<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زهرا &#187; دخترونه</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/category/dokhtarooneh/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 25 May 2012 12:12:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>آدمِ توی رویاها</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/12/the-girl-in-my-dreams/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/12/the-girl-in-my-dreams/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Mar 2012 13:45:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[آرزو]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11109</guid>
		<description><![CDATA[* من فکر میکنم هرکس یه ورژن قویتر از خودش توی ذهنش داره. قویتر نه به معنای فیزیکیش فقط، قویتر به معنای روحی، روانی. مثلا تو ذهن من یه آدمی هست که من نیستم. اما آدمی هست که گاهی اوقات دلم میخواد اون باشم. نوشتم گاهی اوقات چون بیشتر وقتها همین آدم درب و داغونی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* من فکر میکنم هرکس یه ورژن قویتر از خودش توی ذهنش داره. قویتر نه به معنای فیزیکیش فقط، قویتر به معنای روحی، روانی. مثلا تو ذهن من یه آدمی هست که من نیستم. اما آدمی هست که گاهی اوقات دلم میخواد اون باشم. نوشتم گاهی اوقات چون بیشتر وقتها همین آدم درب و داغونی که هستم رو دوست دارم. واقعا اگه طور دیگه ای بودم، دلم برای اینی که الان هستم حتما تنگ میشد، یا لااقل در اون صورت دلم میخواست یه آدمی مثل اینی که الان هستم تو دنیا وجود داشت با همه نقاط ضعفش که از نظر کمی و کیفی کم هم نیستن.</p>
<p>* داشتم میگفتم که گاهی اوقات بدجوری دلم میخواد دختر توی رویاهام باشم. ولی واقعا شهامتش رو ندارم. دختر توی رویاهام یک زن واقعا قوی هست. هرجا که لازم باشه حرفش رو میزنه، مخالفت میکنه، موافقت میکنه، ابراز علاقه میکنه، ابراز تنفر میکنه. هرجا دلش میخواد میره، میاد. از چیزی احساس خجالت بهش دست نمیده. هرجا رو که لازم باشه ترک میکنه، بیخودی برای کارهاش عواقب نمی تراشه. همونقدر که محبت میکنه، محبت دریافت میکنه، همونقدر که تکیه گاه هست، تکیه گاه داره، در بیان چیزی که هست، شجاع هست. از تاریکی، حیوانات، مرگ، شلوغی، تنهایی، جمع و حتی رانندگی نمیترسه. برای چیزی نمیشینه منفعلانه فقط حسرت بخوره، بلکه تلاش میکنه بهش برسه و واقعا هم میرسه.</p>
<p>* حالا خستگی ناپذیر نباشه دیر خسته میشه. طاقتش زیاده. اشکش دم مشکش نیست. محافظه کار نیست، خوش بین هست، شجاع هست، آرام هست و کلی صفتهای مثبت و منفی دیگه. گفتم منفی؟ خب نمیشه که یکی همش بچه مثبت باشه خیلی خسته کننده است. آدم گاهی اوقات واقعا لازمه صفات منفیش رو بروز بده. اصلا اگه اینها لازم نبودن که خدا در وجود ما نمی آفریدشون. پس یه جاهایی لابد لازمن (اینطور خودمون رو دلداری بدیم)</p>
<p>* ولی متاسفانه اینطور نیست و من خیلی با این دختر فاصله دارم و فقط حسرتش رو میخورم. بدبختی اینجاست که هروقت به شدت جایی کم میارم، یاد این دختری می افتم که توی خیالاتم ساختم و میگم کاش مثل این بودم الان یا گند نمیزدم یا وقتی میزدم عواقبش رو میپذیرفتم و اینقدر تسلیم یا داغون نمی شدم.</p>
<p>* واقعا نمیدونم اگه این روزها با وجود همه مصیبتهای وارده، اگه دختر توی رویاهام بودم، واکنشم چطور بود؟ ممکن بود بهتر بودم، آرامتر بودم، استرس کمتری داشتم. اصلا کسی چی میدونه، اگه اون دختر بودم، اصلا این اتفاقات برای من پیش نمی اومد.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/is-going-then-no-distress/">چون میگذرد غمی نیست</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/how-much-close-to-us/">چقدر بهمون نزدیکه...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/sometimes-words-not-put-all-the-aim/">گاهی اوقات کلمات همه منظور رو نمی رسونن!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/03/this-girl-is-an-angel/">آدمهایی که وقف خانواده شان هستند</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/08/a-fanciful-girl-s-wishes/">از آرزوهای یک دختر متوهم</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/12/the-girl-in-my-dreams/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سنگ نما</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Feb 2012 14:56:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[دل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11078</guid>
