۱۳۸۸-۰۱-۲۵
* اینکه هر مشکلی واسه شون پیش بیاد، و تا یه متن غم انگیز مینویسن، ملت به شکست عشقی ربطش میدن و لاغیر!! :دی
* پانوشت: بدون شک کامنتهایی هم با این مضمون دریافت خواهند کرد: (با لحن تمسخر آمیز) آخی، دوست پسرت قالت گذاشته؟!
برچسب: خشم زهرا، دختر، زن، علمی، مشکلات، مقاله، وبلاگ، وبلاگنویسی، کامنت، کوتاه نویسی
تحت دسته وبلاگستان | نظر (۳۲)
۱۳۸۸-۰۱-۲۴
اینکه خودِ خودت باشی، غالبا هزینه داره، اونم هزینه های منفی.
اصلا میدونین چیه؟ ما آدمها به چهره های نقاب دار و ماسک دار همدیگه عادت کردیم. غالبا این آدمی که لبخند میزنه و احساس درونی و واقعیش از ما پنهانه، برامون مطلوب تر از اون چهره بدون ماسک و احساس واقعیش هست.
خیلی از مواقع ما ترجیح میدیم که آدمها بهمون دروغ بگن. اصلا خودمون میخوایم خودشون نباشند.
بعد اینجاست که مشکل مورد نظر پیش میاد. یکی که این وسط میخواد خودش باشه، از احساس درونیش و اونچه که واقعا هست، برامون میگه، مغضوب ما میشه. بعد طوری رفتار می کنیم که آدمها رو مجبور به سانسور حرفهای واقعی شون می کنیم. بعد اینجاست که آدمها شروع می کنن به پنهان کاری و نمایش دادن چهره ای که مطلوب ماست نه اون حقیقیه. چون میدونن ما دوست داریم مورد توجه باشیم، ازمون تعریف بشه، حرفهای خوب خوب بشنویم، ما واقعا عادت نکردیم که ازمون انتقاد بشه، رفتارهای بدمون با صراحت بهمون گوشزد بشه. اصلا فکر میکنیم هرکس اینکارو میکنه، لابد خصومتی با ما داره، یا بهمون حسادت میکنه، تازه اگه نخوایم انتقام بگیریم، دست کمش اینه که اون آدم رو طرد و یا کمرنگ می کنیم.
بعله داشتم میگفتم که چه قبول کنیم، چه قبول نکنیم، هر کدوم از ما دیکتاتورهایی توی وجودمون داریم، منتها درجه اش فرق میکنه و یا نوع وقایعی که این دیکتاتور وجودمون بیدار میشه و نسبت بهشون واکنش نشون میده!
دارم فکر میکنم دنیا چطور میشد اگه هر کدوم از ما و دورو بریهامون خودِ خودمون بودیم و چه خوب بود که میدونستیم فلانی تمام واکنشش در همین حدی هست که نشون میده و واقعا پشتش حس دیگه ای وجود نداره. یا فلانی چیزهایی که گفته حقیقی بوده و …
اصلا سخته بخوایم بقیه خودشون باشن، چون ما هم خودمون نیستیم و ضمن اینکه پذیرش خود واقعی آدمها، خیلی از مواقع ترسناک و ناراحت کننده هم هست.
