۱۳۹۰-۰۶-۲۰
* برق رفته بود و طبعا اینترنت هم قطع بود. همکارم یه کتاب دستش بود که یکی برای تولدش هدیه آورده بود، داشت میخوندش، ازش پرسیدم چی میخونی؟ با بی میلی برگشت گفت: یه رمان درپیت ایرانیه، نمیدونم مردم چی فکر میکنن که این داستان زردو برای من هدیه آورده؟ بعد شروع کرد ادای برنامه مشاعره رو در آوردن و با صدای بلند نقل به مضمون چنین چیزی رو خوند:
اینکارو باید میسپردن به بلقیس. اونا میدونستن که تو کل روستا بلقیس راحتتر از همه از پس اینکار بر میاد. بلقیس بعد از فوت پدر و مادرش شده بود، سرپرست خانواده و از اونجائیکه همه برادران و خواهرانش از خودش کوچکتر بودن، به خودش فرصت زندگی کردن و عاشق شدن و هیچ نوع احساساتی رو نمیداد. نه اینکه اصلا عاشق نمیشد یا احساسی نسبت به چیزی نداشت، یکبار عاشق شده بود و با خودش جنگیده بود و فراموش کرده بود، اونقدر که اگه ازش میپرسیدی جواب میداد هیچوقت عاشق نشده و واقعا هم یادش نمونده بود.
اهالی ده نمیدونستن که بلقیس برای اینکار مناسب نبود، ترس از شکست باعث میشد اونقدر به خودش سخت بگیره که پس از مدتی اطمینان پیدا کنه که حسی نسبت به اون مسئله نداره و بروی خودش نیاره. بارها با احساستش کلنجار رفته بود و خواسته بود که تغییر نکنه و همینطور سخت بمونه، این در حالی بود که قلبا تغییر کرده بود و شکسته تر شده بود. کسی اینا رو نمی فهمید، برای همین تصور همه از او یک زن حسابگر بود.
* متاسفانه عین جملات رو یادم نیست اما توصیف خوبی بود برای آدمهایی که به خودشون جرات اشتباه کردن نمیدن..
برچسب: داستان، درددل، کتاب
تحت دسته دخترونه, روزمره | نظر (۲۵)
۱۳۹۰-۰۶-۱۷
* اینجا رو باز کردم که درباره ۱۰ سالگی وبلاگستان بنویسم. صادقانه اولش پسورد وبلاگم رو یادم رفته بود. اما خوب هیچوقت خود وبلاگ و لطفی که به من کرده رو یادم نمیره. یه چیزهایی هست که هرچقدر ازشون بگذره آدم یادشون نمیره. مثلا خاطرات اون اوایل وبلاگستان و کلا فضای مجازی رو. گاهی اوقات فکر میکنم کم کم اینترنت داره گنده میشه و یه چیزهایی توش از دست میره. کاش یکی بیاد یه کتابی بنویسه که چطور کم کم محتوای روزمره عادی و وبلاگها وارد فضای مجازی شدن و کم کم آدمها باهم آشنا شدن. فکر میکنم قبل اون آشنائیها بیشتر برمیگشت به چت روم ها و یا شایدم فرومها. اینایی که نوشتم رو مطمئن نیستم برای همین فکر میکنم کاش یکی درباره اش بنویسه.
* تا جایی که یادم میاد یه کتاب و یا شایدم اولین کتابی که در این مورد نوشته شد، کتاب وبلاگستان شهر شیشه ای بود که من هیچوقت نخوندمش. اون کتاب قرار بود، برخی محتوای یه سری از وبلاگها رو به انتخاب خودشون بذاره، مثلا هرکی یکی ۲ تا پستش رو انتخاب و فرستاده بود اون کتاب به اهتمام وحید قاسمی تهیه شده بود. یه کتاب دیگه هم بود که دارمش و مربوط به وبلاگ نوشی و جوجه هایش بود. هیچوقت یادم نمیره وقتی تو نمایشگاه کتاب دنبالش گشتم و به این رسیدم چقدر ذوق کردم که چیزی در دنیای اینترنت بوده که من نمودش رو تو دنیای واقعی دیدم:)
* البته اون موقع قرار و مدارهای وبلاگی و آدمها اینطوری طبقه بندی شده و به قول معروف دسته بندی شده نبود. اینقدر کوچیک بود که تند تند قرار میذاشتن و اکثرا هم همدیگه رو میدیدن. مسل اول وبلاگنویسها اکثرا کسانین که در مراسم مختلف همدیگه رو دیدن، تا اینکه بعدها کلا موضوع فرق کرد و خب طبعا به ملایمت روزهای اول نبود هیچوقت… اگه دقت کنید من زیاد نقد داشتم به فضای وبلاگستان فارسی، اما همیشه دوست داشتم که اینجا باشم و بنویسم. نه فقط بخاطر اینکه جور دیگه ای محتوا رو باید دید، یا مثلا با نوشته های ما چیزی عوض میشه، بلکه بخاطر اینکه واقعا نفس نوشتن گاهی اوقات آدم رو تسلی میده. حتما شده وقتی موضوعی شما رو ناراحت کنه، حس می کنید باید در موردش بنویسید.

