لینکدونی

چرا اینجا رو میخونین؟

*سلام
امروز داشتم اتفاقی یه سری از مطالبم رو میخوندم و بعدش به نظرم رسید که چقدر پرت و پلا می نویسم. از اونطرف هر روز هزار و خورده ای آدم اینجا رو میخونن. برای من عجیبه این آمار برای چیه؟! از نظر خودم وبلاگ من یه وبلاگ کاملا روزمره است.

حالا یه سوال:
آیا خواننده ثابت اینجا هستید؟ جدا چرا اینجا رو میخونین؟! و آیا تا به حال شده مطالبش به دردتون بخوره؟!

از خصوصیات زنانه آنست که …

* ظاهرا خاله زنکی خونم این روزا زده بالا! چون صبح یکی از همکارام یه ایمیل واسه من فرستاده بود که حاوی عکسای آنجلینا جولی و براد پیت بود!! بعدش من نامردی نکردم و رفتم توی سایتش یه سری اخبار مربوط به ورود دیوید بکهام و ویکتوریا به آمریکا و بعدش تام کروز و کتی هلمز رو هم دیدم!!! که البته از همه بدترش مال این دیوید بکهام و ویکتوریا بوده! انگار نه انگار که این بشر فوتبالیست هست! آدم بیشتر یاد هنرپیشه ها و سلبریتی ها می افته!!! بیخود نیست پله جدی جدی بهش تذکر داده که بالام جان بچسب به فوتبالت!!!
ولی خودمونیما گاهی اوقات کمی خاله زنکی هم لازمه! بد نیست آدم گاهی اوقان دچار روزمرگی بشه!!! البته نه اینکه من خودمو آدم حسابی بدونما!!! یا روشن فکر بازی دربیارم ولی خوب چندانم اهل این مقولات نیستم و البته توی محل کارم قاعدتا نباید جرات رفتن به اینجور کارا به سرم بزنه ولی خوب چون همکارم لینکشو فرستاده بود گفتم حالا اونم دیده دیگه :دی منم برم ببینم حتما ثواب داره!!!

* خدا بیامرزه بابا بزرگم رو که همیشه می گفت: گر جهنم میروی مردانه رو:-)
حالا مام برای اینکه خاله زنکیتمون رو به اوج برسونیم، دعوت می کنیم که این عکسای بانوان هنرپیشه ایرانی رو توی مراسم دهمین جشن دنیای تصویر ملاحظه کنید! تو رو خدا آرایشهای اینا رو می بینین؟! بعضیهاشون رسما خودشون رو خفه کردن و آدم نمیتونه چهره واقعی شون رو حتی تشخیص بده. اکثرا از مژه های مصنوعی استفاده کردن و میک آپ و در حقیقت گریم یه عروس کامل روی چهره شان هست. حالا متاسفانه عکسها اکثرا کلوز آپ هست و نمیشه لباساشون رو دید وگرنه صحنه های جالب انگیزناکی میشدن!!!

