لینکدونی

رکود وبلاگی + فیلم زن بدلی

* این دو سه روز تعطیلی من تقریبا بستری شده بودم ولی الان خدا رو شکر حالم خوبه! نکته جالب اینجاست که بعد از سپری شدن از دوران نقاهت همه لباسام واسم گشاد شدن و تو تنم زار میزن!!! حالا خواهشا شماها مراقب خودتون باشید و هوس سرسره بازی و برف بازی به سرتون نزنه. این کارا مال جووناست نه ماهایی که کم کم دایم شصتیمون رو می گیریمBig GrinThinking

* این دختره ای که قرااااره داداشم باهاش ازدواج کنه دیروز به من زنگ زده بود. خواهر شوهر هم خواهر شوورای قدیم! دختره انگار نه انگار من خواهر شووور آیندشم!!! ماشالا چه پررو بود! من به جاش خجالت کشیده بودم و زبونم بند اومده بود و اون همش می پرسید! چه زهراجون زهرا جونی هم راه انداخته بود Worriedبهش میگم داداشم راجع به من چی بهت گفته؟ میگه گفته «نه بابا نترس! خواهرم چند سال ازت کوچیکتره تااازه ببینیش خودت میفهمی یه دختر کوچولوی دوست داشتنی هست!» آره جون عمه اش Big Grin آی توی دلم حرص خوردم از دست این داداشم! نا سلامتی من خواهر شوهر بزرگه دختره میشما! حالا ببین یک زهراجونی یادش بدم که!!! آخه خواهر شوهری گفتن! ابهتی گفتن! انگار نه انگار! دختره خودش میگفت خودش می خندید!!! Big GrinConfusedAt wits end

* ظاهرا وبلاگستان رو رکود فراگرفته. بعد از چندین روز تعطیلات برفی هنوزم وبلاگای محبوب من آپدیت نکردن! چیزی شده؟ در حالت کلی من فکر میکنم وبلاگ نویسی دیگه رونقش رو از دست داده و دیگه اون تازگی و طراوت و جذابیت رو نداره. حداقل من اینطوری فکر می کنم. اگه نگاهی به لیست وبلاگهای محبوبتون و مطالب اونا بندازین این حقیقت رو بهتر متوجه میشید.
من فکر می کنم دلیلیش اینه که یک زمانی وبلاگها خیلی متنوع بودن و هر کسی همونطور که دلش میخواست مینوشت. به عبارتی دیگر به سبک خودش و اونطوری که دوست داشت. اما از وقتی برخی گروههای به اصطلاح پیشرو وبلاگی پیش اومد (که بعضیا اسمای مافیایی روش گذاشتن) دیگه سبک و سیاق همه تقریبا مثل هم شد و دیگه اون جذابیت و تنوع از بین رفت.
واقعیت اینه که من قبول دارم این گروهها وجود دارن! بین خودشون و به مطالب خودهاشون لینک میدن برای همدیگه کامنت میذارن و قربون صدقه مطالب همدیگه میرن. کس دیگه ای رو هم قبول ندارن و مدام دارن بین همدیگه تعارف تیکه پاره میکنن. اینطوریه که برخی از وبلاگ نویسای جدید برای شهرت وبلاگشون به اونها پناه میبرن و پس ناچارن مورد دلخواه اونها بنویسن.

