لینکدونی

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

* چند وقت پیش فیلم طلا و مس رو دیدم. راستش خیلی خوشحال شدم که چنین فیلمی برای سینما ساخته شده. دیگه کم کم داشتم از این صنعت قطع امید میکردم که بشه یه فیلم عمیق هم توش دید. راستش من اگه کاره ای در صدا وسیما بودم سعی میکردم در مناسبتهای مختلف بجای پخش برنامه های تصنعی و سریالهای مناسبتی بدساخت، فقط این فیلم رو پخش کنم.
فیلم هیچ جلوه بصری یا جلوه های ویژه خاصی نداشت، حتی مطمئنم خرج زیادی هم برای سازندگانش نداشت اما تاثیرش به مراتب بیشتر از سریالهای حجیم و گرانی بود که اخیرا ساخته میشن، چون یه فیلمنامه قوی پشتش بود.

* چرا این فیلم از نظر من خوب بود؟ بیشتر بدلیل تصویری که از رابطه با خدا ارائه میداد. قبلا تو این پست دین به مثابه فست فود نوشته بودم که رابطه انسان با خدا رابطه ای نیست که توش لزوما نفع مادی ای در کار باشه. منظور من از نفع مادی چیز گسترده ایه. فرض کنید هر نوع گشایشی در زندگی. تو این فیلم این موضوع به خوبی نشون داده شده بود. در تمامی سکانسهای سریال و حتی سکانس پایانی فیلم هم همین مفهوم رو داشت.

* فیلم در اصل زندگی طلبه ای بود که خودش و خانواده اش بسیار مومن بودند ولی به همون میزان هم امتحانات اللهی (بخوانید عذابهای دنیوی) سر راهشون قرار می گرفت. اعم از بیماری ام اس همسرش که روز به روز بدتر میشد، بی پولی، لجاجت بچه اش که دلش نمیخواست باباش با لباس آخوندی ببردش مدرسه و … جالب اینجا بود که این مصائب پشت هم اتفاق می افتادن ولی فیلم نشون میداد که واکنش یک مومن واقعی در قبال این مصیبتها چطور باید باشه و برعکس واکنش دنیا نسبت به یک مومن لزوما اینطور نیست که زندگی بهتری از نظر مصائب و مشکلات دنیوی براش رقم بزنه.

طلا و مس

* من عاشق ۲ سکانس فیلم بودم. یکیش سکانس پایانی که به نوعی بازم خوب تموم نشد، نشون داد که سید چشمش هم داره ضعیفتر میشه و وقتی همسرش ازش خواست براش قرآن بخونه از حفظ براش خوند که ان مع العسر یسری(بعد هرسختی گشایشی هست)

* و یکیش هم سکانس عالی پشت در کلاس حاج آقای رحیمی نشستن بود که روبروش کفشهای طلاب پخش شده بود. اونجائیکه استاد میگه:

یه عمری همه دنبال کلید بهشت می گردن
دنبال گنج دنبال کیمیا. دنبال راز و رمز سعادت…
ولی جایی دنبالش می گردن که نیست، معلومه که نیست!
آنچه تو گنجش توهم می کنی              از توهم گنج را گم می کنی.
کل قضیه خلاصه اش یک کلمه است: تو بگو کلید. بگو رمز. این قدر که می پیچونی پیچیده نیست، خداوند متعال رمزش رو تو یه کلمه به موسی علیه السلام فرمود. فرمود: محبت واسه خاطر من، عداوت هم واسه خاطر من.
این که فرمودن ولایت رمز قبولیه همه ی اعماله یعنی همین، دوست داشتن واسه ی خدا.
یعنی هر کی رو خدا دوست داره، تو هم دوست داشته باشی. یعنی ترازوی دلت بشه خدا. محبت واسه ی خدا، نه واسه ی چشم و ابرو و خط و خال، حتی نه واسه ی دل خودت، فقط واسه ی خدا.
اگه معیار و میزان محبت خدا باشه، اگه قدرم نبینی باز عمل می کنی. اگه ناسپاسی هم ببینی، باز عمل می کنی
اونهایی که تو رفاقت وسط کار کم می یارن واسه اینه که به خاطر خدا نکردن، اگر نه تو این وادی هر چی بیشتر مبتلا شی مقرب تر می شی
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من         آری به یمن لطف شما  خاک زر شود
اون کیمیایی که همه دنبالش می گردن محبته! باقیش بی راهه است سنگ لاخه!
حالا فهمیدی قربونت برم که چرا می گن بشوی اوراق اگر همدرس مایی؟
هان؟ که علم عشق در دفتر نباشد!

* اینجا میتونین ویدئوی این سکانس عالی رو ببینید.

