لینکدونی

یک عذرخواهی رسمی از شریفی ها

* آشتی با شریفیهای گوگولی مگولی:
حقیقتش واقعا نمیشد اینو ننویسم. من عمیقا و از ته قلبم از همه شریفیها عذرخواهی می کنم! یادمه از اولی که شروع به وبلاگ نویسی کردم مدام و بدون دلیل به این بندگان خوب خدا گیر دادم و خیلیاشون از دست من ناراحت شدن
باور کنید من اصلا دلم نمیخواد کسی قلبا از دستم ناراحت باشه و این موضوع همیشه منو ناراحت میکنه! باور کنید جدی میگم
خیلی از پستهایی که راجع به شریفیها مینویسم مخاطب خاص داره مثلا نرگس یا مینا و یا لاله و فاطمه! اینا همه به بحثایی بر میگرده که وقتی دور هم جمع میشیم به قول معروف کل کل می کنیم:-) مثلا نرگس یه چیزی میگه من جوابشو میدم و همین طور. اینجام که توی این وبلاگ تریبون دستمه و میدونم که دوستامم وبلاگمو میخونن. این کاملا مشخصه چون هر مطلبی که علیه اونها مینویسم شک نکنید که شبش یه بحث داغ توی مسنجر و یا اگه آنلاین نبودم توی اس ام اس راه خواهیم انداخت و بازم به جون هم خواهیم پرید و اگه حضوری همدیگه رو ببینیم بازهم موهای همدیگر رو خواهیم کشید:-) و بعدشم سریع آشتی می کنیم
مثلا در راستای همین پست مطمئن باشید یکی از اینهایی که اسم بردم به احتمال خیلی زیاد امشب اس ام اسی بدین مضمون خواهد فرستاد:
«هه هه!!! چی شده زهی؟!! میبینم که کم آوردی»
نوضیح: زهی اسمیه که دوستای صمیمیم با اون صدام میکنن. نمیدونم زهرا اسم به این قشنگی چشه که اینا یا به من میگن زهی و یا میگن ززر :-)
پ.ن: خلاصه اش اینه که باور بفرمائین ما کلا خلیم و در عوالم خل و چلیت و به قول خودم توی هپروت اسپیس چرخ می زنیم. شما زیاد پستهای ما رو جدی نگیرید:-)

* پست قبلی ظاهرا تداعی کننده بحث قدیمی دهه شصتی! دهه پنجولی بوده!!! باور کنید من همچین قصدی نداشتم و ابدا اعتقادی هم به اون بحث نداشتم.
تنها نکته شاید این باشه که نسلهای جدید نسبت به نسلهای قبلی اپن تر و بی خیالتر هستند! شایدم دنیا داره به سمت بی خیالی پیش میره و من عقب مونده هستم.
پ.ن: من ابدا از اینکه بهم بگید امل ناراحت نمیشم! جدی میگم!!! چون علیرغم تحصیل و کار بازم عمیقا قبول دارم که املی بیش نیستم! مسئله اینجاست که من هنوز مسائل زیادی رو تجربه نکردم و علاقه ای هم به تجربه اونها ندارم و واقعا از این نظر میشه گفت امل و عقب مونده هستم! شاید از لحاظ موقعیت ظاهری و اجتماعی خیلیا فکر کنن جلو مونده هستم ولی خودم ایمان دارم که از لحاظ زندگی و روابط بسیار عقب مونده فکر میکنم.

