لینکدونی

نا امید نباش

* ما این قرآن را در شب قدر نازل کردیم
و تو چه میدانی که شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه بهترو بالاتر است
در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان نازل می شوند
این شب رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه
پ.ن: اگه یادتون موند و خواستید، خواهش می کنم که برای من هم دعا کنید. زمانی استجابت دعا سریعتر انجام میشه که برای دیگران دعا کنیم. مرسی.

* تقریبا هر روز سر رام وقتی دارم میام سر کار، روی یه تپه خیلی کوچیکی کنار یکی از خیابانهای نزدیک پاسداران یه کارگری رو می بینم که یه مقوا گذاشته و روش خوابیده. جدیدا که هوا سرد شده، یه پتوی نازک و کثیف هم دور خودش می پیچه. مطمئنم که معتاد نیست چون قیافه اش اصلا به معتادا نمیخوره. فکرشو بکنید بیچاره صبح تا شب کار می کنه و شب هم باید تا صبح اینطوری سر کنه. موندم که پاییز و زمستان رو میخواد چطوری سر کنه؟ همیشه فکر میکنم و میگم خدایا یعنی این آرزویی نداره؟ این سردش نمیشه؟ این وقتی باقی آدمها رو میبینه که راحت توی ماشینشون و یا خونه شون لمیدن و کلی اسراف می کنن چی فکر می کنه؟ چقدر حسرت میخوره؟
بیچاره احتمالا آخر هفته و یا آخر هر ماه میره شهرستان و یا محله خودشون که پولی را که با اینهمه زحمت بدست آورده بهشون بده تا اونها زندگی راحتی داشته باشند. نمیدونم آیا اونها قدر پدرشون و یا پولی رو که میده میدونن یا نه؟
یاد یه حدیثی از پیامبر افتادم که فرموده: هر کی برای خانواده اش کار و تلاش کنه که اونها نان حلال بخورن مثل این میمونه که در راه خدا جهاد کرده…

* نمیدونم چرا وقتی این کارگره رو می بینم ناخودآگاه این ترانه نا امید مباش ( Don’t Give Up) از  Peter Gabriel و Kate Bush می افتم. من خیلی این آهنگ رو دوست دارم و هروقت سرم به سنگ میخوره اینو گوش میدم. اون بخشی از ترانه که ایتالیک نوشته شده و امیدوار کننده هستند رو Kate Bush خونده باقیش رو Peter Gabriel. اینهم لینک ویدئوش توی یوتیوب. (یوتیوب برای من سانسوره صرفا نتایج سرچ گوگل رو آوردم). من متن ترانه اش رو هم میذارم تا با دقت بخونین و مطمئنم که با من هم عقیده میشین که چرا فکر می کنم بخشهای زیادی از این ترانه حرف دل اون کارگره و خیلیای دیگه که از شهراشون مهاجرت کردن، هست…

In this proud land we grew up strong
We were wanted all along
I was taught to fight, taught to win
I never thought I could fail

No fight left or so it seems
I am a man whose dreams have all deserted
I’ve changed my face, I’ve changed my name
But no one wants you when you lose

Don’t give up, ’cause you have friends
Don’t give up, you’re not beaten yet
Don’t give up, I know you can make it good

Though I saw it all around
Never thought that I could be affected
Thought that we’d be last to go
It is so strange the way things turn

Drove the night toward my home
The place that I was born, on the lakeside
As daylight broke, I saw the earth
The trees had burned down to the ground

Don’t give up, you still have us
Don’t give up, we don’t need much of anything
Don’t give up, ’cause somewhere there’s a place
Where we belong
Rest your head, you worry too much
It’s going to be all right
When times get rough you can fall back on us
Don’t give up, please don’t give up

Got to walk out of here
I can’t take any more
Going to stand on that bridge
Keep my eyes down below
Whatever may come
And whatever may go
That river’s flowing, That river’s flowing

Moved on to another town
Tried hard to settle down
For every job, so many men
So many men no one needs

Don’t give up, ’cause you have friends
Don’t give up, you’re not the only one
Don’t give up, no reason to be ashamed
Don’t give up, you still have us
Don’t give up now, we’re proud of who you are
Don’t give up, you know it’s never been easy
Don’t give up, ’cause I believe there’s a place
There’s a place where we belong

اعتماد به نفس

* این یک تست اعتیاد به وبلاگ هست و شامل نویسنده ها و خواننده های وبلاگا میشه. اینجا میگه که من در حدود ۴۵٪ معتاد به وبلاگ هستم :دی
آمار خیلی زیادیه نه؟

* همه ما اشتباهاتی داریم که دوستان و آشنایان و همکارانمون به راحتی متوجه اونها میشن. همینطور که ما همین نظر رو راجع به دیگران داریم. بهتره خیلی به خاطر اینجور سوتیها و اشتباهات خودمون رو سرزنش نکنیم. وگرنه هیچوقت نمیتونیم به سمت جلو بریم.

