لینکدونی

این دخترهای مصنوعی!

* همیشه چهره های آدمها واسم جالب بوده. منظورم چهره های ساده و بی آلایش آدمها هست و به ندرت دلم میخواد چهره کسی رو با انواع و اقسام آرایش های عجیب و غریب ببینم مگر توی عروسی ها:-)
ولی جدیدا هر وقت میرم بیرون قدم بزنم و یا توی خیابون ۹۰ درصد دخترا و ۷۰ درصد (آمارش کاملا موثقه! اصرار نکنین تو رو خدا) پسرا قیافه هاشون و حتی اندامشون غیر طبیعیه! من خیلی دلم میخواد علت این کارو بدونم؟! چرا اکثر دخترا خودشون رو برنزه کردن؟ دماغاشون رو عمل کردن؟ بعضی از قسمتهای اندامشون به طرز عجیبی بزرگ و یا کوچیک هست؟ (کاملا مشخصه که عمل کردن!) چرا اکثرا از مژه ها و ناخونهای مصنوعی استفاده می کنن و ابروهاشون رو تیغ زدن و به جاش دارن از ابروی خالکوبی شده (تاتو) استفاده می کنن؟! چرا اکثر دخترا از کلاه گیس ها و همینطور پوستیژ به جای موهای خودشون استفاده می کنن؟! چرا اکثر دخترا گونه گذاری کردن و یا از ژلها برای برجسته کردن گونه ها و لبشون استفاده می کنن؟!
یه زمانی آرایش های غلیظ و عجیب و غریب مد شده بود! حالا هم ابروی مصنوعی! مژه مصنوعی و دماغ عملی و گونه مصنوعی و لب مصنوعی و اندام های مصنوعی!
چرا دخترا اصرار دارن اینهمه از همدیگه تقلید کنن و اصلا کی گفته همه باید شبیه هم باشند؟! چرا همه باید موهاشون رو فلان مدل مش کنن و یا دماغشون سربالا باشه و یا برنزه باشن؟!
من اصلا با این موضوع مخالف نیستم که آدم باید به خودش برسه ها! اتفاقا من خودمم موجودیم که خیلی ظاهرم برای خودم مهمه و همیشه سعی میکنم به خودم برسم و همین طور زیبایی به نظرم ارزش داره ولی آخه قیمتش هم مهم هست!

* فکرشو بکنین در تمام دنیا ملت اصرار دارن که بگن ظاهر ما و زیبایی ما طبیعی هست و توی ایران کاملا برعکسه! مثلا همین چند وقت پیش یه پزشکی توی آمریکا گفته بود که زمانی که آنجلینا جولی معروف نبوده اومده پیشش و لبش رو عمل کرده! اونوقت کلی روزنامه ها بوق و کرنا کردن تا اینکه خود آنجلینا جولی رفت دادگاه و مدرک و شاهد آورد که اینطوری نیست و زیبایی لب من طبیعی هستش و حتی چندین میلیون دلار از اون پزشکه و روزنامه ای که این خبر رو شایع کرده بود غرامت دریافت کرد! یه همچین چیزی هم در مورد بریتنی اسپیرز شنیدم!
نه اینکه حالا فکر کنین من خیلی بریتنی اسپیرز یا آنجلینا جولی رو قبول دارم ها! صرفا داشتم مثال می آوردم که چقدر زیبایی طبیعی براشون مهم هست و چقدر براشون افت داره که چنین اخباری شایع بشه که فلانی فلان چیزش رو عمل کرده!
ولی حالا توی ایران کاااملا برعکسه! این مسئله یارو بعد از اینکه دماغشو عمل کرده یه دو سه سالی همینجوری چسبو میذازه که روی دماغش بمونه تا همه ببینن و بفهمن که اینکارو کرده! دیگه حالا من خودم دختر هستم و میبینم که توی این مجالس و محافل چطوری پز میدن و با صدای بلند میگن که دماغشون رو چقدر و کجا عمل کردن و یا برای بزرگ کردن و یا کوچیک کردن فلان چیز چقدر خرج کردن و پیش کدوم دکتر سوپر فوق اکسترا تخصصی رفتن!
برای من خیلی سواله:
آیا این کارا صرفا برای زیبایی انجام میشه؟ یا جلب توجه؟ یا روی مد بودن؟ یا عدم اعتماد به نفس؟ یا جبران سایر کمبودها؟!
یاد یه مطلبی افتادم که نوشته بود: هر وقت از نظر خودتان، کمبود بسیار مهم و آزار دهنده ای توی زندگیتان داشته باشید همیشه و در تمامی جهات زندگی تون سعی می کنین که به نحوی جبرانش کنید در حالی که شاید این کمبود از نظر دیگران چندان مطرح نباشه و شما بی جهت اون رو برای خودتان پررنگش کردید! اما تلاشهای مذبوحانه ای که برای رفع این کمبود می کنین گاهی اوقات چنان تاثیر معکوس میذازه که حتی اونهایی هم که نمی خواین هم بالاخره متوجه این کمبود میشن…

