۱۳۹۰-۰۹-۱۲
* دیروز داشتم با خواهرم از سپهسالار برمیگشتم. ما رفته بودیم کفش بخریم. برگشتنی توی راه یه مغازه بزرگ دیدم که تو ویترینش چند تا چکمه بود و قیمتهای روشم خیلی کم بود. یعنی به نسبت قیمت چکمه های رایج تو بازار که از ۷۰ تومن به بالاست، اینا کمتر بودن. وارد مغازه که شدیم دیدم اونجا لباسهای زیادی از همه نوع وجود داره ولی هنوزم ۲ زاریمون نیفتاده بود. تا اینکه دیدم یه خانمی برای ۲ تا از بچه هاش بت بچه گونه خرید هرکدوم ۵۰۰۰ تومن وقتی ازش پرسیدیم برگشت گفت که این مغازه تاناکورا هست، یعنی اینجا لباسهای دست دوم میفروشن
* راستش من اصلا نمیدونستم چنین مغازه هایی تو تهران داریم. یعنی مغازه هایی به اسم تاناکورا که لباسها یا کفشهای دست دوم رو میفروشن. سمساری رو میدونستم ولی اینا رو نه. حالا اینا که دارن نوعی تجارت میکنن اما به نظرم ایده اش ایده خوبیه. یعنی یه جایی باشه که ما بریم لباسهای دست دوم یا لباسهایی که دیگه نمی پوشیم رو بدیم به اونجا و اونا به صورت رایگان بدن به افراد نیازمند. مخصوصا الان تصور کنید که فصل سرما هست و خوب چقدر لباسهای گرم گرون هستن. من خودم به شخصه کلی کفش و انواع بارونی و لباس گرم دارم که خیلی وقته نمیپوشمشون و بعضیاشون رو فقط چند بار پوشیدم و خوشم نیومده. مطمئنم که خیلیا هستن که اینجور لباسها رو دارن و استفاده نمیکنن و خیلیام هستن که ندارن و نمیتونن بخرن.
* یه سنتی هست به اسم جشن نیکوکاری که اواخر سال برپا میشه. کاش اول فصل سرما هم برگزار میشد، مخصوصا اینکه خیلی از ما ممکنه مستقیما فرد مستمندی رو نشناسیم. فکر نکنید که اونا این لباسها رو قبول نمی کنن. تو همون مغازه همون لحظه کلی مشتری وایستاده بود که داشتن خرید میکردن. حتی یه زوج جوان شیک پوشم بودن. خلاصه از دیروز این ایده که کاش یه جاهایی بود که به جای اینکه اینا رو پولی بفروشه، به صورت رایگان در اختیار خانواده های نیازمند قرار بده اومده تو ذهنم. مخصوصا اینکه اصلا مشخص نیست همون لباسها چطور به دستشون رسیده؟ منظورم اینه که ممکنه کسی رایگان داده باشه ولی با یه پولی بدن به اینجور مغازه ها ؟
برچسب: اخلاق، فقر، فقیر، لباس، پوشش
تحت دسته روزمره | نظر (۵۰)
۱۳۹۰-۰۹-۶
* من خیلی چیزها تو ذهنم هست که بیام اینجا و بنویسم و اینقدری که با خودم میگم فکر کنم سر فرصت بنویسم، هیچوقت نمینویسم. این شد که تصمیم گرفتم وقتی با چیزی درگیری زیادی داشتم بالاخره بیام بنویسمش. فوقش ملت میان میگن اینجاش اشکال داره یا ناقصه، لزوما مطلب وبلاگی که مقاله روزنامه نیست:دی
* یه مطلبی که خیلی وقته ذهنم رو مشغول کرده بود نوشتن درباره تاثیر محیط و یا سبک زندگی روی آدم هست. جرقه ای که باعث شد این مطلب رو بنویسم پست بسیار خوب عقلانیت مونترالی هستش. تو پست نویسنده زندگی شخصی به نام علی ش رو میگه که من دلم نمیاد هیچ بخشیش رو خلاصه کنم و توصیه میکنم همونجا بخونین و بعد تغییر سبک زندگیش یا به قول نویسنده تبدیل به یک شهروند خوب و مطیع شدن نتیجه عالی زیر رو میگیره:
سبک زندگی به مثابه یک رسانه، عقلانیت، ارزشهای فرهنگی و گفتمان سیاسی صاحبان آن نوع سبک زندگی را به مصرف کنندگان به شکل نرم تحمیل می کند. بنابراین سبک زندگی نه تنها خنثی نیست بلکه لایه بیرونی ارزشهای فرهنگی اجتماعی و سیاسی یک جامعه رو نمایندگی می کند. هر ساختار سیاسی و حکومتی تنها زمانی می تواند به معنی واقعی کلمه متفاوت عمل کند و نقش جایگزینی خود را ایفا کند، که توانسته باشد سبک زندگی مطابق با آرمانهای خود را ابتدا تبیین و بعد محقق کرده باشد
* چیزی که من میخوام بگم نقد این متن نیست فقط یک سری درددل و استثنا هست اونم فقط بخاطر خط آخر همون نوشته.
