لینکدونی

معلم خوبی نبودم

* همیشه توکل بهترین راه است.

* این روزها به شدت دلم میخواد جای کسی دیگه ای بودم. نه اشتباه نکنین منظورم نارضایتی از اینی که هستم نیست، منظورم دقیقا درس دادن به یکی از دوستانم هست. ای کاش جای اون بودم و بهش ثابت میکردم که چطور باید رفتار کنه و از حق خودش دفاع کنه. همین.
این روزا تازه دارم می فهمم که مواقعی که توی زندگی کم گذاشتم و از خودم دفاع نکردم چقدر باعث ناراحتی و رنجش خانواده و دوستانم شدم. تازه دارم می فهمم این حس خستگی از تلاش، خجالتی بودن برای بیان عقایدم و کلا اینجور چیزا چقدر باعث میشه من ضعیف به نظر بیام.
اما این مورد خاص رو من فکر می کنم اگه به جاش بودم مطئننا میتونستم حل کنم. چون در جریان ریز جزئیاتشم هستم و می بینم که یه عده چطور دارن زورگویی می کنن و این دوستم  علیرغم همه تشویقاتم تسلیم شده…
من این حسو  ۴- ۵ سال پیش هم داشتم. همون موقع که یکی از دوستان دوره دبیرستانم دلش میخواست دانشگاه قبول بشه ولی پدرش مخالف بود و میخواست اونو به زور به پسر یکی از دوستانش بده. من و مادرش خیلی تلاش کردیم که اون زیر بار نره. حتی خودم کلی براش کلاس خصوصی گذاشتم بی مزد و بی منت فقط برای اینکه دوستم بود و من اون رو دقیقا مثل خودم میدونستم. ولی اون می ترسید. در حین اینکه تلاش میکرد ولی به خودش ایمان نداشت و می ترسید و آخرشم همین ترس کار دستش داد. تسلیم شد و همونطوری زندگی رو پذیرفت که پدرش میخواست به زور بهش بقبولانه. من اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودم و وقتی مادرم خبر رو گفت حس میکردم الان خودش چقدر ناراحته و اینکه تمام زحماتم بر باد رفته و چقدر دلم به حال خودم می سوخت که نتونستم روش تاثیر بذارم… الان هم وضعیت تقریبا مشابهه. من خیلی برای این یکی هم وقت گذاشتم و خیلی نصیحتش کردم که درست بشه. مستقل بشه و روی پای خودش بایسته ولی ظاهرا اینبار هم محاسباتم اشتباه از آب در اومده. با پیش زمینه ای که از منیره داشتم روی روش زندگی این یکی خیلی کار کردم. اینهم تقریبا مثل منیره بود. هنوز بزرگ نشده و هنوز این موضوع رو قبول نکرده که آره درسته همه ما باید به پدر و مادرمون که اینقدر برامون زحمت کشیدن احترام بگذاریم اما قرار نیست سرنوشت زندگی آینده شو اونها با دلایل غیر منطقی شون (که هیچ کدوم از اقوامشم قبول نکردن) عوض کنن. حاضر نیست بیشتر از این تلاش کنه و زمان رو مدیریت کنه که رضایت اونها رو برای روشی که انتخاب کرده، جلب کنه. یا قادر نیست راضیشون کنه و یا ترسیده. هر دو تاش به نظرم روش آدمهای ضعیفه… میدونم داره با آینده اش بازی می کنه…
شکستی که نوشتم همین بود. اون موقع که داشتم اون مطلب رو می نوشتم هنوز شکست نخورده بودم اما از روحیات دوستم میفهمیدم که اون هم میخواد داغ منیره رو روی دلم بذاره. انگار که این اتفاق برای خودم افتاده باشه همونقدر ناراحت و پشیمانم. چون از روحیاتش هم خبر دارم…
دلم میخواست ای کاش قوی بود. اونقدر قوی که زیر بار زور نره. مسئله ساده ای نیست. زندگی آینده اش چیزی نیست که با زور بخواد درست بشه و یا احساسش چیزی نیست که با زور بتونه کنترل بشه. ای کاش پدر و مادرش کمی منطقی بودن.. ای کاش راهی وجود داشت که بتونم با پدر و مادرش صحبت کنم… ای کاش خودش اونقدر قوی بود که من این حرفا رو نمیزدم…
به نظر شما توی اینجور مواقع باید چیکار کرد؟ وقتی می بینی کاری از دستت بر نمیاد و فقط باید بنشینی و بذاری زمان بگذره؟ انگار که دوستم مرده. همین احساسو دارم.  تا زمانی که قوی بود انگار عضوی از خانواده ما بود ولی الان که تسلیم شده برای من عین بیگانه ها شده.

