لینکدونی
An error occured! There is a possibility that your feed may be badly formatted.
Error Message:

نسیه پذیرفته می شود

* یه سوپری خیلی بزرگی هست اطراف خونه ما که صاحبش خیلی با مشتریان برخورد خوبی داره. خوب که میگم یعنی حتی وقتی بیرون هم میبینه سلام و علیک مفصل می کنه. من این رو به پای اخلاق خوبش گذاشته بودم تا اینکه یه بار حدودهای هفت غروب وارد سوپری شدم، یه سری خرت و پرت خریده بودم و صاحب مغازه داشت حساب و کتاب می کرد. کنار من یه مرد حدود چهل ساله هم ایستاده بود که یکی دو تا ماکارونی و سویا و همچین چیزهایی دستش بود. مرد خیلی آهسته و طوری که کسی نفهمه، به آقایی که به صاحب مغازه کمک می کرد (شاگرد مغازه) اشاره کرد که اینها رو هم بزن به حساب. صاحب مغازه ماشین حساب رو ول کرد و با صدای بلند گفت آقای… دیگه حسابتون خیلی زیاد شده. کی میخواید تسویه کنید؟ مرد ناراحت شد و با صدای ضعیفی گفت فعلا حقوق نگرفتم. صاحب مغازه مجددا تکرار کرد که دیگه نمیتونیم به شما نسیه بدیم و رو به من گفت که بالاخره من هم خرید می کنم باید سرمایه ای باشه که اینها رو بخرم و به مردم بفروشم!

* احتمالا صاحب مغازه راست میگفت. همونطور که اون آقا راست میگفت که معذوریت داشت، اما در یک آن، صاحب مغازه به شدت از چشم من افتاد. گفتم مگه حساب این آقا چقدر هست؟ دفترش رو نگاه کرد و گفت ۲۷۳ هزار تومان. گفتم من حسابشون رو پرداخت میکنم. بذارید جنس رو ببره. صاحب مغازه که انگار انتظار نداشت و یا خجالت کشیده بود گفت خانم این چه حرفیه. طرف اینهمه مدت اینجا نسیه خریده. اولین بارش که نیست که من بهشون تذکر دادم شما طوری رفتار می کنید که انگار من بیرحم هستم.

* راستش من اصلا فکر نمیکردم صاحب مغازه آدم بیرحم یا سنگدلی هست بیشتر از این ناراحت بودم که چرا وقتی مرد خیلی آهسته به شاگردش گفت بنویسه به حساب، اون با صدای بلند بهش تذکر داد؟ حالا اصلا چه عجله ای بود؟ کافی بود منتظر بمونه من از مغازه برم بیرون و بعد با مرد حرفاشون رو بزنه. خلاصه من پرداخت کردم و اومدم بیرون. مرد دنبال من راه افتاد. اولش تشکر کرد و گفت خانم من سه ماهه حقوق نگرفتم. گفتم آقا آخه برای چی با این اوضاع تو این محله زندگی می کنید؟ گفت که سرایه دار هست و صاحبخانه ای که بهش حقوق میده چند ماهه رفته خارج از کشور و به همین دلیل حقوقش عقب افتاده. بنده خدا اصرار داشت که محتاج نیست حتی شماره حساب من رو گرفت که مبلغ رو به محض دریافت، پرداخت کنه و از قضا همین کار رو هم کرد.

* چرا یاد این قضیه افتادم؟ امروز رفته بودم یه جای بیربط خرید. چون مبلغش کم بود گفتم بذار نقد بدم. اومدم کیفم رو باز کنم دیدم پولی توش نیست. من بیشتر متعجب شدم که بابا من مطمئنم پول همراهم بود و صبح توی کیفم گذاشتم، اما به طرز عجیبی پولها نبود. حدسم این بود که وقتی کیف رو در آوردم که تو مترو آینه اش رو نگاه کنم، یا پولش ریخته یا یکی برداشته. به هرحال داشتم با هیجام و تعجب ته کیفم رو میگشتم که صاحب مغازه گفت دخترم این پشت رو نگاه کن. نگاه کردم دیدم پشتش یه دست نویس هست که «نسیه داده می شود، اینجا عده ای بانی شده اند و مایحتاج نیازمندان را تقبل می کنند» و زیرترش نوشته بود آدرستون رو آهسته به صاحب مغازه بگید تا شما رو به خیرین معرفی کنه. راستش خیلی خیلی خوشحال شدم که هنوز چنین آدمهایی تو این شهر بزرگ و غریب زندگی می کنند. البته خودم از کارت پرداخت کردم.

گوش دادن به سی دقیقه زنده از مجلس!

*این پست صرفا قضاوت شخصی درباره حدود نیم ساعت از پخش زنده مجلس هستش.

