لینکدونی

او یک پدر بود…

* هر چه بود او یک پدر بود. باید برای بچه هایش غذای حلال می برد. سنش حدود ۵۰ سالی میشد. کار دیگه ای بلد نبود و از طرفی توانش را هم نداشت. بعد از مدتها جستجو موفق شده بود شاگرد یک راننده بد اخلاق مسیر تهران تا شمال (و برعکس) شود. راننده با اون صدای کلفت و خشنش خیلی بد اخلاق بود و جلوی مسافرانی که اکثرا همسن دخترا و پسرای خودش بودند با صدای بلند سر هر اشتباه ناچیزی کوچیکش میکرد. اما او چاره ای جز سازگاری و بدست آوردن دل راننده بداخلاق نداشت… چون روزگار با اون نساخته بود. پول و سرمایه ای نداشت و مجبور بود با این سن برای یکی دیگه، برای کسی که شاید فقط تحملش میکرد عین یک نوکر کار کند و بازهم سرکوفت بشنوه و تحقیر بشه. ولی خوب شاید به بیکاری می ارزید شاید به این می ارزید که جلوی همسر و فرزندانش سربلند باشه… بتونه خواسته های اونها رو هر چند اندک برآورده کنه. شاید از معدود کسانی که توی اون اتوبوس اونو می فهمیدن همون ۴ تا جوانی بودن که توی ردیف اول به دستور راننده نشسته بودند و هروقت که راننده بداخلاق مجبورش میکرد به اونها چای تعارف کنه، همه شون با ناراحتی فقط از پدر پیر تشکر می کردن… یکی از اون دخترهایی (##) که ردیف اول نشسته بود در تمام طول مسیر، علیرغم همه ناراحتی هایی که داشت، مدام با خدای خودش راز و نیاز میکرد و با همه وجودش از خدا میخواست که اونقدر به این پدر پیر دارایی و برکت بده که دیگه نیازی نباشه اینطوری تحقیر بشه و هرزچندگاهی با حسرت به مسافران نگاه کنه و یا مواقعی که تحقیر میشه با ناراحتی چشمان خسته اش رو به مناظر اطراف بدوزه…

* پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر دردریاچه ی ماهتاب
پارو میکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب دیگر
به مردابی دیگر
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن، مردنی به رهایی
آه این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند.

* (##) از مشاهدات من در راه شمال…

شرایط کاری مطلوب خانومها

* روز جهانی کودک مبارک: امیدوارم این روز برای بچه های آفریقا و آمریکای جنوبی و عراق و افغانستان هم روز خوبی باشد…

* یکی از بزرگترین درگیریهای ذهنی ما خانومها مسائل مربوط به کارمون و تعادل بین اونها و سایر جنبه های زندگیمون هست.
واقعیت اینه که یه چیزهای توی وجود ماهاست که شاید تحت عنوان مسایل زنانه و یا زنانگی مطرح بشن و به نظرم بخش جدایی ناپذیر وجود هر زنی هست. حتی اگه زنی باشه که سختترین مشاغل مردانه رو هم (مثلا حتی شغلهای نظامی) انتخاب کرده باشه باز هم نمیتونه از حسهای زنانه خودش جدا بشه. حتی اگه این روحیات باعث بشه که بارها مورد تمسخر همکاران و یا اعضای خانواده قرار بگیره بازهم بهشون دامن میزنه.
اما چیزهایی هست که خیلی به بهبود کاری خانومها کمک می کنه. من اطمینان دارم که در بسیاری از جهات خانومها میتونن موفقتر از آقایون باشن چون آقایون بیشتر کلی نگر هستند در حالیکه ما خانومها بیشتر به جزئیات امور دقت می کنیم و شاید به همین دلیل موشکافتر از آقایون هستیم:D چیزی که البته آقایون اسمش رو فضولی و خاله زنکی می گذارن! به نظر من اگه از همین خاصیت خانومها استفاده بهینه می شده و بشه الان وضع دنیا خیلی بهتر از این بود و خواهد شد. حتی اگه تعداد ساعات کاری خانومها کمتر باشه بازهم استفاده مفید میشه کرد ازش. اشتباه نکنین منظورم برتری خانومها نیست بلکه این صرفا یک ویژگی هست که در یک جنس هست و در دیگری نه. همینطوری که مثلا آقایان قدرتهایی دارند که خانومها ندارن.

