۱۳۹۱-۰۲-۲۷
* حالا که ددلاین پروژه ام سر رسیده هوس وبلاگ نوشتن به سرم زده. باور کنین از آخرین موقعی که تا الان وبلاگ نوشتم، کلی روزا وبگردی میکردم و کلیم موضوع تو ذهنم بود ولی وقتی اومدم پای اینترنت به کلی از ذهنم پریدن. یه چیز دیگه هم هست به اسم اعتماد به نفس انتشار دادن پست. وقتی که دیر به دیر مینویسی، موقع زدن این دگمه استرس میگیری.
* این چیزی که میخوام بگم نمیدونم سانتی مانتال هست یا معمولی. اما میگم. همونقدر که روشهای افسرده شدن آدم زیاده، روش در اومدن از افسردگی هم زیاده. چه افسردگیش موقتی باشه چه دائم. مثلا اینکه یکی ممکنه با کتاب خوندن خودش رو نجات بده، یکی با قرآن خوندن، یکی با راه رفتن و گریه کردن و تخلیه شدن، یکی با مسافرت، یکی پیدا کردن یه دوست جدید ، درددل کردن، درمان دارویی و یکی هم همه یا چند تا از این روشها. اما نکته مهم تو همه افسردگیها اینه که فرد از طرف اطرافیان حمایت بشه، هرچقدر اشتباه خودش بوده باشه، هرچند اخلاقش اون موقع درست نباشه، اما افسردگی طوریه که طرف اختیار اعمالش دست خودش نیست. باید تشویقش کرد بالاخره “بخواد” و یکی یا چند تا از روشهای بالا رو انتخاب کنه. تجربه ثابت کرده تا طرف نخواد که از این حال در بیاد نمیشه براش کاری کرد.
* من همش فکر میکنم جای یه درس مهم تو درسهای دوره دبیرستان و دانشگاهمون حس میشه. حالا نمیدونم اسمش باید چی باشه ولی واقعا ما یه عالمه سوال بیجواب داریم که نمیدونیم چطور باید براشون توضیح پیدا کنیم. مجموعه سوالاتی که نسبت به خودمون، سرنوشتمون، دنیای اطرافمون، ارتباط وقایع با هم. شاید به سادگی بشه گفت درس زندگی حتی. مشکل اینجاست که حتی نمیدونیم کجا و چطور باید براشون دنبال جواب باشیم. اینکه یاد نگرفتیم چطور بریم سراغ پیدا کردن جوابها از سوالاشم بدتره. من خودم الان یه معمای زنده ام:دی
* هیچ چیز بهتر از یک محبتی که به شخص حس ارزشمند بودن بده، ممکنه اونو متحول نکنه. حتما دیدین آدمهایی که با شما جنگ بی پایان دارن. منظورم این مدل رقابتی هست که اینجا نوشتم. حالا چه توی جمع باشه چه خصوصی، اینجور آدمها همیشه سعی میکنن حال طرف مقابل رو یه جوری بگیرن. ۲ تا از واکنشهایی که من بارها امتحان کردم و جواب داده، یکیش تحقیر متقابله و دیگری محبت خالص. تحقیر متقابل که خوب غیراخلاقیه اما وقتی میبییی شخص همه خط قرمزها رو رد کرده، باید بهش ثابت کرد مزه رفتارش چطوریه. و محبت خالص یعنی اینکه واقعا بفهمی فرد چرا اینقدر اغراق آمیز داره دشمنی میکنه و با تحقیر شدن شما خوشحال میشه. همین که بفهمی و درباره رفع ریشه اش بهش کمک کنی، حتی بهش بفهمونی که “فهمیدمت”، کم کم نرم میشه.
