لینکدونی

رابطه با خانواده

* نظرتون راجع به سخنرانی رییس دانشگاه کلمبیا قبل از سخنرانی احمدی نژاد چی بود؟
اصلا یه سوال دیگه: فرض کنیم شمای نوعی رو به شهر یا کشور دیگه ای دعوت کردن که سخنرانی کنین. ولی همون اولش موقع معرفی سخنران یه چند تا توهین به شما می کنن به نظر شما برخورد اون فرد صحیحه و در این حالت برخورد صحیح چیه؟!
پ.ن: من هنوزم همون آدمیم که از احمدی نژاد خوشم نمیاد!!!

*وای خدا چقدر بعضی از این راننده تاکسیا پررو شدن. من باید خدا رو شکر کنم که از در خونه مون تا محل کارم سرویس داریم وگرنه این ۵ شنبه جمعه ای که بیکاریم و گاها باید بیرون برم بیچاره میشم. از بس که ماشین نیست و همه تاکسیا واسه خودشون توی سایه وایستادن و هرزچندگاهی فقط داد میزنن دربست! و یا اینکه فقط مسیرهای مستقیم و کوتاه رو انتخاب می کنن!!!
اصلن ها امکان نداره توی ایران یه چیزی بیاد و ملت راهشو پیدا نکنن که چطوری دورش بزنن. فکر کنم بعد از سهمیه بندی تنها کسانی که سود کردن راننده تاکسیا بودن.
مرتبط: دزدان سرگردنه ای به نام مسافرکش ها

* یه رستوران خوب دیگه کشف کردم. رستوران طلائیه. محیطش واقعا عالیه. فضای سبز گسترده ای داره و جای خلوتی هم هست. البته اگه میخواین ماه رمضان اونجا برین اولا که باید خیلی زود برین و دوما اینکه سعی کنین حتما نوبت بگیرین چون تعدادی بسیار زیادی از خانواده ها میان اونجا. ما دیشب دیر رسیدیم و مجبور شدیم افطاری رو بریم توی رستوران سنتیش و یه آش بدمزه بخوریم :دی البته شامش رو شانس آوردیم رفتیم داخل. توصیه دیگه هم اینه که شامتون رو توی محیط سالن نخورید چون خیلی شلوغه و بهتره شامتونو ورش دارین ببرین توی فضای سبز اطرافش بخورید:) مثلا روی میز و صندلی های اطرافش و یا صندلی های اون پیتزا فروشیه و اگه مثل ما شیکمو باشین میتونین بعد شام برای تشکر از پیتزا فروشیه یه پیتزا هم سفارش بدید. جدا آب و هوای اونجا معرکه هست. برای اومدن به اون رستوران هم میتونین از جاده لواسان استفاده کنین اون ساعت خیلی هم خلوته. توجه کنین که ورود برای عموم آزاده.
حالا قراره بازم توی همین ماه رمضونی افطاری رو با دوستان بریم اطراف. ببینیم دیگه کجا رو می کشفیم.

* امروز خواهرم بعد از شام دیشب (که جدا جای دوستانم درد نکنه چون خیلی خوش گذشت و این سمیه و نسرین واقعا ضرر کردن) رفت. وقتی اتوبوس داشت حرکت میکرد به نظر می اومد یه تیکه بزرگ از قلب و عاطفه ام داره میره. هر چقدر سعی کردم اشکای منو نیبینه نشد که نشد. مطمئنم که قبلشم که داشتم فیلم بازی میکردم بازم فهمیده بود که دارم به زور جلوی اشکای خودم رو میگیرم. اه چقدر من از این آزادی بدم میاد. برخلاف اکثر مردم که از میدان آزادی خوششون میاد من واقعا ازش متنفرم. چون هرزچندگاهی مجبورم با یکی از اعضای خونه و یا دوستام خداحافظی کنم و بدرقه شون کنم. حاضرم قسم بخورم که بدرقه کردن و خداحافظی کردن با عزیزان و یا اعضای خانواده یکی از زجرآورترین و کشنده ترین صحنه هاست. حتی اگه این خداحافظی کوتاه مدت باشه ها بازم آدم دیوانه میشه.