* قابل توجه اونهایی که به علت لینک دادن به اون پست دختر ترشیده منو متهم به خاله زنک بازی کردن! دو تا پاراگراف آخر رو با دقت بخونید. دلم میخواد بدونم کی شهامتش رو داره که پاراگراف یکی مونده به آخر رو تکذیب کنه و دلایل خودش رو بگه.
از وبلاگ ققنوس ۵۶:
دیشب فیلم غرور و تعصب را دیدم که بر اساس همین رمان ساخته شده است و بعد از مدت ها دوباره چنان فضاهایی برایم زنده شد. اول فکر کردم که این چه زندگی قالبی و کلیشه ای است؛ ادا و اصول در روابط انسانی و خم و راست شدن های بی پایان و انگلیسی بازی الکی!
خانواده بنت، ۵ دختر دارند و چندان پولدار نیستند؛ حتا می شود گفت فقیرند. همه ی فکر و ذکر مادر خانواده این است که این دخترها را چطور شوهر بدهد و دخترها هم همه اش به این فکرند که کجا چندتا مرد پیدا می شود که زود بدوند و خودشان را به او برسانند و حالا با انداختن دستمال شده یا هر فلاکتی، نظرش را جلب کنند. مادر آن قدر بدبختی کشیده که دیگر هیچ اصول و ابایی ندارد! دخترها باید شوهر کنند و خودشان هم این را می دانند.
خب، می شود گفت این یعنی نهایت صداقت نویسنده و شخصیت هایش. هرکدام که به سلامتی عاقبت به خیر شوند، لبخند رضایت بر لبان همه می نشیند و پدر هم مستثنا نیست. یک جا شارلوت می گوید:وای نمی دونی اداره کردن خونه ی خودت چه کیفی داره! و دوشیزه الیزابت که بین همه استثنایی و متفاوت است هم ته نگاهش یک حسرتی هست برای لمس این خوشبختی و البته او غرورش را حفظ می کند و حرفش را می زند!
غرض از گفتن این حرف ها این که، این همه ی ماجراست. خوب که فکر کنی، می بینی نهایت آرمان و آرزوی آدم های دور و بر و معاصر ما هم همین است؛ دانشگاه و تحصیل و پول و همه چیز، برای رسیدن به همین هدف است: یک شوهر خوب! آقایان هم همین را می خواهند؛ یک زندگی خانوادگی با ابن تفاوت که آدم های روزگار ما هی به ناف هم میس و مستر نمی بندند و تعظیم نمی کنند. اما هر طرف که نگاه می کنی، فرآیند شکارچی گری در جریان است، یک دختر خوب خوشگل  خانه دار تحصیل کرده و یک پسر پولدار خوش تیپ مهربان و با مرام و…
این داستان غریزی میل و فیمیل ادامه دارد، با این تفاوت که مردمان رمان جین آستین، تکلیف‌شان با خودشان روشن است و دنبال جفت می گردند. عشق و این حرف ها هم بهانه است، انگار همین که مرد باشی یا زن، برای جفت گیری کافی است…!

مقدمه ای بر مهندسی اجتماعی

* گاهی اوقات درگیر پروژه هایی میشم که به نظر میاد من عمله* نرم افزار هم نیستم چه برسه به مهندس نرم افزار!
وقتی کاری دستم میاد بیشتر از اونچه باید کار کنم چند روز وقتم صرف تحقیق میشه تا اصطلاحات جدید و ارتباطات اونها رو یاد بگیرم!!! دارم فکر می کنم چقدر فاصله بین چیزی که میخونیم و باز کار در ایران زیاده! حالا اینو در نظر بگیرید که من توی همچین دانشگاهی درس خوندم و اینقدر گله دارم! باقی رو که دیگه خدا میدونه!!!
* این کلمه عمله رو از دکتر یاوری نقل کردم. یادش به خیر من این سریال رقص پرواز رو بیشتر به خاطر متلک های اون نگاه میکردم.

* چند روز پیش یه ماموریتی رفته بودیم به یه مرکز انفورماتیکی متعلق به ناجا. باورتون میشه فاصله بین ما و جاپی که مرکز اصلی صدور کارت سوخت بود فقط در حد چند متر بود؟ از وقتی که به داداشم گفتم هی هر شب میگه تو چقدر بی عرضه ای :دی باید میرفتی با یکیشون دوست می شدی چند تا کارت سوخت ازش می گرفتی!!!!!

