<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زهرا &#187; روزمره</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/category/diary/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 25 May 2012 12:12:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>واکنش بیش از حد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/02/overreacting/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/02/overreacting/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 17:03:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11305</guid>
		<description><![CDATA[* یه مفهومی داریم به اسم overreacting. یعنی اینکه یه حادثه ای رخ میده و فرد در مقابل اون واکنش بیش از حدی نشون میده. مثلا فرض کنید دزد خونه شما رو بزنه و شما از ترس فکر کنین که دیگه اون شهر به هیچ وجه امن نیست و باید از اونجا برید. این میشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* یه مفهومی داریم به اسم overreacting. یعنی اینکه یه حادثه ای رخ میده و فرد در مقابل اون واکنش بیش از حدی نشون میده. مثلا فرض کنید دزد خونه شما رو بزنه و شما از ترس فکر کنین که دیگه اون شهر به هیچ وجه امن نیست و باید از اونجا برید. این میشه بیش از حد واکنش نشون دادن به اون موضوع.</p>
<p>* حافظه من خیلی قوی هست و اینقدر قوی هست که تمام جزئیات زندگیم یادم باشه که وقتی حادثه منفی ای رخ میداد واکنش من چطور بود. تا یکی دو سال پیش من خیلی عاقلتر و پخته تر از اینی که الان هستم رفتار میکردم. کلمه پخته تر رو واقعا عمدا بکار بدم، چون در طی این یکی دو سال من به طرز عجیبی اونقدر تغییر کردم که وقتی واقعه ای منفی رخ میده، بیش از حد نازک دل و ضعیف میشم و نسبت به اون واکنش بیش از حد دارم.</p>
<p>*<a href="http://zahra-hb.com/1391/01/laptop-thief/"> دزدی لپتاپم رو یادتونه؟</a> اون شب من انگار ماتم زده ها بودم. انگار خدای نکرده عزیزی از دست دادم حالم واقعا اونطور بود. بعد برادر زن داداشم وقتی منو دید گفت تو با این حالت خیلی زود پیر میشی. گفتم یعنی نباید ناراحت باشم؟ گفت نه باید باشی ولی نه اینقدر. باید فکر کنی چیزی که پیش اومده، دیگه پیش اومده نمیشه باهاش کاری کنی. بعد گفت همین چند هفته پیش دامادش که نگهبان شرکتی بوده تصمیم میگیره نصفه شب بره تمرین رانندگی اونم بدون گواهینامه و با ماشین شرکت (وانت بار)، از یه فرعی داشت میپیچید تو اتوبان تهران قزوین و نمیدونست که باید وایسته و سرعت کم کنه، خلاصه میزنه به یه اتوبوس، نصف ماشین میره، نصف دیگه شم به یه کامیون میخوره. خود داماده سالم بود چون قبل از اینکه کامیون بهش بزنه از ماشین پیاده شده بود در رفته بود. میگفت بیمه فقط ۲ میلیون پول اتوبوس رو داد و ۲ میلیون هم کامیون رو. خسارت اتوبوس ۸ میلیون شد و کامیون ۹ میلیون. خود ماشین شرکت هم ۸ تومن قیمتش بود. همه رو خودش از جیب داد. بعد میگفت من اون شب میخواستم کلی سر دامادم داد بزنم و اصلا میخواستم بگم حق نداری دیگه با دخترم زندگی کنی و &#8230; صبح که شد با خودم فکر کردم کاریه که شده. من بخوام بخاطرش خودم رو عذاب بدم یا زندگی دخترم رو خراب کنم فایده اش چیه؟ چی حل میشه ازش؟ باز خدا رو شکر که سالمه و سایه اش سر زن و بچه اش هست.</p>
<p>* من حرفاشو که گوش میدادم تقریبا باورم نمیشد. نه بخاطر کاری که کرده بود (و شاید مام جاش بودیم همون کارو میکردیم) بخاطر این بود که واقعا ناراحت نبود. یعنی رفتارش تو اون چند روز اصلا طوری نبود که من فکر کنم این چند روزه فقط کارش دادگاه و پاسگاه و بیمه است و خوب خسارتی که باید خودش پرداخت میکرده (چون داماد نمیتونست پرداخت کنه).</p>