* از اینا بگذریم وضعیت فضای مجازی بازم تو حالت این قرار ثابت گرفته:) گرچه هربار ممکنه سوژه فرق کنه اما کلیت ماجرا اینه: یه تابوشکنی صورت گرفته. عده ای حس میکنن به مقدسات و ارزشهای اونها توهین شدن و عده ای هم به طور ثابت تقبیح میکنن که چرا اصولا شما مقدسات دارید که بهش توهین بشه؟ یا حالا گیرم داشته باشید، چرا حس توهین دارید خب؟ مثل ما باشید، ریلکس و لذت ببرین، گیرم که از بالا تا پائین به ارزشهای شما توهین شده باشه. یعنی بازم توقع میره همه مون موافق اون حرکت باشیم و خوب اگه مخالفیم باید خودمون رو اصلاح کنیم چون رفتارمون “موافق” اونا نیست. این الگو رو تو فضای مجازی همیشه توی ذهنتون داشته باشید تا خدای نکرده از چشم جمیع روشنفکران ایران نیفتید. حالا اینبار مخالفت اینطوریه که قاعدتا انتظار میره احساس توهین به مقدسات شدگی نکنید و نکته مهمتر اینکه کلا توهین به مقدسات امری بی معنیه. علت اینکه کالت مقابل اصولا “مقدساتی” نداره و معتقده شمام باید اینطوری باشید. اگه نیستید که خوب اشتباه شماست. تمرین کنید باشید! این نسخه ای که عزیزان روشنفکر برای تمامی انواع تابوشکنیها برای شما خواهند پیچید. شمام هیچوقت نخواهید فهمید چرا همیشه این شمائید که باید بخاطر اونا تغییر کنید، کوتاه بیائین و چرا عزیزان یکبار حرکت متقابلی رو شروع نمیکنن که کمی در جایگاه شما باشن؟
* چند روز پیش یه خبر دیدم که در زیرزمین یکی از مجموعه های شرکت کداک در نیویورک یک راکتور هسته ای پیدا شده است، واقعا داشتم با خودم فکر میکردم اگه این موضوع مربوط به ایران میشد، الان نه تنها اون شرکت و کل محصولاتش تحریم شده بودن که هزاران سخنرانی و تهدید علیه ایران داشتیم که ای وای یه جای جدید پیدا شد و دولت به دور از آژانس داره پنهانکاری میکنه و بمب میسازه و یه چند تا قطعنامه سازمان ملل و آه و ناله اسرائیلیها و آمریکائیها. ولی خوب می بینین که اصولا کسی با این خبر برخورد امنیتی نمیکنه و صرفا چند تا وبلاگ آی تی بهش پرداختن، جایی بولد نشده.
برچسب: انتقاد، بحث، دنیای مجازی، رفتار، قاطی پاتی، کمی هم جدی
تحت دسته اجتماعي, وبلاگستان | نظر (۳)
۱۳۹۱-۰۲-۱۳
* یکی از بدیهای درس خوندن در دانشگاه دولتی که از منظر عام دانشگاه تاپ نامیده میشه اینه که اغلب همکلاسیهای شما یکسال بعد فارغ التحصیلی دیگه ایران نیستن و هرکدوم تو یه جای عالم پراکنده ان. اونایی که از ایران میرن غالبا سه دسته میشن. یا کلا اعتقاداتشون رو از دست میدن، یا به صورت نرم از دست میدن یعنی مثلا طرف هنوز اعتقاد داره که مسلمونه و خدا رو قبول داره ولی به رسوم و سنن مسلمانی پایبند نیست و یه عده قلیلی هم هستن که هنوز اعتقاداتشون رو کامل دارن (ولو با تغییرات اندکی).
* من یه دوستی داشتم که زمانی که ایران بود مادرش رو از دست داد و خوب اون موقع هنوز مذهبی بود و برای خودش اعتقاداتی داشت. وقتی از ایران رفت کلا اعتقاداتش رو از دست داده بود. یعنی چطور بگم اولش تردید داشت و بعدا گفت که طی مطالعاتی که داشته به این نتیجه رسیده که خدا وجود نداره و طبعا بهتره برای آخرتی که وجود نداره، دنیاش رو جهنم نکنه. ما خیلی باهم بحث نمیکردیم. فقط از حال هم خبردار میشدیم.
* پریشب فهمیدم چند روزیه فیس بوک نیست، رفتم دیوارش دیدم، ملت هی تسلیت نوشتن. یه کم که خوندم فهمیدم حدودا ۱۵ روزه که پدرشو از دست داده. از اونجائیکه میدونستم که حتما ایران اومده، زنگ زدم خونه شون که حالشو بپرسم. اصلا تعریفی نداشت و خیلی ناامید و افسرده به نظر میرسید. منم برام تسلیت گفتن خیلی خیلی سخته. اونم تازه تسلیت فوت پدر که دیگه خیلی وحشتناکه، پدری که نقش مادر هم براش داشت.