* فیلم زن بدلی
چند روز پیش شبکه ۵ فیلم زن بدلی رو نشون داد که به نظرم یکی از قشنگترین فیلمهای سینمایی ایرانی اومد! زبان فیلم بیشتر طنز ولی خیلی هم جذاب بود. بازیگر نقش اصلی ماهایا پطروسیان بود. زمانی که ۱۸ سالش بود دوستش رامبد جوان ازش خواستگاری کرد ولی اون رد کرد و گفت که میخواد برای پیشرفتش بره لندن و رفت. فوق لیسانس معماری هم گرفت. ۱۰ سال بعد وقتی برگشت ایران اولش با ۱۰ میلیون تومان پس اندازش یک برج ساخت و بعد از ساختنش به قول خودش دنیایی از شانس و پول بهش رو آورد و حالا مدیر عامل یک شرکت برجسازی معروف بود. اون دختر مرفهی بود. توی یک پنت هاوس توی زعفرانیه زندگی میکرد و یک بنز آخرین مدل زیر پاش بود و کلا هر چیزی رو که اراده میکرد به دست می آورد ولی نه خانواده ای، نه عاطفه ای نه محبتی …
یک روز خانم منشی بهش گفت که شخصی به اسم آرش سپهری زنگ زده. ولی ماهایا پطروسیان بدون توجه به خاطراتی که باهم داشتن و قرار بود یه روزی ازدواج کنن شمارشو انداخت دور! همون شب طبق معمول یه پیتزا سفارش داده بود و یه پیرمرد (بهزاد فراهانی) اومد و بهش گفت که تو آدم خوبی هستی ولی نمیدونی خوشبختی چیه؟ و همون شب همه چیزش رو گرفت و وقتی ماهایا اعتراض کرد بهش گفت که با اینهمه ادعای مدیریتی که داری پس میتونی همه چیز رو از نو بسازی و خوشبختی رو پیدا کنی.
فکرشو بکنین یه دختری مثل اون یک دفعه بفهمه که توی یه خونه بازسازی شده زندگی میکنه شوهرش یه مسافرش کشه که با یه پیکان غراضه کار میکنه و از همه بدتر خودش خانه داره و دو تا بچه هم داره که یکیشون فقط ۸ ماهشه و بیمار هست. همسایه های بسیار فضولی هم داره که مدام توی کار هم سرک میشن.
اوایلش کاملا گیج بود و دست به هیچکاری نمیزد و فقط غر میزد. تا اینکه دید تنها راه نجاتش از اون خونه اینه که به همسایه ها و همسرش کمک کنه. اون کم کم شروع کرد به زندگیش سر و سامون دادن. با اینکه شوهرش هیچی نداشت و مدام اون غر میزد. اما به تدریج فهمید که علیرغم زندگی فقیرانه ای که دارن اون یک شوهر مهربان داره که حاضره براش هر کاری بکنه و دوستش داره و بهش افتخار میکنه و همینطور دو تا بچه دوست داشتنی به نامهای پارمیز و پارسا.
به طور کلی منظور فیلم این بود که حالا ماهایا پطروسیان در شرایطی قرار داره که اگه لندن نمی رفت توی اون شرایط بود. کم کم اون احساس خوشبختی میکرد و شب دهمین سالگرد ازدواجش به آرش سپهری گفت که خیلی خوشحاله که الان در کنار اونه و دوست نداره هیچ وقت این شرایط فعلی رو از دست بده.
بعدش با کمک از شم مدیریتش کمک کرد که همه همسایه ها با هم یه رستوران رو افتتاح کنن و درست توی شادی افتتاح رستوران دوباره همون پیرمرده اومد که اونو برگردونه. اما ماهایا گفت که نه دلش نمیخواد برگرده. اون الان خوشبخته. یه شوهر داره که خیلی دوستش داره و دو تا بچه که دلش نمیخواد از اونها جدا شه. بهزاد فراهانی اونو برگردوند ولی بهش گفت که خوشحاله پس فهمیده خوشبختی چیه…
و ادامه فیلم که ماهایا پطروسیان میره دنبال آرش (رامبد جوان) که داشته میرفته خارج و بهش میگه که به اندازه یک پرواز صبر کنه. اونم اول ناز میکنه ولی در نهایت قبول می کنه…

فکر میکنم پیام فیلم خیلی قشنگ بود. اینکه هیچ چیز در دنیا مساوی با خانواده آدم و کسانی که دوستشون داریم نمیشه. ممکنه شما از نظر موقعیت اجتماعی به همه چیز رسیده باشید ولی وقتی از نظر عاطفی و محبتی تامین نباشید عملا خوشبخت نیستید. این همیشه دیدگاهیه که من بهش ایمان دارم و معتقدم که تا آدم جفت مطلوب خودش رو پیدا نکنه و یک خانواده هرچند کوچک ولی توام با مهر و محبت رو تشکیل نده عملا تنهاست و احساس خوشبختی نمی کنه.