دیسکِلیمر: این مطلب علمی نیست و صرفا تجربیات شخصی نویسنده است!!!
تنها چیزی که عمیقا باعث میشه حس حسادت من نسبت به کسی گل کنه اعتماد به نفس طرف مقابل هست. اگه یه کمی با خودمان خلوت کنیم و منصفانه قضاوت کنیم، می فهمیم که حدودا همه ما آدمها به نوعی زیبا هستیم (به نظر من البته بیشتر از ۹۰درصد آدمها زیبایی مطلوبی دارند!) هیکلمان هم خوب است و باور کنیم که همه ما باهوش و با سواد هستیم و اگه کمی منصف باشیم می بینیم که موقعیت اجتماعی و یا خانوادگی مطلوبی هم داریم. اما چه چیزی باعث میشه بازم به دیگران حسودی کنیم؟
ممکنه توی یه مهمانی عروسی به زشت ترین دختر مجلس حسودیم بشه چرا؟ چون علیرغم اینکه شاید نه خوشگل باشه و نه رقصش خوب باشه ولی با خیال راحت و بدون توجه به لباس و تزئینات سایر دخترای موجود در مجلس اومده و داره میرقصه! این یعنی اعتماد به نفسش خیلی بالاست و خیلی خودش رو قبول داره و به نظرم همینه که اون رو اونقدر ارزشمند میکنه که از نظر همه قابل ستایش باشه (من اینطوری فکر می کنم)
نمیدونم دقت کردین یا نه؟ بارها وقتی توی یه سمیناری حاضر میشید از عنوان سمینار و شرکت کننده ها و دعوت شده ها می ترسید. مدام فکر می کنید چیزی که من میخوام ارائه بدم خیلی ساده و پیش پا افتاده است و سطح سمینار خیلی بالاست و این حرفا. ولی واقعیت اینه که نه سطح سمینار اونقدر بالاست و نه سطح مطالب شما اونقدر پایین این وسط اعتماد به نفس شماست که مشکل داره. یا مثلا حین سمینار وقتی به قسمت پرسش و پاسخ می رسید مدام توی دلتان فکر می کنین که دیگران چه سوالات بدیهی و پیش پا افتاده ای می پرسن و سوال مهمی توی ذهن شماست که ممکن حتی یک چالش جدید رو مطرح کنه ولی روتون نمیشه بپرسید در واقع اعتماد به نفس لازم رو برای پرسش اون سوال ندارید.
اصلا همین کلاسا و دانشگاه خودمون رو به یاد بیارید بارها شده که هی میبینین دانشجوها سوالا و مطالب بیخودی رو مطرح میکنن ولی سوال و موضوع مهمی هست که اعتماد به نفس لازم برای بیانش رو ندارید ولی عوضش اون دانشجوی خاص کلی خودش رو مطرح میکنه و قاپ استاده رو میزنه و نمره اش هم از شما بیشتر میشه. بعله واضحه که شما از او باهوشترید ولی اعتماد به نفس ندارید.
در حقیقت مهم نیست که ما چقدر می فهمیم و چقدر بلدیم مادامی که فرد منزوی ای باشیم و چیزهایی را که می فهمیم و بلدیم قادر نباشیم درست ارائه کنیم، فرد بی سوادی محسوب می شیم.