		<description><![CDATA[* همه می گفتن مثل ربات میمونه. اما به نظر من یکی از با احساس ترین آدمهایی بود که تو عمرم دیده بودم. فقط بلد نبود احساساتش رو بیان کنه. یه مواقعی که می اومد با من درددل می کرد، خیلی دلم براش میسوخت. چون میدونستم سختترین کار دنیا رو داره انجام میده. مواقعی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* همه می گفتن مثل ربات میمونه. اما به نظر من یکی از با احساس ترین آدمهایی بود که تو عمرم دیده بودم. فقط بلد نبود احساساتش رو بیان کنه. یه مواقعی که می اومد با من درددل می کرد، خیلی دلم براش میسوخت. چون میدونستم سختترین کار دنیا رو داره انجام میده. مواقعی که میخواست حرف بزنه چه روشهای چرتی رو هم انتخاب می کرد. اما من میفهمیدم این دعواها، پاچه گیری ها، عصبانی شدن ها، بی ربط پروندنها همش برای حرف زدنه. همش انتظار برای اینه که بپرسیم چت شده؟ چیزی شده؟ هرجمله بی ربطی که میگفت من سعی می کردم تا آخرش رو برم. چون میدونستم گفتن براش سخته. خیلی دلش میخواست همه بفهمن که اون از قضا خیلی هم احساسات داره ولی هیچوقت موفق نشده بود.</p>
<p>* زندگی سخت، و سختکوشی از اون یه سنگ-نما ساخته بود. سنگ نما یعنی کسی که از بیرون مثل سنگ، سخت به نظر میاد ولی از درون در حال فروپاشی هست. هیچکس نفهمید که اون بیچاره بخاطر شرایط سخت زندگیش اینقدر عنق و گوشه گیر و سنگ هست و اگه کسی بهش محبت می کرد، اگه کسی علاقه هاشو می فهمید، اگه کسی بود که درکش کنه، اگه کسی پای درددلها و حرفاش می نشست، اگه کسی تو جمعشون راش میدادن، هیچوقت اینطوری نمی شد. اون روزی که از اینجا رفت من چقدر نشستم براش گریه کردم. فکر میکردم خوب لااقل اینجا یه کسی بود که باهاش درددل کنه، دیگه شناخته بودیمش، ولی حالا چطوری میخواد تو محیط جدید خودش رو وفق بده. دوباره با افراد جدید اخت بگیره، دوباره بهش بگن سنگ، بی احساس، دوباره غصه بخوره، در حالیکه نبود. واقعا نبود.</p>
<p>* یه آدمهایی هستن که من همش نگرانشون هستم که هیچکس تو دنیا واقعا نمیتونه درکشون کنه. سنگ نما ها. آخ سنگ نماها کاش یکی رو پیدا کنن که باهاش درددل کنن. کاش یکی رو پیدا کنن که دلیل رفتارهای عجیب و غربیشون رو بفهمه. کاش یکی رو پیدا کنن که باهاش دعوا بگیرن، پاچه اش رو بگیرن که فقط حرف بزنن و اونم بفهمه که چرا اینجورین.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/temporary-care/">کلاف سر در گم</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/02/believe/">اعتقاد داشتن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/12/the-girl-in-my-dreams/">آدمِ توی رویاها</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/12/life-courses/">دوره های زندگی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/08/slices-of-people-s-life-2/">برشی از زندگی آدمها، یا ما چطور بی تفاوت میشیم؟</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قدرت درددل کردن</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/11/supergirl-dont-cry/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/11/supergirl-dont-cry/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 13:22:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[درد]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11039</guid>
		<description><![CDATA[* من اگه یه روزی مردم، بدونید که شما خوانندگان وبلاگ و دنبال کنندگان اکانتهام کسانی بودین که بیشترین چیزها رو د رباره من میدونید. هیچکس دیگه از شماها بیشتر از من نمیدونه چون من تو دنیای واقعی اینقدری حرف نمیزنم و علائقم در معرض قضاوت نیست. اصلا حرف زدن درباره خودم سخته. درددل کردن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* من اگه یه روزی مردم، بدونید که شما خوانندگان وبلاگ و دنبال کنندگان اکانتهام کسانی بودین که بیشترین چیزها رو د رباره من میدونید. هیچکس دیگه از شماها بیشتر از من نمیدونه چون من تو دنیای واقعی اینقدری حرف نمیزنم و علائقم در معرض قضاوت نیست. اصلا حرف زدن درباره خودم سخته. درددل کردن از اونهم سختتر.</p>
<p>* من هروقت از چیزی دور میشم، یا کاری رو برای مدت زیادی انجام نمیدم، انجام دوباره اش برای من خیلی خیلی سخت میشه. مثلا یکی از چیزهایی که من به مرور زمان از دست دادم، قدرت درددل کردن هست. واقعا من این قدرت رو به مرور زمان از دست دادم و برای اینکه ندارمش میگم قدرت. منظورم از درددل کردم حرف زدن عادی نیست نه، درددل کردن به معنای واقعی کلمه که یعنی الان من اینجا کم آوردم بیا به حرفهای من گوش بده و طوریکه مخاطب بفهمه الان و این ساعت نباید تو رو تنها بذاره.</p>
<p>* دیشب پیش یکی از دوستام بودم که از همه آدمهای دیگه باهاش راحتترم ولی اصلا باز نمیتونستم بگم چه مرگمه که اینطوری شدم. با اینکه دوستم هم یه آدم صمیمی و متواضع هست. دیدید با آدمهای متواضع راحتتر میتونه درددل کنه؟ مخصوصا اینکه می بینی اون آدم هر دردی از جنس درد خودت داره. ولی نمیتونستم. قبلنها لااقل برای خودم تنهایی زار میزدم، برای خودم درددل میکردم، عجیبه که الان اونم برام سخت شده.</p>
