نبود همسرشو تو اون شرایط تنها بذاره.

* ماجرا به گوش پدربزرگ که یه جای دیگه کارگری میکرد، میرسه و برمیگرده، هرشب کارش این بود که بره جنگل و هیزم جمع کنه بذاره دم در خونه مادربزرگم  که مطمین باشه بخاری هیزمی خونه روشنه و اون مریض نمیشه و جالب اینجاست که مادربزرگم یکبار هم ندیده بودش چون اعتقاد پدربزرگ این بود که این زن به هرحال شوهر داره.

* خلاصه مریضی سل اوج میگیره و پسره بالاخره میمیره و مادربزرگ رو هم به تصور اینکه سل داره میارنش طبقه پایین خونه پدریش تنها. هنوز چهلم شوهرش نگذشته بود که پدربزرگ بازم خانوادشو مجبور میکنه برن خواستگاری دختره و اینام چون روشون نمیشده و از طرفی دختره تو روستا بیوه که بود، سل هم که داشت، اصل قبول نمیکردن که پدربزرگه تهدید به ترک مجدد میکنه. اینا پیغام پسغام میفرستن خونه پدر مادربزرگ. مادربزرگه مخالف بود و میگفت دیگه ازدواج نمیکنه اما خانوادش خوشحال بودن که برای دخترشون، اونم با این وضعیت بازم خواستگار مشتاق هست و رضایت میدن و به زور دختره رو مجدد شوهر میدن. جالب اینه که دوماه بعد طبیب میاد معاینه اش میکنه میبینن در کمال تعجب این زن سل نگرفته.

*مادربزرگم میگه ۶ ماه با پدربزرگت حرف نزدم تا اینکه اینقدر محبت کرد که من کم کم عاشقش شدم… اینم بگم خانواده پدربزرگ تا مدتها طردش کرده بودن تااینکه این دو نفر کم کم نظر اونها رو جلب میکنن ولی خوب دیگه همیشه وضعشون معمولی بود چون پدرش از ارث محرومشون کرد اما اونا خوشحال بودن که همه چیزو از صفر ساختن و صاحب ۶ تا بچه هم شدن. پدربزرگ چند سال پیش از دنیا رفت. هنوزم مادربزرگ با اون حال بدش، خودش نماز قضاهای پدربزرگ رو میخونه…

 * از دیشب دارم به عشقهای امروزی فکر میکنم، به اینکه دیگه کسی مثل قدیم عاشق نمیشه و به اینکه دسترس پذیری همه چیزو خراب کرده، روابط رو، عشقها رو، آدمها رو، دوام عشقا رو و. … سعدی هم راست میگه که: تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود…  

 

مسجد روستا

* این سری که رفتیم شمال، مادربزرگم نذری داشت برای اربعین. مادربزرگم تو یکی از روستاهای کلاچای زندگی می کنه. اونجا رسمش اینه که هرکی نذری داره، وسایلش رو میخره و معمولا وسایل نذری رو اهالی کمک میکنن میبرن توی مسجد و اونجا هست که چیزهایی که لازمه خورد بشه رو خورد میکنن مثل مثلا سبزی و پیاز و سیر براش آش و خلاصه همونجا هست که غذا رو میپزن و بعدش از طریق همون مسجد پخش میکنن.

* مامانم برای کمک رفته بود مسجد و زنگ زد و گفت که دیر شده و پیازها رو هنوز خورد نکردن و اگه میتونیم بریم کمکش. منو خواهرم و دختر عموم هم رفتیم برای کمک. مسجد روستا خیلی ساده بود. اصلش مثل یه خونه با سقفی بزرگ بود و خوب من اولین بارم بود که میرفتم قسمت آقایون و دیدن اون قسمت هم برای من جالب بود. دیدن محراب و اون پله ای که روحانی روش میشینه و کلا جالب بود دیگه.

آش نذری

* شما تصور کنید ما تنها خانمهای جوان جمع بودیم و نشستم با یه سری از پیرزنهای روستا پیاز خورد کردیم. ماشالا تنبلی جوننها روستایی و شهری نداره و تو روستا هم دخترای جوان نمیان مسجد برای کمک:دی من یکی بیشتر از اینکه پیازخورد کردن برام دغدغه باشه، گوش کردن به حرفهای این زنهای روستایی برام جالب تر بود. جدی برای هزارمین بار بهم ثابت شد که زنهای خانه دار هوش زیادی تو حفظ موقعیت خانواده شون دارن و برخلاف زنهای شهری حسابی، راه و چاهش رو هم بلدن! حالا خوب وارد جزئیات نمیشم :D یه نکته دیگه هم برای من سرزندگی و شوخ طبعی این زنهای روستایی بود. با اینکه در حد خود مشکلاتی داشتن، اما این بودن در جمعها و کارهای دسته جمعی روحیه شون رو تقویت کرده بود و اکثرشون نسبت به زندگی بسیار خوش بین و مثبت بودن. الان که داشتم فکر میکردم، کاش تو روستاها یه ذره امکاناتی مثل راهها و مدرسه رو بهینه میکردن، اونوقت لااقل جمعیت زیادی از کشور واقعا زندگی میکردن.

مقتل خوانی

* رادیو قرآن هر روز حدود ۷:۱۵ مقتل خوانی از روی لهوف سید بن طاووس دارن و قراره تا اربعین ادامه داشته باشه. یه چیزی که برای من جالبه چرا مداحها و روضه خونها همین مقتل رو نمیخونن، هم مستند و هم اینکه بدون هیچ آب و تابی خودش به اندازه کافی ذکر مصیبت هست.

