لینکدونی

کاش برادرم زنده باشه

* همیشه صحبت کردن از نقاط ضعفم و یا اعتراف به اونها خیلی برام مشکله…
یکیش اینه که راجع به همین قضیه برادرم من اصلا نمیتونم خودمو گول بزنم و مثبت فکر کنم…
دیشب همش داشتم با خودم فکر میکردم چقدر خوب بود اگه الان اینجا بود و دوباره اذیتم میکرد که من لوسیونتو برداشتم به تنم زدم و من تا سر حد مرگ عصبانی بشم و یا وقتی برمیگردم خونه برام یادداشت گذاشته باشه: از مسواکت استفاده کردم خیلی جنسش خوبه ها…
دیشب داشتم فکر میکردم اینها همه علائم حضور برادرم بود. اما الان هیچی نیست. هرچند خیلی سر به سرم میذاشت و کلی می خندید اما واقعا دیشب دلم برای این اصطلاح «خواهر کوچولو»ش تنگ شده بود. میدونست من به این کلمه حساسم همیشه هم به کارش می برد…

* همش میترسم نکنه واقعا اتفاقی افتاده.. اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟ من نمیدونم الان باید عزادار باشم یا خوشحال باشم که برمیگرده و تابستون براش عروسی میگیریم. برادر من تازه یکی دوماه نمیشه که عقد کرده بود… بیچاره زنش… اگه اتفاقی بیفته تکلیف اون دختر بیچاره چی میشه؟ واقعا نمیدونم…

* بدترین قسمتش همین بیخبریه. همینی که اصلا نمیدونی واقعا چه اتفاقی براش افتاده… همیشه بدترین کابوس برای من اینه که مرگم ناگهانی باشه و اون موقع پیش خانواده و عزیزانم نباشم… دارم فکر میکنم چقققدر وحشتناکه اگه این اتفاق براش افتاده باشه و ما هنوز بی خبر باشیم.
فقطا دلم میخواد زنده باشه. حتی اگه هر دو تا دست و یا هر دو تا پاشو از دست داده باشه. یا حتی اگه تا آخر عمر بخواد معلول بشه… همه اینها بهتر از اینه که ناگهانی و بدون دلیل برادر بزرگم رو از دست داده باشم… من خیلی برادرم رو دوست داشتم. این طفلی آزارش به یک مورچه هم نمیرسید. قلبش واقعا مثل یک بچه پاک و سالم و ساده بود. هر چند که ۳۰ سالشه…

* واقعا متاسفم خیلی دلم پر بود… نمیتونم مثبت فکر کنم…

* پائولوکوئیلو
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم .
دیگری به دستور عمل کرد.. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.

* خدا کنه همین طور باشه. تصمیم خدا به نفع ما باشه…

نگران برادرم هستم

* راستش خیلی نگران برادر بزرگه ام هستم…
خیلی زیاد… نمی شد اینجا ننویسم. گاهی اوقات وقتی دیگران فکر میکنن من حالم خیلی خوبه، ممکن همون موقع کاملا برعکس باشه… یعنی چون خیلی حالم بده تظاهر میکنم که خوبم…

* همین دیگه اگه دوست داشتید دعا کنید براش. مرسی….

توهمات دخترونه: ۱- همه منو میخوان!

* تا قبل از امروز فکر میکردم که اگه از اینترنت در راستایی غیر از کارم استفاده کنم کار حرامی میکنم! (بخش زیادی از کار من با اینترنته، تقریبا ۹۰%) ولی تااازه امروز که به دلایل فنی اینترنت اینجا قطع بود فهمیدم که اشتباه میکنم! چون بدون اینترنت به کار اصلیم لطمه میخوره! یعنی اصلا حس کار کردن در من از بین میره! یعنی فکر میکنم گاهی خوندن یه ایمیل جالب و یا وبلاگ و یا سر زدن به توییتر میتواند خستگی آدم رو در کنه و بهتر بتونه کار اصلیشم انجام بده!

