لینکدونی

پاسخی به مطلب ماجراهای مشکوک

* تو رو خدا این لیست رو ببینید. ترتیب کشورا بر اساس کیفیت زندگی در اونها رو نشون میده. بین ۱۹۵ کشور ایران ۱۹۰ امی هست و فقط افغانستان و عراق و سودان و سومالی و یمن پاپینتر از ما هستند. خداییش خیلی حرصم گرفت…
فکرشو بکنین که خیلی از کشورای آفریقایی هم سطح زندگیشون انگار بالاتر از ماست.
البته خوب نمیدونم معیارهای انتخاب اینها چی بوده؟! مثلا اینکه فرانسه اولین کشور هست در حالیکه توی همین کشور مسلمانها و به خصوص خانومها محجبه حق رفتن به مدرسه و دانشگاه رو ندارن و یا اینکه از اونجا اخراج میشن…
پ.ن: معیارها رو هم دیدم. بازم چیزی دستگیرم نشد!

* بر خلاف تصور استقلالیها من یکی اصلا از حذف استقلال از بازی های آسیایی خوشحال نشدم. چون واقعا اینجا پای افتخارات یک ملت و یک کشور در میان هست. اما حداقل درس خوبی برای فدراسیون فوتبال ایران شد که فکر نکنن کنفدراسیون فوتبال آسیا هم مثل ورزش بی در و پیکر این مملکت هست که با کدخدامنشی بخوان حلش کنن! خداییشا من میخوام بدونم اینهمه آدم ریختن توی هیات مدیره استقلال یعنی جدی جدی هیچ کدومشون حواسشون به ارسال لیست نبوده؟! بعدشم به قول اون بیننده که هنگام مصاحبه با گزارشگر میگفت: بابا الان دنیا پیشرفت کرده پس اینترنت و فاکس و ایمیل به چه درد میخوره که اینا در آخرین روز و آخرین ساعت با پست عادی! اسامی رو فرستادن؟!
خداییش میبینین چقققدر راحت حذف شدیم؟!

* از طریق حاجی واشنگتن: به نظر طنز میاد:-)
اظهارات عجیب احمدی‌نژاد درباره زنان گیلانی:
آفتاب: محمود احمدی‌نژاد در جمع نخبگان استان گیلان بار دیگر اظهاراتی غیرمنتظره و بهت‌آور بر زبان آورد و گفت «برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصه‌های مختلف کشاورزی حضور داشته‌اند»! این اظهارات که ظاهراً ناظر به برخی لطیفه‌های سخیف افواهی بوده است و اصلاً در جایگاه عالی‌ترین مقام اجرایی ایران نیست با انتقاد شدید رمضان علی صادق‌زاده نماینده مردم رشت در مجلس شورای اسلامی مواجه شد. تا آن‌جا که صادق‌زاده به گلایه تاکید کرد «سایر مواضع ایشان نیز همین گونه است»!

