لینکدونی

خانوم باکلاس قصه ها + پاسخ دهخدا

* الان که دارم اینها رو مینویسم والیبال ایران داره توی مکزیک مسابقه فینال رو با چین برگزار می کنه. میشه خواهش کنم نتیجه نهایی ر بگین؟ من تا جایی دیدم که ۲-۲- مساوی بودن و رفته بودن ست آخر. از صمیم قلبم دعا میکنم که ایران قهرمان بشه:) 
پ.ن: ایران قهرمان شد. آخ جون این خوشترین خبری بوده که به صورت آنلاین توی وبلاگم نوشتم. به نظرم بهتره پولای همه فوتبالیستا رو بگیرن بدن به اینا:-)

* چند وقت پیش توی مراسم پاگشای زن پسر خاله ام اکثر دخترای فامیل مون خودشون رو با انواع و اقسام سفید کننده ها، رو سفید نموده بودند. ظاهرا اون موقع سفید بودن مد بوده. به خصوص یکی از دخترای فامیل که ما به علت شناسایی نشدن اسم ایشونو میذازیم خانوم باکلاس قصه ها. حالا نه اینکه شماها اکثر دخترای فامیل ما رو می شناسین:-) این خانوم باکلاس قصه ها اصولا با هیچکی اختلاط نمی کنه و بعد از سه سال که سراسری قبول نشد، الان داره توی یکی از دانشگاه های درقوز آباد کتول روانشناسی میخونه. حالا بگذریم که ننه ی این خانوم باکلاس توی کل فامیل پیچونده که دخترم داره پزشکی میخونه و حتی مرتب خانوم دکتر هم صداش میزنن!!!
داشتم درباره خانوم باکلاس قصه ها عرض میکردم:) ایشون ذاتا سبزه هستند ولی توی اون مراسم ما کلا ایشون رو با نیکل کیدمن اشتباه گرفته بودیم بس که سفید فرموده بودند و به قدری در استفاده از کرم پودر افراط نموده بودند که صورتشون عین ماست شده بود. حالا چند روز پیش که شمال بودم و توی یه میهمانی زنونه خانوادگی بازم این خانوم باکلاس قصه ها تشریف داشتند البته ما در اوایل مهمونی خیلی توجه مون معطوف ایشان نبود چون بعد از مدتها یکی از دوستای دوره دبیرستانم رو دیده بودم و داشتیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم و بدون توجه به خاله خانباجیهای فامیل این دوست قدیمیم داشت به من رقص ترکی یاد میداد!!! چون خواهرش با یه ترک ازدواج کرده و اوشون مصمم شده بودند که یاد بگیرن و داشتن به بنده یاد میدادند و همین طوری چون بلد نبودم مسخره بازی در می آوردیم و این حرفاااا.
تا اینکه شد وسطای مهمونی و با کمال تعجب دیدیم که خانوم با کلاس قصه های از دماغ فیل افتاده به ما نزدیک شدند!!! من هم البته از قبل خودم رو آماده هر نوع زخم زبون زدنی کرده بودم. چون ایشون عادتشونه به هر یک از دخترای فامیل بالاخره یه ایرادی بگیره که فلان کسک چه بی کلاسه و لباسش چقدر ضایع هست و این حرفا!!!! اما خوب ته قلبم میدونستم که اولا نمیتونه از من چنین ایرادایی بگیره دوما اینکه جراتش رو نداره:دی چون هرچی باشه من با سیاستم تا به حال بهش اجازه ندادم که خیلی به من نزدیک بشه چه برسه به ایراد گرفتن. خوب قلبمان هویجوووری تالاپ تولوپ میکرد تا اینکه خانوم باکلاس قصه ها به ما نزدیک شدند و بعد از کمی مکث و اینا وفرمودن: زهراجون و الهام جون، برین یه کم خودتون رو برنزه کنین! خداییش خیلی صورت و بدنتون ماسته!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقا منو نمیگی!!! تاااازه فهمیدم که این چرا صورتش عینهو زردچوووووبه شده! اولش فکر کردم شاید آرایشش اینطوریه!!! نگو خانوم باکلاسه رفتن برنزه کردن و حالا واسه اینکه به رخ ما بکشن دارن به ما میگن ماست!!! اونم من! که اصولا با هیچ معیاری اونقدر سفید نیستم که بهم بگن ماست:دی
جالب انگیزناکتر از همه اینه که ایشون خودشون سبزه بودند و حالا احتمالا به خاطر وفور استفاده از کرمهای برنزاسیون شده عین زردچوبه شدن و خداییش خیلیم خشن و زشت شده بود. باور کنین اون صورت معصوم و سبزه قبلیش خیلی بهتر از اینش هست. حالا من موندم اگه دو روز دیگه برنزه بودن از مد بیفته و دوباره سفید بودن مد بشه، ایشون باید چیکار کنن اونوقت؟!!!