محیط ایده ال کاری از نظر من

خوب حالا چه شرایطی باعث میشه خانومها بهتر کار کنن؟ برای من اینها خیلی مهمن:
۱٫امنیت شغلی: اینکه بدونم شرایط کاریم محکمه و اینطوری نیست که فردا بندازنم بیرون (این البته بیشتر به دانش و تجربه فرد مربوط میشه).
۲٫ امنیت محیطی: اینکه بدونم محیط کارم سالمه کسی مزاحمم نمیشه. حرف نامربوط نمیزنه و رفتارهای ناسالم از خودش بروز نمیده.
۳٫صمیمیت: اینکه جو محیط صمیمانه و روشنفکرانه و با درک متقابل باشه و طرفین همدیگه رو درک کنن. طرفهای کاری از جنس خودمان باشند (جنسیت رفتاری منظورمه)
۴٫ توی محیط کارم حتما خانوم باشه! این مسئله خیلی خیلی برای ما خانومها حاثز اهمیته شاید حتی مهمتر از موارد بالا.
۵٫ مرخصی و استراحت: اینطوری نباشه که ساعات زیادی مجبور باشیم کار کنیم و استراحتمون کم باشه چون بالاخره باید خرید کنیم غیبت کنیم و غیره…
۶٫ محیط کار یه ذره فانتزی و خوشگل مشگل باشه. البته در ادارات دولتی چنین چیزی ممکن نیست و صرفا باید به عروسکهای کوچولویی که توی کیف و یا روی دسته کلیدامون داریم، بسنده کنیم. وگرنه محیط کار مطلوب از نظر من همونیه که توی عکس نشون داده شده (##)
۷٫نوع کار: من به شخصه همیشه از یادگیری و مسائل جدید استقبال می کنم و دلم نمیخواد یک کار ساکن و راکد داشته باشم دلم میخواد از این جهت کارم همیشه باز باشه.
۸٫ این لیست تکمیل میشه و اگه خانومهای خواننده نظر دیگه ای دارن بگن تا به اینجا اضافه کنم. مرسی:-)

* آیا خانوم ها از ریاضیات و علوم مهندسی هراس دارند؟
یه مطلب جالب از این سایت خوندم در رابطه با اینکه چرا خانوم های شاغل در رشته های مربوط به علوم و مهندسی احساس معذب بودن در محیط کار می کنن و کارایی واقعی خودشون رو نمی تونن نشون بدن.البته این تحقیقات طبیعاتا در ایران صورت نگرفته و باید اضافه کنم به شخصه دلیل اینکه خیلی از خانوم ها در ایران نمی تونن سمت چنین شغل هایی برن رو منع مذهبی و یا شرم و حیای بیش از حد میدونم.
اما به گفته این نوشته  تحقیقاتی که در دانشگاه استنفورد صورت گرفته در کارهای مهندسی نسبت تعداد شاغلین مرد به زن ها ۳ به ۱ هست و زنان به خاطرشرایط محیطی(از قبیل اینکه احساس می کنن که در اقلیت قرار دارن) نسبت به مردها بازدهی کمتری دارن.
آزمایشی که خانم مورفی در دانشگاه انجام داده این بودکه ۲ تا فیلم از برگزاری کنفرانسی در زمینه مهندسی به تعدادی از خانوم ها و آقایون نشون داده که در یکی از فیلم ها تعداد خانوم های شرکت کننده کمتر از آقایون و در دیگری با هم مساوی بودن.گروه تحقیقاتی خانم مورفی در طول نمایش این ویدیو حالات روانی این خانوم ها آقایون بیننده رو تحلیل می کردن.در واقع احساس اینکه آیا اون ها می خواستن در یکی از این دو کنفرانس باشن رو می سنجیدن.نتایج نشون داد که اکثر خانوم ها تمایل به شرکت در مجامعی دارن که تعداد خانوم ها و اقایون برابر باشه.اما در مورد مرد ها!اون ها هم ترجیح می دادن که در کنفرانسی شرکت کنن که تعداد خانوم ها با تعداد آقایون برابری میکنه
میشه حدس زد که دلایل این دو گروه برای چی هست.زنها در کنار هم احساس بهتر و امن بودن می کنن و اعتماد به نفس بالاتری دارن در حالیکه آقایون یه طورایی جذب خانوم ها میشن.
بیشتر بخونید