* پس:
۱- هر چه شرکت کنندگان و یا شنوندگان مطالب شما مدیران سطح بالاتری باشند (حتی در سطح وزیر و معاون وزیر)، باور کنین به همان نسبت در مسائل فنی بیسواد تر هستند. پس نگران نباشید. اونها به این دلیل مدیری چیزی شدن که قدرت مدیریتشون (احتمالا) بالاتر بوده و خیلی از چیزهایی که شما میگین سر در نمیارن.
۲- بر خلاف تصور خودتان، شما کسی هستید که از نظر خیلیا زیبا و خوش صحبت محسوب میشید. همینطور هم اطلاعاتتون خیلی بالاست و شما چیزهایی رو بلدید که دیگران بلد نیستند و خوبه که حتما مطرحشون کنین
۳- در یک سطح متعارف و معمولی باور کنید که ۹۰٪ آدمها از شما با اطلاعتر نیستند بلکه توی همین سطح فوقش ممکنه ۱۰٪ آدمها از شما بیشتر بدونن
۴- اگه سوالی در ذهن شماست به جای اینکه مدام منتظر فرصت باشید و هی با خودتان کلنجار برید که کی و چطوری مطرحش کنین، همین الان و بدون مقدمه بپرسید چون ممکنه سمینار تموم بشه و یا معلم و یا استادتون کلاس رو ترک کنه!!! و حسرتش به دلتون بمونه.
۵- وقتی میخواید مطلبی رو ارائه بدید حتما از قبل کمی تمرین کنید و زمان و حوصله شنونده ها رو در نظر داشته باشید تا هول نشید.
۶- از تجربه ها و ایده های نو استقبال کنین. اینطوری وقتی وارد یک جلسه و یا جای جدید میشید کمتر دست و پاتونو گم می کنین
۷- ترس و دستپاچه بودن توی مجامع جدید امر کاملا طبیعیه ولی سعی کنید بر ترستون غلبه کنید و نذارید حریف شما بشه.
۸- لزومی نداره ظاهر همه ما شبیه فلان هنرپیشه یا بازیگر باشه. باور کنید با همین ترکیب صورت موجه به نظر می رسید:-)
۹- توی ۱۰۰ درصد سمینارها و جلسات همیشه یه چیزی حدود ۵۰ و یا ۶۰ درصد افراد بیخودی دعوت میشن و ممکنه مدام چرت بزنن و یا با گوشیشون بازی کنن، بهتره این مسئله رو بدونین تا اگه حین ارائه به چنین صحنه هایی برخوردید ایراد را از خودتون و مطالبی که ارائه می دید، ندونین.
۱۰- اگه سوالی پرسیده شد که بلدش نیستید خیلی ساده بگید نمیدونم و لازم نیست دنبال جواب بگردید و مطالب بیربط رو به هم بچسبونید خودتون رو ضایع کنید باور کنین نمیدونم خیلی هم کلاس کار شما رو بالا میبره.
۱۱- اگه کسی ایرادی از ارائه و یا کار شما گرفت ازش تشکر کنید و بگید که چه خوب نمیدونستم. طبیعیه که شما هم ممکنه اشتباه بکنید.

* مرتبط و البته کاملتر و علمی تر: اعتماد به نفس(Self-Confidence) از انار

* اگر اینجا را کلیک کنید تصویر چهره یک دختر را خواهید. حالا این عکس را روی دستگاهتان Save کنید و به حالت Thumbnail به آن نگاه کنید. چه میبینید؟!!
اگر خیلی برایتان عجیب بود برای توضیح این اتفاق می توانید به اینجا مراجعه کنید

رابطه با خانواده

* نظرتون راجع به سخنرانی رییس دانشگاه کلمبیا قبل از سخنرانی احمدی نژاد چی بود؟
اصلا یه سوال دیگه: فرض کنیم شمای نوعی رو به شهر یا کشور دیگه ای دعوت کردن که سخنرانی کنین. ولی همون اولش موقع معرفی سخنران یه چند تا توهین به شما می کنن به نظر شما برخورد اون فرد صحیحه و در این حالت برخورد صحیح چیه؟!
پ.ن: من هنوزم همون آدمیم که از احمدی نژاد خوشم نمیاد!!!

*وای خدا چقدر بعضی از این راننده تاکسیا پررو شدن. من باید خدا رو شکر کنم که از در خونه مون تا محل کارم سرویس داریم وگرنه این ۵ شنبه جمعه ای که بیکاریم و گاها باید بیرون برم بیچاره میشم. از بس که ماشین نیست و همه تاکسیا واسه خودشون توی سایه وایستادن و هرزچندگاهی فقط داد میزنن دربست! و یا اینکه فقط مسیرهای مستقیم و کوتاه رو انتخاب می کنن!!!
اصلن ها امکان نداره توی ایران یه چیزی بیاد و ملت راهشو پیدا نکنن که چطوری دورش بزنن. فکر کنم بعد از سهمیه بندی تنها کسانی که سود کردن راننده تاکسیا بودن.
مرتبط: دزدان سرگردنه ای به نام مسافرکش ها