* آقا این یک واقعیت هست که خانوما به طور معمول سن شون و وزنشون رو کمتر از حد معمولش می گن (و البته آقایون هم سانتی مترهای قدشون رو) و هر وقت دیدین که خانومی سن و وزن واقعیش رو گفت، در سایر خصوصیات زنانه اش هم شک کنین:دی ولی اینایی که من چند روز پیش دیدم دیگه آااااااخرش بودن.
چند روز پیش موفق شدیم توی مترو با چند عدد دختر گوگولی مگولی همسفر بشیم. این بانوان محترمه که حاضرم قسم بخورم کوچکترینشون ۵۸ ای یا ۵۹ ای بود، همه شون بر این باور بودند و اصرار داشتن که بگن ما تین ایجر هستیم و وقتی باهم صمیمی شدیم دیگه بزرگترینشون خودش رو متولد ۶۷ ذکر نمود!!!
بعدشم از اونجائیکه اکثر دخترها حسود هستن و اقلب دخترها حسودتر، بعد از عنوان سال تولد، هر کدومشون می گفتن ای وای اصلا بهت نمیاد از من کو.چکتر باشی و این حرفا!!!
مام که دیدیم اینطوری که داره پیش میره، سرمون کلاه میره!!! بنابراین وقتی نوبت من رسید اولش گفتم که بگم من متولد ۷۴ هستم که کف همه شون ببره ولی با کمی دوراندیشی گفتم بهتره من از اون طرف بام بیفتم و یه ۱۵ یا ۱۶سالی خودم رو بزرگتر نشون بدم. این شد که وقتی نوبت من شد گفتم حدس بزنین! یکیشون گفت ۲۰ یکی گفت ۲۳ و خلاصه هی من می گفتم خیلی برین بالاتر. طوریکه چشاشون گرد شده بود! آخرشم برگشتم گفتم من ۳۶ سالمه و به زودی ۳۷ ساله میشم!!! هه هه! هیچکدومشون باورشون نمیشد! بعدشم در کمال افتخار همه شون برگشتن گفتن وای خوش به حالت! چقدر خوب و رو فرم موندی و این حرفا:-) حتی یکیشون گفت که فکر میکرده من خیلی بچه سالم و دبیرستانی هستم (اشتباهی که اکثرا می کنن مخصوصا اینکه من خیلی ساده پوش هستم)
خلاصه ما که دیدیم همه تحویلمون گرفتن، گفتیم چاخان اساسی تر رو هم بکنیم و برگشتم گفتم که …:-)
شرمنده این یکیو خودتون حدس بزنین! آآآآآآآآآآآآآخ که چقققدر بهم چسبید که همه شون رو سرکار گذاشتم. تا اینا بااااشن و بدونن که سر به سر زهرا اچ بی نمیشه گذاشت:-)

* به نظرم تنها نکته ای که باعث میشه چه توی دنیای واقعی و چه توی دنیای مجازی من جذب آدمها و یا وبلاگاشون بشم سادگی و تواضع و بی شیله پیله بودن آدمها و یا وبلاگاشون هست. خاطرم نیست در طول زندگیم تا حالا با کسی صمیمی شده باشم که آدم مغرور و از خود راضی ای بوده باشه. البته ممکنه با آدمهایی از این دست همکلام شده باشم اما هیچگاه به دوستی ختم نشده.
به نظر من تا حد زیادی (یه چیزی حدود) ۹۰ درصد از روی ظاهر آدمها و با یه بار صحبت کردن باهاشون و دقت توی استفاده از کلمات و مدل حرف زدنشون میشه نتیجه گرفت که آیا این آدم مغرور و خودخواه هست و یا ساده و متواضع! اصلا چونه نزنید به نظرم واقعا ۹۰ درصد میشه فهمید.
حالا ما دخترا به خصوص همدیگه رو بهتر می شناسیم و یا به طور کلی میتونم بگم ما زنها! من یه دوستی دارم که همیشه میگه اگه میخوای زن بگیری، یک زن رو بفرست که خصوصیات طرف مقابل رو شناسایی کنه و اگه میخوای شوهر کنی حتما یک مرد رو بفرست که بره اخلاقیات طرف رو در بیاره. دیدید بعضی از آدمها علیرغم همه تیپ جینگول وینگولشون، یه آرامش و سادگی خاصی توی چهره و صدا و حرکاتشون هست؟ مطمئنم که نمی تونین اینو انکار کنین.

