<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>زهرا</title>
	
	<link>http://zahra-hb.com</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 12:12:25 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=abc</generator>
	<language>fa</language>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/zahrahb" type="application/rss+xml" /><item>
		<title>سه ماجرای منفور از سه جای دنیا!</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/470205759/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/three-hateful-events-from-three-places-in-world/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 12:12:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<category><![CDATA[فلسطین]]></category>

		<category><![CDATA[ماجرا]]></category>

		<category><![CDATA[مجازات]]></category>

		<category><![CDATA[کمی هم جدی]]></category>

		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>

		<category><![CDATA[جنگ]]></category>

		<category><![CDATA[عدالت]]></category>

		<category><![CDATA[عراق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1198</guid>
		<description><![CDATA[* اولیش راجع به این قضیه اسیدپاشی به صورت یه دختر خانمی هست که قاضی گفته باید چشم اسیدپاش رو هم کور کرد تا مجازات منصفانه باشه. راستش برای ما دخترها حتی یک دونه جوش هم روی پوست صورتمون باشه، برامون عذاب الیم هست چه برسه به این حالتی که اون دختر بیچاره چشمش رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* <strong>اولیش </strong>راجع به این قضیه <a href="http://www.iran-world.com/article.php?id=33120">اسیدپاشی </a>به صورت یه دختر خانمی هست که قاضی گفته باید چشم اسیدپاش رو هم کور کرد تا مجازات منصفانه باشه. راستش برای ما دخترها حتی یک دونه جوش هم روی پوست صورتمون باشه، برامون عذاب الیم هست چه برسه به این حالتی که اون دختر بیچاره چشمش رو از دست داده و صورتش هم کاملا از ریخت افتاده:(<br />
من معتقدم این پسره باید مجازات بشه اما نه با خشونت. توجه کنین کسی که اسیدپاشی میکنه مطمئنا نمیتونه آدم سالمی باشه، کاری که تا این حد تنفر توش هست، منطقا نمیتونه توسط یک آدمی که روانا سالمه رخ بده! این نظر شخصی منه. حالا گیریم طرف سالم هم بوده باشه، بازم جواب خشونت رو با خشونت نمیشه داد. بر فرض مثال اومدیم این پسره رو کور کردیم، به نظر شما دل اون دختر یا خانواده اش خنک میشه؟<br />
از طرفی دیگه من نمیتونم حال وحشتناکه دختره رو درک نکنم&#8230; هیچکدام از ما واقعا نمیتونیم خودمون رو جای دختره بذاریم&#8230; شک نکنین که زندگی این دختر نابود شده! هر مجازاتی هم اگه الان علیه پسره اجرا بشه، عدالت واقعی رو اجرا نمیکنه، اگه بر فرض مثال قاضی هم دسنور اسیدپاشی بده، حکما کسی که برای اجرای قانون اسیدپاشی میکنه، باید همونقدر بیرحم و خطرناک باشه! اما من واقعا نمیدونم حکم چی باید باشه؟ من قانون رو بلد نیستم، اما هرچی فکر میکنم هر حکمی که داده بشه عادلانه نیست، چون این حکم مطمئنا قادر نیست روحیه از دست رفته این دختر رو بهش برگردونه، هرچند که مثلا میشه با جراحی پلاستیک کارهایی کرد ولی روح این دختر دائما در ترس و عذاب خواهد بود&#8230; برای همینه که اصلا میگن عدالت واقعی رو تو این دنیا نمیشه اجرا کرد! شما فکر کنین کسی که یک نفر رو میکشه اعدام میشه، کسی که ۱۰۰ نفر رو هم میکشه اعدام میشه و خوب واضحه این دو نفر جرمشون یکسان نیست و مجازاتشونم مناسب با جرمشون نیست!</p>
<p>* <strong>دومی </strong>در مورد فلسطین و غزه است که تا یه نفر لینکی یا عکسی در موردش میذاره، یه سری میگن وای ولمون ضعف رفت، نذارین یا اینکه مثلا میگن چراغی که برای خونه لازمه برای مسجد حرامه و یا اینکه مثلا به آمار کشته شدگان تصادفات ایران اشاره می کنن و میگن اینا تعدادشون بیشتره.<br />
نه اینکه من با هیچکدوم از جملات بالا مخالف باشمها، ولی خوب به نظرم اینجور افراد یه چیزی رو نادیده میگرن و اینکه اصلا به قول معروق کتگوری این دو نوع کشته شدن با هم فرق میکنه! تو نوع اول بر اثر اشتباهات فردی و یا چه میدونم بی احتیاطی و غیره و ذلک افراد میمیرن و اینطور نیست که کسی به قصد کشت، اونها رو به قتل برسونه! اما محاصره غزه و فجایع انسانی که داره اونجا رخ میده عمدیه، کسی که اشتباهی جلوی گلوله یا تانک نمیره خب! یعنی یک گروهی واقعا دارن به گروهی دیگه ظلم می کنن، گروهی که مثل ما انسان هستن و متاسفانه کاری نمیتونیم براشون بکنیم، اقلش اینه که چشمامون رو نبندیم و بیخیال نشینیم تا حداقل پیش وجدان خودمون سربلند باشیم! اینو جدای از همه کثیفی های عرض کردم که تو دنیای سیاست وجود داره! دیگه واضحه که تو دنیا، اصولا حقوق همه بشرها مساوی هم نیستن مثلا حقوق یک غربی با حقوق یک فلسطینی یا غزه ای برابر نیست و سازمانهای حقوق بشری هم مافیایی عمل میکنن!</p>
<p>* <strong>سومی </strong>درباره یه سری عکس مربوط به جنگ عراق تو اینترنت هست با عنوان <a href="http://www.google.com/search?q=%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C+%DA%A9%D9%87+%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%AF%D8%A7%D9%87+%D8%A7%D8%B2+%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86+%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86+%D9%BE%D8%AE%D8%B4+%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF+%D8%B4%D8%AF&amp;ie=utf-8&amp;oe=utf-8&amp;aq=t&amp;rls=org.mozilla:en-GB:official&amp;client=firefox-a">تصاویری که هیچگاه از تلویزیون ایران پخش نخواهد شد!</a> من به طرز وحشتناکی با این عنوان مشکل دارم و سوال من اینه که چرا این عکسها باید از تلویزیون ایران پخش بشه و اساسا چه چیز لطیفی در جنگ وجود داره که باید تحسین بشه؟! توجه کنین که این عنوان مثلا داره عملکرد صدا و سیما رو زیر سوال میبره! من خودم انتقادهای زیادی به صدا و سیمای خودمون دارم اما این یکی رو به نفس اینکه میخواد چهره جنگ رو طور دیگه ای نشون بده، باهاش مشکل دارم. در اینکه اون سربازهای آمریکایی هم انسان هستن و احساس دارن که کسی شکی نداره، اما مشکل اینجاست که همین سربازی که داره این بچه رو میبوسه ممکنه پدر یا مادرش رو کشته باشه! اصلا شما وقتی از فاصله چندپایی جایی رو بمباران میکنی، مگه میتونی انتخاب کنی کیا بمیرن یا نمیرن؟!<br />
به نظر من کلا جنگ پدیده منفوریه و من تحت هیچ شرایطی نمیتونم چهره دیگه ای از جنگ رو بپذیرم و تعجب میکنم وقتی که یک عده با خودشون فکر میکنن لابد سربازهای آمریکایی از اون سر دنیا پاشدن اومدن عراق که<strong> خاله بازی</strong> کنن!!!</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=ENm5n"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=ENm5n" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=Yc6yN"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=Yc6yN" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/470205759" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/three-hateful-events-from-three-places-in-world/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/three-hateful-events-from-three-places-in-world/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>اولین برنامه نویسان زن بودند :)</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/469539991/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/two-early-programmers-are-women/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Nov 2008 18:49:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جالب انگیزناک]]></category>