ملت اینهمه پول رو از کجا میارن؟

* به شدت هر چه تمام دلم میخواد خطمو بندازم دور!!! به جاش یه شماره ایرانسل اعتباری بگیرم که فقط به خانواده و دوستای صمیم بدم و تمام! هم میفهمم چقدر دارم خرج میکنم و هم اینکه مزاحم تلفنی دیگه ندارم! راحته راحت! اینو نوشتم که بعدا یادم باشه راجع به مزاحمین موبایلی هم یه چیزکی بنویسم!!!

* واقعا موندم این دختر همسایه مون وقتی میگه زهرا بهت حسودیم میشه منظورش چیه و چقدر ته دلش منو مسخره می کنه؟!
آخه دیروز صبحانه رو با دختر همسایه پیانیستمون خوردیم:-) اول صبحی خانوم یه جعبه شیرینی دستش گرفت که بیاد به ما شیرینی بده که رفته ۲۰۶ خریده! بله پژو ۲۰۶! ماشین مورد علاقه من که هیچوقتم بهش نخواهم رسید:دی
فکرشو بکنین مجموع حقوق من در سال میشه یه چیزی بین ۷ تا ۸ میلیون! یعنی من اگه بخوام پژو ۲۰۶ بخرم و بخوامم که مستقل باشم و از جایی (خانواده ای دوستی همکاری) قرض نکنم، با این فرض که قیمت ۲۰۶ حدودا ۱۲ میلیون تومان باشه (اگه گرونتر نشده باشه؟) من باید دقیقا یک سال و خورده ای هیچی نخورم و نخرم و نپوشم! یعنی مثلا آب و هوا بخورم و همون لباسای دموده قدیمی رو بپوشم و پولام رو پس انداز کنم تا مثلا بتونم یه ۲۰۶ بخرم!!!
اونوقت ایشون حالا چند سالی از من بزرگتره ولی خوب بیکار خونه باباشون نشستن و هر روز چیزهای زیبا و متنوعی تناول میکنن و می پوشن و مینوازن و به همین راحتی یک عدد ۲۰۶ میخرن!
حالا بماند که دیروز سر صبحونه از چای خوردن هم افتادیم و مجبور شدیم علیرغم میلمان مقادیر زیادی شیرینی خامه ای میل کنیم (از شیرینی خامه ای واقعا بدم میاد). چون ایشون اصلا با چای میانه خوبی ندارن و نوشیدنی فقط قهوه و نسکافه میخورن! باز خدا پدر این نستله رو بیامرزه که انواع زیادی از نسکافه ها و کافی میت هاش در خانه مان موجود بود و از شرمندگی دختر همسایه ۲۰۶ دارمون در اومدیم!!!
چند وقت پیشم یه دختر خانم ۳۵ ساله (مجرد بودن) که در یکی از بخشهای همین جا کار می کنه، با من سوار سرویس شد و میگفت که یه جا خونه خریده به اسم خودش و اجاره داده به کسی! دارم فکر میکنم یعنی منم توی ۳۵ سالگی از این عرضه ها دارم؟!!!
نه حالا جدی جدی، ملت اینهمه پول رو از کجا میارن؟!!!

* حالا حتما فکر می کنین دارم حسودی میکنم. نه به خدا نوش جونش! ولی خوب دارم به این فکر میکنم که مثلن ما تحصیل کرده های این مملکت هستیم و وضعمون اینه. اینم در نظر بگیرین که من دختر هستم و مجرد و خیلی خرج ندارم وای به حال اون کارگر و کشاورز و اینها که متاهلن و چند تا بچه دارن و باید کلی خرج کنن و کرایه خونه بدن و حقوقشونم در ماه ۳۰۰ یا ۴۰۰ تومن هست…

* اینم در نظر بگیرین که ماشین چندان مهم نیست. ولی خونه چرا. مثلا اگه یه پسری به شرایط من بخواد خونه بخره یعنی احتمالا باید چندین سال گرسنگی و تشنگی بکشه تا بتونه یه خونه نه چندان بزرگ بخره! یا اینکه میتونه از جایی وام بگیره که بازم فرقی نمی کنه. میدونین چرا؟ چون اندازه همون پولی که برای کرایه خونه میده باید سالیان سال پول قسط وام رو بده…
چقدر زندگی توی این مملکت سخته! بیخود نیست که ازدواج کم شده. با اینهمه مشکلات واقعا کدوم پسری رغبت میکنه بره زن بگیره؟! میدونین زن گرفتن یعنی چی؟ یعنی همون درآمد اندک حالا باید بین خرجهای دو نفر تقسیم بشه و از همه مهمتر کرایه خونه و قسطهای دیگه. چند روز پیش خاله ام قسم میخورد که در ماه دارن قسمت اعظم درآمد شوهر خاله ام رو یعنی چیزی حدود ۴۰۰ و خورده ای فقط پول قسط اینور و اونور میدن! حالا خاله ام اینا هم ماشین دارن و هم خونه خریدن. با این حال قسطهای دیگه شون اینقدر شده!

