۱۳۹۰-۰۵-۷
* تو آرایشگاه تو صف انتظار نشسته بودیم. کنار من یه خانمی نشسته بود. خانمه هیکلی بود، با چشمهایی درشت که آرایشش درشترشم نشون میداد. کنارش یه خانم دیگه نشسته بود با قیافه نسبتا معمولی که دوستش بود. هر دو مانتویی بودن. اون یکی خانمه نسبت به دوستی که کنار من نشسته بود از ظاهر خیلی خیلی ساده تری برخوردار بود.
* یه خانمی کارش تموم شده بود، بیرون اومد. از کنار ما که رد شد، خانم هیکلی برگشت به دوستش گفت: موهای اینو دیدی؟ فکر میکنم خیلی بهت بیاد. تو هم صورتت استخونیه، این مدل به صورتهای استخونی میاد. دوستش گفت: این چتریهاش میریزه بیرون، اتونوقت دیگه نمیشه کارش کرد من راحت نیستم موهام بریزه بیرون.
* خانم هیکلی انگار بهش برخورده باشه یه کم خودشو جابجا کرد و در حالیکه صداشو بلندتر میکرد گفت: مرضیه میزنمت ها. تو هی شاکی هستی که وقتی میری بیرون شوهرت زنهای دیگه رو میبینه دلش میخواد، اونوقت خودت کاری نمی کنی! خوب اونم مرد دیگه، زن خوش آب و رنگ که ببینه دلش میخواد.
* دوست خانم هیکلی گفت: بابا نمیشه. من نمیتونم، صبح زود باید برم سرکار. غروبم که برمیگردم. صبح ها دیگه وقت نمیشه به خودم برسم. در ثانی آدم بخواد قیافه اش امروزی باشه، همیشه باید اینطوری بگرده، بابا قیمت لوازمش، مد موهاش، لباساش همه چی گرونه. حالا محمد (لابد شوهرش) یه مدت اینطوری شده زندگی مون بیفته تو غلطک اوضاع بهتر میشه.
* خانم هیکلی برگشت گفت: آره به همین امید باش. تو هنوز نمیدونی مرد وقتی شلوارش ۲ تا بشه یعنی چی. همین محمد، روز اولی که باهات ازدواج کرد که براش تکراری نبودی. از بس که به خودت نمیرسی اینطوری شده. اینا همش بهانه اس، بابا کاری نداره که، این آرایشگاهی که آوردمت ارزونه. با ۱۰ تومن میتونی موهاتو به هر مدلی که دلت خواست در بیاری. از خودشم میتونیم لوازم آرایشی بخریم. نهایت یه بسته که لوازم آرایشی رایج مثل پنکک، مداد ابرو، رژلب و سایه و رژگونه رو داشته باشه، میشه ۳۰ تومن. ریمیل هم با ۴ تومن میشه خرید. سرهم خیلی بخوای گرون حساب کنی بشه ۵۰ تومن. عوضش یه مدت برات کار می کنن. موهاتم اینقدر میریزی زیر مقنعه که همش میریزه. یه کم ازادشون بذار و شال سرت کن و..
* خانم هیکلی هنوز داشت توضیح میداد که اینا ارزونن و تو اشتباه می کنی که دوستش حرفشو قطع کرد و گفت: نرگس! من روی قیمتش بحثی ندارم. از یه نظر دیگه برام گرونه. من یه عمر اینطوری زندگی کردم و اینطوری بودم. اصلا وقتی محمد منو دید و پسندید، همین شکلی بودم، همینطوری ساده بودم، برای من گرونه که برای اینکه دوباره منو بپسنده یا بخوام قیافه ام امروزی بشه، روی یه سری اعتقاداتم پا بذارم. گرونیش این شکلیه برای من. ۵۰ هزارتومن خرج اینا پولی نیست، اما اینکه بخوام اون شکلی بشم، چیزی بشم که دلم نمیخواد، برام میلیاردها و میلیاردها گرون تموم میشه.