		<category><![CDATA[فناوری اطلاعات]]></category>

		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>

		<category><![CDATA[کدنویسی]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[خانمها]]></category>

		<category><![CDATA[زن]]></category>

		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<category><![CDATA[سایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=848</guid>
		<description><![CDATA[* شمام حتما مثل من، نقل قولهای زیادی شنیدین که آقایون میگن: خانوما برنامه نویسهای خوبی نیستن و بلد نیستن کد بنویسن و نظایر این !:دی
الان تو وبگردی هام یه لینکی دیدم که ثابت میکنه، اولین برنامه نویسهای کامپیوترهای اولیه، زن بودن. حتما میدونین که اولین کامپیوتر دیجیتالی-الکترونیکی همه منظوره اسمش ENIAC بود که بین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* شمام حتما مثل من، نقل قولهای زیادی شنیدین که آقایون میگن: خانوما برنامه نویسهای خوبی نیستن و بلد نیستن کد بنویسن و نظایر این !:دی<br />
الان تو وبگردی هام یه <a href="http://www.columbia.edu/acis/history/eniac.html">لینکی </a>دیدم که ثابت میکنه، اولین برنامه نویسهای کامپیوترهای اولیه، زن بودن. حتما میدونین که اولین کامپیوتر دیجیتالی-الکترونیکی همه منظوره اسمش ENIAC بود که بین سالهای ۴۵-۱۹۴۳ توسط دانشگاه پنسیلوانیا ساخته شد. اون موقع هدف از ساخت این کامپیوتر برای کمک به ارتش آمریکا در جنگ جهانی بود ولی خوب تا قبل از پایان جنگ جهانی این کامپیوتر رو به ارتش تحویل ندادند. عکسهایی که تو این صفحه هستن متعلق به آرشیو <a href="http://ftp.arl.mil/ftp/historic-computers/">کتابخانه فنی ARL</a> هستن که مال ارتش آمریکاست. این عکسی که من انتخاب کردم ۲ تا از خانمهای برنامه نویسن به نامهای Gloria Gorden و Ester Gerston هستند:</p>
<p align="center"><img src="http://www.columbia.edu/acis/history/eniac1.jpg" alt="" width="397" height="187" /></p>
<p>* <a href="http://www.columbia.edu/acis/history/eniac.html">اینجا </a>نوشته که برای تحویل دادن این سیستم عجله داشتن و اون موقعی که ENIAC هنوز در دست ساخت بود، مهندسان فرصت کافی برای نوشتن کلاسها و برنامه ها نداشتن، برای همین ۶ زن به به رهبری Jean Jennings Bartik، که ریاضیات خونده بود، مشغول برنامه نویسی شدن و به اولین برنامه نویسهای این کامپیوتر و کل تاریخ تبدیل شدن.</p>
<p>* اینم نوشته که در سال ۱۹۴۶ ارتش آمریکا بالاخره وجود این ماشین سری(!) رو طی یک تشریفات ویژه ای عمومی کرد و مخترعین سخت افزاریش رو معرفی کرد و درباره سرعت این سیستم و اینکه چه محاسباتی میتونه انجام بده حرف زد و جالب اینجاست که هیچ وقت خانمهای برنامه نویسی رو که روی این سیستم کار میکردن رو معرفی نکرد! یعنی حتی تا ۴۰ سال بعد، کسی درباره این ۶ زن چیزی نمیدونست، نه اسمشون، نه عکسی از اونها منتشر شده بود! تا اینکه در سال ۱۹۸۵ خانمی به اسم Kathy Kleiman این داستان رو فهمید و با خانم Bartik مصاحبه کرد.</p>
<p>* اگه یادتون باشه من قبلا هم نوشته بودم که <a href="http://www.eclipse.org/org/elections/candidate.php?year=2008&amp;id=mcgrattan">اما مک گراتن</a> که یکی از برنامه نویسهای رده بالای ابر کمپانی Silicon Valley هستن، معتقدن که <a href="http://zahra-hb.com/1387/03/do-women-write-better-code/">زنان بهتر از مردان کد می نویسن!</a></p>
<p>* مرتبط:<a href="http://zahra-hb.com/1387/03/do-women-write-better-code/"><strong> آیا زنان بهتر از مردان کد می نویسند؟</strong></a></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=AZ2xn"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=AZ2xn" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=Mpb3N"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=Mpb3N" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/469539991" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/two-early-programmers-are-women/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/two-early-programmers-are-women/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>من گاهی از خودمم می ترسم…</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/468504096/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/to-be-afraid-of-myself/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 17:06:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<category><![CDATA[بلند فکر کردن]]></category>