* جدای از شوخی به روش بالا میگن مهندسی اجتماعی (Social Engineering)! حتما میدونین که یکی از ساده ترین و پرکاربردترین متدهای سرقت اطلاعات در حال حاضر دنیا مهندسی اجتماعی است؟ روش ارزانی هم هست. مثلا به جای اینکه انرژی و ابزارهای زیادی صرف کنید تا اطلاعات یک سرور و یا شخصی رو سرقت کنید (اطلاعات ارزشمند منظورم هست مثلا اطلاعات هویتی فرد، اطلاعات کارت اعتباری اطلاعات حساس مراکز نظامی و اطلاعاتی و …) براحتی میتونید باهاش دوست شید و یا اینکه مدتی اون فرد رو زیر نظر بگیرید و با دوستانش ارتباط برقرار کنید و از نقطه ضعفاش سوء استفاده کنید.
همین الان هم در سایت Ebay بیشتر هکرها با نگاه کردن به صفحات شخصی افراد و اطلاعات مربوط به تاریخ تولد و ازدواج و نام فرزندان و همسران اونها براحتی اکثر رمزهای عبور رو در میارن. می بینین که خیلی مسئله پیچیده ایه هم نیست. نیاز زیادی هم به تکنولوژی ندارید:-)
الان در دنیا بیشتر از اونچه که روشهای جمع آوری اطلاعات رو به جاسوسان یاد بدن بهشون مهندسی اجتماعی یاد میدن که خودشون شیوه های جمع آوری اطلاعات رو از طرق مختلف و با توجه به شخصیتهای اطلاعاتی در بیارن:-) برای مثال شما فرض کنید شما یک هکر چینی هستید و میخواهید وارد شبکه اطلاعاتی وزارت دفاع آمریکا بشید! مسلما شما هیچ وقت قادر نخواهید بود به راحتی با وزیر دفاع آمریکا روبرو شید اما با نزدیکانش چرا. با مامور حراست و نگهبانی اونجا چرا. (این اتفاق اخیرا در چین رخ داده ها) به هر حال در هر مجموعه ای عده از افراد ضعیف وجود دارند که بتونید با استفاده از اونها اهداف بلند مدت خودتون رو پیش ببرید.
در مورد افراد طراز بالا هم همین طور. شما نمی تونید فردی رو پیدا کنید که در عین حالی که حسابدار شعبه مرکزی فلان بانک هست، آخر امنیت هم باشه! ممکنه حسابداریش خوب باشه ولی ممکنه روانشناسیش خوب نباشه یا اصلا ندونه به چی میگن رمزنگاری و چطور ممکنه اطلاعاتش از طریق یک ایمیل و یا یک صفحه و یا یک ضعف امنیتی در کامپیوتر خانگیش لو بره. در ضمن اصلا ممکنه شما رو به عنوان یک دوست صمیمی بپذیره و حتی متوجه نباشه که سابقه شما چیه و چه نیتی از دوستی باهاش دارید؟
حالا این مسئله رو تعمیم بدید به مراکز حساس کشوری و جهانی. به هر حال کارمندای اینجاهام ممکنه افراد خیلی هوشمندی باشن ولی باهوشترین آدمها هم نفوذپذیرند.
اگه مهندسی اجتماعی تون خوب باشه توی روابطتون با شریک/نامزد و یا همسرتون هم موفقتر خواهید بود. جدی میگم.
پ.ن: حالا اصلا حسش نیست وگرنه مهندسی اجتماعی یکی از مباحث مورد علاقه منه. شاید بعدا سر فرصت بیشتر درباره اش نوشتم. فعلا برای شروع این مقاله سکیوریتی فوکوس رو بخونید. به خصوص آغاز مقاله رو که یک داستان واقعی از هک به شیوه مهندسی اجتماعی رو نوشته به نظرم خیلی جالبه.

زنده باد زن کچل :-)

* خیلی بی انگیزه و خسته شدم! هیچ دلیل واضحی برای این بی حوصلگیم پیدا نمی کنم! مواقعی مثل الان فکر میکنم چرا من اینقدر غیر طبیعی ام؟! درست همون لحظه که انواع و اقسام کارا ریخته سرم و باید اکتیو باشم از اونور بوم می افتم…