یکی از چیزهایی که در طول زندگیم بارها شاهدش بودم ایدئولوژیک شدن آدمها بوده. منظورم اینجا به هیچ عنوان تغییرات ۱۸۰ درجه ای آدمها نیست ها. به هیچ عنوان هم تغییر مشی سیاسی افراد مد نظر نیست. منظورم دقیقا شدت و ضعف ایدوئولوژیک بودن آدمهاست.
* بذارید مثلا خودم رو مثال بزنم که تا چند سال پیش آدمی بودم با عقاید مذهبی و سیاسی معمولی که چندان اهمیتی به تبلیغ چیزی که بودم نمی دادم. (کاری به خوب یا بد بودن عقیده ندارم) منظور من اینه که آدمی رو فرض کنید که نماز و روزه اش رو میخونه و دینش کلا تو حوزه خصوصی اش هست. چندان توجهی به اخبار دنیا نداره و تو یه دنیای سطحی برای خودش زندگی میکنه مثل همه همسن و سالانش. گرایش سیاسیشم بر اساس اطرافیانش و گرایش اکثریت اونها انتخاب میکنه. و حالا شما فرض کنید همین آدم کنار فردی قرار بگیره که در زندگی ایدئولوژیک هست. نه تنها عقیده ای داره که به روشهای زیادی اجراش هم میکنه. مثلا یه دختر زنجانی دانشگاه شما که وقتی جایی زلزله میشه، یه تیم تشکیل میده میرن اونجا برای کمک. در عین حال درسش هم خوب هست، سخنران موفقی هم هس تو مناظرات قوی عمل میکنه، از نظر مذهبی هم فرد قوی ای هست به این صورت که در چیزی که قبول داره مطالعه کرده و شما هر پارادکسی که براش تعریف کنی این آدم براش جوابی داره.
* طبعا در مواجهه با یک محیط یا فرد قوی، یه سری دفع میشن یه سری جذب. نظر من اینه که اگه سیستم یا فردی که الگو هست قوی باشه و از نظر معیارهای روز قوی باشه، مطمئنا قدرت جذب آدمهای خاکستری بیشتری رو داره. خاکستری در اینجا افراد غیر ایدئولوژیک هستن. یعنی شما فرد رو تبدیل به کسی کنی که حرفهای تو رو بزنه و اطرافیانش رو به روشی سوق بده که تو میخوای باشن.
* حالا اصلا چرا اینو نوشتم؟ تنها نقد من به متن اینه که احساس میکنم جمهوری اسلامی در بازتولید گفتمان خودش (بعبارتی سبک زندگی) دچار نوعی سطحی زدگی شده. از همه خطرات موجود که بگذریم (تحریمها، تهاجم فرهنگی، فعالیت رسانه های مخالف علیه اش و …) اینها رو برای این میگم که شاید در اوایل انقلاب ما بیشتر در معرض خطرات فیزیکی بودیم تا خطرات فرهنگی. میخوام بگم با وجود همه این خطراتی که باهاش مواجه هست، اما رفتار فرهنگی و تولید سبک زندگیش به نوعی هست که گویا دچار نوعی عجله، مدیریت غیر دلسوز و بازی دلخواه تو زمین حریف شده، بعبارتی برای اینکه مخاطب رو به خودش جذب کنه، گاها همانند رقیب بازی میکنه که به زعم من اینکار خیلی خطرناکه!