		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>

		<category><![CDATA[ترس]]></category>

		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>

		<category><![CDATA[خانواده]]></category>

		<category><![CDATA[درددل]]></category>

		<category><![CDATA[عادت]]></category>

		<category><![CDATA[غربت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1174</guid>
		<description><![CDATA[*  من یادمه تو تبلیغ سریال بیداری، یه نمایی بود که یه خانمه با صدایی محزون میگفت که:
عادت کردن به تنهایی، از خود تنهایی هم بدتره&#8230;
بعد خوب من خیلی از این نما و این جمله اش خوشم می اومد&#8230;
* به نظر من گذر زمان باعث میشه آدم به همه چیز عادت بکنه، حتی به تنهایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>*  من یادمه تو تبلیغ سریال بیداری، یه نمایی بود که یه خانمه با صدایی محزون میگفت که:<br />
<em><strong>عادت کردن به تنهایی، از خود تنهایی هم بدتره&#8230;</strong></em><br />
بعد خوب من خیلی از این نما و این جمله اش خوشم می اومد&#8230;</p>
<p>* به نظر من گذر زمان باعث میشه آدم به همه چیز عادت بکنه، حتی به تنهایی اونم از نوعی که قبلاها جز ترسهاش بود. اصلا همین <a href="http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/">ترسهای فعلی زندگیم </a>رو که نوشتم؟ ممکنه وقتی ۳۰ ساله شدم، به خیلی از اینها عادت کرده باشم و دیگه برام ترس نباشن و کنار اومدن با اونها جز عادات روزمره من باشه.</p>
<p>* بچه که بودم یکی از کابوسهای همیشگیم موقع خواب این بود که: نکنه وقتی من بخوابم و دیگه حواسم نباشه، مامان و بابا و برادر و خواهرام از اینجا برن و من تنها باشم؟ آخه من خوابم خیلی سنگینه&#8230; بعد خیلی از مواقع از ترس اینکه نکنه همه برن و وقتی بیدار شدم کسی اینجا نباشه خوابم نمیبرد&#8230; حتی خیلی از مواقع جلوتر هم میرفتم! مثلا هی با خودم میگفتم اگه من بخوابم بعد یوهو خونه مون با همه ساکنانش جابجا بشه چی؟ من اینجا تنهایی چیکار کنم؟</p>
<p>* بزرگتر که شدم بارها پیش اومد که بیدار شدم و دیدم هیچکس خونه نیست و مثلا رفتن جایی، مهمونی ای، من خواب بودم دلشون نیومده بیدارم کنن، بعد خودم رو با یه چیز سرگرم کردم. حتی به نبود خونه مون هم عادت کردم وقتی اومدم اینجا خوابگاه، صبحش وقتی رو تخت آهنی خوابگاه بلند شدم، یه دفعه از خودم پرسیدم: زهرا اینجا دیگه کجاست؟ این دخترها کی ان تو اتاقت خوابیدن؟ چرا دیوارهاش اینطوریه&#8230; روزهای اول سخت بود، خیلی خیلی سخت، بعد بازم با خودم راه اومدم که بالاخره من باید ۴ سال اینجا زندگی کنم و بهش عادت کردم&#8230;</p>
<p>* نمیدونم از نظر شما این عادت کردن بده یا خوبه؟ ولی خوب هرزچندگاهی باعث میشه من هی از خودم بپرسم نکنه من بی عاطفه شدم؟ نکنه به این نوع زندگی کردن عادت کنم؟ من اگه یه روز مامانم رو نمی دیدم حالم بد میشد، چطوری به روزی یه بار تلفن کردن بهش و شنیدن صداش عادت کردم؟ اصلا نفهمیدم که کی غرق اینهمه کار شدم؟ چطوری گاهی اوقات روزهایی در هفته پیش میاد که اونقدر کار دارم که من یادم میره زنگ بزنم خونه؟</p>
<p>* غربت یا تنهایی چیزی نیست که آدم بتونه دائمی بهش عادت کنه، یعنی مطمئنم هیچوقت بهش عادت نمی کنم، فقط گاهی اوقات که مقطعی یادم میره هی به خودم غر میزنم، از خودم میترسم&#8230; میگم نکنه من به اینم عادت کنم؟ من آخه از سخت جونی خودم خبر دارم! بارها زمین خوردم و تنهایی بلند شدم&#8230; بعد به خودم نهیب میزنم: زهرا بترس، بترس از این موجودی که داری بهش تبدیل میشی، از این نوعی که دردت رو به هیچکس نمیگی، یا داری عادت میکنی که نگی، از اینکه داری عادت میکنی تنهایی همه چیز رو حل کنی، از اینکه از هیچکس کمک نمی خوای&#8230; از اینکه فکر میکنی نباید از کسی انتظار داشته باشی&#8230; از اینکه داری عادت میکنی که به تنهایی با دردهات کنار بیایی، از این عادت کردنه میترسم&#8230; از این میترسم که تبدیل به یه کس دیگه بشم&#8230;<br />
همین دیگه، منشاء اکثر ترسهای ما، به نوعی خودمون هستیم، یعنی همین &#8220;<strong>خود</strong>&#8220;، من گاهی اوقات از خودمم می ترسم&#8230;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=8st8n"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=8st8n" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=lbv0N"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=lbv0N" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/468504096" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/to-be-afraid-of-myself/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/to-be-afraid-of-myself/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>وبلاگستان بی وفا!</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/467352730/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/unfaithful-bloggers/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Nov 2008 14:13:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>