* عنوان پست رو گذاشتم وقتی وبلاگ نبود چیکار میکردیم؟ شاید اگه چند سال پیش بود به جد میگفتم اوه واقعا سخت میشد. مگه میشه آدم رو از وبلاگش جدا کنن؟ اما الان دیگه جوابم به اون سختی نیست. یعنی خوب کلی شبکه جایگزین براش اومده که اگرچه اون نمیشه ولی کارکرد اون رو به نوعی دارن. شما تصور کنید اوایل که فیس بوک اومده بود ادیتورش چقدر محدود بود، نمیشد هم متن بنویسی، هم لینک بدی و هم عکس بذاری (مثل یه پست وبلاگی) الان راحت اینکارو میکنی. به همین ترتیب شبکه هایی مثل فرندفید و توئیتر. اوایل ادیتور و امکانات ساده ای داشتن اما برای اینکه افراد بیشتری رو جذب کنن و یا اونهایی که هنوز تو دنیای وب ۱٫۰ بودن رو جذب کنن، هی امکاناتشون رو بیشتر کردن این شد که ما جذب اونا شدیم و وبلاگامون مهجور موندن.
* حالا فقط به ادیتور نیست. مثلا الان یکسری دارن توی گوگل ریدر نت و بعبارتی پستای وبلاگی مینویسن، هرچند ادیتور نت های گوگل هنوز ساده است ولی احتمالا اونم به زودی امکاناتشو بیشتر میکنه که فرای کدنویسی فرد راحت بتونه محتواشو اونجا بذاره، یعنی بیشترش همونطوری که قبلا نوشتم برمیگرده به شدت و سرعت رشد تعامل. یعنی مثلا در شبکه ها هرکدوم حلقه دوستانی رو به سلیقه انتخاب کردیم (که در وبلاگ چنین اختیاری نداریم) و وقتی چیزی مینویسیم بلافاصله متوجه واکنش اونها میشیم (که بازم در وبلاگ چنین چیزی نداریم). قبلا در این باره مفصل نوشتم…
* اما یه چیزیکه دلم میخواد بگم اینه که هیچکدوم از اینها به مانایی وبلاگ ها نیستن. وقتی مطلبی رو در وبلاگ مینویسید اونقدر سرعت فیدها ویا پستهای شما و دیگران بالا نیست که گم بشه و دیده نشه. شاید این هنوز مهمترین مزیت وبلاگ هست. حتما شده که مطلب خوبی دیدید و ته دلتون گفتید اینو دیگه حتما میذارمش تو وبلاگ. یا راجع به این تو وبلاگم مینویسم. این همون تفاوت وبلاگ با اوناست :) جاهایی مثل شبکه های وب دویی اونقدر سرعت فیدها بالاست که مطالب خوب شاید راحت دیده نشن. راستی اینم هست که اگه وبلاگ نبود الان شبکه های وب ۲ئی اون جذابیت رو برامون نداشتن. بعبارتی ما اومدیم تو اونها که با وبلاگنویسای محبوبمون بیشتر یا نزدیکتر تعامل داشته باشیم. پس نذاریم این تعامل باعث بشه به کل اصل موضوع رو فراموش کنیم. اولش رونوشت به خودم:دی
برچسب: اینترنت، توئیتر، دنیای مجازی، شبکه های اجتماعی، فرندفید، فیس بوک، نوستالژی، وب، وب 2.0، وبلاگ، وبلاگستان، وبلاگنویسی، پست، گذشته، گوگل ریدر
تحت دسته فناوری اطلاعات, وبلاگستان | نظر (۹)
۱۳۹۰-۰۶-۱۳
* مدتیه که مد شده توی اتوبوسها فیلم میذارن؛ البته بنا به اقتضای موضوع اغلب فیلمهای کمدی میذارن مثل ۴ چنگولیها و اخراجیها و امثالهم. یعنی شده مثلا چند بار این فیلما رو توی عمرم دیده باشم. در مورد فیلمهای خارجی هم که میدونین اولویت با فیلمهای هندیه.