<p>* یه سری از آدمها هستن که وقتی حادثه بدی رخ میده، سریع خودشون رو جمع میکنن، نیازی نمی بینن منفی بافی کنن، شایدم نیاز می بینن ولی اینکارو نمی کنن. به جاش به راه حل مسئله و بازیابی خودشون فکر میکنن. همینکه از ته دل معتقد باشی، چیزی که پیش اومده، دیگه پیش اومده، خیلی چیزا رو حل میکنه. من واقعا دستپاچه میشم و بدتر اینکه خیلی خودخوری میکنم. یه زمانی اینطوری نبودمها. الان هستم.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/01/contracted-human/">آدم منقبض فشرده</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/12/diffrences-between-us-and-phd-students/">فرق بین ما و دانشجوهای دکترا</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/08/deficiency-of-undo-button-2/">زندگی دگمه Undo رو کم داره</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/08/howto-treat-women/">با زنها چطور باید رفتار کرد؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/09/people-rights/">حق و ناحق کردن!</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/02/overreacting/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کینه های طولانی مدت/عمق دار</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/02/long-term-grudges/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/02/long-term-grudges/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 13:54:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خشم زهرا]]></category>
		<category><![CDATA[دنیای مجازی]]></category>
		<category><![CDATA[کامنت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11268</guid>
		<description><![CDATA[* من اگه یه قدرتی داشتم، منظورم یه قدرت ماورای طبیعت به همه آدمهای روی کره زمین یاد میدادم که کینه های طولانی مدت، ضرری که به خودشون وارد میکنه، به هیچ عنوان به فرد مخاطب وارد نمیکنه. تنها آدمی که من زمانی کینه طولانی مدت بهش داشتم کسی بود که ۶-۷ ماه از حقوقم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* من اگه یه قدرتی داشتم، منظورم یه قدرت ماورای طبیعت به همه آدمهای روی کره زمین یاد میدادم که کینه های طولانی مدت، ضرری که به خودشون وارد میکنه، به هیچ عنوان به فرد مخاطب وارد نمیکنه. تنها آدمی که من زمانی کینه طولانی مدت بهش داشتم کسی بود که ۶-۷ ماه از حقوقم رو خورد، و به جاش سفته داد و وقتی شکایت کردیم همه اموالش رو به اسم همسرش کرده بود و نه من و نه هیچکدوم از همکارامون دستمون به هیچجا نمیرسید. تصور کنین با وجود پروسه طولانی مدت شکایت در ایران، من چند ماه دنبال این آدم بودم ولی خوب دیگه فایده نداشت وقتی از ایران رفته بود.</p>
<p>* مدتها بود که من افسردگی داشتم، تا اینکه با یک دوستم درباره بخشیدن و تغییر و فراموش کردن حرف زدیم و این شد که من تصمیم گرفتم از این آدم بگذرم و وارد مرحله جدیدی از زندگیم بشم. برم سرکار جدید، تجریه جدید و هی توی گذشته نمونم. البته که من نمیتونستم این آدم رو ببخشم. چون زحمت چندماه من هدر رفته بود. ولی میتونستم ازش رد بشم و فراموش کنم. این رد شدنه و در اومدن از اون کینه هه برای خودم خیلی مرحله مهمی بود.</p>
<p>* یک آدمی بود که من چندوقت پیش همینجا و تو فضای مجازی دعوای شدیدی باهاش کردم و اون آدم هم تظاهر کرد که من رو بلاک کرده. در حالیکه خوب من اطمینان داشتم چنین کاری نکرده. از کامنتهایی که برای من میذاشت میدونستم که به خیال خودش داره رد من رو همه جا میگیره. <a href="http://zahra-hb.com/1391/01/laptop-thief/">حتی زمانی که لپتاپ من دزدیده شده بود</a>، خیلیها حتی زمانی که با من دشمنی داشتن، چه تو ایمیل یا جای دیگه به نوعی همذات پنداری کردن، اما من رنج آی پی این آدم رو داشتم باز هم اومد و به خیال خودش طعنه زد، با همون روش ثابت. چندشب پیش با یکی از بچه های فضای مجازی حرف میزدم و اون وسط حرفاش چیزی گفت که من تازه ربط کامنتهای این آدم رو فهمیدم.</p>
<p>* برای من نه اون آدم مهم بود و نه کامنتهاش. ولی عمق کینه ای که این آدم نسبت به من داشت به نظرم واقعا نگران کننده اومد. وقتی رقیب در مخمصه ای می افته، شما هرچقدر بیرحم باشید، اون ته مه های وجدان شما حس دلسوزی داره و لااقل باعث میشه از اونهمه طعنه و کینه دست بردارید ولی وقتی بازم ادامه میدید، یعنی این کینه ریشه دارتر از این حرفاست و شما رو سنگدل یا قصی القلب کرده. سنگدل شدن نسبت به رقیب همونقدر خطرناکه که نسبت به بقیه. لااقل به شما این پتانسیل رو میده که تکرارش کنید و یه جاهایی جرقه دلسوزی قلبتون رو خاموش کنید. این در دراز مدت ضربه ای که به شما میزنه، هیچ چیز نمیتونه بزنه.</p>
