لینکدونی
An error occured! There is a possibility that your feed may be badly formatted.
Error Message:

زنده ی من رو نمی بخشه…

* یکی از آشنایان قرار بود وصیت نامه بنویسه. پدر من معروفه به خوش خط بودن، اکثر وصیتنامه های اقوام و درخواستهای شکایت و امثالهم رو ایشون نوشته. دیشب حالش خوب نبود، به من گفت تو بنویس. فقط هرچی که میگه دقیق بنویس. پیرمرد از اقوام پدری بود. ۶۸ سال سن داره و دیگه مریض شده. بگذریم که من با این دستخط و مخصوصا اینکه خیلی وقته روی کاغذ چیزی ننوشتم چقدر برای من سخت بود.

* پیرمرد شروع کرد به تقسیم اموال و زمینهاش. حتی وسایل قدیمی که توی انباریش داشت رو هم یادش بود. یه سری عتیقه جات و حتی وسایل آرایش قدیمی همسرش مثل سرمه دان و اینا رو هم یادش بود که تقسیم کنه. آخرش رسید به بخش نماز و روزه. گفت من نماز قضا ندارم اما یه زمانی تو زندگیم نونوا بودم و ماه رمضونهایی که توی تابستون افتادن رو هیچکدومش رو روزه نگرفتم، تو نونوایی تو هوای گرم سخت بود روزه گرفتن و وصیت کرد که پسر بزرگش زمین فلانجا رو بفروشه و خرج نماز و روزه اش کنه.

* چیزهایی معمول که تموم شد گفت بنویس: وقتی که مُردم همون شب اول یکی از بچه های من باید زنگ بزنه فلان روستا توی رودسر از خانم فلانی عذرخواهی کنه و بگه پدرم امروز مرد و دیگه ببخشش. قبل اینکه بنویسم گفتم چرا همین الان زنگ نمیزنین خودتون بهش بگین؟ گفت مطمئنم که زنده ی من رو نمی بخشه. پدرم هی یه سوال الکی کرد که موضوع بحث رو عوض کنه که دقیقا چند سال روزه و نماز ولی مگه میشد جلوی خودم رو بگیرم؟

* دخترش گفت بذار من بهش بگم چیزی نیست، ولی پیرمرد خودش شروع کرد (ماجرا نقل به مضمون) جوون که بودم تو یه نونوایی توی رودسر کارگری میکردم. اون موقعها قیافه و هیکلم خوب بود. آدم خوش مشربی بودم، قبلش اومده بودم شهر و خوب مثل پسرهای روستا محجوب نبودم و با همه راحت بودم. آدم سر زبون داری بودم و طوری رفتار میکردم که اگه خانمی منو نمیشناخت فکر میکرد بهش علاقه مندم و خوب جو اون موقع روستا مثل الان نبود که. اصلا دختر با پسر حرف نمیزد  چه برسه شوخی با خانمی که تو صف نون بود. بعد گفت البته من شیطنت هم میکردم. تو دلم میدونستم کی از من خوشش اومده کی نیومده.

* یه دختره بود اون موقع روزی دو بار می اومد نونوایی و خوب کم بود که دختری اینکارو بکنه. میدونستم بخاطر منه. چون کش میداد و منتظر یکی دیگه هم وایمستاد که بیشتر منو ببینه. منم مرض داشتم دیگه، کم دلبری نمیکردم. یکی دو بار اسم و رسمشم پرسیدم. نه فقط اون. کارم با اکثر دخترایی که می اومدن همین بود. جوونی بود و جاهلی. منتها یکی به خودش میگیره، یکی نمیگیره! گذشت تا اینکه با خانمم آشنا شدم و ازدواج کردم، دوران عقد خانمم تو یه شهر دیگه بود، دیر به دیر رفت و آمد میکردیم، اون موقع رفت و آمد مثل الان نبود که. این مدت دختره بازم می اومد نونوایی و من رفتارمو تغییر نداده بودم و بازم همون جاهل قبلی بودم و همون شوخیها و بیشتر حرف زدن با دختره.

