لینکدونی

شما در یک مهمانی یک دختر زیبا رو می بینین و…

* قانون بقای ماده و انرژی در بدن انسان:
به همان اندازه که فعالیت کنی و مواد اضافی بدنت آب بشن و بسوزن و از بین برن، به همان اندازه انرژی پیدا می کنی و روحت سرشار از انرژی میشه. یعنی به نظر من چیزی به اسم خستگی بعد از فعالیت های ورزشی اصلا معنا نداره مگر اینکه تغذیه تون سالم و کافی نباشه و یا اینکه خدای نکرده بیماری ای داشته باشید.
حالا امتحان کنین:-)

* فکر کنم یه بار دیگه هم گفته بودم که چقدر از وبلاگهای شاد و روزمره خوشم میاد. بیشتر وبلاگای دخترای هم سن و سال خودم. دلم میخواد بدونم اونها چطوری زندگی می کنن؟ به چی فکر می کنن؟ راجع به تجربیات جدیدشون بنویسن.. فقط اینکه تو رو خدااااا وبلاگاتونو تبدیل به جایی نکنین که توش فقط از شکستهای عشقی تون بنویسین و شعرای عاشقانه غمگین. اونام قشنگه ها ولی حدش مهمه!!! مثل اینکه من امروز صبح هر چی وبلاگ دختر خوندم اکثرشون اینطوری بودن. چرا؟!:-(

* این متن پائینی رو نصفه نیمه توی روزنامه اعتماد دیدم. ولی بعدش اومدم اینترنت سرچ کردم و متن کاملش رو بدین شرح پبدا کردم:
در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود
۱) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم
۲) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه: ” اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات
۳) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین:”من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی
۴) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: ” در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی
۵) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
۶) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
۷) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
۸) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
۹) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
۱۳- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. سعی می کنید به ش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکو. به این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.
۱۴- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه، چون شدیداً استقلالیه. به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.
۱۵- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ امّا اون پیشنهادِ شما رو قبول نمی کنه، چون که زندگیِ خوبی در کنارِ دوستِ دخترِ عزیزش داره! به این می گن حق همیشه با مشتری است.
۱۶- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ در همین لحظه ناگهان موبایلتون زنگ می زنه و شما تهدید به مرگ می شید شما هم دمتون رو میذارید روی کولتون و میرید به این میگن ناتوانی در ورود به بازار
۱۷- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.
۱۸- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.
۱۹- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید. به این میگن چشمچرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.
۲۰- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه، شما که بادیدن چهره ۶۰ ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
۲۱- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی.
۲۲- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و شما با هردوی اونا ازدواج می کنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان!
۲۳- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، و می خوام کاری کنم که شما در مدتِ کوتاهی به آرزوهاتون برسید. سیستمِ کار به این شکله که شما با من ازدواج می کنید، بعد دوستان و آشنایانِ خودتون رو هم تشویق به این کار می کنید. به ازای هر سه نفر چپ، سه نفر راست که با من ازدواج کنن، شما می تونید … سهم بیشتری از ثروت من ببرین به این می گن «بازاریابی شبکه ای».
۲۴- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن با توجه به جریانات اخیر ما می تونیم n تا بچه داشته باشیم»؛ اونهم که شدیدا عاشق بچه است موافقت می کنه و با هم یک مهد کودک راه می اندازید. به این میگن توجه به علاقمندی های بازار
۲۵- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم می پرسه اگر با تو ازدواج کنم چند تا بچه می خواهی؟ شما می گید هرچی بیشتر بهتر تازگی آزاد اعلام شده و تا ۵۰ میلیون جا داریم!!! اما طرف چشمهاش سیاهی می ره و روی زمین ولو میشه. به این میگن نقص در مدیریت رشد بازار.
۲۶- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه به شرط اینکه ازش بچه نخواهید. شما که عاشق بچه هستید آنهم بیشتر از دوتا بهتون بر می خوره و به توافق نمی رسید. به این میگن فقدان تفاهم در عرضه و تقاضا
۲۷- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما از شما بیش از دوبچه می خواهد. شما قادر به انجام این کار نبوده و مخالفت می کنید. به این میگن محدودیت تولید.
۲۸- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما به شما تذکر می ده که بیش از دو بچه دارد. شما هم جا خورده و پا پس می کشید. به این میگن استهلاک در مواد اولیه!
۲۹-شما در یک مهمانی، دو دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کنید بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم »؛ اون هم نگاهی به چشمهای شما میکنه و میگه اینجا که جز من دختر دیگه ای نیست! بعداش هم هیچی نشده سر من هوو می خوای بیاری!
به این میگن نقص کالا در بازار
۳۰- شما در یک مهمانی، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار

یک دختر پائین تر از حد معمولی!

* خوب از اونجاییکه انتظار نمیره کسی که به مدت ۵ روز رفته شمال خورده و خوابیده الان خیلی بتونه یه ریز کار کنه (نه اینکه حالا من روزهای قبل یه ریز کار میکردم!) ما هم میشینیم می لاگیم:-)

* امروز نه عینک زدم و نه لنز و به نظرم میاد که دنیا اندکی، ایپسیلونی مه آلود هستش:-) یادش به خیر راهنمایی که بودم تحت تاثیر معلم ریاضی مون که یه دختر جوان خوشگل با یه عینک طلایی بود، همش توی نمازام دعا میکردم که خدایا کاری کن که من عینکی بشم و الان عین چی پشیمونم. حالا نمیشد من که اینهمه مستجاب الدعوه هستم، یه دعای دیگه میکردم؟:-)

* البته خداییش شمال رفتنیم، همش خورد و خوراک نبوده ها. نشستم کتاب صد سال تنهایی رو خوندم و بیش از پیش به گابریل گارسیا مارکز ایمان آوردم و توصیه میکنم اگه مثل من از قافله عقب موندین، حتما این کتاب رو تهیه کنین و بخونید.
تازه دریا هم رفتیم و شنا هم نمودیم. البته با آبجی محترمه مون از طرح دریا هم اونورتر رفتیم و من ظرف حدودا ۱ دقیقه مرگ رو به چشمای خودم دیدم. چون من و خواهرم هی شوخی میکردیم و سر همدیگه رو زیر آب میکردیم و می رفتیم جلو. تا اینکه به یکباره زیر پای من خالی شد و مطمئنم که یک متری رفتم زیر آب. خواهرمم که به شنای من اطمینان داشت هیچ تلاشی برای نجات من نمیکرد و فکر میکرد دارم نفس گیریم رو امتحان میکنم تا اینکه به زور پاش رو چنگ زدم و اونم منو با خودش کشید. وقتی زیر پام سفت شد، تازه احساس کردم که زندگی چقدر زیباست و چقدر دلم میخواست اون لحظه تمام احساسی رو که ازین تجربه داشتم برای خواهرم و بقیه بگم. حیف که شدت احساسات باعث شده بود همه فکر کنن هیچی نشده و فقط عین بچه ها از شنا کردن ذوق کردم.

* این چند روزه که به اینترنت دسترسی نداشتم، به نظرم اومد که وبلاگ داشتن و وبلاگ نویسی عبث ترین و بیهوده ترین کاریه که هر انسان میتونه انجام بده! باور کنین جدی میگم. فکرشو بکنین که من توی این چند سال اقلا ۱۰۰۰ تا پست نوشتم و اگه برای هر کدوم که ماشالا طومارهای طویلی هم هستند، ۲۰ دقیقه هم وقت گذاشته باشم حساب کنین که چه عمر نازنینی صرف این اراجیفی شده که به خورد ملت دادیم:-) تازه این یه قضیه کاملا دو طرفه است، عمر انسانهایی که اومدن و اینجا رو خوندن هم هدر رفته:-)