* همانطوری که بر من مسلم بود (از اولش) با نوشتن این مطلب راجع به اون خانومی که گفته بود ماموران جمهوری اسلامی به خاطر رابطه با دوست پسرش صورتش رو تیغ انداختن و من نوشتم و هنوز اعتقاد دارم که قضیه اساسا دروغ محضه سیل کامنتا و فحاشیها شروع شد! البته خوشبختانه من فیلتر دارم و هر کامنتی رو اینجا پابلیش نمیکنم. (مثلا افشین و محسن و مهناز و …) که به نظرم همه شون یکنفر هستند و بنده و شما هم میدونیم که اون یک نفر هم کیه!
ببینین من نگفتم که صورت ایشون خش ندارن و زخم نشده یا از ریخت نیفتاده! بلکه گفتم امکان نداره یه مامور نیروی انتظامی و یا حتی وزارت اطلاعات و هر جای دیگه ای به خاطر رابطه با دوست پسرش چنین بلایی سرش آورده باشن! حتی معتقدم اصلا دستگیری ای در کار نبوده و احتمالا خودشون بعد از قال گذاشتن دوست پسره اینکارو کرده (چون دست به خودکشی هم زده) و یا اینکه اصلا دوست پسره خسته شده ازش و چون ول کن نبوده(اونطوری که در داستان نوشته و ایشون خیلی از اوشون خوشش می اومده) این بلا رو سرش آورده!
مثل اینکه الان مد شده هر کی بلایی سرش میاد، حتی اگه خودش سر خودش بیاره، میذارن به حساب مامورای مملکت! نه اینکه من بگم صد در صد مامورا بیگناه هستند ها! همین مساله فرار شهرام جزایری خودش دال بر این مطلب هست که احتمالا رشوه ای، برنامه ریزی ای، چیزی در کار بوده اما این رو هم مطمئنم که به خاطر چنین مساله کاملا بی ارزشی امکان وقوع چنین حادثه ای تحقیقا و تقریبا صفر هستش!
حالا اگه این خانوم و دار و دسته اش خیلی ناراحت هستند، بنده یک لیوان آب + چند حبه قند توصیه می کنم! و بهشون توصیه میکنم که اگه تا صد سال دیگه تشریف بیارن اینجا و فحش بنویسن به جایی نخواهند رسید و بهتره برای جلب افکار عمومی و حس ترحم ملت راههای دیگه ای رو انتخاب کنن! هرچند که من دیدم چند نفر واقعا قضیه رو باور کردن!!!!
یه توصیه دیگه هم به ایشون دارم و اونهم اینکه خوب نیست آدم به خاطر اینکه بگه من طرفدار سینه چاک زیاد دارم بیاد و از طرف اونا و با جانبداری از خودش به دیگری فحش بده! چون طرفدارای یک شخص مشخص می کنن که خودش چه منشی داره که بقیه خوششون اومده! اقلا کامنت هم که میذاری سعی کن با لحن مودبانه بذاری که فکر نکنم طرفدارات هم مثل خودتن!
پ.ن: از این مدل نوشتن واقعا بدم میاد. ولی اصلا نمیتونم فحش رو تحمل کنم! همانطور که دیدن من حتی نظرات مخالفی که مودبانه توصیه کرده بودن پابلیش کردم ولی واقعا نمیدونم هدف این آدم چیه؟!
در نهایت اینکه شاید باور نکنین که توی اون ایمیل (که از طرف یه گروپ یاهو اومده بود) اسمی از وبلاگ ایشون نیاورده بودن و من تا قبل از دیدن کامنتای به اصطلاح طرفداران ایشون اصلا نمیدونستم اون خانوم وبلاگ هم داره! اما اونها بدون در نظر گرفتن چیزی که اون مطلب میخواسته بگه مساله رو شخصی کردن!! و گیس و گیس کشی راه انداختن! این شد که من تصمیم گرفتن به شیوه خودشون جوابشون رو بدم…
من بازم میگم،
با وجود اینکه ایران الان به شدت زیر ذره بین هست امکان چنین رفتارایی واقعا صفره. برای اثبات این مدعا برید نوشته های اون سه خانومی که به دلایل سیاسی (تازه!) توسط مامورای وزارت اطلاعات دستگیری شده بودند رو بخونید و میبینین که اصلا شکنجه ای در کار نبوده! یعنی اینطور نبوده که اونها رو کتک بزنن و یا اینکه با صورتهاشون همچین بلایی بیارن! توجه کنید که عنوان اون موضوع کاملا سیاسی و امنیتی هم بوده! دیگه از این بالاتر که نداریم؟!
خداییش این اداها دیگه کهنه شده! این اداها بیشتر مال اپوزوسیون و کلا تلویزیونهای لس آنجلسی هست که هر خری که به خاطر دزدی هم که رفته زندان تا پاشو میذاره خارج و میخواد کمکای مالی خارجیها رو جلب کنه، میگه من توی ایران شکنجه شدم و به خاطر آزادی بیان منو گرفتن و این حرفا!