* ما وقتی میخوایم از تاثیر سبک زندگی حرف بزنیم، طبعا برامون نسل جدید مطرح هستن. بیاین صادقانه فکر کنیم. غیر از راه حل انسداد که به نظر من راه حل موقتی هست و کلی جایگزین داره، و راه حل تولید فله ای، چقدر کار مفید تو حوزه فرهنگ انجام دادیم؟ رسانه ها، صدا و سیما، هنر، بازار کتاب توی اینها چقدر موفق بودیم؟ آیا واقعا اینا اون تاثیرگذاری مد نظر کشور رو تا الان داشتن؟ شما همین الان بخوای به یه دختر نوجوان زن از منظر اسلام رو آموزش بدی هنوز هم باید کتابهای مطهری رو معرفی کنی. ما هنوزم تو تولید الگویی که بتونه همون حرفها رو به زبان روز بازتولید کنه، دچار مشکل هستیم. نه اینکه اصلا نباشه، دچار نوعی سطحی شدن و حتی فراموشی شدیم تو این مورد.
من با نویسنده کاملا موافقم. سبک زندگی، سیستم و محیط تاثیر خیلی زیادی روی چیزی که فرد تبدیل خواهد شد، میذاره، فقط و فقط به شرطی که فاکتورهای تاثیرگذاری و اقناع فرد رو داشته باشن. البته فکر میکنم منظور نویسنده این باشه که اگه علی ش ایران بود، طبعا مواد فرهنگی بیشتری در اختیارش بود تا تبدیل به یه آدم روزمره خنثی نشه که در این مورد بحثی نیست.
* پانوشتها:
۱- متن رو از زبان کسی بخونید که چندان پیگیر برنامه های صدا و سیما نیست و نمیدونه آیا اخیرا کار محتوایی قوی انجام شده یا نه؟
۲- بازم متن رو از زبان کسی بخونید که با انسداد رسانه ها مخالفه و معتقده باید فضای رسانه ای باز باشه و قابل نقد (غیر از معدودی که هرکاری کنی بازم غرب براشون عزیزه!)
۳- هرنوع تقطیع و دستکاری در متن و استفاده از این مطلب در رسانه های راصد حرام است.
برچسب: انتقاد، بحثهای منصفانه، جمهوری اسلامی، رفتار، زندگی، فرهنگ، کمی هم جدی
تحت دسته اجتماعي, بحث های بودار | نظر (۱۱)
۱۳۹۰-۰۸-۲۵
* صبح تو ترافیک همت کلی خندیدم. یه برنامه رادیویی بود نمیدونم برای کدوم رادیو ولی یه مجری آقا بود و یه کارشناس آقا که حس میکرد خیلی زنها رو میشناسه و اینا داشتن گفتگو میکردن که با زنها باید چطوری رفتار کنیم؟!
* آقای کارشناس میگفت که: ببینید رفتارتون با زنها حتی الامکان باید همدلانه باشه. دیدید وقتی یه خانمی با خانمی دیگه درددل می کنه اون برمیگرده میگه: منم همینطور؟ این رفتار که کسی دیگه احساسش مثل اوناست، بهشون آرامش میده.
بعد مثال زد: فرض کنید که توی ماشین نشستید و همسرتون کنارتون هست و یه دفعه برمیگرده میگه: وای هوا چقدر سرده. در این لحظه شما باید بجای هر نوع قضاوت یا واکنش دیگه ای بگید: آره عزیزم همینطوره. میخوای بخاری رو برات روشن کنم؟
* بعد گفت: شما همیشه باید نظر اون رو بپرسید نه اینکه وقتی حرفی زد بلافاصله واکنشی نشون بدید، همسر شما بیشتر نیاز داره شنیده بشه، چون خانمها غیرقابل پیش بینی هستن و اینا. مثلا گفت ممکنه شما بخاری رو روشن کنید، حالا به اینجا ختم نمیشه، ممکنه ۲ دقیقه دیگه خانمتون گرمش بشه و اینبار برگرده بگه: وای هوا چقدر گرم شد. بعد گفت فکر نکنید شوخی میکنم، خانمها واقعا حال و هواشون اینجوری هست!