* تا حالا خودم رو آموزگار خوبی میدونستم. فکر میکردم میتونم شرایط رو عوض کنم. یعنی به تشویقهای خودم برای تغییر شیوه زندگی و فکرش ایمان داشتم ولی الان حس مادری رو دارم که علیرغم همه تلاشش فرزندش داره اعدام میشه… من شکست خوردم. من نتونستم فکرشو عوض کنم. یا ترسش رو بریزم و بهش ثابت کنم که تنها کسی که مشخص می کنه من الان چی بخونم کجا بخونم کجا کار کنم کجا برم دانشگاه با کی معاشرت کنم با کی دوست بشم و … خودمم. من میتونم از بزرگترهام حرف شنوی داشته باشم اما تا زمانی که حرف درست بزنن. حتی یک حدیث هم داریم که میگه تا زمانی از پدر و مادرت حرف بشنو که حرفشون حق باشه… همین.

* نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم. چون هر دوی اونها اینجا رو میخونن. اگه چیزی نوشتم که ناراحتشون کرده، فقط به خاطر خودشون بوده و اینکه من دلم میخواست قوی باشن همین. وگرنه خودشون از نزدیک منو می شناسن و میدونن که چجور آدمیم.

مجلات زرد

* ماه رمضان مبارک. ما امروز برای به اصطلاح پیشواز رفتیم روزه گرفتیم که وسطای ظهر فهمیدیم نه جدی جدی پنج شنبه اولین روز ماه رمضان هست:-) خوشحالم که تنبلی نکردیم و همه مون روزه گرفتیم:-)

* حیف که عجله دارم وگرنه میخواستم یه بحث مفصل راجع به اینکه چرا حتی برخی از خانومای تحصیل کرده می چسبن به این مجلات به اصطلاح زرد راه بیندازم. نه اینکه این چیزا به طور کلی بده ها! ولی افراط در استفاده و قیف دادن در دانستن این اخبار چیزیه که به صورت کلی فکر کنم فقط در ایران افتخار باشه!!! و آدم گاهی اوقات بسیار متعجب میشه!!!!