* تا اینکه یه بار صاحب نونوایی بهش میگه این زن گرفته، چرا دوروبرش می پلکی؟ اینو بعدا شاگرد دیگه نونوایی بهم گفت که پرسیدم دختره چرا نمیاد. بعد گفت تو فکر میکنی نمیاد؟ وقتی که شنید ناراحت شد، منتها دیگه نمیاد اینور خیابون. گاهی اوقات میاد اون روبرو خرید میکنه و نگات میکنه و میره. اصلا وقتی تو عقد کردی، یه خواستگار خوبم بخاطر تو رد کرده. نگفته بودی که. منتظرت بود. بعد گفت چند سال بعد دختره رو تو خونه بهداشت دیده بود که خیلی تکیده شده بود. میخواستم برم باهاش حرف بزنم ولی روشو برگردوند و رفت. البته ازدواج کرده و بچه هم داشت ولی خب من باید قبلا بهش میگفتم که نمیخوامش و بعدا هم میگفتم که زن گرفتم. برای همین فکر نمیکنم تا زنده ام منو ببخشه. بخشیدن مرد مُرده آسونتره، بعد رو کرد به دخترش گفت: نگو چیزی نیست. دلی که بشکنه شکسته، حق الناس داره.

* از دیشب دارم به وصیت نامه نوشتن فکر میکنم. به اینکه اگه من روزی بخوام بنویسم چیها برام مهمتره؟ اما به یقین رسیدم که نوشتن و داشتن وصیت نامه احتمالا خیلی به آدم آرامش بده هرچی باشه، پیرمرد راست میگفت. بخشیدن آدم مُرده و کلا کسی که دیگه قدرتی نداره، راحتتره.

بالاخره به مقدسات شما هم میرسه

* فکر کن الان تو شرایطی که باید درباره این قضیه شیعه کشی تو پاکستان بنویسیم فضای مجازی ملتهب از یه ترانه چرت دو تا آدمه که قبلا یه سری هتاکی و پرده دری کردن و البته اینایی که امروز معترض اونان، اون موقع چون هنوز به مقدسات خودشون نرسیده بود، مشکلی نداشتن و میگفتن آزادی بیانم هست. شده حتی توهین به امامان شیعه باشه! یاد این مطلبی که سر توهینی که این خوانندگان به امام نقی (ع) کرده بودن، نوشته بودم به خیر.

* به شخصه ترجیح میدم آدمی به حدی از شعور برسه که مصائب خودش رو سر بقیه خالی نکنه. همچنین به حدی از شعور برسه که توهین به مقدسات بقیه رو نردبان ترقی خودش ندونه. خلاصه اون موقع که موضع شما این بود که حق انحصاری توهین به مقدسات همیشه نزد مقدس نداران، محفوظه و کلا با کانسپت مقدسات مشکل داشتید، باید حدس میزدین که بالاخره به مقدسات شما هم میرسه (حالا میخواین اسمش رو هرچی بذارید، ضد زن، سکسی.ستی و…) وقتی کسی از شعار احترام به عقیده و یا مقدسات دیگران حرف میزنه، تعیین اینکه چه چیزی باید مقدس باشه، یا روی چی حساس باشیم، دیگه به عهده اون نیست. مسئله میشه رد کردن خطوط قرمز افراد.

* در مورد توهین به اسلام مقدسات اکثریت حتی زیر سوال رفته بود و دوستان معتقد بودن اشتباه از نوع نگاه ماست که روی چیزهایی تعصب داریم! ولی حالا که توهین به تن و بدن و زنانگیشون شده، صداشون در اومده که خب نه جانم هر تابوشکنیی ای صحیح نیست! خوب با تاخیر چند ماهه بالاخره رسیدین به موضعی که ما هستیم. کاملا درست میفرمائید که هر تابوشکنی ای درست نیست و ما مجاز نیستیم به بهانه آزادی بیان به هرچیزی توهین کنیم و بعدشم احساس رادیکال بودن و متفاوت بودن و کول بودن کنید.

* ولی هنوز اون استاندارد دوگانه هنوزم وجود داره. یعنی یعنی هنوز هم موضع گیری مخالفین (که عمده شون فمنیستهای وطنی هستن) طوری نیست که یکسری چیزها برای یک عده مقدسات هستن و اگه من قبول ندارمش، توهین بهش هم مجاز نیست، نکته شون اینه که هر تابوشکنیی مجاز نیست! لابد علیه مقدسات ما که اصلا مجاز نیست! حالا به مقدسات بقیه و مخصوصا اسلام خواستید توهین کنید که خب بفرمائید آزادی بیان و اینام هست.