برچسب: آرایش، خاطره، خانمها، زن، زندگی، زیبایی، ظاهر
تحت دسته روزمره | نظر (۱۰۴)
۱۳۹۰-۰۵-۱
* اگر شما مسؤول یک نهاد متولی امور نخبه ها بودید و همه ی امکانات کافی را هم در اختیارتان میگذاشتند برای آنها چه کار میکردید؟
آنها را در مسیر اصلی زندگیشان (Mainstream) میکردم.
یعنی چه کار میکردید؟
جداییشان را از بین میبردم. زمینه هایی برای پیشرفت در اختیارشان میگذاشتم. در حالی که در اجتماع هستند بیشترین زمینه برای پیشرفتشان این است که بقیه را هم ببینند یعنی فرض نکنند جدا از بقیه هستند.
بهقول شما چون دیدگاه تصویری قویتری دارند از بقیه متمایزند و برترند چون افراد با یکدگر تفاوت دارند:
- یکی دیدگاه تحلیلی قویتری دارد
- یکی هم دیدگاه موسیقیایی قویتری دارد
- و …
بنابراین افرادی که «نخبه» نامیده میشوند با دیدن آدمها، زندگی را خیلی بهتر درک میکنند تا اینکه آنها را جدا کنیم و بگوییم:
«نه! تو از بقیه متفاوتی»!
و این در حالی است که شاید یک عامل ژنتیکی یا عامل دیگری باعث این نمایش شده باشد…
* پیگیری منجر به موفقیت – مصاحبه با دکتر کارو لوکس.
برچسب: ایران، جامعه، دانشجو، دانشگاه، رباتیک
تحت دسته اجتماعي | نظر (۱۶)
۱۳۹۰-۰۴-۳۰
* اینجا نوشته که دانشمندان آکسفورد به این نتیجه رسیدن که هر فرد در شبکه های اجتماعی بیشتر از ۱۵۰ دوست نمیتونه داشته باشه و یا ارتباط دوستانه ای باهاشون داشته باشه. بعبارتی هرچند ممکنه که شما توی فیس بوک یا فرندفید یا هرجای دیگه ای ۲-۳هزار دوست داشته باشید، اما نمیتونید ارتباط فعال یا پایداری با بیش از ۱۵۰ نفرشون داشته باشید.
* این ۱۵۰ نفر به عدد دانبر معروف شده. دانبر میگه که بین اندازهی نئوکورتکسهای مغزی و تعداد روابط اجتماعی پستانداران، ارتباط وجود داره. و هر انسانی به واسطهی داشتن بیشترین مقدار نئوکورتکس، میتونه وابط اجتماعی بیشتری رو داشته باشه.

*جالب اینجاست که میانگین کل دوستان افراد در فیس بوک هم همین عدد هستش. این دانشمند در دهه ۹۰ با انجام تحقیقاتی به این عدد دست پیدا کرده و با وجود افزایش تعداد سایتهای اجتماعی و استقبال کاربران از این سایتها هنوز هم نتایج تحقیقات دانبر به قوت خودش باقیه. دلیل اصلی این موضوع اینه که بخشی از مغز که وظیفه رابطه زبانی و شخصی بین انسانها رو داره نمیتواند با ارتباط با تعداد زیادی از انسانها کنار بیاد.
* محققان انگلیسی تو این تحقیق، ترافیک آنلاین کسی که هزاران دوست مجازی در شبکه های اجتماعی داره، رو با کسی که تعداد دوستانش به چند صد نفر ختم میشه، مقایسه کردن. نتایج این تحقیقات نشون میده که تفاوت زیادی بین این دو فرد در کیفیت ارتباط با دیگران وجود نداره! یعنی اگه شما بیش از ۱۵۰۰ دوست هم داشته باشید، نهایت به صفحه ۱۵۰ نفرشون سر میزنید. میزان بازدید از صفحه شما هم همینطوریه (توجه کنید که منظور ارتباط مداوم و یا پایدار هست)
* منابع گاردین و اینجا.
