لینکدونی

پخش خرافات به شیوه مدرن ایمیلی:)

یک ایمیل اومده بود از یک زهرا نامی که حاوی متن زیر بود و البته برای چند نفر فرستاده بودش:

به نام صاحب شانس
“با عشق همه چیز ممکن است”
وقتی که این نامه را دریافت میکنید کسی را که دوست دارید ببوسید و منتظر یک معجزه باشید.
این نامه برای خوش شانسی شما فرستاده شده است. نسخه اصلی در کشور انگلستان می باشد. این نامه ۹ بار دور دنیا چرخیده است. شانس برای شما فرستاده شده است. ظرف مدت ۴ روز پس از دریافت این نامه اخبار خوشی را دریافت خواهید کرد به شرط آن که شما هم به نوبه خود آن را برای دیگران ارسال کنید. این شوخی نیست. با ارسال نامه شما خوش شانسی خواهید آورد. پول نفرستید، کپی هائی را که از نامه می گیرید برای اشخاصی بفرستید که فکر می کنید به شانس احتیاج دارند. این نامه را نگه ندارید، این نامه باید ظرف مدت ۹۶ ساعت از دست شما خارج شود.

{… این وسط درباره بدشانسی ها و خوش شانسی های کسانی که نامه رو عمل کرده بودن یا نکرده بودن نوشته بود …}
آخر ایمیلش هم اینو نوشته بود:

بخوانید فقط پاک نکنید دوست عزیز شما می توانید به جای کپی این نامه را به ۲۱ نفر از دوستانتان از طریق پست الکترونیکی ارسال کنید و شانس خود را امتحان کنید (یا کپی کنید و به ۲۰ نفر که احتیاج دارند بدهید).

* میدونین یاد چی افتادم؟ شمال که بودم و مخصوصا نزدیکیهای کنکور، مثل همه بندگان دیگر خدا، بیشتر به فکر یاد خدا و مناسک مذهبی بودم و طبعا زیاد زیارت امام زاده ها میرفتم.خوب یادم هست که توی همه امام زاده ها امکان نداشت یه نامه با محتوای مثل نامه بالایی نبینید. مثلا توی کتابهای ادعیه و یا حتی قرآنی که توی امامزاده بود، میدیدی یکی چنین نامه ای رو نوشته و در صفحات مختلفش گذاشته و تهدید کرده که اگه برای تعداد خاصی (که در نامه ذکر شده بود) کپی نکنید و نفرستید، فلان بلا و اینها سرتون میاد و البته اعتراف میکنم من اون اوایل خیلی میترسیدم و چندین بار به دستورالعملهاشون عمل کردم و نامه نوشتم تا اینکه مادرم جلوم رو گرفت و ماجرای موسی و شبان رو برام تعریف کرد و اینکه ارتباط انسان با خدا خیلی “دلی تر” از این تهدیدهاست رو.

* حالا این ایمیله رو دیدم با خودم فکر میکردم که چرا قبل از اسپم کردن، نرفتم از فرستنده بپرسم که چند سالش هست و چرا این رو باور کرده. و حتی برای من جالب بود که یه همچو سیستم پخش خرافاتی الان اینطوری مکانیزه شده:)

* من اس ام اس هایی هم با چنین محتواهایی رو هم دریافت کردم. خلاصه اینکه مشخصه اتوماسیون به خرافات هم رسیده.

ما چند نفر

*  چندین نفر بودیم
یکی از ما
در باران
در آینه ای
گم شد.

یک روز چهارشنبه
یکی از ما
اعتماد از دست داده بود:
روی پله های خانه ای ماند
همه عمر
به دنبال کفش های گم شده اش در باد بود.

یکی از ما
تلفظ سعادت را
نمی دانست:
در پاییز خاکستری عمر
در میان برگ ها
پنهان شد.

آخرینمان
عمر نمی خواست
ابر را به خانه آورد
در باران آغاز شد
در باران عاشق شد
و در آفتاب
مرد.

* احمد رضا احمدی

چقدر ورزش بانوان مهجوره

* داشتم تیتر خبرهای ورزشی خبرگزاریها رو نگاه می کردم، (حقیقتش یه موضوع خاله زنکی باعث شد که دنبال خبرهای ورزشی باشم نوشته بود که یه فوتبالیست مشهور توی یه پارتی لواسان دستگیر شده هیچ اشاره ای نکرده بود که کی هست، منهم خاله زنکیم عود کرد، به هرحال!) بعد دیدم که چقدر اخبار مربوط به ورزش بانوان کمه، در حقیقت میشه گفت محو و ناچیزه. در صدا و سیما هم همینطوره البته. ما اینهمه بخشهای خبری داریم که اکثرا اخبار ورزشی رو پوشش میدن، در حالیکه اخبار مربوط به بانوان سر ظهرها و اگه اشتباه نکنم یه ربع هم بیشتر نیست که بیشترش هم عکسها و پوسترها مربوط به مسابقات بانوان نشون داده میشه تا خود خانمهای ورزشکار یا مسابقه در حال انجام. حالا بگذریم این از ورزش حرفه ای مون هست و شاید محدودیتهاش با توجه به سنتی بودن جامعه قابل درک باشه.

