لینکدونی

با زنها چطور باید رفتار کرد؟

* صبح تو ترافیک همت کلی خندیدم. یه برنامه رادیویی بود نمیدونم برای کدوم رادیو ولی یه مجری آقا بود و یه کارشناس آقا که حس میکرد خیلی زنها رو میشناسه و اینا داشتن گفتگو میکردن که با زنها باید چطوری رفتار کنیم؟!

* آقای کارشناس میگفت که: ببینید رفتارتون با زنها حتی الامکان باید همدلانه باشه. دیدید وقتی یه خانمی با خانمی دیگه درددل می کنه اون برمیگرده میگه: منم همینطور؟ این رفتار که کسی دیگه احساسش مثل اوناست، بهشون آرامش میده.
بعد مثال زد: فرض کنید که توی ماشین نشستید و همسرتون کنارتون هست و یه دفعه برمیگرده میگه: وای هوا چقدر سرده. در این لحظه شما باید بجای هر نوع قضاوت یا واکنش دیگه ای بگید: آره عزیزم همینطوره. میخوای بخاری رو برات روشن کنم؟

* بعد گفت: شما همیشه باید نظر اون رو بپرسید نه اینکه وقتی حرفی زد بلافاصله واکنشی نشون بدید، همسر شما بیشتر نیاز داره شنیده بشه، چون خانمها غیرقابل پیش بینی هستن و اینا. مثلا گفت ممکنه شما بخاری رو روشن کنید، حالا به اینجا ختم نمیشه، ممکنه ۲ دقیقه دیگه خانمتون گرمش بشه و اینبار برگرده بگه: وای هوا چقدر گرم شد. بعد گفت فکر نکنید شوخی میکنم، خانمها واقعا حال و هواشون اینجوری هست!

* مجریه برگشت گفت: آره دیگه به حرف خانمها گوش کنیم که باید با بخاری روشن و شیشه های پائین راه بریم:))
کارشناسه در حالیکه میخندید گفت آره: باید از خودش بپرسی که عزیزم کدوم برات بهتره؟ بخاری رو خاموش کنم یا شیشه ها رو پائین بکشم. خلاصه اگه فورا واکنش عملی نشون بدید……….. مجریه نذاشت حرف کارشناسه تموم بشه برگشت گفت: هر ۲ دقیقه یه بار باید کولر یا بخاری رو روشن کنید و شیشه ها رو بالا پائین بدید. کارشناسه گفت نه بدتر دیگه خسته میشید و طبعا باید بزنید کنار:))

آهویی دارم خوشگله…

* یه چیزهایی تو زنهای قدیمی هست که ما خودمون رو بکشیم نمیتونیم مثل اونا باشیم. نمیدونم واقعا مدرن بودن این بلا رو سرمون آورده یا ربطی نداره و اینا از مشخصات بودن در این سن هستش. کسی چه میدونه شاید اونام وقتی هم سن و سال ما بودن، مثل ما دختر امروزی زمان خودشون بودن. منظورم دقیقا یه حس مادرانه هست. انگار مادر بودن تو خونشونه. دقت کردید؟ بغلشون شفابخشه انگار. خیلی مامانن…

* دیشب توی اتوبوس یه خانم جوون کنار من نشسته بود. خانمه خیلی سن و سال کمی داشت. یه بچه توپول هم بغلش بود. بچهه خیلی بی تابی میکرد. خانمه هم بچه رو هی تکون تکون میداد گاها تکونهای شدید و بدون اینکه چیزی بگه یه موبایل از این مدلای اسباب بازی در آورد که توی موبایله یه بچه با صدای بلند میخوند: آهویی دارم خوشگله. خلاصه هیچکدوم از اینکارها باعث نمیشد، بچهه از گریه کردن و سر و صدا دست برداره.

