لینکدونی
An error occured! There is a possibility that your feed may be badly formatted.
Error Message:

بعضی آدمها چقدر زود بزرگ میشن

* از صبح که این عکس رو تو توئیتر دیدم حالم بد بود. این پسر بچه سوریه ای فقط ۴ سالشه. بخاطر شرایط جنگی تصمیم گرفتن از خونه شون فرار کنن. تو مسیر اردن از خانوادش جدا میشه (دلیلشو نمیدونم) بعد تک و تنها اینقدر تو بیابون ها راه میره تا میرسه به مرز اردن. تو دستش فقط یه کیسه پلاستیکی بوده که چند تیکه لباس توش بوده. احتمالا همه دارایی این بچه اون کیسه پلاستیکی بوده که توش لباسهاش بوده، کیسهه هم معلومه براش سنگین بوده.

مروان

* از صبح دارم فکر میکنم این بچه تو بیایون چی کشیده. خدا میدونه چه بلاهایی سرش اومده، چند بار گریه کرده، ترسیده و… خدا رو شکر تو مرز اردن کارکنان سازمان ملل پیداش کردن و اونو رسوندن به مادرش… این بچه نسبت به سنش چقدر شجاع بوده و خدا میدونه چطور مسیر رو پیدا کرده و تو مسیر درست اومده و بالاخره رسیده به مقصد، تک و تنها… الهی بمیرم برای تنهاییش:(

بی پناه رها شدن

* این مصاحبه خیلی منو ناراحت کرد. تصور کن خوب یا بد بالاخره ۱۸ سال یه پناهی بالای سرت هست. خورد و خوراک و دوستانی داری و کسانی که بالاخره میتونی بهشون تکیه کنی. بعد یه دفعه بیدار میشی میبینی همه اونها تموم شده و اونا رو از دست دادی…

ظفر ضیایی‌مقدم می‌گوید: تا ۱۸ سالگی بچه های بهزیستی فقط می روند مدرسه و برمی گردند. لباس هایشان را می شویند. غذایشان آماده است. مسافرت می روند. یک مرتبه در ۱۸ سالگی می گویند: خوشحال شدیم از دیدنتان. این ۷ ملیون را بگیرید و بفرمایید بیرون.

* شاید وقت مناسبی برای گفتنش نباشه، اما ماها نباید ناشکری کنیم. پدر و مادر و خانواده ای داشتیم که ما رو دوست داشتن و ما رو میخواستن. در کنارشون با وجود همه غرها و قهرهامون بزرگ شدیم. تصور کنید کسی رو نداشته باشید که براش ناز کنین. اینهمه غذا بپزه و بازم قهر کنید و…

* این مصاحبهه خیلی دردناک بود.. توصیه میکنم همه اش رو بخونید ولی.

قدم زدن با هما خانم

* اینبارم بازم رفتیم روستای خاله اعظم اینها. بعد از ظهر که شد، این خانمی که فامیل زن داداشم بود گفت بیاین بریم پیاده روی. حالا دقیقا یه ربع فقط ناهار خورده بودیم. گفتن ما هر روز همین ساعت میریم. گفتیم باشه بریم. با خواهر و زن داداشم راه افتادیم که بریم. مسیر پیاده روی فاصله بین دو تا روستا بود که راهشم روستایی بود. این فامیل زن داداشم اسمش هما بود (قزوینیها با کسر “ه” صداش میکنن Hema). هما خانم نزدیک ۵۰ سالش بود. وسطای راه که نفس نفس میزد گفت که وقتی بچه بودن فاصله بین این روستاها رو ۵ دقیقه ای می رفت. مثلا عروسی فلان کس دسته جمعی با دخترها راه افتادن و ۲۰ دقیقه ای رسیدن چند روستای اونورتر و اصلا حالیشونم نشد که چند کیلومتر پیاده رفتن و داشت تعریف میکرد که چقدر خوش گذشت.

* مسیر پیاده روی یه بیابان خشک بود. اینور و اونورش هیچی نبود. فقط خاک بود و بیابون  و یه سری گیاهان محدود و بالای سرمون هم آسمون بود. تو مسیر ولی زنهای زیادی رو در حال پیاده روی دیدیم. از هما خانم پرسیدیم که راه ماشین رو نداره روستاها؟ گفت داره ولی مسئله اون نیست، چند ماه پیش از اداره بهداشت اومدن از زنهای روستایی تست قند گرفتن. میگفت زنهای بهداشت اومدن با بلندگو ثبت نام کردن و چند روز از زنهای روستا خواهش و منت کردن که برن تست مجانی قند بدن. اینام همه شون رفتن تست دادن، اکثرشون کسانی بودن که قند داشتن. برای همین بهداشت روستا بهشون گفتن که هر روز برن پیاده روی هم برای وزنشون خوبه و  هم کاهش قند.

* هما خانم میگفت خوش به حالتون که تو شهرید و راحت! یه جاهایی که تو مسیر هما خانم عقب می افتاد، وامیستادیم به زنها و دخترهای اون روستاها نگاه میکردیم که مصمم تو بر و بیابون جایی که بالاش آسمون آبی بود و زیر پاشون خاک و اطرافشونم هیچی نبود، برای خودشون آزاد میگشتن و قدم میزدن و دغدغه شون پائین اومدن وزن بود و قند. نه پاسخگویی به کسی داشتن نه کار ثابتی نه نگران دیر اومدن و زود رفتنی، نه هیچی. تا دور دست که نگاه میکردی فکر میکردی الانه که آسمون همینجا تموم میشه و احتمالا اون ته که برسی به آسمون دست میزنی. چه حجم آزادی مطلوبی…

قرار فیس بوکی دختر دبیرستانی برای قتل پدر!

