۱۳۸۸-۱۲-۶
* حتما تا حالا شده که پستی بنویسید و بعد از اینکه منتشر شد و در گوگل ریدر هم رفت، بخواین مثلا غلطهای املاییش رو تصحیح کنید و یا به هردلیلی بخش/جملاتی بهش اضافه یا ازش کسر کنین. در حالت فعلی باید تا حدودا یکساعت منتظر بمونید تا این تغییرات بالاخره اعمال بشن و یا اینکه در گوگل ریدر به صورت دستی فیدتون رو رفرش کنید، اما:
* همانطور که میدونید، فیدخوانها (مثل گوگل ریدر) به صورت دوره ای فیدها رو چک می کنن که تغییراتشون رو اعمال کنن. اما میشه اونها رو وادار کرد که این تغییرات رو بلافاصله اعمال کنند، برید به اکانت فیدبرنرتون. روی شاخه Publicize کلیک کنید و توی ستون سمت چپ Pingshot رو انتخاب و بعدش روی باتن Activate کلیک کنید.

* برای مثال من برای پست قبلیم یه پانوشت با عنوان تست به ته پست اضافه کردم و چند ثانیه نکشید که توی گوگل ریدر فید گوگلی من آپدیت شد. اگه تا به حال دقت کرده باشین، فیدهای اصلی وبلاگتون نسبت به فیدهای فیدبرنری، دیرتر آپدیت میشن. به همین دلیل و دلایل متعدد دیگه ای که خودتون میدونید، من تقاضا میکنم این فید وبلاگم رو مشترک بشید.
* منبع
برچسب: فید، فیدبرنر، وبلاگ، گوگل ریدر، خوراک
تحت دسته فناوری اطلاعات | نظر (۱۵)
۱۳۸۸-۱۲-۵
* اون موقع ها که ما بچه بودیم یه سری دفترهای خوشگل بودن که بهشون میگفتیم دفتر خاطرات. اکثرا جلدهای زیبا داشتن و صفحاتشون روغنی بود با نقاشی های مینیاتوری. یکی از کاربردهاشون این بود که آخر سال بدیم به همکلاسی هامون یا حتی معلمهایی که باهاشون صمیمی بودیم که برامون یادگاری بنویسن. اکثرا هم یک بیت شعر یا یکسری جملات عاشقانه کلیشه ای و به یادت هستم و اینها با امضاشون مینوشتن که کلی برامون ارزش هم داشت:دی
* یادش به خیر. یه دونه از این متنهای ادبی رو یکی از معلمهام برام نوشته بود. نقل به مضمون اینطوری بود که: «اگر تمام برگهای جهان کاغذم و تمام شاخه های جهان قلمم باشند و از خوبیهای مادر بنویسم، باز هم کم نوشتم». خب الان شاید این جمله کمی خز و خیل باشه ولی باورتون نمیشه من اون موقع چقدر عاشق این جمله شده بودم:) به طوریکه شب و روز آرزو میکردم که یه معلمی، دبیری، چیزی پیدا بشه که یه انشاء درباره مادر بخواد و من این جمله رو توش بکار ببرم و کلی به انشای ادبی خودم بنازم. وای اصلا نمیدونین من اینو چطوری از خدا میخواستم. ولی آخرش هیچوقت نشد. آخی آخی آخی:))
* داداشم الان یه اس ام اس زده بود که روز مهندس رو به من تبریک بگه و اینطوری نوشته بود: اگر جوهر تمام پرینترهای جهان، قلمم باشند هرچه در وصف مهندس زهرا بگویم، کم گفته ام. من یاد اون خاطره ام افتادم :D
برچسب: مادر، مدرسه، نوستالژی، کودکی، گذشته، خاطره
تحت دسته از دیگران, روزمره | نظر (۲۴)
۱۳۸۸-۱۲-۴