<p>* اینقدری که من نشستم پای درددل دیگران، یعنی اینطوری شد که من باید مشکل بقیه رو حل میکردم من باید دردهای اونا رو گوش میکردم، خودم رو هی سانسور کردم، حرفهایی که خودم هم باید میگفتم سانسور میکردم، بالاخره من کسی بودم که تصور اونا از من یه آدم ایده آل بود، ایده آل که شاید لغت خوبی نباشه اینجا، کم مشکل درست تره، منم نمیتونستم بگم صد تا بدتر از اینی که داری میگی رو چشیدم ولی مقاومت کردم. نشد، نگفتم. این شد که خیلی چیزها رو تلمبار کردم و اینطور مسیرم رو در پیش گرفتم که تنهایی حل کنم. تنهایی حل کردن مشکلات برای کسی مثل من مسئله ای نبود واقعا حل میکردم ولی هربار که تموم میشد، هی یه جای دلم سنگتر میشد. اونقدر شد و شد که دیگه نمیتونم از نقطه ضعفهام برای دیگران بگم. مسخره است واقعا مسخره است، آخرین باری که واقعا برای کسی درددل کردم چند ماه پیش بود.</p>
<p>* به این دوستم که چند روزه باهاش حرف میزنم حسودیم میشه. اینقدر راحت از احساسات و حرفاش میگه که من واقعا حسودیم میشه. یعنی تو بگو یکجا، یه نفر تو دنیا باشه که من احساس امنیت کنم و حرفام رو بزنم. حالا احساس امنیتش به کنار، اصلا بتونم شروع کنم بگم: خوب ببین الهام اینجوری شروع شد و بعد اونجوری شروع شد. نمیتونم. نهایت سربسته و در غالب جملات بی سر و تهی که برای مخاطب هیچ جذابیتی نداره.</p>
<p>* اینجور مواقع همش یاد این ترانه <a href="http://www.youtube.com/watch?v=M0N9TjAQT4k">super girl </a>می افتم که خیلی هم دوستش دارم.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/sometimes-words-not-put-all-the-aim/">گاهی اوقات کلمات همه منظور رو نمی رسونن!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/is-going-then-no-distress/">چون میگذرد غمی نیست</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/">معلم خوبی نبودم</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/temporary-care/">کلاف سر در گم</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/forget/">فراموش کردن</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/11/supergirl-dont-cry/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آهویی دارم خوشگله&#8230;</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/08/old-mothers/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/08/old-mothers/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Nov 2011 12:32:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10928</guid>
		<description><![CDATA[* یه چیزهایی تو زنهای قدیمی هست که ما خودمون رو بکشیم نمیتونیم مثل اونا باشیم. نمیدونم واقعا مدرن بودن این بلا رو سرمون آورده یا ربطی نداره و اینا از مشخصات بودن در این سن هستش. کسی چه میدونه شاید اونام وقتی هم سن و سال ما بودن، مثل ما دختر امروزی زمان خودشون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* یه چیزهایی تو زنهای قدیمی هست که ما خودمون رو بکشیم نمیتونیم مثل اونا باشیم. نمیدونم واقعا مدرن بودن این بلا رو سرمون آورده یا ربطی نداره و اینا از مشخصات بودن در این سن هستش. کسی چه میدونه شاید اونام وقتی هم سن و سال ما بودن، مثل ما دختر امروزی زمان خودشون بودن. منظورم دقیقا یه حس مادرانه هست. انگار مادر بودن تو خونشونه. دقت کردید؟ بغلشون شفابخشه انگار. خیلی مامانن&#8230;</p>
<p>* دیشب توی اتوبوس یه خانم جوون کنار من نشسته بود. خانمه خیلی سن و سال کمی داشت. یه بچه توپول هم بغلش بود. بچهه خیلی بی تابی میکرد. خانمه هم بچه رو هی تکون تکون میداد گاها تکونهای شدید و بدون اینکه چیزی بگه یه موبایل از این مدلای اسباب بازی در آورد که توی موبایله یه بچه با صدای بلند میخوند: آهویی دارم خوشگله. خلاصه هیچکدوم از اینکارها باعث نمیشد، بچهه از گریه کردن و سر و صدا دست برداره.</p>
<p>* تا اینکه یه خانم حدودا ۵۰ ساله از عقب اتوبوس پا شد اومد جلو و بچه خانمه رو گرفت و در حالیکه با نوایی مادرانه بچه رو ناز میداد و آروم تکون میداد به خانم جوون گفت: بچه رو باید یواش تکون بدی. حتما تازه غذا خورده. چرا اینقدر پیچوندیش؟ درسته هوا سرده ولی بخاری اتوبوس که روشنه. کمی کلاشو کنار میذاشتی بچه هوا بخوره. هرچه بیشتر اینطوری بارش بیاری مقاومت بدنش کمتره. بعد گفت: بشین خودت یواشکی با بچه حرف بزن. چیه این صدای موبایل که بلند میخونه؟ بچه چی حالیشه که آهو چیه؟ موبایل چیه؟ ولی صدا و بغل مادرشو میشناسه.</p>
<p>* بعد بچه رو همینطوری یواشکی تکون میداد و در حالیکه لب پائین بچه رو با انگشتش نوازش میداد، و یه چیزهایی برای ناز دادن میگفت، اونو آروم کرد. شاید باور نکنید، بچه ظرف ۵ دقیقه کاملا آرومه آروم شده بود. بعد موبایله رو از دست خانوم جوون گرفت و در حالیکه تو چشمهای بچه نگاه میکرد و میخندید موبایله رو یواشکی جلوی صورتش تکون تکون میداد، بچه هم باهاش میخندید:<br />
آهویی دارم خوشگله / فرار کرده ز دستم/ دوریش برام مشکله<br />