* یه رستوران خوب دیگه کشف کردم. رستوران طلائیه. محیطش واقعا عالیه. فضای سبز گسترده ای داره و جای خلوتی هم هست. البته اگه میخواین ماه رمضان اونجا برین اولا که باید خیلی زود برین و دوما اینکه سعی کنین حتما نوبت بگیرین چون تعدادی بسیار زیادی از خانواده ها میان اونجا. ما دیشب دیر رسیدیم و مجبور شدیم افطاری رو بریم توی رستوران سنتیش و یه آش بدمزه بخوریم :دی البته شامش رو شانس آوردیم رفتیم داخل. توصیه دیگه هم اینه که شامتون رو توی محیط سالن نخورید چون خیلی شلوغه و بهتره شامتونو ورش دارین ببرین توی فضای سبز اطرافش بخورید:) مثلا روی میز و صندلی های اطرافش و یا صندلی های اون پیتزا فروشیه و اگه مثل ما شیکمو باشین میتونین بعد شام برای تشکر از پیتزا فروشیه یه پیتزا هم سفارش بدید. جدا آب و هوای اونجا معرکه هست. برای اومدن به اون رستوران هم میتونین از جاده لواسان استفاده کنین اون ساعت خیلی هم خلوته. توجه کنین که ورود برای عموم آزاده.
حالا قراره بازم توی همین ماه رمضونی افطاری رو با دوستان بریم اطراف. ببینیم دیگه کجا رو می کشفیم.

* امروز خواهرم بعد از شام دیشب (که جدا جای دوستانم درد نکنه چون خیلی خوش گذشت و این سمیه و نسرین واقعا ضرر کردن) رفت. وقتی اتوبوس داشت حرکت میکرد به نظر می اومد یه تیکه بزرگ از قلب و عاطفه ام داره میره. هر چقدر سعی کردم اشکای منو نیبینه نشد که نشد. مطمئنم که قبلشم که داشتم فیلم بازی میکردم بازم فهمیده بود که دارم به زور جلوی اشکای خودم رو میگیرم. اه چقدر من از این آزادی بدم میاد. برخلاف اکثر مردم که از میدان آزادی خوششون میاد من واقعا ازش متنفرم. چون هرزچندگاهی مجبورم با یکی از اعضای خونه و یا دوستام خداحافظی کنم و بدرقه شون کنم. حاضرم قسم بخورم که بدرقه کردن و خداحافظی کردن با عزیزان و یا اعضای خانواده یکی از زجرآورترین و کشنده ترین صحنه هاست. حتی اگه این خداحافظی کوتاه مدت باشه ها بازم آدم دیوانه میشه.

* یکسری از روابط هستن مثل رابطه آدم با خانواده اش که اگه هیچ سودی درش نباشه بازم حاضری داوطلبانه و از ته قلبت و تا آخر عمر بهشون خدمت کنی. یعنی جز روابطی هست که توش راحت طلبی و خودخواهی فرد رو نمی طلبه. یه جورهایی آدم ایمان می یاره که فقط برای خودش نیست و تک تک خواهرا و بردارا و پدر و مادرش مالک اونن و برای حتی از دست دادن یک تار موش غصه میخورن… شاید اصلا باقی روابط برای همین خیلی ممکنه دوام نداشته باشن. یعنی از یه جایی به بعد وقتی فرد وارد زندگی و مشکلات مخصوص خودش میشه ممکنه اونها کمرنگ تر بشن ولی در مورد خانواده اینطوری نیست. مثلا حتی از دوستان دوره دبیرستان و دانشگاهمون مگه چقدر خبر داریم؟ فوقش یه ایمیل و یا اس ام اس ولی خانواده رو اگه آدم نبینه ادامه زندگی اصلا براش مشکل میشه.

خاطرات مدرسه

* اگه ایمیلی با عنوان امتحان کنید و یا همچین چیزی از طرف ایمیلهای من دریافت کردید بازش نکنین. چون مطمئنا اسپم هست. همین!

* از دیگر مشخصات بارز مردای ایرانی (البته به جز بوی عرق در تمام فصول ساده و دست کردن در دماغ در تمامی ساعات) همانا ریختن آب دهان بر سطوح مختلف حتی گل و گیاه و چمن، اونهم در انظار و اماکن عمومی هست!