* یه کم با هم حرف زدیم و گفت که چقدر حالش بده و چقدر دلش میخواد دوباره پدرش رو ببینه. بهش گفته بودن پدرش مریضه و وقتی اومده بود ایران ۲ روز بعد پدرش فوت میکنه. تو این ۲ روز پدرش تو کما بود. و خوب هیچ خداحافظی ای هم باهم نداشتن. آخرین باری که حرف زدن، پدرش مریض نبود و عادی حرف زده بودن، همین براش عقده شده که بتونه دوباره با پدرش حرف بزنه، تصور اینکه دیگه هیچوقت نمیبیندش براش وحشتناکه.
* دل دل کردم، نمیدونستم که بگم یا نه؟ گفتم میدونم که اعتقاد نداری، اما بعدا احتمالا دوباره می بینیش. چطور بگم برای آروم کردنش گفتم و اصلا قصد نداشتم در این مورد بحث کنیم. برگشت گفت میدونی چیه زهرا؟ من وقتی دین داشتم، یعنی اعتقاد داشتم، همیشه یک مرجع برای پناه آوردن داشتم، حتی اگه بهش پناه نمیبردم ولی تحمل مصیبت برام آسونتر بود. وقتی مادرم فوت کرد، هنوز اعتقاد داشتم دنیای پس از مرگی هست و دوباره میبینمش، ولی الان قبولش سختتره برام. گفت اون موقع راحتتر با اون مصیبت کنار اومدم، گفت که تحمل مشکلات زندگی، وقتی که دیندار بودم برام خیلی راحتتر بود. گفت که البته الان نمیتونه براش دلیل عقلانی پیدا کنه ولی مطمئن بود اون موقع راحتتر با زندگی کنار می اومد.
برچسب: آدمها، اعتقاد، خاطره، درددل، دوست، دین، زندگی، مذهب، مرگ
تحت دسته اجتماعي | نظر (۲۰)
۱۳۹۱-۰۲-۱۰
* من اگه یه قدرتی داشتم، منظورم یه قدرت ماورای طبیعت به همه آدمهای روی کره زمین یاد میدادم که کینه های طولانی مدت، ضرری که به خودشون وارد میکنه، به هیچ عنوان به فرد مخاطب وارد نمیکنه. تنها آدمی که من زمانی کینه طولانی مدت بهش داشتم کسی بود که ۶-۷ ماه از حقوقم رو خورد، و به جاش سفته داد و وقتی شکایت کردیم همه اموالش رو به اسم همسرش کرده بود و نه من و نه هیچکدوم از همکارامون دستمون به هیچجا نمیرسید. تصور کنین با وجود پروسه طولانی مدت شکایت در ایران، من چند ماه دنبال این آدم بودم ولی خوب دیگه فایده نداشت وقتی از ایران رفته بود.
* مدتها بود که من افسردگی داشتم، تا اینکه با یک دوستم درباره بخشیدن و تغییر و فراموش کردن حرف زدیم و این شد که من تصمیم گرفتم از این آدم بگذرم و وارد مرحله جدیدی از زندگیم بشم. برم سرکار جدید، تجریه جدید و هی توی گذشته نمونم. البته که من نمیتونستم این آدم رو ببخشم. چون زحمت چندماه من هدر رفته بود. ولی میتونستم ازش رد بشم و فراموش کنم. این رد شدنه و در اومدن از اون کینه هه برای خودم خیلی مرحله مهمی بود.
* یک آدمی بود که من چندوقت پیش همینجا و تو فضای مجازی دعوای شدیدی باهاش کردم و اون آدم هم تظاهر کرد که من رو بلاک کرده. در حالیکه خوب من اطمینان داشتم چنین کاری نکرده. از کامنتهایی که برای من میذاشت میدونستم که به خیال خودش داره رد من رو همه جا میگیره. حتی زمانی که لپتاپ من دزدیده شده بود، خیلیها حتی زمانی که با من دشمنی داشتن، چه تو ایمیل یا جای دیگه به نوعی همذات پنداری کردن، اما من رنج آی پی این آدم رو داشتم باز هم اومد و به خیال خودش طعنه زد، با همون روش ثابت. چندشب پیش با یکی از بچه های فضای مجازی حرف میزدم و اون وسط حرفاش چیزی گفت که من تازه ربط کامنتهای این آدم رو فهمیدم.
