۱۳۸۸-۰۱-۱۲
* خوب با اینکه فردا سیزده بدر هست و تازه پس فردام عروسی داداشم بزرگه ام هست و این اولین ازدواج یکی از بچه های بابام هست و کلا استرس تو خونه ما بالاست، امیدوارم همه چیز همونطوری که برنامه ریزی شده جلو بره. راستش من هیچوقت فکر نمیکردم برگزاری یه مراسم بخواد اینقدر کار و برنامه و دردسر داشته باشه. دیگه نمیدونم داداشم و زنش چی می کشن، من یکی دلم نیومد اینو نگم.
* اولش میخواستم از مهران مدیری تشکر کنم که با زبان طنز، داره فسادی که تو ورزش ما و به خصوص فوتبال ماست رو میگه، وای این قسمتهای فوتبالیش واقعا محشر بود:) با اینکه این روزها به شدت سرمون شلوغ هست ولی تنها چیزی که باعث میشه، تلویزیون ما روشن بشه همین سریال هست!:)
* دوم اینکه سریال ۲۴ برای من یه چیز خوبی داشت و اونم اینکه اقلا تنها تیپی که من عاشقششم توش طراحی شده. شاید خیلیا که این سریال رو دیدن عاشق نقش اول سریال یعنی جک باور بشن. ولی من میگم اگه این سریال رو میبینین یا میخواین ببینین دلم میخواد به تک تک حرکات و گفته های دیوید پالمر دقت کنید. شخصیتی که واقعا دوست داشتنی هست و البته مطمئن باشید تو دنیای واقعی چنین اتفاقی هیچوقت نمی افته. یعنی یک آدمی مثل دیوید پالمر هیچوقت رییس جمهور آمریکا نمیشه. چیزی که شاید خود فیلم هم غیر مستقیم بهش اشاره میکنه. دیوید پالمر اولین سیاه پوستی هست که کاندید ریاست جمهوری آمریکاست و بیشترین شانس رو برای برنده شده داره. چه قبل از ریاست جمهوری و چه بعدش کسانی تو خود آمریکا مشکلات وحشتناکی رو عمدا سر راه دیوید پالمر قرار میدن طوری که حتی به ناحق مدتی از ریاست جمهوری هم خلعش میکنن، چون دیوید پالمر آدم صادق و در عین حال بسیار باهوش هست و از اون مهمتر اینکه همونطوریکه خودش میگه از آدمهای مصلحتی و فروشی متنفره.
جدای از تصمیمات سیاسی من بیشتر عاشق ویژگی های شخصیتی این نقش هستم. دیوید پالمر کسی نیست که برای جنگ و یا مخالفت با دشمنش، حتی اگه از پست ترین نوعش باشه، خودش رو کثیف کنه. دیوید پالمر اصلا آدم مصلحتی نیست. یعنی کسی نیست که بر اساس موقعیت فعلی یا موجود و یا برای کسب محبوبیت از حقیقت صرف نظر کنه، حتی اگه به ضررش تموم بشه و یا باعث بشه آدمهایی که دوستش دارن تنهاش بذارن. حتی اگه این حقیقت انجام قتل توسط پسرش باشه با اینکه میشد روش سرپوش بذاره طوریکه کسی نفهمه. یا اینکه وقتی یه بمب اتمی در آمریکا منفجر شد (!) و یه نواری بدست آوردن که وزرای سه کشور مسلمان خلیج فارس توی قبرس با یکی از تروریست های دخیل توی بمب گذاری جلسه داشتن و با اینکه آژانس های امنیتی و نظامی آمریکا اونو به شدت تحت فشار قرار داده بودن که باید در پاسخ به این ۳ کشور حمله کنی، در عین حال اون معتقد بود که ممکنه این نوار جعلی باشه و تعدادی رو برای این گماشت که مطمئن بشن واقعیه تا بی جهت به ۳ کشور بی گناه حمله نشه و تازه برای خانواده های مسلمان و یا خاور میانه ای که توی اون شهر بودن نهایت تدابیر امنیتی رو گذاشت تا از حرکات نژادپرستانه بعد از انفجار در امان بمونن و همین کارشم باعث شد کابینه به بی کفایتیش رای بده ولی او تنها کسیه که در برابرشون می ایسته و از یک جنگ بی دلیل جلوگیری میکنه. و یا کلا توی تک تک تصمیمات شخصی که این آدم میخواد تو زندگی خصوصیش بگیره. وای این شخصیت واقعا ستودنی هست و بسیار عالی هم بازی شده و هم ساخته شده. چه از فیزیک هنرپیشه اش، چه حرکاتی که مخصوصا باید برای رسوندن منظورش انجام بده. باور کنید طوریه که آدم دلش میخواد تمام قد به احترام دیوید پالمر بایسته و برای ریاست جمهوریش و یا تجدیدش دعا کنه.