* بحث من بیشتر در مورد ورزش معمولی هست. یعنی همین اندازه که باید انجام بدیم تا سلامت باشیم، که امکانات مناسب باشه و پشتکار ما فراوان، پایه ای برای ورزش حرفه ای بانوان هعم هست. خوب واقعیتش اینجاست که بدلیل محدودیتهای اجتماعی زنها خیلی نمیتونن در مکانهای عمومی ورزش کنند، مگه اینکه دسته جمعی باشند که اونم اکثر اوقات محقق نمیشه، مگه گروههای خاصی که دور هم جمع شدن و گاهی اوقات در صبحها میبینیم ورزش صبحگاهی انجام میدن. زنها در مکانهای عمومی فوقش بتونن پیاده روی (یا شاید هم دو) انجام بدن، و یا در پارکها با وسایل ورزشی ای که تعبیه شدن بازی کنند. که اونهم اغلب امکانات محدود هست و از قبل اشغال شده اند.

* میرسیم به فضاهای خصوصی یا سرپوشیده مثلا استخرها و یا باشگاههای مخصوص خانمها و یا باشگاههای مختلطی که یک روز در میان به خانمها و آقایون اختصاص داده میشه. به شخصه خیلی خیلی کم باشگاه یا سالنی رو میبینم که مختص خانمها باشه یا سانس بانوان داشته باشه. مثلا همینطوری توی شهر حرکت کنید، اصلا چند تا باشگاه مربوط به بانوان می بینید؟! من که خیلی خیلی کم دیدم ولی در عین حال دیدم که از همون باشگاههایی که هست خداییش خانمها استقبال خوبی کردن و ازدحام جمعیت هست.

* حالا حتما خبرهای اخیر رو در مورد اینکه ۶۱ درصد از شهروندان تهرانی اضافه وزن دارند رو شنیدین. خوب نیمی از جمعیت کشور رو زنان تشکیل میدن، هرچند که من فکر میکنم، زنها بدلیل فقر حرکتی ای که دارن،  درصد بیشتری از این آمار رو تشکیل میدن که فارغ از این فرض اصلا مستقیما در خبرها داریم که دو سوم زنان ایرانی دچار اضافه وزن یا چاقی هستن. شاید بهتره صدا و سیما، آموزش عالی و شهرداریها و هرکس که در این زمینه مسئول هست، در این زمینه تبلیغات بیشتری بکنن و یا امکانات بیشتری در اختیار خانمها بذارن. از دید مذهبی هم اگه بخوایم به این موضوع نگاه کنیم، انسان علاوه بر روح و روانش از نظر جسمی و سلامت اون هم در پیشگاه خدا مسئول هست.

مردم چقدر تنها شدن…

* یه جورهایی دلم برای اینهایی که با سرچ دوست یابی و یا سایت دوست یابی میان به وبلاگم میسوزه. عکسش رو این پائین میذارم. هر روز حداقل ۴۰-۵۰ نفر با سرچ چنین عباراتی میان وبلاگ من و طبیعتا شاید به در بسته می خورن.

* حالا خب من یک زمانی این پست وب سایت دوستیابی فقط برای زیبارویان! رو نوشته بودم. نمیدونم به دردشون میخوره یا نه. ولی الان داشتم فکر میکردم چقدر آدم تنها وجود داره. مردم چقدر تنها شدن که حالا توی اینترنت دنبال دوست یابی هستن، روشی که به نظر من اصلا مناسب برای شناخت آدمها نیست…

* الان خودمم این اصطلاح رو سرچ کردم. ظاهرا آقای گوگل تو همون صفحه اول وبلاگ من رو میاره.

کارهای دیگه حین نماز خوندن!:)

* این عکس امروز توی گوگل ریدر شر شده بود. حالا نمیدونم خانمه در حال نماز هست و بچه اش روی دستشه و یا در حالت دعا ولی من رو یاد یه خاطره ای انداخت.

* یادمه اولین باری که داشتم تنهایی نماز میخوندم، ۷ ساله بودم، مامانم توی اتاق بود، وسطای نماز گشنه ام شد و حین اینکه داشتم نماز میخوندم، رفتم سراغ جانونی و برای خودم نون برداشتم و دوباره برگشت نمازم رو ادامه دادم. حین اینکه داشتم میرفتم  سرغ جانونی مامانم برگشت گفت: نمازت تموم شد؟ ولی مثلا چون داشتم نماز میخوندم جوابش رو ندادم. خلاصه نمازم رو ادامه دادم و وقتی بالاخره تموم شد، مامانم پرسید: چرا جوابم رو ندادی؟ گفتم آخه داشتم نماز میخوندم. مامانم گفت: یعنی حین نماز خوندن پاشدی رفتی سراغ جانونی و یه لقمه هم خوردی؟ گفتم خوب آره پدربزرگ هم اینکارو کرد!:)

* پدر بزرگ من خیلی آدم تمیزی بود. یعنی از اینهایی بود که تحمل هیچ حشره ای رو در خونه نداشت و سه سوته اونها رو می کشت و جسدشون رو دور می انداخت. از طرفی خیلی هم آدم ریلکس و به قول معروف اهل دلی بود. یه بار که من خونه شون بودم و داشت نماز میخوندم، یه مگس رفت روی مهرش. یادمه پدربزرگ داشت تسبیحات اربعه می خوند. یعنی خدا شاهده دیدم در عین حالی که داره تسبیحات اربعه رو میخونه، رفت مگس کش رو برداشت و مگسه رو دنبال کرد و کشت و انداخت توی سطل آشغال کوچکی که کنار سماور بود و خوب حالا دیگه تسبیحات اربعه تموم شده بود و رفت برای رکوع :))
بعد تصور من از نماز تا مدتها یه همچو چیزی بود تا اینکه فهمیدم ای بابا اونم برای خودش آداب داره و اصلا نباید از سمت قبله منحرف شد.