* داشتم رادیو فرهنگ گوش میکردم. مجلس رو به طور زنده پوشش میداد. نماینده ها هرکدوم ۵ دقیقه وقت حرف زدن داشتن. اون لحظه که من پیچ رادیو رو باز کردم یه خانمی از نمایندگان تهران در حال حرف زدن بود. مشخص بود از قبل متن رو نوشته و صرفا از روش میخونه. یه سری کلی گویی در مورد خشونت علیه زنان و آموزش عالی ایران که صرفا در حد ایراد گرفتن بود و سخنرانی رو مدیریت زمان نمیکرد چون پزشکیان وسطش هی تذکر میداد که وقت تمامه و کسی گوش نمیکنه و اونهم کماکان بدون ارایه راه حل ایراد میگرفت.
تو ذهنم اومد که این کلی گویی و پشت هم ایراد گرفتن بدون راهکار دادن فایده اش چیه؟ اونم وقتی با کلمات قلنبه و وسط تذکرهای وقت تمام شد رییس مجلس با داد گفته میشه. واقعا کسی گوش میده؟ حالا نماینده تهران چرا حس کرده باید به اموزش عالی کل مملکت ایراد بگیره؟ تهران شهر بی مشکلیه؟

* دومی، نماینده خوی بود. مشخص بود روی مطلع، نقطه اوج و پایان بندی وقت و سخنرانیش خوب فکر کرده بود. اشاره کرد به حادثه انفجار گاز و سوختگی یه خانواده در یکی از روستاهای خوی و اینکه در شهرشون بیمارستان با امکانات مناسب نیست و اون خانواده رو از اونجا اوردن تهران چون بیمارستان خوی اتاق برای سوختگی نداره و صد سال پیش ساخته شده و خیلی امکاناتش نو نشده و درخواست بودجه برای اینکارو داشت و اینکه اگه اتاق سوختگی داشت تعداد کشته ها و جراحات کمتر بود.
تو ذهنم اومد که این نماینده خوبیه. بدون هیچ شعار و حرف اضافه ای یک دغدغه درست رو برای مردم یک شهر کوچک مطرح کرده.

* نماینده بعدی یادم نیست برای کدوم شهر بود. به مبحث بیکاری جوانان و حقوق اندک تحصیل کرده ها پرداخت و اینکه با حقوق ماهیانه یکی از مدیران نجومی میشه دهها جوان رو فرستاد سر کار که شرمنده خانواده و زن و بچه شون نباشن. ازین ناراحت بود که با وجود افشای حقوقهای نجومی هیچکس استعفا نداده. همه نگرانن. وزیر اقتصاد و تعاون هنوز عذرخواهی نکردن و باید شرمنده اینهمه جوان بیکار و با استعداد باشن.
این نماینده هم به نظر دغدغه و زمانبندیش برای سخنرانیش و فراز و فرودهاش منطقی اومد.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد…

* اکثر ما امروز این خبر رو خوندیم که کارخانه ارج تعطیل شد… همه ما از خوندن خبرش متاثر شدیم. درست مثل مرگ این اقای حبیب که تنها ترانه هایی که ازش یادم هست اونجایی که داد میزنه ماااادر… بی تو تنها و غریبم… اتاق خالی ام بی تو چه سرده و اونجاییکه که آرام میگه: شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد… فریبا زاد و فریبا بمیرد و خودش هم زیبا مرد. برگشت به کشورش و بی حاشیه در روستاشون فوت کرد…
* داشتم میگفتم. ما یه کلمه خوندیم ارج تعطیل شد… اما پشت این خبر ماهها ترس کارگرها بوده از تعدیل های پیاپی در کارخانه. درست همون زمان که ما تو فضای مجازی با متنهای قشنگ بزرگداشت روز کارگر گرفتیم، هر بار تن یک کارگری توی ارج لرزیده نکنه من تو لیست تعدیل باشم؟ اما اینبار دیگه همه شون بیکار شدن. برای ما به راحتی خوندن یک خبر و شاید هم نوستالژیک شدن و قطره اشکی هست اما برای کارگرها ترس از بیکاری و دنبال کار گشتن و کار پیدا نکردن تو این برهوت شرکتهای تولیدی هست که خیلی هاشون بسته شدن… خیلی از آشنایان ما در قزوین بیکار شدن چون شرکتهای تولیدی یکی پشت هم بسته شدن. یه سر برید شهرک صنعتی قزوین اوضاع یکی دو سال اخیر رو ببینید.
* اصلا دولت به کنار که متاسفانه هدفش رو گذاشته رو اقتصاد لیبرال و اینکه ایا واقعا تو ایران جواب میده؟ در این شرایط به چه قیمتی؟ بعد برجام چقدر به فکر تولیدیها بوده؟ ما چیکار کردیم؟ چقدر از تولیدات داخلی خرید کردیم؟ چقدر به فکر کارگرهامون بودیم؟ ما مصرفگراهای غربزده نسبت به کارگرها و تولید داخلی مون نامهربان بودیم حتی اون مارکهای خوبش. لااقل تو این ماه رمضونی دعا کنیم شرمنده زن و بچه شون نشن. و دعا کنیم مسوولین عقلشون سر جاشون بیاد و فکری برای کارگرها و کارخونه جات داخلی کنن..