درس خواندن زیر نور چراغهای فرودگاه

* به نظر من آدم حتی باید توی پذیرش اشتباهاتش اعتماد به نفس داشته باشه و قبول کنه که اشتباه کرده وگرنه هیچگاه پیشرفت نمی کنه. حتی معتقدم باید جلوی کس دیگه ای اعتراف کنه که اشتباه کرده و اینطوری خودش رو ملزم بدونه که برای پیشرفتش تلاش کنه. تا زمانی که قلبا و زبانا نپذیرفته باشه هیچ دلیلی برای بهبود نمی بینه و فقط به کله شقی خودش ادامه میده. اعتراف می کنم که من آدم کله شقی هستم و در بسیاری از موارد اعتراف به اشتباهاتم واسم سخته اما همیشه توی دلم و خلوتم جایی برای خودم دارم که بپذیرم و خودم رو سرزنش کنم که دیگه تکرارش نکنم.
نکته دیگه مقصر جلوه دادن دیگران به هنگام اشتباهاتمون هست. بعضی از آدمها در و دیوار و زمین و آسمون رو به هم می چسبونن که بگن فلانی مقصر بوده که من شکست بخورم! باور کنین هرکسی اینطوری میگه آدم ضعیفی هست حتی اگه خودمم توی این وبلاگ از این چیزها نوشته باشم یقین بدانید که اون موقع من آدم ضعیفی شده بودم وگرنه به نظرم یک انسان سالم میدونه که چطور باید زندگی و فکر کنه و میدونه که کجاهاش کم گذاشته که حالا به اینجا رسیده…
تقریبا بالای منبر رفتن من تموم شده… ولی واقعا یک خواهش دارم:
کمی با خودتون خلوت کنین و کمبودها و اشتباهاتتان رو به خاطر بیارید. چه کسی بیشتر از خودتون در به وجود آوردن اونها نقش داشته؟! حالا به موفقیت هاتون فکر کنین. چطور شد که به اونها رسیدین و چه کسی بیشتر از همه میتونست به خودتون کمک کنه؟!
من تاثیر عوامل محیطی یا خانواده و اجتماعات دیگر رو نادیده نمی گیرم ها اما معتقدم انسان قدرتی داره که اگه بخواد میتونه بر تمامی این موانع غلبه کنه کاری که بسیاری از آدمهای دیگه کردن و مطمینم که اگه ماهام بخوایم میتونیم و اگه فکر کنین می بینین که بعضی مواقع توی زندگی تون کارهایی کردین که از قدرت خودتون متعجب شدین.

* متن بالایی رو که نوشتم یاد برنامه ۹۰ و توجیهات مفتضحانه قلعه نوعی افتادم که اینبار دیگه رسما شخصیت واقعیشو نشون داد! البته نباید از این نکته گذشت که فقط و فقط شخصیت محکم و رک و راست و همین طور دلسوزی مثل عادل فردوسی پور هست که قادره از اینجور آدمها اعتراف بگیره و حقایق پشت پرده فوتبال ایران لو بره. جدا دستش درد نکنه.