* یکسری از روابط هستن مثل رابطه آدم با خانواده اش که اگه هیچ سودی درش نباشه بازم حاضری داوطلبانه و از ته قلبت و تا آخر عمر بهشون خدمت کنی. یعنی جز روابطی هست که توش راحت طلبی و خودخواهی فرد رو نمی طلبه. یه جورهایی آدم ایمان می یاره که فقط برای خودش نیست و تک تک خواهرا و بردارا و پدر و مادرش مالک اونن و برای حتی از دست دادن یک تار موش غصه میخورن… شاید اصلا باقی روابط برای همین خیلی ممکنه دوام نداشته باشن. یعنی از یه جایی به بعد وقتی فرد وارد زندگی و مشکلات مخصوص خودش میشه ممکنه اونها کمرنگ تر بشن ولی در مورد خانواده اینطوری نیست. مثلا حتی از دوستان دوره دبیرستان و دانشگاهمون مگه چقدر خبر داریم؟ فوقش یه ایمیل و یا اس ام اس ولی خانواده رو اگه آدم نبینه ادامه زندگی اصلا براش مشکل میشه.

خاطرات مدرسه

* اگه ایمیلی با عنوان امتحان کنید و یا همچین چیزی از طرف ایمیلهای من دریافت کردید بازش نکنین. چون مطمئنا اسپم هست. همین!

* از دیگر مشخصات بارز مردای ایرانی (البته به جز بوی عرق در تمام فصول ساده و دست کردن در دماغ در تمامی ساعات) همانا ریختن آب دهان بر سطوح مختلف حتی گل و گیاه و چمن، اونهم در انظار و اماکن عمومی هست!

* این چند روزه همش دارم به خاطرات مدرسه فکر میکنم. من اون موقع ها خیلی بچه شری بودم. در عین حال همیشه شاگرد ممتاز بودم. یادم یه بار سر دیکته درس ژاله گل ها را آب می داد (یا همچین چیزی) نمره ام شد ۱۷! معلممونم که اصلا ازم انتظار نداشت گفت که باید آخر ساعت بمونم تا با من بیشتر کار کنه (اکثر بچه تنبلها آخر ساعت میموندن که باهاشون بیشتر کار بشه)! آقا مگه من زیرش میرفتم؟! از یه طرف کله شقیم که باعث میشد دختر همسایه مون که زودتر میره به مامانم بگه زهرا قاتی بچه تنبلا شده از یه طرف نشستن سر ساعت آخر کلاس. این شد که اولش با پررویی تمام داد زدم سر معلممون که باید به من ۲۰ بدی!!!
اون بیچاره هم که اصلا زیر بار نرفت. بعد دیدم که خشونت فایده نداره سیاست به خرج دادم و زدم زیر گریه! با چنان صدای بلندی گریه کردم که مدیر و باقی معلما اومدن سر کلاس ما:-) حالا منم عین این بچه های لوس پامو محکم به زمین می کوبیدم که الا و بلا من ۲۰ میخوام:-) آخرش مدیرمون منو برد دفتر و بعد از کلی نوازش و دلجویی گفت که باید خودم ۲۰ بگیرم مثل اون ۲۰هایی قبلی و معلم به هیشکی ۲۰ الکی نمیتونه بده!
همین ماجرا باعث شد اظهار فضل من گل بکنه و به معلمه ثابت کنم که اشتباه کرده که من ۱۷ گرفتم!!! هر وقت مبصرهای سال بالاتر می اومدن کلاس اول که اجازه بگیرن من برم یه مسئله ریاضی رو واسه سال دوم یا سوم حل کنم (معلمای سالای بالاتر میخواستن اینطوری به بچه های بیچاره کلاسشون بفهمونن که شماها خنگین که یه بچه کلاس اولی اینا رو حل می کنه) من کلی به معلم کلاسمون قیف میدادم:دی
تا اینکه شد ثلث اول و ما باید برای اولین بار امتحان ریاضی می دادیم. من اون موقع تصور درستی از امتحان نداشتم و نمیدونستم که جوابای امتحان رو فقط باید روی برگه نوشت و لازم نیست با صدای بلند بگم!
اون موقع اول امتحان معلممون یه بار سوالا رو میخوند. من هم بلافاصله بعد از خوندن هر سوال جوابش رو می گفتم:-))))))))
هر چی معلممون منو نیشگون می گرفت که بالام جان این امتحانه و نمیخواد جلوی همه اظهار فضل کنی و همینو فقط باید توی برگه بنویسی فایده نداشت که نداشت. این شد که من رو از جلسه اخراج کرد تا باقی سوالا رو بخونه و بعدشم با گریه های من و دخالت خانوم مدیرمون دوباره به سر جلسه امتحان برگشتم:-)