* ای کاش خدا آدمها رو شارژی می آفرید! درست مثل وسایل الکتریکی باتری دار! درست همون موقع که شارژت تموم میشد یعنی انرژیت تموم میشد و دپرس می شدی، براحتی خودت رو میزدی به یه منبعی و از نو شارژ می شدی. باور کنید بهتر از این حالت سردرگمی الان بود. با توجه به پیشرفت تکنولوژی می شد این شارژ احتمالا بی سیم باشه و نیازی به حمل وسایل اضافی نباشه. چی میشد منبع قدرت بیکران خداوند کمی بیشتر به اشتراک گذاشته می شد؟ مثلا همون لحظه که میگفتی خدایا بریده ام چند لحظه بعد شارژ می شدی؟ چرا خدا اینقدر دور از دسترسه؟ چرا راههای رسیدن به خدا اینقدر سخته؟ چرا نمیشه خدا رو بغل کرد؟ درست مثل مواقعی که از چیزی ناراحتی و می پری توی بغل مامانت و یه دل سیر گریه میکنی. اونجا مطمئنی که محبت مامانت تا بی نهایته و بدون هیچ توقعی… در تمام مدتی که داری گریه میکنی و اشک میریزی مامانتم مدام نوازشت میکنه و دلداریت میده و میگه نگران نشو عزیزم همه چی درست میشه. حالا چی میشد خدام اینطوری می بود. فکرشو بکنین چی میییییییشه اگه یه روزی خدا اینطوری آدمو دلداری بده و آرومش کنه. من قول میدم چیز دیگه ای نخوام اگه مطمئن شم که هوامو داره و منو به حال خودم نذاشته.
چی میشد حتی بنده گناهکاری مثل منم بهش دسترسی می داشت؟ بابا خیلی سخته من بشینم همه گناهانم رو پاک کنم و دوباره توبه نشکنم و بعدش امیدوار باشم خدا به خواسته های منم توجه میکنه. نمیشه همینجوری و همین روزا به دادم برسه؟ خوب من الان بهش احتیاج دارم خوب…

* با توجه به دو پاراگراف بالا حتمن میگین این دختره رسما خل شده:-) بعله تا حدود ۱۰۰۰ درصد حق دارید! تازه دارم میفهمم چرا خیلیاتون از وبلاگ من بدتون میاد. پریشب توی اتوبوس یه خانمه کنار من نشسته بود و مدام غر میزد که از این بدم میاد و از اون متنفرم و این اذیتم میکنه و از این حرفا. در تمام مدت من از روی خستگی فقط بهش لبخند میزدم و توی دلم میگفتم: خوب به من چه؟
حالا حدس میزنم خوانندگان این وبلاگ هم همین حالت رو دارن. مثلا وقتی غرغرهای منو میخونین طبیعیه که بگین خوب به ما چه و بعد صفحه رو ببندید. خواستم بگم درستشم همینه. درکتون میکنم:-)

* این شعرو از شل سیلوراستاین خوندم راجع به زنهای مختلف. حالا من زن مو سیاهم. شماها رو نمیدونم و از نظر عمو شل هیشکی نباید با من ازدواج کنه!!! با توجه به این شعر همه آقایون محترم باید برن زن کچل بگیرن. مسئله اینجاست که من اصلا فکر نمی کنم زن کچل وجود داشته باشه پس عجالتا اگه آقا هستید تا اطلاع ثانوی اصلا زن نگیرین بهتره:دی
هی ! زن مو زرد همه پولهاتو می زنه به جیب
چشماش ممکنه گرم باشه ولی قلبش حتما سرده
سنش که میره بالا ، وزنش هم میره بالا
از زن مو زرد خودتو دور نگهدار!

زن مو سیاه از اشتیاق می سوزه
اما همچین که ازدواج کردین
یهو ازت خسته میشه
از زن مو سیاه خودتو دور نگهدار !

زن مو سرخ جیغ می کشه
خونه رو مرتب نمی کنه
اتاقا رو جارو نمی کنه
و وقتی می خوابه خرخر می کنه
از زن مو سرخ خودتو دور نگهدار !

اما زن کچل !
اون تو رو همیشه دوست داره
می تونی با خیال راحت بزنیش، ولی اون پیشت می مونه
چون خودشم خوب می دونه که هیچ کس نمیاد بدزددش
زنده باد زن کچل !!

