لینکدونی

نکاتی برای بهبود جسم و روح

* من الان میخوام یکی از خوش آیندترین تجربیات زندگیم رو با شما Share کنم و اونهم ورزش کردن هست. من مطمئنم که ۲۴ ساعته توی اخبارهای مختلف می شنوید که ورزش برای سلامتی جسم مفید هست اما به نظرم مهمتر از جسم سلامتی روح هست که با ورزش بدست میاد.
من خودم رو مثال میزنم که تا چند وقت پیش که خودم رو ملزم نمیدونستم به طور منظم سر کلاس اروبیک برم، همش بی حال و افسرده بودم و فشار کار باعث شده بود مدام خسته بشم اما الان طوری شده که همیشه یکی دو کیلومتری زودتر از سرویس کارمون پیاده میشم که بتونم پیاده روی کنم و روزهای زوج هم که یک و نیم ساعت کلاس اروبیک دارم. اینه که من از همه تون خواهش می کنم که برای مدتی ورزش کنید و مهمتر اینکه خودتون رو ملزم کنید که به طور منظم مثلا صبح ها و یا عصرها ورزش کنید. اصلا نوع ورزش هم مهم نیست بلکه مهم خود ورزش و تحرک هست.
باور کنین نه تنها بسیار سر حال میشید، اشتهاتون خوب میشه بلکه خیلی هم باروحیه میشید و نکات منفی روحتون از بین میره. مهم نیست که چاق هستید یا لاغر، ورزش حتی اگه باعث کاهش وزنتون نشه حتما سایزتون رو کاهش میده و به بدنتون فرم مناسبی میده. همچنین اگه ماهیچه هاتون ورزیده باشن دورو برشون کمتر چربی جمع میشه.
نکاتی دیگر برای سلامتی جسم و روح:
– صبحانه بخورید و سعی کنید منظم و مفصل صبحانه بخورید:-) باور کنید که مفصل صبحانه خوردن اصلا باعث چاقی نمیشه که هیچ! اگر صبحانه رو حذف کنید چاق میشید!
– به موقع بخوابید و بیدار بشید. خواب تاثیر بسیار عظیمی روی شادابی پوستتان هم داره.
– رژیم خودسرانه نگیرید! سعی کنید از ۴ گروه غذایی حتما و حتما بخورید ولی به اندازه لازم. حتی چربی هم برای بدن لازمه اما چربیهای مفید مثلا روغن زیتون و ماهی
– مایعات رو زیاد بنوشید. روزانه سعی کنید مجموعا حدود ۳ یا ۴ لیتر مایعات وارد بدنتون کنید. نگران نباشید نه تنها ضرر نداره بلکه باعث کاهش وزن و افزایش متابولیسم بدن هم میشه.
– سعی کنید آرام آرام قند و شکر و نمک رو از برنامه هایی غذاییتون کم کنید.
– به هیچ عنوان برای مدتی طولانی گرسنگی نکشید چون بدون شک بدن شما اولین غذایی رو که دریافت می کنه تبدیل به چربی می کنه!
– تعداد دوستانتون رو زیاد کنید. باور کنید این مسیله تاثیر بسیار زیادی روی عدم تنهایی و اشتغال به افکار مخرب داره:-)
– سعی کنید راجع به کاری که دارید تحقیق کنید تا اطلاعاتتون بیشتر بشه و همیشه توی اون کار موفق باشید و حرفی برای گفتن دارید.
همین اگه شمام به ذهنتون چیزی میرسه حتما توی کامنتا اضافه کنید تا بیشتر استفاده بریم مرسی:-)