* فکر میکنم بخش زیادی از افکار ما دخترها به نوعی توهمه! حالا البته اولش یک داستان واقعی تعریف میکنم تا برسیم به بخش تعاریف و مزایا و معایب :دی
دیروز یکی از دوستای نه چندان صمیمیم -که در اینجا سارا می نامیمش،- داشت برام از قضیه دکتر رفتنش تعریف میکرد! آقای دکتر یه پسر جوان بود و لابد جویای نام و خوشتیپ!! (هر چند من به ندرت پسری رو در سطح تحصیلات عالیه یعنی سطوح پزشکی و پی اچ دی دیدم که خوشتیپی خوشگلی چیزی باشه – حالا اصلا خوشگلی پسر به درد نمیخورد، تیپ مهم است والا همه شان این شکلی اند–> ) ولی به هر حال سارا خانوم میگفتن که ایشان بسی هم خوشگل بوده و هم خوشتیپ و هم جتلمن و از همه مهمتر (از نظر زهرا اچ بی البته) کچل هم نبوده است! (نتیجه اخلاقی اینکه، هنوز نسل اینگونه پسرها به طور کامل منقرض نشده است)

بگذریم! سارا خانوم از شواهد و قراینی بس عجیب فهمیده بود که این آقا پزشک به ایشان علاقه مند گشته اند و هی الکی داشتند جریان تشخیص بیماری رو کش و قوص می دادن که لابد آن معاینه عشقولانه طولانی شود! حالا من که داشتم از دید یک شخص بیرونی به قضیه نگاه میکردم به نظرم ماجرا بسی عادی بود و جریان یک تشخیص معمولی وضعیت بیمار بود! ولی سارا خانوم با آب و تاب تعریف میکردن که نه! تو نمی فهمی! حسودیت شده! حالا هر چی من بهش میگفتم بابا سوالاش در راستایی بوده که میخواسته یه شرح حال از بیمار بگیره مگه باور می شد؟! الان شما فرض کنید میرید پیش یک دکتر که حالا گیریم یه پسر جوان و خوشتیپی هم باشه! شما به این آقای دکتر میگی آقای دکتر شکمم درد میکنه. فکر میکنین جمله “شکمم درد میکنه” برای یک دکتر گزاره درستی محسوب میشه؟! اونم با وجود اینهمه اعضا و جوارحی که در شکم مبارکمان و اطرافش قرار داره؟! خوب طبیعیه این یک اظهار نظر غیر علمیه و اون دکتر جوان خوشتیپ باید روی اعضایی که احتمال میده مشکل از اونها باشه، دست بزنه و بگه اینجاست؟ اونجاست؟ دردش الان کمتر شد؟ بیشتر شد؟ چپ شد؟ راست شد؟ بعدش طبیعیه که هی بپرسه آبجی دیروز چی خوردی؟ امروز چی خوردی؟ فعالیتت چیه؟ کارت چیه؟! که احتمالا اگه مشکل فیزیکی خاصی نباشه، ربط بده به استرس و اضطراب و این حرفا! به نظر شما غیر از اینه؟ حالا باید اینطور تصور کنید که شما برای یک شکم درد رفتید و دکتره بهتون علاقه مند شده؟ آیا؟

میدونین مثل چی میمونه؟ مثل اینکه الان یه ارگانی بیاد اینجا بگه من یه نرم افزار دارم و میخوام اسناد محرمانه توش ثبت کنم و این نرم افزار میخواد توی فلان ارگان حساس استفاده بشه! میخوام ببینم آیا ایمن هست؟ و یا یا کسی میتونه از بیرون بهش نفوذ کنه؟!
از روی جملات بالا من هیچ نمیتونم بفهمم اسکوپ کارم چیه؟ طبیعتا باید طرف رو یک ساعت سوال پیچ کنم تا محدوده کار دستم بیاد! آقا دیتابیسش چیه؟ وب سرورش چیه؟ framework چیه؟ با چی نوشته شده؟ کجا اجرا میشه؟ تحت LAN یا تحت وبه؟! و … آیا اونام باید ازریابی بشن یا فقط تست نفوذ (penetration test) میخواید؟
فکر کن حالا من سوالات بالا رو بپرسم و اونوقت طرف بیاد نتیجه بگیره که نه این زهرا اچ بی به من علاقه مند شده! من یه کار ساده ازش خواستم اون یک ساعت منو معطل کرد که بیشتر با من صوبت کنه!!!