* برای من نه اون آدم مهم بود و نه کامنتهاش. ولی عمق کینه ای که این آدم نسبت به من داشت به نظرم واقعا نگران کننده اومد. وقتی رقیب در مخمصه ای می افته، شما هرچقدر بیرحم باشید، اون ته مه های وجدان شما حس دلسوزی داره و لااقل باعث میشه از اونهمه طعنه و کینه دست بردارید ولی وقتی بازم ادامه میدید، یعنی این کینه ریشه دارتر از این حرفاست و شما رو سنگدل یا قصی القلب کرده. سنگدل شدن نسبت به رقیب همونقدر خطرناکه که نسبت به بقیه. لااقل به شما این پتانسیل رو میده که تکرارش کنید و یه جاهایی جرقه دلسوزی قلبتون رو خاموش کنید. این در دراز مدت ضربه ای که به شما میزنه، هیچ چیز نمیتونه بزنه.
* اگه نمیتونین ببخشید، مهم نیست. از اون کینه گذر کنید و فراموش کنین. وقتی که این آدم برای من میذاره، کامنتهای زهرداری که به خیال خودش میذاره، اینهمه که با دقت همه جا منو زیر نظر میگیره، من برای بدترین دشمن حقیقیم هم روی کره زمین نذاشتم. هنوزم برای من سواله دقیقا چه نیرویی، چه پتانسیلی، چه عاملی باعث میشه این آدم اینقدر با بقیه راجع به من حرف بزنه؟ چرا اینقدر خودش رو اذیت میکنه؟ چرا اینقدر وقتش رو هدر میده؟ اینهمه کار مفید در دنیا هست که میتونه انجام بده به جای اینکه عمق کینه اش رو بیاد اینجا و توی کامنتهای من خالی کنه. سر هر مطلبی. باور کنید تمام مطالب این وبلاگ پر از کامنتهای این آدم بود طوری که من رزرو ورد براش گذاشته بودم، یعنی محال بود مطلبی ننویسم و این آدم همون لحظه یا چند ساعت بعد نیاد و طبق همون فرمول ثابت کامنت نذاره. محال بود.
* بگذرید بابا جان. بگذرید. حتی نیاز نیست ببخشید. بگذرید و اون موضوع رو فراموش کنین و بشینید ببینید چطور باید زندگی کنید که برای آدمهایی که براتون مهمه، بهتر به نظر بیایید. ما اینقدر در زندگی وقت نداریم که برای دشمنانمون کاری کنیم، کسی که ازش متنفرید چه ارزشی برای وقت گذاشتن داره؟ نمیفهمم…
برچسب: خاطره، خشم زهرا، دنیای مجازی، کامنت
تحت دسته روزمره, وبلاگستان | نظر (۵)
۱۳۹۱-۰۲-۱۰
* چند روز پیش داشتم از یکی از میدانهای تهران رد میشدم. میدان یکجایی که بالای شهر مینامیم قرار گرفته بود. من خیلی تشنه ام بود و دنبال جای پارک بودم که ماشین رو بذارم که برم آب معدنی خنک بخرم که دیدم دست مردم از این لیوانهای یکبار مصرف آب طالبی خنک هست. طبعا وقتی اون تعداد مردم دستشون هست، آدم حدس میزنه که یکی نذری چیزی داده. پیاده که شدم دیدم نذری نیست. سمت راست میدون یه چادر (حالا شایدم پارچه) مشکی زدن و توش دارن قرآن و نوحه پخش میکنن و چند نفر آقا و خانم با ظاهر مذهبی اونجا نشستن و آب طالبی هم مقرش اونجا بود.
* من دیدم اکثرا اینطوریه که مثلا دوست دختر، پسرها در حالیکه دست همو گرفتن و با همون ظاهر قرتیانه وارد چادره میشن و آب طالبیه رو میگیرن و بیرون میان. اولش گفتم خدایا میدونم ماه محرم که نیست، شهادت کدوم امام هست که اینقدر مراسم گرفتن؟ آب طالبی رو که گرفتم یواشکی از خانمی که اونجا بود پرسیدم و اونم خیلی با مهربونی انگار که میخواد به من اموزش بده برگشت گفت: دخترم فاطمیه هست، شهادت حضرت زهرا. راستش من اصلا یادم نمی اومد که قبلا در تهران (یا شهر دیگه ای) اینقدر عزاداری برای فاطمیه دیده باشم.