* تا اینکه یه خانم حدودا ۵۰ ساله از عقب اتوبوس پا شد اومد جلو و بچه خانمه رو گرفت و در حالیکه با نوایی مادرانه بچه رو ناز میداد و آروم تکون میداد به خانم جوون گفت: بچه رو باید یواش تکون بدی. حتما تازه غذا خورده. چرا اینقدر پیچوندیش؟ درسته هوا سرده ولی بخاری اتوبوس که روشنه. کمی کلاشو کنار میذاشتی بچه هوا بخوره. هرچه بیشتر اینطوری بارش بیاری مقاومت بدنش کمتره. بعد گفت: بشین خودت یواشکی با بچه حرف بزن. چیه این صدای موبایل که بلند میخونه؟ بچه چی حالیشه که آهو چیه؟ موبایل چیه؟ ولی صدا و بغل مادرشو میشناسه.

* بعد بچه رو همینطوری یواشکی تکون میداد و در حالیکه لب پائین بچه رو با انگشتش نوازش میداد، و یه چیزهایی برای ناز دادن میگفت، اونو آروم کرد. شاید باور نکنید، بچه ظرف ۵ دقیقه کاملا آرومه آروم شده بود. بعد موبایله رو از دست خانوم جوون گرفت و در حالیکه تو چشمهای بچه نگاه میکرد و میخندید موبایله رو یواشکی جلوی صورتش تکون تکون میداد، بچه هم باهاش میخندید:
آهویی دارم خوشگله / فرار کرده ز دستم/ دوریش برام مشکله
کاشکی اونو می بستم/ ای خدا چی کار کنم/ آهو مو پیدا کنم

برشی از زندگی آدمها، یا ما چطور بی تفاوت میشیم؟

* یه چند روزی هست که تو جمع اقوام قرار گرفتم و به قول معروف از دنیای مجازی کنده شدم و دارم تو دنیای حقیقی زندگی میکنم. دنیایی که آدمهاش به زعم من نسبت به وقایع و بیرحمیهای دوروبرشون خیلی حساستر از ما هستن و احساساتشون غیر اغراق-آمیز و به قول معروف واقعیه.

* یه زمانی خیلی دلم برای همکلاسیهام تنگ میشد. چه همکلاسی های دانشگاه و چه همکلاسی های دبیرستان. منظورم مقاطعیه که به وضع فعلیمون نزدیکن. بعد نمیدونین که، گاهی اوقات ساعتها می نشستم گریه میکردم. نمونه اش همین پست کجائید دخترا؟ شما نمیدونین که اونروز که اون پست رو نوشتم چقدر حالم بد بود. اعتراف میکنم بعضی روزها از اینکه دیگه جمعمون مثل گذشته نبود، بدجوری غصه میخوردم. ناراحت میشدم که چرا نرفتم برای دکترا بخونم که بازم تو این دانشگاه اون دانشگاه ببینمشون.

* بعدها دیگه خیلی کم اینطوری شدم. منظورم از بعدها زمانیه که عضو فیس بوک شدم. اونجا راحت همه همدیگه رو اد کردیم و من میدیدم که فلانی ازدواج کرده، عکسهای ازدواجش بود. فلانی با فلانی رابطه داره و عکساشون بود. بیساری بچه دار شده، عکسهای تولد بچه اش بود، فلانی در فلان دانشگاه پذیرش گرفته، آلبوم عکس فارغ التحصیلی مون بود و روی دیوارها می دیدی که وضعیتشون چیه، دارن چیکار میکنن، احساسشون چیه و … اینطوری که آدم از آدمها خبردار میشه و همینکه فکر میکنه وضعشون خوبه، یه کم حالش بهتر میشه.