* با مقدمه بالا میرسیم به اینکه توهم دخترونه چیست و چه مزایا و معایبی دارد؟!!!
توهم دخترانه در اصل یک نوع توهم است (به به مرسی خیلی ممنونم فهمیدیم) و همانگونه که از اسمش پیداست و در تحقیقات میدانی من اثبات شده است، بیشتر در بین دختران شیوع دارد (البته چون من ازدواج نکردم نمیتونم بگم آیا خانومهای متاهل نیز حاوی چنین احساساتی هستند یا خیر؟ بنده منکر اینهم نیستم که برخی از آقایان از روی یک سلام و یا حتی برخی موارد جواب سلام؟! متوهم می شوند و می پندارند که گویی عاشقشان شده ای و حاضری جان به جان آفرین تسلیم کنی تا او را به دست آورید). مهم آنست که در این توهم فرد می پندارد که همه عالم و آدم یعنی دقیقا از گربه ای که جلو مرکز پارس می کند تااااا دبیر کل سازمان ملل متحد همگان عاشق چشم و ابروی ایشان هستند و مدام نگاههای تحسین برانگیزاننده روی ایشان دارند و به احتمال قریب به یقین و در آینده ای بس نزدیک از ایشان خواستگاری خواهند نمود:دی

این توهم مخصوصا در خانومهایی به حد غیر قابل توصیفی میرسد که در عنفوان نوجوانی و جوانی خواستگاران مختلفی از طیوف (و یا همان طیفهای) مختلف داشته باشند! در اینصورت آنان می پندارند که احتمالا الهه زیبایی هستند و همگان عاشق ایشان. توجه کنید که در برداشتن این توهم اصلا و ابدا ربطی به جذابیت و یا قیافه و هیکل زیبای آن دختر خانوم ندارد! یعنی مهم نیست که ایشان چشمان اصلا لوچ باشد و یا ابروهایشان لنگه به لنگه! حتی مهم نیست که دماغ ایشان به درازای شمال تا جنوب و یا به پهنای شرق تا غرب باشد! نه اصلا مهم نیست که گونه های ایشان آپ نرمال است و لبهایشان تخت و کمباد:) حتی این نیز اهمیت ندارد که ایشان حداقل ۲۰۰ کیلو اضافه وزن و یا ۳۰ کیلو کاهش وزن دارند! حتی مهم نیست یکی از خصوصیات فوق و یا همه را همزمان با هم داشتند باشند! بله دوست عزیز اینها مهم نیست، بلکه صرفا خود این توهم مهم است.
(حال نپندارید که مشخصات مذکور/پاراگراف فوقانی، مشخصات چهره زیبای نویسنده این سطور باشد ها:دی
خواننده: زیبا؟!!
زهرا اچ بی: بعله بعله – امضا زهرا توهم )

حالا خداییش خودمون دختریم. من مطمئنم الان اکثر دخترایی که اینجا رو میخونن این احساسو دارن و حتما نمونه های اینطوری زیاد دیدن و این نوشته رو تصدیق میکنن (مثل من که گاهی اوقات وبلاگ بعضی خانوما رو میخونم ته دلم میگم راس میگه ها).

* توهم دخترونه چه مزایایی دارد؟ از جمله مزایای این توهم ایجاد اطمینان کاذب و پفکی (پفکهای به درد نخور البته) در مشارالیها است. مشارالیها می پندارد که چقدر جذاب و باحال و کووول است و چقدر همه در مقابل ایشان سر تعظیم فرود می آورند. ایشان عکسهای کلوز آپ چهره خودشان را در حالیکه عشوه هایی بس خرکی چاشنی آنها شده است، راه به راه در اینترنت و بین دوستان پخش می کند و حتی در مسابقات انتخابی دافها نیز خودشان را کاندیدا می کنند. برخی از آنان بدون توجه به ترکیب چهره و رنگ پوستشان چنان آرایشات غلیظ و بیربطی می کنند که با دیدن آنان گویی با یک گوجه فرنگی و یا یک غورباقه فرانسوی مواجه شده اید! بدین طریق آنها قادر خواهند بود دیده شوند، مطرح شوند و خودشان را به دیگران بقبولانند و در موارد قریب به صد در صد مشاهده شده است که همه شان موفق شده اند مخهای گهرباری را به کار بگیرند و روانه خانه بخت شوند. این یعنی اینکه به احتمال قریب به یقین در آینده ای بس نزدیک سارا خانوم موفق خواهند شد مخ آقای دکتر را به کار بیندازند و یا شایدم از کار بیندازند. چون شک نکنین که زین پس شکم دردهای ایشان و در نتیجه آن تردد ایشان به مطب آن جناب بیشتر خواهد شد و در همین وبلاگ اخبار ازدواج آن دو کبوتر خوش خرام درج خواهد شد :دی ما قبلا هم یک پست در باب مزایای فن(!) عشوه گری نوشته بودیم.