* هرکس که در برابر این روند هتاکی سکوت کنه، چند روز دیگه نوبتش خواهد شد. چون اصولا فردی که با اعمال و شعارهای رادیکال عقده هاش رو مطرح میکنه، به دین و مذهب و جنسیت مطمئنا بسنده نخواهد کرد. چون این فرد بدبختانه خط قرمزی برای خودش متصور نیست که یکجا بالاخره متوقف بشه. نمیشه که تابوشکنی در جایی که به حساسیتهای شما مربوط نمیشه خوب باشه ولی درجایی دیگه بد! مادامیکه توهین به مذهب نمادی مدرن و نشانه آزادی بیان هست (و ماشالا مدافعین حقوق زنان ما یکی از یکی مدرن تر!) و هو شما هم تائید میکنی اون فرد رو، به خودش اجازه میده خطوط قرمز دیگه ای که ممکنه جز علایق و تعصبات شما باشه، رو هم به همین بهانه رد کنه.

خدا عمرت بده!

* سوار تاکسی که شدم یه آقایی جلو نشسته بود که با موبایلش با یکی دعوا میکرد و هی کلمه مبایعه؟ رو تکرار میکرد. به نظر وکیل بود، یه آقای با ظاهر نسبتا شیک دیگه هم عقب نشسته بود. این آقاهه به نظر ۴۰ سالش می اومد و خوب آدم فکر میکرد در بدترین حالت کارمند شرکتی جایی هست. بعد از منم یه خانم چادری اومد نشست. کل ترافیک دعواهای مسافر جلویی پشت گوشی موبایل بود تا اینکه تموم شد.

* آقای شیک پوشی که کنار من نشسته بود، یه برگه از توی کیفی سامسوندش در آورد و یه کارت ملی و چند دقیقه ای مردد بود و آخرش برگشت به من گفت: «ببخشید دخترم(!) میشه این فرم تقاضای وام رو برام پر کنی؟ میخوام ۵ میلیون وام بگیرم. در حالیکه هنوز متعجب بودم که چه واکنشی نشون بدم، گفت بچه هام خونه نبودن، من خودم سواد ندارم! خدا عمرت بده.» منو میگی؟ اگه توی تاکسی نبودیم، به طور حتم فکر میکردم یکی از دوربین های مخفی صدا و سیماست.

* برگه رو از آقای شیک پوش گرفتم و یه خودکار در آوردم که شروع کنم به پر کردن اطلاعات. چند باری برگشت گفت خدا عمرت بده و من همش فکر میکردم چقدر این قضیه و اصلا این تیپ دعا کردن به این آقاهه نمیاد! کارت ملیشو نگاه کردم، متولد خرم آباد بود و ۵۶ سال داشت. ولی برگه تقاضای وام نبود. با عصبانیت و انگار که سرکار بوده باشم، گفتم اینکه برگه باز کردن حساب  تو بانک ملته! کماکان منتظر بودم یکی صحنه رو نگهداره بگه بله شما موفق شدید به یک عابر عبوری کمک کنید که جواب داد: اول باید حساب داشته باشی که چند ماه بعد بهت وام بدن. (این یکی دیگه خداییش از بی تجربگی من بود)

* نشستم برگه رو براش پر کردم. همش دل دل میکردم ازش بپرسم که آیا واقعا سواد نداره؟ یا حوصله نداره برگه رو پر کنه. اصلا شایدم داره کرم میریزه و پیش خودش فکر کرده یه راه باز کردن صحبته! ولی اینکه سنش خیلی بالاست، چی فکر کرده با خودش؟ این دختر چادریه کنار من بدتر. دیگه رعایت کردنو کنار گذاشته بود و چند بار منو دور زد که با دقت آقاهه رو ببینه که آیا صحنه جدیه یا نه؟ و فرم رو هم با دقت میخوند. حس میکنم راننده تاکسی هم هی تو آینه عقب رو می پائید!