* تا اینکه یه زمانی با یکی از دخترا حرف زدم. منظورم همین دختره است که سارا این بلا رو سرش آورد. اینم تو فیس بوکش همینطوری بود. تا زمانی که بعد ۲-۳ ماه فیس بوکش رو پاک کرد و وقتی توی چت ازش پرسیدم که چی شده، برام نوشت که خیلی وقت بود با شوهرش مشکل داشته، اون ۲ پهلو حرف زدنهاشم برای همین بود و اصلا اینکه الان دیگه از شوهرش جدا شده و اون عکسها و خاطرات و کامنتها تو فیس بوک اذیتش میکرده و برای همین پاکش کرد. اونروز بارها انگار یکی یه پارچ آب سرد ریخته باشه پشتم، هی فکر میکردم اوه چقدر با این بیچاره شوخی میکردیم، غافل از اینکه دیگه چیزی بینشون نیست و …

* اومدم بیام همینو بگم که ما تو دنیای مجازی همیشه با برشی از زندگی آدمها مواجه هستیم و بسته به عرفی که شخص خبر دهنده رعایت میکنه، همیشه/اغلب در معرض یه نوع قضاوت برشی از اون قضیه هستیم. اینکه در مورد آدمها و روابطشونه خیلی ساده است. خیلی از مواقع اگه هوشمندی به خرج بدی ممکنه از این یکسویه نگری و یا نگاه برشی در بیای و فکر کنی که پیچیدگی بیشتر از اینه اما در یه سری مواقع اینطور نیست و به تدریج در مورد اونها بی تفاوت و یا شایدم بیرحم میشیم. دیدین وقتی کسی زیاد عاشقه طوریکه مجنونه، اغلب میگن عشقش به همون سرعت فروکش میکنه و واقعا می بینید بعد از مدتی که فروکش میکنه؟ بیاد بیارید که در سالهای قبل به طور مثال برای اعدام دلارام چه حجم مطلب در وبلاگستان تولید شد؟ و در نظر بگیرید از ابتدای امسال چند اعدام در کشور انجام شده و چه تعداد متن/فید/واکنش تولید شده؟ حکایت فضای مجازی همینه که بازخوردها روند منطقی رو به ازای وقایع ندارن و بعد از مدتی که از مد میفتن، بکل فراموش میشن.

* فرض کنید من کسی هستم که اخبار به روز رو تا جایی که مورد علاقه ام هست شر میکنم. طبعا نگاه هر شخص به اخبار تا حد زیادی خود-کالتی هست. خیلی خیلی نادر هستن و یا وجود ندارن کسانی که بیطرفانه منتشرش میکنن. بنابراین در مورد حوادث ولو منفی یا مثبت، غالبا میدونیم شیوه انتشارمون چیه و یا حتی میدونیم آیا این خبر مورد توجه فلانی و بیساری خواهد بود یا نه؟ گاهی اوقات حتی ته دلمون میگیم: الان میدونم اینو چقدر با آب و تاب میگن یا شلوغش میکنن. همین ها به نظرم باعث یک نوع بی تفاوتی نسبت به وقایع منفی میشه. شما میدونی که واکنشها در اینجا اغلب منفعت-گرایانه ست، که چون فلانی منفعت (نه لزوما مادی) از این موضوع میبره روش مانور میده و میدونی که بیساری هم چون منفعت (نه لزوما مادی) از فلان موضوع نمیبره، بهش اهمیت نمیده. بیشتر نوعی ذوق زدگی از انتشار و حتی وقوع یک واقعه منفی در یک کالت می بینین و در سمت مقابل هم سرخوردگی و نه انتقاد سازنده. حتی حتی به نظر من کسانی که بیشتر دنبال اخبار منفی میرن برای اینکه به جهت اونچه که آگاهی یا اطلاعرسانی نامیده میشه، منتشرش کنن، هم دچار این نوع بی تفاوتی میشن البته اگه بیرحم نشده باشن!