* راستی این جریان استیضاح احمدی نژاد صحت داره؟ دقت کردید توی برنامه فوق العاده آقای مهدوی کنی (از اعضای مجلس خبرگان) و همین طور هاشمی رفسنجانی چقدر از بی کفایتی و عزل بنی صدر حرف میزدن؟! من یادم هست که آقای مهدوی کنی اصرار داشتن که خودشون به دستور امام خمینی توی یه کمیته سه نفری راجع به بنی صدر تحقیق کردن و در نهایت به این نتیجه رسیدن که باید عزل بشه. البته مهدوی کنی بزرگترین مشکل بنی صدر رو غرورش اعلام کرد و حتی اشاره کرد که هنگامی که امام خمینی حکم بنی صدر رو امضا کرد بنی صدر اصلا سرش رو بر نگردوند و تشکری هم نکرد…

سوتی های برنامه های تلویزیونی

* فکر میکنم مهمترین نکته اخلاقی که به جرات میتونم بگم تا حالا توی زندگیم هیچ انحرافی ازش نداشتم قضیه رعایت حلال و حرام هست. من اعتقاد دارم که اگه کسی ۱۰ تومان از راه حرام بدست بیاره ۱۰۰ تومان از زندگیش کم میشه. حالا منظورم دقیقا ۱۰ برابر نیست ولی اعتقاد دارم چندین برابرش رو به طریقی از دست میده. حالا ممکنه این از دست دادن مادی باشه و یا معنوی…

* از اینجا به پائین همش سوتی های برنامه های تلویزیونی خیلی بامزه هستند:
* چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبکه تهران (فکر کنم شبهای تهران بود) احمدزاده بعد از اینکه یکی مسابقه رو برد گفت: هدیه ای به رسم امانت به شما میدیم !
یکی دو هفته پیش این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار یه ماچ از لبات بگیرم و پورنگ هم سرخابی شده !

* توی اخبار سراسری بود که آقای بابان همراه همکار خانومش می‌خواست خداحافظی کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظی می کنم !

* برنامه‌ی صبح ایرانی رادیو سراسری که از ساعت ۶ و خورده ای صبح شروع میشه یک مجری خانم داره به اسم قلع ریز یا مشابه اون که یه روز، گفتند: یک خبر جالب می‌خوام براتون بخونم، تو اینترنت می‌گشتم (!) این خبر رو دیدم که نوشته یک پیرمرد به مدت ۵۰ سال بالای درخت زندگی کرده و بعد فرمودند که: شوخی نیست، طرف ۵ قرن بالای درخت بوده !

* یه تبلیغی جدیدا تو تلویزیون نشون میده که ظاهرا مال یک شرکت آموزش کنکور به اسم ” تست قرمز ” هست … خلاصه یه پسره رو نشون میده که کتابای اینا رو می خونه بعد میره سر جلسه با خیال راحت تست میزنه …فقط یه نکته ای هست … این پسره سر جلسه کنکور فقط یه پاسخ نامه دستشه … هیچ پرسش نامه ای وجود نداره …!

* یکی از برنامه های زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش می شد و احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم گیر داده بودن که یه آهنگی رو که معمولا زمزمه می‌کنی بخون. هرچی این بنده خدا می گفت الآن چیزی یادم نیست ول کن نبودن که یه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس …! مرا ببوس … اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای خوبی! حالا می‌رسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه.

* یه بارم تو برنامه کودک (حالا همه فکر میکنن من برنامه کودک می بینم) عمو پورنگ اجرا می کرده مسابقه تلفنی بوده یه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش میگه بابا خونه هست باهاش صحبت کنم میگه هست ولی حمومه ، میگه مامان چه طور ؟ میگه مامانمم حمومه !!!

* یه بار گوینده اخبار ساعت ۲ می‌خواست بگه وفات پدر آقای احمدی نژاد گفت: شهادت پدر آقای احمدی نژاد که سریع درست کرد. ولی معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه دیگه هم کرد.

