لینکدونی

بحثهای من و دختر همسایه شمالی!

* سلامی سبز از شمال:-)

* خوانندگان محترم یک خواهش: آیا کسی از شما هست که عضو کانون وکلای ایران باشه و یا اینکه کسی از شما هست که طرفای تنکابن و اونورا باشه و وبلاگ منو بخونه؟ اگه اینطوره یه ندایی بدید باور کنین ثواب داره:
ID  یاهوی من: zahra_h_b
ایمیل: zahrahb@gmail.com

* جدا که آب و هوای گیلان این روزها معرکه است. البته مازندران هم همین طور. چون ما تا رامسر رفتیم و اونجام به همین ترتیب بود. برای همین اگه این چند روز تعطیلی نیومدین شمال حسابی ضرر کردید. جزء معدود دفعاتی بود که ما اومدیم شمال و همش بارون نبود:-) سمت ما که فقط یه بار بارون شدیدی اومد و بقیه روزام هوا صاف بود. دریا هم به همین ترتیب عالی بود و آرام.
تنها بدیش اینه که موقع بیرون رفتنی نمیتونم با خواهرم برم چون فصل امتحاناته و اینام همش امتحان دارم و بدین طریق ناچارم با دختر همسایه مون (توی شمال) برم این ور و اونور.
برخلاف دختر همسایه مون (در تهران) که حداقل متواضع هست این یکی به نظرش آدمهای دنیا به دو دسته تقسیم میشن: پولدار یا اصیل و فقیر و بی اصل و نسب! تمامی هم و غم این بشر در دنیا اینه که با یه خانواده پولدار و اصیل ازدواج کنه و بعید میدونم هیچ صفت دیگه ای در دنیا اینقدر بتونه این بشر رو ارضا کنه! با همه این تفاسیر اصلا وضع مالی خودشونم خوب نیست و مثلا از ما هم بدتره! اونهایی که من رو از نزدیک می شناسن حتما تایید می کنن که کسی که وضع مالیش از ما بدتر یعنی یه چیزی توی مایه های مفلوکه حتما :-)
حالا بماند. اصلا قصد نداشتم اینجا غیبت کنم و حرفای خاله زنکی راه بیندازم ولی جدا این چند روزه از هرچی آدم پولدار و اصیل متنفر شدم. البته این واژه اصیل رو برای ادای دین به دختر همسایه مون باید اکیدا بکشم مثلا اینطوری اصیــــــــل:-)
هه هه! حالا این وسط من موندم این بشر چرا موقع بیرون رفتنی منو انتخاب می کنه و مامانم رو توی وضعیتی قرار میده که راضی بشه من باهاش برم بیرون! چون من همش باهاش مخالفت می کنم و هی میگم بالام جان پتانسیل خود اون فرد مهمه و نه پول ننه و باباش! ولی زهی خیال باطل! چون اونقدر باهاش بحث می کنم که بیرون رفتنی واسمون حروم میشه! جای آبجیم حسابی خالی.

* به طرز عجیبی وقتی میام شمال انگیزه ام واسه وبلاگ نویسی از بین میره! هر وقت دارم میام شمال پیش خودم فکر می کنم که با خایل راحت مینویسم و اتفاقا کلی موضوع توی ذهنم هست که راجع بهشون بحث کنم. مثلا این تاپیک بحث های بودار رو واسه همین خلق کردم ولی توی شمال وبلاگ نویسی خونم اساسا میاد پاپین. واسه همین امروزم الکی نشستم پشت این کامپیوتر که ببینم چه خبره و اینطور شد که مسئله کاملا خاله زنکی از آب در اومد!