* حالا بر عکس توی دانشگاه هر چی که فکر میکردم تا آخر جلسه امتحان هم یادم نمی اومد که جواب سوال چیه؟:دی

* من یکی از نوشته هامو پس میگیرم. (شما در یک مهمانی یک دختر زیبا را میبینید و…) همونی که توش نوشته بودم چرا بعضی از دخترای هم سن و سال خودمون همش توی وبلاگ غر میزنن و ناراحتن و مطالب غمگین مینویسن. واقعیتش اینه که به نظرم وبلاگ جای خوبیه برای تخلیه اون چیزی که توی دل آدمه. به خصوص اگه کسی نشناسدش. الان فکر میکنم حتی خوندن اینجور نوشته ها هم میتونه جالب باشه از این نظر که حس همدردی آدم رو شکوفا میکنه و حتی برای خود اون فرد. بارها توی این فیلما و کتابا دیدیم که یکی از روشهای تخلیه هیجانات نوشتن هست. حالا اگه این نوشته رو چند تا ناشناس بخونن که احیانن تجربه مشترکی هم داشته باشن و همدردی و راهنماییش کنن چه اشکالی داره؟ خیلی هم خوبه.

پینگ الکی

* این پینگ کاملا الکی ولی اتوماتیک بود. نوشته قبلیم مشکل داشت وبلاگه بهم ریخته بود. از نو پیش نویس کردم تا مشکلشو رفع کنم وقتی منتشرش کردم دیدم دوباره پینگ شده. خلاصه اینکه شرمنده، سرکاری بود:دی
پ.ن: خدا رو شکر این پینگ الکی باعث شد من رکورد بزنم و از روده درازی دست بکشم و بالاخره یه پست کوتاه بنویسم:-)

امروز، روز اول مهر…

* امروز اول مهره. خواستم یه مطلب جدید بنویسم ولی با مراجعه به آرشیوم دیدم که احساسم همونه که سابق بوده… اول مهری بهانه ای هم شد که سری به آرشیوم بزنم ببینم توی یکی دو سال اخیر درباره اول مهر چی نوشتم. یه سری نوشته های اون موقع رو هم خوندم. چقدر اون موقع ها شادتر و بی خیالتر بودم. چقدر تغییر کردم:

* دلتنگی برای دانشگاه: آخی… بازم ماه مهر، بازم باز شدن مدرسه ها و دیدن دخترا و پسرای کوچیکی که هر روز که تو میخوای بری سر کار، اونام کیف و لباس مدرسه پوشیدن و میخوان برن مدرسه و بازم حس دلتنگی از اینکه چرا اینقدر بزرگ شدی و بزرگ هستی که نمیتونی مثل اینا غمت فقط درس و مدرسه و مشق خونه باشه؟ چقدر ذوق میکنم این بچه مدرسه ای ها رو میبینم که بعضی هاشون دارن گریه میکنن که چرا از ماماناشون جدا شدن و بعضی هاشونم که شیطون ترن، اول صبحی تاکسی ها و اتوبوسا رو میذارن روی کولشون :) باز ماه مهر … این اولین ماه مهری هست که من نه مدرسه میرم و نه راهنمائی و نه دبیرستان و نه دانشگاه. اصلا هیچی باورم نمیشه :(