* یک چیزی که من به نظرم میرسه باید بین دخترا و پسرای جامعه مون تقویتش کنیم اعتماد و اطمینان به نفس در مورد ظاهرشون و روحیاتشون هست. فکر می کنم پدر و مادرها باید از همون اول روی محبت بی دریغ کردن و تغذیه و ورزش و درس و اجتماعی بودن فرزندانشون برنامه ریزی کنن تا دو فردای دیگه مجبور نشن اینقدر پول جراحی های مختلف رو بپردازن و تازه بازم فرزندانشون راضی نباشن چون من به نظرم میاد وجود کمبود روی هر کدوم از این مقولات باعث میشه طرف بخواد از یه راه دیگه جبرانش کنه مثلا جلب توجه کردن و یا روی بورس بودن!
جدای از این موضوع باید بهشون تاکید کنن که تو ظاهر مطلوبی دارن و مجموع اجزای چهره ات به هم میان و واقعا لازم نیست یه دماغ کوچیک روی صورت پهنت باشه تا احساس زیبایی کنی همین دماغ بهت میاد! مگر در مواردی که طرف واقعا مشکل داشته باشه و بره عمل کنه! نه از روی مد بودن و چشم و هم چشمی و این حرفا!
باور کنین من دخترهای زیادی رو می شناسم که اصلا خوشگل و یا خوشتیپ نیستن ولی خیلی موفق هستند و به خودشون اطمینان دارن و موفقتر هم میشن!

* البته زیبایی یک مسئله و مطلوب کاملا طبیعی هست و من به شخصه از آدمهایی که هیچ به خودشون نمیرسن اصلا خوشم نمیاد! ولی قرار نیست تمام مشغله ذهنی ما همین چیزا باشه و زندگیمون رو فداش کنیم!
یه نگاه به نسل جدید بیندازید! خداییش فکرشو بکنین ماهایی که فقط ۴-۵ سال ازشون بزرگتریم از حرکات و عقایدشون وحشت می کنیم چه برسه به بزرگترا! اونوقت دو فردای دیگه همینا میخوان پدر و مادر بشن و از اون مهمتر اینکه مملکت بیوفته دستشون!

* بگذریم! ظاهرا خیلی طولانی شد این روی منبر رفتن من خودتون خوبید؟:-)

غصه خور مردم

* ظاهرا من باید یه دور دیگه توی بلاگرولینگ لاگین کنم و وبلاگهای پرشین بلاگ رو به .ir تغییر بدم. اما مسئله فیلتر بودن بلاگرولینگ هستش و من نمیدونم چیکار کنم؟ واقعا شرمنده همه دوستان من حتی خودم لینکهای این بغل رو نمیبینم. البته شمال که بودم فیلتر نبود اما اینجا فیلتر هستش! حالا خدا میدونه شمالیها چه مزایایی دارن که اونجا برخی سایتا فیلتر نیست:-)

* یکی از خواصی که من دارم اینه که وقتی توی جمعی هستم افراد توی درددل کردن با من راحت هستن. حتی شده آدمهایی که خیلی با من فرق دارن راحت میان نزدیک و با من درددل می کنن. حالا نمیدونم این خاصیت بده یا خوب؟ مثلا توی مترو یا اتوبوس شده بارها که اولین باره یه نفر رو میبینم ولی صادقانه میاد با من حرفاشو میزنه و یا مشکلاتش رو میگه. حالا هر وقت توی خونه به مامانم یا خواهرم میگم که امروز یه خانومه رو دیدم که …بر میگردن میگن بس کن زهرا تو هم شدی غصه خور مردم!!:-) البته من به شخصه از این خصلت استقبال میکنم. نه اینکه به خاطر اینکه خوشحال بشم که دخترای هم سن و سال من غم و غصه دارن ها به خاطر اینکه این کار گاها باعث میشه آدم فکر کنه چقدر مشکلات خودش کوچیک هستن و چقدر باید خدا رو شکر کنه و سعی کنه به جای افکار منفی به دیگران هم فکر کنه و بهشون کمک کنه.