* مجریه برگشت گفت: آره دیگه به حرف خانمها گوش کنیم که باید با بخاری روشن و شیشه های پائین راه بریم:))
کارشناسه در حالیکه میخندید گفت آره: باید از خودش بپرسی که عزیزم کدوم برات بهتره؟ بخاری رو خاموش کنم یا شیشه ها رو پائین بکشم. خلاصه اگه فورا واکنش عملی نشون بدید……….. مجریه نذاشت حرف کارشناسه تموم بشه برگشت گفت: هر ۲ دقیقه یه بار باید کولر یا بخاری رو روشن کنید و شیشه ها رو بالا پائین بدید. کارشناسه گفت نه بدتر دیگه خسته میشید و طبعا باید بزنید کنار:))
برچسب: خاطره، خانمها، رفتار، زن، زنان، شخصیت، ماشین
تحت دسته روزمره | نظر (۴۰)
۱۳۹۰-۰۸-۱۷
* یه چیزهایی تو زنهای قدیمی هست که ما خودمون رو بکشیم نمیتونیم مثل اونا باشیم. نمیدونم واقعا مدرن بودن این بلا رو سرمون آورده یا ربطی نداره و اینا از مشخصات بودن در این سن هستش. کسی چه میدونه شاید اونام وقتی هم سن و سال ما بودن، مثل ما دختر امروزی زمان خودشون بودن. منظورم دقیقا یه حس مادرانه هست. انگار مادر بودن تو خونشونه. دقت کردید؟ بغلشون شفابخشه انگار. خیلی مامانن…
* دیشب توی اتوبوس یه خانم جوون کنار من نشسته بود. خانمه خیلی سن و سال کمی داشت. یه بچه توپول هم بغلش بود. بچهه خیلی بی تابی میکرد. خانمه هم بچه رو هی تکون تکون میداد گاها تکونهای شدید و بدون اینکه چیزی بگه یه موبایل از این مدلای اسباب بازی در آورد که توی موبایله یه بچه با صدای بلند میخوند: آهویی دارم خوشگله. خلاصه هیچکدوم از اینکارها باعث نمیشد، بچهه از گریه کردن و سر و صدا دست برداره.
* تا اینکه یه خانم حدودا ۵۰ ساله از عقب اتوبوس پا شد اومد جلو و بچه خانمه رو گرفت و در حالیکه با نوایی مادرانه بچه رو ناز میداد و آروم تکون میداد به خانم جوون گفت: بچه رو باید یواش تکون بدی. حتما تازه غذا خورده. چرا اینقدر پیچوندیش؟ درسته هوا سرده ولی بخاری اتوبوس که روشنه. کمی کلاشو کنار میذاشتی بچه هوا بخوره. هرچه بیشتر اینطوری بارش بیاری مقاومت بدنش کمتره. بعد گفت: بشین خودت یواشکی با بچه حرف بزن. چیه این صدای موبایل که بلند میخونه؟ بچه چی حالیشه که آهو چیه؟ موبایل چیه؟ ولی صدا و بغل مادرشو میشناسه.
* بعد بچه رو همینطوری یواشکی تکون میداد و در حالیکه لب پائین بچه رو با انگشتش نوازش میداد، و یه چیزهایی برای ناز دادن میگفت، اونو آروم کرد. شاید باور نکنید، بچه ظرف ۵ دقیقه کاملا آرومه آروم شده بود. بعد موبایله رو از دست خانوم جوون گرفت و در حالیکه تو چشمهای بچه نگاه میکرد و میخندید موبایله رو یواشکی جلوی صورتش تکون تکون میداد، بچه هم باهاش میخندید:
آهویی دارم خوشگله / فرار کرده ز دستم/ دوریش برام مشکله
کاشکی اونو می بستم/ ای خدا چی کار کنم/ آهو مو پیدا کنم
برچسب: اتوبوس، خاطره، دختر، دخترها، دخترونه، زن، زنان، زندگی، مادر
تحت دسته دخترونه | نظر (۳۵)
۱۳۹۰-۰۸-۱۴
* یه چند روزی هست که تو جمع اقوام قرار گرفتم و به قول معروف از دنیای مجازی کنده شدم و دارم تو دنیای حقیقی زندگی میکنم. دنیایی که آدمهاش به زعم من نسبت به وقایع و بیرحمیهای دوروبرشون خیلی حساستر از ما هستن و احساساتشون غیر اغراق-آمیز و به قول معروف واقعیه.