* حال چه معایبی دارد؟ راستش هیچ عیبی ندارد! جزاینکه ممکن است گاها در بین دوستانشان کمی احمق جلوه کنن و این مورد هم چندان اهمیتی ندارد به خصوص زمانی که موفق شوند همان مخهای گهربار را به کار بگیرند بسی مایه حیرت دوستانشان خواهند شد که چطور شد که اینطور شد؟!! این دوستان ساده لوح صد البته همانانی هستند که علاقه ای به چسباندن خود به دیگران ندارند و این کار را دور از شان یک دختر محکم و یا مستقل می پندارند! که البته تصوری است باطل که امروزه منسوخ و مردود شده است و اینان جزء دخترانی خواهند که بدون شک همواره در حاشیه خواهند ماند و استعداد ترشیدگی بالایی دارند!

* خیلی جااااااااالب بود. از این متن بسی خوشمان آمد. با کمی تلخیص میگذارمش اینجا:
* وقتی عکس‌های اینترنتی یک‌نفر ناگهان از تمام‌قد به کلوزآپ تغییر پیدا می‌کنند، چه می‌فهمیم؟
.
.
.
می‌فهمیم که فرد مذکور بینی خود را عمل کرده است.
پ.ن: مبسوووووووووووووووووط خوشمان آمد.

الان جلسه ام، نمیتونم صحبت کنم

* زمانی می‌رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران می‌کنم». چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف‌انگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد.
آتش بدون دود- نادر ابراهیمی

* در راستای تنویر افکار عمومی خواستیم عرض نماییم که ما امروز باقالی پلو با ماهیچه درست کردیم:-) خداییش خیلی هم خوشمزه شده بود. فقط اینکه بلت نبودم ماهیچه رو چطور درست کنیم؟ به ناچار به قطعات کوچیکتر تقسیم نمودیم و عین چلوگوشت درستش کردیم. یعنی آب + پیاز داغ + رب + قطعات گوشت. باقالی پلو هم که راحته. متشکل از باقالی پوست کنده + شوید + برنج اصل شمال. این آخری از همه شون مهمتر بیده بوده است.
امضا: اچ بی سرآشپز :دی

* یکی به من بگه آخر سریال بیداری چطور تموم شد؟ جز معدود سریالهایی بود که همیشه دنبال میکردم ولی از بعد از عید تا حالا باور می کنید مجموعه بیشتر از یک ساعت تلویزیون ندیدم؟! میشه یکی خلاصه اش رو بگه که چی شد؟ مرسی. تو وبلاگ رها از رنج خوندم که تموم شده. ننوشته بود چطوری؟