* حالا وبلاگ نویسی که به نوبه خودش کار عبثی هست، اما عبث تر هم میشه اگه با هویت واقعی خودت وبلاگ بنویسی! و از اون عبث تر هم اینکه کسانی تو رو بشناسن و بازم وبلاگ بنویسی. اونوقت دیگه رسما میشه وبلاگ زهرا اچ بی که ملغمه ای از چیزهای بیربط و با ربطه که گاهی اوقات خودسانسوری باعث میشه نتیجه عکس بده!
بیشترین ترس من از وبلاگ نویسی از کسانی نیست که منو میشناسن و منم اونا رو میشناسم بلکه از کسانیه که یکطرفه منو میشناسن ولی من اونا رو نمی شناسم و اینجا رو میخونن و یا اینکه می شناسم و نمیدونم که آیا اینجا رو میخونن یا نه؟
نمیدونم دقت کردین که بعضی از نوشته های من چقدر با اغراق و چیزهای عجیب و غریب و بزرگ نمایی توام هستش؟ در اینجور پستها اقلا ده بار مینویسم و پاک میکنم و آخرشم هیچی! خواننده بدون شک فکر میکنه من دارم دروغ میگم اما اصلا دروغی در کار نیست بلکه مشکل اینجاست که آدم میمونه حقیقت رو چطور بیان کنه که کمترین اطلاعات رو بده!
حالا اگه یه وبلاگ تخصصی داشتم مثلا میشد صرفا راجع به اون تخصص بنویسم ولی توی یه وبلاگ روزمره درپیت آدم چی بنویسه که سوء برداشت نشه؟!

* از همه جالبتر هم متلکهای خوانندگان وبلاگ هست! نمیدونم شماها چرا انتظار دارین من یه آدم کامل و بدون اشتباه باشم؟!
بابا به پیر به پیغمبر من یه دختر پائین تر از حد معمولی هستم! خیلی هم اشتباه میکنم و اگه سوتیهام رو بخوام اینجا بنویسم، تازه میفهمین چقدر خنگم! اینقدرم به هر مطلبی که مینویسم گیر ندین. از یه آدم معمولی واقعا نمیشه انتظار داشت همه پستهاش کامل و پخته باشه و بشه از هر کدومش یه مطلب درست و حسابی درآورد…

* در آخر هم بگم که من جدا خواننده های وبلاگم رو دوست دارم و هربار که فرد تازه ای کامنت میذاره کلی ذوق میخونم ولی خداییش خوبیت  نداره. اینقدر نزنین توی ذوق بچه ی مردم:-)

خانوم باکلاس قصه ها + پاسخ دهخدا

* الان که دارم اینها رو مینویسم والیبال ایران داره توی مکزیک مسابقه فینال رو با چین برگزار می کنه. میشه خواهش کنم نتیجه نهایی ر بگین؟ من تا جایی دیدم که ۲-۲- مساوی بودن و رفته بودن ست آخر. از صمیم قلبم دعا میکنم که ایران قهرمان بشه:) 
پ.ن: ایران قهرمان شد. آخ جون این خوشترین خبری بوده که به صورت آنلاین توی وبلاگم نوشتم. به نظرم بهتره پولای همه فوتبالیستا رو بگیرن بدن به اینا:-)