این دختر از حداقل توانش استفاده کرده بود

و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است…
(نادر ابراهیمی،آتش بدون دود)

* بعضی وقتا فقط بعضی وقتا دلم میخواد ای کاش آدم دیگه ای بودم. مثلا اینکه دغدغه هام اینایی که الان هستند نبود. ای کاش بخشیش حل شده بود و ای کاش لازم نبود مجبور باشم اینهمه مسائل رو باهم و در یک زمان هندل کنم! به نظرم میرسه بعضی وقتا اوضاع زندگیم دهشتناک میشه و مجبورم علیرغم میل باطنیم، علیرغم توانایی اندکی که دارم، علیرغم روحیه حساسی که دارم مسائل پیچیده زیادی رو با هم مدیریت کنم و واقعا نمیدونم چرا تمومی نداره که هیچ، هربار مسئله دیگه ای هم بهش اضافه میشه.
همین الان آرزوم اینه که برگردم به چند سال پیش و دوره دبیرستان. در اون صورت شاید مسیر زندگیم رو اصلا طور دیگه ای انتخاب میکردم. شاید اصلا دلم نمیخواست توی این موقعیت و الان باشم. منظورم صرفن مسائل کاری نیست که من به کارم خیلی علاقه دارم منظورم مسائل دیگری هست که اگه حل میشدن شاید من در کارم و تحصیلم و زندگیم موفقتر میبودم و مجبور نبودم اینهمه خودم رو سرزنش کنم.
خوب یه دور دیگه چیزی رو که نوشتم از اول خوندم. کماکان تائید میکنم. بعله خوب نوشتم دلم میخواست آدم دیگری بودم با دغدغه هایی متفاوت تر از این (حداقل در این زمان).