* این متن با عنوان «پاسخ استاد علی اکبر دهخدا به دعوت رییس اداره اطلاعات سفارت آمریکا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا» به من میل زده بود. فکر می کنم خوندنش برای شماهام جالب باشه، من که خیلی خوشم اومد:
«جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
نامه مورخه ۱۹ دیماه ۱۳۳۲ جنابعالی رسید، و از اینکه این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم. شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدٌی مفید بود؛ برای اینکه ممالک متحده آمریکا، عدٌه ای از مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد.
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را در این باره بگویم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند معرفی کند. و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.
اینهاست که از این گوشه آسیا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آنها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرٌفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف دیگر به فارسی، به عقیده من خوب است که در صدای آمریکا، طرز آزادی ممالک متحده آمریکا را در جنگ های استقلال، به ایرانیان بیاموزید و بگویید که چگونه توانسته اید از دست استعمار خلاص شوید؟ و تشویق کنید که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ایران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد.
علی اکبر دهخدا»

این خانوم خیلی دوست داشتنی تشریف دارند!!!

* جمعه فیلم She’s so Lovely رو دیدم. البته دیدن این فیلم رو به هیچکس توصیه نمی کنم!!! چون بعضی از این فیلمای هالیوودی واقعا بی محتوا هستند! مثلا خلاصه این فیلم اینطوری است:
هنرپیشه زن حامله هست و شوهرش هم که شان پن باشه ناپیدا!!! اونم که خیلی عصبیه یه سری میره بار و بعدشم میره توی خونه مرد همسایه میشینه مفصل با مرد همسایه شون یه چند بطری ای شراب مینوشه!!! بعدشم که مرد همسایه کتکش میزنه و بهش…
چند روز بعد شوورش پیدا میشه و میبینه تمام صورت و بدن زنش زخمی هست و عصبانی میشه و یه اسلحه برمیداره و میره توی بار!!! بعدشم خود زنه زنگ میزنه پلیس و میگه شوهرش مسلحه و پلیسم میاد و شوهرش شلیک می کنه یه پلیس و می کشه! بعدشم که معلومه مرده می افته زندان و اینا با کلی ماچ و بوسه خداحافظی می کنن!!
از اونطرف ۱۰ سال بعد میشه و معلوم میشه حاج خانوم در غیاب شوورشون طلاق گرفتن و الان با یکی دیگه زندگی خوشی داره و سه تا بچه هم داره! شوهره که از زندان آزاد میشه دنبال زنش میگرده و بالاخره پیداش میکنه و میبینه که بعله!!! از اونطرف شوهر جدید زنه ترتیب ملاقات اینها رو میده و بعدشم تنهاشون میذاره و اینا دوتا بازم به هم علاقه مند میشن. در کمال ناباوری آخرین صحنه های فیلم اینطوری بودن که زنه خیلی شیک میره توی ماشین دوستش پیش شوهر سابقش که ازش طلاق گرفته میشینه و شوهر جدیدش رو با سه تا بچه ول می کنه به همین راحتی!!! حتی وقتی شوهر جدیده ناراحت میشه و اعتراض میکنه دسته جمعی کتکش میزنن و دفرار!!! به همین سادگی یه زندگی از هم پاشیده میشه و مادره سه تا بچه و شوهرشو ول میکنه میره سراغ عشق سابقش!!!!
ما البته این فیلم رو با دوبله فرانسوی دیدیم و چون فرانسه خیلی نمی فهمیم ممکنه خیلی جزییات رو ندونیم اما بعید میدونم تاثیری توی کل جریان این فیلم می داشتن!!!
حالا ما از شما خواهش می کنیم پیغامی که از این فیلم گرفتین رو بازگو کنین!!! موندم شان پن چرا بازی توی همچین فیلمی رو قبول کرده! شاید به خاطر اینه که فیلم محصول ۱۹۹۷ هست و شاید اون موقع اینقدر معروف نبوده؟ ها؟

