۱۳۹۰-۰۷-۲۳
چه معنای خوبی داره
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء:
آیا بتهایِ بی ارزش بهترند یا کسی که دعای مضطر و درمانده را به اجابت می رساند و گرفتاری و بلا را برطرف می کند؟
۱۳۹۰-۰۷-۲۳
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء:
آیا بتهایِ بی ارزش بهترند یا کسی که دعای مضطر و درمانده را به اجابت می رساند و گرفتاری و بلا را برطرف می کند؟
۱۳۹۰-۰۷-۲۲
* وادی درباره واگن جدید خانمها نوشته بود. منو یاد دعوای چند روز پیش توی مترو انداخت. حتما میدونین که جدیدا یه واگن دیگه برای خانمها اضافه شده البته نمیدونم برای همه قطارها هست یا نه ولی از اول مهر قرار بود اجرایی بشه. ولی با اینکه روی واگن انتهای متصل به بانوان برچسب هم زدن ولی هیچکس جدیش نمیگیره. خانمها که همه به عادت معمول میان تو واگنهای آخری، آقایون هم که اصلا برچسب روی اون واگن براشون مهم نیست و میان اونجا.
* حالا بدیش به اینه که این میله وسط جدا کننده ۲ واگن رو برداشتن (به خیال اینکه مثلا واگن خانمهاست) و همین باعث شده تقریبا هر روز صبح اونجا شاهد یه دعوایی باشیم. چند روز پیش دعوا شدیدا بالا گرفته بود و به فحش و فحش کاری هم انجامید. دختره معتقد بود که آقاهه بهش دست زده، و آقاهه میگفت تو چرا اومدی واگن آقایون سوار شدی که حالا شاکی بشی مگه جمعیت رو نمی بینی؟ دختره هم میگفت اینجا واگن خانمهاست شما اشتباه سوار شدی. آقاهه میگفت خوب جمعیت مردا رو ندیدی و بازم سوار این قسمت شدی؟
* دعوا که بالا گرفته بود تازه فحش ها شروع شد. آقاهه برگشت گفت که از سر و وضعت معلومه چکاره ای که اومدی بین مردها! و دختره هم میگفت تو هم از سر و وضعت معلومه که درست سوار شدی. فقط باید یه بند به صورتت بندازی و یه رژ لب هم بزنی که واقعا زن بشی چون اومدی قسمت زنونه. مرده هم میگفت تو که باید خوشحال باشی به آرزوت رسیدی بین اینهمه مرد و اینکاره ای… اینایی که نوشتم تازه بخش مودب دعوا بود. دعوا به فحاشی رکیک بین قسمت آقایون و خانمها هم انجامید و اصلا نمیتونید تصور کنید که چه الفاظی اول صبحی بین خانمها و آقایونی که تیپ زده بودن که برن سرکار و یا دانشگاشون رخ داد.
* نمیدونم حراست مترو اینجور جاها کجا هست؟ مرده واقعا داشت زور میگفت و بشدت بددهن بود. انگار بدش نمی اومد اصلا دعوا بالا بگیره و فحش بده. وقتی فحش رد و بدل میشد فحشهای افرادی که دیده نمیشدن آبدارتر بود. مثلا یه دفعه یه خانمی از یه گوشه ای یه چیز وحشتناک می پروند و از اونور یه آقایی بدترشو تحویل میداد. یکی میگفت صلوات بفرستید مردها همه بیشعورن و همه خانمها براش کف میزدن و از اونورم یه مرده گفت: آقا اینا لذت میبرن که فلان بهشون بگید پس بگید، نمی بینید چقدر الان خوش به حالشون شده و مردها سوت میزدن…
* داشتم فکر میکردم این واگن جدیده رو نمیذاشتن و همون میله بین رو میذاشتن خداییش بهتر بود. چند روز پیش حتی یکی شون اومده بود وسط خانمها هم نشسته بود و زل هم میزد :دی
۱۳۹۰-۰۷-۱۹
نمی دانیم
اگر عبور کنیم
وارد شده ایم
یا خارجنمی دانیم
اگر گام برداریم
دور شده ایم
یا نزدیکایستاده ایم
حیران
نمی دانیم بخندیم
یا گریه کنیم
* عمران صلاحی
۱۳۹۰-۰۷-۱۰
* نمیدونید صبحها چقدر حسودیم میشه به اینایی که هیچ عجله ای برای سر کار رفتن یا موندن در ساعت مشخصی ندارن. مثلا؟ همین راننده تاکسی ای که صبح میخواست ما رو برسونه، یه دفعه مسیرش رو عوض کرد و از اونجائیکه میدونستم اون مسیری که انتخاب کرده پر ترافیکه یهو دلهره ام گرفت که حتما نیم ساعت دیر تر میرسم. اما راننده تاکسی با خیال راحت برای خودش پیچید و رفت تو اون خیابونه. حتی یه جا نگهداشت و ما مسافرا فکر کردیم رفته از صندوق عقب چیزی رو برداره که دیدیم اوه یه ربع شد و راننده محترم با یه بربری داغ برای خودش برگشت و بهمونم تعارف کرد البته، پشت فرمون که نشسته بود هی بربری تازه رو میخورد و تعریف میکرد که نون تازه رو باس خالی خورد که مزه بهشتیش رو حس کنی ولی من هی ساعتم رو نگاه میکردم که حساب کنم چند میرسم سرکار؟
* به این مغازه دارها هم حسودیم میشه. روزهایی که مرخصی ساعتی میگیرم و مثلا ۱۰ راه می افتم که برم سر کار، تازه میبینم آقای مغازه داری رو که در مغازه رو باز کرده و داره جلوی مغازه اش رو با آب و جارو میشوره و لابد از بوی خاک آب خورده مست شده. گاهی اوقاتم میبینی بقیه دوستانش رو جمع کرده و دور همی نشستن دارن یه صبحانه مفصل میخورن. آدم واقعا حسودیش میشه.
