لینکدونی

سفره آرایی و اینستاگرام

* بعضی اوقات دلم میخواد برم به این خانمها/آقایونی که همیشه سفره پر پیمون و از همه مهمتر پر از تزئیناتی که از پخت غذا بیشتر وقت میگیرن، دارن، بگم که همیشه اینطوری هستن؟ یعنی همیشه چند جور غذا و دسر و مخلفات و مخصوصا با همین حجم تزئینات و سفره آرایی؟

* حالا یه زمانی آدم مهمون داره منطقی به نظر میاد، ولی همه شون میبینی نوشتن عصرونه تنهایی یا صبحانه ولی کلی مفصل و تزئین کاری شده ست. اگه جوابشون مثبته من واقعا حوصله شون رو تحسین میکنم. جدای از اون این نشون میده که اونا چقدر به خودشون اهمیت میدن.

* یه جایی خونده بودم که حتی اگه مهمون ندارید، همیشه خونه و سر و وضعتون تمیز باشه و خوب لباس بپوشید و خوب غذا بخورید و در کل خودتون رو تحویل بگیرید. اینجوری ناخودآگاهتون گول میخوره که آدم مهمیه و باعث میشه خودتون رو دوست داشته باشید. بعید نیست بعضی از اینا از همین دسته آدمهای رشک برانگیز هم باشن. اگه همگرایی و تقلید نباشه البته.

* با اینحال هرچی که دلیلشه دستشون درد نکنه، همین عکسا باعث شدن من کلی نحوه تزئین غذاها و سفره آرایی یاد بگیرم:)

* پانوشت: اون موقع که گوگل ریدر بودا، بعضیامون راجع بهش مطلب مینوشتیم برای همین من یه تگ گوگل ریدر به وبلاگ اضافه کرده بودم. الان که گوگل ریدر رفته داشتم فکر میکردم باید برای شبکه های جدید اینکارو بکنیم، مثلا یکیش همین اینستاگرام. ولی آدم دلش میگیره…

خانه های قدیمی را دوست دارم

خانه های قدیمی را دوست دارم
تاریخ در آنها به زیبایی در حرکت است
همه چیز عمر دارد، حرف دارد، برکت دارد
تکنولوژی آن ها را له نکرده… یاغی گری ها ی مدرن تغییرشان نداده
هنوز حیاط هست، حوض است، کوزه هست، قناری می خواند، ماهی شنا می کند…
دیوارهای اتاق های کوچک، مهمان جمعیتی زیاد است
سفره ها گسترده اند، نه دو نفره، نه چهار نفره
صدای پیرها شنیده می شود، حضورشان برکت خانه است
کوزه ها مملو از ترشی
دیگ کوچک مفهومی ندارد، نذری پزان به راه
همسایه حق به گردن دارد، دست ها صدا دارد، درختان نفس می کشند
باغچه هنوز آرزو نشده، زیرزمین انباری نیست…
حیاط را بالکن نمی خوانند، پنجره فقط در نقاشی ها نیست
باران در خانه می بارد… ایوان زیر حصیر

خانه های قدیمی

چایی همیشه دم است، روی سماور، توی قوری…
در خانه همیشه باز است، مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد
غذاها ساده و خانگی است، بویش نیازی به هود ندارد، عطرش تا هفت خانه می رود
کسی نان خشکه ندارد، نان برکت سفره است
مهمان ناخوانده آب خورشت را زیاد می کند
دلخوری ها مشاوره نمی خواهد، دوستی ها حساب و کتاب ندارد، سلام ها اینقدر معنا ندارد
افسردگی بیماری نایابی است
گلدان ها در خانه اسیر نیستند، درخت یاس هنوز هست، بوی یاس از شیشه های عطر نمی آید
دست پدر همیشه پر است، خانه همیشه شسته
خاک اینجا نمی ماند، همه چیز زنده است…

* پانوشت: هرچی گشتم نتونستم بفهمم متن از کیه:)

تکنولوژی و حریم خصوصی

* چند وقت پیش تو یه نشستی بودم که بعضی سخنرانها ارائه شون رو با پاورپوینت انجام میدادن. یکی از اونا علاوه بر پاورپوینت یه بسته کوچک از خلاصه ارائه اش میداد دست شرکت کننده ها. نوع دیزاین و جمع آوری مطالبش به قدری برام جالب بود که گفتم یه عکس ازش بگیرم. یادمه همون لحظه داشتم فیس بوکمم چک میکردم که در کمال تعجب دیدم یکی از اد لیستم عکس بسته رو گذاشته که چقدر فکر جالبی هست و اینا. بنابراین از عکس گذاشتم منصرف شدم. دیروز هم جایی بودم میخواستم از پذیراییش عکس بگیرم که دوباره دیدم یکی ازش عکس گرفته گذاشته یکی از شبکه ها که حالا اشاره نمیکنم کدوم شبکه:دی نکته جالبتر اینکه هیچکدوم ازین دو نفر رو تو دنیای واقعی ندیده بودم تا به حال.