<p>* اگه نمیتونین ببخشید، مهم نیست. از اون کینه گذر کنید و فراموش کنین. وقتی که این آدم برای من میذاره، کامنتهای زهرداری که به خیال خودش میذاره، اینهمه که با دقت همه جا منو زیر نظر میگیره، من برای بدترین دشمن حقیقیم هم روی کره زمین نذاشتم. هنوزم برای من سواله دقیقا چه نیرویی، چه پتانسیلی، چه عاملی باعث میشه این آدم اینقدر با بقیه راجع به من حرف بزنه؟ چرا اینقدر خودش رو اذیت میکنه؟ چرا اینقدر وقتش رو هدر میده؟ اینهمه کار مفید در دنیا هست که میتونه انجام بده به جای اینکه عمق کینه اش رو بیاد اینجا و توی کامنتهای من خالی کنه. سر هر مطلبی. <em><strong>باور کنید تمام مطالب این وبلاگ پر از کامنتهای این آدم بود طوری که من رزرو ورد براش گذاشته بودم، یعنی محال بود مطلبی ننویسم و این آدم همون لحظه یا چند ساعت بعد نیاد و طبق همون فرمول ثابت کامنت نذاره. محال بود.</strong></em></p>
<p>* بگذرید بابا جان. بگذرید. حتی نیاز نیست ببخشید. بگذرید و اون موضوع رو فراموش کنین و بشینید ببینید چطور باید زندگی کنید که برای آدمهایی که براتون مهمه، بهتر به نظر بیایید. ما اینقدر در زندگی وقت نداریم که برای دشمنانمون کاری کنیم، کسی که ازش متنفرید چه ارزشی برای وقت گذاشتن داره؟ نمیفهمم&#8230;</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/death-in-virtual-world/">مرگ در دنیای مجازی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/07/distance-between-slogan-to-act/">درباره اینکه فاصله عمل تا شعار چقدر هست؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/01/predictable-people/">آدم های قابل پیش بینی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/future-memories-internet/">خاطرات دنیای مجازی در آینده</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/11/after-a-while-a-mixed-post/">بعد از مدتها یک پست قاطی پاتی!</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/02/long-term-grudges/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدم منقبض فشرده</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/01/contracted-human/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/01/contracted-human/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 13:10:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11249</guid>
		<description><![CDATA[* اون روزی که بارون شدید بارید؟ من بیرون بودم. خیابون رو آب گرفته بود. اکثر مردم داشتن ۲ طرف خیابون از روی جدول رد میشدن، بعضیام براشون مهم نبود از بین آبی که تا زانو بود در حال عبور بودن. اونطرف جدول یه جوی کوچک بود، میخواستم تصمیم بگیرم از روی جدول رد بشم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* اون روزی که بارون شدید بارید؟ من بیرون بودم. خیابون رو آب گرفته بود. اکثر مردم داشتن ۲ طرف خیابون از روی جدول رد میشدن، بعضیام براشون مهم نبود از بین آبی که تا زانو بود در حال عبور بودن. اونطرف جدول یه جوی کوچک بود، میخواستم تصمیم بگیرم از روی جدول رد بشم یا نه؟ خوب ریسک بود ممکن بود بیفتم. یه دختری داشت با دوستاش از اون طرف می اومدن. دختره هنوز یه متر از روی جدول رد نشده بود که افتاد توی جوب، دختره به جای هر نوع ناراحتی یا چیزی بلند زد زیر خنده و حتی دوستاش آب بیشتری روی سرش میریختن، اونم متقابلا همینکارو میکرد.</p>
<p>* برای آدمی تو حس و حال من، رد شدن از روی اون جدول و افتادن استرس شدید داشت، تو بگو فوبیا حتی. ولی میدیدم که اون دختر و دوست دیگه اش که افتادن چقدر راحت با قضیه برخورد کردن. من دچار استرس بیش از حد در مورد مسائل پیش پا افتاده شدم. نه که آدم سوسولی باشم یا تو زندگیم با خطرات کمی مواجه شده باشم نه، یه سری چیزهاست هست که وقتی پشت سرهم پیش بیاد، آدم اعتماد به نفسش رو از دست میده و مستاصل و آسیب پذیر میشه.</p>
<p>* دیگه چی؟ منقبض شدن&#8230; اون روز فکر میکردم مردم چقدر زندگی رو آسون میگیرن و من چقدر آدم منقبض و فشرده ای هستم. موقعیتی که یکی دیگه خودش رو رها میکنه و لذت میبره، برای من تبدیل به کابوسی هرچند کوچک میشه و ته قلبم هری میریزه پائین و دیگه نمیتونم خودم باشم. کسی هستم که به خودم حق نمیدم اشتباه کنم. به سادگی به این آدمهای آسان گیر حسادت میکنم&#8230;</p>
<p>* من همیشه انگار یک چاردیواری یا یک حساب برای خودم درست کردم و تو اون محدوده حرکت میکنم. انگار خودم رو محق برای هیچ اشتباهی نمیدونم. اینکه دیگران از من چه قضاوتی دارن که، اوه خفه ام کرده. انگار همیشه باید یک چیز بی نقص به نظر برسی، یک آدم کامل، یک خانم متشخص. و خوب این چه کاریه؟ چه کار مضحکیه؟ چه تلاش رقت باریه.</p>