* این بار که داشتم میرفتم شمال توی اتوبوس یه دختر خانومی کنار من نشسته بود که ۲۸ ساله بود و مجرد. این بابا با اینکه دیپلمه بود ولی با پارتی باباش داشت توی شعبه مرکزی بانک سپه کار میکرد! جالب اینجاست که بدونین این دختر خانوم موفق شده بود کلی از بانکشون وام و حقوق بگیره و ۴ سال پیش یه خونه ۶۹ میلیونی بگیره!!! بعدش یه زانتیا هم واسه خودش خریده بود! بعید میدونم که دروغ بگه چون از اولش معلوم شد که همکلاسی دختر عمه ام بوده و هنوزم با دختر عمه ام رابطه داره.
خدا وکیلی کلی حسودیم شد و برای هزارمین بار بهم ثابت شد که توی این مملکت درس خوندن هیچ ارزشی نداره!!! مثلا فکرشو بکنین من و شما (حالا من که هیچی شماهایی که فوق لیسانس و دکترا دارید!!!) چند ساله دیگه که هم سن این خانوم شدیم عمرا اگه بتونم یه زانتیا واسه خودم بخریم چه برسه به یه خونه ۶۹ میلیونی! تازه اونم چند سال پیش خریده و احتمالا اگه به پول الان حساب بشه بالای ۱۰۰ میلیون قیمتش هست… از همه جالبتر دلیلش واسه ازدواج نکردن تا این سن بود! این دختر خانوم محترم معتقد بودن که چون تا حالا یه خواستگار پولدار واسش نیومده ازدواج نکرده و اصلا دلش نمیخواد بعد از ازدواج توی فقر و اینا باشه!!! حالا من نمیدونم ایشون با اینکه توی شعبه مرکزی بانک سپه کار می کنن و واسه خودشون زانتیا و خونه هم دارن دیگه چه نوع فقری ممکنه بگیرن؟!!!
حالا شمارشم بهم داد که اگه مورد خوبی پیدا کردم حتما بهش معرفی کنم!!! خوب بنده از همین تریبون اعلام می کنم که اگه یه آقا پسر پولدار هستید بنده شماره این بانوی محترم رو به شما بدم!!! بعدشم بنده هیچ مسئولیتی قبول نمی کنماااااااااا بابا پول دوستی هم حدی داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااره!!!

* خم شد و از کف حمام آنچه را که به نظر می رسید یک تار موی بلند طلایی باشد برداشت.با حرکتی مختصر آن را در سطل آشغال انداخت و گفت:”نمی دونم فایده ی این همه معلومات و هوش و سواد وقتی که شاد و خوشبختت نکنه چیه.”
پ.ن: این یکی از سوالاتیه که من اغلب از خودم می پرسم…

* جالبه توی کامنتای پست قبلی فقط دو نفر نوشتن که از چه ادیتورهایی استفاده می کنن. بازم خوبه دو نفر با دقت اینجا رو میخونن:-)

من شکست خوردم

* من شکست تقریبا بزرگی خوردم.
آدم وقتی مشکلی نداره و داره با خودش فکر میکنه که بدترین اتفاق توی زندگیش مثلا میتونه این و این باشه بعدش وقتی یکی از اون بدترین اتفاقات می افته و میبینه بازم زنده است و میتونه خودش رو جمع و جور کنه باورش نمیشه که چقدر قوی هست.
حالا بعدا جزییاتش رو می نویسم. فقط خواستم اعتراف کنم که از حجم شکست کمی کاسته بشه و یا اینکه حداقل به کس و یا کسانی گفته باشم که شکست خوردم. گاهی اوقات نوشتن و یا حرف زدن درباره غمی از عمق اون خیلی کم میکنه.
خواهش می کنم دوستان متوهم نشوند. منظورم شکست عشقی و این چیزا نیستا! چون معمولا اولین تصوری که درباره چنین جملاتی میشه، همینه اینو نوشتم…
حالا دارم سعی می کنم خودم رو بازیابی کنم و بتونم این مشکل رو به روشی حل کنم. اگه میتونستم و قدرتش رو داشتم باور کنین حتما جزییاتش رو همین الان مینوشتم…
فقط اینکه خلاصه کنم: انسان اگه خودش بخواد موجود بسیار قوی ای هست موقعیت هایی توی زندگیم بوده که در حالت عادی حتی نمیتونم قرار گرفتن توی اون موقعیت رو تصور کنم چه برسه به اتفاقش ولی وقتی قرار گرفتم سعی کردم که برش غلبه کنم و خودم رو قویتر از اون موقعیت نشون بدم. به طور کلی من موجودی نیستم که توی شرایط سخت و دشوار درجا بزنم یا دست به خودکشی بزنم برعکس همیشه خودم رو دلداری میدم که من زهرا هستم! من قوی هستم من باید محکم باشم و …