* چند وقت پیش توی مراسم پاگشای زن پسر خاله ام اکثر دخترای فامیل مون خودشون رو با انواع و اقسام سفید کننده ها، رو سفید نموده بودند. ظاهرا اون موقع سفید بودن مد بوده. به خصوص یکی از دخترای فامیل که ما به علت شناسایی نشدن اسم ایشونو میذازیم خانوم باکلاس قصه ها. حالا نه اینکه شماها اکثر دخترای فامیل ما رو می شناسین:-) این خانوم باکلاس قصه ها اصولا با هیچکی اختلاط نمی کنه و بعد از سه سال که سراسری قبول نشد، الان داره توی یکی از دانشگاه های درقوز آباد کتول روانشناسی میخونه. حالا بگذریم که ننه ی این خانوم باکلاس توی کل فامیل پیچونده که دخترم داره پزشکی میخونه و حتی مرتب خانوم دکتر هم صداش میزنن!!!
داشتم درباره خانوم باکلاس قصه ها عرض میکردم:) ایشون ذاتا سبزه هستند ولی توی اون مراسم ما کلا ایشون رو با نیکل کیدمن اشتباه گرفته بودیم بس که سفید فرموده بودند و به قدری در استفاده از کرم پودر افراط نموده بودند که صورتشون عین ماست شده بود. حالا چند روز پیش که شمال بودم و توی یه میهمانی زنونه خانوادگی بازم این خانوم باکلاس قصه ها تشریف داشتند البته ما در اوایل مهمونی خیلی توجه مون معطوف ایشان نبود چون بعد از مدتها یکی از دوستای دوره دبیرستانم رو دیده بودم و داشتیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم و بدون توجه به خاله خانباجیهای فامیل این دوست قدیمیم داشت به من رقص ترکی یاد میداد!!! چون خواهرش با یه ترک ازدواج کرده و اوشون مصمم شده بودند که یاد بگیرن و داشتن به بنده یاد میدادند و همین طوری چون بلد نبودم مسخره بازی در می آوردیم و این حرفاااا.
تا اینکه شد وسطای مهمونی و با کمال تعجب دیدیم که خانوم با کلاس قصه های از دماغ فیل افتاده به ما نزدیک شدند!!! من هم البته از قبل خودم رو آماده هر نوع زخم زبون زدنی کرده بودم. چون ایشون عادتشونه به هر یک از دخترای فامیل بالاخره یه ایرادی بگیره که فلان کسک چه بی کلاسه و لباسش چقدر ضایع هست و این حرفا!!!! اما خوب ته قلبم میدونستم که اولا نمیتونه از من چنین ایرادایی بگیره دوما اینکه جراتش رو نداره:دی چون هرچی باشه من با سیاستم تا به حال بهش اجازه ندادم که خیلی به من نزدیک بشه چه برسه به ایراد گرفتن. خوب قلبمان هویجوووری تالاپ تولوپ میکرد تا اینکه خانوم باکلاس قصه ها به ما نزدیک شدند و بعد از کمی مکث و اینا وفرمودن: زهراجون و الهام جون، برین یه کم خودتون رو برنزه کنین! خداییش خیلی صورت و بدنتون ماسته!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقا منو نمیگی!!! تاااازه فهمیدم که این چرا صورتش عینهو زردچوووووبه شده! اولش فکر کردم شاید آرایشش اینطوریه!!! نگو خانوم باکلاسه رفتن برنزه کردن و حالا واسه اینکه به رخ ما بکشن دارن به ما میگن ماست!!! اونم من! که اصولا با هیچ معیاری اونقدر سفید نیستم که بهم بگن ماست:دی
جالب انگیزناکتر از همه اینه که ایشون خودشون سبزه بودند و حالا احتمالا به خاطر وفور استفاده از کرمهای برنزاسیون شده عین زردچوبه شدن و خداییش خیلیم خشن و زشت شده بود. باور کنین اون صورت معصوم و سبزه قبلیش خیلی بهتر از اینش هست. حالا من موندم اگه دو روز دیگه برنزه بودن از مد بیفته و دوباره سفید بودن مد بشه، ایشون باید چیکار کنن اونوقت؟!!!

* این متن با عنوان «پاسخ استاد علی اکبر دهخدا به دعوت رییس اداره اطلاعات سفارت آمریکا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا» به من میل زده بود. فکر می کنم خوندنش برای شماهام جالب باشه، من که خیلی خوشم اومد:
«جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
نامه مورخه ۱۹ دیماه ۱۳۳۲ جنابعالی رسید، و از اینکه این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم. شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدٌی مفید بود؛ برای اینکه ممالک متحده آمریکا، عدٌه ای از مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد.
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را در این باره بگویم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند معرفی کند. و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.
اینهاست که از این گوشه آسیا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آنها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرٌفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف دیگر به فارسی، به عقیده من خوب است که در صدای آمریکا، طرز آزادی ممالک متحده آمریکا را در جنگ های استقلال، به ایرانیان بیاموزید و بگویید که چگونه توانسته اید از دست استعمار خلاص شوید؟ و تشویق کنید که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ایران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد.
علی اکبر دهخدا»

این خانوم خیلی دوست داشتنی تشریف دارند!!!