این مطلب رو از روزنامه اعتماد بر داشتم عنوان مطلب درس خواندن زیر نور چراغ های فرودگاه بود و من خیلی از خوندنش متاثر شدم. از اینکه ماها چه امکاناتی داریم و اصلا ازشون استفاده نمی کنیم. من معتقدم داشتن امکانات زیاد گاها ارتباط مستقیمی با عدم استفاده از مغز و فکر داره!!!
خورشید در یکی از فقیر ترین کشورهای دنیا غروب کرده و چراغ های فرودگاه بین المللی گبسی در گینه روشن شده اند. پارکینگ فرودگاه کم کم در حال پر شدن از بچه های قد و نیم قد است.
پیاده روهای سنگ فرش شده طولانی در شب به کتابخانه یی آرام تبدیل می شوند که دانش آموزان به آرامی روی آن می نشینند و درس می خوانند. بعضی از آنها در حالی که مشغول یاد گیری زبان فرانسه هستند لب های خود را به آرامی حرکت می دهند.در فصل امتحانات گینه که طبق آمار سازمان ملل در جدول کشورهای پردرآمد از بین ۱۷۷ کشور جهان جایگاه ۱۶۰ را دارد بچه مدرسه یی ها هر شب به پارکینگ فرودگاه پناه می آورند تا در زیر چراغ های روشن آن درس بخوانند. فرودگاه بین المللی گینه تنها مکانی است که چراغ های آن شب تا صبح روشن است. با غروب آفتاب دانش آموزان دبستانی و دبیرستانی گروه گروه به سمت فرودگاه به راه می افتند. آنها امیدوارند جایی را درست در زیر نور ده ها چراغ روشن پارکینگ فرودگاه پیدا کنند. بعضی از دانش آموزان برای استفاده از نور چراغ های فرودگاه مجبورند بیش از یک ساعت راه را پیاده طی کنند.
فرودگاه تا ساعاتی پس از نیمه شب پر از دانش آموزان دختر و پسر مشتاق یاد گیری است. این دانش آموزان حتی با پرواز هواپیمای جت که صدای زیادی از خود تولید می کند هم سرشان را از روی کتاب ها بلند نمی کنند و خروج مسافران از فرودگاه و قیل و قال آنها هیچ یک باعث پرت شدن حواس آنها نمی شود.
محمد شریف دانش آموز ۱۸ ساله یی که در زیر نور چراغ لامپ فلورسنت مشغول آموختن درس های لازم برای آماده شدن جهت امتحانات ورود به دانشگاه این کشور است، می گوید؛ «من قبلاً در زیر نور شمع در خانه درس می خواندم اما چشمانم خیلی درد می گرفت. بنابر این ترجیح دادم به اینجا بیایم. ما به این شرایط عادت کرده ایم و خدا را شکر می کنیم که می توانیم از نور چراغ مجانی برای درس خواندن بهره مند شویم.»
فرودگاه گینه از مدت ها پیش مکان مطلوب دانش آموزان برای مطالعه بود.اولیای دانش آموزان، دخترهای خود را اغلب به همراه برادر بزرگ تر یا یک مرد آشنا و قابل اعتماد به فرودگاه می فرستند. حتی بچه های خردسال هم برای استفاده از نور چراغ های فلورسنت فرودگاه می توانند تا نیمه های شب بیرون از خانه بمانند. هیچ یک از این بچه ها به تنهایی به خانه باز نمی گردند و صبر می کنند تا همه آماده رفتن شده و بعد در گروه های بزرگ به سمت خانه به راه می افتند.علی مارا ۱۰ ساله در حالی که سخت مشغول مطالعه دروس خود است، می گوید؛ «خانواده من اصلاً نگران من نیستند زیرا می دانند برای رسیدن به آینده یی درخشان به این مکان می آیم.»
این بچه ها در گروه های چندتایی در جاهای مختلف فرودگاه می نشینند و بزرگ تر ها به کوچک ترها در یادگیری دروس شان کمک می کنند. در نیمه های شب غالباً ماشینی در پارکینگ فرودگاه رفت و آمد نمی کند در نتیجه آنها با خیال راحت به یاد گیری دروس خود می پردازند.
عثمان کاند ۱۸ ساله می گوید که نشستن روی سنگ فرش پارکینگ فرودگاه برای او راحت نیست ولی آنچه برای او مهم بوده قبولی در امتحانات مدارس و ورود به دانشگاه است. او در حالی که به زانوانش اشاره می کند می گوید که ورم پاهایش برای وی دیگر غیرقابل تحمل است اما او ترجیح می دهد درد مفاصل ورم کرده زانوانش را تحمل کند و روی سنگ فرش خیابان درس بخواند تا بتواند از این طریق آینده خود را تضمین کند.

