لینکدونی
An error occured! There is a possibility that your feed may be badly formatted.
Error Message:

مادرهای دانشجو

چهارشنبه تو نمازخونه دانشگاه به خواب عمیقی فرو رفته بودم که صدای یک نوزاد منو بیدار کرد. اولش فکر کردم بین خواب و بیداریم بعد دیدم نه واقعا یه خانمی با یک نوزاد تقریبا دو ماهه یه کم اونورتر نشسته. خانمه جوری عذرخواهی کرد از اینکه با صدای بچه بیدار شدم که کلا خجالت کشیدم چرا اینقدر کنجکاوی کردم ببینم صحنه واقعیه یا نه!

بچه به زور دو ماهش میشد و تعجب کردم که ساعتهایی که خانمه کلاس داره بچه رو کجا میذاره؟ تو کلاس که نمیشد برد، یعنی همین نمازخونه به امون خدا ول میکنه؟ آخرش طاقت نیاوردم و ازش پرسیدم و اونم یه جواب داد که خیالم راحت شد. گفت من زن عموی بچه هستم و مامانش الان کلاس داره. باز خدا رو شکر که زن عموهه وقت داشت چند ساعت بیاد تو نماز خونه دانشگاه بشینه و بچه رو نگهداره تا اینکه مامانه وسط کلاسها بیاد بهش سر بزنه و بعدشم بدون اینکه من بپرسم گفت مرخصی ترم مامانه تموم شد و ناچاره همینطوری بیاد سر کلاسها و بعضی روزها من، بعضی وقتها خواهر و مامانش باهاش میایم که بچه رو نگهداریم. بازم هم برام جالب بود که مامانه با اینکه دانشجوی دکترا بود و اجباری برای اومدن سر کلاسها نبوده می اومده دانشگاه و اصرار هم داشته بچه این مدت پیش خودش باشه.

حالا این کیس مورد بحث، زن عمو و خواهر و مادر خانمه وقت داشتن و سالم هم بودن که هرزچندگاهی باهاش بیان دانشگاه که بنده خدا هم از کارهاش عقب نمونه، سوال بزرگ تو ذهن من این بود که اگه یکی این شرایطو نداشته باشه باید ترک تحصیل کنه؟ یعنی دانشگاه و خصوصا مراکز کاری نباید یه مهد کودک مخصوص داشته باشن که نزدیک مامانها باشه که اونام خیالشون راحت باشه؟ ما اینهمه از سیاستهای فرزندآوری و امثالهم حرف میزنیم، ولی واقعا چقدر شرایط برای مامانها مهیا شده که خیالشون از بابت بچه راحت باشه که کنارشون باشه؟

در حال حاضر اکثر خانمها سه یا چهارماه بعد زایمان بلافاصله میان سر کار و خوب ۷-۸ ساعت (بدون احتساب رفت و آمد) از بچه شون دور هستن. کاش یه شرایطی میذاشتن برای اینجور جاها (مثل دانشگاهها) که به حد کافی بزرگ هستن و حتما مشتریان! زیادی هم دارن که دانشجوها بچه هاشونم کنار خودشون نگه میداشتن توی یه مهدکودکی تو همون دانشگاه و وسط کلاسها بهشون سر میزدن. اصلا چرا فقط نوزادها؟ شاید طرف بخواد بچه ۷-۸ سالشم تنها خونه نمونه و کسیو نداره که بچه پیشش بمونه. حالا فرق نمیکنه بابا باشه یا مامان بالاخره محل کار یا تحصیل یه کدوم این شرایط رو داشت.

تبعیض جنسیتی مثبت اندر مصائب حمل با جرثقیل!