*

The Final Encore …

* یاد مدرسه رفتن ها به خیر: الان که اینجا نشستم کسی خونه نیست و فقط داداش کوچیکه پیشم نشسته و میخوایم بعد این پست بریم برای دبیرستان رفتنش عکس بگیریم که امسال بره اول دبیرستان. خدائیش این روزا که خواهرا و برادرای کوچیکم آماده مدرسه رفتن هستن و من میبینمشون کلی دلم گرفته میشه. همش یاد دوران مدرسه رفتن خودمون می افتم و کلی دلم برای اون روزا تنگ میشه. واقعا حیفه و حالا که بیشتر وقت دارم که با خودم خلوت کنم این حسها بیشتر میاد سراغم که ای کاش میتونستم برم مدرسه. دیروز با آبجیم رفتم مدرسه دوران کلاس اول و دومم و اونقدر متاثر شدم که زدم زیر گریه. الانم که باید با داداش برم عکس سیاه سفید دوران مدرسه رو بگیرم. هر وقت دختر عمه ها رو میبینم که با مانتوها و کیفای کوچیک از الان کتاباشون رو جلد کردن واقعا غصه ام میگیره. ای کاش یه جوری میشد که آدم بتونه بازم برگرده به همون دوران. اتفاقی که هیچ وقت دیگه نمی افته. حالا فوقش میتونی برای فوق لیسانس بخونی که نه مزه لیسانس رو داره و نه به یک میلیونیم مزه دبیرستان میره.یادتونه زمون دبیرستان ما یعنی همین چهار پنج سال پیش چقدر سخت میگرفتن؟ من یادمه خانوم مدیر ما هر هفته می اومد با دقت ابروها و ناخنهای همه مون رو نگاه میکرد. الان داداشهای من همه شون ابروهاشون رو گرفتن. جالبه که اون داداشم که امسال پیش دانشگاهی داشت جلوی موهاشو هم رنگ میکنه اما مدیرشون وقتی ازش پرسیده و داداشم گفته رنگ طبیعی خودشه مدیره قبول کرده:) الان بدجوری دلم هوای دبیرستان رفتن و مدرسه رفتن کرده. بدجوری توی حال و هوای اون موقعم…

سن واقعی شما چقدر است؟

* یه سوال: اگه بعد از ظهر ماه رمضان هم مسافرت بریم بازم روزه مون باطل میشه؟ یا فقط صبح مشکل داره؟ دیروز خاله ام مجبورم کرد که برسونمش به شاه عبدالعظیم توی شهرری. بچم بعد اینهمه سال زندگی توی تهران، اونجا رو بلت نبود:-) البته بعد از ظهر راه افتادیم و افطار هم برگشتیم. یعنی روزه هامون باطل شده؟

* فکر کنم خیلی وقته مطالب تخصصی ننوشتم! شاید برای اینکه واقعا ادبیاتم برای نوشتن یک موضوع تخصصی خیلی ضعیفه. اما امروز میخوام سعی کنم یه خورده جدی باشم و کمی از تجربیات عملیم بنویسم که اگه مثل خودمون چهار تا دانشجوی کامپیوتری سرچ کنن و بیان اینجا یه مطلب به درد بخوری هم پیدا کنن. برای شروع هویجوری الکی پلکی یکی از حملات نرم افزاری مورد علاقه ام رو اینجا مینویسم:
دیسکِلیمر:
یک) هیچ ادعایی روی کامل بودن این مطلب ندارم و هرجا که اشتباه میکنم بگین با کمال میل اصلاحش می کنم.
دو) این فن اصلا اختراع نیست و مطمئنم که خیلیاتون بلدید. مخاطب این مطلب کسانین که دانشجو هستند و یا مثل خودم تازه کار.
یکی از حملاتی که من خیلی بهش علاقه دارم تزریق SQL هست! باور کنین تا یه نرم افزاری رو برای ارزیابی امنیتی دست ما میدن، اولین کاری که دلم میخواد انجام بدم اینه که آیا از این نظر آسیب پذیر هست یا نه؟ و به طور کلی نفوذ از این طریق رو خیلی دوست دارم. راه حلشم خیلی ساده است! در ساده ترین سطح اینه که وقتی نرم افزاری (حالا چه وب سایت و چه ویندوزی) می نویسین، پارامترهایی که قراره کاربر نهایی وارد کنین رو از نظر وجود دستورات SQL و یا سیستم عامل بررسی کنین. در یه سطح بالاتر استفاده از پرسشهای ایستا به جای پویا هست. مثلا به جای اینکه مستقیما خود پرسش رو به پایگاه داده بفرستین، بیاین همون رو داخل یه روال ذخیره شده قرارش بدین و ارسال کنین.
حالا من یه فن بهتون یاد میدم. مواقعی که میخواین حمله تزریق SQL انجام بدین حتما سعی کنین انتهای دستورتون از دستور کامنت SQL یعنی – – استفاده کنین:-) البته قبلشم یه سمیکالن بذارین. اینطوری باعث میشه باقی دستورات نرم افزاره کامنت بشه و فقط دستور شما بدون ثبت هیچ نوع ردپایی اجرا بشه:)
راه دیگه تزریق دستور هست. مثلا دستورات زبان برنامه رو میتونین کامنت کنین. که البته این بستگی به زبان مورد استفاده نرم افزار داره.
ممکنه به نظر خیلیاتون این نکات ساده به نظر بیاد و بلدش باشید ولی بعضیام واقعا نمیدونن و واقعا راحت می تونن با انجام یه سری بررسی های ساده و قرار دادن محدودیت روی منیتورودیهای کاربر براحتی نرم افزارشون رو تا حد زیادی امن کنن.

