لینکدونی

عدم رمزنگاری پسورد

* یکی از چیزهایی که الان فهمیدم (شاید خیلی از شماها از قبل میدونستین) ولی من تا به حال به این موضوع دقت نکرده بودم اینه که بسیاری از سایتهای ایرانی و حتی خارجی نظیر پرشین بلاگ، بلاگفا، و حتی وردپرس!!! اطلاعات هویت شناسی کاربر یعنی نام کاربری و حتی پسوورد رو بدون رمزنگاری و به صورت متن ساده می فرستن روی شبکه! واقعا که خیلی افتضاحه و خیلی خورد توی ذوقم! چون وردپرس و وبلاگ خودمم از این قاعده مستثنا نیست!!!

می دونین این یعنی چی؟ یعنی حتی اگه یه پسوورد قوی ای انتخاب کرده باشید که خیلیم پیچیده باشه و هر چقدر امنیت رو رعایت کرده باشید بازم هم اگه کسی IP شما رو شنود کنه براحتی این اطلاعات رو بدست میاره!
برای اثبات این ادعا اینجا مینویسم که برخی از این سایتها بعد از اینکه کاربر لاگین کرد درخواستی رو که به سرور می فرستن حاوی چه داده هایی است. برای اینکه مشکلی پیش نیاد به جای نام کاربری و پسورد کلمه test رو گذاشتم به قسمتهایی از درخواست که بولد کردم دقت کنین!!

پرشین بلاگ:
username=test&btnLogin=%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF&password=test&md5hash=390812A670305DB0FD29A8B682531373

وردپرس:
log=test&pwd=test&testcookie=1&submit=Login

بلاگفا:
username=test&password=test&btnSubmit=%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF

بلاگ اسپات/بلاگر (این یکی وضعش خیلی خرابه!!! چون یوزر ایمیل جیمیل رو به همراه پسوورد می فرسته!!!):
continue=http%3A%2F%2Fwww.blogger.com%2Floginz%3Fd%3Dhttp%253A%252F%252Fwww.blogger.com%252Fhome%26a%3DADD_SERVICE_FLAG&service=blogger&naui=8&fpui=2&skipvpage=true&rm=false
&hl=en&alwf=true&alinsu=0&GALX=bS3al0PMZYA&Email=test&Passwd=test
&rmShown=1&signIn=Sign+in

* چند نکته:
۱- ابزارهایی که برای جمع آوری اطلاعات بالا استفاده شدن رایج و برخی از اونها رایگان هستند! بهتره اگه میدونیم برای عدم سوء استفاده اونها رو اسم نبریم!
۲- بدست آوردن IP دیگران برای شنود سخته ولی ناممکن نیست! بیشتر این مورد متوجه کاربران خانگی است تا اونهایی که پشت فایروال هستند و IP فایروال در شبکه ارسال میشه!IP.
۳- سایتهایی که گواهینامه معتبر (certificate) دارند و از ssl استفاده می کنن اصولا ارتباطاتشون رمزنگاری شده است و براحتی نمی تونین این اطلاعات رو بدست بیارین مثلا یاهو و یا جیمیل
۴- با همه این تفاسیر اگه سایتی از الگوریتمهای رمزنگاری متداول استفاده کرده باشه باز هم میشه با ابزارهای خاصی رمز پسوورد رو شکست! به نظرم بهتره اگه میخواین این اطلاعات رو رمز کنین از hash های کلید دار استفاده کنید.
۵- به احتمال خیلی زیاد وقتی که پسوورد همین طوری داره توی درخواست فرستاده میشه همین طوری هم رمز نشده در پایگاه داده ذخیره شده! در این صورت حتی اگه از SSL استفاده بشه در محل ذخیره سازی آسیب پذیری وجود داره! چون SSL فقط برای تو راه مفیده نه در محل ذخیره سازی
۶- در پایان اینکه ما هیچ اطلاعی از دانش و ابزارهای هکرها نداریم! پس بهتره واقعیت رو قبول کنیم و کلامون رو سفت بگیریم تا همسایه مون رو دزد ندونیم!!! (درست گفتم ضرب المثل رو؟)
۷- هرگاه اطلاعاتی رو ما بدست آوردیم یعنی حتما دیگرانی قبل از ما بدست آورده اند و دیگرانی هم بعد از ما بدست خواهند آورد!!!