* حالا خیلیم غر نزنم! تنها چاره ساختن با شرایط هست. بالاخره ما داریم همین جا زندگی می کنیم و باید با قناعت و مدیریت درست درآمدمون یه طوری زندگی مون رو جلو ببریم. مگه مادرهامون چیکار کردن که الان از زندگیشون راضی ان؟!
در ثانی من فکر میکنم زندگی مجموعه ای از این مشکلات و همفکری برای حل کردن اونهاست. اگه اینها نباشه پس اصلا زندگی چه معنی ای داره اگه همه چیز آماده باشه؟ خیلی بی معنی و مفت خوری میشه مگه نه؟!

شایعات و تعطیلات

* خوب تعطیلات برفی هم متاسفانه تموم شد. هر چند که تهران هنوزم سفید پوشه. ولی خوب دیگه فکر نکنمم تعطیلی ای در کار باشه و ما برگشتیم. با یک عالمه کار انجام نداده، گزارشات ناقص و کارهای تحویل نداده :دی

* من یه شایعه ای شنیدم که از ۵ شنبه به بعد هوا سردتر هم میشه و بارش برف شدیدتر از دو روز قبل. این خبر درسته؟ تا جائی که من شنیدم این بارش در ۵۰ سال اخیر بی سابقه بوده!

زندگی در دنیای خشم پنهان

* آیا هست یاری دهنده ای که ما را پینگ نماید؟

* حقیقتش نمیدونم چطور باید این موضوع رو بنویسم که منظورم رو بگیرید. چون من همیشه توی نوشتن مطالب جدی مشکل دارم. بیچاره کسانی که گزارشای منو میخونن همیشه از جملات ترکیبی و جملاتی که فعل ندارن و این حرفا شکایت می کنن:-)

چیزی که میخوام بنویسم درباره خشم پنهان و تدریجی هست!
حقیقتش من معتقدم آدمها در طول زمان expand میشن!!! یعنی چطور بگم به مرور زمان اون شخصیت واقعی و باطنیشون رو به آدم نشون میدن. حتمن شمام دیدین که دوستان و یا همکارانتون یا هم اتاقی هاتون و یا پارتنرتون (حالا چه همسر یا نامزد یا دوست پسر/دختر ) در روزهای اول آشنایی چقدر خوب هستن و مهربان و ملایم طوری که شخصیت اونها برای شما دست نیافتنی هست و شایدم حتی فکر می کنین ایده آل شما هستن! اما بعد از مدتی که صمیمی میشین طرف مقابل تازه اون خود واقعیش رو برملا می کنه! ممکنه حتی خودتونم در روابطتون با دیگران  دارای چنین خصوصیتی هستید؟! یعنی به مرور زمان که صمیمی می شید اونوقت نقاط منفی شخصیتی تون خودآگاه یا ناخودآگاه بروز میکنه. برای مثال وقتی عصبانی میشین یا دعواتون میشه یا به موقعیتش حسودی می کنین و کلا هر شرایطی که باعث بشه زیر سوال برین.