* یه چیزی که اخیرا تو فضای مجازی مد شده (و وای به حال روزی که چیزی در فضای مجازی مد بشه!) اینه که زنان ایرانی به دعوت بی بی سی فارسی میان در مورد تبعیضهای جنسی به خودشون مینویسن. اگه کانال مربوطه رو تو تلگرام دنبال کنید بعضا دنبال دیواری مناسب برای کوبیدن سر میگردید، بس که این تبعیضها به مسائل خاله زنکی و برداشتهای شخصی شخص از پلاکاردهای داخل شهر و تابلوها و این مسائل تقلیل داده شده. که البته چیز مهمی هم نیست و چون عرض کردم که “مد” شده و اصلا خاصیت مد شدگی تو فضای مجازی همینه که همه میخوان بنویسن و بخاطر همین نوشتن دنبال سطحی ترین موارد ممکن میگردن که به موج راه افتاده بپیوندند و کلا هر مبارزه ای که در فضای مجازی به این سطح رسیده، جای بسی خوشوقتی داره که به دور باطل اون قبلیها رسیده!

* داشتم میگفتم که اکثر همین زنان و دخترانی که از این تبعیضهای به اصطلاح منفی حرف زدن، دقیقا همینهایی هستن که به واسطه زن بودن و احترامی که برای جنسیت زن در این کشور قائل هستن کلی تبعیض مثبت در حقشون شده که حاضر نیستن در موردش بنویسن. یک مثال خیلی ساده و رایجش نفقه و مهریه هست که مردان بسیاری بخاطر اینها الان در زندان هستن با شکایت همین زنها! منتها چون مسائل روزمره در این تبعیضها مطرح میشه بیایم در مورد همین مسائل روزمره صحبت کنیم.

* بارها شده که همین زنها در صف تاکسی مردان رو مجبور کردن برن صندلی های عقب بشینن و اونام بخاطر اینکه طرف خانمه رعایت کرده یا اصلا بعضا شما وقتی وارد صف میشی ناخودآگاه آقایی که جلو هست خودش تعارف میکنه که شما جلو بنشینی که راحت باشی. یا در اتوبوس های بین شهری. احتمال خیلی خیلی ضعیفی وجود داره که شما یک خانم تنها باشی و اتوبوس هرچقدرم که محتاج باشه بین راه یه آقا رو کنار شما بنشونه و حتما باز یه آقا رو از کنار خانمش جدا میکنه که شما راحت باشید.

* مثال دیگه ای که امروز میخوام بسطش بدم بسیاری از امور اداری و صفوف مختلف هست که تو همه اونها چون پیشفرض بر اینه که زنان بهتره زودتر برن خونه و امنیت داشته باشن کار زنها رو زودتر راه می اندازن. همین زنان معترض هم تعارف نداریم که بارها از همین ویژگی استفاده کردن و لذت هم بردن. یعنی حداقل ما که زن هستیم دیدیم، همه مون با کله استقبال کردیم و کلی صفوف رو دور زدیم و کسیم بخاطر اینکه زن هستیم بهمون اعتراض نکرده. نه که خودخواسته باشه، خود سیستم (مثلا مدیر اونجا) و مردانی که در صف هستن پیشنهادش رو دادن. نمونه اش اتفاقی که امروز برای من افتاد.

* دیشب ماشینم رو جرثقیل برده بود پارکینگ. امروز وقتی وارد ستاد ترخیض شدم اونجا پر از آقا بود و من تنها خانمی بودم که اونجا بودم. چون اونجا یه محیط انتظامی هست، رئیسشون منو اشاره کرد و به باجه گفت که کار خانم رو زودتر راه بنداز که معذب نباشه! تازه فقط این نبود. ماشین من از سه سالش گذشته بود و من معاینه فنی نداشتم و همینطور عوارض شهرداری رو این چندساله پرداخت نکرده بودم. همه آقایون رو مجبور میکردن که برن معاینه فنی بگیرن و عوارض رو پرداخت کنن، ولی بازم بخاطر اینکه منه خانم رو اینور و اونور نفرستن بدون این مدارک و صرفا با پرداخت عوارضی کارم رو راه انداختن.