* در حالی که بخش اعظمی از خاندان عریض و طویل ما علیرغم پیگیری های ممتد، کارت هوشمند سوختشون رو دریافت نکردن وزیر محترم کشور در حاشیه مراسم سالگرد امام خمینی (ره) فرمودند که از شنبه جایگاههای بنزین صرفا با اراپه کارت هوشمند سوخت باید بنزین ارائه کنن! واقعا جالب انگیزناک بید!:))

ماجراهای من و دختر همسایه

* اه اه اه. لعنت به این سپاهان که اینقدر حرص منو در آورد. این بازیکنه که اسمش کریمی بود و سه تا گل زدا؟! اگه دیروز در حوالی من بود مطمئنا می کشتمش :دی

* حدودا ۳۵ ساله به نظر می رسید ظاهرشم خوب بود. تو مترو و توی اون شلوغی واگن خانومها به سختی وایستاده بود و محکم عصاشو چسبیده بود.  وقتی جام رو بهش دادم شروع کرد به درددل و اتفاقا با هم دوست شدیم. اینکه به صورت مادرزادی یه پاش مشکل داشته و از اول از عصا استفاده کرده. ولی با اینحال فوق لیسانس اقتصاد از دانشگاه تهران گرفته و الانم توی یه شرکت خصوصی کار می کنه.
می گفت که توی زندگی به همه آرزوهاش رسیده جز یکی که از همه مهمتر هست. و اون آرزوش هم مثل اکثر دخترها بود. اینکه دلش می خواست ازدواج کنه و خوشبخت بشه ولی تا به حال حتی یه خواستگار هم نداشته و این باعث شده همیشه این تنهایی همراش باشه و بترسه از اینکه هیچ وقت نتونه ازدواج کنه. خانواده اش حمایتش می کردن اما اون به قول خودش تنهایی از نوعی دیگر داره… نمی‌دونم چرا دلم براش سوخت… نه اینکه از روی ترحم باشه ها. برای بیشتر ماها که منظورم دخترای مسلمان هست ازدواج تنها راه برای فرار از اون نوع تنهایی هست چرا که مطمئنا اونهم از اون جمله دخترا هست که اهل روابط غیر اخلاقی و دوست پسر بازی و این برنامه‌ها نیست. حقیقتش از وقتی که اینو گفته همه مشکلات و آرزوهای خودمو فراموش کردم و از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی می کنم…