* این چند روزه همش دارم به خاطرات مدرسه فکر میکنم. من اون موقع ها خیلی بچه شری بودم. در عین حال همیشه شاگرد ممتاز بودم. یادم یه بار سر دیکته درس ژاله گل ها را آب می داد (یا همچین چیزی) نمره ام شد ۱۷! معلممونم که اصلا ازم انتظار نداشت گفت که باید آخر ساعت بمونم تا با من بیشتر کار کنه (اکثر بچه تنبلها آخر ساعت میموندن که باهاشون بیشتر کار بشه)! آقا مگه من زیرش میرفتم؟! از یه طرف کله شقیم که باعث میشد دختر همسایه مون که زودتر میره به مامانم بگه زهرا قاتی بچه تنبلا شده از یه طرف نشستن سر ساعت آخر کلاس. این شد که اولش با پررویی تمام داد زدم سر معلممون که باید به من ۲۰ بدی!!!
اون بیچاره هم که اصلا زیر بار نرفت. بعد دیدم که خشونت فایده نداره سیاست به خرج دادم و زدم زیر گریه! با چنان صدای بلندی گریه کردم که مدیر و باقی معلما اومدن سر کلاس ما:-) حالا منم عین این بچه های لوس پامو محکم به زمین می کوبیدم که الا و بلا من ۲۰ میخوام:-) آخرش مدیرمون منو برد دفتر و بعد از کلی نوازش و دلجویی گفت که باید خودم ۲۰ بگیرم مثل اون ۲۰هایی قبلی و معلم به هیشکی ۲۰ الکی نمیتونه بده!
همین ماجرا باعث شد اظهار فضل من گل بکنه و به معلمه ثابت کنم که اشتباه کرده که من ۱۷ گرفتم!!! هر وقت مبصرهای سال بالاتر می اومدن کلاس اول که اجازه بگیرن من برم یه مسئله ریاضی رو واسه سال دوم یا سوم حل کنم (معلمای سالای بالاتر میخواستن اینطوری به بچه های بیچاره کلاسشون بفهمونن که شماها خنگین که یه بچه کلاس اولی اینا رو حل می کنه) من کلی به معلم کلاسمون قیف میدادم:دی
تا اینکه شد ثلث اول و ما باید برای اولین بار امتحان ریاضی می دادیم. من اون موقع تصور درستی از امتحان نداشتم و نمیدونستم که جوابای امتحان رو فقط باید روی برگه نوشت و لازم نیست با صدای بلند بگم!
اون موقع اول امتحان معلممون یه بار سوالا رو میخوند. من هم بلافاصله بعد از خوندن هر سوال جوابش رو می گفتم:-))))))))
هر چی معلممون منو نیشگون می گرفت که بالام جان این امتحانه و نمیخواد جلوی همه اظهار فضل کنی و همینو فقط باید توی برگه بنویسی فایده نداشت که نداشت. این شد که من رو از جلسه اخراج کرد تا باقی سوالا رو بخونه و بعدشم با گریه های من و دخالت خانوم مدیرمون دوباره به سر جلسه امتحان برگشتم:-)

* حالا بر عکس توی دانشگاه هر چی که فکر میکردم تا آخر جلسه امتحان هم یادم نمی اومد که جواب سوال چیه؟:دی

* من یکی از نوشته هامو پس میگیرم. (شما در یک مهمانی یک دختر زیبا را میبینید و…) همونی که توش نوشته بودم چرا بعضی از دخترای هم سن و سال خودمون همش توی وبلاگ غر میزنن و ناراحتن و مطالب غمگین مینویسن. واقعیتش اینه که به نظرم وبلاگ جای خوبیه برای تخلیه اون چیزی که توی دل آدمه. به خصوص اگه کسی نشناسدش. الان فکر میکنم حتی خوندن اینجور نوشته ها هم میتونه جالب باشه از این نظر که حس همدردی آدم رو شکوفا میکنه و حتی برای خود اون فرد. بارها توی این فیلما و کتابا دیدیم که یکی از روشهای تخلیه هیجانات نوشتن هست. حالا اگه این نوشته رو چند تا ناشناس بخونن که احیانن تجربه مشترکی هم داشته باشن و همدردی و راهنماییش کنن چه اشکالی داره؟ خیلی هم خوبه.

پینگ الکی

* این پینگ کاملا الکی ولی اتوماتیک بود. نوشته قبلیم مشکل داشت وبلاگه بهم ریخته بود. از نو پیش نویس کردم تا مشکلشو رفع کنم وقتی منتشرش کردم دیدم دوباره پینگ شده. خلاصه اینکه شرمنده، سرکاری بود:دی
پ.ن: خدا رو شکر این پینگ الکی باعث شد من رکورد بزنم و از روده درازی دست بکشم و بالاخره یه پست کوتاه بنویسم:-)