		<category><![CDATA[وفاداری]]></category>

		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[آدمها]]></category>

		<category><![CDATA[خودسانسوری]]></category>

		<category><![CDATA[دنیای مجازی]]></category>

		<category><![CDATA[روابط]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1167</guid>
		<description><![CDATA[* روی تابلوی سر در وبلاگستان با خط درشت بنویسید:
این شهر بی وفاست&#8230; 
.
.
.
به هیچ چیز آن دل نبندید!

* پانوشت ۱: یک روز عرش، یک روز، به زیر فرش!
* پانوشت ۲: &#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* روی تابلوی سر در وبلاگستان با خط درشت بنویسید:</p>
<p style="text-align: center;"><strong>این شهر بی وفاست&#8230; </strong></p>
<p style="text-align: right;">.</p>
<p style="text-align: right;">.</p>
<p style="text-align: right;">.<br />
به هیچ چیز آن دل نبندید!
</p>
<p style="text-align: right;">* پانوشت ۱: یک روز عرش، یک روز، به زیر فرش!</p>
<p style="text-align: right;">* پانوشت ۲: &#8230;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=HF9jn"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=HF9jn" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=0gY4N"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=0gY4N" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/467352730" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/unfaithful-bloggers/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/unfaithful-bloggers/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>یه دختر ۱۶ ساله از زندگی چی میفهمه؟</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/466458235/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/what-knows-a-sixteen-girl-about-life/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 18:25:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>

		<category><![CDATA[بحث های بودار]]></category>

		<category><![CDATA[کمی هم جدی]]></category>

		<category><![CDATA[خشم زهرا]]></category>

		<category><![CDATA[دختر]]></category>

		<category><![CDATA[دخترها]]></category>

		<category><![CDATA[روابط]]></category>

		<category><![CDATA[روابط عشقی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1160</guid>
		<description><![CDATA[* میگن یه عضو جدید تو بدن غربیها ایجاد شده به اسم قطعنامه دان. راستش از وقتی خبرشو خوندم یه ریز دارم میخندم، خداییش اصطلاحش خیلی بامزه است: قطعنامه دان :دی =))
* توصیه سرآشپز زهرا اچ بی اینه که اگه مثل من از لبنیات خام متنفرین، حتما ترکیبات میوه ای اونا رو بخرین و یا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* میگن یه عضو جدید تو بدن غربیها ایجاد شده به اسم قطعنامه دان. راستش از وقتی خبرشو خوندم یه ریز دارم میخندم، خداییش اصطلاحش خیلی بامزه است: قطعنامه دان :دی =))</p>
<p>* توصیه سرآشپز زهرا اچ بی اینه که اگه مثل من از لبنیات خام متنفرین، حتما ترکیبات میوه ای اونا رو بخرین و یا خودتون درست کنین و بخورین. مثلا یکی از دسرهای محبوب من تو این روزا ماست + لبو هستش البته بهش نعنا خشک و مقدار کمی سیر هم اضافه کنین، مزه اش بی نظیره:)</p>
<p>* میگما یه دو روز من سرم گرم این گزارشه بود، چه خبرهایی تو وبلاگستان شده! اصلا دلم نمیخواد بهش اشاره کنم، ولی خوب از بعضی حرکتاش خوشم نیومد، باور کنین یه مسابقه درپیت ارزش اینو نداره اینطوری بهم بپرین&#8230; حالا بقیه دامن نزنن بهتره ولی بعضی متنها واقعا ناجالبه!</p>
<p>* غروبی که داشتم می اومدم نرسیده به کوچه ما یه بخش تاریکی است، دیدم یه دختر و پسر جوون چسبیده بهم مشغول عشقولانه جات هستن:دی منم که البته خدای فضولیت! عمرا نمیتونستم جلوی کنجکاویمو نگیرم که ببینم اصولا چه می کنند و کیستن؟ در کمال تعجب دیدم دختره، دختر کوچیکه همسایه پائینی ماست یعنی <a href="http://zahra-hb.com/1387/07/mrs-dr-writer-of-amulets-and-prayers/">این خانمی</a> که گفتم شوهرش مریضه! فکر کن دختره تازه اول دبیرستانه! پسره هم تقریبا همسن خودمون بود، از این مدل مو سیخ سیخی هام بود! از اونجائی که میدونستم اصولا من در اینطور مواقع شانسی ندارم خودم رو زدم به کوچه علی چپ و سریع رد شدم، هنوز به دروازه مون نرسیده بودم که دیدم دختره نفس نفس زنان خودش رو به من رسوند و با صدایی که یه کم حالت تهدید هم داشت گفت: زهراجون به مامانم چیزی نگیا! منم که نقشمو خوب بلد بودم، گفتم راجع به چی؟ مگه چی شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟! اینطور مواقع بهتره خودتون رو به کوچه علی چپ بزنین! والا ما که شانس نداریم به قول لاله طرف ممکنه بچه دارم بشه بندازه گردن ما:دی</p>
<p>* بعد تو دلم هی با خودم میگفتم آخه دختر ۱۵-۱۶ ساله، از زندگی و حتی یک رابطه چی می فهمه که از الان افتاده تو این خطها؟! و از کجا معلومه پسره ازش سوء استفاده نکنه و آیا اصلا این میفهمه؟!</p>
<p>* چند روز پیش یکی از آشناهامون که اتفاقا خیلیم خونواده مذهبی هستن، زنگ زده بود داشت زار زار گریه میکرد که خواهرش (دوم دبیرستانیه) تو مسیر مدرسه به خونه با یه پسره دوست شده که دانشجوئه، بعد شماره خونه رو هم نداده بود که باباهه یا داداشه شک ببرن، شماره موبایل همین خواهرشو داده بود! بعد خواهره میگفت که میدیدم این هی گوشی رو برمیداره میگه میخوام برم آهنگ گوش کنم و یا بازی کنم، من شک نمی کردم بهش! بعد از خواهر کویچه اش پرسیده که چرا به پسره شماره داده، خواهره گفته که آره پسره به خاطر من می اومد جلوی دبیرستان دخترانه تا هرروز منو ببینه! از اینجا فهمیدم که خیلی دوستم داره!!! یعنی فک کن اول صبحی سرکار بودم این طفلک زنگ زد که اگه بابام بفهمه اینو از مدرسه رفتن میندازه بعد من موندم چیکار کنم!</p>
<p>* حالا من میدونم یه سری یا شروع به تمسخر میکنن یا ادعای آزادی روابط و اینهاشون گوشمون رو کر خواهد کرد، ولی نظر من اینه که این سن برای یه دختر خیلی خیلی زوده، حتی اگه خودش فکر کنه میفهمه، بازم تجربه اش به قدری نیست که مشخصات یه رابطه مخرب رو بفهمه. بعدشم از نظر من اون آقای بیست و چند ساله ای که تو خیابون و یا چه میدونم جلوی دبیرستان دخترانه پلاسه و به یه دختر تین ایجر راهنمایی و یا دبیرستانی پیشنهاد رابطه و شماره میده، با عرض معذرت آشغالی بیش نیست! یعنی گیریم اون دختر نوجوان بی تجربه است، و از روی خامیش دست به اون کار میزنه، ولی من نمیتونم فکر کنم اون آقا عقلش نمیرسه و کرم نداره و لابد نیتش خیره!!!</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=vPnYn"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=vPnYn" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=kMS2N"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=kMS2N" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/466458235" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/what-knows-a-sixteen-girl-about-life/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/what-knows-a-sixteen-girl-about-life/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بزرگترین ترسهای زندگی من</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/466451449/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 18:17:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>