تحت دسته اجتماعي, فناوری اطلاعات | نظر (۲۱)
۱۳۹۰-۰۴-۱۴
* دیر وقت بود، ساعت حدودای ۹ شب بود، اما واگن خانمها به شدت شلوغ بود. بیشتر از مسافر توش خانمهای دست فروش مترو بودن که هر کدوم سعی داشتن با صدایی بزرگتر از اون دیگری چیزی که میفروختن رو تبلیغ کنن:
- خانمای عزیز کیف مدل گل رز دارم
- خانمای عزیز جوراب پارازین سه تاش هزاره
- پاکت برای نامه
- خانما دستکشای گیپور دارم و …
همینطوری فروشنده ها با زرق و برق تبلیغ میکردن و بعد یه ببخشید میگفتن از وسط جمعیت رد می شدن که همه جای واگن سر بزنن، بعضیاشونم موفق شده بودن توجه کسی رو جلب کنن و طرف داشت با دقت محصول رو می دید…
* این وسط یه فروشنده خانم دیگه اومد سمت ما، یه مانتو کهنه پوشیده بود، چهره خسته ولی خندانی داشت، دستش یه جعبه مداد دور چشم بود. از این مدلهای مدادهای دور چشم قدیمی. همینهایی که یه جلد طلایی دارن و کوتاه هستن. خانمه حتی حس تبلیغ نداشت، با همون لبخند خسته گفت: خانمها مداد دور چشم چرب دارم، توی مهمونی میتونین استفاده کنین، ۲۴ ساعت میمونه. جملات رو طوری ادا می کرد که انگار اعتقادی بهشون نداشت. حق هم داشت، اون مدادا با یه آب زدن پاک میشن، نهایت ۲ ساعت بمونن.
* بعد با نگاهی به بقیه ای که داشتن چیزی میفروختن، یه دور دیگه جملاتش رو بیان کرد، رفت تا آخر واگن و برگشت، بدون اینکه صداش رو بلند کنه یا جملاتش رو تغییر بده، یا نیازی ببینه توجه کسی رو جلب کنه. دوباره برگشت سمت واگن ما. انگار میخواست حتما امروز بفروشه، اول واگن وایستاد و گفت: خانمها یکی یه مداد از من بخرین، اینا مدادهای بدی نیستن، بخرین که تموم بشه، دونه ای ۵۰۰ تومن بیشتر نیست، حراجش کردم که تموم بشن …
* بازم کسی نخرید، یه خانم مسنی تو ردیف ما نشسته بود، بقیه تقریبا دخترای هم سن و سال خودم بودن، خانمه انگار مخاطبش رو پیدا کرده باشه، رو به خانم مسن کرد و گفت: دیگه نمیخوام چیزی بفروشم، اینا که تموم بشه میخوایم جمع کنیم بریم شهرستان. خانم مسن هیچ عکس العملی نشون نداد. خانم فروشنده ادامه داد: ۱۷ سالم بود که شوهرم دادن، ۳ سال بعد ازدواج و ۲ تا بچه فهمیدم که شوهرم قبلا تشنج داشته به من نگفته بودن، چون سه سال بعد ازدواج سکته کرد و یه دستش فلج شد و خونه نشین شد، حالا باید خرج بچه ها رو بدم، ولی تهران جای گرونیه، میخوایم جمع کنیم دوباره بریم شهرستان.
* هیچکس عکس العملی نشون نداد. خانم مسن حتی تو صورتش هیچ احساسی دیده نمیشد ازینکه شنیده خانم فروشنده چی گفته. همه ما آدمهای خسته بی حوصله ای بودیم. خانمه هم اینو میدونست که گفتن اینها تاثیری به حالش نخواهد داشت ولی گفت بدون اینکه هیچکس ازش بپرسه. انگار نیاز داشت کسی اینها رو بشنوه، با وجود بی عکس العملی ها باز به طور مبهمی حرفهاش رو با خانم مسن ادامه داد که البته یکطرفه بود. خانم فروشنده میدونست که این خانمهای بیروح که دارن این ساعت از سرکار برمیگردن تو این متروی شلوغ پر سرو صدا احتمالا باهاش همدردی نخواهند کرد، همونطوری که احتمال قوی هیچکس تو زندگی اینکارو براش نکرده بود و تنهایی غم زندگی روی دوشش بود. خدا میدونست این زن فقیر چقدر دنبال یه گوش شنوا گشته. مطمئن شده بود خانم مسن به حرفاش اهمیت نمیده، ولی همینطوری فقط به اون نگاه میکرد، آخر حرفاش کمی نگاهشو به سمت بقیه ماها چرخوند و گفت حتما میخواد بره شهرستان. در مترو داشت باز میشد، فوری گفت: خانما کسی چیزی نخواست؟ و رفت بیرون منتظر واگن بعدی شد.