* اگه اطلاعاتی بدست آوردیم بهتره ازشون سوء استفاده نکنیم چون سایتها و وبلاگای اکثر ماها همیشه در خطر این هست که اطلاعاتشون دست افراد غیر مجاز بیفته! پس بهتره عاقبت اندیشی کنیم! مثلا هر آن ممکنه کسی الان توی شبکه شما از ابزارهای رایج استراق سمع استفاده کنه و بسته های شبکه رو دریافت کنه و توی این بسته ها دنبال نام های کاربری و یا پسوورد باشه.
علاوه بر این ابزارها که فراوان در اینترنت به صورت رایگان هم ریخته شدن یک سری ابزارهای قوی هم هستند که ارتباطات http رو فقط برای پیدا کردن کلمات خاصی مثل username ، password ، pass ، pw،  pwd، un و نظایر اینها می گردن و به صورت متن ساده به مهاجم نشون میدن!

دختر همسایه بالایی

* یکی از اتفاقاتی که هر روز و هر موقع که من و یا هر شخص دیگه ای روی در خونه مون کلید میندازیم این مکالمه است:
خانوم همسایه بالایی: کیه؟
پسر/دختر و یا شوهرش: زهرا خانومه (جالبه که همیشه این خانوم رو به انتهای اسم من می چسبونن  ) و یا برادر زهرا خانومه! و یا پدر و مادر زهرا خانوم اومدن! حتی اگه در روز ۱۰ بار برم بیرون و بیام تو بازم چنین مکالمه ای شنیده میشه!
فکر کنم اینا دوربینی، سنسوری چیزی به در خونه ما چسبوندن! شایدم با ماهواره ای، گوگل ارسی چیزی دارن در خونه ما رو می پان!!!

* ها گفتم دختر همسایه! اون دختر همسایه ای که قبلا توصیف کردم روبرویی ماست. اما این یکی که الان وصف حالشو میخوام بنویسم همسایه بالایی ماست که شاهکاری است که دومی ندارد. ایشان ۲۸ ساله هستند و لیسانس یکی از رشته های هنری رو از دانشگاه رودهن دارن و صد البته که هنرمندی بس بزرگ هم هستند. چون باباشون حدودا ۲ یا ۳ میلیون فقط خرج پول پیانوی ایشون رو فرمودن و ایشون هم لطف می کنن دارن یاد میگیرن البته ادل کردن که ۵ شنبه ها و جمعه ها که من بیکارم و قصد دارم تا ۱۱ بخوابم از ۵ صبح شروع به نواختن تمرینهای پیانو ای شان بنمایند :دی

حالا اصلا میخواستم یه چیز دیگه تعریف کنم. (با لهجه دوم بخونید) یک روز ما به خانه مان نشسته بودیم و داشتیم تخمه مان را میخوردیم که یک دفعه تیلیفینمان زنگ زد و یه شماره ناشناس افتاد. ما هم گوشی را برداشتیم و گفتیم کیسته؟ که دیدم دختر همسایه بالائی مان هست! البته اولش یه خورده جا خورد که صدای منو شنید ولی بعدش به خودش اومد و گفت که یه سوال در مورد کامپیوترش داره! (ظاهرا قبلا به داداشم گفته بوده که ما تازه کامفیوتر خریدیم و میشه شماره تون رو بدید که هر وقت سوال داشتیم از شما بپرسم؟ داداش منم که توی این چیزا آی کیوش نمیرسه نگرفته فکر کرده لابد شماره منو میخواد ورداشته شماره منو داده بود!) آقا هیچی. دختر همسایه محترم شروع به تعریف درباره مشکل کامپیوتریش کرد:

دختر همسایه: ببین زهرا جون کامپیوترم کاملا مثل مال دوستمه! مال اون یه جوریه که میشه توش هر چی دلمون خواست بنویسیم! مثلا شعر یا داستان!  ولی با مال من نمیشه!
من: خوب حتما یا ورد رو باز کرده یا نودپد! بالاخره یه ادیتوری رو باز کرده!
د: نه اتفاقا من دیدم چیکار می کنه همه اون کارا رو کردم ولی کامپیوترم نمی نویسه!
من: خوب شاید کیبردت مشکل داره و یا مراحل رو درست انجام ندادی!
د: نه همه چیز درسته کیبردمم کار میکنه ولی نمی نویسه!
آقا منو نمی گی! ۴ ساعت وایستادم براش از احتمال read only بودن و permission ها و سایر احتمالات عجیب و غریب حرف زدم که دیدم من و من میکنه و آخرشم خداحافظی کرد! دور روز بعد دوباره زنگ زد که میخواد نت های موسیقیایی که به ذهنش میرسه رو توی کامپیوترش بنویسه ولی هر کاری می کنه نمیشه! این دفعه دیدم چاره ای نیست پاشدم رفتم بالا خونه شون و گفتم که هر جا که میخواد بنویسه رو باز کنه و اونجا بنویسه که ببینیم مشکل چیه؟! خوب مراحل اینطوری شروع شد که ایشون کامپیوترش رو روشن کردن و وقتی صفحه دسکتاپ اومد دیدم گفتن همین جا! گفتم همین جا یعنی چی؟!   گفت الان اینجا شروع به نوشتن کنم نمی نویسه! من که مطمئن نبودم چی دارم می شنوم و میبینم گفتم هر چی که میگین انجام بدید! که دیدم با کمال تعجب در حالیکه مونیتورش داشت صفحه دسکتاپ رو نشون می داد شروع به نوشتن کرد!
البته من سعی کردم خونسرد باشم و تعجب عمیق و غریبم رو نشون ندم. ظاهرا دوستش از قبل ورد رو باز کرده بوده و ایشون فکر کرده دوستش کاری نکرده و هویجوری روی دسکتاپ شروع به نوشتن کرده!
بعدش کاشف به عمل آوردم که ایشون اصلا روی کامپیوترش ورد نصب نشده و این حرفا. وقتی هم یهش گفتم سی دی آفیس رو دارین؟ برگشت گفت ما یه عالمه سی دی فیلم داریم هر چی دلت بخواد! یعنی توی اینها هست؟! دیدم اینطوری فایده نداره یه چند جلسه واسش کلاس گذاشتم و این حرفا
نا گفته نماند که به محض اینکه یاد گرفت از دوستش درباره چت و اینترنت هم شنیده بود و اونم میخواست یاد بگیره! اوایل که واسش آی دی درست کردم واسه اینکه یاد بگیره آی دی خودم رو بهش دادم و فرت فرت در تمامی ساعات پی ام می فرستاد. تا اینکه یه مدت دیدم جیم فنگ شده! وقتی ازش پرسیدم فرمودن که من (یعنی بنده) یه چیزهایی رو نمیدونم و دوستش بهش یاد داده که بره توی این چت رومها. حالا دیگه باقیش رو خودتون حدس بزنین!

این بود انشای من درباره دختر همسایه بالایی

سرچ کلمات غیر اخلاقی+ قبل و بعد از ازدواج

* اینو قبول دارم که بعضی مواقع خیلی چرت و پرت می نویسم!!! ولی هرچی باشه ها هیچوقت از کلمات غیر اخلاقی استفاده نکردم. کامنتهاییم که حاوی این کلمات باشن بدون شک سانسور می کنم. ولی خداییش اینایی که با موتورهای جستجو میان اینجا دیگه خیلی بیشتر چرت و پرت سرچ می کنن. یعنی یه سری کلمات غیر اخلاقی الان توی کانتر وردپرس من هست که اگه بذارمش اینجا دو سوت وبلاگم فیلتر میشه! همیشه واسه من عجیبه این کلمات در کجای نوشته های من بوده؟ و چرا اصلا گوگل وبلاگ من رو به عنوان نتیجه ای برای چنین سرچهایی لیست می کنه؟!!!