* یه زمانی خیلی دلم برای همکلاسیهام تنگ میشد. چه همکلاسی های دانشگاه و چه همکلاسی های دبیرستان. منظورم مقاطعیه که به وضع فعلیمون نزدیکن. بعد نمیدونین که، گاهی اوقات ساعتها می نشستم گریه میکردم. نمونه اش همین پست کجائید دخترا؟ شما نمیدونین که اونروز که اون پست رو نوشتم چقدر حالم بد بود. اعتراف میکنم بعضی روزها از اینکه دیگه جمعمون مثل گذشته نبود، بدجوری غصه میخوردم. ناراحت میشدم که چرا نرفتم برای دکترا بخونم که بازم تو این دانشگاه اون دانشگاه ببینمشون.
* بعدها دیگه خیلی کم اینطوری شدم. منظورم از بعدها زمانیه که عضو فیس بوک شدم. اونجا راحت همه همدیگه رو اد کردیم و من میدیدم که فلانی ازدواج کرده، عکسهای ازدواجش بود. فلانی با فلانی رابطه داره و عکساشون بود. بیساری بچه دار شده، عکسهای تولد بچه اش بود، فلانی در فلان دانشگاه پذیرش گرفته، آلبوم عکس فارغ التحصیلی مون بود و روی دیوارها می دیدی که وضعیتشون چیه، دارن چیکار میکنن، احساسشون چیه و … اینطوری که آدم از آدمها خبردار میشه و همینکه فکر میکنه وضعشون خوبه، یه کم حالش بهتر میشه.
* تا اینکه یه زمانی با یکی از دخترا حرف زدم. منظورم همین دختره است که سارا این بلا رو سرش آورد. اینم تو فیس بوکش همینطوری بود. تا زمانی که بعد ۲-۳ ماه فیس بوکش رو پاک کرد و وقتی توی چت ازش پرسیدم که چی شده، برام نوشت که خیلی وقت بود با شوهرش مشکل داشته، اون ۲ پهلو حرف زدنهاشم برای همین بود و اصلا اینکه الان دیگه از شوهرش جدا شده و اون عکسها و خاطرات و کامنتها تو فیس بوک اذیتش میکرده و برای همین پاکش کرد. اونروز بارها انگار یکی یه پارچ آب سرد ریخته باشه پشتم، هی فکر میکردم اوه چقدر با این بیچاره شوخی میکردیم، غافل از اینکه دیگه چیزی بینشون نیست و …
* اومدم بیام همینو بگم که ما تو دنیای مجازی همیشه با برشی از زندگی آدمها مواجه هستیم و بسته به عرفی که شخص خبر دهنده رعایت میکنه، همیشه/اغلب در معرض یه نوع قضاوت برشی از اون قضیه هستیم. اینکه در مورد آدمها و روابطشونه خیلی ساده است. خیلی از مواقع اگه هوشمندی به خرج بدی ممکنه از این یکسویه نگری و یا نگاه برشی در بیای و فکر کنی که پیچیدگی بیشتر از اینه اما در یه سری مواقع اینطور نیست و به تدریج در مورد اونها بی تفاوت و یا شایدم بیرحم میشیم. دیدین وقتی کسی زیاد عاشقه طوریکه مجنونه، اغلب میگن عشقش به همون سرعت فروکش میکنه و واقعا می بینید بعد از مدتی که فروکش میکنه؟ بیاد بیارید که در سالهای قبل به طور مثال برای اعدام دلارام چه حجم مطلب در وبلاگستان تولید شد؟ و در نظر بگیرید از ابتدای امسال چند اعدام در کشور انجام شده و چه تعداد متن/فید/واکنش تولید شده؟ حکایت فضای مجازی همینه که بازخوردها روند منطقی رو به ازای وقایع ندارن و بعد از مدتی که از مد میفتن، بکل فراموش میشن.