* یکی از چیزهای بسیار مهمی که توی مهمونی های (الخصوص) دخترونه و به طور کلی دور جمع شدن های برخی از دخترا مهمه دانستن اخبار خصوصی مربوط به هنرپیشه ها و فوتبالیستا و خواننده ها و به طور کلی آدمای معروفه (مگه پاریس هیلتون در هیچ یک از این دسته ها قرار می گیره؟!)
برای همین وقتی یه جمع دخترونه تشکیل میشه و میخوای توش کم نیاری لازمه برخی از این اخبار و شایعات رو بلت باشی و بگی و اگه بلت نباشی باید مثل دختر عمه من قادر باشی به صورت آنلاین از خودت شایعات در وکنی :-) مثلا پریشب که بین خودمون داشتیم یه سری از دخترای فامیل رو به خاطر چسبیدن به اینجور اخبار و شایعات مسخره می کردیم شروع کردیم به ساختن داستانهای جعلی از عشق اینا و همه شون متعجب شده بودن و چون میدونستن که ما از اینترنت استفاده می کنیم لابد مطمئن بودن که اخبارمون به روزه:-)
حالا کلا این چند روزه که انواع و اقسام مهمونیا رفتیم چی آموختیم؟! اهم خوب لیست می کنیم که شما هم فیض ببرین و وقتی میرین توی مهمونی کم نیارین:
۱- شایعاتی مبنی بر جدایی براد پیت و آنجلینا جولی به گوش میرسه!!!!
۲- ویکتوریا بکهام داره برای چهارمین بار حامله میشه!!! این دو تا فکر کنم میخوان کارخونه جوجه کشی راه بندازن وگرنه این خارجی ها اصولا از بچه خوششون نمیاد آخه!!!
۳- شکیرا بازم چسبیده به همون دوست پسر سابق فاسدش یعنی پسر رییس جمهور منفور آرژانتین
۴- فیلم عروسی جنیفر لوپز و مارک آنتونی لو ورفته
۵- اینبار لیندسی لوهان اعتیادش سنگین شده و رفته مرکز بازپروری! توی هالیوود ظاهرا یه مثلث عشقی بین بریتنی اسپیرز و لیندسی لوهان و پاریس هیلتون وجود داره! هرزچندگاهی یکی از این سه تا اعتیارش سنگین میشه و یه شاهکار می آفرینه و میره مرکز بازپروری! خوش به حال سران این مرکز!!! چه پولی در میارن!!!
۶- و ا آن قبیل اخبار مفیدی که دیگه قابل ذکر نیستتتتت
جالب اینجاست که بدونین اینا اکثرا از اینترنت استفاده نمی کنن و منابعشون بیشتر همین مجلات داخلی خودمونه!!! حالا من جدی جدی موندم کدومیک از مجلات داخلی چنین اخباری رو با چنین جزئیاتی درج می کنه؟ من همیشه فکر میکردم توی ایران اینجون اخبار سانسور میشه!!!

تست هوش – زوال عقل

* امتحان نهایی برای پی بدن به اینکه مغز شما از کار افتاده است! خداییش صادقانه بگین چند تا سوالشو درست جواب دادین. خواهشا تقلب نکنین و قبل از خوندن سوال پاسخ رو نگاه نکنید:-)
در اینجا چهار سؤال معمولی و یک سوال جایزه وجود دارد. شما باید فوراً به آنها پاسخ دهید. شما نباید وقت زیادی تلف کنید، به همه سوالات فوراً پاسخ دهید.
قبوله؟ پس آماده؟ حرکت!!!

۱) سؤال اول:
شما در یک مسابقه سرعت شرکت کرده‌اید. از نفر دوم سبقت می‌گیرید. اکنون در چه جایگاهی قرار دارید؟
جواب:
اگر پاسخ شما جایگاه اول بوده، بطور حتم شما دارید اشتباه می‌کنید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جایگاه او را به دست خواهید آورد پس دوم می‌شوید!
آیا جوابتان درست بود؟ نه؟ تو سؤال بعدی بیشتر سعی کن. آری/ نه؟ برای جواب دادن به سوال دوم به اندازه‌ای که در سؤال اول وقت تلف کردی، معطل نکن.

۲) سؤال دوم:
اگر از نفر آخر سبقت بگیرید، جایگاه شما…؟
جواب:
اگر پاسخ شما جایگاه یکی‌مانده به آخر بوده، دوباره دارید اشتباه می‌کنیـد! به من بگو ببینم: تو چطور میتونی از نفر آخر سبقت بگیری؟؟؟؟
تا اینجا که زیاد خوب نبودی! بودی؟

