۱۳۸۹-۰۵-۲۷
* دیروز به هر سه تا سبزی فروشی خیابونمون سر زدم. با اینکه طرفای ۶ بود ولی هر سه تاشون گفتن که سبزی خوردن ندارن؛ چون تو ماه رمضون تقاضای مردم بالاست و برای همین زود تموم میشه. کلی حسرت به دلم موند. چون شمال که بودیم به وفور سبزی خوردن داشتیم. حتی توی زمستونها هم روی سفره ما سبزی خوردن بود. ولی توی تهران اینطوری نیست. جدای از اینکه سبزی هاش تازه نیستن، گلخانه ای هم هستن. برعکس توی شمال اکثر میوه ها و سبزی ها و حتی لبنیات و گوشت و برنج و تخم مرغ و کلی مواد غذایی خام رو میتونی تو حالت طبیعی شون بخری و مصرف کنی. یعنی خب باید اینها رو تو هر دو حالتشون مصرف کرده باشید تا تفاوت مزه رو درک کنید:)
* این زندگی شهری خیلی چیز مزخرفیه. آدم باید توی خونه اش حیاط داشته باشه. توی حیاطش باغچه داشته باشه. توی باغچه اش درختان میوه مورد علاقه اش رو داشته باشه. حالا درخت میوه نشد، دیگه سبزی تازه رو که باید داشته باشه. شما تصور کن آدم بره هر روز سبزی خوردن رو از باغچه خودش بچینه. یعنی بوی ریحان و نعنای تازه روی سفره اش باشه یا این تربچه های نقلی قرمز. یا فرض کن آدم از سبزی های باغچه خودش قرمزه سبزی بپزه یا سبزی پلو و شیوید پلو. خب اینها خیلی فرق میکنه با این مدلهای گلخانه ای که می خریم. حالا هی بپرسیم که چرا قدیمی ها بهتر یا خوش اعصابتر بودن. بابا اونا زندگی میکردن. واقعا زندگی می کردنها…

* یادم اومد چند وقت پیش تو وبلاگ سعی درباره سبزی خوردن کوزه ای خونده بودم. یعنی خانم سعی اومده بود توی گلدونهاش به جای گل سبزی کاشته بود، سبزی هایی مثل شاهی و جعفری و فلفل و ریحون و توصیه کرده بود ما هم اینکارو بکنیم. به نظر من این طرح خوبیه. کسانی که قبلا باغچه داشتن و یا مزه سبزی های تازه و طبیعی رو چشیدن، به ندرت به این مدلهای گلخانه ای راضی میشن. مثلا خاله من با اینکه الان ۲۵ ساله توی تهران زندگی میکنه، توی حیاطش چند تا از کاشی ها رو کنده و توشون تربچه و گاهی اوقات هم سیر و شاهی می کاره:) البته فکر میکنم گلدونهای اینکار باید خیلی بزرگ باشن. همینطور خاکش هم یه مسئله است یعنی فکر میکنم اقلا باید ۱۰ سانتی خاک سطح گلدون رو بپوشونه. اما هرچی هست فکر میکنم به زحمتش می ارزه.
* حالا اگه گلدون بزرگ هم نداشتید میتونید از چارچوبهایی به این شکل استفاده کنید. تو همین لینک به صورت تصویری گفته که چطور چنین چیزی رو بسازید. اینجا هم به فارسی هست و درباره اصول کاشت سبزی خوردن نوشته. این ویدئو هم خیلی در ساختن اون چارچوب باغچه به شما کمک میکنه.
* حتما الان میگین این دختره چرا ماه رمضونی ادل کرده که اینقدر از غذاها بنویسه :D
برچسب: تهران، خوراک، زندگی، شمال، غذا
تحت دسته اجتماعي | نظر (۲۵)
۱۳۸۹-۰۵-۲۶
* نمیدونم شنیدین یا نه که یک دختر اسرائیلی به نام ادن ابرجیل که قبلا جز نیروهای دفاعی اسرائیل (IDF) بوده و الان دوران سربازیش تموم شده، عکسهایی از دوران سربازیش رو با عنوان بهترین لحظات زندگیم رو گذاشته در آلبوم عکسهاش در فیس بوک. اگرچه این دختر بلافاصله دسترسی عمومی این عکسها رو از فیس بوکش مسدود کرد ولی یکسری وبلاگنویسان اسرائیلی از عکسها اسکرین شات گرفتند و گذاشتن توی وبلاگهاشون. برای نمونه آلبوم کامل عکسها اینجاست. این وبلاگ هم اومده نوشته های عبری زیر عکسها رو با عنوان “بهترین سالهای زندگی او| عاشق خاطرات زندانیان چشم بسته” به انگلیسی ترجمه کرده.