* اما اینبار یه فیلم متفاوت گذاشته بودن. اسم فیلمش بود: ۵۰ قرار اول. ماجرا اینطوری بود که هنری که یه پسر پرانرژی هست، توی یه رستوران داشت صبحانه میخورد که چشمش به یه دختر می افته که داره با کلوچه صبحانه اش خونه درست میکنه و نمیتونسته درش رو درست کنه که هنری با یه خلال دندون به دادش میرسه. خلاصه این ترفند ساده، باعث دوستی هنری و لوسی میشه، اما روز بعد که لوسی میاد و هنری میره دیدارش، برخورد لوسی بسیار تند میشه و میگه که اصلا هنری رو نمی شناسه. دعوا که میشه صاحب رستوران میاد به هنری میگه که لوسی قبلا یه تصادف شدید داشته و باعث شده حافظه کوتاه مدتش (ناحیه گیجگاهی) آسیب ببینه برای همین خاطرات قبل از روز تصادف رو یادشه اما بعد از اون رو نه. بعبارتی حافظه اش فقط ۲۴ ساعت قبل رو یادش میاد و برای همین همیشه فکر میکنه الان یک سپتامبر (تاریخ رو یادم نیست) روزیه که تصادف کرده.

* پدر و برادر لوسی هم برای اینکه اون آسیب نبینه هر روز وقایع رو براش مثل همون روز بازسازی میکنن. حتی تکثیر روزنامه اون روز. هنری هم چون به لوسی علاقه مند شده بود هر روز یه کلکی سوار میکرد که توجه لوسی رو جلب کنه تا اینکه تصمیم میگیره که درمانش کنه که البته درمان نشد در نهایت مجبور شد که یه نوار درست کنه از وقایع زندگیشون که هروقت صبحها لوسی بیدار شد اون رو ببینه و بفهمه واکنشش باید چی باشه. علت اینکه اسم فیلم ۵۰ قرار اول بود هم این بود که چون لوسی هیچوقت دیدارهای قبل ازدواجشون رو یادش نمی موند، هر روز از نو براش یه قرار اول بود.
* حالا اصلا از نظر علمی نمیدونم چقدر چنین چیزی میتونه صحت داشته باشه، یعنی آدم حافظه کوتاه مدتش رو از دست بده و فقط ۲۴ ساعت قبل رو یادش بیاد. یادمه توی فیلم یه شخصیتی هم بود که حافظه اش به ۳ ثانیه نمی کشید و وقایع رو فراموش میکرد! اما از وقتی که فیلم رو دیدم دارم به این فکر میکنم که چه خوب بود پاک شدن حافظه کوتاه مدت ارادی بود. یعنی مثلا اراده میکردیم که فردا صبح که بیدار شدیم، ۲۴ ساعت گذشته رو هیچی یادمون نیاد، یا ۲ هفته پیش رو. طبعا این در مورد وقایع منفی خیلی میتونست کمک کنه. یادمه قبلا چنین تحقیقی شده بود که مغز بتونه بخشی از حوادث رو پاک کنه، اما بعید میدونم حالا حالاها بشه عملیش کرد
برچسب: اتوبوس، خاطرات، شمال، فیلم
تحت دسته اجتماعي | نظر (۳۶)
۱۳۹۰-۰۵-۲۸
این شب ها
که قرآن به سر می گیریم
ای کاش
نیزه نباشیم…

برچسب: دین، مذهب، کوتاه نویسی
تحت دسته اجتماعي | نظر (۳۸)
۱۳۹۰-۰۵-۲۸
* الان نگاه کردم دیدم از آخرین پستم نزدیک یک ماه میگذره. یعنی اصلا فاصله بین اکثر پستهای اخیر من همینقدری هست. یه زمانی اگه هر روز وبلاگمو آپدیت نمی کردم و یا مثلا ۲-۳ روز فاصله می افتاد، حس بدی پیدا میکردم و انگار یه کرمی تو وجودم بود که هی میگفت آپدیت کن، آپدیت کن! ولی الان اینطوری نیست و هرزچندگاهی فقط یادم میاد که وبلاگه سوت و کور شده، فقط یه کم دلم میسوزه، همین.