* این رو از وبلاگ آقای الف دزدیم و به عنوان یک خانوم واقعا ازشون تشکر می کنم که حرف دل ما خانومها رو زدن. البته خیلیاتون ممکنه به دلایل زیادی مخالف باشید ولی من از نوشته اش خیلی خوشم اومد:
آقا تست عطر بدم خدمتتون؟ ایموشن دارم، عطر سال اروپا…
دخترک به جرئت ۲۰ سالگی را رد کرده بود، برای مردها لوندی می کرد، مهم هم نبود برایش که این مردها مجردند یا متاهل! لوندی اش را می کرد! غمزه می آمد و سر و چشم نشان می داد! عطری زیر بینی ام گرفته بود و به زور خواهش می کرد که یک شیشه عطر بخرم، در دلم تحقیرش می کردم، که برای ۵۰۰۰ هزار تومان شیشه عطر اینجوری خودش را به آب و آتش می زند. دخترهای فروشنده در شهر زیاد شده اند! از همه نوعی از فروشنده لباس های شب زنانه تا فروشنده تی شرت ها و پیراهن های مردانه ، از صندوق دارهای فروشگاه های زنجیره ای تا کارمندان بانک ها، فرقی ندارد! زیاد شده اند و در این میان “لوند”ها انتخاب اول صاحب کاران است! طنازی و عشوه گری شرط استخدام “زن” شده است! چند ماه پیش بانک کارآفرین یکی از کارمندانش با عشوه به مشتری بانک اصرار می کرد که حسابتان را نبندید! مردک هم جوابی تند کف دست دخترک گذاشت و رفت.
زن نیستم و نمی دانم که زن ها از دیدن این صحنه ها عذاب می کشند یا نه! یا این را بخشی از فطرت شان می دانند، ولی معذب می شوم، از اینکه زیبایی یک انسان سلاحی برای کسب درآمد فردی دیگر باشد، عذاب می کشم! احساس می کنم که این نوعی خیانت درتجارت است، اسلحه ای کثیف است برای کسب درآمد : من سرمایه می گذارم و تو تا جوانی و خوب عشوه گری می کنی برایم کار می کنی! و این شایع ترین دغدغه صاحبان مشاغل است، استخدام دختر خانم های خوشگل! ۶ سال پیش یکی از دوستان می گفت که دخترخاله اش را از یک فروشگاه لباس اخراج کرده اند، با اینکه بسیار دختر فعالی بوده ولی حاضر نشده که به جای مقنعه از روسری استفاده کند و حاضر نشده که ناخن هایش را لاک بزند میزان عشوه اش رضایت صاحب کار را فراهم نکرده است! یک سالی بعد جویای کارش شدم، گفت که بیکار است و دیگر نمی خواهد کار کند! بلالی های قدیم هم جمع شده اند و به جایش دخترهای جوان ذرت مکزیکی می فروشند! عطرفروش ها هم از خانم ها برای فروش عطر برای مردان استفاده می کنند ، حتی مغازه ای می شناسم که فروشنده لباس های زیرمردانه اش هم یک خانم است!
نمی دانم، حس “زنانه” را نمی فهمم، ولی مشمئز کننده است! “زن” موجود مقدسی ست و مثل کریستال ظریف و شکننده است! نمی دانم چه احساسی در درونش است و نمی دانم چه احساسی در درون زنان دیگری ست که این ها را می بینند، ولی “من” نوعی احساس خوبی ندارم! احساس حقارت می کنم، احساس می کنم که واژگان گم کرده ام. کمی درهم برهم شده است. می دانم که خیلی از این کارها از غم نان است، ولی چرا اینگونه؟ چرا به این روش؟ مگر تن فروشی با این تفاوت زیادی دارد؟ این هم نوعی تن فروشی ست! “خوشگلم و از خوشگلی ام برای فروش بالای مغازه و رضایت صاحب کارم استفاده می کنم” ، ولی اگر پا به سن گذاشتی و دیگر آن موجود طناز ۲۰ ساله نبودی، آن موقع چه می کنی؟ سرخورده نمی شوی؟ غم این از دست دادن سرمایه زیبایی دیوانه ات نمی کند؟ پس بقیه عمرت چه می شود؟
نمی دانم…. شاید من اشتباه می کنم، ولی حس خوبی ندارم…

دست دادن با خانومها – امام موسی صدر

* شاید باورتون نشه بعضی از مطالبی که توی وبلاگ مینویسم گاها باعث میشن اون مدتی که به اینترنت دسترسی ندارم اصلا شبا خوابم نبره و هروقت یادم بیاد چی نوشتم باعث بشه خودخوری کنم! مثل اون مطلبی که راجع به کارم نوشتم! به نظرم خیلی مضحک و ساده لوحانه بوده!!
هرچی که الان فکر میکنم هیچ نیازی نبوده چنین چیزهایی رو بنویسم! یعنی خیر سرم خواستم کلی گویی کنم ولی بدتر زدم خرابش کردم! میدونم الان تصور بعضیا چیه؟ ولی زمانی که آدم مجبوره خودسانسوری کنه گاهی اوقات چنان بریده و بیربط و حتی مضحک حرف میزنه که خودشم از دست خودش عصبانی میشه! به طور کلی خواهش میکنم وقتی چیزی رو توی این وبلاگ دیدین که به نظرتون قلنبه سلنبه است اصلا و ابدا جدی نگیرید!!! همین. آخیش خیالم رااااحت شد اینو گفتم:-)