کاشکی اونو می بستم/ ای خدا چی کار کنم/ آهو مو پیدا کنم</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/11/the-love-changed-this-girl/">عاشقی با این دختر چه کرده...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/high-heels/">زنان قربانی کفشهای پاشنه بلند؟!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/all-mothers-are-similar-to-each-other/">مادرها همه شبیه همن...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/today-s-youth-yesterday-s-youth/">جوانهای امروز، جوانهای دیروز</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/to-restor-to-life-the-girl/">چطور میشه این دختر رو به زندگی برگردوند؟</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/08/old-mothers/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تو با خودت هم دشمنی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/06/you-are-your-enemy/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/06/you-are-your-enemy/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Sep 2011 14:01:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10804</guid>
		<description><![CDATA[* برق رفته بود و طبعا اینترنت هم قطع بود. همکارم یه کتاب دستش بود که یکی برای تولدش هدیه آورده بود، داشت میخوندش، ازش پرسیدم چی میخونی؟ با بی میلی برگشت گفت: یه رمان درپیت ایرانیه، نمیدونم مردم چی فکر میکنن که این داستان زردو برای من هدیه آورده؟ بعد شروع کرد ادای برنامه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* برق رفته بود و طبعا اینترنت هم قطع بود. همکارم یه کتاب دستش بود که یکی برای تولدش هدیه آورده بود، داشت میخوندش، ازش پرسیدم چی میخونی؟ با بی میلی برگشت گفت: یه رمان درپیت ایرانیه، نمیدونم مردم چی فکر میکنن که این داستان زردو برای من هدیه آورده؟ بعد شروع کرد ادای برنامه مشاعره رو در آوردن و با صدای بلند نقل به مضمون چنین چیزی رو خوند:</p>
<blockquote><p>اینکارو باید میسپردن به بلقیس. اونا میدونستن که تو کل روستا بلقیس راحتتر از همه از پس اینکار بر میاد. بلقیس بعد از فوت پدر و مادرش شده بود، سرپرست خانواده و از اونجائیکه همه برادران و خواهرانش از خودش کوچکتر بودن، به خودش فرصت زندگی کردن و عاشق شدن و هیچ نوع احساساتی رو نمیداد. نه اینکه اصلا عاشق نمیشد یا احساسی نسبت به چیزی نداشت، یکبار عاشق شده بود و با خودش جنگیده بود و فراموش کرده بود، اونقدر که اگه ازش میپرسیدی جواب میداد هیچوقت عاشق نشده و واقعا هم یادش نمونده بود.<br />
اهالی ده نمیدونستن که بلقیس برای اینکار مناسب نبود، ترس از شکست باعث میشد اونقدر به خودش سخت بگیره که پس از مدتی اطمینان پیدا کنه که حسی نسبت به اون مسئله نداره و بروی خودش نیاره. بارها با احساستش کلنجار رفته بود و خواسته بود که تغییر نکنه و همینطور سخت بمونه، این در حالی بود که قلبا تغییر کرده بود و شکسته تر شده بود. کسی اینا رو نمی فهمید، برای همین تصور همه از او یک زن حسابگر بود.</p></blockquote>
<p>* متاسفانه عین جملات رو یادم نیست اما توصیف خوبی بود برای آدمهایی که به خودشون جرات اشتباه کردن نمیدن..</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/self-deception-2/">خودفریبی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/on-a-bridge-of-sighs-the-suicidal-meet-a-staying-hand/">فرشته نگهبان روی پل خودکشی!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/03/this-girl-is-an-angel/">آدمهایی که وقف خانواده شان هستند</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/12/digital-fortress-and-davinci-code-books/">کتابهای دژ دیجیتالی + رمز داوینچی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/10/some-parts-of-forough-letters/">تکه هایی از چند نامه فروغ</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/06/you-are-your-enemy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آشنایی بعد از ترور!</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1389/12/turkish-hijab/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1389/12/turkish-hijab/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Mar 2011 08:18:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[آرایش]]></category>
		<category><![CDATA[ادارات]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب]]></category>
		<category><![CDATA[لباس]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>
		<category><![CDATA[پوشش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10475</guid>