برچسب: آدمها، خودسانسوری، روابط، زندگی
تحت دسته اجتماعي | نظر (۳۰)
۱۳۸۸-۰۱-۲۲
* خداییش حال و روز من شبیه دخترهای ۱۴ ساله ای هست که شکست عشقی خوردن! فقط مشکل اینجاست که نه من ۱۴ سالمه و نه همچین مسئله ای واسم پیش اومده! کلا خودمم نمیفهمم چرا اول سالی اینقدر عجیب غریب شدم؟ و چرا اینقدر این روزها نیازم به جلب توجه و محبت و خودلوس کنی بسیار فراوان شده! چیزی که فکر کنم اصلا به من نمیاد. یعنی من همون ژشت آدم بی مشکل پرفکت رو بهتر بلدم بازی کنم تا یک دختر غمگین و بی انگیزه! بس که تو خودم میریزم و هروقت هم میخوام برون ریزی کنم، به قدری مبهم رفتار میکنم که نمیشه چیزی از توش در آورد !:)
خلاصه اینکه من باید یه وقتی بذارم و با ایشون یه کم حرف بزنم و سنگامو باهاش وا کنم، ببینم دقیقا چه شونه که جدیدا اینقدر واسم ناز می کنن و ادا و اصول میان و کلا محلم هم نمیذارن! :دی
* انصافا، اگه چای نبود، اختراع نشده بود و یا اینکه به ایران نیومده بود، من چیکار میکردم؟ یعنی به چه چیزی معتاد می شدم؟! :دی
* یادتون میاد اون موقع هایی که بچه بودیم چقدر تصورمون نسبت به اتفاقات و حوادث دوروبرمون بامزه بود؟ برای مثال یادمه که هر وقت رعد و برق میشد و آسمون صدا میکرد، فکر میکردم خدا داره با یه چیزی مثل قندشکن آسمان رو میکوبه !:)
اگه بشینیم فکر کنیم، هرکدوم از ما کلی از این تصورات بچه گانه داشتیم که بنویسیمشون، داستانهای خیلی بامزه ای از توش در میاد.
* نه واقعا یکی از سوالاتی که از اون موقع تا الان تو ذهنم بوده اینه که وقتی چیزی در فضا رها میشه چه اتفاقی براش می افته؟! برای مثال فرض کنید یک جسم به اندازه کافی سنگین از دست یک فضانوردی که داره یک فضاپیما رو تعمیر میکنه، رها بشه، چی میشه؟! بالاخره به زمین میرسه یا نه؟ تا حالا همچین اتفاقی افتاده؟ مطمئنا این جواب به فاصله اون جسم از خورشید هم بستگی داره. اگه نزدیک باشه که ذوب میشه، ولی خوب حالا فرض کنیم نزدیک خورشید نیست و یا اینکه جسم ذوب شدنی ای نیست (اینم نمیدونم که همچین جسمی وجود داره یا نه؟). به علت عدم یا کمبود جاذبه این جسم تا ابد معلق میمونه یا بالاخره جذب چیزی در فضا میشه و یا اینکه به زمین میرسه؟!
* حالا بدون شک من خل شدم که بین اینهمه کاری که دارم نشستم همچین سوالاتی میپرسم نه؟! تصور کنین باید دقیقا یه چیزی حدود ۱۰ روز کاری دیگه گزارش نهایی این پروژه ای رو بدم که عین چی توش موندم! :دی
اینم فقط برای این نوشتم که خودم و وبلاگم یه کم از این حال و هوا در بیایم. چون تنها چیزی که میتونه تو این زمان فشرده به من کمک کنه، بهره گیری از تمام قوا و استعدادهای نداشته ام هست!
برچسب: بحث، دخترونه، درددل، علمی، فضا، کار، کودکی
تحت دسته روزمره | نظر (۳۶)
۱۳۸۸-۰۱-۲۰
تا حالا دقت کردین ماها چقدر برای خودمون عزاداری می کنیم؟ عزاداریهایی که هییچکس متوجه اونها نمیشه و یا اگه بشه هیچ وقت عمق و یا کیفیتشون و یا حتی دلیلشون رو ممکنه متوجه نشه، حتی نزدیکترین افراد به ما. مواقعی که از شدت ناچاری میریم دستشویی محل کارمون و زار می زنیم. مواقعی که بالش رو محکم روی سرمون قرار میدیم که کسی صدامون رو نشنوه. مواقعی که بی اطلاع کسی میریم یک جای خلوت و دلمون میخواد داد بزنیم. مواقعی که توی ماشین نشستیم و نهایت تلاشمون رو می کنیم که جلوی اشکهامون رو بگیریم. هیچکس نمی فهمه اینی که الان کنارش نشسته واقعا تو دلش چی داره میگذره؟
هر کدوم از ما تو زندگیمون چندین مورد از این عزاداریها برای خودمون و اتفاقاتی که برای خودمون افتاده داریم. تعداد اتفاقات دیگه ای که باعث میشه اینطور عزاداری کنیم، خیلی معدود هستند. این عزاداریها بیشتر برای خودمونن و دل خودمون. بین خودمون هستن و دل خودمون و خدای خودمون.