* یکی از چیزهایی که همیشه منو زود خسته می کنه (و اصولا هر انسان سالمی رو) انجام کارهای روتین هست. وقتی یه کاری بهم سپرده میشه اون اوایل چنان ذوق و شوقی براش دارم که نگو! سریع سعی می کنم همه تحقیقاتم رو انجام بدم، مقالاتم رو دسته بندی کنم و به موقع بخونمش. اما به محض اینکه از اون مطلب سر در آوردم دیگه برام جذابیتی نداره و حتی توی نوشتن تحقیقم هم تنبلی میشه!
یادم هست که یکی از استادامون همیشه می گفت که مهم نیست چقدر چیزی رو میدونین بلکه مهم اینه که چطوری ارائه اش می دید.
بنابراین یکی از بزرگترین ایرادات من اینه که وقتی چیزی رو کشف می کنم دیگه چندان جذابیتی برای من نداره. هر وقت اینو به مامانم میگم همیشه میگه واااای به حال کسی که قراره شوور تو بشه!
حالا خوب سر ظهری اینو نوشتم چون یه خورده ناراحت بودم. یکی از دوستان من (در حقیقت یکی از ساکنین اتاق روبروی ما توی خوابگاه) قرار بود با آقایی ازدواج کنه! اینها طبق چیزی که دوستم میگه همه نوع رابطه ای با هم داشتند! هرچقدر دوستم رو نصیحت میکردم که بابا گناهه و نامحرمین و این حرفااا گوشش بدهکار نبود که نبود البته استدلالشم این بود که ما که قصد داریم ازدواج کنیم! حالا چه دیر یا چه زود!
اینا یه ۵ ماهی از هم دور بودند! و بیشتر تلفنی باهم صحبت میکردن که البته به گفته دوستم این اواخر مکالمه تلفنی شونم کم  شده بود. تا اینکه اون آقاهه برگشت تهران و دیگه رفتارش مثل گذشته نبود و مدام بهانه می آورد و هی رفت و آمدش کم شد و کم شد تا این یک ماهه اخیر به صفر رسیده بود!
دوستمم میگه که چون طاقتش کم شده بود و آقاهه موبایلشو جواب نمیداد زنگ میزنه خونه شون و یه خانومی گوشیو برمیداره! اولش فکر می کنه خواهرشه میگه شما خواهرش هستید؟ خانومه هم میگه نه من خانومشون هستم شما؟!
بعدشم وقتی میره از آقاهه توضیح میخوادُ اونم میگه که خیلی وقته خسته شده بوده و میخواسته رابطه رو قطع کنه اما چون دختره بهش وابسته شده بود نمی تونسته! تا اینکه میره ماموریت و اونجا با این خانوم جدید آشنا میشه و واسه اینکه مثل اولی نشه زودی باهاش ازدواج می کنه! بعدشم در نهایت با کمال پررویی بهش گفته که کلا قضیه براش تکراری شده بوده و بعید میدونسته با ازدواجشون حادثه جدیدی و یا جالبی میخواسته اتفاق بیوفته و این حرفا!
حالا با این اوضاع دیروز دوستم زنگ زده بود که دلداریش بدم! واقعا نمیدونستم چی بهش بگم؟! اگه نصیحتهای خودمو به رخش می کشیدم که دیگه دیر شده بود و در ثانی اون ناراحت بود و کار درستی نبود! تنها چیزی که می تونستم بگم این بود که بذاره زمان بگذره تا فراموشش کنه!