* خلاصه به آخر فرم که رسیدیم بالاخره سوالات مورد علاقه من در این مورد پیدا شد. مدرک تحصیلی؟ شغل؟ تند تند و بلند اینا رو پرسیدم. و آقای شیک پوش صداش رو پائین آورد گفت اینا تو فرمه؟ برای وام دادن اینا رو چرا میخوان؟ گفتم اینجا نوشته دیگه باید پر بشه. (البته که بایدی در کار نبود) آقای شیک پوش صداش رو پائین آورد گفت نمیدونم معادل چی میشه؟ تحصیلات من قدیمیه. من مکتب رفتم. ۳ کلاس مکتب رفتم و بعدش صداش رو صاف کرد و گفت: شغل رو هم بنویس کیک پز، توی قنادی کار میکنم. و بازم گفت خدا عمرت بده. گفتم اوکی تموم شد، یه تیکه شو نشون داد و گفت: جا خالی های اینجا نباید پربشه؟ گفتم نه اون برای شرکتهاست، نه اشخاص. جاهای خالی رو باقی مونده رو نوشتم سوم ابتدایی. قناد.

خانم رابین هود در چارراه مولوی

* از وقتی که یادمه خونه ما تو جاهای خلوت بود. چه دوران بچگی، نوجوانی و جوانی. برای آدمی مثل من که ترسو هستم، بودن تو یه جای خلوت یعنی احساس ترس از اطراف. برای همین همیشه جاها و شهرهای شلوغ و وقتی آدم دورو بر من زیاده به من حس امنیت میده. امروز رفته بودم چار راه مولوی و بعد مدتها دوباره اون حس امنیته اومدم سراغم. خیابونها و کوچه های شلوغ پر از مغازه کنار هم. آدمهای زیادی که در حال رفت و آمد به اینور و اونور هستن. نزدیک ایستگاه مترو شلوغ. پر از مغازه هایی که خوراکیهای خوشمزه میفروشن. از انواع پنیرهای محلی بگیر تا خشکبار و آجیل و حبوبات و …

* چهار راه مولوی پر از خوراکی با قیمتهای ارزون بود و تازه میفهمم مردم تو تهران چطوری با درآمد کم زندگی میکنن. به نظر میرسه هر منطقه برای خودش رنج قیمتهای خودشو داره. مثلا یک کیلو آلبالو خشکه، قیمتش تو غرب تهران کجا و تو چارراه مولوی کجا. از من به شما نصیحت اگه خواستید اینجور چیزا رو بخرید، حتما برید اونورا. یه چیز دیگه هم اونجا دیدم که خیلی خوب بود. آدمهایی که دستشون پر از بسته های خریده. همیشه دیدن این صحنه به من حس خوبی میده. دیدن آدمهایی که خرید کردن و تند تند دارن رد میشن. عادت دارم وقتی جایی منتظرم بشینم برای آدمهای عبوری داستان بسازم.

* راستی امروز وقتی منتظر بودم یه دختره هم کنار من بود که به خوراکیهایی که بیرون یه مغازه چینده شده بود دستبرد میزد. دختره همسن و سال ماها بود. هی میخواستم بگم اینا حرومه ها و فروشنده راضی نیست. دیدم هرکاری میکنم نمیتونم بگم. آخرش نگاه کردم دیدم به این آلو ترشها بیشتر دستبرد میزنه. رفتم کمی خریدم و بهش تعارف کردم (اسمایلی امر به معروف غیر مستقیم:دی) برگشت گفت نه مرسی، اونو خودت بخور. همین جا هست دیگه برش میدارم! گفتم آخه اونو که نخریدی حروم نیست؟ گفت میدونی کسی که همچین جایی مغازه داره چقدر پول داره؟ فکر میکنی با زحمت همچین پولی بدست آورده که مغازه بخره و اینقدر خوراکی گرون توش پر کنه؟ از اینا باید دزدید. اگه از پولدار بدزدی حروم نیست، چون چیزی ازش کم نمیشه، خودشم مدام داره از مردم میدزده!!

* بگذریم که ما چند لحظه در نقش خواهر مقدس ظاهر شدیم و کلی باهاش بحث کردم که خب چه فرقی داره، اینکار تو هم نوعی دزدی هست و اینا… آخرش دیدم این حین حرف زدن من تازه گرمش شده و برای اینکه مغازه داره نفهمه جلوی مغازه قدمهای کوچک برمیداره و از بقیه خوراکیها مثل بادوم و مویز و چمیدونم آلبالو خشکه و اینام سرقت میکنه :دی کل استدلالشم این بود که این چار تا دونه بادوم درختی کجای زندگی این یارو رو ناکار میکنه؟!

