لینکدونی

سن واقعی شما چقدر است؟

* یه سوال: اگه بعد از ظهر ماه رمضان هم مسافرت بریم بازم روزه مون باطل میشه؟ یا فقط صبح مشکل داره؟ دیروز خاله ام مجبورم کرد که برسونمش به شاه عبدالعظیم توی شهرری. بچم بعد اینهمه سال زندگی توی تهران، اونجا رو بلت نبود:-) البته بعد از ظهر راه افتادیم و افطار هم برگشتیم. یعنی روزه هامون باطل شده؟

* فکر کنم خیلی وقته مطالب تخصصی ننوشتم! شاید برای اینکه واقعا ادبیاتم برای نوشتن یک موضوع تخصصی خیلی ضعیفه. اما امروز میخوام سعی کنم یه خورده جدی باشم و کمی از تجربیات عملیم بنویسم که اگه مثل خودمون چهار تا دانشجوی کامپیوتری سرچ کنن و بیان اینجا یه مطلب به درد بخوری هم پیدا کنن. برای شروع هویجوری الکی پلکی یکی از حملات نرم افزاری مورد علاقه ام رو اینجا مینویسم:
دیسکِلیمر:
یک) هیچ ادعایی روی کامل بودن این مطلب ندارم و هرجا که اشتباه میکنم بگین با کمال میل اصلاحش می کنم.
دو) این فن اصلا اختراع نیست و مطمئنم که خیلیاتون بلدید. مخاطب این مطلب کسانین که دانشجو هستند و یا مثل خودم تازه کار.
یکی از حملاتی که من خیلی بهش علاقه دارم تزریق SQL هست! باور کنین تا یه نرم افزاری رو برای ارزیابی امنیتی دست ما میدن، اولین کاری که دلم میخواد انجام بدم اینه که آیا از این نظر آسیب پذیر هست یا نه؟ و به طور کلی نفوذ از این طریق رو خیلی دوست دارم. راه حلشم خیلی ساده است! در ساده ترین سطح اینه که وقتی نرم افزاری (حالا چه وب سایت و چه ویندوزی) می نویسین، پارامترهایی که قراره کاربر نهایی وارد کنین رو از نظر وجود دستورات SQL و یا سیستم عامل بررسی کنین. در یه سطح بالاتر استفاده از پرسشهای ایستا به جای پویا هست. مثلا به جای اینکه مستقیما خود پرسش رو به پایگاه داده بفرستین، بیاین همون رو داخل یه روال ذخیره شده قرارش بدین و ارسال کنین.
حالا من یه فن بهتون یاد میدم. مواقعی که میخواین حمله تزریق SQL انجام بدین حتما سعی کنین انتهای دستورتون از دستور کامنت SQL یعنی – – استفاده کنین:-) البته قبلشم یه سمیکالن بذارین. اینطوری باعث میشه باقی دستورات نرم افزاره کامنت بشه و فقط دستور شما بدون ثبت هیچ نوع ردپایی اجرا بشه:)
راه دیگه تزریق دستور هست. مثلا دستورات زبان برنامه رو میتونین کامنت کنین. که البته این بستگی به زبان مورد استفاده نرم افزار داره.
ممکنه به نظر خیلیاتون این نکات ساده به نظر بیاد و بلدش باشید ولی بعضیام واقعا نمیدونن و واقعا راحت می تونن با انجام یه سری بررسی های ساده و قرار دادن محدودیت روی منیتورودیهای کاربر براحتی نرم افزارشون رو تا حد زیادی امن کنن.