		<description><![CDATA[* یادتونه چند وقت پیش که هنوز اخبار انتخابات داغ بود و رییس جمهور رفته بود همدان یه خبری مبنی بر انفجار در نزدیکی اش پخش شد؟ حالا خوب بعدا معلوم شد که یه ترقه دست ساز بوده ولی خوب همون اولش که خبرش پخش شد طبعا بازار شایعات داغ شد. یادمه من پای توئیتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* یادتونه چند وقت پیش که هنوز اخبار انتخابات داغ بود و رییس جمهور رفته بود همدان یه خبری مبنی بر انفجار در نزدیکی اش پخش شد؟ حالا خوب بعدا معلوم شد که <a href="http://www.jahannews.com/vdciyyazqt1arv2.cbct.html">یه ترقه دست ساز بوده </a>ولی خوب همون اولش که خبرش پخش شد طبعا بازار شایعات داغ شد. یادمه من پای توئیتر بودم و هی تگ احمدی نژاد رو میخوندم که ببینم باقی کاربران درباره اش چی میگن. خوب حجم توئیتهای موافق و مخالف خیلی زیاد بود. خیلیا خوشحال بودن که بالاخره ترور شد و خیلیام اظهار نگرانی میکردن. بعد اینکه فارس خبر تکذیب رو زد من همونو به انگلیسی ترجمه کردم و یادمه اون یکی از پر ریتوئیت ترین توئیت های من بود</p>
<p>* حالا اصلا کاری به جزئیاتش ندارم، بعد اون موضوع یه دختر ترکیه ای فالوم کرد. من اصلا متوجه نشده بودم چون اون موقعها کاربران ایرانی ای که انگلیسی هم توئیت میکردن رو زیاد فالو میکردن. یه بار توی جی تاک دیدم که یه نفر با یه اسم عجیب درخواست دوستی داده. خلاصه این شروع کرد به حرف زدن به اینکه چقدر به ایران و احمدی نژاد علاقه داره و یکی از آرزوهاش اینه که با یه پسر ایرانی ازدواج کنه و اینها و یادمه که ۳۰-۴۰ تا جمله رو پشت سر هم نوشت تا اجازه داد من جوابشو بدم</p>
<p>* بعد اون چت ما کلی با هم دوست شدیم، چند روز پیش دیدم که تو فیس بوک هم منو پیدا کرده و اد کرد. بعد کلی شروع کرد به اینکه در یکی ۲ ساله اخیر وضعیت حجاب در ترکیه چقدر بهتر شده و اینکه چقدر راحت شدن و دیگه <a href="http://zahra-hb.com/1387/03/to-sympathize-with-turkey-women/">تحقیرهای اجتماعی</a> روشون بخاطر حجاب کم شده و این حرفا. بعد هی پروفایل دوستاشو بهم نشون میداد که عکسهای قبل و بعد دوران راحت شدن رو نشون میداد، مثلا اینکه چجوری قبلا مجبور بودن حجابشون رو خلاصه کنن که تو دانشگاه راحت باشن ولی الان راحت محجبه میرن.</p>
<p>* حالا این دختره که خیلی حرف میزنه:) اما من حین حرفاش هی پروفایل دوستاشو و چمیدونم دوستای دوستاشو می دیدم و  توی دلم تحسینشون میکردم. یکی از چیزهایی که به وضوح مشاهده می شد تنوع لباسها و حجابهاشون بود. یعنی اینها اکثرا لباسهای متنوع با روسری ها یا کلاههای خوشگل و رنگارنگ می پوشن و اجباری هم ندارن که یه چیز فیکسی مثل مانتو بپوشن، ولی اصلا و ابدا بیش از ۹۰%شون آرایش ندارن، اون ۱۰ درصد هم نهایت یه رژلب زده باشنو نکته مهمتر اینکه روسریهاشونو کاملا سفت میپوشن بهطوریکه نه یه تار موشون معلومه و نه مثلا گلوشون از زیر روسری پیداست، یعنی درست برخلاف ما اینجا توی ایران. اینجا خوب افراد راحت نیستد که هرلباسی رو بپوشن، اصرار بر لباس فرم داشتن هست. ولی شما نمیتونی یه روسری رنگانگ رو با یه سنجاق گلدار به گوشه سرت وصل کنی و بیایی اداره یا دانشگاه. بجاش اینجا مقنعه سر میکنن که معمولا در رنگهای تیره و اکثرا مشکی هست ولی عوضش همه اون رنگها روی صورت طرف پیاده میشن. یعنی تنها جایی که فرد اختیار داره به دست خودش تغییر بده. به نظر شما کدوم بهتره؟</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/03/todays-manto/">مانتوی مناسب امروزی-پسند؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/01/mantohaa/">تنگ شدن سايز مانتوها</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/02/integrity-between-hijab-and-variety-of-dresses/">اجماع بین حجاب، تنوع و زیبایی لباس</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/09/magic-of-makeup-and-stylish-dress-on-beauty/">جادوی آرایش و لباس شیک بر روی زیبایی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/10/self-ownership-argument/">نقدی بر استدلال مالکیت بر بدن خویش</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1389/12/turkish-hijab/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازگشت به دوران پارینه سنگی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1389/12/return-to-paleolithic/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1389/12/return-to-paleolithic/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 16:41:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[روابط]]></category>
		<category><![CDATA[روابط عشقی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10428</guid>
		<description><![CDATA[* دختر طبقه پائینی ما اسمش مهتاب هست. ۲۲ ساله است و دیپلم داره. یه زمانی بود که خیلی دنبال کار می گشت تا اینکه یه شرکت تولیدی رو پیدا کرد و مشغول کار شد. البته من هیچوقت نفهمیدم اون شرکت تولیدی چیه ولی به نظرم درآمدش خوب می اومد چون خیلی نیرو استخدام میکرد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* دختر طبقه پائینی ما اسمش مهتاب هست. ۲۲ ساله است و دیپلم داره. یه زمانی بود که خیلی دنبال کار می گشت تا اینکه یه شرکت تولیدی رو پیدا کرد و مشغول کار شد. البته من هیچوقت نفهمیدم اون شرکت تولیدی چیه ولی به نظرم درآمدش خوب می اومد چون خیلی نیرو استخدام میکرد، طوریکه مهتاب چند تا از دوستان دوران دبیرستانش که اتفاقا اونا هم بیکار بودن رو با خودش برد سر کار. مجموعا ۳ نفری میشدن که صبح زود بلند میشدن با هم میرفتن و عصرها هم باهم برمیگشتن.</p>
