لینکدونی

غم و شادی

* صبح داشتم همینجوری تایم لاین فیس بوک رو نگاه میکردم. دیروز ساعت ۱۴ یکی از دوستان خواهرش مریض شده و در واقع به کما رفته بود. تعداد زیادی از دوستان مشترک ما زیر اون پست احساس تالم و تاثر کرده بودند و کلی اسمایلی غمگین و اینها. به فاصله چند دقیقه بعد، یه کم اونورتر از اون پست خبر وعکس نامزدی دو نفر دیگه تو فیس بوک منتشر شده بود و دوباره بخش زیادی از کسانی که زیر پست قبلیه بودند، اینجا با اسمایلی های بشاش و خوشحال تبریک گفته بودند و نوشته بودند از ته دل خوشحال شدن. فاصله بعضی کامنتها کمتر از دو دقیقه بود.

* یه لحظه برام عجیب شد این فاصله بین این غم و شادی. البته فاصله بین غم و شادی تو دنیای واقعی هم همینه. توی فضای مجازی معلوم نیست چقدر از احساسات ما لحظه ای یا واقعی باشن.

خاله من پو رو کشتم!

*دختر همسایه مون فقط ۱۲ سالشه، چند وقت پیش به مناسبت تولدش براش یه تبلت خریدن. ازونجاییکه نخواستن بچه به قول خودشون منحرف بشه براش سیمکارت ننداختن، کلا کاربرد یه تبلت یک و نیم میلیونی برای بچه این شده که بشینه باهاش بازی کنه، اینم هروقت بازیی چیزی میخواست دانلود کنه می اومد پیش من که براش دانلود کنم. اون دفعه ای اومد و گفت براش بازی پو رو دانلود کنم.

*حالا من به عمرم نشنیده بودم پو چی هست و چطور نوشته میشه ولی خوش گفت که همه خانمها دارنش و بازی میکنن، گویا یه عروسکه که تو گوشی ظاهر میشه و درست مثل یه بچه باید ازش مراقبت کنی که کثیف نشه و به موقع غذا بخوره و بپوشه و ببریش دکتر. این دختر همسایه یه دخترخاله داره که اون ۷ سالشه و زیاد خونشون رفت و امد میکنه، نگو زمانیکه که این مدرسه میرفته اون با گوشیش بازی میکرده، خلاصه یه بار اومد بهش یاد دادم ازین قفلهای نقطه ای رو گوشیش بذاره!

*هربار که این دخترخاله رمز رو میدیده، این فورا عوض میکرده تا اون نبینه طوریکه بالاخره کلا یادش رفته که اصلا رمز چی بود و تبلتش لاک میشه، حالا دیروز چی شد؟! با گریه اومد پیش من که ده روزه به پو غذا نداده و عمه اش گفته پو غذا نخوره میمیره!! و اینم عذاب وجدان گرفته بود بچه.

* منم که نمیدونستم باید چطور انلاکش کنم، گفتم باید بری موبایل فروشیها برات فلش کنن که گفت در اون صورت پو زنده میشه؟ گفتم احتمالا کلا پاک میشه! گفتن من همان وگریه اش هوا رفتن همان که من تازه پو رو زن دادم!! حالا من فکر میکردم پو عروسک دختره اصلا:دی خلاصه برادرم که ماجرا رو شنید گفت که میتونه براش درست کنه، از یکی از دوستان اینترنتی هم کمک گرفتیم که وارد سیستم عامل اندروید بشیم و تو جداول مربوطه رمز رو برداریم و وقتی گوشی ریست شد بدون رمز بالا اومد. دیگه اونا رفتن و منم نفهمیدم پو در چه حالیه!

* ولی به نظر شما اینهمه دغدغه یه بچه برای یه اپلیکیشن عادیه؟!

ابتکار جالب مسجد روستایی

* دیروز رادیو داشت با امام جماعت یه مسجد در یه روستایی صحبت میکرد. متاسفانه چون از اولش گوش نکردم متوجه نشدم کدوم روستا یا کدوم استان بود. موضوع صحبت این بود که امام جماعت اون روستا با همکاری بسیج و سپاه اون منطقه ازشون خواسته بود که به جای به زور وارد خونه های مردم شدن و جمع آوری ماهواره، یه طرح خودجوش بدن که هرکس خودش بیاد رسیور ماهواره رو تحویل بده و به جاش یا یه اسکنان هزارتومنی متبرک شده از حرم امام رضا(ع) رو بگیره و یا اینکه بهش یه دستگاه گیرنده دیجیتال بدن و خوب یه مدت بود اینکارو میکردن.

* امام جماعت میگفت که بعضیا روشون نمیشه خودشون بیان رسیور رو تحویل بدن و ما احترام میذاریم به همون واسطه میدیمش و مسائل اینطوری. داشتم فکر میکردم که خدا رو شکر هنوز کار فرهنگی درست و حسابی تو این مملکت انجام میشه. جالب اینجا بود که کل قضیه در یک روستا و به همت امام جماعت اونجا بود، یادمه آخر صحبتهاش از خیرین برای خرید دستگاههای گیرنده دیجیتال هم کمک خواستند که طرح با سرعت بیشری پیش بره.

* تیتر چقدر ژورنالیستی شد!