* اینجا میگه که من فقط ۱۷ سالم هست:-) این لینکو از طریق وبلاگ ویولت برداشتم. اینجا سن واقعی شما رو نشون میده. یعنی اولش سن شناسنامه ای تون رو میپرسه و بعد از اون بر اساس یکسری معیارهای دیگه مثل پارامترهای سلامت جسمی و روحی و درجه رضایتتون از زندگی و کارتون و اینها میگه که سن واقعی شما چقدر هستش؟
یه چیزهای دیگه ای هم به من گفت و اینکه عمر متوسط انسان در حدود ۷۵ سال هست ولی من میتونم تا ۸۲٫۵ سال زندگی کنم:-)
هه! فکرشو بکنین من تا ۸۲ سال زنده باشم! یعنی فکرشو بکنین بیشتر از ۶۰ سال دیگه زنده باشم و تا اون موقع هم ویلاگ بنویسم! یعنی مطمئنا تا اون موقع دیگه ازدواج کردم و بچه دار و نوه دار و نتیجه دار و شایدم اگه بچه هام عجول باشن نبیره دار هم میشم:-) احتمالا دیگه نوه ها و نتیجه هامم میشن خواننده وبلاگم و مثلا واسم کامنت میذارن مامان بزرگ چه مطلب خوبی نوشتی!به وبلاگ منم سر بزن:-)
خدا میدونه اون موقع تکنولوژی چطوری پیشرفت کرده و احتمالا چطوری وبلاگ مینویسیم. تا حالا به این موضوع فکر کردین؟:-)
فکرشو بکنین من با این قد و وزنم مثلا بشم مامان بزرگ:-) جدا خنده داره! مطمئنم که حتما قیافه ام شبیه خاله ریزه میشه :-) حتی مادر شدن هم به نظرم پدیده عجیب و دور از دسترسی میاد چه برسه به مادر بزرگ شدن و مادر مادر بزرگ شدن:-) تازه از اون طرف شماهام هستید. خواننده های وبلاگم دیگه میشن یه مشت مامان بزرگ و بابابزرگ:دی بعدش یه مجمع تشکیل میدیم و از نوه ها و نتیجه هامون مینویسم. اوه…
آقا یه سایت ما رو به کجا کشوندددددددد. چه شودددددددددددددد…

* چت نکن برادر من، حداقل با زنت نکن
یک زوج بوسنیایی بعد از اینکه فهمیدند مخفیانه با هم چت می کردن از هم جدا شدن (انگلیسی). جناب آقای ادنان و سرکار خانم سانا مدتی بود که دل و قلوه رد و بدل می کردند، زمانی که قرار شد هر یک با گل رز قرمزی در دست با هم دیدار کنند. این دیدار البته شوکه کننده بود.
حالا البته هردو درخواست طلاق کردند. سانا احساس می کنه شوهرش بهش خیانت کرده “من فکر می کردم عشقم رو پیدا کردم”. ادنان هم البته شاکیه که زنش حرفهای قشنگی که پشت چت می گفته هرگز در واقعیت بهش نگفته.
اینجاست که میگن همیشه فرض کن همسرت هنوز رفیقته. البته شاعر نمی گه. بنده میگم. :)

سوالات و مطالب موبایلی

* نوشتن بعضی مطالب توی وبلاگ فایده نداره یعنی ها بعضی مطالبی که آدم توی وبلاگش مینویسه مخاطب خاص دارن. یعنی آدم دلش میخواد بعد نوشتن اون مطلب و اطمینان از خوندنش توسط طرف مقابل، اون طرف یه زنگی اس ام اسی ایمیلی چیزی بزنه حالش رو بپرسه و نگرانیش رو درک کنه. مثلا همین مطلبم. دلم میخواست اون دوستم اینکارو بکنه. ولی خوب نشد. نکرد…

* سوالات موبایلی:
۱- گوشی من اوایل هیچ مشکلی نداشت. اما الان بعد از مدت کمی مثلا چند دقیقه که باهاش بازی می کنم (منظورم بازیهای موبایلی هست) هنگ می کنه و خیلی کند میشه. به نظر شما مشکل از چی میتونه باشه؟ عمر گوشیم حدودا ۶ یا ۷ ماه هست و مدلش نوکیا ۶۱۲۵ هست. باتریشم از نوعی که مشکل دارند و منفجر میشن نیست. میشه خواهش کنم بگید اگه مشکل مشابهی داشتید چطوری رفعش کردید؟!
۲- دقیقا همون زمانی که به موبایل احتیاج دارم یا خودش رو جا میذارم و یا شارژرش رو! بارها شده که در روز کار واجب داشتم و شارژ نداشتم و اونوقت یادم رفته شارژر رو با خودم بیارم!
موقع مسافرت رفتن که فبها! یکی از بزرگترین دغدغه های من جا نگذاشتن موبایلم هست! حالا باز شارژر رو میشه خرید. چون من خودم بس که یادم رفته بود یه دونه زاپاس از هر کدوم از شارژرهای گوشیهای سابقم توی شمالم گذاشتم:-) یعنی همینجوری موندن. سوال آیا شارژر بیسیم هم وجود داره؟ یعنی شارژرهایی که با باطری کار کنن و نه برق؟! حالا آدم باید یادش بمونه باطری شارژره رو هم شارژ کنه!