(##): عکس متعلق به محیط کاری یک خانوم در شرکت گوگل هستش.

اگه خانومهام بیان استادیوم…

* این سریال اغما خیلی ذهن منو به خودش مشغول کرده. اگه کسی میدونه خواهشا آخر این سریال رو بگه. واضحه که الیاس شیطانه ولی خواهشا بگین کی هست و چطوری وارد زندگی دکتر پژوهان شده و آخرش آیا دکتر سقوط می کنه؟؟؟
علاوه بر این سریال توصیه می کنم میوه ممنوعه رو هم حتما و حتما ببینین من خیلی دیالوگهاش رو دوست دارم. به نظرم میاد خیلی حرفه ای تر از اغماست :-)
نمیدونم چرا من هیچ رغم نمی تونم با شکرانه و یک وجب خاک ارتباط برقرار کنم:دی لابد الان میگین آخر ماه رمضونی چرا چسبیدم به این سریالها؟! خوب آخه از اول رغبتی برای دیدن نداشتم و بعدشم قسمتهایی از اغما و میوه ممنوعه رو دیدم و بسی خوشمان آمد.
پ.ن: چه لزومی داشت توی سریال اغما این لعیا زنگنه با اون همه آرایش (فکر کنم گریم کامل یه عروس رو داره) حالا چادر سرش کنه و چادری باشه؟!
پ.ن۲: اس ام اس وارده: اگه میوه ممنوعه رو بخوری و شکرانه اش رو به جا نیاری میری توی اغما و بعدشم میری زیر یه وجب خاک:-)

* چند روز پیش این آقایون سرویس ما داشتن درباره بازی قریب الوقوع پیروزی و استقلال حرف میزدن و نظریات مختلفی صادر می کردن. در نهایت راننده سرویس ما پیشنهاد داد که برای کاهش خرابیهای پس از بازی و چاله میدون بازیهای حین بازی، بهتره اجازه بدیم خانومها هم بیان توی استادیوم. ایشون استدلال می فرمودن که اگه خانومها توی استادیوم باشن آقایون برای اینکه دل اونها رو بدست بیارن و تظاهر کنن که ما خیلی محترمیم، همه شون خیلی ساکت و باکلاس سرجاشون میشنن:-) به نظرتون پیشنهادش چطوره؟ بدیم به آقای علی آبادی که عملیش کنه؟!

* من از هر چیزی که بترسم واسم پیش میاد! نمونه اش گریه است! یه گربه زرد کوچیک داریم که همیشه توی فاصله اونجایی که از سرویس پیاده میشیم تا خود محل کارمون پرسه میزنه! با اینکه طفلی خیلی ناز و خوشگله و کوچولوهه ولی دست خودم نیست هر وقت داره میدوه سمت من میاد سکته خفیفی می کنم!!! چند روز پیش این آقایونی که توی سرویس ما هستند هی تظاهر میکردن که دارن گریهه رو دور می کنن که من نترسم (آخه همه شون فهمیدن) ولی از عقب هی گربهه رو پیش میکردن که بازم بیاد جلوی من! این گربه پررو هم هی می اومد جلوی پای من ناز میکرد و خودشو لوس میکرد و گردنشو کج میکرد و میخوابید! حالا منم قیافه ام هی این شکلی میشد:
این آقایون هم هی از پشت میگفتن گریهه فهمیده که ایشون یه خانومه خودش رو لوس میکنه! گربه ها جنسیت آدمها رو تشخیص میدن! این بار دیگه رسما این شکلی بودم:

* ببینم اینطوری که ایرانسل داره ۲۴ ساعته تبلیغات می کنه همه چیزیش ظاهرا باید مجانی باشه! پس اینا پولشون رو از کجا در میارن؟! من علاوه بر خطم یه خط ایرانسل هم دارم که فعلا گوشه خونه است. برم پیداش کنم بذارم توی گوشی و خطم رو بفروشم؟!

از وبلاگ روژ- روح بلند:
آخر وقته و همکار میز بغلی داره خیلی آروم با تلفن صحبت می کنه، طوری که من نشنوم، اما متاسفانه می شنوم:
همکار: می تونی الان با موبایل صحبت کنی؟
اونور خط: …
همکار: خوب هر موقع مشکلی پیش اومد و نتونستی صحبت کنی قطع کن، هیچ اشکالی نداره.
اونور خط: …
همکار: به نظر تو رابطه ما رو چطور می شه تعریف کرد؟ {با لحن مشتاق بخونید!}
اونور خط: …
همکار: منظورم اینه که اینکه تو متاهل هستی، من هم که متاهل هستم، دو تابچه هم دارم چجوری می شه تعریفش کرد؟ خوب می دونی خیلی ها می گن این خیانته و از اینجور حرفا، می خوام بدونم نظر تو چیه؟‌ {با لحن کنجکاو بخونید!‍}
اونور خط: …
همکار: ببین به نظر من روح آدم بزرگتر از این حرفاس. من همسرم رو دوست دارم، بچه هام رو هم دوست دارم، هیچوقت هم براشون چیزی کم نگذاشتم. اما من تو دوستی با تو در واقع دارم از قسمت های دست نخورده روحم استفاده می کنم و این قسمت های دست نخورده روحم رو ارضا می کنم. پس هیچ صدمه ای به همسرم و بچه هام نمی زنم. ‌{با لحن فیلسوفانه بخونید!!!}
اونور خط: …
همکار: الو، الو، الو… ‌{خوب معلومه دیگه، با لحن حسرت بار بخونید!}
——————————————————————————–
من کاری به درست یا غلط بودن کار این آدم ندارم، فقط دوست دارم بدونم این آدم حاضره داستان روح پاره پاره اش رو برای همسرش هم تعریف کنه؟ و یا اصلاً همسر این آدم هم می تونه یه همچین روح بزرگی! داشته باشه؟!

* احترام در دنیای مجازی!
البته نوشتن خاطرات روزانه یکی از اهداف وبلاگ نویسیه ولی نمیدونم این افه روشنفکریه که طرف هیچ وقت از ناهاری که میخوره نمینویسه اما هر روز ماه رمضون آپ دیت میکنه در مورد خورد و خوراکش و مشروب خوردنش تو شب قدر.باشه آقا خانومی که روزی ۱۰۰۰ تا هم خواننده داری ،۱۰۰۰ نفر بیان برات کامنت بذارن که تو آدم باحال و رله و… هستی راضی میشی؟
آقا و خانوم مذهبی تو که ادعات میشه چرا برای یه نظر مخالف طرف رو می شوری میذاری کنار.اینقدر مطمئمنی از ایمانت؟اینقدر از دینی که انتخاب کردی مطمئنی؟اینقدر از قضاوت خودت در مورد دیگران مطمئنی که با زبان نیش و کنایه و بعضا توهین و تحقیر افراد رو از خودت می رنجونی؟ لابد اینم افه بچه مذهبی بودنه؟

نا امید نباش

* ما این قرآن را در شب قدر نازل کردیم
و تو چه میدانی که شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه بهترو بالاتر است
در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان نازل می شوند
این شب رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه
پ.ن: اگه یادتون موند و خواستید، خواهش می کنم که برای من هم دعا کنید. زمانی استجابت دعا سریعتر انجام میشه که برای دیگران دعا کنیم. مرسی.