* همین حرفو چند ماه پیش که داشتم از شمال می اومدم یه دختر خانمی به من گفت ولی خوب اون موقع من در موقعیت مناسبی نبودم که درکش کنم. صرفا نصیحتش کردم که باید از اینی که هستی راضی باشی. در واقع من بهش حسودی میکردم و حتی همینو بهش گفتم. اما الان فکر میکنم حرفی که بهش زدم از روی سرخوشیم بوده و نه درک شرایط واقعی اون دختر که اگه لمس کرده بودم حتمن بهتر میتونستم باهاش درددل کنم و ارتباط برقرار کنم.
چند ماه پیش که داشتم میرفتم شمال یه خانمی کنار من نشست. حدس زدم که باید دختر باشه هر چند که سنش زیاد میزد و کمی رنجدیده و تکیده به نظر می رسید. خودش باب صحبت رو باز کرد و شروع به حرف زدن کرد. گفت مدتهاست شمال نرفته و حالا داره میره. میگفت ۳۴ سالش هست ولی به نظرم بیشتر بهش میخورد. دندان پزشکی شهید بهشتی خونده بود و حالا توی یکی از بیمارستانهای تهران کار می کرد. میگفت این دو سالی که شمال نرفته (فکرشو بکن آدم در همین تهران باشه و دو سال به خانواده اش سر نزده باشه) فقط برای خانواده اش پول فرستاده و نرفته دیدنشون. خیلی تعجب کردم. بهش گفتم که تو چطور دختری هستی من اگه یه روز صدای مامانمو نشنوم اصلا انرژی لازم برای حیات رو ندارم! توی یک ماه ممکنه دو بار برم شمال حتی اگه کارم عقب افتاده باشه. مریم گفت که (اسمش مریم بود) خوب حتما به خانواده ات علاقه داری! حتما خانواده ات باعث و بانی خوشحالی تو هستن و به فکرت هستند. گفتم حتی اگه اینطوری نبود بازهم اونها خانواده من هستن و بازهم با تمام وجود دوستشون می داشتم. گفت که نه! اگه در شرایط من بودی مطمئنا چنین تصوری نداشتی!
میگفت که ۵ تا خواهر و ۷ تا برادر هستند. خونه شون توی یکی از روستاهای کوچصفهان بود. پدرش از اول که با مادرش ازدواج کرد بهش علاقه نداشت. پدرش دختر دیگه ای رو میخواست ولی اون دختر با مرد دیگه ای ازدواج کرد و پدرش رو به زور به ازدواج با مادرش راضی کردن. بنابراین پدر هیچ انگیزه ای برای کار کردن برای خانواده اش نداشت. چند جا رفته بود و بعدش در آمده بود و سرآخر حدود ۲۰ سالی میشد که پدرش بیکار بیعار شده بود!
مادرش هم به گفته خودش زن نفهمی بود. چون از ابتدای ازدواج با آزار و اذیت های پدرش روبرو شده بود و دستش و دماغش توسط پدرش شکسته شده بود ولی به خاطر بچه هاش ساکت شده بود. مادرش زن جنجالی ای بود و سر چیزهای کوچک آبروی دخترهای خودش رو میبرد. این دختر خیلی باهوش بود و با کمکهای دختر عموش و کمیته امداد موفق شده بود درسش رو بخونه شهید بهشتی قبول بشه. با هر زحمتی که بود توسط کمکهای مالی مشاور دانشگاه  و وامهای تحصیلی درسش رو تموم کرده بود و وارد کار شده بود. کم کم میخواست پولهاش رو جمع کنه که برای خودش مطب درست کنه اما چون باقی اعضای خانواده اش به کمکش احتیاج داشتن فعلن صرفنظر کرده بود. تنهای دلخوشیش توی زندگی کمک به برادرها و خواهرهاش بود و اینکه بخشی از پولهاش رو برای اونها بفرسته تا اونها کمتر توی خونه داد و فریاد راه بندازن. خودش همراه هم دانشگاهیش توی یه خونه مجردی دانشجویی زندگی میکردن.
وقتی این حرفها رو زد من تحسینش کردم و گفتم که درک میکنم شرایطش چقدر سخته ولی با همه این تفاسیر حق نداره راجع به خانواده اش اینطور اظهار نظر کنه!
اما اون می گفت نه از خانواده اش متنفره! چون اونها عامل بدبختی هایی که مریم کشیده هستن. پدر و مادرش عامل بدبختیها و کمبود های برادرها و خواهراش هستن. میگفت اگه در خانواده دیگه ای بزرگ شده بود الان زندگیش خیلی بهتر از این بود. مطمئنا تا حالا ازدواج کرده بود و خوشبخت شده بود. این نظر اون بود. چون از ۱۸ سالگی آرزوی یک ازدواج رمانتیک رو داشت ولی حالا ۳۴ ساله بود و عیلرغم اینکه دندان پزشک بود و موقعیت اجتماعی منحصر به فردی داشت ولی به خاطر فقر مالی و فرهنگی خانواده اش خواستگاری نداشت. (من که باورم نمیشد همچین دختری تا به حال خواستگاری نداشته باشه). میتونست پولهایش رو برای خودش خرج کنه نه خرج کسانی که حتی ازش تشکر درست و حسابی نمی کنن که هیچ پدرش مدام ازش طلبکار هم هست که چرا کم میفرسته؟
به هر حال این زندگی اون بود. از این ناراحت بود که کودکی شادی نداشته. خانواده شادی نداشته و مدام حسرت زندگی های دیگران رو میخوره..
راستش نصیحتهای من به اون بیشتر جنبه شعاری داشت. بیشتر بهش می گفتم که من مطمینم تو دختر باهوشی هستی و میتونی شرایط رو عوض کنی. تو یکی از بهترین رشته های تحصیلی رو در یکی از بهترین دانشگاههای ایران خوندی. در کارت موفقی و … در چنین شرایطی آدم نمیدونه چطور طرف مقابل رو آروم کنه؟ من بارها گفتم که هیچ چیز مهمتر از خانواده نیست. نمیدونم پست زن بدلی رو یادتون هست یا نه؟ این دختر فشارهای زیادی رو تحمل میکرد و من قدرت اینو نداشتم که آرومش کنم… که بهش بگم متاسفم از اینکه احساس خوشبختی نمیکنه فقط چند تا حرف صد تا یه غاز زدم که عملن بهشون اعتقادی نداشتم فقط دلم نمیخواست بیشتر بهش فکر کنه. چون به مشاور احتیاج داشت. میگفت چون خرج خونه رو میده حرفش توی خونه خریدار داره چندین بار تصمیم گرفته پدرش رو از خونه بندازه بیرون ولی هربار مادرش داد و بیراه راه انداخته و در نهایت پشیمون شده…
شاید برای ما خیلی سخت باشه که تصور کنیم باباهای ما بهمون علاقه ندارن؟! حتی از روی ریزترین حرکاتشون، درخشش نگاشون وقتی ما رو می بینن میتونیم بفهمیم که چقدر ما رو دوست دارن. تصور غیر از این داشتن برای ماهای نوعی خیلی سخته…
اما خوب یک مریمی هم در دنیا وجود داره که زندگیش طور دیگه ایه. بیشتر از همه چیز در طول مدت زمانی که باهاش آشنا شدم تا حالا براش آرزوی خوشبختی کردم. توی این مدت همیشه از خدا خواستم که یه همسر خوب بهش بده. کسی که قدر سختیهایی که این دختر کشیده رو بدونه و بهش محبت بدون توقع نثار کنه…