* اوضاع توی عید هم بهتر نبود. جوونهای و حتی نوجوانهای فامیل تقریبا هیچ نوع خوراکی یا سفره ای از خونه ما گرفته تا برخی اقوام که جمع بودیم، نگذشتن. بعضی وقتا میدیدی مثلا از سفره خونه عمه جان ۵ نفر، حدود ده تا پونزده عکس گرفتن فرستادن اینستاگرام و فیس بوک و خوب همدیگه رو تگ هم کردن. یا چمیدونم تو آلبوم عکس فلان شخص از فامیل عکس سفره شما هست و خوب ازونجاییکه من علاقه ای ندارم هویت واقعیم به این هویت مجازی گره بخوره، جرات عکس گرفتن از هیچ کدوم ازینا رو نداشتم که یکی در بیاد:دی ماشالا این دهه هفتادیها که اصلا نهایت رعایت حریم خصوصی و عکس دسته جمعی از فامیل و تگ کردن گروهی و اینا هستن!

* جدای از همه محافظه کاری شخصی من، همیشه فکر میکنم این نوع استفاده بی رویه از تکنولوژی احساس امنیت رو از آدم میپیره. اصلا حریم خصوصی دیگه جایگاه خودش رو از دست داده. مشخص نیست نوع بشر چرا اینقدر علاقه داره به بقیه بگه در حال حاضر چی خورده و چی پوشیده و کجا هست و با کیا هست و … یه زمانی تو فضای مجازی به راحتی میشد از خودت دیتا بنویسی و کماکان ناشناخته بمونی اما به مدد تکنولوژیهای جدید محاله بتونی. حتی اگه مثلا این اقوام ما همدیگه رو تگ نمی کردن، نگاه کردن به سفره و نوع ظرفها کفایت میکنه که بفهمی اینا الان یه جا هستن! تازه روزی یه اپلیکیشن جدید میاد که ملت بهش گرایش پیدا میکنن و اونم یه سری چیزای جدید دیگه رو برای نمایش میخواد. انگار هرچقدر تکنولوژی پیشرفت میکنه ما بیشتر در معرض دید عموم قرار میگیریم.

یک ده دقیقه آرام

* از کل این دید و بازدیدها و مسافرت رفتنهای مختلف دلم برای ۱۰ دقیقه اش بیشتر از همه تنگ میشه. سیزده به در رفته بودیم کنار یه رودخانه ای تو یکی از روستاهای اطراف شهرستان لنگرود. تقریبا ۳۰ نفری از جمع فامیل بودن. نزدیکیهای ظهر بود که خواهرم گفت دلش گرفته. یکی از زنهای فامیل گفت اگه یک ساعت پیاده روی کنین میرسین به یه پل باریک. اونورش یه سر بالایی هست ازش عبور کنین میرسید به یه بزرگوار (منظورش یه سید تو اون روستا بود). گفت برین هم دلتون باز بشه هم نمازتون رو بخونین.

* من و خواهر و دختر عموم راه افتادیم. ۴۵ دقیقه ای تو راه بودیم تا رسیدیم به یک پل چوبی روستایی روی رودخونه. عبور از اون پل کمی ترسناک هم بود. تازه برف و بارون اومده بود و آب رودخونه سطحش بالا بود. به هر ترتیبی که بود از اونجا رد شدیم و رسیدیم به یه سربالایی. من میگم سربالایی، شمام میخونین سربالایی ولی خوب یه چیزی مثل بالا رفتن از دیوار بود. تعجب میکردیم مردم اون روستا چطور هر روز اون راه رو میرن و میان؟

* سربالایی که تموم شد یه بقعه سبز و یه قبرستان کوچیکی هم کنارش دیدیم که مزار اهالی روستا بود. تازه اونجا که رسیدیم فهمیدم ارزش اینهمه راه رو داشت. همراهان من رفتن صف استفاده از سرویس بهداشتی. مزار اون سید در واقع یه اتاق ۴۰ متری با یه ایوان بود. دقیقا روبروی در اونورش یه پنجره بود که نسیم خنکی از اونجا می اومد. پشتش درختان پرتقال بود. اینورش هم سرازیری پر از درخت که منتهی به رودخونه میشد. مثل یه دشت وجشی سبز بود که انگار سالهاست کسی اونجا نرفته. از اتاق به ایوان یه پله بود که من روش نشستم. از دو طرف پنجره و در همین طوری نسیم روحنوازی می اومد و تنها صدایی که اونجا بود صدای بهم خوردن برگ درختها بود. من ده دقیقه ای اونجا به حالت بیداری دراز کشیدم و اعتراف میکنم یکی از بهترین لحظه های عمرم بود و هیچوقت اینقدر احساس آرامش نکرده بودم.