* راه حل امام موسی صدر جهت دست دادن با خانومها:
روزی امام صدر در یک کلیسا (یا دانشگاه) سخنرانی بسیار موثر و جذابی ایراد کرد و همه را مجذوب نمود. اواخر سخنرانی یک خانم جوان و زیبا که از این توفیق یک عالم مسلمان بسیار دلخور بود به دوستانش گفت: من می دانم چه طور حالش را بگیرم و ضایعش کنم! و بلا فاصله پس از پایان سخنرانی در حالیکه همه را متوجه خود کرده بود جلورفت و دستش را به طرف ایشان دراز کرد. ایشان طبق عادت دستشان را روی سینه گذاشتند. او هم که منتظر همین بود پرسید: می خواهید نجس نشوید؟ (و به همان موضوعی اشاره کرد که مشکل سو تفاهم خانم هاست و شبهه دون پایه بودن زنان در دیدگاه اسلام و نجس بودن غیر مسلمانان و…) ایشان با زیرکی بلافاصله پاسخ دادند: بل لاحافظ علی طهارتک! فرمودند بلکه بر عکس تو آنقدر با ارزش و پاک هستی که چنین تماس هایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید… این جواب حکیمانه و عارفانه و عمیق و هوشمندانه نه تنها توطئه او را خنثی کرد بلکه کار بر عکس شد و جمعیت مسیحی حاضر بیشتر به وجد آمده و به ایشان ارادت بیشتری پیدا کردند

این دخترهای مصنوعی!

* همیشه چهره های آدمها واسم جالب بوده. منظورم چهره های ساده و بی آلایش آدمها هست و به ندرت دلم میخواد چهره کسی رو با انواع و اقسام آرایش های عجیب و غریب ببینم مگر توی عروسی ها:-)
ولی جدیدا هر وقت میرم بیرون قدم بزنم و یا توی خیابون ۹۰ درصد دخترا و ۷۰ درصد (آمارش کاملا موثقه! اصرار نکنین تو رو خدا) پسرا قیافه هاشون و حتی اندامشون غیر طبیعیه! من خیلی دلم میخواد علت این کارو بدونم؟! چرا اکثر دخترا خودشون رو برنزه کردن؟ دماغاشون رو عمل کردن؟ بعضی از قسمتهای اندامشون به طرز عجیبی بزرگ و یا کوچیک هست؟ (کاملا مشخصه که عمل کردن!) چرا اکثرا از مژه ها و ناخونهای مصنوعی استفاده می کنن و ابروهاشون رو تیغ زدن و به جاش دارن از ابروی خالکوبی شده (تاتو) استفاده می کنن؟! چرا اکثر دخترا از کلاه گیس ها و همینطور پوستیژ به جای موهای خودشون استفاده می کنن؟! چرا اکثر دخترا گونه گذاری کردن و یا از ژلها برای برجسته کردن گونه ها و لبشون استفاده می کنن؟!
یه زمانی آرایش های غلیظ و عجیب و غریب مد شده بود! حالا هم ابروی مصنوعی! مژه مصنوعی و دماغ عملی و گونه مصنوعی و لب مصنوعی و اندام های مصنوعی!
چرا دخترا اصرار دارن اینهمه از همدیگه تقلید کنن و اصلا کی گفته همه باید شبیه هم باشند؟! چرا همه باید موهاشون رو فلان مدل مش کنن و یا دماغشون سربالا باشه و یا برنزه باشن؟!
من اصلا با این موضوع مخالف نیستم که آدم باید به خودش برسه ها! اتفاقا من خودمم موجودیم که خیلی ظاهرم برای خودم مهمه و همیشه سعی میکنم به خودم برسم و همین طور زیبایی به نظرم ارزش داره ولی آخه قیمتش هم مهم هست!