<p>* یه مدتی بود که می دیدم یه آقایی اینها رو میرسونه. یعنی هرروز اینطوری بود که عصرها یه پراید سفیدی وای میستاد و مهتاب پیاده میشد و طبعا بقیه رو هم میرسوند. یه بار که سر یه مشکل کامپیوتری منو برد خونه شون و یه کم حرف زدیم و سر اینکه کیو داری یا نداری، اعتراف کرد که به این آقا که حسابدار شرکتشون هم هست علاقه مند شده و البته این علاقه بعد مدتی ۲ طرفه شد، طوریکه قرار بود مراسم نامزدی بگیرن و خب اینطوری بود که مهتاب عصرها به طور ثابت تو صندلی جلوی پراید می نشست و خوب هروقت هم پیش من می اومد، می نشست ریز جزئیات اتفاقات بینشون رو با اشتیاق تعریف میکرد.</p>
<p>* یه چند وقتی بود که میدیدم مهتاب دیگه خودش میاد خونه و البته زودتر هم میاد، هی دل دل میکردم ازش بپرسم، روم نمیشد. تا اینکه یه بار از خواهر مهتاب پرسیدم که ماه صفر هم تموم شده و چرا مراسم نامزدی نمیگیرن و اینها و همون چیزی که حدس میزدم رو گفت: اینکه بدلایلی بهم خورده و مهتاب دیگه اونجا نمیره.</p>
<p>* دیدین آدم گاهی اوقات بی دلیل حس میکنه باید چیزی رو به بقیه بگه و انگار که حالا بقیه منتظرن بشنون؟ این مهتاب همینطوری شد. یه بار که صبح زود داشتم میرفتم پارکینگ اومد و گفت: میدونی که فلان چیز بهم خورده و اینها. اینجور مواقع آدم نمیدونه چی بگه؟ فقط شاید مصلحتی و حکمتی هست مناسب باشه که منم همونو گفتم، بعد مهتاب اومد گفت که اینقدر اذیت میشده، محل کارشم عوض کرده. خیلی تعجب کردم و پرسیدم چرا؟</p>
<p>* گفت: میدونی وقتی با یکی رابطه عاطفی برقرار میکنی و به هردلیلی شکست میخوری، انگار بین شما یه چیزی هست که قبلا نیست، برای همین بودن در جوارش خیلی اذیت کننده است و هیچ چیز نمیتونه به حالت قبل برگرده. مثلا فرهاد قبل از اینکه رابطه ای بین ما باشه هم هر روز ما رو میرسوند ولی بعد از اینکه بهم خورد، دیگه نتونستم مثل حالت معمولی قبلترها باهاش ارتباط برقرار کنم، اصلا نمیشد به قبلش برگشت و طوری وانمود کرد که در حد بقیه می شناسدش و میتونه دوباره باهاش یه رابطه معمولی (غیر عاطفی) داشته باشه.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/12/an-interesting-weblog-research/">تحقیق وبلاگی جالب</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/02/stork-lovers/">پرواز 13 هزار کیلومتری لک لک نر برای رسیدن به همسر بیمار</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/12/can-i-talk-to-you/">ببخشید خانم میشه چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/femininity/">زنانگی؟!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/mind-made-lovers/">معشوقهای ذهن-ساخته!</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1389/12/return-to-paleolithic/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لباس با طرح اشعار نستعلیق</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1389/09/dress-with-persian-lyrics/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1389/09/dress-with-persian-lyrics/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Nov 2010 14:11:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[ظاهر]]></category>
		<category><![CDATA[لباس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10063</guid>
		<description><![CDATA[* امروز شهرزاد توی توئیتر نوشته بود که میخواد یه دعا رو روی شال گردن پیاده کنه و درباره نحوه پیاده کردنش پرسیده بود. به نظرم ایده اش خیلی جالب بود. رفتم سرچ کنم ببینم کسی قبلا اینکارو کرده یا نه که رسیدم به یکسری لباس که طرحشون اشعار فارسی به نستعلیق بود. خدا وکیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* امروز <a href="http://shahrzaad.wordpress.com/">شهرزاد </a>توی توئیتر نوشته بود که میخواد یه دعا رو روی شال گردن پیاده کنه و درباره نحوه پیاده کردنش پرسیده بود. به نظرم ایده اش خیلی جالب بود. رفتم سرچ کنم ببینم کسی قبلا اینکارو کرده یا نه که رسیدم به یکسری لباس که طرحشون اشعار فارسی به نستعلیق بود. خدا وکیلی خیلی زیبا بودند. مثلا من یکسری شال و مانتو دیدم که بیشتر طرحهای انتهاییشون با این طرحها شکل گرفته بود. به نظرم عالی می اومدن.</p>
<p style="text-align: center;"><img src="https://s3.amazonaws.com/twitpic/photos/full/199337625.jpg?AWSAccessKeyId=0ZRYP5X5F6FSMBCCSE82&amp;Expires=1290865270&amp;Signature=dhDoKE/cbLzzjr7S6YVAjKD4ul0%3D" alt="" width="347" height="456" /></p>