* اینجا میگه که من فقط ۱۷ سالم هست:-) این لینکو از طریق وبلاگ ویولت برداشتم. اینجا سن واقعی شما رو نشون میده. یعنی اولش سن شناسنامه ای تون رو میپرسه و بعد از اون بر اساس یکسری معیارهای دیگه مثل پارامترهای سلامت جسمی و روحی و درجه رضایتتون از زندگی و کارتون و اینها میگه که سن واقعی شما چقدر هستش؟
یه چیزهای دیگه ای هم به من گفت و اینکه عمر متوسط انسان در حدود ۷۵ سال هست ولی من میتونم تا ۸۲٫۵ سال زندگی کنم:-)
هه! فکرشو بکنین من تا ۸۲ سال زنده باشم! یعنی فکرشو بکنین بیشتر از ۶۰ سال دیگه زنده باشم و تا اون موقع هم ویلاگ بنویسم! یعنی مطمئنا تا اون موقع دیگه ازدواج کردم و بچه دار و نوه دار و نتیجه دار و شایدم اگه بچه هام عجول باشن نبیره دار هم میشم:-) احتمالا دیگه نوه ها و نتیجه هامم میشن خواننده وبلاگم و مثلا واسم کامنت میذارن مامان بزرگ چه مطلب خوبی نوشتی!به وبلاگ منم سر بزن:-)
خدا میدونه اون موقع تکنولوژی چطوری پیشرفت کرده و احتمالا چطوری وبلاگ مینویسیم. تا حالا به این موضوع فکر کردین؟:-)
فکرشو بکنین من با این قد و وزنم مثلا بشم مامان بزرگ:-) جدا خنده داره! مطمئنم که حتما قیافه ام شبیه خاله ریزه میشه :-) حتی مادر شدن هم به نظرم پدیده عجیب و دور از دسترسی میاد چه برسه به مادر بزرگ شدن و مادر مادر بزرگ شدن:-) تازه از اون طرف شماهام هستید. خواننده های وبلاگم دیگه میشن یه مشت مامان بزرگ و بابابزرگ:دی بعدش یه مجمع تشکیل میدیم و از نوه ها و نتیجه هامون مینویسم. اوه…
آقا یه سایت ما رو به کجا کشوندددددددد. چه شودددددددددددددد…

* چت نکن برادر من، حداقل با زنت نکن
یک زوج بوسنیایی بعد از اینکه فهمیدند مخفیانه با هم چت می کردن از هم جدا شدن (انگلیسی). جناب آقای ادنان و سرکار خانم سانا مدتی بود که دل و قلوه رد و بدل می کردند، زمانی که قرار شد هر یک با گل رز قرمزی در دست با هم دیدار کنند. این دیدار البته شوکه کننده بود.
حالا البته هردو درخواست طلاق کردند. سانا احساس می کنه شوهرش بهش خیانت کرده “من فکر می کردم عشقم رو پیدا کردم”. ادنان هم البته شاکیه که زنش حرفهای قشنگی که پشت چت می گفته هرگز در واقعیت بهش نگفته.
اینجاست که میگن همیشه فرض کن همسرت هنوز رفیقته. البته شاعر نمی گه. بنده میگم. :)