* ما واقعا توی کف عنوان این فیلم موندیم و تعجب می کنیم که واسه چی این خانوم اینقدر دوست داشتنی بوده بیده اند؟!!! اصلن ها لعنت به این هالیوود. اصلا خانواده براشون مفهومی نداره!!!

* بگذریم! اصولا جدی نوشتن اصلا به من نمیاد و خیلی همچین عمیق نمی تونم وارد مسائل اجتماعی بشم!!! چند روز پیش این سمیه خانوم همکارمون اومده بود سر کلاس اروبیک و داشت همه رو دید میزد:-) آخر کلاسم داشت درباره تیپ همه مون نظر میداد که فلانی فلانجش زشته و گوشت اضافی داره و بیساری فلان جاش. بعدش وقتی به من رسیده بود به همکار دیگه مون گفته بود که زهرا خوبه و اصلا چیز اضافه ای نداره:-) و فقط حیف که قدش یه کم کوتاهه. ما واقعا خیلی اعتماد به نفس انگیزناک شدیم و الان احساسی داریم چون جنیفر لوپزززززززز !!!!

نکاتی برای بهبود جسم و روح

* من الان میخوام یکی از خوش آیندترین تجربیات زندگیم رو با شما Share کنم و اونهم ورزش کردن هست. من مطمئنم که ۲۴ ساعته توی اخبارهای مختلف می شنوید که ورزش برای سلامتی جسم مفید هست اما به نظرم مهمتر از جسم سلامتی روح هست که با ورزش بدست میاد.
من خودم رو مثال میزنم که تا چند وقت پیش که خودم رو ملزم نمیدونستم به طور منظم سر کلاس اروبیک برم، همش بی حال و افسرده بودم و فشار کار باعث شده بود مدام خسته بشم اما الان طوری شده که همیشه یکی دو کیلومتری زودتر از سرویس کارمون پیاده میشم که بتونم پیاده روی کنم و روزهای زوج هم که یک و نیم ساعت کلاس اروبیک دارم. اینه که من از همه تون خواهش می کنم که برای مدتی ورزش کنید و مهمتر اینکه خودتون رو ملزم کنید که به طور منظم مثلا صبح ها و یا عصرها ورزش کنید. اصلا نوع ورزش هم مهم نیست بلکه مهم خود ورزش و تحرک هست.
باور کنین نه تنها بسیار سر حال میشید، اشتهاتون خوب میشه بلکه خیلی هم باروحیه میشید و نکات منفی روحتون از بین میره. مهم نیست که چاق هستید یا لاغر، ورزش حتی اگه باعث کاهش وزنتون نشه حتما سایزتون رو کاهش میده و به بدنتون فرم مناسبی میده. همچنین اگه ماهیچه هاتون ورزیده باشن دورو برشون کمتر چربی جمع میشه.
نکاتی دیگر برای سلامتی جسم و روح:
– صبحانه بخورید و سعی کنید منظم و مفصل صبحانه بخورید:-) باور کنید که مفصل صبحانه خوردن اصلا باعث چاقی نمیشه که هیچ! اگر صبحانه رو حذف کنید چاق میشید!
– به موقع بخوابید و بیدار بشید. خواب تاثیر بسیار عظیمی روی شادابی پوستتان هم داره.
– رژیم خودسرانه نگیرید! سعی کنید از ۴ گروه غذایی حتما و حتما بخورید ولی به اندازه لازم. حتی چربی هم برای بدن لازمه اما چربیهای مفید مثلا روغن زیتون و ماهی
– مایعات رو زیاد بنوشید. روزانه سعی کنید مجموعا حدود ۳ یا ۴ لیتر مایعات وارد بدنتون کنید. نگران نباشید نه تنها ضرر نداره بلکه باعث کاهش وزن و افزایش متابولیسم بدن هم میشه.
– سعی کنید آرام آرام قند و شکر و نمک رو از برنامه هایی غذاییتون کم کنید.
– به هیچ عنوان برای مدتی طولانی گرسنگی نکشید چون بدون شک بدن شما اولین غذایی رو که دریافت می کنه تبدیل به چربی می کنه!
– تعداد دوستانتون رو زیاد کنید. باور کنید این مسیله تاثیر بسیار زیادی روی عدم تنهایی و اشتغال به افکار مخرب داره:-)
– سعی کنید راجع به کاری که دارید تحقیق کنید تا اطلاعاتتون بیشتر بشه و همیشه توی اون کار موفق باشید و حرفی برای گفتن دارید.
همین اگه شمام به ذهنتون چیزی میرسه حتما توی کامنتا اضافه کنید تا بیشتر استفاده بریم مرسی:-)