* بعضی روزاست که آدم خیلی سرش شلوغه و کلی کار داره اونوقت دوستان و خانواده اش هی بهش زنگ میزنن. اونوقت یه روزایی داری از تنهایی و بی حالی میمیری هیشکی نیست یه اس ام اس بزنه که ببینه زنده ای یا نه؟ چند روز پیش توی یه سمیناری بودیم که اتفاقا گروه مام ارائه داشت و من مثل همیشه هول بودم! سایر ملت که از نظر من افراد بسیار خفنی (از جهات خاصی البته) محسوب می شدن، همه ساکت و محترم نشسته بودن و گوش میکردن. اونوقت توی اون هیرو ویری یه بار یکی از دوستای دوره دبیرستانم زنگ زد و یه بارم بابام و یه بارم مامانم! حالا من هرچی یواش حرف میزدم که سمینارم مامانم میگفت الااااااهی بمیرم واسه چی سرما خوردی دخترم؟ پاشو بیا شمال خودم ازت مراقبت کنم!!! آخرش با ضایع بازی تمام و در حالیکه احساس میکردم اینجوری خفه حرف زدن فایده نداره و در حالیکه وزن بدنم اون لحظه یه هفتصد هشتصد کیلویی شده بود از جام پام شدم رفتم بیرون! آخه بدبختی اینجا بود که کفشامم پاشنه دار بودن اونم از این مدل جدیدایی که عروسکی هستن و پاشنه کوتاه دارن و صدااا میدن! حالا من یه عمره اصلا از این کفشا نمی خرماااااا اون روزی هم که کفشه رو تست کردم روی یه زیر انداز بود و منه خنگ یادم رفت که برم روی سرامیکش راه برم که ببینم صدا میده یا نه؟ تازه هم دوستم و هم مامانم اصرار داشتن که حرفای مهمی دارن و همون لحظه باید بگن و نمیشه بمونه واسه چند ساعت دیگه :دی

* آزمایش یک واکسن جدید
سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک و جدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:
یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی
قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه گراز آلمانی پرسید: برای این کار چقدر پول میخواهید؟ او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند. مصاحبه گر او را مرخص کرد و همین سوال را از فرانسوی نمود. او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای دوست دخترم …
وقتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.
صد هزار برای خودم
صد هزار تا هم حق حساب شما
صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !

معلم خوبی نبودم

* همیشه توکل بهترین راه است.