		<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>

		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>

		<category><![CDATA[ترس]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151</guid>
		<description><![CDATA[* دو تا مریم یعنی مریم اس اس و صندوقک عزیز منو به بازی بزرگترین ترسهای زندگیم دعوت کردن. راستش من ترسهای زیادی دارم ولی خوب اهمشون اینا هستند:
* تنها موندن: راستش من خیلی میترسم که تنها بمونم، تنها زندگی کنم و تنها بمیرم.  از اینکه آدمها منو فراموش کنن میترسم. از اینکه مجبور بشم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* دو تا مریم یعنی <a href="http://maryamss.wordpress.com/2008/11/24/what-fears-me/">مریم اس اس</a> و <a href="http://ardvisoor.wordpress.com/2008/11/22/my-biggest-fright/">صندوقک </a>عزیز منو به بازی بزرگترین ترسهای زندگیم دعوت کردن. راستش من ترسهای زیادی دارم ولی خوب اهمشون اینا هستند:</p>
<p>* <em>تنها موندن</em>: راستش من خیلی میترسم که تنها بمونم، تنها زندگی کنم و تنها بمیرم.  از اینکه آدمها منو فراموش کنن میترسم. از اینکه مجبور بشم تنها زندگی کنم می ترسم. از اینکه هیچ وقت نتونم مزه یک عشق واقعی رو تجربه کنم، می ترسم. از اینکه بی همدم بمیرم، میترسم.<br />
دیدین اینایی که یه نفرو دارن که دیدنش، میشناسنش، بعدش مثلا همش باهاش اس ام اس بازی کنن؟ یا همش به فکرشن و واسش نگرانن، من به اینا حسودیم میشه! راستش میترسم از اینکه من این چیزا رو تجربه نکنم! نمیدونم چرا اینطوری که تعریف عشق تو کتابا نوشته شده، من تا حالا اینطوری عاشق نشدم. یعنی مثلا از ته قلب عاشق بشم و وقتی یکیو ببینم مثلا قلبم بزنه و اینا خوب نشده:( بعد خودم از این صفت خودم میترسم که نکنه قراره من هیچوقت عاشق نشم و قراره تنها بمونم! برعکسش بوده ها که مثلا یه نفر خیلییی عاشق من بشه ولی من هرچقدر به خودم تلقین کردم ازش خوشم نیومده! یه بار دیگه هم <a href="http://zahra-hb.com/1387/01/adolescence-period-loves/">قبلا نوشته بودم </a>که واقعا دلم میخواد یکی پیدا بشه از ته قلب عاشقش بشم&#8230;</p>
<p>* <em>ازدواج و شوهر کردن</em>! راستش من به ترس وحشتناکی از مقوله ازدواج و شوهر کردن میترسم! یعنی هرچقدر تو اون پاراگراف بالا نوشتم دلم میخواد عاشق یکی بشم، تو این پاراگراف میگم از ازدواج و مسئولیت هاش میترسم! هنوزه هنوزه ام به نظرم ازدواج یکی از غامض ترین و پیچیده ترین اتفاقات زندگی هر بشر محسوب میشه! در حالی که انگار برای بقیه اینطوری نیست مثلا <a href="http://zahra-hb.com/1387/08/absence-of-a-confidant-friend/">صمیمی ترین دوست من</a> تو خوابگاه یه بار چند روز رفت شهرستان و وقتی برگشت دیدم با یه آقایی دوست شده و ماه بعدش هم ازدواج کرد! هنوزم باورم نمیشه آیلار چقدر این مسئله رو راحت گرفته بود و چقدر برای من عجیب و پیچیده بود!!!</p>
<p>* <em>مرگ عزیزانم</em>: اصلا دلم نمیخواد شاهد مرگ کسانی باشم که خیلی برام عزیزن و از نظر عاطفی بهشون وابسته ام همیشه این موضوع و حتی فکر کردن بهش برام ترسناکه.</p>
<p>* <em>مرگ ناگهانی</em>: از اینکه مثلا الان از خونه برم بیرون و یه دفعه یه ماشین بهم بزنه، بذارم بمیرم میترسم، راستش دلم میخواد آرام بمیرم. یک مرگ آرام کنار کسانی که دوستشون دارم، قبلشم فرصت کافی برای جبران بدی هام و گناهام داشته باشم، میدونم ممکن نیست ولی میترسم از اینکه عاقبت به خیر نشم و زمانی بمیرم که خیلیا منو نبخشیدن یا از دستم ناراحتن و یا فرصت جبران نداشته باشم&#8230;</p>
<p>* <em>سوسک، موش و گربه</em>: از این سه تا به یک اندازه چندشم میشه و به طرز وحشتناکی از هر سه تاشون میترسم :دی</p>
<p>* <em>آمپول و سرُم</em>! اینام که دیگه توضیح ندارن. به خصوص من از سرُم بیشتر از آمپول میترسم، همش فکر میکنم انگار داره ازم خون می کشه! خلاصه یه احساس بدی نسبت بهش دارم!</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=oesIn"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=oesIn" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=fuppN"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=fuppN" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/466451449" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>صبحها ایمیلتان را چک نکنید!</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/463554074/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/dont-check-your-email-in-the-morning/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Nov 2008 06:17:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[فناوری اطلاعات]]></category>