از طرفی فقط من این وضعیت رو ندارم. بین وبلاگهایی که دنبال میکنم وضعیت همینه، اکثرا چند هفته به چند هفته آپدیت میشن و فقط تک و توکی هستن که هنوز منظم محتوا تولید می کنن.
* دیروز داشتم با یکی از وبلاگنویسها سر این پست تغییر فرم تولید محتوا به بازنشر محتوا حرف میزدم. ایشون میگفت ببین اون موقع که شبکه های اجتماعی نبود، چالشهای بین وبلاگنویسها ممکن بود به تولید محتوا منجر بشه، بحثهای وبلاگی، حرکات دسته جمعی وبلاگی بر سر نوشتن روی یه موضوع خاص ولی الان محاله چنین چیزی بشه. به شخصه فکر میکنم دلیل اصلیش عدم چالش نیست، بلکه چالشها و تضادها و نظرات مخالف کماکان وجود داره ولی به علت زیادی ابراز شدن دیگه آدم تمایلی به بحث طولانی (که طبعا باید تو وبلاگ نوشته بشه) نداره.
* ما تو دنیای واقعی هیچوقت نمیتونیم اونقدری خودمون رو ابراز کنیم که در دنیای مجازی می تونیم. فرض کنید در دنیای واقعی با شخصی ارتباط دارید، شما شبها خونه خودتون هستید و روزها هم سرکارتون. اون شخص هم همینطوره. و خیلی کم پیش میاد که بخواید باهاش بحثی کنید، یا ببینید نظرش در مورد فلان واقعه چیه؟! مگه اینکه مهمونی ای جایی چیزی پیش بیاد و یا تلفنی. ولی در دنیای مجازی اینطوری نیست، شما هرلحظه کافیه فقط آنلاین بشید و نظرات اون شخص رو راجع به چیزهای مختلف ببینید، نتهاش رو، فیدهاش رو، عکسهاش رو، نظرات سیاسی، اجتماعی و یا مذهبیش رو. ممکنه در وهله های اول منجر به چالش ۲ طرفه بشه، اما بعد از مدتی “رویه” براتون تکراری و قابل حدس میشه. از طرفی میدونید که چنین چیزی نمود واقعی (یعنی در دنیای حقیقی) نداره و فقط اینجاست که شخص مدام نظراتش رو در معرض دید میذاره و اینم میدونین که چنین نظراتی در مورد شخص منجر به کنشی در دنیای واقعیش نمیشه. بعبارتی فرد اگه اینقدر در عذابه که الان نباید پای اینترنت بشینه اصلا! به قول خواهرم “حرص مجازی!”
* از طرفیم راجع به یه موضوع اونقدر محتوا هست که حالا به قول معروف کسی نظر ما رو نپرسه :دی
* اینطوری میشه که موضوعات زیادی پیش میاد ولی هیچ کدوم آدم رو ترغیب نمی کنن در موردش بنویسه. ممکنه بگید روزمره نویسها چطور؟ خوب برای اونها هم مکان جایگزین پیدا شده که راحت بنویسن. وقتی فلان اتفاق رو میشه در غالب چند توئیت نوشت، دیگه حس نوشتن به وبلاگ پیش نمیاد و اینکه فکر نمیکنه چندان جذابیتی برای افراد داشته باشه. البته غیر از وبلاگهای روابطی. یعنی اینهایی که از تربیات و روابط جدیدشون به جزئیات مینویسن که اینجور وبلاگها همیشه طرفداران خودشون رو دارن.
* اینا نظرات و تجربیات شخصی من بود، و اصرار هم ندارم که تعمیم بدم. به شخصه راه حلی هم براش پیدا نمیکنم غیر از اینکه فرهنگ مصرف گرایی رو تقبیح کنیم. مثلا من تو گودرم یه سری خارجی دنبال میکنم و یه سری ایرانی رو. میانگین شرد آیتمز این ۲ گروه اصلا قابل مقایسه نیست و حتی اگه چند هفته نیام سراغ گودر، برای اون خارجی ها نهایت میشه ۳۰۰-۴۰۰ آیتم در حالیکه در مورد دوستان ایرانیم شاید هر فرد به تنهایی اینقدری بشه شایدم بیشتر. اینهایی که گفتم بد یا خوب نیست. قصدم ارزشگذاری نیست.
برچسب: بحث، دنیای مجازی، دنیای واقعی، شبکه های اجتماعی، وب 2.0، وبلاگ، وبلاگستان، وبلاگنویسی
تحت دسته اجتماعي, وبلاگستان | نظر (۲۰)