* تو اتوبوس نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم. روی این صندولی های که روبروی هم هستم هم نشسته بودم. یکی از ترکهای انیگما هست که من خیلی دوستش دارم. (الان هرکاری کردم نتونستم آهنگش رو آپلود کنم و تو اینترنت هم کاملش رو پیدا نکردم) توی راه وقتی آهنگ گوش میدم، هروقت به این میرسم، صدای گوشی رو خیلی زیاد میکنم. مثل اکثر آهنگهای انیگما بخش زیادیش بدون صدای خواننده است و فقط خود آهنگش مهمه ولی خب یکجاییش هم هست که صدای خواننده زن بلند میشه. خانمی که کنار من نشسته بود، برگشت آهسته روی زانوم زد، هدفون رو درآوردم و برگشتم طرفش. گفت صداش اینقدر زیاده برای گوشت ضرر داره. گفتم من زیاد آهنگ گوش نمیدم، اگه به طور مداوم با صدای بلند گوش بدی، ضرر داره. در عین حال صداش رو کم کردم. گفت اصل حرف من چیز دیگه ایه. وقتی با نگاه پرسشگر من مواجه شد گفت: اصلا بهت نمیاد صدای حرام گوش بدی. احتمالا به خاطر اینکه قیافه من به اصطلاح بچه مثبتیه:) سعی کردم جواب ندم و فقط لبخند زدم. گفت مگه تو مسلمون نیستی؟ مرجع تقلیدت کیه؟
قبل از اینکه من جواب بدم دختری که روبروی من نشسته بود گفت ای خانم! مگه شما صدا و سیما رو نمی بینی؟ ۸۰ درصد آهنگهایی که روی تبلیغها میذاره مال موسیقی خارجی هست که شما غنا میدونی. خانمه گفت من کاری به صدا و سیما ندارم، نگفتم که عملکردش درسته ولی ماها مسلمونیم، گوش دادن صدای زن حرومه. گفتم نمیدونم چقدر درست میگید، راستش تا به حال به این موضوع فکر نکردم. من از اولی که آهنگ گوش دادم، هیچوقت خودم رو محدود نکردم. تا به حالم به این موضوع فکر نکردم که آهنگ میتونه کسی رو به گناه بندازه. من همه جور آهنگی تا به حال گوش کردم مگه اونهایی که دیگه مال گروههای مشخصیه و خوشم نمیاد.
* خانم دیگه ای که روبری ما نشسته بود گفت: خوب دخترم تهاجم فرهنگی همینه دیگه. که شما به عنوان یه دختر مسلمون حتی نمیدونی چی حرامه و چی حلال. اگه چند سال پیش بود و اینقدر ماهواره و اینترنت نبود، مطئمنم اینقدر این چیزا برای شما عادی نمیشد. الان اگه به کسی بگی صدای زن حرامه، انگار که جُک گفته باشی! حق هم دارین. بعد نگاهش رو کرد رو به خانمی که بار اول به من تذکر داد و گفت: من توی یکی از شهرکهای اطراف تهران معلم هستم. اونجا وضع مردم اصلا خوب نیست. یه بار یه انشا داده بودم به بچه ها که راجع به گرم شدن زمین بنویسن. گفتم اگه خودشون نمیدونن از اولیاشون بپرسم. از اونجائیکه حدس میزدم بعضی اولیاها چیزی نمیدونن یا همکاری نمی کنن، به بچه ها گفتم هرچی پیش اومد بنویسید مثلا رفتم به پدرم گفتم و او گفت چیزی ندارد، شده اینم بنویسید. روزی که قرار بود انشاها قرائت بشه، یه بچه ای که پدرش از شدت فقر و اعتیاد توامان، اعتیاد قدرت نداره آب دماغش رو بالا بکشه، نوشته بود چندبار رفتم از پدرم پرسیدم ولی هربار گفت که اخبار سی بی بی گوش میده! میدونی خانم منظورش چی بود؟ اخبار بی بی سی! در حالیکه پدره دروغ میگفته. جلوی بچه ها و توی خونه یک اتاقی می نشینه شبکه های آنچنانی ماهواره ای نگاه میکنه. اینو زنگ تفریح که بچه رو نگهداشتم و ازش بیشتر سوال کردم، فهمیدم. بله خانم. بچه های امروزی با اینترنت و ماهواره بزرگ میشن!