* البته من نمیدونم راجع به این فیلم تبلیغات منفی وجود داره یا نه. چون بمب گذارها مسلمان بودن البته از نوع افراطی. ولی نکته خوب فیلم اینه که یکطرفه نیست و همونجائی که نظریه های تندروانه سعید عالی رو نشون میده، حرفای امام جماعت مسجد رو هم نشون میده که اینها از دین منحرف شدن و در دین اسلام چنین دستوراتی نیست یعنی خودکشی و کشتن تعدادی انسان به معنای شهادت و یا بهشت نیست، یا در جایی حتی تندروهای آمریکایی بعد بمبگذاری یه مامور بیگناه رو به خاطر چهره خاورمیانه ایش می کشن. میخوام بگم فیلم خیلی هم یکطرفه نیست. اما خوب از یه جهت اغراق آمیزه. اینکه هی میخوان به مخاطب بقبولونن که آمریکا مدام در معرض تهدیدهای تروریستی هست و لابد حق داری هر کاری بکنه که از خودش دفاع کنه!!
* خودم میدونم اینی که میگم فقط تو فیلما اتفاق می افته. همه ما تو زندگی مون گاهی اوقات مجبور میشیم دروغ بگیم و اسمشم میذاریم دروغ مصلحتی!:) حالا من مطمئنم در ادامه فیلم چنان بلایی سر دیوید پالمر میارن که مجبور میشوه گاهی اوقات به شیوه حریفانش مبارزه کنه و این یعنی ابتدایی آلودگی.
* خلاصه همین دیگه. امیدوارم همه کسانی که تازه ازدواج کردن خوشبخت بشن:) سیزده بدر هم خوش بگذره.
برچسب: آمریکا، ازدواج، اسلام، برادر، تلویزیون، جنگ، سریال، طنز، عروسی، عید، فوتبال، فیلم
تحت دسته اجتماعي | نظر (۳۴)
۱۳۸۸-۰۱-۴
* به نظر شما با همچین آدمی چیکار باید کرد؟! کسی با خودش اینطوری می کنه؟ کسی که دیگران رو مقصر مشکلاتش میدونه و فکر میکنه اونا باید تقاص پس بدن؟ من بازم دیدم آدمهایی که یک عمر سختی کشیدن ولی دنیا و آدمهای درونش رو مقصر نمیدونن. اما این یکیو واقعا می شناسم میدونم لایق این هست که زندگیش رو از اینی که هست بهتر کنه. بازم به دیگران محبت کنه. اجازه بده بقیه بهش نزدیک بشن، بشناسنش. اینقدر خودش رو سرزنش نکنه. اینقدر از خودش متنفر نباشه. میدونم که خانواده خوبی نداره و توی پیشرفتهایی که تو زندگیش داشته خانواده اش واقعا براش کاری نکردن. اما این دلیل نمیشه که این دختر اینطوری همه احساسش رو سرکوب کنه و به خیال خودش از اونا انتقام بگیره. نمیدونم، احساس من اینه که همه اینکارا رو از عمد میکنه. یک حالت سرکشی و عصیان درونی تو این آدم هست که انگار دست خودش نیست. نصیحتهای منم بی فایده است. اون موقعیتهای خوبی رو از دست داده و داره میده و من بیشتر دلم برای این میسوزه. مجالی برای اشتباه کردن به اطرافیانش نمیده و انگار منتظر بهانه است که یکی رو از خودش برای همیشه برونه.