* این رو از وبلاگ آقای الف دزدیم و به عنوان یک خانوم واقعا ازشون تشکر می کنم که حرف دل ما خانومها رو زدن. البته خیلیاتون ممکنه به دلایل زیادی مخالف باشید ولی من از نوشته اش خیلی خوشم اومد:
آقا تست عطر بدم خدمتتون؟ ایموشن دارم، عطر سال اروپا…
دخترک به جرئت ۲۰ سالگی را رد کرده بود، برای مردها لوندی می کرد، مهم هم نبود برایش که این مردها مجردند یا متاهل! لوندی اش را می کرد! غمزه می آمد و سر و چشم نشان می داد! عطری زیر بینی ام گرفته بود و به زور خواهش می کرد که یک شیشه عطر بخرم، در دلم تحقیرش می کردم، که برای ۵۰۰۰ هزار تومان شیشه عطر اینجوری خودش را به آب و آتش می زند. دخترهای فروشنده در شهر زیاد شده اند! از همه نوعی از فروشنده لباس های شب زنانه تا فروشنده تی شرت ها و پیراهن های مردانه ، از صندوق دارهای فروشگاه های زنجیره ای تا کارمندان بانک ها، فرقی ندارد! زیاد شده اند و در این میان “لوند”ها انتخاب اول صاحب کاران است! طنازی و عشوه گری شرط استخدام “زن” شده است! چند ماه پیش بانک کارآفرین یکی از کارمندانش با عشوه به مشتری بانک اصرار می کرد که حسابتان را نبندید! مردک هم جوابی تند کف دست دخترک گذاشت و رفت.
زن نیستم و نمی دانم که زن ها از دیدن این صحنه ها عذاب می کشند یا نه! یا این را بخشی از فطرت شان می دانند، ولی معذب می شوم، از اینکه زیبایی یک انسان سلاحی برای کسب درآمد فردی دیگر باشد، عذاب می کشم! احساس می کنم که این نوعی خیانت درتجارت است، اسلحه ای کثیف است برای کسب درآمد : من سرمایه می گذارم و تو تا جوانی و خوب عشوه گری می کنی برایم کار می کنی! و این شایع ترین دغدغه صاحبان مشاغل است، استخدام دختر خانم های خوشگل! ۶ سال پیش یکی از دوستان می گفت که دخترخاله اش را از یک فروشگاه لباس اخراج کرده اند، با اینکه بسیار دختر فعالی بوده ولی حاضر نشده که به جای مقنعه از روسری استفاده کند و حاضر نشده که ناخن هایش را لاک بزند میزان عشوه اش رضایت صاحب کار را فراهم نکرده است! یک سالی بعد جویای کارش شدم، گفت که بیکار است و دیگر نمی خواهد کار کند! بلالی های قدیم هم جمع شده اند و به جایش دخترهای جوان ذرت مکزیکی می فروشند! عطرفروش ها هم از خانم ها برای فروش عطر برای مردان استفاده می کنند ، حتی مغازه ای می شناسم که فروشنده لباس های زیرمردانه اش هم یک خانم است!