* خلاصه وقتی عیب میگی، هنرش رو هم بگو! نمیشه که یک جامعه صد در صد ایده ال باشه، هرجای دنیا شما بری یه سری معایب و یک سری مزایا داره. شما مزایا رو استفاده میکنی و بخاطر اینکه زن هستی، میگه حقمه، ولی تا به یک عیب میرسی فریاد وا تبعیضا سر میدی؟! اگر شما به هنگام هرکدوم از این تبعیضهای مثبت که بخاطر جنسیتت داره میشه، هم معترض شدی، اونوقت میشه گفت کانسپت تبعیض جنسیتی برای شما مهمه وگرنه بازم میشه یه شعار شیک که به درد مبارزات از زیر لحافی تو شبکه های اجتماعی میخوره!

درباره اهدای سیصد میلیون تومان از سوی یک کارگر به یک مدرسه

یک ضرب المثل قدیمی ایرانی هست که میگوید از ندار بگیر و بده به دارا. در خبرها آمده بود که یک کارگر سرعینی مبلغ سیصد میلیون تومان به یک مدرسه اهدا کرده بود.

بایرامعلی علایی کارگر ساده اهل روستای «اسب مرز» سرعین اردبیل که سرپرستی خانواده پنج نفره را برعهده دارد مبلغ سه میلیارد ریال دارایی باقی مانده از برادر مرحومش « ازبرعلی» را که در اثر سانحه رانندگی جان باخته بود را به جای صرف خود و خانواده اش به تکمیل دبستان شهید شکفته دل روستای اسب مرز هدیه کرد.

وی گفت: دلم راضی نشد که ریالی از ثروت باقی مانده از برادر مرحومم را خرج کنم و ترجیح دادم که با تکمیل ساختمان مدرسه نام او را برای همیشه زنده نگه دارم .

تصور کنید که اگر در ایران هر شهری و روستایی چند بایرامعلی و یا طرز تفکر شیرین او را داشت نه کسی بیش از حد پولدار میشد در حالیکه از همسایه اش بی خبر بود و نه آنقدر فقیر داشتیم. با اینکه اهدای بخشی از ارث و میراث ضروری هست اما کمتر کسی را میبینید که در عمل اینکار را انجام دهد. از طرفی حکومت اجبار و یا قانونی برای الزام شهروندان به بخشیدن بخشی از ارث و میراث ندارد و این تنها اندیشه هر شهروند است که اونو ملزم به انجام اینکار میکنه.

بایرامعلی میتونست با سیصد میلیون بیاد و در یکی از شهرها ساکن بشه. خانه و مغازه ای بخره ( در شهرستانها با این پول کلی کار میشه انجام داد) اما ترجیحش در زندگی اینها نبود و به سادگی با گفتن یک جمله حاوی “دلم نیامد” فلسفه اش رو برای زندگی شرح میده:

این کارگر خوش قلب سرعینی افزود: با اینکه گذران و اداره خانواده پنج نفری با کارگری سخت است اما من همیشه شاکر خداوند بوده و تلاش می کنم در حد توان به نیامندان کمک کنم.

نیاز و فقر هیچوقت باعث نمیشه و هیچوقت هم توجیه روی اوردن به هر کار پستی نبوده و نیست چه برسه به اهدای بخشی از حق طبیعی خود به کسی نیازمندتر. مقایسه کنید با کسانی که تن فروشی,اعتیاد و بزهکاری رو با فقر و نداری مرتبط میدونن.. خداوند به انسان اختیار داده که راههای مختلف رو در زندگی انتخاب کنه و این خود انسانه که با توجه به شرایطش انتخاب میکنه چی باشه و چطور زندگیش رو به پیش ببره

مسدود شدن حساب توئیتر به دلیل درج نامه رهبری

* دیروز اتفاق عجیبی تو توئیتر افتاد. یه سری از خبرنگاران ایرانی (مثل عباس اصلانی خبرنگار تسنیم) و یه سری خبرنگاران خارجی نوشتند که امروز حساب توئیترشون برای مدتی تعلیق شده و توئیتر گفته که از این به بعد باید رفتار شایسته از خودشون نشون بدن. این خبرنگارها توئیترشون رو بررسی کردن که ببینن مشکل مشترک در توئیتها چی بوده که اکانتشون ساسپند شده. اما از اونجاییکه، توئیتر توئیت مذکور (یا مشکل دار!) رو پاک کرده بود، متوجه اصل موضوع نشدن.