خیلی از مواقع حتی قرار نیست، هیچوقت کسی بفهمه که چی می کشیم؟ چرا اینطور عزادار هستیم؟ و دقیقا چه چیزی اینقدر دل ما رو به درد آورده…
برچسب: آدمها، خدا، خودسانسوری، درد، درددل، زندگی
تحت دسته دخترونه | نظر (۲۱)
۱۳۸۸-۰۱-۲۰
سفارت اسرائیل در یونان، بهعنوان هدیهی سال نو، سه بطری شراب را ازطرف سفیر (علی یحیا) برای تئودوروس پانگالوس (نمایندهی مجلس یونان و وزیر امور خارجهی اسبق این کشور) ارسال کرد. پانگالوس ضمن تشکر از سفیر در نامهی زیر، هدیه را پس فرستاد.
این نامه در تاریخ ۳۰ دسامبر ۲۰۰۸، یعنی ۳ روز پس از شروع قتلعام غزه و ۲ روز پیش از شروع سالنوی میلادی نگاشته شدهاست. نامه به همراه سه بطری شراب “اسرائیلی” که پانگالوس از پذیرفتن آنها بهعنوان هدیهی سالنو امتناع ورزیدهبود، برای سفیر اسرائیل فرستاده شد. نامهی مذکور، نخست در وبسایت رسمی نگارنده به دو زبان یونانی و انگلیسی منتشر شده است:
جناب سفیر،
بابت سه بطری شرابی که بهعنوان هدیهی سال نو برای من ارسال کردید از شما تشکر میکنم. برای شما، خانوادهتان و افراد سفارت سال خوشی را آرزو میکنم. سلامت و پیشرفت نصیبتان باد. متأسفانه، متوجه شدم شرابی که برایم فرستادهاید در بلندیهای جولان درست شدهاست. از زمان خردسالی به من آموختهاند که نه دزدی کنم و نه ماحصل دزدی را قبول کنم. بنابراین نمیتوانم این هدیه را بپذیرم و باید آن را به شما بازگردانم.
همانگونه که میدانید، کشور شما بلندیهای جولان، که براساس قوانین بینالملل و تصمیمات متعدد جامعهی بینالملل به سوریه تعلق دارد را بهصورت غیرقانونی اشغال نمودهاست. تمایل دارم از این فرصت استفاده کرده، ابراز امیدواری نمایم تا اسرائیل به امنیت در درون مرزهای بهرسمیت شناخته شدهاش دست یابد و فعالیتهای تروریستی علیه قلمرو اسرائیل ازجانب حماس یا هر ارگان دیگری محدود گشته، بهطورکامل متوقف شود. اما همچنین امیدوارم که دولت شما از اعمال سیاست تنبیه دستهجمعی که ازطرف هیتلر و ارتش او در مقیاس گستردهای بهکار برده میشد، دست بردارد.
اعمال اینروزهای ارتش اسرائیل در غزه، ما را بهیاد هولوکاست یونانیان در کالاوریتا، دوکساتو، دیستومو و همچنین یقیناً گتوی ورشو میاندازد. با درنظر داشتن آنچه گفتهشد، اجازه دهید تا بهترین آرزوهای خود را به شما، مردم اسرائیل و تمامی ساکنان اینگوشه از دنیا ابراز دارم.
* پانوشت: لازمه بگم که همه جملات نامه مورد تائید من نیست. اما جوابی که آقای پانگالوس دادند، در اون موقع واقعا به جا و وجدانی بوده.
برچسب: اخلاق، اسرائیل، جنگ، حقوق بشر، سیاست، غزه، فلسطین، نامه، وجدان
تحت دسته اجتماعي, جالب انگیزناک | نظر (۷)