		<category><![CDATA[چای]]></category>

		<category><![CDATA[کار]]></category>

		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<category><![CDATA[ایمیل]]></category>

		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>

		<category><![CDATA[بهره وری]]></category>

		<category><![CDATA[زمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1144</guid>
		<description><![CDATA[* فکر کنم برنامه اول صبحی اکثر ماها شبیه هم باشه، وقتی میایم سرکار، اول دور همکارامون میشینیم صبحانه میخوریم، بعدش چای و بعدش هم میریم سیستممون رو روشن می کنیم و اول میریم پای اینترنت! حالا اول یا کامنتای وبلاگ رو چک میکنیم یا ایمیل و بعدش یه سری خبرها رو میخونیم و بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* فکر کنم برنامه اول صبحی اکثر ماها شبیه هم باشه، وقتی میایم سرکار، اول دور همکارامون میشینیم صبحانه میخوریم، بعدش چای و بعدش هم میریم سیستممون رو روشن می کنیم و اول میریم پای اینترنت! حالا اول یا کامنتای وبلاگ رو چک میکنیم یا ایمیل و بعدش یه سری خبرها رو میخونیم و بعد همه اینها که خیالمون راحت شد تازه میریم سر کار اصلیمون! برای خود من غیر از اون بخش خوندن اخبار و گوگل ریدر بقیه اش درسته، چون من هنوز خیلی معتاد گودر نشدم، اما از اونجائی که همه وبلاگ ندارن، میمونه بخش چک میل که کار دیفالت اکثر ماها تو اول صبحی هستش.</p>
<p>* اما <a href="http://blog.simplehuman.com/2008/11/productivity-tip-dont-check-your-email-in-the-morning.html">این سایته</a> بر اساس خلاصه ای که از <a href="http://www.amazon.com/Never-Check-E-Mail-Morning-Unexpected/dp/0743250885">این کتاب</a> گرفته میگه هرگز اینکارو نکنین! چون جدای از اینکه چک کردن ایمیلها کلا پروسه وقتگیری هست، عملا کار غیر ضروری ای برای اول صبح محسوب میشه. در اکثر آدمها ساعت پیک بهره وری شون اول صبح هست (و در چپ مغزها بیشتر) برای همین گفته برای استفاده بهتر و کاراتر، خودتون رو طوری عادت بدین که اول صبح به جای چک کردن ایمیلها یه کار دیگه ای رو که تو لیست کارهای انجام نشده تون هست و در عین حال اولویت بالایی داره رو انجام بدین.</p>
<p align="center"><img src="http://simplehuman.typepad.com/.a/6a00d83453c52669e20105360b85f1970b-800wi" alt="" width="358" height="238" /></p>
<p>ایده کلی این کتاب اینه: از اونجا که بازدهی و سطح هوشیاری افراد تو ساعات اولیه صبح بیشتر هست، پس چه بهتر به جای اینکه خودشون رو به اموری کم اهمیت مشغول کنن که اولویت فوری هم ندارن و بعدا هم میشه انجامشون داد، مبادرت به انجام یک کار ضروری تر و مهمتر بکنن مخصوصا تو ساعت اول کاری.</p>
<p>* البته یادتون باشه که در هر صورت مهمترین و ضروری ترین کاری که قبل از اومدن به پشت سیستمتون باید انجام بدین، آوردن یک لیوان گنده چای یا قهوه (بسته به سلیقه تون) هست:)</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=PJGFn"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=PJGFn" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=imEtN"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=imEtN" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/463554074" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/dont-check-your-email-in-the-morning/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/dont-check-your-email-in-the-morning/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>هر ۶ ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی میمیرد</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/462710366/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/every-6-seconds-a-child-to-starve-to-death/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 23 Nov 2008 10:25:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>

		<category><![CDATA[فقر]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[کمی هم جدی]]></category>