نماز شب اول قبر

* من عادت دارم هرزچندگاهی برم توی مسجد بنشیم. به نظر من مسجد یکی از بهترین جاها هست برای اینکه بفهمی واقعا تو کف جامعه چه خبره و آدمها با سنین مختلف راجع به جامعه چی میگن؟ از طرفی یکی از علقه های من زیر نظر گرفتن آدمهای سن بالا هست. اینکه چی میگن و قبلا چطور زندگی کردن و نظرشون راجع به طیف ماها چیه؟ اگه دقت کرده باشید زنهای مسن غالبا در مساجد جای ثابتی دارن، چون که هر روز میان مسجد و با سجاده شون معمولا جاشون رو مشخص میکنن که اغلب همون ردیف های اول هست و اغلب سجاده و چادرشون رو توی مسجد میذارن. برای همین برای شنیدن حرفهای اونها باید برید ردیفهای جلو..

* چند روز پیش به یکی از پشتیهای ردیف اول تکیه داده بودم و گوش میکردم که اونها چی میگن. اونها هم البته حضور من رو اصلا جدی نگرفته بودن. چون هرکی از راه میرسید با بقیه شون دست میداد و انگار که از قبل همدیگه رو میشناختن. به جز عروسها و بی وفایی بچه ها حرفهای دیگه ای نمیزدن. اون روز یکی شون انگار کشف جدیدی کرده بود. نوه اش توی موبایل! یه چیزی پیدا کرده بود که پیرزن فکر میکرد مهمه و باید به بقیه بگه. چون هنوز از راه نرسیده و نفسش جا نیفتاده بود که حاج خانم فلانی و بیساری رو صدا زد و گفت که فلان خانم فوت کرده و یه چیزی به اسم نماز شب اول قبر (نقل به مضمون اسم نماز رو درست یادم نیست) یاد گرفته که اگه بعد از نماز عشا بخونن، فشار قبر کمتر میشه.

* از اونجایی که یکساعت قبل اذان مغرب، فقط همون طیف توی مسجد بودن فورا خبر مهمه پیرزن تو مسجد پخش شد و همه از هم میپرسیدن که چطور باید نماز شب اول قبر رو بخونن. زنهای مسن هی تند تند به همدیگه توضیح میدادن و حتی شروع میکردن به خوندن.
من بی خیال اون گوشه نشسته بودم.. یه لحظه با خودم فکر کردم من چرا مثل این زنها جنب و جوش ندارم که این نماز رو بخونم؟ چرا حس میکنم فقط زنهای مسن مسجد باید این نماز رو یاد بگیرن و بخونن؟ یاد جوانهایی افتادم که فوت کردن.. دوست هم اتاقی خودم و… بشر چرا فکر میکنه مرگ پروسه ای هست که لزوما به ازدیاد سن ربط داره؟ واقعا یه لحظه از خودم خنده ام گرفت که تضمینی نبود تا چند دقیقه دیگه زنده باشم.

لذت باغبانی

به نظرم یکی از زیباترین اعمال بشر مراقبت از یک موجود زنده هست. فرق نمیکنه این موجود زنده بخواد بچه یا نوزادی باشه یا مرغ و خروس و یا گیاهان. طبیعت بشر با خاک سرشته هست و هرچقدر بیشتر به خاک نزدیکتر میشه حالش بهتر میشه.
ما معمولا وقتی شمال میرفتیم از روستاییان اذوقه های مختلف تهیه میکردیم. سبزیهای محلی، رب انار و الوچه، لوبیای استانبولی و کشاورزی و باقالی، دلار و …حالا از زمستون تصمیم گرفتیم که زمینی که اونجا داریم رو توش سبزی و لوبیا و چیزهای مختلف مثل هندوانه و خیار و باقالی و… بکاریم.
اینبار که شمال بودیم وقتش بود که باغچه رو تمیز کنیم. به اینکار میگن وجین کردن. وجین کردن یعنی اینکه بیای علفها و گیاهان اضافی دور سبزی رو بکنی که جای رشد داشته باشه و آب و سایر کودهایی که میزنی فقط به خود سبزی برسه. مساحت زمین زیاد بود و چند تا کارگر زن هم داشتیم. تمام لذت من این بود که اون روز همراه بقیه زنهای روستایی پا برهنه تو زمین راه رفتم و یه جاهایی هم زمین رو وجین کردم و به داستانهایی که میگفتن گوش میدادم، حتی وقتی بارون گرفت.
تازه فهمیدم زنهای روستایی چرا اینقدر پوستها و هیکلشون خوبه. تصور کنید با چند تا از آدمهای شبیه خودتون صبح تا شب تو باغها و مزارع باشید و با گیاهان و چای و برنجها سر و کار داشته باشید و کل روز بگید و بخندید. واقعا حالتون بهتر نمیشه؟ زندگی شهری یعنی فقط بدو بدو و آخر هیچ. از این ترافیک به اون ترافیک. دویدن سر پله های مترو و ایستگاه بی آرتی و …
برای خودم یه شغل ایده ال در نظر گرفتم. یه زمین بزرگ میخرم و توش پر از سبزی و میوه و صیفی جات. دور تا دور زمین رو هم گل محمدی و آفتابگردون و ذرت و اینجور چیزها میکارم. دیگه آدمیه دیگه به امید زنده هست، دعا کنید بشه:)