نمی دانم، حس “زنانه” را نمی فهمم، ولی مشمئز کننده است! “زن” موجود مقدسی ست و مثل کریستال ظریف و شکننده است! نمی دانم چه احساسی در درونش است و نمی دانم چه احساسی در درون زنان دیگری ست که این ها را می بینند، ولی “من” نوعی احساس خوبی ندارم! احساس حقارت می کنم، احساس می کنم که واژگان گم کرده ام. کمی درهم برهم شده است. می دانم که خیلی از این کارها از غم نان است، ولی چرا اینگونه؟ چرا به این روش؟ مگر تن فروشی با این تفاوت زیادی دارد؟ این هم نوعی تن فروشی ست! “خوشگلم و از خوشگلی ام برای فروش بالای مغازه و رضایت صاحب کارم استفاده می کنم” ، ولی اگر پا به سن گذاشتی و دیگر آن موجود طناز ۲۰ ساله نبودی، آن موقع چه می کنی؟ سرخورده نمی شوی؟ غم این از دست دادن سرمایه زیبایی دیوانه ات نمی کند؟ پس بقیه عمرت چه می شود؟
نمی دانم…. شاید من اشتباه می کنم، ولی حس خوبی ندارم…

دست دادن با خانومها – امام موسی صدر

* شاید باورتون نشه بعضی از مطالبی که توی وبلاگ مینویسم گاها باعث میشن اون مدتی که به اینترنت دسترسی ندارم اصلا شبا خوابم نبره و هروقت یادم بیاد چی نوشتم باعث بشه خودخوری کنم! مثل اون مطلبی که راجع به کارم نوشتم! به نظرم خیلی مضحک و ساده لوحانه بوده!!
هرچی که الان فکر میکنم هیچ نیازی نبوده چنین چیزهایی رو بنویسم! یعنی خیر سرم خواستم کلی گویی کنم ولی بدتر زدم خرابش کردم! میدونم الان تصور بعضیا چیه؟ ولی زمانی که آدم مجبوره خودسانسوری کنه گاهی اوقات چنان بریده و بیربط و حتی مضحک حرف میزنه که خودشم از دست خودش عصبانی میشه! به طور کلی خواهش میکنم وقتی چیزی رو توی این وبلاگ دیدین که به نظرتون قلنبه سلنبه است اصلا و ابدا جدی نگیرید!!! همین. آخیش خیالم رااااحت شد اینو گفتم:-)

