لینکدونی

تمام شهر خوابیدن

* دیشب حدود ساعت ۳ نصفه شب با درد شدید معده از خواب بیدار شدم. غذایی که خورده بودم عین سنگ روی معده مونده بود. هرچقدر آب و شربت معده خوردم فایده ای نداشت. بدتر اینکه خوابم هم نمی اومد که درد یادم بره. از پنجره بیرون رو نگاه کردم، اکثر چراغای خونه ها خاموش بود. تک و توک چراغهایی روشن بود که احتمالا اونام درد معده داشتن:دی هوا خیلی خنک و خوب بود. یه دفعه به سرم زد بشینم دعا کنم. عین مومنین شب زنده دار سجاده ام رو پهن کردم.

* اولین چیزی که گفتم این بود که خدایا الان دیگه همه خواب هستن و سرت خلوته و احتمالا دیگه منو می بینی، منو شفا بده. بعد یه دفعه خودم از این حرف و دعای بچگانه خودم خنده ام گرفت. یادم اومد که الان اون سر دنیا روز هست و احتمالا خیلیا دارن خدا خدا میکنن. تازه تو همین تهران خیلی جاها شیفت شب هست مثل بیمارستانها و همه بیدارن.اون لحظه که داشتم دعا میکردم واقعا باورم این بود که الان خدا فقط به دعای من داره گوش میده. بعد که فکرم رو تعدیل کردم گفتم به هرحال سرت که خلوت تر هست، تو رو خدا منو خوبم کن. نمیدونم ساعت چند بود که مامانم منو بیدار کرد و تو همون خواب و بیداری بودم که گفت: حسنی به مکتب نمیرفت، اگه میرفت هم جمعه میرفت (نقل به مضمون) منظورش این بود که الان که اذان نشده، تو کی پا شدی و نماز خوندی که رو سجاده خوابیدی؟ :D

* راستی حالا که داره بنزین گرون میشه، انتظار منطقیی نیست که بخوایم کیفیتش رو هم بالا ببرن؟ اگه بخواد همون تولید داخل باشه که این دو برابر و نیم شدن قیمتش معنای خاصی نداره، مگه اینکه این وسط بخوان کیفیت اون بنزین رو افزایش بدن. یا حداقل ما به ازاش فکری به حال آلودگی هوا و ترافیک کلان شهرها بکنن.

 

 

دختری که می لنگید

بعضی وقتا از ته ته ته دلت دعا میکنی هیچ اتفاقی نمی افته ولی امان از روزی که بخوای ناشکری کنی. خدا همچین میزنه پس کلت که دیگه فکرشم نکنی. دیروز داشتم از خستگی و راه و ترافیک و همه چی شکایت میکردم تو دلم که کی تموم میشه و زندگی چرا اینقدر یکنواخته که کنار خیابون چشمم به یه دختره افتاد. دختره قدش از من کوتاهتر بود. پاهاش طوری بود که انگار جهت پاش به جای رو به جلو بودن به سمت همدیگه هستن و همین باعث شده بود موقع راه رفتن بلنگه و پاش پیچ بخوره. دختره به حال خودش میرفت که یه مغازه داری یه اسکناس دو هزارتومنی آورد بده به دختره. دختره امتناع کرد و در حالیکه ناراحت شده بود گفت من گدا نیستم آقا. یعنی نمیدونین یه دفعه دلم کباب شد. حاضر بودم اون لحظه همه چیزو بدم این دختر سالم باشه و اینقدر سختی نکشه. به جای همه اون دردهای الکی تا خونه برای دختره اشک ریختم و براش دعا کردم.

سفره آرایی و اینستاگرام

* بعضی اوقات دلم میخواد برم به این خانمها/آقایونی که همیشه سفره پر پیمون و از همه مهمتر پر از تزئیناتی که از پخت غذا بیشتر وقت میگیرن، دارن، بگم که همیشه اینطوری هستن؟ یعنی همیشه چند جور غذا و دسر و مخلفات و مخصوصا با همین حجم تزئینات و سفره آرایی؟

* حالا یه زمانی آدم مهمون داره منطقی به نظر میاد، ولی همه شون میبینی نوشتن عصرونه تنهایی یا صبحانه ولی کلی مفصل و تزئین کاری شده ست. اگه جوابشون مثبته من واقعا حوصله شون رو تحسین میکنم. جدای از اون این نشون میده که اونا چقدر به خودشون اهمیت میدن.

* یه جایی خونده بودم که حتی اگه مهمون ندارید، همیشه خونه و سر و وضعتون تمیز باشه و خوب لباس بپوشید و خوب غذا بخورید و در کل خودتون رو تحویل بگیرید. اینجوری ناخودآگاهتون گول میخوره که آدم مهمیه و باعث میشه خودتون رو دوست داشته باشید. بعید نیست بعضی از اینا از همین دسته آدمهای رشک برانگیز هم باشن. اگه همگرایی و تقلید نباشه البته.