* مدتها بود میخواستم درباره این بنویسم که چقدر بازتاب اغراق آمیز و یا زیاد یک واقعه منفی میتونه نقش عکس ایفا کنه. اصلا شاید برای همینه که انتقاد یک حزب اللهی از اصولگراها و یا انتقاد یک سبز از اصلاح طلبها باعث انعکاس بیشتر اون مطلب در دل مخالفینشون میشه. جدای از تاثیرگذارتر بودن مهمترین دلیلش همینه که فکر میکنیم با نوعی دیگه واکنش مواجه شدیم، بعبارتی نگاهی نو و یا عکس العمل غیرقابل انتظار. بگذریم که متاسفانه سایتهای چیپی مثل دیگربان با تیترزنی ها و برشهای ناجوانمردانه مطالب انتقادی و یا دست بردن جهت دار توی اونها، باعث شدن در این سمت خود-انتقادی کمتر بشه. بارها دیدم که میگن دلمون میخواد درباره فلان چیز بنویسیم اما از ترس سوء استفاده اینجور سایتها نمینویسیم، از دردسرهایی که اینجور سایتها برای برخی افراد درست کردن بگذریم! بعلاوه من فکر میکنم اینجور سایتها یک نوع فست فود سیاسی هستن. فرد شاید باید در برخی مطالب تعمق کنه از اونچه که نویسنده مد نظر داشته، ولی با یک تیتر تحریک آمیز و ذوق کنانه و یا یک مقدمه “بیا اینو بپذیر که منظور نویسنده این بوده” مواجه میشه که نه تنها اصل مطلب از بین میره که در حد یک کل کل بعد از مسابقه فوتبال و یک مطلب برای دلخوشکنکی تقلیل پیدا میکنه.

* خلاصه کارکرد خیلی از اخبار و حتی انتقادات با اغراق هایی که اینجا هست، از بین رفته. نه تنها در منِ نوعی با این طرز تفکری که می بینید، من فکر میکنم در سمت و سوی مخالف هم این بی تفاوتی و تنازل بحث ها به کل کل های فوتبالی مانند، بیداد میکنه، چیزی که کارکرد موقتی داره و فقط در لحظه فرد رو پیروز میدان میکنه، اونوقت دیگه نگاه فرد نگاهی تحلیلی و دراز مدت نخواهد بود.

کشف کردن

* مدتهای زیادیه که چیزی تو زندگیم کشف نکردم. حالا نه تنها که خودم کشف نکردم، حس میکنم بشر هم داره درجا میزنه. مثلا چند شب پیش یه جا نوشتم که حتی همه ابزارهای تکنولوژیک هم تکراری شدن و کشف مهمی حول و حوش اونا شکل نمیگیره. یه نمونه اش همین اینترنت. خیلی وقته که به نظر من تکراری شده. فوقش هرزچندگاهی یه محتوا یا فرم جدید شکل میگیره که زودی هم تکراری میشه. بقیه اش هم که تکراری محسوب میشه.
اما فکر میکنم این حسی که میگم مال دنیای آدم بزرگهاست. تو دنیای بچه ها کاملا برعکسه. حالا دقیقا نمیدونم چند درصدش خودآگاه یا ناخودآگاهه و اصلا روح بچه اون لحظه چقدر ذوق میکنه بابت کشف اون چیز.

* برادرزاده من یک و نیم ساله است. چند روز پیش اینجا بود، یعنی خوابیده بود. ما همه رفته بودیم تو حیاط نشسته بودیم حرف میزدیم. یه دفعه دیدم برادرزادم پرده رو کنار زده و هی رو شیشه میکوبه و با خودش اَ دَ دَ، الو بَ دَ دَ میده و خیلی تقلا میکنه که حرف بزنه ولی فقط الو رو میتونست بگه. وقتی در رو باز کردم در کمال تعجبم دیدم که تلفن زنگ میزنه:) نگو تلفن زنگ خورده و بچه صداشو شنیده و اومده به ما خبر بده که بیاین تلفن زنگ میزنه. نمیدونین چقدر از اینکارش ذوق کردم. با خودم فکر میکردم اوه این بچه چه کشف مهمی تو زندگیش انجام داده. یعنی کم کم از روی رفتارهای ما و صدای تلفن فهمیده که یکی باید خبردار بشه بره جوابش رو بده.