* خوب مطمئن باشید از این به بعد بازهم در مورد ماجراهای من و دختر همسایه اسبقمان خواهید شنید. چون ایشان به دلایلی کاملا فنی به منزل جدیدمان علاقه مند گشته اند. دیروز دختر همسایه اسبقمون اومد اینجا و هنوز نیومده کلی از آب و هوای این منطقه و اینکه چقدر همسایه هامون گوگولی و مامانی و ناز هستند و ای کاش خونه شون اینجا بود و این حرفا، تعریف نمود. از اونجائیکه بنده شک نداشتم این مسئله ربط مستقیمی با سن ایشان (۲۸ سال) و احتمالا اجناس ذکور این کوچه داره ازش پرسیدم که حالا راستشو بگه؟ چه چیز این کوچه تنگ توجهت رو جلب کرده؟ سوال پرسیدن ما همانا و اعتراف کردن ایشان همان :دی
ایشون عرض کردن که واااای زهرا خوش به حالت (؟!!؟؟!!؟؟!) گفتم مگه چی شده؟ گفت که الان که داشته می اومده (یعنی با ۲۰۶ آلبالویی خوشگلش) توی این کوچه ما پر بوده از ماشینای مدل بالا که راننده های اکثرشون هم پسرای جوون بودن (؟!!؟؟) که همه شونم با دیدن ایشون صد البته تا کمر خم شدن و راه رو برای ایشون باز کردن :دی
فکر کنم ناچارم دوباره از لنز و یا عینکم استفاده کنم. چون تا به حال به این موضوع دقت نکردم!! اونم نه به خاطر اینکه خدای نکرده کور باشم ها!!! اصولا چنین چیزی به بنده ثابت نشده! شما تصور کنید من رو که ۶:۳۰ پامیشم میرم کمی ورزش و بعدش از اونور میپرم تو تاکسی که برسم محل کارم. طبیعتا این ساعت تمامی این آقایان خوابند!! از اینورم که سرویسا رو برداشتن و بازم مجبورم با تاکسی به مدت N ساعت توی ترافیک گیر کنم و وقتی بر میگردم احتمالا اون ساعت آقایون رفتند شکار!!!
واه واه واه! چقدر ذهن شماها منحرفه! منظورم اینه که اون موقع، میرن جنگلای اطراف تهران قرقاول و گوزن شکار کنن واسه شام!!!

* به نظر شما این انصافه که تازه آدم جمعه یادش بیاد که یه گزارشیو باید در طول هفته تنظیم می کرده؟! اونم فقط به خاطر اینکه یادش رفته توی گوشیش یه ریمایندر واسه خودش بذاره؟!
به نظرم تکنولوژی بزرگترین ضررش اینه که تا حدودی حافظه آدمو از کار میندازه!!! من تا کارای مهممو واسه خودم ریمایندر نذارم خیلی کم ممکنه یادم بیاد ولی جالبیش به اینه که تا صدای ریمایندر گوشیم در میاد بدون اینکه نگاش کنم، سریع میفهمم واسه چی ریماندر گذاشتم.
دارم فکر میکنم اون قدیما که از این چیزا نبود، مردم چطور اینهمه کار رو واسه خودشون یاداشت میکردن و یا یادشون میموند که چیکار کنن؟ چی خرید کنن؟ راجع به چی سرچ کنن؟ کی جلسه دارن؟ کی باید نطق کنن؟ کی کلاس دارن؟ کی مقاله رو به کی بدن؟ کی به دوستشون زنگ بزنن؟ کی به مامان چی بگن و …

* اونقدر توی این فیلما نشون میدن که مثلا آقاهه جلسه نیست و وقتی عیالش زنگ میزنه میگه من جلسه ام حالا دیگه همه باورشون شده که وقتی کسی میگه من جلسه ام و نمی تونم صوبت کنم یعنی داره دروغ میگه! باور کنین تا حالا چندین بار شده که مامان زنگ زده بهش گفتم الان جلسه ام و نمیتونم صحبت کنم و خودم بهت زنگ میزنم. اونم سر به سرم میذازه و همیشه اینطوری میگه: برو بچه! من مامانتم!!! (در اینگونه لحظات قیافه من این شکلی میشه: ) آره الان من میدونم جلسه داره پشت درهای بسته انجام میشه. لابد دبیرکل سازمان ملل و رییس جمهور موگادیشو هم توی جلسه هستن :دی (نه اینبار :دی اشتباه بود باید اون شکلک متفکر یاهو رو وردارم بیارم).
حالا من یه دوست دیگه ای دارم به اسم لاله. این دختر اگه بخواد یکیو خل کنه یعنی تصمیم بگیره یکیو خل کنه بدون شک اینکارو خواهد توانست کرد! این بشر هر وقت زنگ میزنه و میگم توی جلسه ام و یا مثلا توی اتاقم هستم و چند نفر اون توان و نمیتونم راحت صحبت کنم شروع میکنه به فحش دادن. یعنی مثلا میگه تو فلانی و بیساری (هر چه فوحش رکیک هست رو بذارین جای فلانی و بیساری) بعدش منم که نمیتونم بگم خودتی؟! آیا؟!! فقط در جوابش میگم: آها باشه!!! برات میارم!!! میگم بهت زنگ بزنه!! اونم کم نمیاره که! مدام میگه باشه؟! یعنی گفتم تو فلانی، میگی باشه ؟:دی آآآآآآآآآففففففرین :دی

طلاق به خاطر عبور از چراغ قرمز!!!