* با اینحال هرچی که دلیلشه دستشون درد نکنه، همین عکسا باعث شدن من کلی نحوه تزئین غذاها و سفره آرایی یاد بگیرم:)

* پانوشت: اون موقع که گوگل ریدر بودا، بعضیامون راجع بهش مطلب مینوشتیم برای همین من یه تگ گوگل ریدر به وبلاگ اضافه کرده بودم. الان که گوگل ریدر رفته داشتم فکر میکردم باید برای شبکه های جدید اینکارو بکنیم، مثلا یکیش همین اینستاگرام. ولی آدم دلش میگیره…

خانه های قدیمی را دوست دارم

خانه های قدیمی را دوست دارم
تاریخ در آنها به زیبایی در حرکت است
همه چیز عمر دارد، حرف دارد، برکت دارد
تکنولوژی آن ها را له نکرده… یاغی گری ها ی مدرن تغییرشان نداده
هنوز حیاط هست، حوض است، کوزه هست، قناری می خواند، ماهی شنا می کند…
دیوارهای اتاق های کوچک، مهمان جمعیتی زیاد است
سفره ها گسترده اند، نه دو نفره، نه چهار نفره
صدای پیرها شنیده می شود، حضورشان برکت خانه است
کوزه ها مملو از ترشی
دیگ کوچک مفهومی ندارد، نذری پزان به راه
همسایه حق به گردن دارد، دست ها صدا دارد، درختان نفس می کشند
باغچه هنوز آرزو نشده، زیرزمین انباری نیست…
حیاط را بالکن نمی خوانند، پنجره فقط در نقاشی ها نیست
باران در خانه می بارد… ایوان زیر حصیر

خانه های قدیمی

چایی همیشه دم است، روی سماور، توی قوری…
در خانه همیشه باز است، مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد
غذاها ساده و خانگی است، بویش نیازی به هود ندارد، عطرش تا هفت خانه می رود
کسی نان خشکه ندارد، نان برکت سفره است
مهمان ناخوانده آب خورشت را زیاد می کند
دلخوری ها مشاوره نمی خواهد، دوستی ها حساب و کتاب ندارد، سلام ها اینقدر معنا ندارد
افسردگی بیماری نایابی است
گلدان ها در خانه اسیر نیستند، درخت یاس هنوز هست، بوی یاس از شیشه های عطر نمی آید
دست پدر همیشه پر است، خانه همیشه شسته
خاک اینجا نمی ماند، همه چیز زنده است…

* پانوشت: هرچی گشتم نتونستم بفهمم متن از کیه:)

تکنولوژی و حریم خصوصی

* چند وقت پیش تو یه نشستی بودم که بعضی سخنرانها ارائه شون رو با پاورپوینت انجام میدادن. یکی از اونا علاوه بر پاورپوینت یه بسته کوچک از خلاصه ارائه اش میداد دست شرکت کننده ها. نوع دیزاین و جمع آوری مطالبش به قدری برام جالب بود که گفتم یه عکس ازش بگیرم. یادمه همون لحظه داشتم فیس بوکمم چک میکردم که در کمال تعجب دیدم یکی از اد لیستم عکس بسته رو گذاشته که چقدر فکر جالبی هست و اینا. بنابراین از عکس گذاشتم منصرف شدم. دیروز هم جایی بودم میخواستم از پذیراییش عکس بگیرم که دوباره دیدم یکی ازش عکس گرفته گذاشته یکی از شبکه ها که حالا اشاره نمیکنم کدوم شبکه:دی نکته جالبتر اینکه هیچکدوم ازین دو نفر رو تو دنیای واقعی ندیده بودم تا به حال.

* اوضاع توی عید هم بهتر نبود. جوونهای و حتی نوجوانهای فامیل تقریبا هیچ نوع خوراکی یا سفره ای از خونه ما گرفته تا برخی اقوام که جمع بودیم، نگذشتن. بعضی وقتا میدیدی مثلا از سفره خونه عمه جان ۵ نفر، حدود ده تا پونزده عکس گرفتن فرستادن اینستاگرام و فیس بوک و خوب همدیگه رو تگ هم کردن. یا چمیدونم تو آلبوم عکس فلان شخص از فامیل عکس سفره شما هست و خوب ازونجاییکه من علاقه ای ندارم هویت واقعیم به این هویت مجازی گره بخوره، جرات عکس گرفتن از هیچ کدوم ازینا رو نداشتم که یکی در بیاد:دی ماشالا این دهه هفتادیها که اصلا نهایت رعایت حریم خصوصی و عکس دسته جمعی از فامیل و تگ کردن گروهی و اینا هستن!

* جدای از همه محافظه کاری شخصی من، همیشه فکر میکنم این نوع استفاده بی رویه از تکنولوژی احساس امنیت رو از آدم میپیره. اصلا حریم خصوصی دیگه جایگاه خودش رو از دست داده. مشخص نیست نوع بشر چرا اینقدر علاقه داره به بقیه بگه در حال حاضر چی خورده و چی پوشیده و کجا هست و با کیا هست و … یه زمانی تو فضای مجازی به راحتی میشد از خودت دیتا بنویسی و کماکان ناشناخته بمونی اما به مدد تکنولوژیهای جدید محاله بتونی. حتی اگه مثلا این اقوام ما همدیگه رو تگ نمی کردن، نگاه کردن به سفره و نوع ظرفها کفایت میکنه که بفهمی اینا الان یه جا هستن! تازه روزی یه اپلیکیشن جدید میاد که ملت بهش گرایش پیدا میکنن و اونم یه سری چیزای جدید دیگه رو برای نمایش میخواد. انگار هرچقدر تکنولوژی پیشرفت میکنه ما بیشتر در معرض دید عموم قرار میگیریم.