* ماجراهای من و دختر همسایه
جدای از همه تفاوتهایی که توی متن یک ایرانی در آمریکا هست بین دو نسل یه تفاوت مهم دیگه هم هست و اونهم زودتر چشم و گوش باز شدن نسل چهارم هست. منظورم نسل بچه های راهنمایی و ابتدایی. آقا ما یه دختر همسایه داریم که دوم راهنمایی هست. اگه بدونین این بشر چقدر شیطون بلاست و یه خورده البته منحرف! البته درجه اش رو نمیدونم چون زیاد باهاش ارتباط ندارم.
چند روز پیش برگشت به باباش گفت که من میخوام برم با زهرا خانوم توی پارک درس بخونم (!!!) البته من داشتم برای پیاده روی می رفتم بیرون و اصلا نمی خواستم برم پارک! به هر طریقی خودش رو به من چسبوند و راه افتاد. باید لباس پوشیدنش رو می دیدین! اونهم یه دختر راهنمایی که همه انتظار دارن لابد لباس مدرسه بپوشه نه اینکه اونطوری جیغ و تنگ و کوتاه و از اون بدتر آرایشش!!! چون قشنگ وایستاد که باباش بره بیرون و بعدش یه سایه آبی اکلیل دار و رژ لب ارغوانی پررنگ! اولش سعی کردم یه خورده غیر مستقیم ارشادش کنم که این چیزا واسه تو زوده و این حرفا که دیدم گوشش بدهکار نیست.
حالا بگذریم من یه خورده واسه خودم روضه خوندم (اون که گوش نمیکرد و فقط الکی یه دستمال کاغذی روی سایه اش کشید که من راه بیفتم!!!) تا اینکه رسیدیم توی خود پارک!! هنوز یه ربع هم نشده بود که اعتراض کرد: اه اه ای کاش با تو نمی اومدم این پسرا چرا فقط تو رو نگاه می کنن!!! باور کنین چشمم ۴ تا شده بود! گفتم خوب بابا تو بچه ای! هنوز کوچیک به نظر می رسی! آخه تو اینها رو واسه چی میخوای؟ تو نباید از الان توی این راهها بیفتی که اشاره کرد به یکی و گفت که به به چقققدر خوشتیپه!!! منم برگشتم دیدم اه اه یکی از هیزترین نگاههای ممکن روی ما زومه و این دختره هم داره بهش لبخند میزنه! سریع دستشو گرفتم و از پارک اومدیم بیرون. توی راه هم مدام بر می گشت عقب و به پسره علامت می داد. آخرشم در میان همه نصیحت های من برگشت گفت: خنگول یارو که خوش تیپ بود. ظاهرش که پولدار بود از مام که خوشش اومده بود دیگه چی میخوای؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من یه خورده دیگه دوباره رفتم توی منبر! هر چند که اصلا فایده ای نداشت. مسئله اینجاست که از روی حرفاش فهمیدم که چون بابا و مامانش خیلی اختلاف سنی شون با هم و با بچه هاشون زیاده اصلا اینا رو کنترل نمی کنن! اکثر دوستاش توی مدرسه دوست پسر دارند!!! معلموشن معتاده چون هرزچندگاهی یه چیزی از توی جیبش در میاره و میخوره!!! همش هم داره توی کلاس چرت میزنه. اینها اکیپی به همراه دوستانشون و دوست پسرهای دوستانشون پنج شنبه ها میرن سینما و به ننه باباهاشونم میگن میریم کلاس فوق العاده و دسته جمعی درس خوندن و این حرفاااااا!!!! حالا تازه بماند این دختره چه حرفایی از روابط عجیب و غریب بین دوستانش و دوست پسرانشون و برخی اتفاقات خاصی(!) که افتاده بود داشت!!
در تمام مدتی که داشتم با اون دختره حرف می زدم همش با خودم می گفتم که این اگه بزرگ بشه چی میشه و اونوقت خودمون رو مقایسه می کردم که من هنوزه هنوزم و با اینکه ۹ الی ۱۰ سال از دختره بزرگترم ولی فکر می کنم این کارها گناهه و حتی فکر می کنم به نوعی خیانت به خودم و خانواده ام و در آینده طرف مقابلم هست! آخه مسئله حد و حدود هم مطرحه! اینها بچه ان و خیلی از مواقع شاید اصلا نمی فهمن چه اتفاقی داره براشون می افته! مثلا دوست پسر یکی از همکلاس هاش ۲۷ ساله است(!!!) یعنی اختلاف سنی حدود ۱۴ و یا ۱۵ سال!!!
بگذریم آدم هر چی بیشتر فکر می کنه بیشتر کلافه میشه. میخوام یه خورده روابطم رو با این دختر همسایه بیشتر کنم ببینم می تونم روی مخش کار کنم و به راه راست هدایتش کنم یا نه؟ چون خواهری که نداره. دوستاشم که اکثرا از اون طیف هستن. پدر و مادرشم که اصلا تعطیل!!! حالا من جدی جدی احساس مسئولیتم گل کرده. انگار که مثل خواهر کوچیکه خودمه. هرچند که خواهرم از منم عاقلتره:-)

خانوما اصولا خرابکاری نمی کنن:-)

* یه اصطلاح جدید توی این جلسه ای که تو ایزایران داشتیم، فهمیدم:
اصطلاح حمله مردی در میان به جای Man in the Middle !!!
هه هه مثل اینکه مسپولان امنیتی بر این باورند که اکثر خرابکاریهای امنیتی توسط آقایون انجام میشه و نه خانومها:-) وگرنه مثلا می تونستن معنی کنن: فردی در میان :دی