* من نفهمیدم چرا میگن توییتر اعتیاد میاره؟ من زیاد ازش خوشم نیومد. یعنی حقیقتش نمیفهمم فایده اینکه اینهمه آدم با هم آنلاین باشن و یکی بگه من دارم آب میخورم و اون یکی بگه من نون می آشامم و سومی هم بگه من بیل پارو میکنم چیه؟:دی
تنها شبکه اینطوری که تا به حال خیلی منو جذب کرده مرحومه مغفوره اورکات بود. فیس بوک رو که هر چند ماه یه بار یادم میاد که وجود داره! این توییترم بس که همه توی وبلاگاشون نوشتن اعتیاد آوره و اینها جوین شدم!! مثلا شاخ رو بخونین. بامزه نوشته. اما خوب جناب گناه کار راست میگه. توییتر بیشتر شبیه یه چت روم تحت وب هست!!
تا یادم نرفته بگم که یک فایده بزرگ داره که منو جذب میکنه! اونم قضیه لابیش هست. مثلا یه لینک به سایتشون توی بالاترین میدن و میگن همه رای مثبت بدن که بره تو لیست داغترین ها! واسه من که دیروز ظرف ۱ دقیقه ۱۵ تا رای مثبت گرفت!!! تا به حال اینقدر رای مثبت توی بالاترین نگرفته بودم :دی

* ظاهرا مسابقه تعیین بهترین وبلاگ فارسی در حال انجامه. اینجا میتونین برین و به وبلاگ مورد علاقه خودتون رای بدید. من به اینها رای دادم:
۱- خودم (بالاخره یکی باید زهرا اچ بی رو رجیستر میکرد دیگه)
۲- خیاط باشی.
۳- چهار ستاره مانده به صبح.
۴- یادداشتهای یک دختر ترشیده.
۵- از زندگی
پیش بینی من اینه که طبق معمول آمپول زنهای آی تی نویس وبلاگستان اول یا دوم و یا سوم میشن: یعنی اینطوری:
۱- یک آمپول زن (دکتر مجیدی).
۲- آمپول زن ثانی (دکتر مزیدی، چه بر وزن هم هست فامیلی هاشون)
۳- آمپول زن ثالث (آپدیت بلاگ – رضا مقدری)
۴- آمپول زن رابع (چه کسی هست آیا؟ از مادر زاده نشده)
پ.ن: قول میدم از فردا منم راجع به آنکولوژی و اتوپدی و این چیزا مطلب بنویسم تا ضمن بلند شدن روی دست اینان، وبلاگستان از حیث مطالب پزشکی غنی بشه:دی و نیز مشت محکمی به دهان یاوه گویان استکبار جهانی بزنم. البته من نمیدونم تخصص و یا فوق تخصص این آمپول زنان محترم چیه تا دقیقا گیر بدم به اون. مثلا دکتر مجیدی از روی برخی خاطراتش میشه حدس زد توی اورژانس کار میکنه. دکتر مزیدی که یه مطلب پزشکی هم تا به حال ننوشته:دی البته چرا یه بار راجع به حجامت نوشت که همان موقع لینکیدمشان. میمونه آپدیت بلاگ که مظلوم واقع شده. چون از روی الگوی رایج حدس زدم که باید آمپول زن باشه اونم :دی

* این خانوم همسایه مون که گفتم بچه دار نمیشن؟! دیروز تشریف بردن دبی! البته قبل از مشرف شدن به دبی به من گفت که ((عزیزم هرچی خواستی بگو از اونجا واست بیارم!! البته ما عید میخواستیم بریم دبی ولی خوب سفر ترکیه مون جور شد گفتیم اونو با دوستان بریم بیشتر خوش میگذره. این یکیو تنهایی با شوهرم میریم واسه خرید))
اون موقع که داشت این حرفا رو میزد هی توی دلم با خودم کلنجار میرفتم که بگم یا نه؟ میخواستم بگم اگه پول چیز میزایی رو که میاری ازم نگیری، قول میدم به لیست طویل بهت میدم، ولی اگه ازم پولشون رو میگیری لازم نکرده فقط یه آدامس بیار که ببینیم مزه های آدامس در ممالک دیگر دنیا چطوره؟ چون جدیدا حس میکنم همه آدامسهای ریلکس تقلبین!!!
ها یه چیز دیگه:دی من حرفمو پس میگیرم که دلم واسه این خانوم میسوزه. راستش من دلم واسه خودم میسوزه که هنوزم شیراز و اصفهان رو ندیدم چه برسه به استانبول و آنکارا و دبی :دی