شیفته بانوی زرد

* این بار که شمال رفتم زیاد خوش نگذشت. چون وقتی داشتم هدیه روز پدر رو به بابام می دادم و اون موقع که سرشو خم کرد تا ببوسمش وقتی داشتم با دقت به صورتش نگاه میکردم تازه فهمیدم که چقدر شکسته شده. یه کمی از موهای کنار گوشش هم سفید شده بود و این موضوع باعث شد خیلی متاثر بشم. این چند روزه همش داشتم فکر میکردم که چی شده که ظرف دو ماه بابام اینقدر شکسته شده. چون من اردیبهش هم شمال بودم و اون موقع بابام هیچ تغییری نکرده بود.
عادت کرده بودم به موهای سیاه بابا… تصور اینکه بابام پیر بشه و یا اینکه موهاش سفید بشه خیلی برام سخته. خیلی…
خلاصه اینکه همه باباها باید بدونن علیرغم همه شکستگی هاشون، موهای سفیدشون، دستهای گاها پینه بسته شون، نگاه های غمگینشون، سخت گیریهاشون و … با همه این اوصاف واسه ما دخترا هنوزم بهترین مردای دنیا هستند و از صمیم قلب دوستشون داریم حتی اگه گاهی اوقات جوونی کنیم و قهر کنیم و یا حرفاشونو گوش نکنیم.
خانوم احمدنیا: امان از این زن‌ها که به عالم و آدم رحم نمی‌کنن و حق این آقایون ستمدیده‌ی دوران‌ها رو می‌خورن! این مردها حتی موقع کادو دادن هم که می‌شه تحت ستم و تبعیض اطرافیان قرار می‌گیرن و هدیه‌هایی که می‌گیرن اصلاً قابل مقایسه با هدیه‌ای که مامانا می‌گیرن نیست! بمیرم برای پدرای مظلوم تاریخ! اصلاً اینها از نظر حقوق و درآمد و دسترسی به امکانات مادی و رفاهی هم همیشه در تنگنا و عسرت و سختی قرار داشته و دارن! فکر کنم اکثرشون زیر خط فقر هم قرار دارن و باید یه فکر جدی به حالشون بشه! بابا! صد دفعه گفتیم این که فقط یه روز از سال رو بیاییم به اسم مردها بزنیم و بقیه‌ی سال اون‌ها رو به دست فراموشی بسپریم اصلاً کافی نیست و دردی رو از پدرها دوا نمی‌کنه! کاش فریادرسی بود…!

* حتما شمام از این ایمیلای سرکاری دریافت می کنین که فلان شاهزاده نیجریه ای (یا کشور دیگه ای از آفریقا) بخشی از ثروتش رو به شما بخشیده و برای دریافتش فلان کار و بکنین؟! این ایمیلا نوعی حقه است. چون در ادامه برای دریافت این ثروت باید وکیل بگیرید و فلان قدرم پول به فلان حساب پرداخت کنین و …
جالبیش به این بود که امروز واسم یه دونه ایمیل اومده بود که موضوعش این بود: your diploma is ready!!! و توی بدنه ایمیل نوشته شده بود که شما فارغ التحصیل شدین و گواهینامه تان آماده است و اگه میخواین دیپلمتان رو دریافت کنین به فلان حساب فلان قدر پول واریز کنین و آدرستون رو هم بدید تا واستون بفرستیمش!!!
ولی خودمونیم حالا نمیشد اینطوری فوق لیسانس بدن؟:دی