* داشتم میگفتم که وقتی خانمه برام تعریف میکرد وسط حرفش گفتم اوکی اوکی و یادم اومد تو فرندفید قبلا سرش دعوا بود و یه سری میگفتن باید زودتر عزاداری رو شروع کنیم و این حرفا. منظورم این بود که میدونستم خانمه میخواد چی بگه (ولی اون شاید فکر کرد منم خبر ندارم حالا بر اساس هر فاکتوری در ظاهر یا شایدم سوالم). اصلا اینها رو برای چی تعریف کردم؟ بخاطر این عکس مهر که حذف شد و من راستش بخاطر دلایلی که دارم با حذفش مخالف بودم.

* ما هیچوقت ایام فاطمیه رو نمیتونیم مثل محرم برگزار کنیم، چون اولا محرم یک ماه هست و خیلی از مردم از قبل درباره اش خبر دارن و آماده میشن در ثانی اغلب مردم ایران حالا از هر قشری و طیفی برای این ماه احترام قائلن ولی در مورد فاطمیه هیچوقت نمیتونه اونطوری بشه. ثانیا فاطمیه تا جایی که من میدونم حدود یک هفته هست و این یک هفته یه جورایی بسته به ماه قمری متحرک هست و جای ثابتی توی تقویم نداره. یعنی خیلی ها ازش خبر ندارن و براش آماده نمیشن، مثل خود من که تازه ادعا دارم مذهبی هم هستم.
* ثالثا و مهمتر: ما کشوری هستیم که واقعا از نظر قومیت و مذهب و سلایق متفاوت هستیم. منظورم اینه که برای این دخترهایی که تو این عکس هستن و یه جورایی بولد شدن چند حالت میشه متصور بود. ممکنه یکی باشن مثل من که خیلی خبردار نشدن که اصلا عزاداری ای چیزی هست و شاید فکر کردن مراسم ختم یکی هست یا اینکه نه اصلا خبر دارن ولی عزادار نشدن و یا نخواستن بشن. هیچ کدوم از اینها واقعیت اغراق آمیزی از فضای کشور نیست و هردوتاش به نظر من یه واقعیت ساده هستن. مگه ما چقدر معرفی از الگوهای دینی مون داریم و چقدر تونستیم برای جوان امروز بازنماییش کنیم که اونها رو بشناسه و برای تولد و شهادتشون احترام قائل باشه؟ واقعا صدا و سیما و نهادهای فرهنگی ما چقدر در مورد این ایام اطلاع رسانی کردن؟
* رابعا، فرضا همه اینها به کنار، آیا با حذف این عکس این واقعیت از جامعه محو میشه؟ یا صرفا برای یک کسانی محو میشه؟ تو این عکس یک سری دارن عزاداری میکنن و ۲ نفر بدون توجه به عزاداری (حالا عمدی یا غیرعمدی) دارن بحث میکنن، واقعیتی که ممکنه در ماه محرم کمتر در جامعه ببینیم اما برای ایام فاطمیه یا اصلا ایام شهادت/وفات بقیه امامان به نظر یک عکس کاملا معمولی هست و من به شخصه روی دلایل حساسیتی افرادی که موافق حذف این عکس بودن، قانع نشدم.
* خامسا، ما واقعا تنبلیم. اگه همین ۲ تا خانم با همین ظاهر، در حالیکه تو فکر بودن یا اشک میریختن، شاید جز عکسهایی بود که ما بعنوان تاثیرگذاری ایام زیاد تو شبکه ها پخش میکردیم، ولی الان فکر میکنیم باید حذف بشه. چرا؟ چون ما الگوها رو درست معرفی نکردیم. ما درست اطلاعرسانی نکردیم. ما در زمینه آموزش دینی مون تنبل هستیم و در عین تنبلی میخوایم همه جنبه داشتن باشن و مثل ما فکر کن و با دلایل ما قانع بشن که مثل ما رفتار کنن، خوب این اتفاق اینطوری نمی افته. این آدم در معرض محتوای مخالف زیادی هست و شما برای اینکه روش تاثیر بذاری عمل کمتری انجام دادی. نباید چنین انتظاری ازش داشته باشی. صرف زندگی کردن در یک جامعه اسلامی، از فرد یک دیندار نمیسازه.