حنظله نماد مقاومت

* امروز سالگرد ترور ناجی العلی هست، که زندگی و حیات خود را صرف مبارزه در راه آرمان فلسطین نمود. او یکماه پس از ترورش در لندن به شهادت رسید و برخلاف وصیتنامه اش در لندن دفن شد. ناجی العلی خالق کاریکاتور معروف حنظله هست.  حنظله به معنی سیب تلخ یک شخصیت کارتونی است که نماد مصور مردم فلسطین و نشانگر سرنوشت تلخ و اندوهبار آوارگان فلسطینی است. حنظله یعنی همان کودک پابرهنه فلسطینی، در طرح های وی نظاره گر تمام جنایات صهیونیستها و مظلومیت مردم فلسطین است که البته همین حنظله نیز پس از مرگ خالق خود الهام بخش بسیاری از کاریکاتوریستها و طراحان مبارز و پایبند به آرمان فلسطین شد.

حنظله

* او یک کودک ۱۰ ساله فلسطینی است که نخستین بار در سال ۱۹۶۹ در روزنامه کویتی السیاسة به تصویر کشیده‌ شد. ناجی العلی از سال ۱۹۷۳ به این سو حنظله را همواره پشت به بیننده و با دستان قلاب شده در پشت ترسیم کرده‌است. دست های حنظله از پشت به هم حلقه شده بود، اگر چه او گاهی اوقات هم سنگ در دست می گرفت. پشت کردن حنظله به بینندگان به معنای مخالفت ناجی العلی با هرگونه راه حل خارجی در مورد فلسطین تعبیر شده است. ناجی العلی یک بار گفت: حنظله همیشه یک جوجه تیغی بی کفش خواهد ماند. تنها وقتی که او به فلسطین بازگردد می تواند بزرگ تر شود و ۱۰ سالگی را پشت سر بگذارد.  ده‌سالگی سنی‌ست که او مجبور به ترک فلسطین شد و ده‌ساله ماندنش ناشی از آن است که جز در سرزمین خودش نمی‌تواند رشد کند. حنظله همیشه پیراهن ژنده و پابرهنه است و در کاریکاتورهای تازه‌تر گاه در حال سنگ‌پرانی یا شعارنویسی است.

 

از نزدیک همه چیز فرق می کند

* یک دوستی دارم خیلی دختر نازیه. به چشم من حتی قیافه بامزه و بانمکی هم داره. صبح برام تو وایبر نوشته بود که دلش گرفته و اینا. بهش زنگ زدم گفت الان حرف بزنم گریم میگیره بعدا. دوباره الان بهش زنگ زدم و از همون موقع که بهش دلداری میدادم حالم گرفته شد. ماجرا اینه که با یه آقایی آشنا شده بود و قصدشون ازدواج بود. بالاخره پسره عکس اینو به مامانش نشون میده که میخوام با ایشون ازدواج کنم. مامانه گفته که این صورتش خیلی لاغره! اینهمه دختر خوشگل دوروبر ما هست تو دست گذاشتی روی این؟ و بعدشم تهدید کرده که نه خواستگاری میاد و اینا. پسره هم گفته نظر خانواده براش شرطه و نمیخواد تو روی اونا بایسته. خلاصه رابطه شون تموم شده.

* حالا درسته که این دوست من صورتش لاغر و تکیده هست، اما خیلی دختر آروم و نازنینیه. اصلا من اینهمه مدت که باهاش دوست بودم هیچوقت به این فکر نکرده بودم که الهام صورتش لاغر هست. اونهم خیلی لاغر. اینقدر چیزهای دیگه برام مهم بود که شاید اینو ندیده بودم ولی برام عجیب و جالب بود شخصی از بیرون اولین قضاوتش در مورد الهام این باشه که صورتش لاغره و با همین پس بزنه. تازه لاغری الهام دلیل داره. از بچگی پدرشون رو از دست دادن و از وقتی که یادش بوده خودش و برادرش کار میکردن که مادرشون به زحمت نیفته و خوب طبیعیه این دختر لاغر و رنجدیده باشه. من هیچوقت به پهنای صورتش نگاه نکردم. تنها چیز پررنگی که ازش یادمه اینه که همه جمعه ها میره بهشت زهرا که برای باباش قرآن بخونه، میگه باباش فقط اونو داره.

* اولش میخواستم بگم چقدر مادر پسره بیرحمه که اینهمه چیزهای خوب رو در الهام ندیده. بعدا به این فکر کردم که خوب که چی زهرا؟ تو و خیلی از دوستان دختری که میشناسی، چندبار با استدلال “به دل ننشستن” این و اون رو رد کردیم. تو کدومیک از اینا سعی کردیم اصلا طرف رو بشناسیم؟ اصلا نمیشه گفت بیرحمی. میشه فقط اینو گفت که از نزدیک همه چیز فرق میکنه. شاید خیلی از چیزهایی که از دور ضعف به نظر میاد، وقتی از نزدیک بیشتر بررسی بشن اینطور نیستن. منتها ما بشریم. هیچکدوم اینقدر وقت برای بقیه نمیذاریم و تازه دوستی هامون رابطه بر اساس منفعت نیست، شاید برای همین اون فاکتورها خیلی مهم نیستن.

* حالا غصه ام از این بود که الهام دوباره نفر قبلی رو یادش میاد که بعد از اینکه دیده بود، بخاطر قد الهام ردش کرده بود. حتما دیگه باورش میشه که زشت و بد قیافس و این خیلی بده. من که تنها دلداریی که بلد بودم این بود که بالاخره یک نفر پیدا میشه که تو رو همینطوری که هستی بخواد. اصلا یک نفر هم که باشه الهام واقعی رو با همه خصوصیاتی که ما میشناسیم و بیشترش رو حتی ببینه کافیه. برای همه همون البته همون یک نفر کافیه.