* عنوان پست رو از کامنت دوستم شهرزاد توی فرندفید اقتباس کردم.

انتقام خانوادگی

* من از اینام که اگه کسی با من دعوا کنه لابد پیش خودش فکر میکنه ۲ روز دیگه اگه به من احتیاج داشته باشه بدترین برخوردا رو باهاش میکنم ولی واقعیتش این نیست. من بشدت از ضربه زدن به موجودات زنده میترسم. چند وقت پیشا مجبور شدم یک سوسک رو بکشم. نه که حالا فکر کنید من چقدر شجاعت به خرج دادم که سوسکی که تند تند راه میرفت رو بکشم که اساسا مواجهه با چنین پدیده ای در حکم سکته خفیفه برای من!:دی ولی خوب این یکی تقریبا نیمه جون بود و من نامردی کردم که بخاطر ترس خودم کشتمش. برق رو روشن کردم که کلید بندازم به در دیدم کنارش یه سوسک به حالت برعکس افتاده و دست و پاش به صورت نیمه جونی تکون میخورن.

* اون موقع برای من عجیب بود که چرا موجودی به اون سریعی که حتی میتونه بپره و هرجا هم میتونه بره اینطوری برعکس افتاده و تکون های خفیف میخوره. البته برای منی که از جسد سوسک هم میترسم یه سوسک نیمه زنده هم حکم موجودی رو داشت که هرآن ممکنه پرواز کنه. برای همین رفتم عقبتر و یکی از کفشای جاکفشی رو در آوردم و زدم به سوسکه. دیگه ندیدم اون زیر چه اتفاقی افتاد ولی سوسکه حرکت نکرد و برای مطمئن شدن یک کفش دیگه هم انداختم و آخرش دیدم که خوب مرده. ولی خوب هرچی بود زیر اون کتونی سفید بود و من فکر میکردم که خوب این بنده خدا ناتوان شده بود و مردی نبود فتاده را پای زدن و این چه ترسیه که بخاطرش حاضر شدم سوسکه رو بکشم؟

* نمیدونم بخاطر تابستون بود و یا اینکه توهم من واقعی بود که اون مدت سوسکهای خونه انگار زیاد شده بود و هر روز یکی گزارش میکرد که یه سوسک رو تو دستشویی و یا حموم دیده و کشته و تا آخر مامانم از این پودرهای سوسک کش زد و دیگه پیداشون نشد. من هیچوقت بعد از اون خودم ندیدمشون ولی همش فکر میکردم اینا خونواده اون سوسک ضعیفه هستن که من کشتمش، لابد بویی چیزی شنیدن اومدن و اصلا شاید اون لحظه که من برقو روشن کردم و کشتمش یه جایی کمین کرده بودن که بیان کمک ولی دیدن من زدم کشتمش و خدا میدونه چقدر به زبان سوسکی خودشون داد زدن که نامرد نزن، نکش و خب من نشنیدم و خدا میدونه بعدش چقدر عزادار شدن. ته دلم بهشون حق میدادم ازم برنجن..

* یک چیزی در طبیعت هست که وظیفه اش انتقامه یا بهتر بگم یه جریانی تو طبیعت هست که انتقام اینجور چیزا رو از بشر میگیره. فرضا اگه تو روزی بلایی سر کسی آورده باشه، این جریانه بالاخره یه روزی خفیفتر یا قویتر اون بلا رو سر تو میاره و البته زمانی هم میاره که ضعیف شده باشی اونوقته که با یک صدایی تو سرت و یا درونت میگه: فلان چیز رو یادنه؟ یا فلانی رو؟ الان میفهمی چقدر براش سخت بود کاری که تو کردی؟ یا چی کشید؟

* چرا اینا رو نوشتم؟ دیشب یه چیزی شنیدم که دلم خنک شد و نیم ساعت بعد از اینکه نیم ساعت قبلش دلم خنک شده بود اعصابم از خودم خورد بود ولی دیر یا زود همیشه حس میکردم اون اتفاقه باید می افتاد و اون چیزه یا جریانه که وظیفش انتقام گیری و یادآوریه اینکارو میکرد. فقط فرقش اینه که بعضیا از قبل بهش اعتقاد دارن و میترسن و بعضیا تا بلایی سرشون نیاد، متوجه خطرش برای بقیه نمیشن.