* فکرشو بکنین در تمام دنیا ملت اصرار دارن که بگن ظاهر ما و زیبایی ما طبیعی هست و توی ایران کاملا برعکسه! مثلا همین چند وقت پیش یه پزشکی توی آمریکا گفته بود که زمانی که آنجلینا جولی معروف نبوده اومده پیشش و لبش رو عمل کرده! اونوقت کلی روزنامه ها بوق و کرنا کردن تا اینکه خود آنجلینا جولی رفت دادگاه و مدرک و شاهد آورد که اینطوری نیست و زیبایی لب من طبیعی هستش و حتی چندین میلیون دلار از اون پزشکه و روزنامه ای که این خبر رو شایع کرده بود غرامت دریافت کرد! یه همچین چیزی هم در مورد بریتنی اسپیرز شنیدم!
نه اینکه حالا فکر کنین من خیلی بریتنی اسپیرز یا آنجلینا جولی رو قبول دارم ها! صرفا داشتم مثال می آوردم که چقدر زیبایی طبیعی براشون مهم هست و چقدر براشون افت داره که چنین اخباری شایع بشه که فلانی فلان چیزش رو عمل کرده!
ولی حالا توی ایران کاااملا برعکسه! این مسئله یارو بعد از اینکه دماغشو عمل کرده یه دو سه سالی همینجوری چسبو میذازه که روی دماغش بمونه تا همه ببینن و بفهمن که اینکارو کرده! دیگه حالا من خودم دختر هستم و میبینم که توی این مجالس و محافل چطوری پز میدن و با صدای بلند میگن که دماغشون رو چقدر و کجا عمل کردن و یا برای بزرگ کردن و یا کوچیک کردن فلان چیز چقدر خرج کردن و پیش کدوم دکتر سوپر فوق اکسترا تخصصی رفتن!
برای من خیلی سواله:
آیا این کارا صرفا برای زیبایی انجام میشه؟ یا جلب توجه؟ یا روی مد بودن؟ یا عدم اعتماد به نفس؟ یا جبران سایر کمبودها؟!
یاد یه مطلبی افتادم که نوشته بود: هر وقت از نظر خودتان، کمبود بسیار مهم و آزار دهنده ای توی زندگیتان داشته باشید همیشه و در تمامی جهات زندگی تون سعی می کنین که به نحوی جبرانش کنید در حالی که شاید این کمبود از نظر دیگران چندان مطرح نباشه و شما بی جهت اون رو برای خودتان پررنگش کردید! اما تلاشهای مذبوحانه ای که برای رفع این کمبود می کنین گاهی اوقات چنان تاثیر معکوس میذازه که حتی اونهایی هم که نمی خواین هم بالاخره متوجه این کمبود میشن…

* یک چیزی که من به نظرم میرسه باید بین دخترا و پسرای جامعه مون تقویتش کنیم اعتماد و اطمینان به نفس در مورد ظاهرشون و روحیاتشون هست. فکر می کنم پدر و مادرها باید از همون اول روی محبت بی دریغ کردن و تغذیه و ورزش و درس و اجتماعی بودن فرزندانشون برنامه ریزی کنن تا دو فردای دیگه مجبور نشن اینقدر پول جراحی های مختلف رو بپردازن و تازه بازم فرزندانشون راضی نباشن چون من به نظرم میاد وجود کمبود روی هر کدوم از این مقولات باعث میشه طرف بخواد از یه راه دیگه جبرانش کنه مثلا جلب توجه کردن و یا روی بورس بودن!
جدای از این موضوع باید بهشون تاکید کنن که تو ظاهر مطلوبی دارن و مجموع اجزای چهره ات به هم میان و واقعا لازم نیست یه دماغ کوچیک روی صورت پهنت باشه تا احساس زیبایی کنی همین دماغ بهت میاد! مگر در مواردی که طرف واقعا مشکل داشته باشه و بره عمل کنه! نه از روی مد بودن و چشم و هم چشمی و این حرفا!
باور کنین من دخترهای زیادی رو می شناسم که اصلا خوشگل و یا خوشتیپ نیستن ولی خیلی موفق هستند و به خودشون اطمینان دارن و موفقتر هم میشن!

* البته زیبایی یک مسئله و مطلوب کاملا طبیعی هست و من به شخصه از آدمهایی که هیچ به خودشون نمیرسن اصلا خوشم نمیاد! ولی قرار نیست تمام مشغله ذهنی ما همین چیزا باشه و زندگیمون رو فداش کنیم!
یه نگاه به نسل جدید بیندازید! خداییش فکرشو بکنین ماهایی که فقط ۴-۵ سال ازشون بزرگتریم از حرکات و عقایدشون وحشت می کنیم چه برسه به بزرگترا! اونوقت دو فردای دیگه همینا میخوان پدر و مادر بشن و از اون مهمتر اینکه مملکت بیوفته دستشون!