- میبینم که بالاخره موفق شدی اینم از خودت متنفر کنی
* آره. مطمئنم دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه.
- اونوقت الان خوشحالی؟! چه حسی داری؟
* احساس سبکی میکنم. اما دلم براش میسوزه، طفلک خیلی سرخورده شد!
- گاهی اوقات احساس میکنم، تو از روی عمد کاری میکنی که بقیه ازت متنفر بشن. از اینکار لذت میبری، یه چیزی تو مایه های ساویر توی لاست!
* چیکار کنم خب، دست خودم نیست!
- تو باهوشتر از اونی که دست خودت نباشه! چرا اتفاقا دست خودت هست، چون خودت رو دوست نداری، کاملا آگاهانه اینکارو انجام میدی. فقط میدونم که حیفته از اونجائیکه می شناسمت میدونم که سرشار از احساس هستی. احساسی تر از هر کسی که تا حالا دیدم ولی لذت میبری که کتمانش کنی. یا برعکس طوری رفتار کنی که بقیه ازت بدشون بیاد
* خوب …
- اصلا میدونی چیه؟ تو خودت رو دوست نداری. تو دیگران رو مقصر بدبختیها و کمبودهایی که داری میدونی. رو همین اساس فکر میکنی باید بهشون سخت بگیری یا اونام قسمتی از بدبختیهای تو رو تحمل کنن. داری اشتباه میکنی دختر. با اینکارت به نوعی داری از خودت انتقام میگیری. تو مدام داری خودت رو آزار میدی. حسهات رو سرکوب میکنی. دور خودت یه حصار گنده کشیدی و یک تابلو هم دستت گرفتی که به من نزدیک نشید، پاچه میگیرم!
* میشه ادامه ندی؟ …
- باشه. باشه، من ادامه نمیدم. تو هر وقت که میبینمت اومدی زار بزنی که یه موقعیت خوب دیگه رو از دست دادی، فقط با کله شقی و لجبازی.
* گفتم ادامه نده، لازم نیست به من بگی چی هستم؟ خودت میدونی که میدونم چی هستم!
- فقط امیدوارم تو سال جدید، یه کم خودت رو دوست داشته باشی و از این احساس خود انتقام گیری خارج بشی…
برچسب: آدمها، احساسات، بحث، خاطره، دختر، زندگی
تحت دسته روزمره | نظر (۶۲)
۱۳۸۸-۰۱-۲
* راستش نصف بیشترش رو کوزت هستیم و از مهمانا پذیرایی می کنیم و هر وقت هم وقت کردیم در حال مشاهده ایشون هستیم !:)

برچسب: سریال، عید، فیلم، کوتاه نویسی
تحت دسته روزمره | نظر (۲۹)
۱۳۸۸-۰۱-۱
من یه عمو دارم که مدیر دبستانه. الانم تو یه روستایی خدمت میکنه. امروز که اینجا اومده بود برادرم راجع به مشکلاتش باهاش درددل کرد. راستش عموم داستانهایی رو تعریف کرد که از یک طرف هم بهش افتخار کردم و هم اینکه یه طورهایی متاسف شدم که چرا داره این اتفاقات می افته. عموم چیزهای زیادی از شاگردهاش تعریف کرد. مثلا یکیش این بود که یه دانش آموزی بود که به مدت ۱ ماه مدرسه نیومده بود. ظاهرا هر وقت سرویس مدرسه رو می دید فرار میکرد. تا اینکه به زور فرستادنش پیش مشاور اونجا اعتراف کرده بود که پدرش هر روز مادرش رو کتک میزنه و میگه امروز میبرمت محضر طلاقت میدم. بعد از اونجائیکه سرویس مدرسه شبیه تنها مینی بوسی بوده که از تو روستاشون به طرف شهر میره، پسر بیچاره هر روز فکر میکرده نه من نباید برم. امروز آخرین روزیه که مامان رو میبینم و بعدش بابا اونو از من جدا می کنه:(