<p>* یکی از چیزهایی که برای من سواله اینه که چرا از طرحهایی که در عین سادگی اصالت رو حفظ می کنن حمایت نمیشه؟ حالا به شخصه از کلمه اصالت خوشم نمیاد اما منظورم یکجورهایی معرفی اشعار کلاسیک ما هست. اینم میدونم که وقتی چیزی مد میشه، اغلب از روی مد بودگی میخرنش نه اهمیت به غنای شعرای کلاسیک اما، این از اون تب ها هست که خیلی خوبه. حداقل بهتر از این طرحهای اجق و وجقی هست که اخیرا در بازار مد شدند و اینکه حداقل زبان فارسی رو روی لباسهامون بیشتر میبینیم!</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/05/chador-campaign/">بحثی درباره کمپین چادرم را لگد نکنید</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/03/hijab-not-discovered-by-islamic-republic/">حجاب اختراع جمهوری اسلامی نیست</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/there-is-no-compulsory-in-religion/">لا اکراه فی الدین</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/ladies-seller-in-metro/">خانمهای فروشنده داخل مترو</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/a-question-controversial-scene-and-some-withdrawal/">یک صحنه سوال برانگیز در مترو و چند برداشت</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1389/09/dress-with-persian-lyrics/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گاهی اوقات دلم میخواد مرد باشم!</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1389/09/to-be-a-man/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1389/09/to-be-a-man/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Nov 2010 14:51:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[آرزو]]></category>
		<category><![CDATA[ترافیک]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10038</guid>
		<description><![CDATA[* اول صبحی جلوی ما تصادف شده بود. ۴ تا ماشین بودن که هنوز شماره گذاری نشده بودن و هی چراغ خطر میزدن و اصرار داشتن که با هم توی ترافیک حرکت کنن، آخرش یکیشون تصادف کرد. راه حسابی بند اومده بود. من دیشب خیلی کم خوابیده بودم. برای همین حسابی هم خوابم می اومد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* اول صبحی جلوی ما تصادف شده بود. ۴ تا ماشین بودن که هنوز شماره گذاری نشده بودن و هی چراغ خطر میزدن و اصرار داشتن که با هم توی ترافیک حرکت کنن، آخرش یکیشون تصادف کرد. راه حسابی بند اومده بود. من دیشب خیلی کم خوابیده بودم. برای همین حسابی هم خوابم می اومد و هم حوصله ام از راه بندون سر رفته بود. هی اینطرف و اونطرف ماشینها و سرنشینهاشون رو نگاه میکرم و سعی میکردم برای هر کدوم یه داستان بسازم که چطوری سوار اون ماشین شدن یا احتمالا چه نسبتی با هم دارن.</p>
<p>* این ماشین لاین کناری من یه پژو ۴۰۵ بود که یه زوج تقریبا جوان توش نشسته بودن. آقاهه پشت رل نشسته بود و خانمه هم هی براش میوه پوست می کند. وای چه بوی پرتقالی تو خیابون بلند شده بود. حدود ۵ دقیقه که از راه بندون گذشت، آقاهه از پشت رل بلند شد. خانمه اومد جاش نشست که رانندگی کنه. چند قدم جلوتر رفتیم. بازم راه بسته شد. طوریکه اکثرا از موقتی بودن راه بندون ناامید شدن، ترمز دستی ها رو کشیدن. خانمه شروع کرد به چای دادن به آقاهه. ظاهرا توی ماشین فلاسک داشتن. بعدش یه ساندویچ نون و پنیر در آورد، داد به آقاهه. البته میتونست نون و کوکو باشه، یا نون و همبرگر، چمیدونم سایر ترکیبات صبحانه ای. ولی به هرحال من خیلی حسودی ام شد. یه لحظه واقعا دلم خواست جای آقاهه باشم، نه اصلا مرد باشم و یه زن داشته باشم که هی توی ترافیک یا مسافرت یا شلوغی و اینها بهم میوه و چایی تعارف کنه. اینبار بوی خیاری که خانمه پوست کنده بود، واقعا داشت مستم می کرد.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/02/crash-with-bride-car/">تصادف با ماشین عروس!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/9943/">کسی که هم زن گرفته بود هم شوهر کرده بود!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/impaction-loop/">لوپ گیر افتادن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/all-mothers-are-similar-to-each-other/">مادرها همه شبیه همن...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/06/am-i-malefic/">من واقعا بدجنسم؟!</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1389/09/to-be-a-man/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زنان قربانی کفشهای پاشنه بلند؟!</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1389/08/high-heels/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1389/08/high-heels/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Nov 2010 09:02:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[خانمها]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[مجالس]]></category>
		<category><![CDATA[کودک درون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=9948</guid>