* تقریبا هر روز سر رام وقتی دارم میام سر کار، روی یه تپه خیلی کوچیکی کنار یکی از خیابانهای نزدیک پاسداران یه کارگری رو می بینم که یه مقوا گذاشته و روش خوابیده. جدیدا که هوا سرد شده، یه پتوی نازک و کثیف هم دور خودش می پیچه. مطمئنم که معتاد نیست چون قیافه اش اصلا به معتادا نمیخوره. فکرشو بکنید بیچاره صبح تا شب کار می کنه و شب هم باید تا صبح اینطوری سر کنه. موندم که پاییز و زمستان رو میخواد چطوری سر کنه؟ همیشه فکر میکنم و میگم خدایا یعنی این آرزویی نداره؟ این سردش نمیشه؟ این وقتی باقی آدمها رو میبینه که راحت توی ماشینشون و یا خونه شون لمیدن و کلی اسراف می کنن چی فکر می کنه؟ چقدر حسرت میخوره؟
بیچاره احتمالا آخر هفته و یا آخر هر ماه میره شهرستان و یا محله خودشون که پولی را که با اینهمه زحمت بدست آورده بهشون بده تا اونها زندگی راحتی داشته باشند. نمیدونم آیا اونها قدر پدرشون و یا پولی رو که میده میدونن یا نه؟
یاد یه حدیثی از پیامبر افتادم که فرموده: هر کی برای خانواده اش کار و تلاش کنه که اونها نان حلال بخورن مثل این میمونه که در راه خدا جهاد کرده…

* نمیدونم چرا وقتی این کارگره رو می بینم ناخودآگاه این ترانه نا امید مباش ( Don’t Give Up) از  Peter Gabriel و Kate Bush می افتم. من خیلی این آهنگ رو دوست دارم و هروقت سرم به سنگ میخوره اینو گوش میدم. اون بخشی از ترانه که ایتالیک نوشته شده و امیدوار کننده هستند رو Kate Bush خونده باقیش رو Peter Gabriel. اینهم لینک ویدئوش توی یوتیوب. (یوتیوب برای من سانسوره صرفا نتایج سرچ گوگل رو آوردم). من متن ترانه اش رو هم میذارم تا با دقت بخونین و مطمئنم که با من هم عقیده میشین که چرا فکر می کنم بخشهای زیادی از این ترانه حرف دل اون کارگره و خیلیای دیگه که از شهراشون مهاجرت کردن، هست…

In this proud land we grew up strong
We were wanted all along
I was taught to fight, taught to win
I never thought I could fail

No fight left or so it seems
I am a man whose dreams have all deserted
I’ve changed my face, I’ve changed my name
But no one wants you when you lose

Don’t give up, ’cause you have friends
Don’t give up, you’re not beaten yet
Don’t give up, I know you can make it good

Though I saw it all around
Never thought that I could be affected
Thought that we’d be last to go
It is so strange the way things turn

Drove the night toward my home
The place that I was born, on the lakeside
As daylight broke, I saw the earth
The trees had burned down to the ground

Don’t give up, you still have us
Don’t give up, we don’t need much of anything
Don’t give up, ’cause somewhere there’s a place
Where we belong
Rest your head, you worry too much
It’s going to be all right
When times get rough you can fall back on us
Don’t give up, please don’t give up

Got to walk out of here
I can’t take any more
Going to stand on that bridge
Keep my eyes down below
Whatever may come
And whatever may go
That river’s flowing, That river’s flowing

Moved on to another town
Tried hard to settle down
For every job, so many men
So many men no one needs