* یه خاطره دیگه از عمو پورنگ (یه صدای دخترونه)
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبی
- مرسی . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خیلی دوستتون دارم
- منم خیلی دوستت دارم عزیزم . اسمت چیه ؟
- کتایون
- کتایون ؟ خوبی ؟
- بله
- کتایون ؟ من ازت سوال می پرسم . تو بگو کتایون . باشه ؟
- باشه
- کی از همه بهتره ؟
- کتایون
- کی تو کارا به مامان کمک می کنه ؟
- کتایون
- کیه که مامان دوستش داره ؟
- کتایون
- کیه که بابا وقتی از در میاد ماچش می کنه ؟
- مامان

*  همین ۵ شنبه بازی پرسپولیس – ابومسلم بود بین دو نیمه زنگ زدن به فنایی برای مسایل داوری و اینا فنایی گفت : قبل از هر چیز اجازه بدین فرارسیدن ماه محرم رو خدمت شما و بینندگان تبریک عرض کنم !!

ماجراهای مشکوک

* امروز یه ایمیلی به دست من رسید که توش گفته بودن حمایت کنید، اعتراض کنید و یا یه همچین چیزی! آخه توی ایمیل عکس یه خانومی بود که روی صورتش چند تا خش بود و در توضیح عکس نوشته بودن که این خانوم رو با دوست پسرش گرفتن و ماموران سرش این بلا رو آوردن! راستش منم با دیدن عکس خیلی ناراحت شدم ولی به نظرم ماجرا خیلی مشکوک بود! یعنی به نظرم ماجرا کلا ساختگی می اومد!
والا محل کار من یه چیزی توی مایه های بالاتر از پاسداران هست و من هر روز این مسیرا رو میرم و میام. توی اتوبوس و تاکسی و ملا عام حتی ماچ و بوسه و جدیدا فرنچ کیس هم دیدم ولی کسی نیومده اینا رو بگیره و چنین بلایی بخواد سرشون بیاره! یعنی به نظرم میاد خیلی وقته که دیگه کاری به این کارا ندارن چه برسه به خشونت اونم در این حد!!! والا فکر نمیکنم با جاسوسای خارجی هم چنین رفتاری بکنن! آخه فکرشو بکنین یه مامور و یا گروه واسه چی باید به خاطر یه موضوع به این بی ارزشی همچین بلایی سر کسی بیاره و حیثتش رو زیر سوال ببره و بعدشم تازه طرف رو آزاد کنه که بخواد اینطوری بوق و کرنا بشه؟!
به نظر شما منطقیه؟! نظر من اینه که مشکوکه…

* خوب روز مهندس هم بر جامعه مهندسین مبارک اهم اهم. دیشب داشت توی اخبار علمی فرهنگی سه مهندس برجسته کشور رو در سال گذشته معرفی میکرد ۲ تاشون فارغ التحصیل دانشکده فنی دانشگاه تهران بودن رشته های شیمی و برق. کجان این بچه های کانون؟:-)

* چند روز پیش توی یکی از برنامه های شبکه ۱، یکی از اعضای کمسیون تلفیق میگفت که این آقای احمدی نژاد بی انظباط ترین بودجه مالی رو واسه مجلس فرستاده. معمولا بودجه های قبلی فوقش ۴ یا ۵ درصد تغییر میکردن اما مجلس مجبور شده تا الان ۵ تا متمم روی این برنامه بودجه بزنه و هنوزم بررسیها ادامه داره!

* یکی از چیزهایی که خیلی باعث حرص خوردن من میشه ها میدونین چیه؟! این قضیه مقایسه ما با کشورای همسایه است! مثلا موقع معرفی هر چیزی فوری می چسبن به این همسایه ها و مثلا این جمله رو زیاد میشنویم: ما توی فلان چی از همه همسایه هامون سر هستیم!
آخه یکی نیست بگه بابام جان مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه؟! مگه از ماها بدبختر هم کسی همسایه داره؟! آخه عراق و افغانستان و کشورای تازه استقلال یافته و چند تا کشور چند صد هزار نفری عربی هم شدن همسایه که ما رو با پیشرفتای اونا مقایسه می کنین؟! یعنی استاندارد ما برای مقایسه اینها هستند؟!
از اون بدتر اینکه هی گیر میدن میگه نسبت به قبل از انقلاب یا مثلا ۲۸ سال پیش! بابا جان یعنی میخواستین ۲۸ سال از عمر این مملکت و انقلاب بگذره و هنوز تولیدات و اصلا هر چیز دیگه مثلا دو برابر نشده باشه؟! یعنی پس ملت اینهمه مدت چکار میکردن اگه این اتفاقات نیفته؟