* حالا اصلا هدفم از این پست، نوشتن درباره مقتل نبود. چیزی که برای من جالب بود توی این وقایع بعد از عاشورا عدم انفعال زنانی بود که توی کاروان اسرای عاشورا بودن. طی همین چند روز تا به حال چند خطابه از حضرت زینب و ام کلثوم و زنان دیگر کاروان و بحث و مناظره اونها با مردم یا مسئولین همون موقع خونده شده و با توجه به مقتل اینکه مدام سعی میشه زنها توی حاشیه باشن، یا شخصیت منفعل داشته باشن خیلی قابل توجیه نیست. حالا اکثر فقط حضرت زینب (س) رو میشناسن ولی توی همین مقتل خوانی رادیو قرآن حضرت ام کلثوم (س) و یه خانم دیگه که اسمشون فاطمه هم بود و یادم نیست نسبتشون چی بود، خطابه هایی داشتن و طی همون مسیر روشنگریهای زیادی کردن. خلاصه اینکه من فکر میکنم اگه زنان کاروان امام حسین (ع) نبودن شاید الان پیام عاشورا اونطور که باید دست ما نمیرسید. پس شخصیت انفعالی زن، در صدر اسلام هم متداول و حتی کارساز نبوده.

* بعدا نوشت: این مطلب رو هم در همین راستا دیدم.

لبیک یا حسین یعنی…

* نَحنُ سَوفَ نَبقی هُنا
(ما اینجا خواهیم ماند)
وسَوفَ یَبقی نِدائُنا
(و ندای ما خواهد ماند)
أن یَفهَمَهُ الإِمِرِکیّون
(که آمریکاییها آنرا بفهمند)
أمِرِکیّیون لا یَعرِفون ماذا یَعنی لبّیکَ یا حُسَین
(آمریکاییها نمی دانند لبیک یا حسین یعنی چه)

* لَبّیکَ یا حُسَین یَعنی أنَّکَ تَکونُ حاضِراً فی المَعرَکَه
(لبیک یا حسین یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی)
وَلو کُنتَ وَحدَه
(هر چند تنها باشی)
وَلو تَرَکَکَ النّاس
(وهر چند مردم تو را رها کرده باشند)
وَاتَّهَمَکَ النّاس
(وتو را متهم کرده باشند)
وَخَذَلَکَ النّاس
(و تو را بی یاور گذاشته باشند)

* لبّیکَ یا حُسَین یَعنی أن تَکونَ أنتَ و مالُکَ
وَ أ هلُکَ وَ أولادُکَ فی هذه المَعرَکه
[لبیک یا حسین یعنی تو و
مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید]

*  لََبَّیکَ یا حُسَین یَعنی أن تَدفَعَ الاُمُّ بِوَلَدِها لِیُقاتل
(لبیک یا حسین یعنی مادر فرزندش را به میدان جنگ بفرستد)
فَإذا استُشهِدَ و احتُزَّ رأسُه
وَ اُلقیَ بِهِ إلی آُمِّهِ
[ و هنگامی که فرزندش شهید شدو سرش بریده شد و به سوی مادرش انداخته شد ]
وَضعتهُ فی حِجرِها
وَ مَسَحَت الدَّمَ و التُّرابَ عن وَجهِهِ
وَ قالَت لَهُ راضیَهً مُحتَسِبَهً
بَیَّضَ اللّهُ وَجهَکَ یا بُنَیَّ
کَما بیَّضتَ وَجهی عِندَ فاطِمَهَ الزَّهراءِ یَومَ القیامَه
[مادرش آنرا به خانه برده،خاک و خون را از آن پاک کرده به او بگوید:از توراضی هستم خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا برای روز قیامت و نزد فاطمه زهرا  رو سفید کردی]

هذا یَعنی لََبَّیکَ یا حُسَین
(این است معنای لبیک یا حسین)

* لَبَّیکَ یا حُسَین یَعنی أن تأتی الاُمُّ وَ الاُختُ وَ الزّوجَه
لِتُلبِسَ زوجَها أو أخاها أو إبنَها
جامهَ الحَرب و تَد فَعُه إلی الجِهاد
[لبیک یا حسین یعنی مادرو خواهر و زن می آید تا شوهر یابرادر یا فرزندش را لباس رزم بپوشاند و او را راهی میدان جنگ کند]
لبّیکَ یا حسَین یَعنی أن تُقَدِّمَ زَینَبُ
لأخیها الحُسَین جَوازَ المَنیَّهِ و الشَّهاده
هذا یَعنی لََبَّیکَ یا حُسَین
[لبیک یا حسین یعنی زینب جواز مرگ و شهادت را به برادرش حسین تقدیم کند این یعنی لبیک یا حسین]

*  وَ بِهِ نَختُم لِیَسمَعَهُ العالم
[و با این کلام سخن را خاتمه می دهیم تا جهانیان آنرا بشنوند]
العَمَل
العَمَل إذااحتاجوا
الینا فی ساحهٍ اُخری
[هر جای دنیا که به ما نیاز باشد ما حاضریم]

*  لَن نکونَ حَمَلَهَ الأکفانِ فَقَط
وَ إنَّما سَنَکونُ حَمَلَهَ الأکفانِ وَ السِّلاح
( و اینگونه نیست که فقط کفن پوش باشیم، بلکه ما کفن پوش و سلاح به دست خواهیم بود)

* سید حسن نصرالله