Don’t give up, ’cause you have friends
Don’t give up, you’re not the only one
Don’t give up, no reason to be ashamed
Don’t give up, you still have us
Don’t give up now, we’re proud of who you are
Don’t give up, you know it’s never been easy
Don’t give up, ’cause I believe there’s a place
There’s a place where we belong

اعتماد به نفس

* این یک تست اعتیاد به وبلاگ هست و شامل نویسنده ها و خواننده های وبلاگا میشه. اینجا میگه که من در حدود ۴۵٪ معتاد به وبلاگ هستم :دی
آمار خیلی زیادیه نه؟

* همه ما اشتباهاتی داریم که دوستان و آشنایان و همکارانمون به راحتی متوجه اونها میشن. همینطور که ما همین نظر رو راجع به دیگران داریم. بهتره خیلی به خاطر اینجور سوتیها و اشتباهات خودمون رو سرزنش نکنیم. وگرنه هیچوقت نمیتونیم به سمت جلو بریم.

دیسکِلیمر: این مطلب علمی نیست و صرفا تجربیات شخصی نویسنده است!!!
تنها چیزی که عمیقا باعث میشه حس حسادت من نسبت به کسی گل کنه اعتماد به نفس طرف مقابل هست. اگه یه کمی با خودمان خلوت کنیم و منصفانه قضاوت کنیم، می فهمیم که حدودا همه ما آدمها به نوعی زیبا هستیم (به نظر من البته بیشتر از ۹۰درصد آدمها زیبایی مطلوبی دارند!) هیکلمان هم خوب است و باور کنیم که همه ما باهوش و با سواد هستیم و اگه کمی منصف باشیم می بینیم که موقعیت اجتماعی و یا خانوادگی مطلوبی هم داریم. اما چه چیزی باعث میشه بازم به دیگران حسودی کنیم؟
ممکنه توی یه مهمانی عروسی به زشت ترین دختر مجلس حسودیم بشه چرا؟ چون علیرغم اینکه شاید نه خوشگل باشه و نه رقصش خوب باشه ولی با خیال راحت و بدون توجه به لباس و تزئینات سایر دخترای موجود در مجلس اومده و داره میرقصه! این یعنی اعتماد به نفسش خیلی بالاست و خیلی خودش رو قبول داره و به نظرم همینه که اون رو اونقدر ارزشمند میکنه که از نظر همه قابل ستایش باشه (من اینطوری فکر می کنم)
نمیدونم دقت کردین یا نه؟ بارها وقتی توی یه سمیناری حاضر میشید از عنوان سمینار و شرکت کننده ها و دعوت شده ها می ترسید. مدام فکر می کنید چیزی که من میخوام ارائه بدم خیلی ساده و پیش پا افتاده است و سطح سمینار خیلی بالاست و این حرفا. ولی واقعیت اینه که نه سطح سمینار اونقدر بالاست و نه سطح مطالب شما اونقدر پایین این وسط اعتماد به نفس شماست که مشکل داره. یا مثلا حین سمینار وقتی به قسمت پرسش و پاسخ می رسید مدام توی دلتان فکر می کنین که دیگران چه سوالات بدیهی و پیش پا افتاده ای می پرسن و سوال مهمی توی ذهن شماست که ممکن حتی یک چالش جدید رو مطرح کنه ولی روتون نمیشه بپرسید در واقع اعتماد به نفس لازم رو برای پرسش اون سوال ندارید.
اصلا همین کلاسا و دانشگاه خودمون رو به یاد بیارید بارها شده که هی میبینین دانشجوها سوالا و مطالب بیخودی رو مطرح میکنن ولی سوال و موضوع مهمی هست که اعتماد به نفس لازم برای بیانش رو ندارید ولی عوضش اون دانشجوی خاص کلی خودش رو مطرح میکنه و قاپ استاده رو میزنه و نمره اش هم از شما بیشتر میشه. بعله واضحه که شما از او باهوشترید ولی اعتماد به نفس ندارید.
در حقیقت مهم نیست که ما چقدر می فهمیم و چقدر بلدیم مادامی که فرد منزوی ای باشیم و چیزهایی را که می فهمیم و بلدیم قادر نباشیم درست ارائه کنیم، فرد بی سوادی محسوب می شیم.