* یادش به خیر. ما توی خوابگاه هم از این بحثها داشتیم. بین مذهبی ها با اونایی که مذهبی نبودن و یا اینکه مذهبی بودن ولی در یک محیط خیلی مذهبی بزرگ نشده بودن. برای همین یکی از مشکلات ما همین نوار گذاشتنهای توی خوابگاه و اعتراض اینوری و اونوری بود. بحث کردن تو این موارد حقیقتا سخته. به شخصه خودم تا به حال قانع نشدم و نیازی هم نمیبینم کسی رو قانع کنم. فتواهای مراجع مختلف روی فرعیات خیلی متنوع هست. مورد بعدی اینه که من اعتقادی به بحث کردن روی درصد مذهبی یا بی مذهبی بودن یه آدم بالغ ندارم. به این دلیل که با این بحثها (که در ۹۹ درصد موارد با خشم و دعوا تموم میشه) نه کسی از اعتقادش برمیگرده و نه کسی معتقد میشه. بازم در مواردی منکر نوع بحث کردن و فضای بحث نمیشم، مواردی که حداقل پایه های مشترکی وجود داره.
* پانوشت: مدتهاست که ورزش نمی کنم. حتی در حد پیاده روی ساده. اونوقت میگم چرا اینقدر بد اخلاق شدم؟ چرا اینقدر دپرسم؟ حالا دلایل مکمل و موجه زیادی هست که من حالم بد باشه و استرس داشته باشم ولی دلیل اصلیش اینه که من خودم رو شارژ نمی کنم. مدام از من انرژی گرفته میشه بدون اینکه عمل عکسش اتفاق بیفته. اونقدر ضعیف شدم که برای اینکه دوباره آدم حسابی بشم، باید یک دور دیگه روضه های خودم رو مرور کنم.
* پانوشت ۲: تست
برچسب: موسیقی، مسلمان، کمی هم جدی، آهنگ، اتوبوس، اعتقاد، بحث، تهران، جامعه، خاطره
تحت دسته اجتماعي, بحث های بودار | نظر (۶۶)
۱۳۸۸-۱۲-۲
آه اگر راهی به دریایی م بود
از فرو رفتن چه پروایی م بود
* فروغ فرخزاد
برچسب: کوتاه نویسی، ترانه، شعر، غربت
تحت دسته از دیگران | نظر (۱۵)
۱۳۸۸-۱۲-۱
* سایت مربوط به فروشگاههای اپل نوشته که یک زوج خوشحال(!) نیویورکی مراسم ازدواج خودشون رو توی یکی از فروشگاههای اپل که تو خیابان ۵ نیویورک بوده، برگزار کردند. این زوج این مراسم رو در روز ولنتاین برگزار کردند و در حقیقت این اولین باره که کسی مراسم ازدواجش رو در یک فروشگاه برگزار میکنه! جاشوا لی (دوماد) گفته که اولین بار عروس خانم رو توی یکی از فروشگاههای اپل و در حالیکه داشته iPod میخریده ملاقات کرده و برای همین تصمیم گرفتن برای گرامیداشت روز و مکان اولین برخوردشون، مراسم عروسی شون رو تو همون فروشگاه برگزار کنند. حلقه ازدواجشون رو هم در حالیکه با یه روبان به اطراف یک آی پاد نسل اول تزئین شده بود، تقدیم حضور شد. این مراسم بدون هماهنگی با اپل برگزار شده و به نظر میرسه که کارمندان فروشگاه هم توی مراسم دخیل نبودند.

* اینجا هم ویدئو و عکسهای بیشتر از این مراسم هست. ایشالا که خوشبخت بدن و خدا همه جو زدگان تکنولوژی رو شفا بده:D
برچسب: IT، ازدواج، تکنولوژی، زندگی، عروسی
تحت دسته جالب انگیزناک, فناوری اطلاعات | نظر (۲۳)