* گاهی اوقات فکر میکنم ما اصلا از زندگی چیزی نفهمیدیم. از بچگی تا پایان دانشگاه که باید صبح زود میرفتیم و بعد از ظهرها هم تکالیف مدرسه و دانشگاه و درس. بعدشم که رفتیم سرکار، بازم صبح رفتن ها و خستگی برگشتن از سرکار. کی وقت کردیم زندگی کنیم؟
* مثلا دلم میخواد ساعت کاری صبح هرموقع دلت خواست می بود. صبحها پا میشدی با خیال راحت چایی دم میکردی، وقت داشتی میرفتی نونوایی نون تازه میگرفتی. مواد صبحانه هم هر روز به دلخواه و وقت کافی هم برای صرف صبحانه داشتی و حالا بعدش میرفتی سر کار. چی میشد اگه میشد :)
۱۳۹۰-۰۷-۵
* دیشب تا دیروقت بیمارستان بودیم. خاله ام چربی داره، هرزچندگاهی اگه پرهیز نکنه حالش بد میشه و باید حتما به بیمارستان برده بشه. دیشب یکی از این شبها بود که بردیمشون بخش اورژانس یکی از بیمارستانهای غرب تهران.
* اون موقع هم که مادربزرگم رو شب بردیم بیمارستان، نوشته بودم که شبها مخصوصا دیروقت ممکنه خیابانها خبری نباشه اما به محض اینکه وارد بیمارستان میشی انگار روز روشنه همون قدر شلوغه و سرعت اتفاقات زیاد. مخصوصا تو بخش اورژانس. یکی میبینی تصادف کرده، یکی دستش شکسته، یکی از تخت پائین افتاده، یکی دعواشون شده، یکی دست بچه اش سوخته و… همه اینها به قدری تند تند جلوی چشم شما رفت و آمد دارن که بعد از مدتی در برابر درد منفعل میشی!
* به محض ورود ما یه تصادف موتوری آورده بودن که زن و شوهر شدیدا زخمی شده بودن. برای همین تخت خاله من رو بدون پذیرش ول کردن وسط سالن که برن تصادفی رو پذیرش کنن. حق هم داشتن، صحنه خیلی فجیعی بود… ما همینجوری وسط سالن نشسته بودیم که یه تخت دیگه رو هل دادن وسط سالن و رفتن. کسی که روی تخت خوابیده بود تقریبا از همه جای بدنش با زنجیر بسته شده بود، اعم از دست و پاش و حتی شکمش. یه سرباز هم بالای سرش وایستاده بود. روم به دیوار هی هم بالا می آورد و رنگش بشدت پریده بود:(
* تا شوهر خاله ام بره کارهای پذیرش خاله ام رو انجام بده یه ربعی طول کشید، این وسط پرستارها به همه بیمارها منجمله خاله من میرسیدن الا به اون بدبختی که با زنجیر بسته شده بود. دیگه داشت حالم بهم میخورد. کسی که به تخت بسته شده بود، هرزچندگاهی به اطرافش نگاه میکرد، راستش یه کم ترسیده هم بودم. رفتم به پذیرش گفتم چرا کسی توجهی به این بدبخت نمیکنه، خانمه جوابم رو نداد.
* دکتر که اومد بالای سر خاله ام دیگه تحمل نکردم، داد زدم که این بابا هی داره بالا میاره دکتر، چرا کسی محلش نمیذاره؟ دکتر با خونسردی کامل و بدون اینکه سرش رو هم بالا میاره برگشت گفت: خانم داد و بیداد نکنید، مورد خودکشیه! اولین بار هم نیست. گفتم خودکشی باشه، چرا دست و پاشو بستین؟ چرا بهش رسیدگی نمیشه؟
* دکتره اینبار با لحن دلسوزانه ای گفت: دختر جون، چون دیگه این مدل خودکشی ها برامون عادی شده. اینجا بیمارستانی نزدیک یکی از زندانهای تهران هست. اون سرباز رو میبینی؟ ماموره، میگه این آقایی که می بینید یه نفر رو زمان دزدی کشته، حالا چند سال باید زندان بمونه و بعدشم اعدام میشه. خودکشی کرده که بیاد بیرون ۴ تا آدم ببینه. اینجا دیگه عادی شده، اینایی که زندانهای طولانی مدت دارن، هرزچندگاهی به یه بهانه ای و روشی دست به خودکشی میزنن که فقط چند ساعت بیارنشون بیرون و توی شهر و بیمارستان باشن. نگران نباشید الان داره بهش خوش میگذره که بیرونه! شمام صداتون رو بیارید پائین!
* دکتره به نوعی داشت راست میگفت که عمدیه ولی من خیلی دلم برای آقاهه سوخت. با خودم فکر میکردم چه کاریه؟ یه اشتباهی تو زندگیش کرده و حالا باید یک عمر جواب پس بده. بعضی اشتباهات تو زندگی خیلی وحشتناک هستن و تاوان سنگینی دارن طوریکه یه آدم سالم با قد ۱۸۰ و حدود ۹۰ کیلو وزن رو مجبور میکنن فقط برای چند ساعت آزادی دست به خودکشی بزنن و …