* یه نکته مهم دیگه هم هست و اونهم پیش بینی شرایط بدتر هست. منظورم یک نوع واقع بینی در مورد حوادث و مسابقه هایی هست که باید توی زندگی تون انجامشون بدید. اگه از قبل فکرشو بکنین که ممکنه بدترین اتفاق هم بیفته وقتی که خدای نکرده می افته میبینین که اینقدر هم سخت نبوده و زودتر خودتون رو بازیابی می کنین.
منظورم این نیستا که مثل اون آدم کوتوله توی گالیور مدام آیه یاس بخونین و بگین که من میدونم که نمیشه من میدونم که امکان نداره! منظورم یک نوع واقع بینی هست یعنی همیشه امیدوارم باشید و به قدرت و هوش خودتون ایمان داشته باشید اما یک درصدهای بسیار اندکی برای حوادث ناخواسته هم واگذار کنین همین…

* یه سوال از دوستان وبلاگنویس:
من همیشه برای نوشتن وبلاگم از ادیتور لامپ استفاده میکنم و هروقت این صفحه دچار مشکل بشه قادر به نوشتن وبلاگ نیستم. ادیتور وردپرس هم امکانات زیادی نداره و خیلی کوچیکه و من خیلی ازش راضی نیستم.
شماها چطوری وبلاگ مینویسید؟ آیا از ادیتورهای پیش فرض مثلا پرشین بلاگ و یا بلاگفا استفاده می کنین یا ادیتور یونیکد درست و حسابی سراغ دارید؟ اگه میشه خواهش میکنم لینکش رو برام بنویسید. جدا ممنونم.

* میگم ها عجب اشتباهی کردم این مطلب رو راجع به فرزاد حسنی نوشتم! هنوزم طرفداران سینه چاک فرزاد حسنی دارن بهم فحش میدن! تو رو خدا اگه وقت دارید یه نگاه به نظراتش بیندازید!
با همه این تفاسیر نمیتونم خوشحالی خودم رو از عوض شدن مجری برنامه کوله پشتی پنهان کنم! جالب انگیزناکیش به این بود که این امیرحسین مدرس جلسه اولی که اومد گفت که فرزاد مریضه و این حرفا! بعدش این فرزاد حسنی همین الانشم داره توی جام جم برنامه اجرا میکنه و احتمالا وقتی وارد صدا و سیما میشه یه هو (با لهجه پدر زن کامران تو سریال باغ مظفر بخونین) مریض میشه!

* موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: کاش یک غذای حسابی باشد؟ اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که می رسید، می گفت: توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است..
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد. میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!

ظاهرا باید در اینجا رو تخته کنم

* وااای مااماانم اینااااااااا، اونچه که از شواهد و قراین برمیاد ظاهرا من باید در اینجا رو تخته کنم! چون بیشتر از ۹۰درصد نظر دهنده ها گفتن که اینجا ارزش خوندن نداره و اکثرا تکراری هست و بیمورده و این حرفا:((
هرچند واقعا نمیشه کسی رو محدود کرد که نره جایی رو بخونه حتی اگه فیلترش هم بکنن بازم میان میخونن. ولی من یه خواهش از این عده دارم و اونهم اینکه چرا با اینکه معتقدن اینجا همش چرت و پرت هست بازم میان اینجا رو میخونن؟ شاید باور نکنین که زمانی که وبلاگم فیلتر شده بود تعداد خوانندگان وبلاگ من هیچ تغییر محسوسی نکرده بود و شاید اگه چند نفر نمیگفتن که فیلتر شدم اصلا خودم نمی فهمیدم. برای من عجیبه که اکثر قریب به اتفاق اینجا رو قبول ندارید به هیچ وجه ولی بازم میاین میخونین!!!