* هه هه چقدر این باخت و قهرمان نشدن استقلال به من چسبید! از اولشم این تیم در حد و اندازه قهرمانی نبود!!!
من خیلی خوشحال شدم که نه تنها چهارمش شد، بلکه علیرغم همه دک و پزهاشون در طول لیگ و لمپن یازیهای صمد مرفاوی، پاپین تر از پرسپولیس قرار گرفتن تا بفهمن که فوتبال یعنی تکنیک و تاکتیک و نه پرتاب با دست علیزاده که تنها تاکتیک استقلال همین بود!!!
من اواخر حدس میزدم که پرسپولیس قهرمان نمیشه اما از حرص قهرمانی استقلال بعضی شبا خوابم نمیبرد که الحمدالله دیروز حسابی اونایی که رفتن باشگاه با سور و ساتشون ضایع شدن و برگشتن:-)

احساس خود خوش تیپ بینی

* این کلاس اروبیک هم بهانه خوبی شده برای اینکه وقتی توی اون آینه جلوی هیکل خودم رو با بقیه مقایسه کنم بسی احساس خود خوشتیپ بینی کنم و دچار اعتماد به نفسی کاذب بشم!!:-) منظورم الان مقایسه عرضی هست و نه طولی!!
والا من خیلی باید خدای را شکر بگم که وزنم همواره بین ۴۹ تا ۵۱ کیلو در رفت و آمد بوده. من اصلا هیچ رژیم غذایی رو رعایت نمی کنم یعنی واقعا همه چیز میخورم ولی کم. همین طور هم در هفته مثلا ۳ یا چهار روز نیم ساعت پیاده روی می کنم. حالا این کلاس اروبیک رو هم واسه این انتخاب کردم که وزنم بالا نره و بتونم ثابت نگهش دارم. به نظرم یکی از بهترین راههای جلوگیری از چاقی و به خصوص چاقی موضعی (که به نظرم بدتر از چاقی هست) ثابت نگه داشتن وزن هست.
یه چیز جالبی هم در همشهری خوندم و اونهم تاثیر آب در کاهش وزن هست. اگه رژیم لاغری گرفتید حتما مصرف آبتون رو بالا ببرید چون آب به افزایش متابولیسم و سوخت و ساز بدن کمک می کنه و باعث میشه روند کاهش وزنتون سرعت بگیره. جالب اینجاست که مصرف آب در خانومها بیشتر از آقایون منجر به افزایش سوخت و ساز و از دست دادن چربیها میشه:-)

* ظاهرا مثل اینکه این پست جدیدم بر خلاف قبلی همش پر از اعتماد به نفس هست:-) آخه نتیجه امتحان کلاس زبان (اونطوری میگن تا تافل هست) رو شنیدم و از بین سطوح موجود یعنی ۱ تا ۴ من افتادم در سطح ۳!!! (هر سطح هم واسه خودش زیر سطح هایی داره) باور کنین برای من این سطح خیلی زیاده چون تا حالا اصلا و ابدا نه تنها کلاس زبان نرفتم و مدرک زبان ندارم بلکه حتی کتاب زبان هم نمیخونم و تمامی اطلاعات کسب شده زبانی من بر میگرده به دبیرستان و زبان عمومی و تخصصی دانشگاه. خوشبختانه محل کارم هزینه کلاسها رو می پردازه وگرنه احتمالا بازم خسیس بازی من گل میکرد:-)
تصمیم گرفته بودم که خودم برم از اول زیرسطوح موجود در سطح اول شروع کردم اما چون می ترسم که طولانی بشه منصرف شدم. با این حال این خبر در حال حاضر شاید از نظر شماها بی ارزش تلقی بشه اما واسه منه درب و داغون خبر خوبی بود:-)

* یک مرد. یک مرد واقعی… حاضرم همه زندگیم رو بدم و برم این پسر کوچیکه رو پیدا کنم و بهش چه مادی و چه معنوی کمک کنم که درسهاش رو کامل بخونه و بتونه موفق بشه. به نظرم این از اون آدمهاست که حتی اگه روزی شرایطش با دیگران یکی بشه بازم در عمق و درون خیلی خیلی فراتر از اونهاست. مدل درس خوندنش رو روی اون پله های کثیف و در حالی که داره در حد توانش کار میکنه که به خانواده اش کمک کنه، مقایسه کنین با کسانی که… و بعدش هم پولی وارد دانشگاه های دولتی میشن و بعدش هم از نفوذ پدران و مادران و یا اقوامشون استفاده می کنن و وارد بهترین شغل ها هم میشن… و شاید اگه یه روزی همین پسره درسش تموم شد و خواست بره اونجاها کار کنه هزار جور سنگ جلوی پاش میندازن…
من کاری به اونها ندارم. اما دلم میخواد این یکی موفق بشه از همه اونها بیشتر… خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم وقتی این عکس رو دیدم…