فکر می کنین چه اتفاقی می افته؟! واضحه. شما صد در صد مطلوب اون فرد نیستید و نقاط منفی ای دارید که اون نمی پسنده اما فعلن ضرر زیادی براش ندارید و در واقع سود و زیانتون با هم میخونه و یا اینکه اون فرد بنا بر مصالح خودش ترجیح میده فعلن چیزی نگه! اما امان از روزی که حساب و کتابهای اون فرد با هم نخونه و پیش خودش فکر کنه که شما خطری براش ایجاد کرده اید! خوب طبیعیه که تمامی این رنج و عذابی که این مدت از تحمل شما کشیده یک دفعه سرباز میکنه…

من فکر می کنم تا به حال همه ما نمونه های بارز خشم پنهان رو در اطرافیانمون دیدیم و یا حتی در دعواهایی که با دوستانمون کردیم. حتمن شده که شمام دوست خوبی داشتید که همیشه همراه شما بوده و تقریبا تمام رازهای زندگی تون رو میدونسته ولی هیچ وقت با هم کنتاکتی نداشتید اما به یکباره که موقعیت اون طرف به واسطه شما (حتی شاید بدون اطلاع شما) به خطر افتاده حرفایی شنیدید که مختون سوت کشیده و متعجب شدید که این آدم باوجود این همه احساسی منفی ای که از شما داشته، چطور اینهمه مدت پس شما رو تحمل کرده؟! و چقدر مترصد فرصت بوده که این حرفا رو سر شما خالی کنه و سبک بشه! و چرا زودتر این حرفها رو نگفته که بتونین کم کم مسائل رو حل کنید؟!

از نظر من خشم به نوبه خودش چیز بدی نیست ولی کنترل اون و همین طور انباشته نکردن اون خیلی مهمتره. اگه بنا به هر دلیلی از فرد مقابلتون ناراحت هستید، بهتر نیست هر موقع که چنین ناراحتی ایجاد شده به جای اینکه توی دلمون کینه رو انباشته کنیم و مترصد فرصتی باشیم که به اون فرد ضربه بزنیم، صادقانه این موضوع رو برای همون فرد مطرح کنید؟ واقعا ارزشش رو داره اینهمه مدت زندگی رو به خودمون سخت بگیریم و توی دلمون مدام لعن و نفرین به طرف مقابل باشه؟!

واقعیت اینه که شخصیت افراد با هم متفاوته و به خصوص دایره اصطلاحاتی که افراد از اونها خوششون میاد و یا بدشون میاد. خیلی از مواقع ممکنه من ندونم که این چیزی که الان مینویسم یا میگم ممکنه کسی رو ناراحت کنه و باعث بشه ازم کینه به دل بگیره. واقعا خیلی از سوء تفاهمها و کینه ها همین طوری به وجود میاد. و یک دفعه ای تمام حریمهای یک رابطه کشسته میشه و به لوث کشیده میشه طوریکه گاهی اوقات متاسفانه ادامه اش هر دو طرف رو عذاب میده.

وقتی حرمت و قداست یک رابطه (حالا از هر نوعی که باش) شکسته بشه دیگه نمیشه واقعا جمعش کرد و دیگه اون احساس اعتماد و صداقت بین شما و دوستتون وجود نخواهد داشت. پس بهتره نذاریم کار به اونجاها بکشه و لای حرفامون و شوخی هامون احساست بدی که نسبت به همدیگه داریم و انتقاداتی که داریم رو صادقانه بیان کنیم. واقعا چه اشکالی داره دوستم برگرده به من بگه فلان حرف رو که توی جمع به شوخی گفتی خیلی منو ناراحت کرد! یا من برگردم به دوستم بگم فلان کاری که توی در حق فلانی کردی بی عدالتی بوده و فلانی حتما ناراحت شده. به جای اینکه این حرف و چند تا موضوع دیگه رو هی توی دلم تلنبار کنم و یک دفعه عین آتشفشان فوران کنم!
ممکنه واکنش لحظه ای من منطقی نباشه اما وقتی با خودم خلوت می کنم میبینم راست میگه با اینکه ته دلم چیزی نبود اما بیانش اصلا درست نبود. شاید به شخصیتش لطمه زدم و یا کوچیکش کردم و بهتره ازش عذرخواهی کنم و تکرارش نکنم. باور کنین اینطوری زندگی خیلی بهتری خواهیم داشت.