برچسب: بحث، جامعه، دخترها، دین، رفتار، ظاهر، مذهب، کمی هم جدی
تحت دسته اجتماعي, بحث های بودار | نظر (۸)
۱۳۹۱-۰۱-۳۰
* اون روزی که بارون شدید بارید؟ من بیرون بودم. خیابون رو آب گرفته بود. اکثر مردم داشتن ۲ طرف خیابون از روی جدول رد میشدن، بعضیام براشون مهم نبود از بین آبی که تا زانو بود در حال عبور بودن. اونطرف جدول یه جوی کوچک بود، میخواستم تصمیم بگیرم از روی جدول رد بشم یا نه؟ خوب ریسک بود ممکن بود بیفتم. یه دختری داشت با دوستاش از اون طرف می اومدن. دختره هنوز یه متر از روی جدول رد نشده بود که افتاد توی جوب، دختره به جای هر نوع ناراحتی یا چیزی بلند زد زیر خنده و حتی دوستاش آب بیشتری روی سرش میریختن، اونم متقابلا همینکارو میکرد.
* برای آدمی تو حس و حال من، رد شدن از روی اون جدول و افتادن استرس شدید داشت، تو بگو فوبیا حتی. ولی میدیدم که اون دختر و دوست دیگه اش که افتادن چقدر راحت با قضیه برخورد کردن. من دچار استرس بیش از حد در مورد مسائل پیش پا افتاده شدم. نه که آدم سوسولی باشم یا تو زندگیم با خطرات کمی مواجه شده باشم نه، یه سری چیزهاست هست که وقتی پشت سرهم پیش بیاد، آدم اعتماد به نفسش رو از دست میده و مستاصل و آسیب پذیر میشه.
* دیگه چی؟ منقبض شدن… اون روز فکر میکردم مردم چقدر زندگی رو آسون میگیرن و من چقدر آدم منقبض و فشرده ای هستم. موقعیتی که یکی دیگه خودش رو رها میکنه و لذت میبره، برای من تبدیل به کابوسی هرچند کوچک میشه و ته قلبم هری میریزه پائین و دیگه نمیتونم خودم باشم. کسی هستم که به خودم حق نمیدم اشتباه کنم. به سادگی به این آدمهای آسان گیر حسادت میکنم…
* من همیشه انگار یک چاردیواری یا یک حساب برای خودم درست کردم و تو اون محدوده حرکت میکنم. انگار خودم رو محق برای هیچ اشتباهی نمیدونم. اینکه دیگران از من چه قضاوتی دارن که، اوه خفه ام کرده. انگار همیشه باید یک چیز بی نقص به نظر برسی، یک آدم کامل، یک خانم متشخص. و خوب این چه کاریه؟ چه کار مضحکیه؟ چه تلاش رقت باریه.
* نه تنها ذوب شدن در دیگری آدم رو از خودش جدا میکنه، که ذوب شدن بیش از حد در خود و تلاش برای کامل به نظر رسیدن هم همین کارکرد رو داره. هرچقدر اون اولی باعث غرور کاذب میشه، این دومی باعث استرس کاذب میشه و کم کم تو رو از آدمی که خودت هستی (حالا با هر نقیصه ای که داری و شاید بقیه درکت کنن) دور میکنه. آدم نباید خودش رو منقبض کنه، گاهی اوقات لازمه خودت رو رها کنی و با جریان زندگی همراه بشی و بذاری هر اتفاقی که میخواد بیفته، هر بلایی که میخواد سرت بیاد. خوب بیاد. زندگی همینه. پیش بینی بیش از حد و تلاش برای پیشگیری بیش از حد قاعدتا باید اسم یک بیماری ای چیزی باشه. من نمیتونم اینجوری باشم، حیف…
برچسب: خاطره، درددل، رفتار، زندگی، شخصیت، مشکلات
تحت دسته روزمره | نظر (۱۳)