مسئله شخصی یا اجتماعی؟

* یه نکته جالب در مورد مسئله حجاب اینه که چه کسی که روش سختگیری داره و چه کسی که علیه اش سختگیری داره، هردو به نوعی دارن اونو از کارکرد شخصی خارج میکنن. بعبارتی وقتی شما برای حجاب قانون میذاری که نباید برقع باشه، داری از حالت یک پوشش شخصی خارجش میکنی. اگرنه شخصی باشه که یکی دوست داره برقع بزنه یا یکی اصلا برقع با پوشش توری روی چشمش و شما که نباید برای پوشش شخصی قانون بذاری که فلان کن.

* یکی از ایراداتی که معمولا غربی ها روی قضیه سختگیری حجاب در ایران میگیرن همینه که خوب فرد باید در انتخاب پوشش آزاد باشه و حجاب یه مسئله شخصی هستش، حال آنکه به طور مثال در فرانسه قانون تصویب میشه که طرف با برقع نمیتونه بره مدرسه یا اسپانیا قانون گذاشته در جزیره ای که فقط ۲-۳ تا زن مسلمان وجود داره، کسی حق استفاده از این پوشش رو نداشته باشه، خب این یه تناقض آشکار هست. دفاع از پوشش شخصی که نباید فقط روی شل-حجابی یا بی حجابی باشه. دلایلی مثل اینکه چهره طرف مشخص نیست و مسئله امنیت ملیه، جدای از نژادپرستانه بودن، همش بهانه است وگرنه یه کلاه همراه ماسک هوا هم در پوشاندن چهره همون نقش رو داره!

* پانوشت: این به معنی تائید سختگیری روی قضیه حجاب نیست. بلکه منظور تاکید بر کارکرد اجتماعی اون هست.

آن کمربند ناهمگون!

* دیروز رفته بودم مانتو بخرم. یعنی دنبال یه مانتوی تابستونی مناسب بودم. مناسب یعنی اینکه طبق عرف معمولی پوشش مانتویی مدل تیپ ادارات. معمولا خیلی کم مانتوی تابستونی پیدا میشه که این ویژگیا رو داشته باشه. حالا از سختی پیدا کردنش که بگذریم، یه مانتو پیدا کردم که خوب بود. یعنی نسبتا نازک بود، رنگ مناسبی داشت و بلندیش هم تا کمی پائینتر از زانو بود. کمربند مانتو و روی جیبها و یقه اش یه رنگ دیگه بود. وقتی مانتو رو پوشیدم و مقنعه رو انداختم روش، دیدم که یقه و جیبش که مشخص نیست، برای همین این کمربندش خیلی ناهمگون به نظر میاد!

* به فروشنده گفتم رنگ دیگه ای برای کمربندش نیست؟ وقتی دلیلم رو گفتم اومد گفت حالا مقنعه ات هم بپوشونه بازم میتونی رنگ کمربند رو ست کنی. بعد اومد بند رو از زیر ۲ آستین مانتو در آورد به دگمه ای روش وصل کرد، اینطوری مانتو آستین کوتاه میشد، یه بند دیگه هم در طرفین مانتو بود که به دگمه ای روی مانتو در بغل وصل میشد و اینطوری میشد که مانتو از طرفین هم کوتاه میشد. بعد اشاره کرد به اینکه این بندها با کمربند ست هستن! با تعجب گفتم: اگه مانتوی آستین کوتاه و یا کوتاه میخواستم که اینهمه مدل بود، نمی اومدم سراغ این یکی! خانمه گفت: دیگه الان کدوم دختری اون مدل مانتو رو میپوشه که تو میخوای؟ چادری هم که میاد همینا رو میبره. گفتم خوب اون زیر چادر میپوشه، من که نمیتونم… خلاصه آخرش به نتیجه نرسیدیم و این شد که من مانتو رو جدا خریدم یه کمربند هم به قیمت ۶ تومن برای مانتو جدا!

* این قضیه خرید باعث شد که درباره سختی خرید یه لباس خوب هم بنویسم. اینهمه تو خیابون گیر داده میشه به یه خانم که مانتوت کوتاهه یا آستینش کوتاهه ولی اصلا مانتوی مناسب نیست که طرف بخواد بپوشه. آدم باید خیلی حوصله داشته باشه تو این گرما مغازه های مانتو فروشی رو بالا پائین کنه تا یه مدل مناسب رو پیدا کنه، اونوقت شما میای تو این چرخه به بیربطترین فرد ممکن یعنی مصرف کننده گیر میدید. همین الان یه سر پاشید برید هفت تیر ولیعصر، گاندی، جمهوری یا طرفای آزادی، بازار، اصلا هرجایی که میشه لباس خرید یه سر مانتوها رو ببینید که من راست میگم یا نه؟ و اصلا چند درصد مانتوها هستن که هم مدل مناسبی دارن که یه دختر جوان بپسنده و هم سایز مناسبی دارن و برای تابستون خوبن و اینکه در دسترسترین و ارزونترین مانتوها اصلا چه مدلین؟