* حالا از کشف چیزهای کوچک که بگذریم مثلا اینکه کم کم دیگه داره یادش میمونه که لیوانشو کجاها گذاشته، یا مامانش وقتی چادر سر میکنه، یعنی میخواد بره بیرون. یه بار داشتیم شام میخوردیم. این برادرزاده ام از اول عادت نداشت که کسی بهش غذا بده و همیشه دلش میخواست خودش لقمه شو برداره. برای همین مامانش یه سفره بزرگ زیرش میذاره که خودشو و لباساشو کثیف کنه ولی لااقل یه کم از غذاشو بخوره:دی

* یه بار سر همین شلوغ کاریهاش، از حرص مامانش که ترشی بهش نداد، همه غذا رو ریخت. انگار که مثلا بدونه مامانش سر این حساسه! بعد عروس مام عصبانی شد، دعواش کرد و یواشکی روی دستش رو زد که اینکارت زشت بود و اینا. آقا مگه این بچه قهر نکرد؟ اونم چه قهری. با صدای بلند زد زیر گریه. نوازشهای مام فایده نداشت و فقط مامانشو نگاه میکرد. عروس مام از عمد بهش توجهی نمیکرد. اونم دید داد وبیداد فایده نداره، در کمال تعجب ما یه دفعه آروم شد و اومد سمت مامانش. بعدشم تا جایی که مثلا زورش میرسید، محکم روی دست مامانش زد و گفت اها :)) و بعدشم لباشسو به علامت بغض جمع کرد همونطوری که مامانشو نگاه میکرد عقب گرد کرد یعنی من هیچوقت اینکارشو فراموش نمیکنم که چطوری تو عالم بچگی اومد انتقام بگیره:))

درباره اینکه فاصله عمل تا شعار چقدر هست؟

* وقتی سوار تاکسی شدم، مسافر داشت با راننده حرف میزد. از صحبتهاشون گویی اینطوری بود که این مسیر رو زیاد با هم اومدن و می شناسن. مسافر یک افغان بود. راننده ازش پرسید که بالاخره تونستی اینورا خونه پیدا کنی یا نه؟ مسافر افغان که انگار پای درددلش باز شده باشه برگشت گفت هنوز نه. راستش ناامید شدم. آقای دیگه ای که تو تاکسی نشسته بود برگشت گفت: ببخشید دخالت میکنم، چرا نمیرید طرفای پائین شهر؟ اونجا هم خونه ها ارزونترن و هم اینکه افغانی زیاده، راحتتر میتونید خونه اجاره کنید.

* مسافر افغان برگشت گفت: نه آقا شما نمیدونید. من کارم همین طرفای بالای شهره. میخواستم یه خونه همین طرفا که نزدیک محل کارم باشه، اجاره کنم. سه ماهه دنبال خونه میگردم اما کسی به ما اجاره نمیده، حتی خونه هایی که دربست هستن رو کرایه نمیدن چه برسه به آپارتمانی. تا می فهمن افغانی هستیم، فورا جا میزنن. یه عده شون نمیپرسن کجایی هستیم، اولش فکر میکنن مشهدی هستیم و وقتی پای قرارداد به میون میاد و میفهمن جا میزنن، میگن برای این طرفا زشته، خیلی مودبانه میگن همسایه ها یا مهمونامون از افغانی ها میترسن، یا میگن میخوایم زن و بچه مون آسایش داشته باشن. نمیدونم خونه ای که دربست باشه چه مزاحمتی داریم براشون؟! من میدونم برای کلاسشون هست…

* حالا خوب درددل مسافر افغان خیلی بیشتر بود، مثلا گفت یه جاهایی حتی حاضر شدم پول پیش یا کرایه خیلی بیشتری بدم چون وسعم میرسه ولی نمیتونم خونه بخرم، برای اجاره یا رهن اینورا مشکلی ندارم، پولم میرسه. آقای راننده و مسافر هم هی تائید میکردن. من هی داشتم به اون منطقه و فرهنگ آدماش و شعارهایی که معمولا اینجا تو فضای مجازی میدیم و هر کدوممون هم از قضا همدیگه رو محکوم می کنیم، فکر میکردم. حتی به تائید های راننده و مسافر کناریش و اینکه چقدر اگه پای عمل برسه خودشون حاضرن؟