* این روزها به شدت دلم میخواد جای کسی دیگه ای بودم. نه اشتباه نکنین منظورم نارضایتی از اینی که هستم نیست، منظورم دقیقا درس دادن به یکی از دوستانم هست. ای کاش جای اون بودم و بهش ثابت میکردم که چطور باید رفتار کنه و از حق خودش دفاع کنه. همین.
این روزا تازه دارم می فهمم که مواقعی که توی زندگی کم گذاشتم و از خودم دفاع نکردم چقدر باعث ناراحتی و رنجش خانواده و دوستانم شدم. تازه دارم می فهمم این حس خستگی از تلاش، خجالتی بودن برای بیان عقایدم و کلا اینجور چیزا چقدر باعث میشه من ضعیف به نظر بیام.
اما این مورد خاص رو من فکر می کنم اگه به جاش بودم مطئننا میتونستم حل کنم. چون در جریان ریز جزئیاتشم هستم و می بینم که یه عده چطور دارن زورگویی می کنن و این دوستم  علیرغم همه تشویقاتم تسلیم شده…
من این حسو  ۴- ۵ سال پیش هم داشتم. همون موقع که یکی از دوستان دوره دبیرستانم دلش میخواست دانشگاه قبول بشه ولی پدرش مخالف بود و میخواست اونو به زور به پسر یکی از دوستانش بده. من و مادرش خیلی تلاش کردیم که اون زیر بار نره. حتی خودم کلی براش کلاس خصوصی گذاشتم بی مزد و بی منت فقط برای اینکه دوستم بود و من اون رو دقیقا مثل خودم میدونستم. ولی اون می ترسید. در حین اینکه تلاش میکرد ولی به خودش ایمان نداشت و می ترسید و آخرشم همین ترس کار دستش داد. تسلیم شد و همونطوری زندگی رو پذیرفت که پدرش میخواست به زور بهش بقبولانه. من اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودم و وقتی مادرم خبر رو گفت حس میکردم الان خودش چقدر ناراحته و اینکه تمام زحماتم بر باد رفته و چقدر دلم به حال خودم می سوخت که نتونستم روش تاثیر بذارم… الان هم وضعیت تقریبا مشابهه. من خیلی برای این یکی هم وقت گذاشتم و خیلی نصیحتش کردم که درست بشه. مستقل بشه و روی پای خودش بایسته ولی ظاهرا اینبار هم محاسباتم اشتباه از آب در اومده. با پیش زمینه ای که از منیره داشتم روی روش زندگی این یکی خیلی کار کردم. اینهم تقریبا مثل منیره بود. هنوز بزرگ نشده و هنوز این موضوع رو قبول نکرده که آره درسته همه ما باید به پدر و مادرمون که اینقدر برامون زحمت کشیدن احترام بگذاریم اما قرار نیست سرنوشت زندگی آینده شو اونها با دلایل غیر منطقی شون (که هیچ کدوم از اقوامشم قبول نکردن) عوض کنن. حاضر نیست بیشتر از این تلاش کنه و زمان رو مدیریت کنه که رضایت اونها رو برای روشی که انتخاب کرده، جلب کنه. یا قادر نیست راضیشون کنه و یا ترسیده. هر دو تاش به نظرم روش آدمهای ضعیفه… میدونم داره با آینده اش بازی می کنه…
شکستی که نوشتم همین بود. اون موقع که داشتم اون مطلب رو می نوشتم هنوز شکست نخورده بودم اما از روحیات دوستم میفهمیدم که اون هم میخواد داغ منیره رو روی دلم بذاره. انگار که این اتفاق برای خودم افتاده باشه همونقدر ناراحت و پشیمانم. چون از روحیاتش هم خبر دارم…
دلم میخواست ای کاش قوی بود. اونقدر قوی که زیر بار زور نره. مسئله ساده ای نیست. زندگی آینده اش چیزی نیست که با زور بخواد درست بشه و یا احساسش چیزی نیست که با زور بتونه کنترل بشه. ای کاش پدر و مادرش کمی منطقی بودن.. ای کاش راهی وجود داشت که بتونم با پدر و مادرش صحبت کنم… ای کاش خودش اونقدر قوی بود که من این حرفا رو نمیزدم…
به نظر شما توی اینجور مواقع باید چیکار کرد؟ وقتی می بینی کاری از دستت بر نمیاد و فقط باید بنشینی و بذاری زمان بگذره؟ انگار که دوستم مرده. همین احساسو دارم.  تا زمانی که قوی بود انگار عضوی از خانواده ما بود ولی الان که تسلیم شده برای من عین بیگانه ها شده.