*کشاورزا یکی از اقشاری هستند که من خیلی باهاشون آشنا هستم. من هر وقت شمال میرم کلی کشاورز میبینم. اکثر مردم شمال حتی اونایی که توی شهرا زندگی می کنن حتما یه مزرعه برنج و یا یه باغ چای دارن که از این طریق زندگیشون میگذره. چند شب پیش توی اخبار ۲۰:۳۰ و توی اون بخش تریبون آزادش یه کشاورز بیچاره از اصفهان اومده بود که بگه بابا امسال سرما زده محصول سیب ما همه اش از بین رفته و محصول کمی به سدت آوردیم که کفاف زندگی ما رو نمیده و تو رو خدا یه وامی به ما بدید. خدایی خیلی دلم براش سوخت. میدونم که با گفتن ما توی اینجا چیزی حل نمیشه ولی من اکثر مشکلات کشاورزا رو از نزدیک لمس کردم و میشناسم.
یه چیزی که به طور کلی توی کشور ما مشهوده عدم توجه به داشته های خودمون هست. مثلا برای نمونه دولت اونقدر چای و برنج وارد کرده که کشاورزای شمالی بیچاره شدن. بابا این کشاورزه تنها ممر درآمدش همین برنج و چای هست که مازادش رو بفروشه. تازشم توی یه فصولی از سال اینها بیکاری فصلی دارن چاره ای هم ندارن همین محصول اصلی که واسش زحمت میکشن اینطور حیف و میل میشه چه برسه به اینکه زمینشان رو طرف محصول دیگه ای هم بکنن. بیچاره ها دلشان فقط به فروش برنج و چای خوشه که اونم اونقدر ارزون شده و یا توی مواردی روی دستشون مونده و فقط دلالها تونسته ان معامله اش کنن که دیگه چیزی به خودشون نمیرسه…
خداییش خیلی دلم میخواد خودم توی این مملکت کاره ای بشم! منظورم یه مقام اجرایی هست. مثلا نماینده مجلسی، وزیری، وکیلی چیزی! ولی بعید میدونم به من و امثال من این پستها برسه!!!

سوگند نامه مهندسی + لو بدین

* من تازه دیروز در مراسم فارغ التحصیلی دانشکده فنی دانشگاه تهران سوگندنامه مهندسی خوردم (خبرش در سایت کانون) و لباس فارغ التحصیلی رو پوشیدم و اون کلاه بامزه رو سرم گذاشتم:) حالا میشه گفت که من جدی جدی مهندس شدم:-)
خداوکیلی وقتی گفتن قیام کنید و برقا رو خاموش کردن و وقتی داشتن سوگندنامه رو میخوندن که مام بعد مجری تکرار کنیم مو روی بدنم سیخ شد. نمیدونم چرا همچین احساسی بهم دست داد. یه نشان یادبود و شال فارغ التحصیلی و یک کتاب حاوی عکس و اسم فارغ التحصیلان همان سال هم بهمون دادن. بعد مراسم هم عین آدمای از خود راضی با همون لباس با مهسا و مریم و فاطمه راه افتادیم و راه به راه سر در دانشکده فنی عکس انداختیم و حتی رفتیم سر در اصلی دانشگاه تهران و حتی از بیرونشم عکس انداختیم:-)
با اینکه متلک زیاد بارمون میکردن ولی مگه آدم چند بار از دانشگاه تهران فارغ التحصیل میشه که نخواد قدر اون لباس رو بدونه و باهاش عکس نندازه. البته خیلیام به ما میگفتن که تبریک و خوش به حالتونو از این حرفا:-)
توی اینترنت سرچ کردم و متن کامل سوگندنامه مهندسی رو پیدا کردم. البته نمیدونم که آیا واسه همه دانشگاهها یکسان هست یا نه؟ ولی مضمونش رو یادم هست که همین بود.