* جمعه فیلم She’s so Lovely رو دیدم. البته دیدن این فیلم رو به هیچکس توصیه نمی کنم!!! چون بعضی از این فیلمای هالیوودی واقعا بی محتوا هستند! مثلا خلاصه این فیلم اینطوری است:
هنرپیشه زن حامله هست و شوهرش هم که شان پن باشه ناپیدا!!! اونم که خیلی عصبیه یه سری میره بار و بعدشم میره توی خونه مرد همسایه میشینه مفصل با مرد همسایه شون یه چند بطری ای شراب مینوشه!!! بعدشم که مرد همسایه کتکش میزنه و بهش…
چند روز بعد شوورش پیدا میشه و میبینه تمام صورت و بدن زنش زخمی هست و عصبانی میشه و یه اسلحه برمیداره و میره توی بار!!! بعدشم خود زنه زنگ میزنه پلیس و میگه شوهرش مسلحه و پلیسم میاد و شوهرش شلیک می کنه یه پلیس و می کشه! بعدشم که معلومه مرده می افته زندان و اینا با کلی ماچ و بوسه خداحافظی می کنن!!
از اونطرف ۱۰ سال بعد میشه و معلوم میشه حاج خانوم در غیاب شوورشون طلاق گرفتن و الان با یکی دیگه زندگی خوشی داره و سه تا بچه هم داره! شوهره که از زندان آزاد میشه دنبال زنش میگرده و بالاخره پیداش میکنه و میبینه که بعله!!! از اونطرف شوهر جدید زنه ترتیب ملاقات اینها رو میده و بعدشم تنهاشون میذاره و اینا دوتا بازم به هم علاقه مند میشن. در کمال ناباوری آخرین صحنه های فیلم اینطوری بودن که زنه خیلی شیک میره توی ماشین دوستش پیش شوهر سابقش که ازش طلاق گرفته میشینه و شوهر جدیدش رو با سه تا بچه ول می کنه به همین راحتی!!! حتی وقتی شوهر جدیده ناراحت میشه و اعتراض میکنه دسته جمعی کتکش میزنن و دفرار!!! به همین سادگی یه زندگی از هم پاشیده میشه و مادره سه تا بچه و شوهرشو ول میکنه میره سراغ عشق سابقش!!!!
ما البته این فیلم رو با دوبله فرانسوی دیدیم و چون فرانسه خیلی نمی فهمیم ممکنه خیلی جزییات رو ندونیم اما بعید میدونم تاثیری توی کل جریان این فیلم می داشتن!!!
حالا ما از شما خواهش می کنیم پیغامی که از این فیلم گرفتین رو بازگو کنین!!! موندم شان پن چرا بازی توی همچین فیلمی رو قبول کرده! شاید به خاطر اینه که فیلم محصول ۱۹۹۷ هست و شاید اون موقع اینقدر معروف نبوده؟ ها؟

* ما واقعا توی کف عنوان این فیلم موندیم و تعجب می کنیم که واسه چی این خانوم اینقدر دوست داشتنی بوده بیده اند؟!!! اصلن ها لعنت به این هالیوود. اصلا خانواده براشون مفهومی نداره!!!

* بگذریم! اصولا جدی نوشتن اصلا به من نمیاد و خیلی همچین عمیق نمی تونم وارد مسائل اجتماعی بشم!!! چند روز پیش این سمیه خانوم همکارمون اومده بود سر کلاس اروبیک و داشت همه رو دید میزد:-) آخر کلاسم داشت درباره تیپ همه مون نظر میداد که فلانی فلانجش زشته و گوشت اضافی داره و بیساری فلان جاش. بعدش وقتی به من رسیده بود به همکار دیگه مون گفته بود که زهرا خوبه و اصلا چیز اضافه ای نداره:-) و فقط حیف که قدش یه کم کوتاهه. ما واقعا خیلی اعتماد به نفس انگیزناک شدیم و الان احساسی داریم چون جنیفر لوپزززززززز !!!!