		<category><![CDATA[گرسنگی]]></category>

		<category><![CDATA[غذا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1131</guid>
		<description><![CDATA[* اکنون دیگر علت مرگ و میر کودکان در جهان به دلیل بیماری‌هایی نظیر ایدز، مالاریا و سل نیست بلکه هر شش ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی جان خود را از دست می‌دهد. در کشور هائیتی وضع به گونه‌ای است که مادران مجبورند در غذا دادن به کودکان خود یک نفرشان را انتخاب کنند.
با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* اکنون دیگر علت مرگ و میر کودکان در جهان به دلیل بیماری‌هایی نظیر ایدز، مالاریا و سل نیست بلکه هر شش ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی جان خود را از دست می‌دهد. <em>در کشور هائیتی وضع به گونه‌ای است که مادران مجبورند در غذا دادن به کودکان خود یک نفرشان را انتخاب کنند.</em><br />
با این که گفته می‌شود سال ۲۰۰۸ میلادی سالی پربرکت بوده اما هنوز ابنای بشر به خاطر عواملی چون افزایش بی‌رویه قیمت نفت، مشکل توزیع مواد غذایی، کمبود مواد خام و بلایای طبیعی قربانی می‌دهد.<br />
از دیگر عواملی که منجر به مرگ و میر بر اثر گرسنگی می‌شود این است که در پاره‌ای از نقاط جهان مردم بیش از نیاز خود غذا می‌خورند و به فکر گرسنه‌ها نیستند.<br />
پل رابرت، نویسنده <strong>کتاب </strong>&#8220;<strong>غذا تمام شد</strong>&#8220;، می‌گوید: «اگر بنا باشد همه مثل مردم آمریکا غذا بخورند، این سیاره از هم خواهد پاشید.» (<a href="http://isna.ir/isna/NewsView.aspx?ID=News-1238862&amp;amp;Lang=P"><strong>+</strong></a>)</p>
<p>* براساس اعلام سازمان خوابار و کشاورزی ملل متحد (فائو) اکنون حدود یک میلیارد نفر در جهان از سوء تغذیه رنج می برند. (<a href="http://irinn.ir/Default.aspx?TabId=15&amp;nid=111944"><strong>+</strong></a>)</p>
<p>* اگر انسان‌ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معده‌شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت. (اینشتین)</p>
<p>* فقط ۶ ثانیه؟ نوشتن این متن ۱۵ دقیقه طول کشید، احتمالا ۵ دقیقه طول میکشه تا شماها اینو بخونین، بسته به طول کامنتی که میذارین چند ثانیه یا دقیقه طول می کشه، بعدش این مدت چند تا بچه از گرسنگی میمیرن؟ اونوقت ما در طول روز چقدر اسراف می کنیم؟ <img src='http://zahra-hb.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=oQpcn"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=oQpcn" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=jTE5N"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=jTE5N" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/462710366" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/every-6-seconds-a-child-to-starve-to-death/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/every-6-seconds-a-child-to-starve-to-death/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>لاک دفاعی…</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/462082239/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/defensive-shell/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 18:47:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<category><![CDATA[کمی هم جدی]]></category>

		<category><![CDATA[امنیت]]></category>

		<category><![CDATA[ترس]]></category>

		<category><![CDATA[خدا]]></category>

		<category><![CDATA[دفاع]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1124</guid>
		<description><![CDATA[* دیدین وقتی یه خطری لاک پشتها رو تهدید می کنه، سریع میرن تو لاک دفاعی خودشون؟ لاک پشتها یه لاک ضخیم و خیلی محکم دارن که اینجور موقعها میرن توش و احساس امنیت میکنن، گاهی اوقات مثل امروز که تا سر حد مرگ ترسیدم و هنوزم میترسم، دلم میخواد کاش آدمهام یه همچین لاک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* دیدین وقتی یه خطری لاک پشتها رو تهدید می کنه، سریع میرن تو لاک دفاعی خودشون؟ لاک پشتها یه لاک ضخیم و خیلی محکم دارن که اینجور موقعها میرن توش و احساس امنیت میکنن، گاهی اوقات مثل امروز که تا سر حد مرگ ترسیدم و هنوزم میترسم، دلم میخواد کاش آدمهام یه همچین لاک دفاعی داشتن که وقتی چیزی اونها رو اینقدر میترسونه، برن توش و اقلا برای مدتی هم که شده احساس امنیت کنن، آدم ترجیح میده با بعضی خطرها حتی روبرو هم نشه&#8230;</p>
<p align="center"><img src="http://www.insurancetechguru.com/fear.gif" alt="" width="306" height="237" /></p>
<p>* راستش من از خدا اونقدر نمیترسم که از بنده های خدا&#8230; خوبیه وقتی که با خدا حرف میزنی اینه که خودش میدونه تو چی میخوای؟ اصلا قبل از اینکه حرف بزنی، منظورت رو میگیره و میدونه که تو دلت چی هست؟ ولی بنده های خدا نه&#8230; وقتی با خدا حرف میزنی اینترفیسی وجود نداره، تو بی واسطه با خدای خودت حرف میزنی ولی بنده های خدا نه، ممکنه هزار جور تفسیر و سوء برداشت از حرفت بکنن. اصلا برای همینه که آدم راحت میتونه با خدای خودش حرف بزنه ولی وقتی به بنده هاش میرسه، سعی میکنه قواعد رو رعایت کنه&#8230; برای همینه که همیشه ته دل آدم محکمه که خدا خودش میدونه تو دل من چی میگذره؟&#8230;</p>
<p>* <em><strong>پانوشت</strong></em>: این لاکه با اون <a href="http://zahra-hb.com/1387/06/all-people-need-the-cocoon/">پیلهه </a>فرق می کنه ها&#8230; رفتن تو اون پیلهه به اختیار خودت هست، اینکه دلت میخواد یه مدت تنها باشی، اما این لاکه نه، از روی ترس و جبری هست که به هر طریقی روت سایه افکنده&#8230;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=t0jIn"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=t0jIn" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=M2ekN"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=M2ekN" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/462082239" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/defensive-shell/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/defensive-shell/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مدل روابط در دنیای وب ۲/۰!</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~3/461540734/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1387/09/web-2-relationship-models/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 05:50:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>