ولی این یکی رو هیچوقت از یادم نمیره چون موقع تعریف کردنش بدجوری گریه میکرد. عمو میگفت که یه دانش آموز کلاس پنجمی داشتن که هیچوقت حتی پول کتابهاش رو هم نداشت. همیشه هم بدنش بو میداد طوریکه بچه های دیگه ازش فراری بودن. یه روز دنبالش رفتم که ببینم چه جور جایی زندگی می کنن؟ رفتم دیدم پدرش یه مرد کور و بیماره و مادرش هم حال و روز خوبی نداشت. خونه شون هم یه لونه گِلی بود که ظاهرا قبلا برای نگهداری حیوانات استفاده میشد. حموم هم نداشتن. عموم میگفت ما با خرج خودمون این دختر رو تو مدرسه نگه میداشتیم تا اینکه خرداد ماه دیدم نیومد مدرسه و وقتی تحقیق کردم دیدم مامانش برای مقداری پول اون رو به صیغه یه مرد در آورده. وقتی عمو با مامانش حرف زده بود گفته بود خوب کردم. شوهرش دادم دیگه، خودم چیزی برای خوردن ندارم! خلاصه یک هفته بعد از اینکه دختره رفته بود خونه شوهر صیغه ایش از خونه اش فرار کرده بود. عمو میگفت دختر بیچاره یه بار اومد در مدرسه لاغر و هراسون و زخمی به من گفت که آقای مدیر به من پناه بدید. من خونه شوهرم نمیرم. مامانم هم رام نمیده. الان ۲ هفته است که شبها کنار نهر میخوابم. عمو دوباره رفته بود با مامانش حرف زده بود مامانه گفته بود این که دیگه دانش آموز شما نیست. عمو هم گفته بود اگه با خرج خودم برش گردونم مدرسه چی؟ خلاصه دختره رو برمیگردونن مدرسه و عمو تو جلسه مدرسه به معلمش میگه که راجع به ازدواج دختره حرفی نزنه که خانواده ها نفهمن.
معلم ابله هم وقتی وارد کلاس میشه عکسش عمل میکنه و شکایت خانواده ها شروع میشه. وقتی عمو معلمه رو بازخواست میکنه برمیگرده میگه که این دختر چیزهایی رو دیده بنابراین جاش تو مدرسه نیست که بقیه بچه ها رو گمراه کنه. خلاصه جنجال بالا میگیره تا آموزش و پرورش منطقه میره. عمو آخرش مجبور میشه بره آموزش و پرورش و اونجا میبینه که همون معلمه بهش تهمت زده… خلاصه عمو که هم موقعیت شغلیش و از طرف دیگر آبروش در خطر بوده، با اینحال چون دختر بیچاره بهش پناه آورده بوده، دست از حمایتش برنمیداره و حتی تا استان هم میره تا نهایتا اونا رو راضی میکنه تا دختره هم به مدرسه برگرده و هم اونا رو به کمیته امداد معرفی کنن. حالا هم دختره سوم راهنمایی هست و داره ادامه تحصیل میده.
تازه عمو میگفت این جز معدود مواردیه که موفق شده جلوی یک ازدواج اجباری از سر فقر رو بگیره و چند تا از شاگرداش رو دیده که از کلاس سوم ابتدایی تا هرکسی دنبالشون میاد، پدر و مادرها اونا رو به عقد یا صیغه کسی در آوردن…
برچسب: ازدواج، خاطره، خانواده، داستان، زندگی، فقر، فقیر، مدرسه
تحت دسته اجتماعي | نظر (۱۶)
۱۳۸۷-۱۲-۲۹
امیدوارم تو این سال بتونید به آرزوهایی که تا به حال داشتید و به هر دلیل موفق نشدید، برآورده بشن برسید و به قول مامانم امیدوارم سال پر خیر و برکتی برای همه مون باشه.

برچسب: آرزو، تبریک، عید، کوتاه نویسی
تحت دسته روزمره | نظر (۳۸)