* بگذریم! ظاهرا خیلی طولانی شد این روی منبر رفتن من خودتون خوبید؟:-)

غصه خور مردم

* ظاهرا من باید یه دور دیگه توی بلاگرولینگ لاگین کنم و وبلاگهای پرشین بلاگ رو به .ir تغییر بدم. اما مسئله فیلتر بودن بلاگرولینگ هستش و من نمیدونم چیکار کنم؟ واقعا شرمنده همه دوستان من حتی خودم لینکهای این بغل رو نمیبینم. البته شمال که بودم فیلتر نبود اما اینجا فیلتر هستش! حالا خدا میدونه شمالیها چه مزایایی دارن که اونجا برخی سایتا فیلتر نیست:-)

* یکی از خواصی که من دارم اینه که وقتی توی جمعی هستم افراد توی درددل کردن با من راحت هستن. حتی شده آدمهایی که خیلی با من فرق دارن راحت میان نزدیک و با من درددل می کنن. حالا نمیدونم این خاصیت بده یا خوب؟ مثلا توی مترو یا اتوبوس شده بارها که اولین باره یه نفر رو میبینم ولی صادقانه میاد با من حرفاشو میزنه و یا مشکلاتش رو میگه. حالا هر وقت توی خونه به مامانم یا خواهرم میگم که امروز یه خانومه رو دیدم که …بر میگردن میگن بس کن زهرا تو هم شدی غصه خور مردم!!:-) البته من به شخصه از این خصلت استقبال میکنم. نه اینکه به خاطر اینکه خوشحال بشم که دخترای هم سن و سال من غم و غصه دارن ها به خاطر اینکه این کار گاها باعث میشه آدم فکر کنه چقدر مشکلات خودش کوچیک هستن و چقدر باید خدا رو شکر کنه و سعی کنه به جای افکار منفی به دیگران هم فکر کنه و بهشون کمک کنه.

* این بار که داشتم میرفتم شمال توی اتوبوس یه دختر خانومی کنار من نشسته بود که ۲۸ ساله بود و مجرد. این بابا با اینکه دیپلمه بود ولی با پارتی باباش داشت توی شعبه مرکزی بانک سپه کار میکرد! جالب اینجاست که بدونین این دختر خانوم موفق شده بود کلی از بانکشون وام و حقوق بگیره و ۴ سال پیش یه خونه ۶۹ میلیونی بگیره!!! بعدش یه زانتیا هم واسه خودش خریده بود! بعید میدونم که دروغ بگه چون از اولش معلوم شد که همکلاسی دختر عمه ام بوده و هنوزم با دختر عمه ام رابطه داره.
خدا وکیلی کلی حسودیم شد و برای هزارمین بار بهم ثابت شد که توی این مملکت درس خوندن هیچ ارزشی نداره!!! مثلا فکرشو بکنین من و شما (حالا من که هیچی شماهایی که فوق لیسانس و دکترا دارید!!!) چند ساله دیگه که هم سن این خانوم شدیم عمرا اگه بتونم یه زانتیا واسه خودم بخریم چه برسه به یه خونه ۶۹ میلیونی! تازه اونم چند سال پیش خریده و احتمالا اگه به پول الان حساب بشه بالای ۱۰۰ میلیون قیمتش هست… از همه جالبتر دلیلش واسه ازدواج نکردن تا این سن بود! این دختر خانوم محترم معتقد بودن که چون تا حالا یه خواستگار پولدار واسش نیومده ازدواج نکرده و اصلا دلش نمیخواد بعد از ازدواج توی فقر و اینا باشه!!! حالا من نمیدونم ایشون با اینکه توی شعبه مرکزی بانک سپه کار می کنن و واسه خودشون زانتیا و خونه هم دارن دیگه چه نوع فقری ممکنه بگیرن؟!!!
حالا شمارشم بهم داد که اگه مورد خوبی پیدا کردم حتما بهش معرفی کنم!!! خوب بنده از همین تریبون اعلام می کنم که اگه یه آقا پسر پولدار هستید بنده شماره این بانوی محترم رو به شما بدم!!! بعدشم بنده هیچ مسئولیتی قبول نمی کنماااااااااا بابا پول دوستی هم حدی داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااره!!!

* خم شد و از کف حمام آنچه را که به نظر می رسید یک تار موی بلند طلایی باشد برداشت.با حرکتی مختصر آن را در سطل آشغال انداخت و گفت:”نمی دونم فایده ی این همه معلومات و هوش و سواد وقتی که شاد و خوشبختت نکنه چیه.”
پ.ن: این یکی از سوالاتیه که من اغلب از خودم می پرسم…

* جالبه توی کامنتای پست قبلی فقط دو نفر نوشتن که از چه ادیتورهایی استفاده می کنن. بازم خوبه دو نفر با دقت اینجا رو میخونن:-)