* امروز ناخودآگاه متوجه شدم که من نمازام رو با لهجه گیلکی میخونم:-) شاید عجیب باشه که چطوری میشه عربی رو با لهجه گیلکی خوند ولی باور کنید راست میگم. از اون جالبتر اینکه حین قران خوندن هم دقت کردم بازم لهجه گیلکی من بسی مشهود بود. احتمالا موقع انگلیسی خوندن و یا حرف زدنم هم به همین صورت باشه:) الان تازه

* پانوشت: باور کنید لینک دادن به وبلاگ و یا سایتی لزوما به معنای تایید کل محتوای اون نیست. همین طور لینک دادن به معنای این نیست که آدم اون فرد رو کامل میشناسه و از همه کاراش خبر داره و یا اینکه اگه خبر داره کاملا تاییدش میکنه.

* من توصیه می کنم وبلاگ دسته کلید رو حتما بخونید. توی اولین مطلبش نوشته که یه روحانی است:
«من یه روحانیم. یه طلبه، مدتیه به اتاقای چت سر میزنم و جواب سوال میدم. اونایی که بلدم فوری میگم. اونایی هم که بلد نیستم فوتی! یعنی میگردم پیدا میکنم بعدا براشون میفرستم. تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم و بعضی شبهه ها رو که خیلی مهمه یا خیلیها میپرسن با جوابهای مختصر و مفید که حوصلتون سر نره توش بنویسم. حالا شما هم اگه نظری یا سوالی تو ذهن شریفتونه که نمیذاره شب راحت بخوابین بفرستین تا با اسم خودتون توش بیارم»
اطلاعات خیلی خوبی در این وبلاگ وجود دارد. بیشتر مطالبش در قالب سوالای مهم و جوابهای فکر شده به اونهاست. مثلا:
میشه بپرسم کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی درباره چیه ؟
مگه شما نمیگید هر موجودی خالقی داره؟ پس خدا هم اگه موجوده نیازمند به آفریننده است!

* یه چیزی همیشه برای من سوال بوده: چطور مردا اینهمه قدرت و نیروشون از زنها بیشتره؟! مثلا من ۳:۳۰ کارم تموم میشه ولی خسته و کسل پا میشم میرم سمت خونه ولی داداشم یا بابام ممکنه ساعت ۱۰ بیان خونه و بازم پر انرژی باشن؟! از اون مهمتر اینکه من کارم فقط نشستنی و پشت کامپیوتر شاید مثل اونا اینقدر در حرکت نباشم و یا اینکه کارم سخت نباشه و با تعداد خیلی کمتری هم سر و کله بزنم؟! اینکه مسلمه اونها قدرت فیزیکیشون خیلی زیاده ولی باور کنین گاهی اوقات که داداشم حتی ۱۲ شب هم حال داره با دوستاش بره بیرون بگن بخندن یا بدون من همیشه بهش حسودیم میشه. آیا اونها کمتر کار می کنن؟! آیا مردها بی خیالن؟ آیا مردها کمتر غصه میخورن؟ آیا اونها فکر و نیروی کمتری برای حل مسایل و مشکلات میذارن؟! واقعا چی این وسط دخیله؟

* رو کم کنی شیطان:
روزی شیطان نزد عالمی رفت و با او به گفتگو پرداخت و در ضمن گفتگو، به او گفت: چنانچه برای من دلیل روشن و استدلال قوی بیاوری، من ایمان میآورم و توبه میکنم. عالم که از نیت شیطان غافل بود شروع به آوردن استدلالات گوناگون نمود و چند ساعتی وقتش را برای قانع کردن شیطان صرف نمود تا بلکه او را هدایت کند. تا آنجا که احساس کرد بر شیطان غلبه کرده و بسیار خرسند شد. شیطان در جواب عالم گفت: همه استدلالات تو را پذیرفتم، اما غرض من از تقاضای دلیل منطقی از تو، ایمان آوردن و توبه کردن نبود، بلکه فقط میخواستم چند ساعتی از وقت تو را تلف کرده باشم!
شیطان این جمله را گفت و رفت و عالم فهمید که باز هم فریب شیطان را خورده است.