* خدا یک منطق عجیب داره که من بهش ایمان آورده ام. همیشه یه چیزهایی رو به آدم میده و یه چیزهایی رو هم از آدم می گیره. اگه اون چیزهایی که بهت داد باعث شد بیشتر بهش توجه کنی و شکرگزارش باشی بازهم موهبتهایی میده که در طول زندگیت متعجب میشی. اما خدا نکنه یکی از اون تعماتی که بهت  داد باعث بشه ارتباطتت باهاش کم بشه و یا قطع بشه و یا فراموشش کنی و شکرگزارش نباشی… در این صورت حتم بدون که اون نعمت رو هر چند که بدیهی بوده و تو فکر میکردی امکان نداشت از دست بدی رو به سرعت ازت می گیره. این منطق در سراسر زندگی من حاکم بوده و شاید تنها دلیلی هست که وقتی مشکلی برای من پیش میاد بعد از اون سعی میکنم سریع خودم رو بازیابی کنم… چون تنها چیزی که به ذهنم می رسه این تلنگر هست که زهرا نکنه ایمانت ضعیف شده و باید بیشتر روی خودت کار کنی… نکنه فراموشش کردی یا ارتباطتت باهاش کم شده. در هر صورت خدا اینطور می پسنده که ماها دائم باهاش در ارتباط باشیم شکرگزار نعمت هاش باشیم و دوستش داشته باشیم… هر آن که یکی از ما هر چند کوتاه هر چند اندک از وسعمون در ارتباط با خدا کمتر مایه میذاریم مطئن باشیم که با کله میخوریم زمین… حداقل من اینجوریم…

* دلم دختر خواست. یه دختر نازنازی درست مثل همینی که امروز توی تاکسی توی بغل مامانش بود. چشاش اونقدر درشت بود که آدم رو یاد کارتنهای ژاپنی مینداخت. هر کدوم از چشاش اندازه یه دونه پرتغال می شد:-) بعدش در تمام طول مسیر نیم ساعته زل زده بود به من. فکرشو بکنین که نیم ساعت دو تا چشم معصوم و بچه گانه که مال یک دختر تپل کپل ۱.۵ ساله است زل بزنه به شما. تازه منم که عشق بچه ام:دی همیشه به مامانم میگم (سانسورش کردم!!) فکرشو بکنین انگشتاش عین پنبه بود. بلندی درازترینش به سه سانت هم نمی رسید. دلم میخواست تمام انگشتاش رو گازگازی کنم.

* دیروز شبکه ۱ یه برنامه داشت که اسمشو نفهمیدم. توی این برنامه دو تا دختر تهرانی رفته بودن یکی از روستاهای کرمانشاه که با دخترای روستایی حرف بزنن. بیشتر برنامه هم حول و حوش یه دختر به اسم گلاویژ بود که کشاورز نمونه هم شده بود. فکرشو بکنین که برای خودش یه مزرعه گوجه داشت (البته محصولات دیگری هم می کاشت) و دوست داشت روانشناسی بخونه. می گفت آرامش روستاشونو به هیچ چز شهر ترجیح نمیده.
راستش خیلی به این دختر حسودیم شد. به آرامشش. به سادگیش. به موفقیتش. به خوش قلبیش. به هوشش اصلا به همه چیزش…
نمیدونم گفته بودم یا نه؟ دلم میخواد یه روزی اونقدر وضعم خوب بشه که بتونم با پول خودم (با پول بابا-مامان مزه نمیده) یه مزرعه بخرم و توش کشاورزی کنم. دلم میخواست مزرعه ام خیلی بزرگ باشه و باغ باشه بهتره. توش انواع و اقسام گیاهان و گلها و گیاهان دارویی و درختهای میوه بکارم. خودم وقت کنم به درختا برسم. آبیاریشون کنم و خونه ام هم وسط باغ باشه…
اوه… چه آرزوی دور و درازی :-)

* قبل از ازدواج:
مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم.
زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟
زن: منو مسافرت می‌‌بری؟
مرد: مرتب!
زن: آیا منو می‌‌زنی؟
مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم!
زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟
بعد از ازدواج:
متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید!!!

رومئوی آنلاین در جستجوی ژولیت آفلاین!

در این دنیای نسبتا بزرگ که از نظر بعضی ها کوچک شده چه اتفاق هایی که نمی افتد! یکشنبه شب همین هفته ای که گذشت جناب Patrick Moberg که یک طراح وب ۲۱ ساله است و ساکن بروکلین و از همه ی اینها مهم تر مثل اینکه علاقه شگرفی دارد برای پیوستن به مرغ ها سوار بر قطار سیاحتی میدان Union در منهتن بوده است که ناگهان نگاهش می افتد به دختر آرزوها و رویاهایش (اگر می خواهید عق بزنید هنوز مانده!) با یک گل در درون موهایش و در حالی که داشته در دفترچه ای یادداشت می نوشته و جناب آقای پاتریک نه یک دل صد دل در اولین نگاه عاشق این دختر خانم می شود، ولی بر اساس قانون ننوشته ی حال مساوی با ضد حال قبل از اینکه وی فرصت پیدا کند با دختر خانم وارد مذاکره شود ایشان از قطار پیاده می شوند و پاتریک هم متاسفانه وی را در بین شلوغی و جمعیت گم میکند.