* شیفته بانوی زرد
سریال جواهری در قصر را نگاه نمی کنم، اما این باعث نمی شود از محبوبیت بانوی همه فن حریف قصر در میان مردم بی خبر باشم! چند وقتی هست که این بانوی زرد پوست، مردم را با خود همراه کرده، این را از تشعشعات زرد رنگ کیوسک های روزنامه فروشی هم می توان فهمید.
محبوبه میلیون یافته ای!
یکی از نزدیکانم تعریف می کرد در میان متخصصین یکی از بزرگ ترین مراکز علمی و صنعتی کشور نیز سلسله مباحث یانگوم شناسی با جدیت تمام دنبال می شود. حتی یکی از کارشناسان امر برای بقیه شرح می داده که در یک سرچ، دو میلیون یافته در مورد یانگوم بدست آمده. گویا جریان یانگوم کم کم دارد ابعاد تازه ای به خود می گیرد و برای بعضی ها مسئله خیلی جدی شده است.
یانگوم به روایت ضابطیان
برنامه ” مردم ایران سلام” گفتگوی زنده تلفنی برقرار کرده با منصور ضابطیان۴  در کره. گویا قرار است ضابطیان با عوامل پشت صحنه جواهری در قصر و شخص یانگوم مصاحبه کنند!
سعی می کنم باور نکنم، اما انکار فایده ای ندارد. ضابطیان و گروهش راستی راستی فقط برای تهیه گزارش از پشت صحنه این سریال به کره سفر کرده اند.
خرج و مخارج این سفر را حدودی تخمین می زنم و این سوال را از خود می پرسم که مصاحبه با ” جی او .. ” چه اولویت و ضرورتی دارد که شایسته این همه هزینه است؟!
صدا و سیمایی که تشعشعات زرد رنگ ساطع می کند هم حقیقتاً دیدنیست!
دنبال کردن یک سریال و لذت بردن از آن یک حرف است و پیرو زردیسم بودن حرف دیگر.
یانگوم و اوس محمود
نمایش زیر تیغ در خارج از ایران موفقیت آمیز بوده. آن همه اشک و آه گویا بر دل غیر ایرانی ها هم نشسته، حتی در ایتالیا جایزه بهترین بازیگر جشنواره برنامه های تلویزیونی را به پرویز پرستویی و جایزه بهترین کارگردان  سریال های بلند را هم به حمیدرضا هنرمند داده اند.
توی این فکرم که آنقدر که ما به یانگوم می پردازیم، ایتالیایی ها هم به پرویز پرستویی فکر می کنند؟!
و اصولاً چرا شبکه های تلویزیونی ایتالیا خبرنگار نمی فرستند برای مصاحبه با معتمد آریا؟!
چرا مجله های آنجا ته و توی زندگی پرویز پرستویی را در نمی آورند؟! یعنی آنها مجله زرد ندارند؟!
اس ام اس اوس محمود آیا در ایتالیا درآمده؟! آیا مهندسین ایتالیایی هم سرچ می کنند “پرویز پرستویی” و در محل کارشان در موردش صحبت می کنند؟!
آیا آنها هم در مورد زیر تیغ ما وبلاگ می نویسند؟! یا فقط این مائیم که شیفته می شویم؟
یانگوم ساری پوش
چشمان خود را ببندید و یانگوم را تصور کنید که ساری پوشیده! مسخره است، نه؟!
هندی ها هم همین مدلی اند، آشواریا، بازیگر زن هندی که به عنوان هالیوودی ترین بازیگر زن هند شناخته شده، هنوز که هنوز است ساری می پوشد و همچنان با آن احساس زیبایی می کند!
زحمت می شود اما لطفاً دوباره چشم های خود را ببندید و یک بانوی امروزی ایرانی را با لباس سنتی یکی از مناطق ایران تصور کنید. مسخره است، نه؟! در عوض تا دلتان بخواهد انواع و اقسام ساری و لباس سنتی پاکستانی و اخیراً حتی مانتوهای طرح کیمونو در ایران فروخته می شود.
طراحان لباس ایرانی سالهاست صدها نوع لباس ایرانی که شامل هزاران طرح و رنگ است را فراموش کرده اند.
مرغ همسایه تا چه حد غاز است؟!
آیا ما ایرانی ها انسان هایی شیفته هستیم؟!
آیا هر چیز صرفاً خارجی برای ما جذاب است؟!
آیا مرغ همسایه برای ما غاز آست؟!
آیا مقاومت ما در مقابل فرهنگ بیگانه زود در هم می شکند؟!
آیا ما، آن طرف آبها، برای خود قصرهای باشکوهی بنا کرده ایم و مردم غیر ایرانی را جواهری در قصر می بینیم؟!
علائم ” انسان های شیفته ” در ما دیده شده، مراقب باشید.