		<description><![CDATA[* دختربچه که بودم فکر می کردم تنها راه خانوم شدن یا بزرگ شدن اینه که بتونم کفش پاشنه بلند بپوشم.  برای همین هروقت میخواستیم خاله بازی کنیم، من کفش عروسی مامانم که یه کفش پاشنه بلند تمام سفید بود رو دزدکی برمیداشتم و می پوشیدم. با اینکار همش فکر میکردم که چقدر در معرض [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* دختربچه که بودم فکر می کردم تنها راه خانوم شدن یا بزرگ شدن اینه که بتونم کفش پاشنه بلند بپوشم.  برای همین هروقت میخواستیم خاله بازی کنیم، من کفش عروسی مامانم که یه کفش پاشنه بلند تمام سفید بود رو دزدکی برمیداشتم و می پوشیدم. با اینکار همش فکر میکردم که چقدر در معرض توجهم و بقیه دخترا بهم حسودی میکنن:) یادمه اولین بار که بالاخره مامانم رو مجبور کردم برام کفش پاشنه بلند بخره، کلاس پنجم بودم. حالا مامانم اون کفشه رو خریده بود برای مهمونی یا جایی، ولی من حتی سر والیبال بازی کردن با دخترعموم هم پام میکردم بس که ذوق داشتم.</p>
<p>* من فکر میکنم این اصل هیچوقت خیلی تغییر نکنه، یعنی اکثر دختربچه ها اینطوری فکر میکنن، که اگه کفش پاشنه بلند بپوشن، جدای از اینکه بلندتر و بزرگتر به نظر میان، یه جوری آدم احساس خانوم بودن میکنه، من این احساس رو زمانی که لباس مجلسی بلند و یا دامن بلند هم می پوشم هم بهم دست میده. حالا این احساس خانوم بودن رو نمیتونم خوب توصیف کنم، فکر کنم خانومها راحت میفهمنش. آدم ناخودآگاه فکر میکنه الان خیلی خانم خوشتیپ سنگینی شده و رفتارهاش باید شکیل باشن. یکجور خود-تحویلگیری توام با متانت زنانه. یعنی قدمهایی که بر میداره کوچیکتر میشن، تو رفتارهاش بیشتر دقت میکنه و خلاصه یه جوری آدم از خودش کیف میکنه.</p>
<p>* حالا این خاصیت علاقه به کفش پاشنه بلند همینطوری در من باقی مونده. تقریبا ۹۹ درصد کفش های من که اتفاقا بیشترین نوع وسایل من هستن، پاشنه بلند هستن. اون یک درصد هم که عملا فقط یکی ۲ تا کتونی و کفش اسپرت هستن که برای باشگاه و کوهنوردی و کلاس اروبیک خریدم و خدا شاهده که غیر از داخل باشگاه جای دیگه اصلا نپوشیدم بیچاره ها رو:دی اینم هست که همینهایی که توی خیابون میبینم و اسپرت میپوشن، مطمئن باشید توی مهمونیها و مجالس کفش پاشنه بلند خواهد پوشید و اصلا کفشهای مخصوص مجالس، حتی راحتی ها و صندهاش هم به شدت پاشنه میخی هستن و به ندرت پاشنه کوتاه و یا حداقل از این مدل پاشنه بلند طبی هست.</p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://image.ec21.com/image/fashionzone007/pre_GC02973657/Fashion_Shoes_High_Heels_Sandals.jpg" alt="" width="350" height="262" /></p>
<p>* اما امروز توی این <a href="http://www.salamatnews.com/ViewNews.aspx?ID=21008&amp;cat=11">سایت سلامت نیوز </a>اخبار نگران کننده ای رو راجع به این کفشهای پاشنه بلند خوندم:<br />
متخصصان می‌گویند:<em><strong> یک پنجم </strong></em>از زنان به قدری به این کفش‌ها علاقه دارند که اغلب دچار پیچ خوردگی شدید مچ پا و یا کشیدگی و پارگی تاندون پا می‌شوند.<br />
<em><strong>یک سوم </strong></em>از آن‌ها نیز به دلیل استفاده از کفش‌های پاشنه بلند با صورت به زمین می‌خورند و با آسیب دیدگی شدید دندان‌ها و شکستگی مچ دست مواجه می‌شوند.<br />
بر اساس نظرسنجی که از سه هزار زن انجام گرفت، دیگر آسیب‌هایی که در اثر پوشیدن این کفش‌ها بروز می‌کنند، شامل شکستگی قوزک پا و یا پیچ خوردن زانوها هستند.<br />
و بخش آخر خبر از همه جالبتر بود:<br />
<em><strong>‌تنها دو درصد </strong></em>از زنان در نظرسنجی اظهار کردند که هرگز از کفش‌های پاشنه بلند استفاده نمی‌کنند.<br />
یادمه قبلا هم یه بار توی ایسنا خونده بودم که در صورت پوشیدن کفش پاشنه بلند، هر چه پاشنه بلندتر باشه، رشته های عضلات پشت ساق پاها کوتاه تر می‌شن.</p>
<p>* حالا فارغ از همه اینهایی که بالا گفتم یادمه یکبار <a href="http://www.guardian.co.uk/lifeandstyle/2009/oct/22/women-flat-shoes">توی گاردین خونده بودم</a> که زنهای واقعی (یعنی زنهایی که خصوصیات زنانه بیشتری دارن و بعبارتی زن-تر هستن) بیشتر تمایل به کفشهای اسپرت و صاف دارن  (من که یه کم باورش برام سخت هست) در حالیکه توی این تحقیق بالا نوشته تنها ۲ درصد از زنها گفتن که اصلا از کفشهای پاشنه بلند استفاده نمی کنن. داشتم فکر میکنم یعنی فقط ۲درصد از زنهایی که می بینیم واقعا خیلی زن هستن؟:دی</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/05/this-artificial-girls/">این دخترهای مصنوعی!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/08/old-mothers/">آهویی دارم خوشگله...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/longing-buying-shoes-and-earrings/">ویار کفش و گوشواره :-)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/03/they-are-iranian-too-and-have-election-right-like-others/">این دخترا هم ایرانی اند و به اندازه ما حق رای دارند</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/04/females-are-bloggers-either-pretty/">دخترا یا خوشگلن یا وبلاگ نویس</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1389/08/high-heels/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