* مثل اینکه قراره بلایی که بر سر صنعت ماشین در ایران اومده به سر گوشی موبایل هم بیاد: LG و Nokia قرار است در ایران خط مونتاژ موبایل راه اندازی کنند. (باید ببینیم نوآوریهایی از جنس آردی و ۲۰۶ صندوق دار در صنعت گوشیهای موبایل چه شکلی خواهند بود!) …
پ.ن: ای بابا همین چند روز پیش اخبار گفت که گوشی ایرانی ایجاد شده و وزیر ارتباطات تستش کرده و درست جواب داده و زنگ خورده!!!

یک مطلب عشقولانه بسیار زیبا

* دیشب توی شبکه خبر یه مطلب از وبلاگ حسین درخشان نقل شد! خبرنگاره که آقای حسینی بود توی خبرای ساعت ۲۰ داشت درباره کمکهای دختر مایکل لدین به مخالفان جمهوری اسلامی بحث میکرد. بعدش گفت که اکثر این مخالفین (که خبرنگاره اونها رو کوتوله میخواند) افتادن به جون هم تا سهم بیشتری از این پول داشته باشند طوری که شروع کردن توی وبلاگا و سایتاشون به افشاگری و رسوا کردن این و اون. بعدش برگشت گفت که یکیشون که آتیشش از همه تندتره ورداشته واسه خودش سابقه زندانی و محکومیت سیاسی توی ایران جور کرده. در ادامه گفت که حسین درخشان توی وبلاگش راجع به این بابا نوشته که این بابا اصلا زندانی سیاسی جمهوری اسلامی نبوده و به خاطر مشکل اخلاقی ای که داشته انداختنش زندون:-)
حالا من هرچی وبلاگ حسین درخشان رو نگاه کردم که ببینم این بابا کی بوده و کدوم مطلب منظور خبرنگاره بود، چیزی پیدا نکردم. جالب اینجاست که بدونین خبرنگاره شهرام رفیع زاده رو به عنوان سردبیر یکی از روزنامه های زنجیری معرفی کرد:-)

* خواستم قدردانی خود را از آقایان و خانمها، آرش، شیده، مستانه و سیاوش اعلام نمایم، که اینقدر برای پیروزی انقلاب زحمت کشیدند و شکنجه شدند!! و اگر ما می دانستیم انسانهایی اینچنین پرستیژ بالا، تریپ لاو، خوشگل، خوشتیپ و… پشت این انقلاب بودند حتما بیش از این به انقلاب و نظام پایبند می ماندیم!! و مطمئنا همگی ملت ایران و نسلهای انقلاب ندیده، متوجه شدن که شاه، ساواک و نظام آن زمان چقدر فاسد و بد بوده و پیف پیف!!!
پ.ن. اگر هنوز نفهمیدید سریالهای بهمن ماه را ببینید!! من با یک جلسه دیدن پی به فساد آنطرف و اهداف مقدس اینطرف بردم!!
زهرا:-)

* به خدا من قصد توهین ندارم. ولی خداییش این رییس جمهور شلخته خداست. جدی میگما. یعنی نشده من برم وبلاگ این بشر و از خنده روده بر نشم:) این بار حسودی کرده و گیر داده به رییس جمهور مهرورزمون:-)
محمود چیزی است که نامه می‌نویسد، به آمریکای لاتین سفر می‌کند، جمعیت را افزایش می‌دهد، سفرهای استانی انجام می‌دهد، غنی‌سازی را دوست دارد، نان و پنیر می‌خورد و نگران تحریم هم نیست. معمولا محمود را رئیس جمهور هم می‌نامند. حالا که سواد و معلومات شما را افزایش دادیم توجهتان را به شعری جلب می‌نماییم که شهیار قنبری با کمک استاد شلخته سروده‌است:
نون و پنیر و محمود                  محمود چقدر بلا بود!
نون و پنیر و سفره                    پیتزا غذای کفره
نون و پنیر یه بسته                   انرژی داره هسته
نون و پنیر یه هفته                   تو سفره ما نفته
نون و پنیر و خامه                     باز که نوشتی نامه
نون و پنیر تبریز                        احمدی‌نژاد به‌پا خیز!
درست کنار گوش ما                 یه آمریکا نشسته بود
این آمریکای بی‌شرف              دشمن هرچی هسته بود