لینکهای مرتبط:
۱- زندگی در دنیای خشم
۲- چند راه موفقیت در کار، عشق و سیاست

خود سانسوری + زنگ زدن عاقد بیاد

* سال نوی میلادی مبارک. دیشب یه اس ام اس اومده بود که: سال نوی میلادی به شما و خانواده محترمتان…
ربطی ندارد، تا نوروز صبر کنید :-)

* گاهی اوقات آدم کوچیکترین چیز رو بهانه می کنه که برای دردهای پنهانش گریه کنه. اصلا وقتی یکی زار زار داره گریه میکنه مطمئنا برای از دست رفتن فایلش و یا سرخوردنش نیست که! یه چیزی داره قلبش رو چنگ میزنه که نمیتونه به کسی بگه و حالا این بهانه کوچک چقدر موقع خوبی اتفاق افتاده! میتونه یه یک ساعتی اونقدر اشک بریزه که سبک بشه. اونوقت اطرافیانش هم الکی دلداریش میدن که فلانی این مسئله کوچکیه. چرا اینقدر خودتو به خاطرش ناراحت می کنی….
خوب اونا عملا نمیدونن اون فرد در اون لحظه خاص داره به چیا فکر می کنه و چیا اذیتش می کنن؟… اصلا خیلیم خوبه که فکر میکنن داره به خاطر همون چیز بی ارزش کوچک زار میزنه… من که اینطوری راحتترم

* عجب مرضی‌‌ه این خود سانسوری! نیم‌فاصله رو دقت کردید؟ با ادیتور لامپ shift+space میشه نیم‌فاصله! توی مستندات و گزارشات اینجا ما مجبوریم از نیم فاصله استفاده کنیم ولی از اونجایی که معمولا من یه ربعه وبلاگ می نویسم سخته رعایت کردنش توی وبلاگ!
داشتم می گفتم خود سانسوری چیز بدیه! یعنی حرفهای زیادی داشته باشی ولی نتونی توی وبلاگ بنویسی! حالا من هی بگم نوشتن با هویت جعلی بهتره، هی شما بزنین زیرش! بارها و بارها دیدم کسانی که بدون اشاره به اسم واقعیشون مینویسن وبلاگهای خیلی موفقتری بودن! یه نگاه به وبلاگستان بکنین متوجه منظور من میشین. اگه هم با هویت واقعی تون مینویسین بهتره تخصصی بنویسید. مثلا راجع به IT یا پزشکی و نظایر اون. اینجوری روزمره نویسی مخصوصا اگه خانم باشین غیر از خودسانسوری هیچیز دیگه براتون نداره. مگه اینکه از دم براتون مهم نباشه کسی راجع به شما چیزی بدونه و این مسئله براتون حل شده باشه!
توی اینجور مواقع همون طوری که قبلا گفتم بهتره آدم غر نزنه و فقط مطالب جالب وبلاگهای دیگه رو بیاره که بقیه هم بخونن:-)

* اولیش که وصف الحال است از وبلاگ دندون یک آدم مرده است:
باید یک بی سیم بزنم به بالا، گزارش بدم
آدم گاهی وقتا فشنگ کم میاره
از بس نمیدونه تو چند تا جبهه باید بجنگه

* دومیشم خیلی خیلی خنده دار بود و من بسی لذت بردم. اونم وصف حال خودم موقع جلسات و همایش هایی هست که الکی پلکی میریم:
همایش تمام شده بود و همه داشتند سالن را ترک می کردند از یکی از شرکت کنندگان که در عالم تناولات خود بود پرسیدم: ببخشید برداشت شما از گردهمایی حاضر چه بود؟ با بی‌حالی جواب داد: برداشت من فقط سه سیب بود و یک پرتقال!:-)

* سومی هم حقیقی ترین قوانین وبلاگ نویسی هست که من واقعا به نوبه خودم، بی نهایت از نویسنده محترم این متن تشکر می کنم. دست مریزاد :-)
۱- هیچ کس وبلاگ شما رو به خاطر مطالب جالبی که نوشته اید نمی خواند.
۲- اگه ترافیک وبلاگتون پایینه به این دلیله که تازگیا برای کسی کامنت نذاشتین.
۳- تنها کسی که از خواندن مطالب شما لذت می برد، خودتان هستید.
۴- تنها کسی حداقل یکی از پستهای شما را به طور کامل خوانده است، خودتان هستید.
۵- اگه تعداد کامنتهای شما زیاد شده به این دلیله که عدۀ زیادی آپ کرده اند و منتظرند تا پست جدیدشان خوانده شود.
۶- اگه مدتیه که از شخص خاصی کامنت نداشته اید، به این دلیله اون شخص مدت زیادیه که آپ نکرده.
۷- شما نباید به دنبال نوشتن مطالب جالب در وبلاگتان باشید، بلکه بیشتر به نوشتن کامنتهای جالب برای دیگران فکر کنید.
نتیجه: وبلاگ نویسی، زیر مجموعۀ کامنت نویسی است.