* همین عکس بالا باعث شد یه کم بیشتر فکر کنم… داشتم به کارگرها فکر میکردم. همه اونها مشاغل سختی دارن و هر کاری که بهشون پیشنهاد شد رو ناچارن بپذیرن. بعد که وارد کار شدن ناچارن تمامی شرایطش رو بپذیرن… ناچارن توی این هوای گرم و یا حتی سرد و توی بدترین روزهای سال بدون مرخصی و با اضافه کاریهایی که اغلبم حساب نمیشه سر کنن. بعدش با یه حقوق کم که با همه اضافه کاریها و بدبختی ها ماکزیمم مثلا میشه ماهی ۲۵۰ هزار تومان سر کنن. به خاطر حقوق کم ناچارن از خیلی از علایقشون دست بکشن. ناچارن برن توی یه محله بی امکانات و یه خونه ارزون و بی امکانات زندگی کنن. بعدش ناچارن خوراک و پوشاکشون رو هم با همون حقوق تنظیم کنن و همون طوری زندگی کنن و همیشه حسرت چیزهایی رو بکشن که شاید به دست آوردنش برای بعضیها خیلی خیلی راحت باشه…
هوم. بعدش اونوقت ما نشستم اینجا توی این اتاق خنک و زیر باد کولر و پشت کامپیوترمون  و داریم فلسفه بافی می کنیم…

حس بازگشت به گذشته

* آخییی الان که داشتم توی تاکسی می اومدم یه خانومه کنار من نشسته بود که یه دختربچه چند ماهه بغلش بود. باور کنین لپاش از نیمرخ یه یه متری زده بود جلو بس که ماه بود و تپلی. چند بار هوس کردم برم لپاشو محکم بکشم و گاز گازیش کنم ولی اونقدر معصوم و با تعجب به کیف من نگاه میکرد که منصرف شدم.
وای خدا چقققدر معصوم و بی خیال. ای کاش منم یادم می اومد چند ماهه که بودن نظرم راجع به آدمها و چیزهایی که می دیدم چی بود؟ خیلی دلم میخواد بدونم بچه ها توی این سن مثلا وقتی یه آدم جدید، یه ماشین جدید و یا یه شی جدید می بینن چه احساسی دارن و آیا اصلا می تونن فکر کنن؟
من تنها چیزی که از دوران بچگیم (منظورم قبل ۴ سالگیمه) یادم میاد (جای داداشم خالی که برگرده و بگه فکر کردی الان بزرگ شدی؟؟) اینه که کله همه رو میخوردم. وقتی یه شعر جدید یاد میگرفتم صد بار واسه مامان و بابام و کلا اهالی خونه و مخصوصا مهمونا میخوندم که بگم یه چیز تازه یاد گرفتم:-)