* همین فقط خواستم بگم که فقط تنبلی نیست که باعث میشه خیلیا موفقتر از ما نباشن. منظور من البته بیشتر موفقیتهای ظاهری و اجتماعی توی زندگی هست و نه موفقیت های معنوی. وگرنه شکی درش نیست که شخصی مثل مریم از من و شما خیلی موفقتره. گاهی اوقات چیزهای دیگه ای پای آدم رو می بنده و مانع پروازش میشه. چیزهایی که توصیف و توضیحش ممکنه برای کسی خیلی سخت باشه. ممکنه حتی درکش برای ماها سخت باشه ولی واقعیت دارن…
حتما میگید پارادوکس زیادی بین پاراگراف اول و باقی متن هست. اگه قرار بود شرایط مساعد باشه پس این دختر چطور در این شرایط موفق شده بود؟ اما من فکر میکنم این دختر از حداقل توانش استفاده کرده بود و این شده بود. مطمئنا در یک شرایط بهتر استعدادش بهتر شکوفا میشد. کسی نبوده که کمکش کنه. ممکن بود دو سال دیگه به طور کلی خسته بشه و از پا در بیاد. اما با اون بخش تنفر از خانودش مخالفم… شاید چون من هیچ وقت نمیتونم تصوری غیر از این از پدر و مادرم داشته باشم. اونها همیشه مهربان و آرام بودن و همیشه سعی داشتن زندگی ما به نحو مناسبی پیش بره… برای همین تنفر از پدر و مادر و جایی که بزرگ شدم و خانوادم برای بی معنیه…

در باب پیشرفت موسیقی پست مدرن ایرانی!

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…  نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!Thinking
واتسون گفت: میلیون ها ستاره می بینم! Yawn
هلمز گفت:  چه نتیجه ای می گیری؟!Thinking
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد…! Smug
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت:  واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!! Rolling on the floorWaiting

* فکر کنم جدیدا به تعداد جمعیت ایران خواننده جوان و نوپا داریم!!! راستش من اصلا با موسیقی کلاسیک ارتباط برقرار نمی کنم! منظورم اینه که وقتی گوشش میدم هیچ حسی بهم منتقل نمیشه! بذارین به حساب کج سلیقگی من. در عین حال از برخی از انواع موسیقیهای جدید هم متنفرم! نمونه بارزش رپ! اونم رپ فارسی!!!!!
هفته پیش که قزوین بودم دختر عمه ام گفت که آهنگای موبایلتو خالی کن بده من گوش کنم بعدشم حافظه گوشیتو بده یه سری آهنگ جدید واست بریزم! منم شاد و شنگول که آهنگ جدید دریافت کردمو و اینا ولی وقت نکردم گوش کنم تا دیشب که خسته و مونده داشتم میرفتم خونه توی راه گوش دادم. اولین آهنگشو اولش از روی آهنگ فکر کردم احتمالا یا باید Metallica باشه و یا Linkin Park! ولی با کمال تعجب دیدم که خواننده محترم دارم به زبان شیرین فارسی میخونن! ترانه اش یه همچین چیزی بود:
هیچ می دونی دلم می خواد          از رو زمین ورت دارم
دلم می خواد خدا بشم          مادرتو در بیارمSurprise!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از همه دنیام بگذرم          تو رو توی خاکت کنم
مرگتو تماشا بکنم          ضجه تو باور نکنم!!!!!!!!!!!