* میبینید که بازم چرت و پرت نوشتن رو شروع کردیم. خدا وکیلیها با توجه به شغل و جایی که کار میکنم، یکی از بهترین اتفاقات ممکن واسه من این بود که وبلاگم دیده نشه. با اینکه خیلیا میل میزدن و میگفتن که دلمون تنگ شده و این حرفا (به جان خودم مثل این برنامه های تلویزیونی چاخان نمی کنما) ولی من خودم خیلی خوشحال بودم و احساس میکردم بهترین اتفاق افتاده. هر چند این اواخر دیگه طاقت نیاوردم. نمیدونم چرا همش احساس میکنم یه روزی این وبلاگ به ضرر من تموم میشه! حالا نمیدونم واقعا مطالب من چقدر خطرناکه و یا اینکه واقعا ارزش خوندن دارن یا نه؟ ولی همش یه ترسی همراهم هست. به خصوص اینکه من همیشه به راحتی شناخته می شم! چون با اسم خودم دارم وبلاگ مینویسم و رابطه مستقیمی بین اسم و فامیل و وبلاگ من وجود داره همیشه راحت لو میرم! مثلا همین محل کار جدیدم علیرغم همه سکیوریتی (واقعا این سکیوریتی خودمو کشته) بازم لو رفتم!!! البته شانس آوردم اونام خودشون وبلاگ دارن و می لاگن:-)
ولی یه چیزیو فهمیدم و اونهم اینکه آدم تا وقتی وبلاگش داون نشه، دقیقا نمیفهمه چه کسانی وبلاگش رو میخونن و فهمیدن این خیلی ارزشمنده:-) هر چند که بازم تاکید میکنم مطالب وبلاگ من چه از نظر روزمره، سیاسی و یا اجتماعی هیچ ارزش خاصی نداره.

* یک مطلب عشقولانه بسیار زیبا:
۲۵۰ سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

* این داستان واقعی بسیار جالب هم اول صبحی بسی مایه تبسم مان گردید:
دیروز اینجا «روز تحقیق» دانشگاه بود و دانشجوهای فوق‌لیسانس و دکترا از تحقیقاتشون یه پوستر درست کرده بودن و آورده بودند برای نمایش. درست روبروی من یه خانمی بود زیبارو از دپارتمان انسان‌شناسی که من نمی‌دونم چرا شدیدا جذب پوسترشون شدم و با علاقه خاصی ازشون خواستم که مرحمت کنن و موضوع تحقیقشون رو برای من توضیح بدن…
حالا به هرحال، ما رفتیم سراغ پوستر ایشون و پرسیدیم که ای دوشیزه زیبا، موضوع تحقیق شما چیست؟ خداییش فکر می‌کنید موضوع تحقیق چی بود؟ موضوع این بود که در دوران ماقبل تاریخ، گاو میشها بیشتر در کجای امریکا کشته شدن!!! من راستش اولش فکر کردم که این حالا یه موضوعی از یه جاش درآورده که در روز تحقیق بدون پوستر نمونه، پرسیدم که این یه موضوع جنبی-ه؟ گفت نه این کل تز دکترای منه! گفتم آها! حالا چه‌جوری این اطلاعات رو به دست آوردید؟ گفتش که به ۲۰ تا ایالت سفر کردم و آمار مرگ گاوها رو در دوران ماقبل تاریخ گرفتم (این خودش یعنی حداقل ۱۰۰۰۰ دلار پول بی‌زبون). گفتم خوب حالا به چه نتیجه‌ای رسیدید؟ گفت که به این نتیجه رسیدیم که گاوها بیشتر نزدیک رودخونه‌های بزرگ کشته شدن!
اگر شما متوجه اهمیت این تز می‌شید، لطفا ما رو هم در جریان بذارید!