لینکدونی

یکی مثل من

شما هم اینجوری هستید که آدمهایی که تو یه سری چیزهای مهم شبیه شما هستن رو انتخاب کنید و از ته قلب اونها رو دوست داشته باشید؟  امروز داشتم فکر میکردم من این شباهتها رو بیشتر تو بدبختیها و بدبیاریها دنبالش بودم، مثلا این ۴ نفری که بیشتر براشون دعا میکنم کسانین که بدبختیای بزرگشون شبیه منه. معلومه که این دیدگاه اصلا چیز خوبی نیست ولی نمیدونم چرا اینطوری به آدمها نگاه میکنم.

حالا یکی ازون مصیبت دربیاد هم براش خوشحال میشم که بالاخره تموم شد، هم ماتم میگیرم که آدمهای همدرد من هی دارن کم میشن پس کیه که منو بفهمه. الان که دارم مینویسمش و از بیرون نگاه میکنم به نظرم خنده دار میاد اینهمه خود رو محور گذاشتن و دنبال اینکه کسی شبیه تو باشه گشتن! که خوب که چی؟ چرا باید حس امنیت بده که تو این بدبیاری تنها نیستی و چه کمکی به اون مشکل میکنه؟ نمیدونم به خدا…

 

حرفهای ناگفته

تلخ ترین اشکهایی که بر مزار رفتگان ریخته می شود، به خاطر کلمات ناگفته و کارهای انجام نگرفته است. (هرت بیچر استو)

* یه ویدیو تو وایبر واسم اومده بود، که درباره کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم بود، ویدیو بخشهایی ازین کتاب رو انتخاب کرده بود. اولین جمله اش همینی بود که این بالا نوشتم، بعد من بی اختیار اشکم در اومد که این رفتگان فقط مرده ها نیستن، چقدر حرف ناگفته، چه کارها که دلم میخواست انجام بدم، اما میدونی هیچ جوره نمیشه. مادربزرگم راست میگفت که بعضی وقتها مرگ شفاست…

غم و شادی

* صبح داشتم همینجوری تایم لاین فیس بوک رو نگاه میکردم. دیروز ساعت ۱۴ یکی از دوستان خواهرش مریض شده و در واقع به کما رفته بود. تعداد زیادی از دوستان مشترک ما زیر اون پست احساس تالم و تاثر کرده بودند و کلی اسمایلی غمگین و اینها. به فاصله چند دقیقه بعد، یه کم اونورتر از اون پست خبر وعکس نامزدی دو نفر دیگه تو فیس بوک منتشر شده بود و دوباره بخش زیادی از کسانی که زیر پست قبلیه بودند، اینجا با اسمایلی های بشاش و خوشحال تبریک گفته بودند و نوشته بودند از ته دل خوشحال شدن. فاصله بعضی کامنتها کمتر از دو دقیقه بود.

* یه لحظه برام عجیب شد این فاصله بین این غم و شادی. البته فاصله بین غم و شادی تو دنیای واقعی هم همینه. توی فضای مجازی معلوم نیست چقدر از احساسات ما لحظه ای یا واقعی باشن.

خاله من پو رو کشتم!

*دختر همسایه مون فقط ۱۲ سالشه، چند وقت پیش به مناسبت تولدش براش یه تبلت خریدن. ازونجاییکه نخواستن بچه به قول خودشون منحرف بشه براش سیمکارت ننداختن، کلا کاربرد یه تبلت یک و نیم میلیونی برای بچه این شده که بشینه باهاش بازی کنه، اینم هروقت بازیی چیزی میخواست دانلود کنه می اومد پیش من که براش دانلود کنم. اون دفعه ای اومد و گفت براش بازی پو رو دانلود کنم.

*حالا من به عمرم نشنیده بودم پو چی هست و چطور نوشته میشه ولی خوش گفت که همه خانمها دارنش و بازی میکنن، گویا یه عروسکه که تو گوشی ظاهر میشه و درست مثل یه بچه باید ازش مراقبت کنی که کثیف نشه و به موقع غذا بخوره و بپوشه و ببریش دکتر. این دختر همسایه یه دخترخاله داره که اون ۷ سالشه و زیاد خونشون رفت و امد میکنه، نگو زمانیکه که این مدرسه میرفته اون با گوشیش بازی میکرده، خلاصه یه بار اومد بهش یاد دادم ازین قفلهای نقطه ای رو گوشیش بذاره!

*هربار که این دخترخاله رمز رو میدیده، این فورا عوض میکرده تا اون نبینه طوریکه بالاخره کلا یادش رفته که اصلا رمز چی بود و تبلتش لاک میشه، حالا دیروز چی شد؟! با گریه اومد پیش من که ده روزه به پو غذا نداده و عمه اش گفته پو غذا نخوره میمیره!! و اینم عذاب وجدان گرفته بود بچه.

* منم که نمیدونستم باید چطور انلاکش کنم، گفتم باید بری موبایل فروشیها برات فلش کنن که گفت در اون صورت پو زنده میشه؟ گفتم احتمالا کلا پاک میشه! گفتن من همان وگریه اش هوا رفتن همان که من تازه پو رو زن دادم!! حالا من فکر میکردم پو عروسک دختره اصلا:دی خلاصه برادرم که ماجرا رو شنید گفت که میتونه براش درست کنه، از یکی از دوستان اینترنتی هم کمک گرفتیم که وارد سیستم عامل اندروید بشیم و تو جداول مربوطه رمز رو برداریم و وقتی گوشی ریست شد بدون رمز بالا اومد. دیگه اونا رفتن و منم نفهمیدم پو در چه حالیه!

* ولی به نظر شما اینهمه دغدغه یه بچه برای یه اپلیکیشن عادیه؟!

ابتکار جالب مسجد روستایی

* دیروز رادیو داشت با امام جماعت یه مسجد در یه روستایی صحبت میکرد. متاسفانه چون از اولش گوش نکردم متوجه نشدم کدوم روستا یا کدوم استان بود. موضوع صحبت این بود که امام جماعت اون روستا با همکاری بسیج و سپاه اون منطقه ازشون خواسته بود که به جای به زور وارد خونه های مردم شدن و جمع آوری ماهواره، یه طرح خودجوش بدن که هرکس خودش بیاد رسیور ماهواره رو تحویل بده و به جاش یا یه اسکنان هزارتومنی متبرک شده از حرم امام رضا(ع) رو بگیره و یا اینکه بهش یه دستگاه گیرنده دیجیتال بدن و خوب یه مدت بود اینکارو میکردن.

* امام جماعت میگفت که بعضیا روشون نمیشه خودشون بیان رسیور رو تحویل بدن و ما احترام میذاریم به همون واسطه میدیمش و مسائل اینطوری. داشتم فکر میکردم که خدا رو شکر هنوز کار فرهنگی درست و حسابی تو این مملکت انجام میشه. جالب اینجا بود که کل قضیه در یک روستا و به همت امام جماعت اونجا بود، یادمه آخر صحبتهاش از خیرین برای خرید دستگاههای گیرنده دیجیتال هم کمک خواستند که طرح با سرعت بیشری پیش بره.

* تیتر چقدر ژورنالیستی شد!