<p>* نه تنها ذوب شدن در دیگری آدم رو از خودش جدا میکنه، که ذوب شدن بیش از حد در خود و تلاش برای کامل به نظر رسیدن هم همین کارکرد رو داره. هرچقدر اون اولی باعث غرور کاذب میشه، این دومی باعث استرس کاذب میشه و کم کم تو رو از آدمی که خودت هستی (حالا با هر نقیصه ای که داری و شاید بقیه درکت کنن) دور میکنه. آدم نباید خودش رو منقبض کنه، گاهی اوقات لازمه خودت رو رها کنی و با جریان زندگی همراه بشی و بذاری هر اتفاقی که میخواد بیفته، هر بلایی که میخواد سرت بیاد. خوب بیاد. زندگی همینه. پیش بینی بیش از حد و تلاش برای پیشگیری بیش از حد قاعدتا باید اسم یک بیماری ای چیزی باشه. من نمیتونم اینجوری باشم، حیف&#8230;</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/02/overreacting/">واکنش بیش از حد</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/08/deficiency-of-undo-button-2/">زندگی دگمه Undo رو کم داره</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/10/care-practice/">تمرین مراقبت</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/06/false-positive/">آدمها هم گاهی اوقات آنتی ویروس می شوند!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/the-seven-habits-of-highly-effective-people/">هفت عادت مردمان موثر</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/01/contracted-human/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دزدی که دیده ولی شناخته نشد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/01/laptop-thief/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/01/laptop-thief/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 12:52:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>
		<category><![CDATA[لپتاپ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11231</guid>
		<description><![CDATA[* توی عید ۲ بار از ماشین من سرقت شد. یه بار اون اوایل بود که شیشه ها رو شکسته بودن که داشبرد رو خالی کنن ولی توش چیز خاصی نبود، یه بار دیگه هم داشتم از خونه برادرم میرفتم خونه خودمون، لپتاپ من و برادرم  تو صندوق عقب بود که اینبار در ماشین رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* توی عید ۲ بار از ماشین من سرقت شد. یه بار اون اوایل بود که شیشه ها رو شکسته بودن که داشبرد رو خالی کنن ولی توش چیز خاصی نبود، یه بار دیگه هم داشتم از خونه برادرم میرفتم خونه خودمون، لپتاپ من و برادرم  تو صندوق عقب بود که اینبار در ماشین رو باز کرده بودن. جلوی یکی از شعبات بانک ملی که باز بود.</p>
<p>* حالا از مراحل شکایت و گزارش و حجم التماسهای ما از نیروی انتظامی و رییس بانک برای دیدن فیلمی که دوربین مدار بسته بانک از جلوی بانک ضبط کرده بود تو این تعطیلی عیدی و اینا بماند خلاصه اش این شد که فیلم رو دیدیم. دزده آدمی بود حدود ۳۰ سال. لاغر و قد بلند که وقتی وارد ۲۰۶ شد من هی فکر میکردم چطور راحت توش نشسته. صندوق عقب ۲۰۶ هم که براحتی از داخل قابل دسترسیه. دزده اصلا زیاد اطراف رو نپائید. طوری تظاهر کرد که انگار ماشینش رو خط انداخته باشن خم شد که ببینه بعد با یک میله باریک که بین ۱۰ تا ۲۰ سانت بود در ماشین رو باز کرد و بازم یه نگاهی به دور و بر انداخت و رفت تو. نهایتا ۳ دقیقه هم توی ماشین بود (شاید کمتر یا بیشتر) و لپتاپها رو برداشت و رفت ولی خوب نه ما میشناختیم، نه پلیس نه کسی دیگه.</p>
<p>* اما یک حس عجیبی هست وقتی میبینی طرف چطوری چیزی که متعلق به تو هست رو برمیداره. آدم تو حالت عادی دزدها رو نمی بینه و راحته، اما وقتی میبینی حسهایی شبیه، تعجب، تاسف، حرص خوردن، باور نکردن و &#8230;و سراغت میاد. من خیلی امید داشتم که اگه فیلم رو ببینیم سارق رو بشناسیم ولی خوب اونم نقش بر آب شد.</p>