نکاتی برای بهبود جسم و روح

* من الان میخوام یکی از خوش آیندترین تجربیات زندگیم رو با شما Share کنم و اونهم ورزش کردن هست. من مطمئنم که ۲۴ ساعته توی اخبارهای مختلف می شنوید که ورزش برای سلامتی جسم مفید هست اما به نظرم مهمتر از جسم سلامتی روح هست که با ورزش بدست میاد.
من خودم رو مثال میزنم که تا چند وقت پیش که خودم رو ملزم نمیدونستم به طور منظم سر کلاس اروبیک برم، همش بی حال و افسرده بودم و فشار کار باعث شده بود مدام خسته بشم اما الان طوری شده که همیشه یکی دو کیلومتری زودتر از سرویس کارمون پیاده میشم که بتونم پیاده روی کنم و روزهای زوج هم که یک و نیم ساعت کلاس اروبیک دارم. اینه که من از همه تون خواهش می کنم که برای مدتی ورزش کنید و مهمتر اینکه خودتون رو ملزم کنید که به طور منظم مثلا صبح ها و یا عصرها ورزش کنید. اصلا نوع ورزش هم مهم نیست بلکه مهم خود ورزش و تحرک هست.
باور کنین نه تنها بسیار سر حال میشید، اشتهاتون خوب میشه بلکه خیلی هم باروحیه میشید و نکات منفی روحتون از بین میره. مهم نیست که چاق هستید یا لاغر، ورزش حتی اگه باعث کاهش وزنتون نشه حتما سایزتون رو کاهش میده و به بدنتون فرم مناسبی میده. همچنین اگه ماهیچه هاتون ورزیده باشن دورو برشون کمتر چربی جمع میشه.
نکاتی دیگر برای سلامتی جسم و روح:
– صبحانه بخورید و سعی کنید منظم و مفصل صبحانه بخورید:-) باور کنید که مفصل صبحانه خوردن اصلا باعث چاقی نمیشه که هیچ! اگر صبحانه رو حذف کنید چاق میشید!
– به موقع بخوابید و بیدار بشید. خواب تاثیر بسیار عظیمی روی شادابی پوستتان هم داره.
– رژیم خودسرانه نگیرید! سعی کنید از ۴ گروه غذایی حتما و حتما بخورید ولی به اندازه لازم. حتی چربی هم برای بدن لازمه اما چربیهای مفید مثلا روغن زیتون و ماهی
– مایعات رو زیاد بنوشید. روزانه سعی کنید مجموعا حدود ۳ یا ۴ لیتر مایعات وارد بدنتون کنید. نگران نباشید نه تنها ضرر نداره بلکه باعث کاهش وزن و افزایش متابولیسم بدن هم میشه.
– سعی کنید آرام آرام قند و شکر و نمک رو از برنامه هایی غذاییتون کم کنید.
– به هیچ عنوان برای مدتی طولانی گرسنگی نکشید چون بدون شک بدن شما اولین غذایی رو که دریافت می کنه تبدیل به چربی می کنه!
– تعداد دوستانتون رو زیاد کنید. باور کنید این مسیله تاثیر بسیار زیادی روی عدم تنهایی و اشتغال به افکار مخرب داره:-)
– سعی کنید راجع به کاری که دارید تحقیق کنید تا اطلاعاتتون بیشتر بشه و همیشه توی اون کار موفق باشید و حرفی برای گفتن دارید.
همین اگه شمام به ذهنتون چیزی میرسه حتما توی کامنتا اضافه کنید تا بیشتر استفاده بریم مرسی:-)