* یکی از بزرگترین مشکلات من در طول تاریخ زندگیم این قضیه زود اشک ریزیم هست! تا کوچکترین مشکلی واسه من پیش میاد و یا اینکه دلم واسه کسی میسوزه عیچ ابر بهار چشام شروع به ریزش می کنه و ۹۰ درصد موارد حتی از کنترل منم خارجه!!!
مثل این پسره که حدود ۱۳ سالشه و توی سرویس ما سوار میشه. باور کنین تا حالا چند بار شده که وقتی اول صبح میبینم که این بچه با اون چشای پف کرده و خواب آلود منتظر سرویس وایستاده و به جای اینکه الان خواب باشه و بعدش صبحانه بخوره و برسه مدرسه مجبوره بیاد توی آشپزخونه اینجا کارگری کنه، واسش گریه کردم.
فکرشو بکنین چند روز پیش توی سرویس پشت سر من نشسته بود و سرش رو از طرف پنجره به من نزدیک کرد و چند بار سوت زد و بعدش هی چیزهایی زمزمه میکرد که هیچی نمی شنیدم. آخرشم دید نه فایده نداره شروع به ترانه خوندن کرد واسم! اونقدر عصبانی شدم که اگه بچه نبودا حتما پا میشدم میزدم زیر گوشش!
با همه این اوصاف بازم وقتی چهارشنبه رفت پیش راننده و از کاراش گفت و اینکه قبلا توی اکباتان کار میکرده و از ساعت ۷ صبح تا ۱۲ شب! و فقط ماهی ۱۶۰ تومن می گرفته و داداششم کارش همینه بازم دلم واسش سوخت و اشکم در اومد…
تاااازه اینها که چیزی نیست. از صبح تا حالا ۳ بار مراسم جشن فارغ التحصیلیمون رو دیدم و کلی گریه کردم. باور کنین اسم تک تک بچه های کلاسمون رو با خودم می گفتم و یه حس غم انگیزی بهم دست میداد. اگه بابام بود حتما میگفت که من خل شدم و اینها هر کدوم الان رفتن پی کار و زندگیشون…
فکرشو بکنین تنها ارتباط ماها با هم یه گروپی هست که توی یاهو درست کردیم و هرزچندگاهی یه خبرایی اونجا نوشته میشه و همین…
به قول مریم:
یهتره یک روانپزشک خودش رو سریعا به من نشون بده چون این جور بیمار نادری ممکنه دیگه به تورش نخوره.

* با وجود اینکه رسما و حدودا یک سال از فارغ التحصیلیم میگذره و حتی مدرک موقتم رو هم گرفتم بازم گاهی اوقات نصفه شبا از خواب بیدار میشم و میترسم که نکنه فردا امتحان داشته باشم! باور کنین یکی از کابوسهای من هنوزم شبای امتحانه و گاهی اوقات شبا که دارم میخوابم همش میترسم که نکنه فردا امتحان داشته باشم و آیا درس خوندم یا نه؟!!!!
مسئله از اونجایی ناشی میشه که من توی دانشگاه اصلا بچه درسخونی نبودم و فقط و فقط شبای امتحان درس میخوندم. حتی درس پایگاه داده روحانی رو که همه از اولین جلسه ترم خودشون رو می کشتن که پاس شن من شب امتحانش تا ۴ صبح خوندم و اتفاقا میان ترم جز چند نفر اول شدم و بالاخره پاسش کردم:-) حتی درس مدارهای منطقی دکتر زین العابدین نوابی شیرازی هم به همین ترتیب شد.
حالا شب امتحان هم اگه هم اتاقی هام سرم داد نمیزدن از ساعت ۱۲ میخوندم! شانس آوردم که آیلار و نسرین و مینا بودن و اونقدر داد و بیداد می کردن که از ۱۰ شب بالاخره شروع می کردم!!!
شاید یکی از دلایل مهم افت معدل من همین بود. وگرنه باور کنین اگه یه ذره به خودم زحمت میدادم مطمئنم که پتانسیل اینو داشتم حتی جزء شاگردای کلاس بشم. اما چه فایده که در عمل چنین اتفاقی نیفتاده و حتی خیلیا ممکنه فکر کنن شعاره!!!

* چقدر پراکنده و درهم و برهم نوشتم! شاید به خاطر اینه که واقعا ذهن من در حال حاضر همین قدر آشفته است و افکار زیادی توی سرم هست. به شدت هر چی تمام احتیاج به روحیه و اعتماد به نفس دارم. به نظرم یکی از عوامل بازدارنده انسانها همین بازگشت به عقب و حسرت خوردن به چیزها و موقعیت هایه که دیگه از دستش دادن و شاید یکی از دلایل موفقیت آدمها همین نگاه به آینده و بهره بردن از حال هست چیزی که در من خیلی ضعیف شده…