* در عکسها زندانیان فلسطینی رو نشون میده که با چشم بند و دستبند در فضای زندان نشستن. این سرباز علاوه بر توهین به فلسطینی ها، حق افراد بازداشت شده مبنی بر ممنوع بودن پخش تصاویر آنان در وضعیت توهین آمیز رو هم زیر پا گذاشته. برای همین این عکسها بازتاب زیادی در سطح اینترنت داشتند به طوریکه حتی سی ان ان و نیویورک تایمز هم مجبور شدن در مورد اونها بنویسن و باعث شد مقامات اسرائیلی به تکاپو بیفتن. این دختر خودش در مصاحبه با رادیو ارتش اسرائیل گفته که به نظرش هیچ کار بدی انجام نداده و کلی احساس مانکنی هم میکنه.

* مقامات اسرائیلی در توجیه اقدام این دختر گفتن که این دختر کار خیلی خاصی انجام نداده و این چیزها بین نظامی ها نُرم (عادی) هست و نمیتونن کاری به کار این دختر داشته باشن چون در حال حاضر در ارتش نیست. تا اینجاش رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید، اما امروز دیدم یک گروه به نام Breaking the Silence (شکستن سکوت) که به مدت ۶ سال اعتراف نامه های سربازان اسرائیلی رو جمع آوری می کردن به شدت با مقامات اسرائیلی مخالفت کردن. اونها برای اینکه ثابت کنن این وحشیگریها حتی بین نظامی ها هم متداول نیست در آلبوم مربوط به گروهشون در فیس بوک عکسهای دیگه ای از خشونت سربازان اسرائیلی رو به نمایش گذاشته. اگه حالتون بد میشه توصیه می کنم اصلا نبینید، چون همه عکسها بلا استثنا وحشتناک هستن. اگه عکسها از این صفحه فیس بوک برداشته بشن، هم اشکالی نداره (احتمالا به زودی Hasbara دست به کار میشه و به نیروهاشون میگن که اون صفحه رو گزارش بدن تا مسدود بشه).
* این وبلاگ اومده عکسهای این گروه رو به طور کامل در این پستش گذاشته. بازم هشدار میدم که اگه دل ندارید نبینید. این گروه تو بیانیه شون به مقامات اسرائیلی هشدار دادن که تازه اینها فقط سری اول عکسهای ماست و اونها به IDF هشدار میدن که سرزنش یک نیروی عادی راه حل نیست و فرماندهان ارشد باید پاسخگو باشن چون این سرباز در این راه اولین یا تنها نفر نیست.
برچسب: اسرائیل، جنگ، حقوق بشر، فلسطین
تحت دسته اجتماعي | نظر (۱۲۰)
۱۳۸۹-۰۵-۲۴
* روزهایی که ماشین نمیارم (بعبارتی اکثر روزها:دی) باید از این پل هوائیه تا محل کارم رو پیاده برم. تو این مسیر یه کوچه هم هست. همیشه خدا وسطهای این کوچه یه خانم نسبتا جوان رو می بینم که سگش رو آورده که هوا بخورده. البته من حدس میزنم که اینطوری باشه. چون دقیقا طرفای ۸:۳۰ هر روز میبینمش که قلاده سگش رو گرفته و داره با صدای بلند با سگش حرف میزنه که چه بکنه و چه نکنه. گاهی اوقات تهدیدش میکنه، گاهی اوقات داره یه چیزی براش تعریف میکنه. سگش هم خیلی بامزه است. یعنی از این هاپوهای قدکوتاه هست که خیلی پشم دارن، بطوریکه روی چشماشونم گرفته و سفید رنگ هستن.
* خلاصه امروز که داشتم می رفتم، خانمه یه دفعه قلاده سگه از دستش در رفت و سگه به سرعت سمت من شروع به دویدن کرد. منم که اصولا از حشرات گرفته تا موش و گریه و سگ و کلا از هر نوع جک و جونوری میترسم:D در اون لحظه به قدری شوکه شده بودم که نمیدونستم واکنش صحیح چیه. همیشه میترسیدم که نکنه قلاده از دست خانمه در بره و اینبار واقعا در رفته بود. خانمه که رنگ پریده من رو دید، با صدای بلند داد زد: “بـــــــــاگ، بــــــــاگ اگه یه قدم دیگه جلوتر بری، امروز نمیبرمت پارک!” با همین یه جمله سگه سرعتش رو کم کرد و با هاپ هاپی که بیشتر شبیه یه زوزه افسرده بود، کم کم از من فاصله گرفت و خانمه دوباره موفق شد قلادش رو به دست بگیره.