استخدام در شرکت مایکروسافت

* خیلی دلم میخواد نظرتون رو راجع به این داستان بدونم. هر نتیجه گیری ای اعم از طنز جدی اجتماعی و غیر از اون دارین لطفا برام بنویسید:

* مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمین‌ توسط او رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیل‌تون رو بدین تا فرم‌ های مربوطه رو واسه ‌تون بفرستم تا پر کنین و همین ‌طور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..» مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌ تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمی‌دونست با تنها ۱۰ دلاری که در جیب‌ش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپر مارکتی بره و یک صندوق ۱۰ کیلویی گوجه ‌فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه ‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه‌ش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با ۶۰ دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می‌تونه به این طریق زندگی‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پول‌ش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت پخش محصولات راه اندازی کرد…
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده‌ فروشان آمریکا شده بود. شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه ‌ربزی دراز مدت بکنه، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و پس از گرفتن یکسری اطلاعات سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتها ‌شون به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد باز هم جواب داد: «اما من ایمیل ندارم.»  نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. می‌تونین فکر کنین به کجاها می‌رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.
نتیجه اخلاقی: ؟؟؟؟؟!!!!!

* اگه میخواین اول صبحی حسسسابی شارژ بشید و مثل من بیشتر از نیم ساعت بخندید و به زور جلوی خنده تون رو بگیرید که مبادا آبروریزی بشه، اگه میخواین بعد از مدتها عمیق بخندید توصیه میکنم که این مطلب طنز با عنوان برخورد با مدل‌های آرایش شده به سبک غربی موی سر آقایان رو بخونید و دعاش رو به جون نویسنده اش بکنین. جدا دستش درد نکنه مدتها اینطوری نخندیده بودم:
شنبه) امروز صبح رفتم از اصغر آقا میوه خریدم. داشتم هن‌هن کنان با چهارتا پلاستیک میوه در سربالائی خیابان به سمت خانه می‌رفتم که پلیس بدحجابی به من گفت برو بالا. محل نگذاشتم. فکر کردم لابد دختر بدحجابی پشت سرم است. بعد دیدم پلیس آمد و دست من را گرفت. یک لحظه در آستانه شصت سالگی به جنسیت خودم شک کردم. پلیس گفت « مدل مویت غربی است، برو بالا» .
هرچه داد و هوار و التماس کردم که «بابا من موئی روی کله‌ام نمانده، بچه‌ام سی سالش است، اصلا با این همه گرفتاری و بدبختی من را چه به مدل و آرایش مو» به هیچ کجا فریادم نرسید. خدا خیرشان بدهد که این‌بار مامورین آموزش‌دیده هستند و تمام ابزارهای لازم برای این‌کارها را در اختیار دارند. برادر مامور امنیت اخلاقی جامعه لپ تاپش را باز کرد و عکسی نشانم داد از یک نمی‌دانم بازیگر معروف آمریکائی یا یک گیتاریست اروپائی که بله، بیا و ببین که اینها هم کچل هستند و مثل تو بی مو. عرض کردم که جناب سروان «طرف درد خوشی و خوش‌تیپی رفته کله‌اش را تیغ انداخته، من را دست روزگار مشت مشت از کله‌ام مو کنده». افاقه نکرد که نکرد.
شب را در بازداشتگاه با یک سری جوان خوش‌تیپ سپری کردم. احساس خوبی داشتم. حس می‌کردم دوباره جوان و پر شر و شور شده‌ام. کاش «بدری» بود و می‌دید که من را هم به جرم خوش‌تیپی گرفته‌اند. خدا بیامرزدش. چقدر غصه می‌خورد که شوهر کچل و خپل دارد.
راستی یک آقائی هم سن و سال من هم بود که می‌گفت بخاطر مدل سبیل چارلی‌چاپلینی‌اش گرفته‌اندش. دروغ می‌گفت. طرح امنیت اجتماعی هنوز به سبیل نرسیده.مرحله بعدی است.
ادامه مطلب یعنی از یک شنبه تا جمعه رو اینجا بخونید:-)