* ولی حالا اینکه چرا اینجا اینطوری شده و حتی حجم مطالب روزمره اش کم شده؟! یک دلیل بیشتر نداره و اونهم نوع کارم هست. مطمئنم که شمام اگه زیر نظر یه وزارت خونه سختگیر کار میکردید که در بدو ورود کسی از همه نظر شما رو توجیه میکرد که از مطالب وبلاگ و هر نوع فعالیت دیگه ای توی وب، ممکنه چه برداشتها و استفاده هایی بشه، همینقدر خودسانسوری می کردید.
البته خودسانسوری که چه عرض کنم! آدم هر چیزیو که داره مینویسه نگران برداشتهایی هست که ممکنه از اون مطلب بشه. باور کنین حتی توی نوشتن ساده ترین مطالب آدم هی فکر میکنه یعنی اگه فلانی بخونه چی فکر میکنه و اگه بیساری و…

* مثلا من اینجا کارم بد نیست و پروژه ها و جلسات خوبی رو داریم انجام میدیم که مطمئنم آرزوی هر دانشجوی کامپیوتری هست که چنین تحقیقات و ارزیابی های امنیتی رو انجام بده اما خوب جرات نمی کنم ازشون یا مالکانشون اسم ببرم یا حتی مشخصاتشون و درسهایی که از اون پروژه گرفتم رو نام ببرم که شاید به درد یه دانشجویی هم بخوره. تاکید میکنم که من خودم رو خبره نمیدونم به هیچوجه و حتی قسم میخورم که از کارهای دیگران بهره میگیرم و بیشتر دارم یاد می گیرم.
بابا خوب مسخره است دیگه من خاطراتم رو از جلساتی بنویسم که رییس حفاظت فلان وزارت خونه توش هست یا مثلا از پروژه هایی حرف بزنم که محرمانه هستند. بازم تاکید میکنم که من آخرین سطح دسترسی به این پروژه ها هستم و حالا فکر نکنین من مجریشون هستما! نه من اصلا کاره ای نیستم و صرفا یه عضو عادی و خیلی معمولی هستم ولی به هرحال در جریان هستم و سختی کار در همین جاست.
برای همین خوب مشخصه که نمیشه از کارهام بگم. غیر از کارهام هم که اتفاق مهم دیگه ای توی زندگیم نمی افته! و به طور کلی فکر می کنم اکثر دخترای وبلاگستان الان اینطوری هستند!
پس تا اطلاع ثانوی این وبلاگ هویجوری چرت و پرت بارتون می کنه. پس اگه برای وقتتون ارزش قاپل هستید و میخواین مدیریتش کنین این صفحه رو باز نکنین:-) مگه اینکه بزنه و یه اتفاق مهم توی زندگیم بیفته! مثلا فوق لیسانس قبول شم یا ترم دیگه برم یه دانشگاهی تدریس کنم (که خیلی توی ذهنم هست و احتمالش هم زیاده که برم) و فکر کنم اگه این تدریسه جور شه داستانهای زیادی پیش میاد، یا مثلا ازدواج کنم یا کارم عوض شه و به طور کلی اتفاقات اینطوری!!!

* یه خواهش دیگه: خواهشا فکر نکنین این دختره داره کلاس میذاره و این حرفا! اونهایی که منو دیدن و می شناسن میدونن که من اصلا اهلش نیستم اتفاقا و خوشبختانه بلت هم نیستم. باور کنین اکثرش یه نوع درددل هست وگرنه من اینجایی که هستم واقعا کاره ای نیستم. منظورم اینه که واقعا شغل رده بالایی ندارم و این حرفا….

چرا اینجا رو میخونین؟

*سلام
امروز داشتم اتفاقی یه سری از مطالبم رو میخوندم و بعدش به نظرم رسید که چقدر پرت و پلا می نویسم. از اونطرف هر روز هزار و خورده ای آدم اینجا رو میخونن. برای من عجیبه این آمار برای چیه؟! از نظر خودم وبلاگ من یه وبلاگ کاملا روزمره است.

حالا یه سوال:
آیا خواننده ثابت اینجا هستید؟ جدا چرا اینجا رو میخونین؟! و آیا تا به حال شده مطالبش به دردتون بخوره؟!