* ممکنه بگید، بازار مصرف کننده رو نگاه میکنه، ولی برعکسشم هست، مصرف کننده هم بازار رو نگاه می کنه. وقتی یه چیزی زیاد دیده میشه و همه خریدن میپوشن، اونم براش همین مد میشه. این به این معنی نیست که برید مانتو فروشی ها رو پلمپ کنید و صورت مسئله پاک بشه، منظورم اینه که اگه میخواد فرهنگ سازی ای هم صورت بگیره، باید لوازم فرهنگیش هم موجود باشه که الان نیست. شما وقتی چرخه تولید و مد سازیت رو اصلاح نکردی، و لباس مناسب رو در معرض دید مصرف کننده قرار ندادی، اونم حاضر میشه ۶۰-۷۰ هزارتومن بده برای یه مانتویی که با عرفت سازگار نیست. ما هنوز نتونستیم برای همون محجبه ها هم لباس مناسب و در دسترس با قیمت خوب تو بازار بذاریم، دیگه کسی که به حجاب اعتقادی نداره و صرفا میخواد عرف رو رعایت کنه که فبها!

تو با خودت هم دشمنی

* برق رفته بود و طبعا اینترنت هم قطع بود. همکارم یه کتاب دستش بود که یکی برای تولدش هدیه آورده بود، داشت میخوندش، ازش پرسیدم چی میخونی؟ با بی میلی برگشت گفت: یه رمان درپیت ایرانیه، نمیدونم مردم چی فکر میکنن که این داستان زردو برای من هدیه آورده؟ بعد شروع کرد ادای برنامه مشاعره رو در آوردن و با صدای بلند نقل به مضمون چنین چیزی رو خوند:

اینکارو باید میسپردن به بلقیس. اونا میدونستن که تو کل روستا بلقیس راحتتر از همه از پس اینکار بر میاد. بلقیس بعد از فوت پدر و مادرش شده بود، سرپرست خانواده و از اونجائیکه همه برادران و خواهرانش از خودش کوچکتر بودن، به خودش فرصت زندگی کردن و عاشق شدن و هیچ نوع احساساتی رو نمیداد. نه اینکه اصلا عاشق نمیشد یا احساسی نسبت به چیزی نداشت، یکبار عاشق شده بود و با خودش جنگیده بود و فراموش کرده بود، اونقدر که اگه ازش میپرسیدی جواب میداد هیچوقت عاشق نشده و واقعا هم یادش نمونده بود.
اهالی ده نمیدونستن که بلقیس برای اینکار مناسب نبود، ترس از شکست باعث میشد اونقدر به خودش سخت بگیره که پس از مدتی اطمینان پیدا کنه که حسی نسبت به اون مسئله نداره و بروی خودش نیاره. بارها با احساستش کلنجار رفته بود و خواسته بود که تغییر نکنه و همینطور سخت بمونه، این در حالی بود که قلبا تغییر کرده بود و شکسته تر شده بود. کسی اینا رو نمی فهمید، برای همین تصور همه از او یک زن حسابگر بود.

* متاسفانه عین جملات رو یادم نیست اما توصیف خوبی بود برای آدمهایی که به خودشون جرات اشتباه کردن نمیدن..

وقتی وبلاگ نبود چیکار می کردیم؟

* اینجا رو باز کردم که درباره ۱۰ سالگی وبلاگستان بنویسم. صادقانه اولش پسورد وبلاگم رو یادم رفته بود. اما خوب هیچوقت خود وبلاگ و لطفی که به من کرده رو یادم نمیره. یه چیزهایی هست که هرچقدر ازشون بگذره آدم یادشون نمیره. مثلا خاطرات اون اوایل وبلاگستان و کلا فضای مجازی رو. گاهی اوقات فکر میکنم کم کم اینترنت داره گنده میشه و یه چیزهایی توش از دست میره. کاش یکی بیاد یه کتابی بنویسه که چطور کم کم محتوای روزمره عادی و وبلاگها وارد فضای مجازی شدن و کم کم آدمها باهم آشنا شدن. فکر میکنم قبل اون آشنائیها بیشتر برمیگشت به چت روم ها و یا شایدم فرومها. اینایی که نوشتم رو مطمئن نیستم برای همین فکر میکنم کاش یکی درباره اش بنویسه.