۳) سؤال سوم:
یه سؤال خیلی ساده ریاضی! توجه: این مسئله فقط باید در کله شما حل شود! از کاغذ و قلم و ماشین‌حساب استفاده نکنید. و حالا سوال:
۱۰۰۰ تا بگیر و ۴۰ تا بهش اضافه کن.
حالا ۱۰۰۰ تای دیگه بهش اضافه کن.
حالا ۳۰ تا اضافه کن.
۱۰۰۰ تای دیگه اضافه کن.
حالا ۲۰ تا اضافه کن.
حالا ۱۰۰۰ تای دیگه هم اضافه کن.
حالا ۱۰ تا بهش اضافه کن.مجموعش چقدر شد؟
جواب:
مجموعش شد ۵۰۰۰ تا؟ جواب درست در حقیقت ۴۱۰۰ می‌باشد! قبول نداری؟ با ماشین حساب خودت چک کن! امروز قطعاً روز تو نیست. میشه سؤال آخر را درست جواب بِدی؟

۴) سؤال چهارم:
پدر مریم پنج تا دختر داره:
نانا،
نِ‌نِ،
نی‌نی،
نُ‌نُ،
اسم دختر پنجم چیه؟
جواب:
نونو؟ نــــــه! البته نه. اسمش مَریمه! سؤال رو دوباره بخون.

جایزه) خُب، حالا سؤال جایزه:
یه آقای کر و لالی میخواد مسواک بخره. با در آوردن ادای مسواک زدن، اون میتونه خواسته‌اش را به دکاندار حالی کنه و موفق به خرید مسواک بشه.
سؤال:
حالا اگه یه مرد کوری بخواد عینک آفتابی بخره، چطوری باید منظورش رو به فروشنده حالی کنه؟
جواب:
اون فقط باید دهنشو باز کنه و اینو از فروشنده بخواد. به همین سادگی!

* خودتو چطور دیدی؟

ارتباط با دخترا تو اتاقای چت

* من به طرز عجیب و غریبی احساس می کنم که ما مهندسین کامپیوتر سردمدار تکنولوژی هستیم :پی میدونم الان میخندین ولی تنها با اختراع کامپیوتر بود که سرعت پیشرفت تکنولوژی چند برابر شد و بیخود نیست که یونسکو گفته در دنیای امروز کسی که کامپیوتر بلت نیست بیسواده :-)
حالا تا ادعا نکردم که کامپیوتر رو خود من اختراع کردم توجه شما رو به داستان بسیار جالب زیر جلب می کنم:

* چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جادههای خاکی پیدا میشود. راننده آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس Brioni ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به رمه اش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه NASA روی اینترنت، جایی که میتوانست سیستم جستجوی ماهوارهای ( GPS) را فعال کند، شد. منطقه ی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با ۶۰ صفحه کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.
بالاخره ۱۵۰ صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان میداد، گفت: شما در اینجا دقیقا ۱۵۸۶ گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همینطور که قبلا توافق کردیم، میتوانی یکی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد
مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!
چوپان گفت: تو یک مشاور (مهندس صنایع) هستی.
مرد جوان گفت: راست میگویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمیدانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی.
پ.ن: با عذرخواهی ار مهندسین صنایع :-)

* این بخش سوال و جواب رو از وبلاگ یه روحانی برداشتم عنوان مطلب بود: چت با نامحرم
سوال: ارتباط با دخترا تو اتاقای چت چه حکمی داره؟
جواب: آقایون میتونن با نامحرم صحبت کنن به دو شرط:
۱_ قصد لذت تو کار نباشه
۲_ با این صحبت کردن به گناه نیفتن
البته حتی با وجود این دو شرط هم بهتره از حرف زدن با خانوما صرف نظر کنین مگر در موارد ضروری چون مکروهه مخصوصا اگه طرف جوون باشه (دلیلش هم معلومه !)
سوال: اگه حرف نزنیم چی؟ فقط تایپ باشه بازم گناه داره؟
جواب: اون موقع تقریبا میشه مثل نامه نوشتن به جنس مخالف. نامه هم اگه محتوی مسائل عشقی و شهوانی باشه همون حکم رو داره یعنی ممنوعه.
< << یه فرمول کلی میگم که دیگه خط کش دستتون بیاد و انقدر دچار سوال نشید: صحبت کردن با هر کسی و درباره هر چیزی از روی شهوت جایز نیست (جز همسر)
نگاه کردن به هر کسی یا هر چیزی به قصد شهوت هم حرومه (جز همسر )
پس مجردا زودتر دست بکار بشن و آستینها رو بالا بزنن که شیطون بد جوری دنبال مشتریه.