* این خبرنگارها فکر میکردن به خاطر توئیت درباره شهادت سردار سلیمانی (یعنی واکنش سردار در واکنش به اخبار شهادتش) معلق شدن. در حالیکه مشکل اصلی این بود که توئیتر به لینک متن کامل نامه رهبری به جوانان اروپایی حساس شده بود! با یکی از دوستانی که میدونستم با این اکانت سر و کار دارن هم صحبت کردم و گفتن حساب رهبری هم در توئیتر دیروز برای مدتی معلق شد و بعدش توئیت آخرش پاک شده بود.

* چون باورم نمیشد برای امتحان، لینک متن کامل نامه رو توئیت کردم و هنوز یک ثانیه هم نشده بود که دیدم ساسپند شدم! خلاصه یکی دو ساعتی گذشت تا از طریق لینک پشتیبانی توئیتر از حالت تعلیق! در اومدم! نکته دیگه این بود که توئیتر هشتگ #Letter4U رو از نمایش زنده توئیتها هم خارج کرده بود؛ به عبارتی هنوز هم صفحه گزارش زنده کلیه هشتگهای مربوط به نامه رهبری فیلتر هست.

* تصور کنید در حالیکه اکانتهای داعش به راحتی دارن تو توئیتر فعالیت می کنن و حتی با هزاران بات اخبار مربوط به خودشون رو اسپم می کنن و حتی از طریق پروپاگاندا تو همین توئیتر موفق شدن یه سری از شهرهای عراق رو بگیرند، توئیتر کاری به فعالیت اونها و باتهای اونها که در سطح بسیار وسیعی دارن اسپم می کنن نداره، اما بلافاصله به نامه رهبری حساس میشه و هرکس که درجش کرده، نه تنها توئیت مذکور رو پاک میکنه بلکه حسابهای کاربری مربوطه رو هم ساسپند میکنه!

به یاد بیارید حادثه مهاباد رو که به شهادت خیلی از همینهایی که الان باورشون نمیشه توئیتر اینکارو کرده، بیشترین توییتها با هشتگهای مربوط به مهاباد از داخل عربستان داشتن اسپم میشدن! به عبارتی عربستان ۳۶٪ از کل توییت‌ها راداشته و حدود ۹۰ درصد نفوذ و ریتوییت را عربها انجام دادند و شک نکنید چنین حجمی از توئیتها بدون اسپم و بات امکان ناپذیره. شما فقط کافیه به این تصویر و حجم توئیت و ریتوئیتها نگاه کنید. در ماجرای منا هم هشتگهای ضد ایرانی به سرعت برق و باد ترند میشدن و کسی بررسی نمیکرد اینها چطور رشد داشتن و خود توئیتر هم البته هیچ اقدامی برای رفع اسپمینگ اینها نمیکرد! مثال دیگه فعالیت منافقین در توئیتر هست! بارها در هر اتفاقی مربوط به ایران که هشتگی برجسته میشه (مثلا مذاکرات هسته ای) از اون هشتگ ها سوء استفاده می کنن و کیلویی اخبار کذب خودشون رو اسپم می کنن ولی توئیتر ابدا کاری به این عده هم نداره! تنها حساسیت توئیتر که بساتر سریع هم اتفاق افتاد روی نامه دوم رهبری بود که تنها به ۵۰۰۰ رسیده بود!

البته این رفتارها اصلا از توئیتر عجیب نیست! دومین سهامدار این شبکه اجتماعی “ولید بن طلال” شاهزاده سعودی هست که با خرید و افزایش سهام خود، به سهامدارِ دومِ شرکت توییتر تبدیل شده است.