* بعد اومد جلو که از من عذرخواهی کنه. برگشت گفت که “باگ خیلی دختر خوبیه و اینا، نمیدونه چرا امروز کولی بازی در آورده!” :دی منم از اونجائیکه یه باگ بیشتر تو عمرم نشناختم و شاخکهام هم نسبت به اصطلاحات مهندسی نرم افزار حساسه برگشتم گفت: چرا اسمشو گذاشتین باگ؟ میدونین معنیش چیه؟ خانمه با قیافه کاملا جدی برگشت گفت: آره باگ یعنی حشره ولی در مهندسی کامپیوتر یه اصطلاحه که به خطاهای برنامه نویسی گفته میشه. کلی ذوق کردم، بهش گفتم: شما مهندس کامپیوترین؟ گفت آره. من و شوهرم تو یه شرکت باهم کار می کردیم و همونجا باهم آشنا شدیم. اونم مهندس کامپیوتره. این اسم رو هم اون روی سگمون گذاشته. بس که هم از سگ بدش میاد، هم از باگ نرم افزاری، اسم سگمون رو گذاشت: باگ:)
* گفتم آخه سگت ماده است. اقلا نمیذاشتی این اسم رو روش بذاره. گفت: ای خانم مشکل شوهرم فراتره. ایشون کلا فکر میکنه جنس ماده باگ خلقت هست:دی
برچسب: برنامه نویسی، خاطره، داستان، طنز، مهندسی نرم افزار
تحت دسته روزمره | نظر (۲۸)
۱۳۸۹-۰۵-۲۳
* یکی از بدیهای بزرگ شدن اینه که می فهمی سوال “چطور همچین چیزی ممکنه” سوال بی معنی ای هست. چون به هر حال هر چیزی ممکنه.
برچسب: درددل، کوتاه نویسی
تحت دسته روزمره | نظر (۱۴)
۱۳۸۹-۰۵-۲۲
* به نظر من دلمه یکی از غذاهای خیلی خوشمزه است. یعنی جز غذاهایی هست که تو لیست غذاهای مورد علاقه اکثر آدمها باشه:) ولی همونقدر که خوشمزه است، درست کردنش دردسر داره. دلمه هم جز غذاهایی هست که من قبلا نخورده بودم و از وقتی تهران اومدم خوردم. یادمه هم اتاقی ترکم وقتی داشت میرفت تبریز، هی بقیه بچه ها بهش میگفتن که به مامانت بگو دلمه درست کنه و برامون بیار. منم چون تا اون موقع اصلا ندیده بودم و نمیدونستم مزه اش چیه، هیچی نمی گفتم. هم اتاقیم که اومد دیدم یه ظرفی هست که توش یه چیزای سبز کوچیکی چیده شده. معمولا دلمه ترکها خیلی ریزتر از اینی هست که تو جاهای دیگه پخته میشه و بعد دیدم که هرکدوم یکی برداشتن، منم برداشتم و خوردم و دیدم واقعا خوشمزه است. منتها نمیدونستم موادش چیه و وقتی پرسیدم اکثرا تعجب کردن:) چون اصلا این جز غذاهای شمالی نیست. یادمه یه بار دیگه رفته بودم خونه یکی از دوستام و مامانش خورشت بامیه درست کرده بود. من اصلا روم نمیشد غذا رو شروع کنم چون نمیدونستم چطوری باید بخورمش:دی یعنی منتظر شدم یکی شروع کنه و ببینم با بامیه چیکار میکنه که من تقلید کنم. ایضا مثلا کرفس تو شمال نداریم و به ندرت خورشت کرفس درست میکنن.

* ولی دلمه واقعا خوشمزه بود. طوریکه من تصمیم گرفتم درستش کنم و از اونجائیکه توی شمال برگ مو هم زیاد هست، از نظر مواد مشکلی نبود. حالا خب دلمه رو میشه با مواد دیگه ای هم درست کرد. مثلا فلفل دلمه ای، گوجه، بادمجون، برگ کلم و حتی پیاز! ولی خوشمزه ترینش همین برگ مو هست مخصوصا اگه ترش پخته بشه. البته بسته به ذائقه تون میتونین ترش و شیرینش کنین ولی من مثل اکثر شمالیها ترشش رو بیشتر دوست دارم.
* یادمه اولین بار که من تصمیم گرفتم دلمه درست کنم، رفته بودم شمال و مثلا میخواستم یه غذای جدید به اهالی خونه معرفی کنم:) بعدش چون بلد نبودم برگها رو خوب بپچینم، بعضیاشون باز شده بودن و مواد ریخته بود ولی با اینحال همه خوششون اومد. حالا دیشب هم برای سحری هوس دلمه کردم و مثلا کلی وقت گذاشتم که درستش کنم. برای اولین بار هیچیک از برگها باز نشده بودن. میدونین باید چیکار کنین؟ باید برگها رو قبل از استفاده با مقداری نمک بجوشونین و بعدش از رو صافی رد کنین و آب سرد بریزین روشون. اینطوری هم نرم میشن و هم اینکه وقتی مواد دلمه رو ریختین، دیگه باز نمیشن. با همه این تفاسیر فکر می کنین چی شد؟ بعله. سحری ما خواب موندیم و من هنوز در حسرت دلمه ای که درست کردم هستم:D
* در مورد روش تهیه اش از دستوراینجا پیروی کردم. فقط به تقلید از مامان دوستم به مواد آلو هم اضافه کردم. اینجا نحوه پیچیدن برگها رو هم نوشته.
برچسب: آشپزی، خاطره، خوراک، شمال، غذا
تحت دسته روزمره | نظر (۳۱)