* تا جایی که یادم میاد یه کتاب و یا شایدم اولین کتابی که در این مورد نوشته شد، کتاب وبلاگستان شهر شیشه ای بود که من هیچوقت نخوندمش. اون کتاب قرار بود، برخی محتوای یه سری از وبلاگها رو به انتخاب خودشون بذاره، مثلا هرکی یکی ۲ تا پستش رو انتخاب و فرستاده بود اون کتاب به اهتمام وحید قاسمی تهیه شده بود. یه کتاب دیگه هم بود که دارمش و مربوط به وبلاگ نوشی و جوجه هایش بود. هیچوقت یادم نمیره وقتی تو نمایشگاه کتاب دنبالش گشتم و به این رسیدم چقدر ذوق کردم که چیزی در دنیای اینترنت بوده که من نمودش رو تو دنیای واقعی دیدم:)

* البته اون موقع قرار و مدارهای وبلاگی و آدمها اینطوری طبقه بندی شده و به قول معروف دسته بندی شده نبود. اینقدر کوچیک بود که تند تند قرار میذاشتن و اکثرا هم همدیگه رو میدیدن. مسل اول وبلاگنویسها اکثرا کسانین که در مراسم مختلف همدیگه رو دیدن، تا اینکه بعدها کلا موضوع فرق کرد و خب طبعا به ملایمت روزهای اول نبود هیچوقت… اگه دقت کنید من زیاد نقد داشتم به فضای وبلاگستان فارسی، اما همیشه دوست داشتم که اینجا باشم و بنویسم. نه فقط بخاطر اینکه جور دیگه ای محتوا رو باید دید، یا مثلا با نوشته های ما چیزی عوض میشه، بلکه بخاطر اینکه واقعا نفس نوشتن گاهی اوقات آدم رو تسلی میده. حتما شده وقتی موضوعی شما رو ناراحت کنه، حس می کنید باید در موردش بنویسید.

quran

* عنوان پست رو گذاشتم وقتی وبلاگ نبود چیکار میکردیم؟ شاید اگه چند سال پیش بود به جد میگفتم اوه واقعا سخت میشد. مگه میشه آدم رو از وبلاگش جدا کنن؟ اما الان دیگه جوابم به اون سختی نیست. یعنی خوب کلی شبکه جایگزین براش اومده که اگرچه اون نمیشه ولی کارکرد اون رو به نوعی دارن. شما تصور کنید اوایل که فیس بوک اومده بود ادیتورش چقدر محدود بود، نمیشد هم متن بنویسی، هم لینک بدی و هم عکس بذاری (مثل یه پست وبلاگی) الان راحت اینکارو میکنی. به همین ترتیب شبکه هایی مثل فرندفید و توئیتر. اوایل ادیتور و امکانات ساده ای داشتن اما برای اینکه افراد بیشتری رو جذب کنن و یا اونهایی که هنوز تو دنیای وب ۱٫۰ بودن رو جذب کنن، هی امکاناتشون رو بیشتر کردن این شد که ما جذب اونا شدیم و وبلاگامون مهجور موندن.

* حالا فقط به ادیتور نیست. مثلا الان یکسری دارن توی گوگل ریدر نت و بعبارتی پستای وبلاگی مینویسن، هرچند ادیتور نت های گوگل هنوز ساده است ولی احتمالا اونم به زودی امکاناتشو بیشتر میکنه که فرای کدنویسی فرد راحت بتونه محتواشو اونجا بذاره، یعنی بیشترش همونطوری که قبلا نوشتم برمیگرده به شدت و سرعت رشد تعامل. یعنی مثلا در شبکه ها هرکدوم حلقه دوستانی رو به سلیقه انتخاب کردیم (که در وبلاگ چنین اختیاری نداریم) و وقتی چیزی مینویسیم بلافاصله متوجه واکنش اونها میشیم (که بازم در وبلاگ چنین چیزی نداریم). قبلا در این باره مفصل نوشتم…

* اما یه چیزیکه دلم میخواد بگم اینه که هیچکدوم از اینها به مانایی وبلاگ ها نیستن. وقتی مطلبی رو در وبلاگ مینویسید اونقدر سرعت فیدها ویا پستهای شما و دیگران بالا نیست که گم بشه و دیده نشه. شاید این هنوز مهمترین مزیت وبلاگ هست. حتما شده که مطلب خوبی دیدید و ته دلتون گفتید اینو دیگه حتما میذارمش تو وبلاگ. یا راجع به این تو وبلاگم مینویسم. این همون تفاوت وبلاگ با اوناست :) جاهایی مثل شبکه های وب دویی اونقدر سرعت فیدها بالاست که مطالب خوب شاید راحت دیده نشن. راستی اینم هست که اگه وبلاگ نبود الان شبکه های وب ۲ئی اون جذابیت رو برامون نداشتن. بعبارتی ما اومدیم تو اونها که با وبلاگنویسای محبوبمون بیشتر یا نزدیکتر تعامل داشته باشیم. پس نذاریم این تعامل باعث بشه به کل اصل موضوع رو فراموش کنیم. اولش رونوشت به خودم:دی