برچسب: آدمها، جامعه، خاطره، زندگی، فقر، فقیر، مترو، کار
تحت دسته روزمره | نظر (۵۱)
۱۳۹۰-۰۴-۲
* تو یه پایانه تاکسی رانی نشسته بودم. هوا گرم بود و اونجا یه سایبون بیشتر نداشت. کنار من یه مسافر دیگه نشسته بود، چند دقیقه بعد یکی از راننده تاکسیا اومد کنار من نشست، مسافر و راننده تاکسی انگار همدیگه رو میشناختن، چون شروع کرد به پرسیدن ازش که کار فروش خونه اش به کجا رسید و اینها. تو حین حرف زدنشون یه پسر لاغر ریقو از کنار ما رد شد، مسافر از راننده تاکسی پرسید: مگه نگفتی این پسره جز اقوام مسئول این تشکیلات هست؟ پس نباید وضعش خیلی بد باشه. این چرا اینقدر لاغر مردنی و بیجون هست؟ راننده تاکسی برگشت گفت: الان که وضعش خیلی خیلی بهتر شده. این پسره چند وقت پیش زن و بچه اش رو تو یه تصادفی از دست میده، بعدشم برای فراموش کردن غمش پناه میبره به مواد مخدر! مدت زیادی ما نمیدونستیم که این چرا هی داره آب میره؟ فکر میکردیم بخاطر ماتمشه تا اینکه یکی از راننده ها تونسته بود حین مواد کشیدن ببیندش. خلاصه موضوع رو به پسر داییش که مدیر تشکیلات هست میرسونه، اونم میگه چاره ای نیست باید کمک کنیم که ترکش بدیم. بعد آقای راننده تاکسی گفت، همه ما که همکارش بودیم، اینو مثل پسر و برادر خودمون دونستیم، همه جور کمکی بهش رسوندیم تا اینکه الان ۳ هفته است که ترک کرده. باید قبلا میدیدیش، الان خیلی بهتره.
* داشتم با خودم فکر میکردم اگه همون اول برخورد قهری داشتن با پسره الان سرنوشتش چی بود؟ خیلی شانس داشت که همکاران خوبی داشت و ازش حمایت کردن. اینجور مواقع تو زندگی فرد بیشتر به حمایت احتیاج داره، اونم حمایت مستمر، طوری که آدم فرد رو تو وضعیت خودش تنها نذاره.
* گفتم حمایت مستمر. دیدی وقتی مصیبتی برای آدم پیش میاد روزهای اول دورو برش پره آدم هست؟ فرض کنید خدای نکرده یکی از اقوامتون رو طی یه حادثه از دست بدید، روزهای اول اقلا ۱۰۰ نفر میان دیدنتون و ازتون میپرسن که چی شده و هی باید از اول برای همه تکرار کنید. گاهی اوقات خسته میشید حتی از بودن آدمها و دلتون تو اون لحظات کمی تنهایی میخواد. اما به مرور که از حادثه میگذره همه میرن پی کار و زندگی خودشون و فرد مصیبت دیده تنها رها میشه، اونم درست در زمانهایی که تازه تنها شده و هزارجور فکر و ذکر میاد سراغش، معمولا کسی نیست که بهش دلداری بده چون همه فکر میکنن وظیفه شون این بوده که در روزهای اول دلداری بدن. اینطوریه که من فکر میکنم این دلداری روزهای آتی خیلی مهمتر از اون اولیه است که دوروبر آدم شلوغ هست. شاید کسی بیشتر به فکر فرد مصیبت دیده هست که در روزهای بعد هم یادش ازش بکنه و نذاره تو خودش فرو بره.
برچسب: آدمها، درد، درددل، زندگی
تحت دسته اجتماعي | نظر (۳۰)