* چهارمی هم از وبلاگ شاخ به شاخ برداشتم با عنوان: زنگ زدن عاقد بیاد:
- علو سلام
- سلام چطوری؟ چیکار می‌کنی؟
- هیچی بابا، الان برام یک خواستگار اومده
- خب تو که قبول نکردی
ـ اتفاقاً چرا. دیدم خوشتیپ و پولداره…
- برای چی؟ مگه ما به هم عهد نبسته بودیم
- … زینگ زینگ مثل اینکه عاقد اومد.
- عاقد؟ چقدر سریع
- از ترس اینکه مبادا برن پشیمون شن ما هم دست و پاشون رو بستیم زنگ زدیم عاقد بیاد
- خیلی بی‌معرفتی… من دوست داشتم…
- ببین من دیگه باید برم. بهم دیگه زنگ نزن. انشالله خوشبخت شی.
-
چند لحظه بعد
به جای اینکه شال و کلاه کنید و دنبال یک شیشه اسید بگردید بهتر است آرام باشید. به جای طرح نقشه قتل رقیب و یا اسیدپاشی و اینگونه کارهای ِگاومنشانه راه‌های بهتری برای کنترل احساس‌تان وجود دارد.
دکتر دن نوهارت در این‌باره می‌فرماید: «هنگامی که خبر بدی را می‌شنویم، بدن وارد حالت وحشت شدید و جنون آمیز شده و همه چیز در آن سرعت می‌گیرد. بهترین روش در دست گرفتن کنترل در چنین لحظات سرسام آوری، متوقف شدن، نگاه کردن و گوش دادن است»

یک ساعت بعد
عزیزم تلفن رو بگذار سر جاش… چی می‌خوای بهش بگی؟ دیگه تموم شد. با الکل متانول و اتانول هم حالت بهتر نمی‌شه…
از جمله رفتارهای مثبت میتوان به موارد زیر اشاره نمود: گفتگو با یک دوست نزدیک که بتواند فقط به درددل شما گوش کند یا رفتن به باشگاه ورزشی. میزان اندورفین (endorphin) (نوعی پروتئین مسکن) دریافتی شما پس از ورزش یا حتی یک پیاده روی طولانی، می‌تواند امواج اندوه را خنثی کند.

یک روز بعد
دکتر در اینجا جمله قشنگی می‌فرماید: «هیچ کس نمی‌خواهد طرد شود، اما تراشیدن مو هم نمی‌تواند فایده‌ای داشته باشد.»

سه روز بعد
این بچه‌بازی‌ها چیه؟ از اتاق بیا بیرون. فدای سرت. هزار تا دختر از اون سرتر برات سراغ دارم.
دکتر درباره این خزیدگی به رختخواب و انزوا و دپرسی  راه حل خوبی ارائه داده: «بله، حقیقت تلخ است… گر به یک روند مشخص که شما را مشغول نگه دارد بچسبید، کار عاقلانه‌ای انجام داده‌اید.»

یک هفته بعد
دکتر می‌گوید عاقل باشید. او در آخر صحبتهای‌اش حرف قشنگی زد: «اما بدانید همانطور که زخمها، بدون اینکه از آنها بخواهید، درمان می‌شوند. قلب شکسته هم التیام میابد.»

دو هفته بعد
دکتر می‌گوید هر نشانه‌ای از او که باعث می‌شود ریخت و قیافه‌اش در جلوی چشمان‌تان بیاید را نابود کنید. مثلاً‌ ایمیل‌هایش  را اسپم گزارش کنید یا اصلاً نه همه را  delete بفرمایید…

۱ ماه بعد
دکتر می‌گوید اگر دیدید خوب نشدید با یک روانشناس تماس بگیرید…
او می‌گوید زمانی خوب می‌شوید که بتوانید بدون احساس درد و اندوه به نکات خوب و مثبت این جدایی فکر کنید.