 

تجربه جالب خواندن کتاب داستان برای بچه ها

* یکی از چیزهایی که همیشه برای من جالبه فرایند یادگیری آدمهاست. یعنی همیشه به این موضوع دقت میکنم که یک مفهوم واحد رو آدمهای مختلف چطور فرا میگیرن. این بیشتر برای اینه که هی دلم میخواد راههای جدید یادگیری رو یاد بگیرم، اصلا من عطش عجیبی برای این موضوع دارم که آدمهای مختلف چطور می آموزن؟ درکشون از یک مفهوم چیه و …

* خواهرم سه تا کتاب داستان برای برادرزاده ام خریده بود. به اسم های پسر ستاره، هیزم شکن راستگو و همینطور عروسک گردو شکن. کتاب پسر ستاره نقاشیهاش فهمش برای بچه سخت بود. ضمن اینکه داستانش یه کم پیچیدگی داشت. یعنی همون اول نقاشیهاشو که نگاه کرد گفت عمه این خوب نیست! مخصوصا اون تیکه که عکس یه بیمار جذامی بود و خیلی بد کشیده شده بود. به محض دیدنش گفت این آدم بده هست؟ در حالیکه خوب قاعدتا عکس بیمار رو باید طوری می کشیدن که بچه ها باهاشون احساس همدلی کنن، نه اینکه ازش بترسن. اصلا همون عکس باعث شده بود که بگه پسر ستاره نباید به بیمار جذامی کمک کنه. چون آدم خوبی نبود:) حالا من هی روضه میخوندم که عمه جون آدم باید به آدمهای ضعیف و بیمار کمک کنه، هی اون عکسو میدید میگفت نه ولش کن. اصلا از ادامه داستان هم منصرف شد.

داستان کودکان

* بچه ها قدرت یادگیری زیادی برای کارهای خوب دارن. مثلا در همین داستان هیزم شکن راستگو، وقتی ازش پرسیدم که از این قصه چی میفهمی؟ میگفت هروقت راست بگیم تبر طلایی بهمون میدن یا مثلا تو اون قصه عروسک گردوشکن. نتیجه ای که گرفته بود این بود که باید مراقب عروسکهامون باشیم تا اونا از ما مراقبت کنن و ما رو به شهر شیرینی و شکلات ببرن:)

* خلاصه این اولین تجربه قصه خوانی من برای بچه ها بود، پیشنهاد میکنم اگه بچه دوروبرتون دارید، حتما یه بار یه کتاب داستان بردارید و براش بخونید و حتما در حینش عکس العملها و تحلیلهاش از قصه و نقاشیهای کتاب رو گوش بدید. بچه ها بیشتر با نقاشی ها ارتباط برقرار میکنن. از اونجائیکه نوشته ها رو نمی فهمن، وقتی شما براشون میخونید همزمان دقت زیادی روی نقاشیها میکنن که حرفاهای شما رو تو اون نقاشیها پیدا کنن. از پیچیدگی و طرحهای بیمورد هم خوششون نمیاد. خیلی هم به توالی و تطابق حرفهای شما با نقاشی اون صفحه اهمیت میدن. برای همین اگه شما متن رو نگاه نکنین و ازش بخواین که قصه رو براتون تعریف کنه، دقیقا از باز کردن صفحات کتاب و نگاه کردن به نقاشیها، حرفایی شبیه به داستان رو تکرار می کنه. یه حس دیگه هم داشتم و اونهم اینکه بچه ها دلشون برای شخصیت داستانها تنگ میشه، همش میخوان بدونن بعدش چی میشه؟

* حالا کتابهایی که خواهرم خریده بود اکثرا خارجکی بودن و تو دو تاشون جادوگر بود. چون مترادفی پیدا نکردم براش که بچه بفهمه، به جاش از معادل های واقعی استفاده کردم. مثلا جادوگر آدم بدی هست که سر آدمها بلا میاره و … بچه ها واقعا باهوشن. دقیقا هرچی شما میگی تو این داستانها خوب ثبت و ضبط می کنن. حالا کنجکاو شدم که دفعات بعد حتما خودم قبلش کتابها رو بخونم و اونهایی که توش آموزه های اخلاقی هست رو انتخاب کنم ببرم براش بخونم.