طراح وب مورد نظر ما خودش را به خانه می رساند و بلافاصله سایتی دست و پا میکند به آدرس NYGirlOfMyDreams.com یا دختر نیویورکی رویاهای من! در سایت هم اطلاعاتی از قطار، ساعتی که این دختر را در آن دیده بوده است و همینطور اینکه او چه شکلی بوده است را می نویسد در آخر هم مقداری اطلاعات از خودش به همراه شماره تلفن و آدرس ایمیلش را میگذار تا شاید بتواند به وصال دوست برسد.

و البته ماجرا از همینجا شروع می شود و در کمتر از چند ساعت پاتریک با سیلی از ایمیلها و تلفن ها مواجه می شود، بر طبق نوشته ی “نیویورک پست” دختران بسیاری با پاتریک تماس گرفته اند و گفته اند که دختر مورد نظر وی نیستند ولی شیوه عشق ورزیدن او و صداقتش قابل تحسین است و حاضرند جای آن دختر را برای او پر کنند! ماجرا ادامه پیدا میکند تا اینکه سه شنبه شب پاتریک در همان وب سایت اعلام کرده است دختری که با نشانه های آن دختر مطابقت بسیاری داشته است را از طریق سایت مذکور یافته است، این دختر خانم که پاتریک را بیچاره خودش کرده است نامش Camille Hayton است اهل ملبورن استرالیا می باشد که در بروکلین زندگی می کند و در مجله ی BlackBook مشغول کارورزی است.

اما خوب پاتریک به دلایل شخصی فعلا نه جواب ایمیلهایش را میدهد نه جواب تلفنها را و البته روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی محلی که مشتاق مصاحبه با وی شده بوده اند را هم رد کرده است و در وب سایت دختر نیویورکی رویاهای من نوشته ” بر خلاف همه ی کمدهای رومانتیک و آهنگهای پاپ بد، بایستی برای این یکی خودتان یک پایان بسازید!” و ظاهرا این وب سایت دیگر آپدیت نخواهد شد.

احیانا اگر دختر رویاهایتان را دیدید سعی کنید سریع عمل کنید که کارتان به اینجا ها نکشد :-)!

فرازهایی از دعای کمیل

* به نظر من دعای کمیل یکی از زیباترین و صمیمانه ترین دعاهاست. یه بخشهایی از این دعا هست که هر وقت بهش می رسم احساس می کنم دارم خیلی صمیمی و نزدیک با خدا حرف میزنم و خیلی متاثر میشم:

اى خداى من اى سید و مولاى من آیا باور کنم که مرا در آتش مى‏سوزانى با وجود آنکه به توحید و یکتائیت گرویدم و با آنکه دلم به نور معرفتت روشن گردید و زبانم به ذکرت گویا شد و در باطنم عقد محبت استوار گردید و بعد از آنکه از روى صدق و خضوع و مسکنت به مقام ربوبیتت اعتراف کردم
بسیار دور است که تو کریمترى از اینکه از نظر بیاندازى کسى را که پرورش داده‏اى آن را یا آنکه دور کنى کسى را که نزد خود کشیده یا برانى آنکه را که به او جا داده‏اى یا بسپارى بسوى بلاء آنکه را که به او کفایت کرده‏اى و رحم نموده‏اى
و اى کاش اى خداى من و سید و مولاى من بدانستمى که تو آتش قهرت را مسلط مى‏کنى بر آن رخسارها که در پیشگاه عظمتت سر به سجده عبودیت نهاده‏اند یا بر آن زبانها که از روى حقیقت و راستى ناطق به توحید تو و گویا به حمد و سپاس تواند یا بر آن دلها که از روى صدق و یقین به خدایى تو معترفند یا بر آن جانها که از علم و معرفت در پیشگاه جلالت خاضع و خاشعند یا بر آن اعضایى که مشتاقانه به مکانهاى عبادت و جایگاه طاعتت مى‏شتابند و به اعتقاد کامل از درگاه کرمت آمرزش مى‏طلبند و هیچکس به تو این گمان نمى‏برد و چنین خبرى از تو اى خداى با فضل و کرم به ما بندگان نرسیده
در صورتى که تو خود بى‏طاقتیم را بر اندک رنج و عذاب دنیا و آلامش مى‏دانى و آنچه جارى شود در آن از بد آمدنى‏هاى آن بر اهل آن با آنکه رنج و الم دنیا اندک است و زمانش کم است و دوامش ناچیز است و مدتش کوتاه است پس من چگونه طاقت آرم و عذاب‏عالم آخرت و آلام سخت آن عالم را تحمل کنم و حال آنکه مدت آن عذاب طولانى است و زیست در آن همیشگى است و هیچ بر اهل عذاب در آنجا تخفیفى نیست چندان که آن عذاب تنها از قهر و غضب و انتقام توست که هیچکس از اهل آسمان و زمین تاب و طاقت آن ندارد اى سید من پس من بنده ناتوان ذلیل و حقیر و فقیر و دور مانده تو چگونه تاب آن عذاب دارم
اى خداى من اى پروردگار من و سید و مولاى من از کدامین سختیهاى امورم بسویت شکایت کنم و از کدام یک به درگاهت بنالم و گریه کنم از دردناکى عذاب آخرت بنالم یا از طول مدت آن بلاى سخت زارى کنم پس تو مرا با دشمنانت اگر به انواع عقوبت معذب گردانى و با اهل عذابت همراه کنى و از جمع دوستان و خاصانت جدا سازى در آن حال گیرم که بر آتش عذاب تو اى خداى من و سید و مولاى من و پروردگار من صبورى کنم چگونه بر فراق تو صبر توانم کرد و گیرم آنکه بر حرارت آتشت شکیبا باشم چگونه چشم از لطف و کرمت توانم پوشید یا چگونه در آتش دوزخ آرام گیرم با این امیدوارى که به عفو و رحمت بى‏منتهایت دارم
بارى به عزتت اى سید و مولاى من به راستى سوگند مى‏خورم که اگر مرا با زبان گویا (به دوزخ) گذارى من در میان اهل آتش مانند دادخواهان ناله همى کنم و بسى فریاد مى‏زنم بسویت مانند شیون گریه کنندگان
آیا درباره تو اى خداى پاک و منزه و ستوده صفات گمان مى‏توان کرد که بشنوى در آتش فریاد بنده مسلمى را که به نافرمانى در دوزخ زندانى شده و سختى عذابت را به کیفر گناه مى‏چشد و میان طبقات جهنم به جرم و عصیان محبوس گردیده و ضجه و ناله‏اش با چشم انتظار و امیدوارى به رحمت بى‏منتهایت بسوى تو بلند است و به زبان اهل توحید تو را مى‏خواند و به ربوبیتت متوسل مى‏شود؟ باز چگونه در آتش عذاب خواهد ماند در صورتى که به سابقه حلم نامنتهایت چشم دارد یا چگونه آتش به او الم رساند و حال آنکه به فضل و کرمت امیدوار است یا چگونه شراره‏هاى آتش او را بسوزاند با آنکه تو خداى کریم ناله‏اش را مى‏شنوى و مى‏بینى مکانش را یا چگونه شعله‏هاى دوزخ بر او احاطه کند با آنکه ضعف و بى‏طاقتیش را مى‏دانى یا چگونه به خود بپیچد و مضطرب بماند در طبقات آتش با آنکه تو به صدق (دعاى) او آگاهى یا چگونه مأموران دوزخ او را زجر کنند با آنکه به صداى یا رب یا رب تو را مى‏خواند یا چگونه به فضل تو امید آزادى از آتش دوزخ داشته باشد و تو او را به دوزخ واگذارى
هیهات که هرگز چنین معروف نباشد و این گمان نرود و به رفتار با بندگان موحدت که همه احسان و عطا بوده این معامله شباهت ندارد
پس من به یقین قاطع مى‏دانم که اگر تو بر منکران خداییت حکم به آتش قهر خود نکرده و فرمان همیشگى عذاب دوزخ را به معاندان نداده بودى محققا تمام آتش دوزخ را سرد و سالم مى‏کردى و هیچکس را در آتش جاى و منزل نمى‏دادى

* از اینجا ورش دادم. متن کامل ترجمه فارسی همین جاست.