من شکست خوردم

* من شکست تقریبا بزرگی خوردم.
آدم وقتی مشکلی نداره و داره با خودش فکر میکنه که بدترین اتفاق توی زندگیش مثلا میتونه این و این باشه بعدش وقتی یکی از اون بدترین اتفاقات می افته و میبینه بازم زنده است و میتونه خودش رو جمع و جور کنه باورش نمیشه که چقدر قوی هست.
حالا بعدا جزییاتش رو می نویسم. فقط خواستم اعتراف کنم که از حجم شکست کمی کاسته بشه و یا اینکه حداقل به کس و یا کسانی گفته باشم که شکست خوردم. گاهی اوقات نوشتن و یا حرف زدن درباره غمی از عمق اون خیلی کم میکنه.
خواهش می کنم دوستان متوهم نشوند. منظورم شکست عشقی و این چیزا نیستا! چون معمولا اولین تصوری که درباره چنین جملاتی میشه، همینه اینو نوشتم…
حالا دارم سعی می کنم خودم رو بازیابی کنم و بتونم این مشکل رو به روشی حل کنم. اگه میتونستم و قدرتش رو داشتم باور کنین حتما جزییاتش رو همین الان مینوشتم…
فقط اینکه خلاصه کنم: انسان اگه خودش بخواد موجود بسیار قوی ای هست موقعیت هایی توی زندگیم بوده که در حالت عادی حتی نمیتونم قرار گرفتن توی اون موقعیت رو تصور کنم چه برسه به اتفاقش ولی وقتی قرار گرفتم سعی کردم که برش غلبه کنم و خودم رو قویتر از اون موقعیت نشون بدم. به طور کلی من موجودی نیستم که توی شرایط سخت و دشوار درجا بزنم یا دست به خودکشی بزنم برعکس همیشه خودم رو دلداری میدم که من زهرا هستم! من قوی هستم من باید محکم باشم و …

* یه نکته مهم دیگه هم هست و اونهم پیش بینی شرایط بدتر هست. منظورم یک نوع واقع بینی در مورد حوادث و مسابقه هایی هست که باید توی زندگی تون انجامشون بدید. اگه از قبل فکرشو بکنین که ممکنه بدترین اتفاق هم بیفته وقتی که خدای نکرده می افته میبینین که اینقدر هم سخت نبوده و زودتر خودتون رو بازیابی می کنین.
منظورم این نیستا که مثل اون آدم کوتوله توی گالیور مدام آیه یاس بخونین و بگین که من میدونم که نمیشه من میدونم که امکان نداره! منظورم یک نوع واقع بینی هست یعنی همیشه امیدوارم باشید و به قدرت و هوش خودتون ایمان داشته باشید اما یک درصدهای بسیار اندکی برای حوادث ناخواسته هم واگذار کنین همین…

* یه سوال از دوستان وبلاگنویس:
من همیشه برای نوشتن وبلاگم از ادیتور لامپ استفاده میکنم و هروقت این صفحه دچار مشکل بشه قادر به نوشتن وبلاگ نیستم. ادیتور وردپرس هم امکانات زیادی نداره و خیلی کوچیکه و من خیلی ازش راضی نیستم.
شماها چطوری وبلاگ مینویسید؟ آیا از ادیتورهای پیش فرض مثلا پرشین بلاگ و یا بلاگفا استفاده می کنین یا ادیتور یونیکد درست و حسابی سراغ دارید؟ اگه میشه خواهش میکنم لینکش رو برام بنویسید. جدا ممنونم.

* میگم ها عجب اشتباهی کردم این مطلب رو راجع به فرزاد حسنی نوشتم! هنوزم طرفداران سینه چاک فرزاد حسنی دارن بهم فحش میدن! تو رو خدا اگه وقت دارید یه نگاه به نظراتش بیندازید!
با همه این تفاسیر نمیتونم خوشحالی خودم رو از عوض شدن مجری برنامه کوله پشتی پنهان کنم! جالب انگیزناکیش به این بود که این امیرحسین مدرس جلسه اولی که اومد گفت که فرزاد مریضه و این حرفا! بعدش این فرزاد حسنی همین الانشم داره توی جام جم برنامه اجرا میکنه و احتمالا وقتی وارد صدا و سیما میشه یه هو (با لهجه پدر زن کامران تو سریال باغ مظفر بخونین) مریض میشه!

* موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: کاش یک غذای حسابی باشد؟ اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که می رسید، می گفت: توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است..
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد. میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!