* یکی از چیزهایی که همیشه منو زود خسته می کنه (و اصولا هر انسان سالمی رو) انجام کارهای روتین هست. وقتی یه کاری بهم سپرده میشه اون اوایل چنان ذوق و شوقی براش دارم که نگو! سریع سعی می کنم همه تحقیقاتم رو انجام بدم، مقالاتم رو دسته بندی کنم و به موقع بخونمش. اما به محض اینکه از اون مطلب سر در آوردم دیگه برام جذابیتی نداره و حتی توی نوشتن تحقیقم هم تنبلی میشه!
یادم هست که یکی از استادامون همیشه می گفت که مهم نیست چقدر چیزی رو میدونین بلکه مهم اینه که چطوری ارائه اش می دید.
بنابراین یکی از بزرگترین ایرادات من اینه که وقتی چیزی رو کشف می کنم دیگه چندان جذابیتی برای من نداره. هر وقت اینو به مامانم میگم همیشه میگه واااای به حال کسی که قراره شوور تو بشه!
حالا خوب سر ظهری اینو نوشتم چون یه خورده ناراحت بودم. یکی از دوستان من (در حقیقت یکی از ساکنین اتاق روبروی ما توی خوابگاه) قرار بود با آقایی ازدواج کنه! اینها طبق چیزی که دوستم میگه همه نوع رابطه ای با هم داشتند! هرچقدر دوستم رو نصیحت میکردم که بابا گناهه و نامحرمین و این حرفااا گوشش بدهکار نبود که نبود البته استدلالشم این بود که ما که قصد داریم ازدواج کنیم! حالا چه دیر یا چه زود!
اینا یه ۵ ماهی از هم دور بودند! و بیشتر تلفنی باهم صحبت میکردن که البته به گفته دوستم این اواخر مکالمه تلفنی شونم کم  شده بود. تا اینکه اون آقاهه برگشت تهران و دیگه رفتارش مثل گذشته نبود و مدام بهانه می آورد و هی رفت و آمدش کم شد و کم شد تا این یک ماهه اخیر به صفر رسیده بود!
دوستمم میگه که چون طاقتش کم شده بود و آقاهه موبایلشو جواب نمیداد زنگ میزنه خونه شون و یه خانومی گوشیو برمیداره! اولش فکر می کنه خواهرشه میگه شما خواهرش هستید؟ خانومه هم میگه نه من خانومشون هستم شما؟!
بعدشم وقتی میره از آقاهه توضیح میخوادُ اونم میگه که خیلی وقته خسته شده بوده و میخواسته رابطه رو قطع کنه اما چون دختره بهش وابسته شده بود نمی تونسته! تا اینکه میره ماموریت و اونجا با این خانوم جدید آشنا میشه و واسه اینکه مثل اولی نشه زودی باهاش ازدواج می کنه! بعدشم در نهایت با کمال پررویی بهش گفته که کلا قضیه براش تکراری شده بوده و بعید میدونسته با ازدواجشون حادثه جدیدی و یا جالبی میخواسته اتفاق بیوفته و این حرفا!
حالا با این اوضاع دیروز دوستم زنگ زده بود که دلداریش بدم! واقعا نمیدونستم چی بهش بگم؟! اگه نصیحتهای خودمو به رخش می کشیدم که دیگه دیر شده بود و در ثانی اون ناراحت بود و کار درستی نبود! تنها چیزی که می تونستم بگم این بود که بذاره زمان بگذره تا فراموشش کنه!

* راه حل امام موسی صدر جهت دست دادن با خانومها:
روزی امام صدر در یک کلیسا (یا دانشگاه) سخنرانی بسیار موثر و جذابی ایراد کرد و همه را مجذوب نمود. اواخر سخنرانی یک خانم جوان و زیبا که از این توفیق یک عالم مسلمان بسیار دلخور بود به دوستانش گفت: من می دانم چه طور حالش را بگیرم و ضایعش کنم! و بلا فاصله پس از پایان سخنرانی در حالیکه همه را متوجه خود کرده بود جلورفت و دستش را به طرف ایشان دراز کرد. ایشان طبق عادت دستشان را روی سینه گذاشتند. او هم که منتظر همین بود پرسید: می خواهید نجس نشوید؟ (و به همان موضوعی اشاره کرد که مشکل سو تفاهم خانم هاست و شبهه دون پایه بودن زنان در دیدگاه اسلام و نجس بودن غیر مسلمانان و…) ایشان با زیرکی بلافاصله پاسخ دادند: بل لاحافظ علی طهارتک! فرمودند بلکه بر عکس تو آنقدر با ارزش و پاک هستی که چنین تماس هایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید… این جواب حکیمانه و عارفانه و عمیق و هوشمندانه نه تنها توطئه او را خنثی کرد بلکه کار بر عکس شد و جمعیت مسیحی حاضر بیشتر به وجد آمده و به ایشان ارادت بیشتری پیدا کردند

این دخترهای مصنوعی!