* خیلی برام عجیب و البته جالب بود. کلا که خدایا شکرت :پی

راههای ساده برای خوشحالی

* مواقعی هست که آدم انرژیش تمام میشه. توی این جور مواقع به جای اینکه بیاد توی وبلاگش عین آدمهای بی عرضه غر بزنه، بهتره راجع به موضوعات بیربط صحبت کنه. نه اشتباه نکنین دقیقا با خودم بودم:-)

* یکی از ساده ترین راههای برای خوشحالی خودتان انجام دادن کارهایی هست که همیشه دوست داشتین انجام بدین ولی هی به آبنده موکولش کردین. بهتره بعد از انجامش هم خودتون رو تشویق کنید:-) مثلا من هر وقت گزارش نهایی تحقیقی رو که بهم موکول شده رو تحویل میدم، حتما میرم خرید و برای خودم یه کفشی مانتویی چیزی میخرم:-)
همیشه ترجیح میدم اول یه کاری رو شروع کنم و بعدا برای بهتر شدنش برنامه ریزی کنم. دیروز اون دکتر روانشناسی که توی شبکه دو (اسم برنامه شو نمیدونم) داشت حرف میزد، همینو می گفت. بسم الله رو بگید و وقتی بهبود کیفیت رو توی زندگیتون دیدین اونوقت بهتر برنامه ریزی می کنین و بهش وفادار می مونین. می گفت مهمترین لحظه انجام یک کار همین شروعش هست.
من خودم رو مثال می زنم که وقتی کاری رو بهم میدن که خیلی راجع بهش بلد نیستم نمیشینم ماتم بگیرم و یا اینکه فکر کنم بعدا انجامش میدم. سعی می کنم از حداقل ترین چیزها شروع کنم. اولین کارم همیشه اینه که تا جایی که بتونم حتی چند روز پشت سر هم میرم توی اینترنت راجع بهش مطلب پیدا کنم و بلد بشم. بعدش که فهمیدم همیشه برای من گزارش اونم از نوع فنی نوشتن انگار کوه کندن! ولی برای دلداری خودم و برای شروع اولش قالب رو انتخاب می کنم و برای ساختار گزارش هم سعی می کنم اولش م یه مقدمه الکی براش بنویسم و هی بهترش کنم تا اینکه در نهایت به جمع بندی برسم.
باور کنین توی زندگی هم همین طوره. ما کارای نصفه نیمه و حتی تصمیمات زیادی توی زندگی داریم که هی به خودمون میگیم باید براش برنامه ریزی کنم و باید سر فرصت انجامش بدم. اما موضوع مهم و اساسی اینه که فرصتش همین امروز و همین ساعت و همین الانه (البته بعد از نوشتن وبلاگ :دی) و باید بریم برای کارها و مشکلاتی که به آینده موکول کردیم فکری بکنیم.
باور کنین جدی میگم. من هر وقت توی زندگیم کاری انجام دادم تنها به این دلیل بوده که بالاخره با هر کج و کولگی ای که بوده شروعش کردم و بعد اون بالا پایین افتادن ها و شکستا و پیروزی هاش به دلم نشسته و تا آخرش رفتم.
دکتر روانشناسه هم همینو می گفت. می گفت اگه میخواین قهرمان بشین همین که تصمیم میگیرین برین یه دوچرخه برای خودتون بگیرین خودش یه شروع بزرگه. هی فکر نکنین که برین فلان باشگاه و با فلان مربی شروع کنین. از حیاط خونه تونم که دوچرخه سواری رو شروع کنین، کلی هنر کردید. حرفاش خیلی روی من تاثیر گذاشت و پس از مدتها تصمیم گرفتم که بالاخره یکی از کارای نیمه تمامی که برای سر فرصت گذاشته بودم رو شروع کنم و خیلیم از خودم راضی شدم:-)