* الان سرچکی در باب ترانه این شعر حافظ نمودیم! با کمال تعجب تنی چند از وبلاگ نویسان توجه شون به این شعر جلب شده و توی وبلاگشون قید نمودن!!!!
ظاهرا اخیرا نفرین کردن معشوق بی وفا و کشتن و فحش دادن بهش مد شده!!!!
باقی آهنگام به همین ترتیب! همه شون یا رپ فارسی بودن و یا ترانه هایی کاملا بی محتوا که من نمیدونم غیر از فرزاد حسنی دیگه کی بلده از این چرت و پرتها بسراید! مسخره تر از همه این مدل خوندن رپ هست که من اصلا و ابدا نمیتونم تحمل کنم! تنها آهنگ رپی که از اول تا آخر گوش دادم همون آهنگ معروفه  sean paul  هست و بس! تازه اونم نه از روی علاقه از روی اجبار!!! حالا فکرشو بکنین این مدل مسخره خوندن توی زبان فارسی هم مد بشه! واقعا خنده داره! ۴ تا از این پسر سوسولا دور هم جمع میشن و آهنگا و افکتای کامپیوتری رو با هم قاتی کردن و حالا یه گیتار غیر حرفه ای هم قاتیشو و بعدش شروع به فک زدن میکنن اسمشم میذارن رپ!!!!!!!!!! نه واقعا من موندم پس خوانندگی به چه درد میخوره اگه فک زدن (گاها حتی سریع) هم اسمش بشه خوانندگی!!!
از اون بدتر ترانه های بی محتوا، مبتذل، بی معنی و بی نظمشون هست! ظاهرا اصلا متن ترانه مهم نیست فقط ضرب آهنگ تند و ضبط شده و تکراری مهمه و تیپ های جفنگیاتی و عجیب و غریب به اصطلاح خواننده!!!!
تیتراژهای آهنگا و آلبومهاشونم منو کشته! همه شون بلا استثنا انگلیسی خودشونو معرفی می کنن! تازه توی متن آهنگا هم قاطی پاتی انگلیسی و اسپانیایی کپی می کنن که لابد کلاس کار بالاتر بره!!!!!!!!!!!!! هاااااااااا تا یادم نرفته همه شونم بدون استثنا خواننده رو  دی جی فلانی معرفی می کنن! میدونین DJ اصلا یعنی چی؟!!!
واقعا دلم سوخت برای اون سلکشن ۵۱۲ مگابایتی زیبااااااا که با تلاشها و مرارتهای زیادی توش گوشیم ذخیره کرده بودم Striaght Face

* حالا که بحث آهنگ گوش دادنه پریشب این صندلی روبروی ما توی اتوبوس خیلی جالب انگیزناک بود. یه پیرمردی که به جرات میتونم بگم ۸۰ سالش بود روبروی ما نشسته بود. ولی خیلی سرحال و قبراق بود. قیافه مذهبی ای هم داشت. به محض اینکه نشست واکمنشو از توی کیفش در آورد و هدفونو گذاشت روی گوشش و شروع کرد به گوش دادن آهنگ. من و این دختره که کنارم نشسته بود همدیگه رو نگاه کردیم و زودی زدیم زیر خنده. پیرمرده هم که فهمیده بود خنده ما به خاطر اونه برگشت گفت: هه هه فکر کردین فقط شما جوونا دل دارین و باید آهنگ گوش بدین؟ نوه امم مثل شماست. واسه اینکه سر به سرم بذاره رفته آهنگ خارجی هم گذاشته:-) بعدشم هدفونو در آورد و دنبال آهنگ خارجیه گشت و پیداش کرد. حدس بزنین چی بود؟! بعله Modern talking دامت برکاته!!! اونم چه آهنگ جوادی: Chery Chery Lady :-)
هر وقت توی خوابگاه هم اتاقیم این آهنگو میذاشت کلی مسخرش میکردیم. آخه این هم اتاقیم خیلی کلاس میذاشت و ادای روشنفکرا رو در می آورد. یادش به خیر منو آیلار همیشه بهش می گفتیم این Chery Chery Lady یه چیزهایی تو مایه های آمنه آمنه فیلمای فارسیه:-)
جالب تر اینکه بعد از پیاده شدن اون پیرمرده یه دونه از این پسرای تیپ سوسولی روبروی ما نشست. ابروهاشو قشنگ سامورایی برداشته بود و موهاشم سیخ سیخی! جالبه که بهتون بگم که یه تسبیح دستش بود با یه دونه از این کاونترهایی که پیرزنها برای شمردن تعداد ذکراشون دستشون میگیرن و داشت ذکراشو می شمرد! (اگه یه بار نماز جمعه رفته باشید حتما از اینا زیاد دیدین).