* پس:
۱- هر چه شرکت کنندگان و یا شنوندگان مطالب شما مدیران سطح بالاتری باشند (حتی در سطح وزیر و معاون وزیر)، باور کنین به همان نسبت در مسائل فنی بیسواد تر هستند. پس نگران نباشید. اونها به این دلیل مدیری چیزی شدن که قدرت مدیریتشون (احتمالا) بالاتر بوده و خیلی از چیزهایی که شما میگین سر در نمیارن.
۲- بر خلاف تصور خودتان، شما کسی هستید که از نظر خیلیا زیبا و خوش صحبت محسوب میشید. همینطور هم اطلاعاتتون خیلی بالاست و شما چیزهایی رو بلدید که دیگران بلد نیستند و خوبه که حتما مطرحشون کنین
۳- در یک سطح متعارف و معمولی باور کنید که ۹۰٪ آدمها از شما با اطلاعتر نیستند بلکه توی همین سطح فوقش ممکنه ۱۰٪ آدمها از شما بیشتر بدونن
۴- اگه سوالی در ذهن شماست به جای اینکه مدام منتظر فرصت باشید و هی با خودتان کلنجار برید که کی و چطوری مطرحش کنین، همین الان و بدون مقدمه بپرسید چون ممکنه سمینار تموم بشه و یا معلم و یا استادتون کلاس رو ترک کنه!!! و حسرتش به دلتون بمونه.
۵- وقتی میخواید مطلبی رو ارائه بدید حتما از قبل کمی تمرین کنید و زمان و حوصله شنونده ها رو در نظر داشته باشید تا هول نشید.
۶- از تجربه ها و ایده های نو استقبال کنین. اینطوری وقتی وارد یک جلسه و یا جای جدید میشید کمتر دست و پاتونو گم می کنین
۷- ترس و دستپاچه بودن توی مجامع جدید امر کاملا طبیعیه ولی سعی کنید بر ترستون غلبه کنید و نذارید حریف شما بشه.
۸- لزومی نداره ظاهر همه ما شبیه فلان هنرپیشه یا بازیگر باشه. باور کنید با همین ترکیب صورت موجه به نظر می رسید:-)
۹- توی ۱۰۰ درصد سمینارها و جلسات همیشه یه چیزی حدود ۵۰ و یا ۶۰ درصد افراد بیخودی دعوت میشن و ممکنه مدام چرت بزنن و یا با گوشیشون بازی کنن، بهتره این مسئله رو بدونین تا اگه حین ارائه به چنین صحنه هایی برخوردید ایراد را از خودتون و مطالبی که ارائه می دید، ندونین.
۱۰- اگه سوالی پرسیده شد که بلدش نیستید خیلی ساده بگید نمیدونم و لازم نیست دنبال جواب بگردید و مطالب بیربط رو به هم بچسبونید خودتون رو ضایع کنید باور کنین نمیدونم خیلی هم کلاس کار شما رو بالا میبره.
۱۱- اگه کسی ایرادی از ارائه و یا کار شما گرفت ازش تشکر کنید و بگید که چه خوب نمیدونستم. طبیعیه که شما هم ممکنه اشتباه بکنید.

* مرتبط و البته کاملتر و علمی تر: اعتماد به نفس(Self-Confidence) از انار

* اگر اینجا را کلیک کنید تصویر چهره یک دختر را خواهید. حالا این عکس را روی دستگاهتان Save کنید و به حالت Thumbnail به آن نگاه کنید. چه میبینید؟!!
اگر خیلی برایتان عجیب بود برای توضیح این اتفاق می توانید به اینجا مراجعه کنید