* این رو از وبلاگ آقای الف دزدیم و به عنوان یک خانوم واقعا ازشون تشکر می کنم که حرف دل ما خانومها رو زدن. البته خیلیاتون ممکنه به دلایل زیادی مخالف باشید ولی من از نوشته اش خیلی خوشم اومد:
آقا تست عطر بدم خدمتتون؟ ایموشن دارم، عطر سال اروپا…
دخترک به جرئت ۲۰ سالگی را رد کرده بود، برای مردها لوندی می کرد، مهم هم نبود برایش که این مردها مجردند یا متاهل! لوندی اش را می کرد! غمزه می آمد و سر و چشم نشان می داد! عطری زیر بینی ام گرفته بود و به زور خواهش می کرد که یک شیشه عطر بخرم، در دلم تحقیرش می کردم، که برای ۵۰۰۰ هزار تومان شیشه عطر اینجوری خودش را به آب و آتش می زند. دخترهای فروشنده در شهر زیاد شده اند! از همه نوعی از فروشنده لباس های شب زنانه تا فروشنده تی شرت ها و پیراهن های مردانه ، از صندوق دارهای فروشگاه های زنجیره ای تا کارمندان بانک ها، فرقی ندارد! زیاد شده اند و در این میان “لوند”ها انتخاب اول صاحب کاران است! طنازی و عشوه گری شرط استخدام “زن” شده است! چند ماه پیش بانک کارآفرین یکی از کارمندانش با عشوه به مشتری بانک اصرار می کرد که حسابتان را نبندید! مردک هم جوابی تند کف دست دخترک گذاشت و رفت.
زن نیستم و نمی دانم که زن ها از دیدن این صحنه ها عذاب می کشند یا نه! یا این را بخشی از فطرت شان می دانند، ولی معذب می شوم، از اینکه زیبایی یک انسان سلاحی برای کسب درآمد فردی دیگر باشد، عذاب می کشم! احساس می کنم که این نوعی خیانت درتجارت است، اسلحه ای کثیف است برای کسب درآمد : من سرمایه می گذارم و تو تا جوانی و خوب عشوه گری می کنی برایم کار می کنی! و این شایع ترین دغدغه صاحبان مشاغل است، استخدام دختر خانم های خوشگل! ۶ سال پیش یکی از دوستان می گفت که دخترخاله اش را از یک فروشگاه لباس اخراج کرده اند، با اینکه بسیار دختر فعالی بوده ولی حاضر نشده که به جای مقنعه از روسری استفاده کند و حاضر نشده که ناخن هایش را لاک بزند میزان عشوه اش رضایت صاحب کار را فراهم نکرده است! یک سالی بعد جویای کارش شدم، گفت که بیکار است و دیگر نمی خواهد کار کند! بلالی های قدیم هم جمع شده اند و به جایش دخترهای جوان ذرت مکزیکی می فروشند! عطرفروش ها هم از خانم ها برای فروش عطر برای مردان استفاده می کنند ، حتی مغازه ای می شناسم که فروشنده لباس های زیرمردانه اش هم یک خانم است!
نمی دانم، حس “زنانه” را نمی فهمم، ولی مشمئز کننده است! “زن” موجود مقدسی ست و مثل کریستال ظریف و شکننده است! نمی دانم چه احساسی در درونش است و نمی دانم چه احساسی در درون زنان دیگری ست که این ها را می بینند، ولی “من” نوعی احساس خوبی ندارم! احساس حقارت می کنم، احساس می کنم که واژگان گم کرده ام. کمی درهم برهم شده است. می دانم که خیلی از این کارها از غم نان است، ولی چرا اینگونه؟ چرا به این روش؟ مگر تن فروشی با این تفاوت زیادی دارد؟ این هم نوعی تن فروشی ست! “خوشگلم و از خوشگلی ام برای فروش بالای مغازه و رضایت صاحب کارم استفاده می کنم” ، ولی اگر پا به سن گذاشتی و دیگر آن موجود طناز ۲۰ ساله نبودی، آن موقع چه می کنی؟ سرخورده نمی شوی؟ غم این از دست دادن سرمایه زیبایی دیوانه ات نمی کند؟ پس بقیه عمرت چه می شود؟
نمی دانم…. شاید من اشتباه می کنم، ولی حس خوبی ندارم…