* تا حالا خودم رو آموزگار خوبی میدونستم. فکر میکردم میتونم شرایط رو عوض کنم. یعنی به تشویقهای خودم برای تغییر شیوه زندگی و فکرش ایمان داشتم ولی الان حس مادری رو دارم که علیرغم همه تلاشش فرزندش داره اعدام میشه… من شکست خوردم. من نتونستم فکرشو عوض کنم. یا ترسش رو بریزم و بهش ثابت کنم که تنها کسی که مشخص می کنه من الان چی بخونم کجا بخونم کجا کار کنم کجا برم دانشگاه با کی معاشرت کنم با کی دوست بشم و … خودمم. من میتونم از بزرگترهام حرف شنوی داشته باشم اما تا زمانی که حرف درست بزنن. حتی یک حدیث هم داریم که میگه تا زمانی از پدر و مادرت حرف بشنو که حرفشون حق باشه… همین.

* نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم. چون هر دوی اونها اینجا رو میخونن. اگه چیزی نوشتم که ناراحتشون کرده، فقط به خاطر خودشون بوده و اینکه من دلم میخواست قوی باشن همین. وگرنه خودشون از نزدیک منو می شناسن و میدونن که چجور آدمیم.

مجلات زرد

* ماه رمضان مبارک. ما امروز برای به اصطلاح پیشواز رفتیم روزه گرفتیم که وسطای ظهر فهمیدیم نه جدی جدی پنج شنبه اولین روز ماه رمضان هست:-) خوشحالم که تنبلی نکردیم و همه مون روزه گرفتیم:-)

* حیف که عجله دارم وگرنه میخواستم یه بحث مفصل راجع به اینکه چرا حتی برخی از خانومای تحصیل کرده می چسبن به این مجلات به اصطلاح زرد راه بیندازم. نه اینکه این چیزا به طور کلی بده ها! ولی افراط در استفاده و قیف دادن در دانستن این اخبار چیزیه که به صورت کلی فکر کنم فقط در ایران افتخار باشه!!! و آدم گاهی اوقات بسیار متعجب میشه!!!!

* یکی از چیزهای بسیار مهمی که توی مهمونی های (الخصوص) دخترونه و به طور کلی دور جمع شدن های برخی از دخترا مهمه دانستن اخبار خصوصی مربوط به هنرپیشه ها و فوتبالیستا و خواننده ها و به طور کلی آدمای معروفه (مگه پاریس هیلتون در هیچ یک از این دسته ها قرار می گیره؟!)
برای همین وقتی یه جمع دخترونه تشکیل میشه و میخوای توش کم نیاری لازمه برخی از این اخبار و شایعات رو بلت باشی و بگی و اگه بلت نباشی باید مثل دختر عمه من قادر باشی به صورت آنلاین از خودت شایعات در وکنی :-) مثلا پریشب که بین خودمون داشتیم یه سری از دخترای فامیل رو به خاطر چسبیدن به اینجور اخبار و شایعات مسخره می کردیم شروع کردیم به ساختن داستانهای جعلی از عشق اینا و همه شون متعجب شده بودن و چون میدونستن که ما از اینترنت استفاده می کنیم لابد مطمئن بودن که اخبارمون به روزه:-)
حالا کلا این چند روزه که انواع و اقسام مهمونیا رفتیم چی آموختیم؟! اهم خوب لیست می کنیم که شما هم فیض ببرین و وقتی میرین توی مهمونی کم نیارین:
۱- شایعاتی مبنی بر جدایی براد پیت و آنجلینا جولی به گوش میرسه!!!!
۲- ویکتوریا بکهام داره برای چهارمین بار حامله میشه!!! این دو تا فکر کنم میخوان کارخونه جوجه کشی راه بندازن وگرنه این خارجی ها اصولا از بچه خوششون نمیاد آخه!!!
۳- شکیرا بازم چسبیده به همون دوست پسر سابق فاسدش یعنی پسر رییس جمهور منفور آرژانتین
۴- فیلم عروسی جنیفر لوپز و مارک آنتونی لو ورفته
۵- اینبار لیندسی لوهان اعتیادش سنگین شده و رفته مرکز بازپروری! توی هالیوود ظاهرا یه مثلث عشقی بین بریتنی اسپیرز و لیندسی لوهان و پاریس هیلتون وجود داره! هرزچندگاهی یکی از این سه تا اعتیارش سنگین میشه و یه شاهکار می آفرینه و میره مرکز بازپروری! خوش به حال سران این مرکز!!! چه پولی در میارن!!!
۶- و ا آن قبیل اخبار مفیدی که دیگه قابل ذکر نیستتتتت
جالب اینجاست که بدونین اینا اکثرا از اینترنت استفاده نمی کنن و منابعشون بیشتر همین مجلات داخلی خودمونه!!! حالا من جدی جدی موندم کدومیک از مجلات داخلی چنین اخباری رو با چنین جزئیاتی درج می کنه؟ من همیشه فکر میکردم توی ایران اینجون اخبار سانسور میشه!!!