* همیشه چهره های آدمها واسم جالب بوده. منظورم چهره های ساده و بی آلایش آدمها هست و به ندرت دلم میخواد چهره کسی رو با انواع و اقسام آرایش های عجیب و غریب ببینم مگر توی عروسی ها:-)
ولی جدیدا هر وقت میرم بیرون قدم بزنم و یا توی خیابون ۹۰ درصد دخترا و ۷۰ درصد (آمارش کاملا موثقه! اصرار نکنین تو رو خدا) پسرا قیافه هاشون و حتی اندامشون غیر طبیعیه! من خیلی دلم میخواد علت این کارو بدونم؟! چرا اکثر دخترا خودشون رو برنزه کردن؟ دماغاشون رو عمل کردن؟ بعضی از قسمتهای اندامشون به طرز عجیبی بزرگ و یا کوچیک هست؟ (کاملا مشخصه که عمل کردن!) چرا اکثرا از مژه ها و ناخونهای مصنوعی استفاده می کنن و ابروهاشون رو تیغ زدن و به جاش دارن از ابروی خالکوبی شده (تاتو) استفاده می کنن؟! چرا اکثر دخترا از کلاه گیس ها و همینطور پوستیژ به جای موهای خودشون استفاده می کنن؟! چرا اکثر دخترا گونه گذاری کردن و یا از ژلها برای برجسته کردن گونه ها و لبشون استفاده می کنن؟!
یه زمانی آرایش های غلیظ و عجیب و غریب مد شده بود! حالا هم ابروی مصنوعی! مژه مصنوعی و دماغ عملی و گونه مصنوعی و لب مصنوعی و اندام های مصنوعی!
چرا دخترا اصرار دارن اینهمه از همدیگه تقلید کنن و اصلا کی گفته همه باید شبیه هم باشند؟! چرا همه باید موهاشون رو فلان مدل مش کنن و یا دماغشون سربالا باشه و یا برنزه باشن؟!
من اصلا با این موضوع مخالف نیستم که آدم باید به خودش برسه ها! اتفاقا من خودمم موجودیم که خیلی ظاهرم برای خودم مهمه و همیشه سعی میکنم به خودم برسم و همین طور زیبایی به نظرم ارزش داره ولی آخه قیمتش هم مهم هست!