* فرض کنید من کسی هستم که اخبار به روز رو تا جایی که مورد علاقه ام هست شر میکنم. طبعا نگاه هر شخص به اخبار تا حد زیادی خود-کالتی هست. خیلی خیلی نادر هستن و یا وجود ندارن کسانی که بیطرفانه منتشرش میکنن. بنابراین در مورد حوادث ولو منفی یا مثبت، غالبا میدونیم شیوه انتشارمون چیه و یا حتی میدونیم آیا این خبر مورد توجه فلانی و بیساری خواهد بود یا نه؟ گاهی اوقات حتی ته دلمون میگیم: الان میدونم اینو چقدر با آب و تاب میگن یا شلوغش میکنن. همین ها به نظرم باعث یک نوع بی تفاوتی نسبت به وقایع منفی میشه. شما میدونی که واکنشها در اینجا اغلب منفعت-گرایانه ست، که چون فلانی منفعت (نه لزوما مادی) از این موضوع میبره روش مانور میده و میدونی که بیساری هم چون منفعت (نه لزوما مادی) از فلان موضوع نمیبره، بهش اهمیت نمیده. بیشتر نوعی ذوق زدگی از انتشار و حتی وقوع یک واقعه منفی در یک کالت می بینین و در سمت مقابل هم سرخوردگی و نه انتقاد سازنده. حتی حتی به نظر من کسانی که بیشتر دنبال اخبار منفی میرن برای اینکه به جهت اونچه که آگاهی یا اطلاعرسانی نامیده میشه، منتشرش کنن، هم دچار این نوع بی تفاوتی میشن البته اگه بیرحم نشده باشن!
* مدتها بود میخواستم درباره این بنویسم که چقدر بازتاب اغراق آمیز و یا زیاد یک واقعه منفی میتونه نقش عکس ایفا کنه. اصلا شاید برای همینه که انتقاد یک حزب اللهی از اصولگراها و یا انتقاد یک سبز از اصلاح طلبها باعث انعکاس بیشتر اون مطلب در دل مخالفینشون میشه. جدای از تاثیرگذارتر بودن مهمترین دلیلش همینه که فکر میکنیم با نوعی دیگه واکنش مواجه شدیم، بعبارتی نگاهی نو و یا عکس العمل غیرقابل انتظار. بگذریم که متاسفانه سایتهای چیپی مثل دیگربان با تیترزنی ها و برشهای ناجوانمردانه مطالب انتقادی و یا دست بردن جهت دار توی اونها، باعث شدن در این سمت خود-انتقادی کمتر بشه. بارها دیدم که میگن دلمون میخواد درباره فلان چیز بنویسیم اما از ترس سوء استفاده اینجور سایتها نمینویسیم، از دردسرهایی که اینجور سایتها برای برخی افراد درست کردن بگذریم! بعلاوه من فکر میکنم اینجور سایتها یک نوع فست فود سیاسی هستن. فرد شاید باید در برخی مطالب تعمق کنه از اونچه که نویسنده مد نظر داشته، ولی با یک تیتر تحریک آمیز و ذوق کنانه و یا یک مقدمه “بیا اینو بپذیر که منظور نویسنده این بوده” مواجه میشه که نه تنها اصل مطلب از بین میره که در حد یک کل کل بعد از مسابقه فوتبال و یک مطلب برای دلخوشکنکی تقلیل پیدا میکنه.
* خلاصه کارکرد خیلی از اخبار و حتی انتقادات با اغراق هایی که اینجا هست، از بین رفته. نه تنها در منِ نوعی با این طرز تفکری که می بینید، من فکر میکنم در سمت و سوی مخالف هم این بی تفاوتی و تنازل بحث ها به کل کل های فوتبالی مانند، بیداد میکنه، چیزی که کارکرد موقتی داره و فقط در لحظه فرد رو پیروز میدان میکنه، اونوقت دیگه نگاه فرد نگاهی تحلیلی و دراز مدت نخواهد بود.
برچسب: آدمها، انتقاد، انسانیت، ایران، اینترنت، بحثهای منصفانه، جامعه، خبر، درددل، دنیای مجازی، دنیای واقعی، روابط، زندگی، سایت، شبکه های اجتماعی، فیس بوک، مشکلات، وبلاگستان، وبگردی
تحت دسته اجتماعي, بحث های بودار, وبلاگستان | نظر (۸)