تست هوش – زوال عقل

* امتحان نهایی برای پی بدن به اینکه مغز شما از کار افتاده است! خداییش صادقانه بگین چند تا سوالشو درست جواب دادین. خواهشا تقلب نکنین و قبل از خوندن سوال پاسخ رو نگاه نکنید:-)
در اینجا چهار سؤال معمولی و یک سوال جایزه وجود دارد. شما باید فوراً به آنها پاسخ دهید. شما نباید وقت زیادی تلف کنید، به همه سوالات فوراً پاسخ دهید.
قبوله؟ پس آماده؟ حرکت!!!

۱) سؤال اول:
شما در یک مسابقه سرعت شرکت کرده‌اید. از نفر دوم سبقت می‌گیرید. اکنون در چه جایگاهی قرار دارید؟
جواب:
اگر پاسخ شما جایگاه اول بوده، بطور حتم شما دارید اشتباه می‌کنید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جایگاه او را به دست خواهید آورد پس دوم می‌شوید!
آیا جوابتان درست بود؟ نه؟ تو سؤال بعدی بیشتر سعی کن. آری/ نه؟ برای جواب دادن به سوال دوم به اندازه‌ای که در سؤال اول وقت تلف کردی، معطل نکن.

۲) سؤال دوم:
اگر از نفر آخر سبقت بگیرید، جایگاه شما…؟
جواب:
اگر پاسخ شما جایگاه یکی‌مانده به آخر بوده، دوباره دارید اشتباه می‌کنیـد! به من بگو ببینم: تو چطور میتونی از نفر آخر سبقت بگیری؟؟؟؟
تا اینجا که زیاد خوب نبودی! بودی؟

۳) سؤال سوم:
یه سؤال خیلی ساده ریاضی! توجه: این مسئله فقط باید در کله شما حل شود! از کاغذ و قلم و ماشین‌حساب استفاده نکنید. و حالا سوال:
۱۰۰۰ تا بگیر و ۴۰ تا بهش اضافه کن.
حالا ۱۰۰۰ تای دیگه بهش اضافه کن.
حالا ۳۰ تا اضافه کن.
۱۰۰۰ تای دیگه اضافه کن.
حالا ۲۰ تا اضافه کن.
حالا ۱۰۰۰ تای دیگه هم اضافه کن.
حالا ۱۰ تا بهش اضافه کن.مجموعش چقدر شد؟
جواب:
مجموعش شد ۵۰۰۰ تا؟ جواب درست در حقیقت ۴۱۰۰ می‌باشد! قبول نداری؟ با ماشین حساب خودت چک کن! امروز قطعاً روز تو نیست. میشه سؤال آخر را درست جواب بِدی؟

۴) سؤال چهارم:
پدر مریم پنج تا دختر داره:
نانا،
نِ‌نِ،
نی‌نی،
نُ‌نُ،
اسم دختر پنجم چیه؟
جواب:
نونو؟ نــــــه! البته نه. اسمش مَریمه! سؤال رو دوباره بخون.

جایزه) خُب، حالا سؤال جایزه:
یه آقای کر و لالی میخواد مسواک بخره. با در آوردن ادای مسواک زدن، اون میتونه خواسته‌اش را به دکاندار حالی کنه و موفق به خرید مسواک بشه.
سؤال:
حالا اگه یه مرد کوری بخواد عینک آفتابی بخره، چطوری باید منظورش رو به فروشنده حالی کنه؟
جواب:
اون فقط باید دهنشو باز کنه و اینو از فروشنده بخواد. به همین سادگی!

* خودتو چطور دیدی؟