* چقققدر شانس مفتکی داره این استقلال! و چقققدر اعمال فشارش قویه! فکرشو بکنین جباری هفته پیش چه بلایی سر مدافع حریف آورد و چطوری ضرب و شتمش کرد! کمیته انظباطی ۳ جلسه محرومش کرده بود! بعد دقیقا چند دقیقه قبل از بازی آقا بخشیده شدن و انصافا خوب بازی کرد! شاید اگه نبود استقلال فلج میشد.
حکایت فوتبال ما واقعا جالبه! اصلا من چرا تعجب کردم! وقتی سرمربی تیم ملی!!! اصلا توی لیست نامزدها نبود و دقایق پایانی یوهو با خدا لابی کرد، دیگه جباری و عطاری و استقلال که کاره ای نیستند!!!
پ.ن: مرتبط: بررسی نوآورانه تیم استقلال تهران

* یعنی چی میشه برین خودتونو لاغر کنین؟! هم هیکلتون خوب میشه هم اینکه مزاحم مردم نمیشید. به خصوص توی مکانهای عمومی و اگه قصد استفاده از وسایل نقلیه عمومی رو دارید! با این اوضاع چپونده شدن افراد توی مترو و اتوبوسها بهترین راه اینه که همه مانکن بشن تا تعداد بیشتری بتونن جاشن! تازه توی تاکسی هم هست. جدای از مسائل اعتقادی، من کلا راحت نیستم گرما و بوی بدن کسی رو حس کنم! الانم که سرویس نداریم و مجبورم از تاکسی استفاده کنم واقعا سر این مسئله عذاب میکشم. واضحه که امروز صبح بلایی سرم اومده نه؟! آقاهه طوری توی تاکسی لمیده بود انگار نه انگار فقط ۳/۱ حقشه! هرچی خودمو جمع میکردم بی فایده بود! اصلا ها هرکی از دور منو میبینه پیش خودش فکر میکنه چون این دختره لاغره پس ۵ سانتی متر جا براش کااااافیه! به قدری من توی تاکسی ها به در می چبسبم و یا حتی با دست مخالفم دستگیره رو میگیرم که بدن کناری بهم نخوره که گاهی اوقات وقتی پیاده میشم تغییر وضعیت فیزیکی برام دشواره! فکر کنم بهترین راه اینه که برم یه الاغی، فرقونی، شتری چیزی بخرم :دی

* حالا دروغ و راستش با خودشون! این آقایی که بلد نبود توی تاکسی درست بشینه وسط ترافیک میگفت که من یه زمانی آلمان بودم و زن دوستم به خاطر عبور از چراغ قرمز رفت طلاق گرفت! میگفت یه دوست ایرانی داشته که با یک دختر آلمانی ازدواج کرده بود. ظاهرا چند بار حاج آقا از چراغ قرمز رد میشه و حاج خانومم ناراحت میشه میره طلاقش رو میگیره! آقاهه میگفت من رفتم پیش زنش که وساطت کنم و اینا رو آشتی بدم خانومه گفته: من اینقدر به قوانین کشور شما احترام میذارم. یعنی هر وقت میام ایران روسری سر میکنم و حجاب رعایت میکنم اونوقت ایشون به قوانین کشور ما احترام نمیذاره. یعنی رعایت کردن قوانین کشور ما اینقدر واسه این آقا سخته؟
پ.ن: این قوانین کشور “ما” منو مرده!!! فقط آلمان قانون عدم عبور از چراغ قرمز داره؟

* اینم خیلی خنده دار بود. حداقل من که حالت رو تجسم کردم و کلی توی راه خندیدم : دعوت به مهاجرت:
وردپرس منتظر ماست، بیا تا برویم….
[صدای گریه‌ی جمعیت]