خاطرات مواجهه با رادیو و تلویزیون

* من عاشق این جمعهای فامیلی با جمعیت زیاد هستم. مخصوصا این جمعهایی که بخاطر عروسیی، ازدواجی، هیاتی چیزی هست و کل فامیل ناچارا یکجا جمع میشن. هفته پیش خاله ام هیات داشت و یکی از این جمعها پیش اومده بود. از بچه دو ماهه تازه دنیا اومده تا مادربزرگها و.. همه بودن.

* جالبترین بحثی که پیش اومد بحث مواجهه ما با تکنولوژی های جدید بود. البته نه به این اسم! دختر عمه ام داشت گوشیش رو تکون میداد که آنتن بگیره؛ عمه پدرم که حدود ۸۰ سالش میشه یاد خاطراتش افتاد و انصافا چقدر بامزه تعریف کرد.

* ایشون میگفت که جوان که بود یه بار رفته بود خونه مادربزرگش مهمونی. وقتی برگشته بود خونه پدرش خواب بود و بقیه هم خونه نبودن ولی از یه جای خونه صدا می اومد. بنده خدا حسابی ترسیده بود و دنبال منبع صدا میگشت که یه آقایی بود که شوخی میکرد:دی از طرفی پدرشون مرد بسیار سختگیری بود و اینا حسابی ازش حساب میبردن و جرات هم نداشت پدرش رو بیدار کنه.

* میگفت بالاخره دیدم ترس بدجوری به من غلبه کرد و رفتم به طرف اتاق پدرم و هرچی نزدیکتر میشدم میدیدم صدای مرده هی بلند و بلندتر میشه! اولش فکر کردم پدرم این وقت روز مهمون آورده و به ما خبر نداده. از طرفی امکان نداشت چون اگه مهمون داشت ما رو کچل میکرد که اینو بیارید و اونو بیارید. خلاصه در زدم دیدم کسی جواب نمیده. دل رو زدم به دریا و در رو باز کردم دیدم پدرم خوابه و اینبار صدای مرده کاملا واضح می اومد!

* یه کم تو اتاق پدرم گشت زدم که ببینم چیزی یا کسی رو پیدا میکنم یا نه؟! آخرسر کنار بالش پدرم دیدم یه چیز سیاه مستطیلی شکل هست و صدا از تو اون میاد:دی هم تعجب کرده بودم هم میترسیدم بهش دست بزنم. بعدش میگفت که رفتم یه پارچه آوردم که مستقیما به دستگاهه دست نزنم (چون صدای مرد از توش می اومد:دی) و خلاصه اون رو تو پارچه پیچیدم و هر چی اینور و اونورش کردم دیدم صداش نمیره! بردمش تو لحاف تشکها بین دو تا لحاف گذاشتم و بالاخره صداش کم شد:دی

* پدرش که بیدار شده بود سراغ دستگاهه رو ازش میگیره و وقتی ماجرا رو بهش میگه اون بنده خدا کلی سرش داد میزنه که اونو خریده و یه چیز گرون و لوکسی و اینا هست و میگه که کجا گذاشته.

* بعد دوباره مادربزرگم خاطراتش رو تکرار کرد. مادربزرگم میگفت اون اوایل که تلویزیون اومده بود، مردم محله اکثرا می اومدن خونه اونا شب نشینی که تلویزیون ببینن. یه جورایی حکم سینمای محله رو داشت خونه پدر مادربزرگم:دی. بعدش میگفت حتی اگه نامحرم تو خونه نبود، ما خانمها همه مون با حجاب مینشستیم جلوش. بعدشم هیچ زنی هم وقتی تلویزیون تنها تو اتاق روش بود، نمیرفت بشینه:))

* حالا تصور کنین برخورد ماها با پدیده های جدید چقدر عادی شده. ما اصلا دیگه این حالت کشف و اکتشاف و جالبیت رو نسبت به هیچ پدیده ای نداریم. اصلا شاید برای همین هیجانات زندگیمون کم شده.