* دیروز تو راه تشنه ام شده بود، رفتم کیوسک روزنامه فروشی که یه آب معدنی بخرم. بعد چشمم افتاد به تیترهای عجیب و غریب روزنامه ها و نشریات اونجا. دبیرستان که بودم بعضی وقتا دزدکی مجله های خانواده و اینجور چیزا رو میخریدم. پدرم میگفت اینا برای دخترها، بد آموزی داره و من یادمه اینقدر حساب شده به من پول میداد که پس اندازم برای خرید این چیزا مناسب نباشه، برای همین من بیشتر وقتا داستانهای هنرپیشه ها و فوتبالیستها رو همون کنار کیوسک روزنامه فروشی دنبال می کردم. یعنی تند تند ورق میزدم و میخوندم، حالا چی میشد با دخترعموم پولامون رو روهم میذاشتیم و میخریدیم.

* یه تیتری تو صفحه حوادث همشهری نظرم رو جلب کرد. بیشتر به خاطر اینکه مربوط به فضای مجازی بود و خوب توی تیترش فیس بوک هم بود. دختره میخواسته با یه پسری ازدواج کنه و پدرش مخالف بود. میاد به یه پسری که فقط یک ماه و خورده ای باهاش تو فیس بوک دوست شده بوده قضیه رو میگه و باهم نقشه قتل پدرش رو می کشن تا ثروت پدر بهش برسه! نکته اینه که پسره حتی میخواسته برادرش رو که ناظر ماجرا بوده به قتل برسونه!! و دختره برادره رو تهدید کرده که داستان اونو بگه تا قضیه لو نره و بعد هم اینکه خیلی خونسرد جلوی پلیس داستان سازی هم کرده!!!

* واقعا این ماجرا مولفه های وحشتناکی برای این جنایت داره. این دختره فقط و فقط دبیرستانی بوده. انگیزه اش رسیدن به ثروت پدرش بوده! با پسره یک ماه و نیم دوست شده. برگشته پدرش رو در حالت خواب دیده و در رو باز گشته که پسر فیس بوکی بیاد و به قتلش برسونه. بعد همین دختر دبیرستانی! برادرشو تهدید کرده که چیزی نگه و … واقعا درک قضیه از مخلیه من خارجه. چه چیزی واقعا این دختره رو میتونست به اینجا برسونه؟! اینترنت و فیس بوک تو همچین شخصیتی ساختن نقش داشتن یا مسئله مربوط به فروپاشی خانوادگیه؟! باور کنین چند ساعته این تیتر و ماجرا هی تو ذهنم تکرار میشه. یعنی شما فکر کن این دختره اگه تو فیس بوک با قاتل آشنا نمیشد، ممکن بود دست به اینکار نزنه؟ واقعا تو این شبکه ها کیا دارن میگردن؟ چقدر خطر برای نوجوانها هست که خانواده ها روحشون هم خبر نداره..

* اینم لینک خود همشهری که ماجرا رو مفصلتر تعریف کرده.

یک ذهن زیبا

* دلم نیومد اینو اینجا نذارم، تو دنیایی که زیبایی و ظاهر باعث گرفتن شغلهای پرپول میشه، و تو دنیایی که معیارهای زیبایی رو دارن غالب میکنن و مخصوصا تو دنیایی که ظاهر ارزش زیادی داره، گوش کردن به حرفای این خانمه خیلی آرامش بخش و خوب بود. با اون صدای زیبا و هیکل نحیفش چیزهایی رو میگه و واقعا مشخصه باور داره، که ما آدمهای سالم و با ظاهر آراسته و بدون داشتن یک در صد از مشکلات اون نمیدونیم و یا نمیتونیم باور کنیم. شاید خیلی از چیزهایی که ما راحت داریم و به صورت خدادادی بدست آوردیم و حتی به نداشتن یا از بین رفتنش فکر نمی کنیم این خانمه به سختی بدست آورده یا هرگز به دست نمیاره. اما این چیزا از اراده اون چیزی کم نکرده.

زشت ترین زن دنیا

* خانمه از وقتی دنیا اومده یه سندروم نادر داره که فقط دو نفر دیگه تو دنیا دارنش و اینه که بدنش چربی جذب نمیکنه و با اینکه روزی ۶ وعده غذا میخوره ولی وزنش هیچوقت بیشتر از ۲۶ کیلو نشده. با این وجود دانشگاه رفته و فارغ التحصیل شده و تا الان سه تا کتاب نوشته که فروش خوبی هم داشتن و سخنرانی های خوبی ارائه کرده.

* خواهش میکنم حتما سخنرانی این خانمه رو تو تد گوش بدید و به هرکسی که میشناسید هم معرفی کنین که گوش کنه و تازه ما باید چقدر شکرگزار باشیم که نیستیم. اینجا هم متن پیاده شده سخنرانیش هست. خود این خانم تو سخنرانیهاش دو عامل رو برای موفقیتش خیلی مهم دونسته. یکی خانواده و مخصوصا پدر و مادرش هستن که هیچوقت بهش به چشم یه دختر زشت نگاه نکردن و دوم اینکه خیلی سعی کرده بخونه و یاد بگیره.