* اینم بخشی از وبلاگ یک خانوم ایرانی در فرانسه:
وارد اتاق اساتید شدیم. خانم فراندون معرفی فرمودند:
– این هروه (Herve) هست استاد راهنمات. پاتریک (Patrick) و هانری (Henri) هم از اساتید ما هستند این هم لورانس (Lorence) منشی دوم لابراتوره. (و بعد با یک هیجان خاص و لبخند چشمش رو دوخت به دست های جماعت!)
هروه، پاتریک، خانم منشی دوم و هانری – که البته اونروز من اسم هیچ کدوم رو درست بلد نبودم- اومدند جلو که مراسم آشنایی برگزار شه.
هروه دستش رو آورد جلو که دست بده. دکلمه ام رو شروع کردم:
” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”
دستش رو یگهو کشید عقب و گفت: “اُو! که اینطور، متوجه شدم.”
آقای استاد دوم در حالیکه مطمئن نبود درست فهمیده باشه داشت دستش رو می کشید عقب (خوشبختانه). دو تا دستم رو بردم بالا که بگذارم کنار هم و به نفر دوم ادای احترام کنم که ظاهرا طرف اشتباهی برداشت کرد، و دستش رو دوباره آورد جلو! (عجب غلطی کردم!) دوباره توضیح دادم:
” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”
آقای استاد دوم به سرعت دستش رو برد عقب و گفت:
“باشه. باشه. متوجه شدم.” رسیدم به خانم منشی، دستش رو یگهو کشید عقب و ازم عذر خواهی کرد!!! (این مدلش دیگه واقعا نادر بود!) دستم رو بردم جلو. و گفتم:”روز بخیر، گفتم که. با آقایون نمی تونم دست بدم یعنی با خانم ها می تونم دست بدم. حالتون خوبه؟ از آشنایی باهاتون خوشبختم.”
دستش رو دوباره آورد جلو و گفت:”آهان! بله. متوجه شدم!”
آقای استاد سوم که همزمان با خانم منشی دستش رو کشیده بود عقب، فکر کرده بود که من تغییر نظر داده ام و بعد از این که دید با خانم منشی دست داده ام دوباره دستش رو آورد جلو!
– ” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”

وقتی از اتاق میومدیم بیرون، بهت رو توی صورتشون حس کردم و صدای خانم منشی دوم رو که می گفت:
“اوه… خدای من… چقدر پیچیده بود!”

* کاریکاتوری که جذبم نکرد!
یک روزنامه‌ی امریکایی به نام Columbus Dispatch ظاهراً کاریکاتوری از ایران منتشر کرده و کل ایران را در قالب یک مجرای فاضلاب به تصویر کشیده و ایرانیان را نیز سوسک‌هایی که در آن در رفت‌و‌آمدند.
پ.ن: در ادامه مطلب نظر خانوم دکتر احمدنیا رو راجع به این کاریکاتور بخونین من خیلی نظر منطقی ایشون رو پسندیدم:)
از ظاهر پیام به نیت پشت آن پی می‌بریم. این گونه تلاش‌های ساده‌لوحانه را، چنانچه با نیت کوچک‌کردن یک شخص یا گروهی از اشخاص یا حتی یک ملت باشد، من هرگز جدی نمی‌گیرم. این‌ها را به سادگی می‌توان نشانه‌ی ضعف طرف مقابل گرفت. نشانه‌ی ترس او و یا نیات سوء دیگری که براحتی قابل تشخیص است.
پ.ن۲: در همین رابطه: کاریکاتور یا اهانت