* فکرشو بکنین در تمام دنیا ملت اصرار دارن که بگن ظاهر ما و زیبایی ما طبیعی هست و توی ایران کاملا برعکسه! مثلا همین چند وقت پیش یه پزشکی توی آمریکا گفته بود که زمانی که آنجلینا جولی معروف نبوده اومده پیشش و لبش رو عمل کرده! اونوقت کلی روزنامه ها بوق و کرنا کردن تا اینکه خود آنجلینا جولی رفت دادگاه و مدرک و شاهد آورد که اینطوری نیست و زیبایی لب من طبیعی هستش و حتی چندین میلیون دلار از اون پزشکه و روزنامه ای که این خبر رو شایع کرده بود غرامت دریافت کرد! یه همچین چیزی هم در مورد بریتنی اسپیرز شنیدم!
نه اینکه حالا فکر کنین من خیلی بریتنی اسپیرز یا آنجلینا جولی رو قبول دارم ها! صرفا داشتم مثال می آوردم که چقدر زیبایی طبیعی براشون مهم هست و چقدر براشون افت داره که چنین اخباری شایع بشه که فلانی فلان چیزش رو عمل کرده!
ولی حالا توی ایران کاااملا برعکسه! این مسئله یارو بعد از اینکه دماغشو عمل کرده یه دو سه سالی همینجوری چسبو میذازه که روی دماغش بمونه تا همه ببینن و بفهمن که اینکارو کرده! دیگه حالا من خودم دختر هستم و میبینم که توی این مجالس و محافل چطوری پز میدن و با صدای بلند میگن که دماغشون رو چقدر و کجا عمل کردن و یا برای بزرگ کردن و یا کوچیک کردن فلان چیز چقدر خرج کردن و پیش کدوم دکتر سوپر فوق اکسترا تخصصی رفتن!
برای من خیلی سواله:
آیا این کارا صرفا برای زیبایی انجام میشه؟ یا جلب توجه؟ یا روی مد بودن؟ یا عدم اعتماد به نفس؟ یا جبران سایر کمبودها؟!
یاد یه مطلبی افتادم که نوشته بود: هر وقت از نظر خودتان، کمبود بسیار مهم و آزار دهنده ای توی زندگیتان داشته باشید همیشه و در تمامی جهات زندگی تون سعی می کنین که به نحوی جبرانش کنید در حالی که شاید این کمبود از نظر دیگران چندان مطرح نباشه و شما بی جهت اون رو برای خودتان پررنگش کردید! اما تلاشهای مذبوحانه ای که برای رفع این کمبود می کنین گاهی اوقات چنان تاثیر معکوس میذازه که حتی اونهایی هم که نمی خواین هم بالاخره متوجه این کمبود میشن…

* یک چیزی که من به نظرم میرسه باید بین دخترا و پسرای جامعه مون تقویتش کنیم اعتماد و اطمینان به نفس در مورد ظاهرشون و روحیاتشون هست. فکر می کنم پدر و مادرها باید از همون اول روی محبت بی دریغ کردن و تغذیه و ورزش و درس و اجتماعی بودن فرزندانشون برنامه ریزی کنن تا دو فردای دیگه مجبور نشن اینقدر پول جراحی های مختلف رو بپردازن و تازه بازم فرزندانشون راضی نباشن چون من به نظرم میاد وجود کمبود روی هر کدوم از این مقولات باعث میشه طرف بخواد از یه راه دیگه جبرانش کنه مثلا جلب توجه کردن و یا روی بورس بودن!
جدای از این موضوع باید بهشون تاکید کنن که تو ظاهر مطلوبی دارن و مجموع اجزای چهره ات به هم میان و واقعا لازم نیست یه دماغ کوچیک روی صورت پهنت باشه تا احساس زیبایی کنی همین دماغ بهت میاد! مگر در مواردی که طرف واقعا مشکل داشته باشه و بره عمل کنه! نه از روی مد بودن و چشم و هم چشمی و این حرفا!
باور کنین من دخترهای زیادی رو می شناسم که اصلا خوشگل و یا خوشتیپ نیستن ولی خیلی موفق هستند و به خودشون اطمینان دارن و موفقتر هم میشن!

* البته زیبایی یک مسئله و مطلوب کاملا طبیعی هست و من به شخصه از آدمهایی که هیچ به خودشون نمیرسن اصلا خوشم نمیاد! ولی قرار نیست تمام مشغله ذهنی ما همین چیزا باشه و زندگیمون رو فداش کنیم!
یه نگاه به نسل جدید بیندازید! خداییش فکرشو بکنین ماهایی که فقط ۴-۵ سال ازشون بزرگتریم از حرکات و عقایدشون وحشت می کنیم چه برسه به بزرگترا! اونوقت دو فردای دیگه همینا میخوان پدر و مادر بشن و از اون مهمتر اینکه مملکت بیوفته دستشون!

* بگذریم! ظاهرا خیلی طولانی شد این روی منبر رفتن من خودتون خوبید؟:-)