		<category><![CDATA[فرندفید]]></category>

		<category><![CDATA[قاطی پاتی]]></category>

		<category><![CDATA[لینک]]></category>

		<category><![CDATA[مافیا]]></category>

		<category><![CDATA[وب]]></category>

		<category><![CDATA[وب 2.0]]></category>

		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[گوگل ریدر]]></category>

		<category><![CDATA[دنیای مجازی]]></category>

		<category><![CDATA[روابط]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1109</guid>
		<description><![CDATA[* تنهایی یعنی تنها استفاده هایی که از گوشیت بکنی، استفاده به عنوان دوربین عکاسی و یا MP3 Player باشه :دی
* یه چیزی: جدی جدی این راننده تاکسی هایی که بو میدن زن ندارن؟! خیلیاشون انگار ۴ ماه به ۴ ماه میرن حموم! وارد تاکسی که میشی، کل تاکسی بو میده! یعنی کدوم زنی تحمل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* تنهایی یعنی تنها استفاده هایی که از گوشیت بکنی، استفاده به عنوان دوربین عکاسی و یا MP3 Player باشه :دی</p>
<p>* یه چیزی: جدی جدی این راننده تاکسی هایی که بو میدن زن ندارن؟! خیلیاشون انگار ۴ ماه به ۴ ماه میرن حموم! وارد تاکسی که میشی، کل تاکسی بو میده! یعنی کدوم زنی تحمل اینهمه بو رو داره؟! یا شایدم عادت کردن؟! ولی مگه میشه؟ خب این نقطه ضعف شریکتونه که بو میده! اگه خودش بویاییش ضعیفه باید بهش تذکر بدین که بابام جان بوت آزار دهنده است، برو حموم:دی</p>
<p>* میگما احمدی نژاد در نوع خودش موجود جالبیه، از این جهت که هم موافقینش متعصبن و هم مخالفینش! با هیچکدوم از این ۲ تا گروه نمیشه درست و حسابی بحث کرد! خیلی از موافقینش حتی با عدم استیضاح کردان و چه میدونم رای آوردن محصولی هم به بهانه حمایت از کابینه دولت نهم موافقن، خیلی از مخالفینشم با کوچیکترین دفاعی از احمدی نژاد سر تا پای تو رو به فحش میکشن حتی اگه با دلیل و مدرک هم براشون بگی که ای بابا حالا واقعنی فلانجا، فلان حرفش بد ترجمه شده و یا تحریف شده! منظورم اینه که هردو گروه به نحوی روش تعصب دارن!</p>
<p>* مدل روابط در دنیای<a href="http://www.cashthechecks.com/wp-content/uploads/2007/09/web20.jpg"> وب ۲/۰ئی</a>:<br />
<em><strong> لایک بزن تا واست لایک بزنن، کامنت بذار تا واست کامنت بذارن، لینک کن تا بهت لینک بدن، شر کن تا شرت کنن!</strong></em><br />
یعنی کلا از این حالت خارج نیست مگر معدود کاربرانی که خیلی به اینجور روابط اعتنایی نمی کنن و خودشون رو درگیر این روابط وبلاگی و دنیای مجازی ای نکردن! حتی این ادا و اطوارا بین کسانی که منطقا به گزینه های بالا احتیاج ندارن هم دیده میشه! اگه هم یه مدت مبادرت به اعمال فوق نپردازی، کم کم از یادها میری:دی</p>
<p>* ولی خوب یه عده هم جالبن! اینایی که واقعا به این دنیای مجازی و مافیها دل خوش کردن و از این طریق برای خودشون اعتبار و دوستانی کسب کردن و بعدش حلقه تشکیل دادن و بین خودهاشون خوشن و بامزه تر اینکه خیلی خیلی اینجا رو جدی گرفتن! حالا نمیشه واقعا از تاثیر دنیای مجازی چشم پوشی کرد، ولی اینایی که بیش از حد دلبسته ان، همیشه برای من موجودات عجیبی بودن! نه اینکه حالا خیلی بد باشه ها، ولی از این خنده ام میگیره که یه عده از اینها دیگه خیلی احساس خدایی می کنن و کلا هرنوع وبلاگ و یا طرز تفکری که خارج از حلقه خودشون باشه رو چیپ، روزمره، غیر قابل تحمل و امثالهم میدونن و تازه تعیین تکلیف هم می کنن که کدوم محتوا بهتره؟</p>
<p>* این پاراگراف بالایی جدا و واقعا مخاطب خاص ندارد(!) ولی خوب ادامه ندم بهتره، تجربه به من ثابت کرده، من قدرت اینکه دو پهلو حرف بزنم رو ندارم:دی یعنی هم غیر مستقیم منظورم رو برسونم و هم نرسونم:دی به نظرم دو پهلو حرف زدن واقعا هنره!</p>
<p>* نه الان واقعا میخوام بدونم کدومتون همون دقت کردین که من به جای مافیا از حلقه استفاده کردم؟:-)) ولی این مافیا اون مافیا اینا نیست! اون مافیا هم کلمه اش خز شده و هم گیر دادن بهش :دی</p>
<p>* یکی نیست بگه دختر جان تو مگه قرار نیست سراسر امروز رو بری ماموریت؟ خوب پاشو برو دیگه :دی</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=RtbDn"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=RtbDn" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?a=hF3vN"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/zahrahb?i=hF3vN" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/zahrahb/~4/461540734" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1387/09/web-2-relationship-models/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://zahra-hb.com/1387/09/web-2-relationship-models/</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss><!-- Dynamic Page Served (once) in 1.208 seconds --><!-- Cached page served by WP-Super-Cache -->