<p>* لپتاپه توش چیز مهمی نبود. همه دیتاهاش تروکرپت شده بود. دلم برای لپتاپم خیلی سوخت ولی خوب برای ۹۹ درصد داده هایی که دزدیده شد نمیسوزه. فقط یک درصد آخ از اون یک درصد. یه فولدری بود که دفترچه خاطرات من از ۳ سال پیش تا الان بود، بدون هیچ سانسوری از زندگیم یا ترس از اینکه کسی غیر از خودم بخوندشون. آخ&#8230; من هرچقدر برای این خاطراتی که دیگه نمی بینمشون که هرزچندگاهی دوباره بخونمشون که حرص بخورم، بخندم، تعجب کنم، گریه کنم، نقاط ضعف و قوت خودم رو بسنجم، بسوزم کمه. فکر کنم تا آخر زندگیم بسوزم. دیگه امیدی ندارم که پیدا بشه چون یکی دیگه خریدم&#8230;</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/01/eyd-memories/">نازک دلی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/02/where-are-you-girls/">کجائید دخترا؟! </a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/01/hopelessness-writings/">نوشته هایی از سر ناامیدی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/07/about-an-old-phobia/">درباره یک ترس قدیمی...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/07/happy-fetr/">عیدتون مبارک :-)</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/01/laptop-thief/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گل پامچال</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/01/primula-flower/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/01/primula-flower/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 12:51:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[تبریک]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[شمال]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11145</guid>
		<description><![CDATA[* یکی از زیبائی های شمال تو فصل بهار روئیدن گل پامچال هست که بهش گل نوروز هم میگن. این گل اکثرا به صورت طبیعی تو جنگل و دشت و دمن پیداش میشه. خدا رو شکر رنگهای خیلی متنوعی هم داره. یکی از سنتهای شمالی های سنتی اینه که شب عید حتما چند شاخه از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* یکی از زیبائی های شمال تو فصل بهار روئیدن گل پامچال هست که بهش گل نوروز هم میگن. این گل اکثرا به صورت طبیعی تو جنگل و دشت و دمن پیداش میشه. خدا رو شکر رنگهای خیلی متنوعی هم داره. یکی از سنتهای شمالی های سنتی اینه که شب عید حتما چند شاخه از این گل رو (معمولا رنگ بنفشش بیشتر پیدا میشه) بچینن و وسط سبزه هاشون شون بذارن.</p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://ekbatanflower.com/images/Primula-Primera.jpg" alt="پامچال" width="335" height="335" /></p>
<p style="text-align: right;">* راستی عیدتون مبارک. امیدوارم امسال سال پربرکتی باشه.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/07/happy-fetr/">عیدتون مبارک :-)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/01/shahram-jazayeri/">سناريوي  فیلم فرار شهرام جزایری</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/01/bide-majnoon/">عید مبارک - بید مجنون</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1385/12/milioner-lady/">خانوم میلیونر + عید مبارکی:-)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/01/eyd-memories/">نازک دلی</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/01/primula-flower/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چراغ گرد سوز</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/12/old-lights/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/12/old-lights/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Mar 2012 11:03:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[جالب انگیزناک]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نوستالژی]]></category>
		<category><![CDATA[گذشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11136</guid>
		<description><![CDATA[* دیشب خانم همسایه با نوه اش مهمان ما بود. یه نیم ساعتی دور هم چای و آجیل خوردیم تا اینکه برق رفت. رفتیم لامپ گازی رو روشن کنیم دیدیم اونم سوخته و خوب چاره ای نداشتیم جز اینکه شمع های توی خونه رو روشن کنیم تا یه ذره روشن بشه و خوب شمع هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* دیشب خانم همسایه با نوه اش مهمان ما بود. یه نیم ساعتی دور هم چای و آجیل خوردیم تا اینکه برق رفت. رفتیم لامپ گازی رو روشن کنیم دیدیم اونم سوخته و خوب چاره ای نداشتیم جز اینکه شمع های توی خونه رو روشن کنیم تا یه ذره روشن بشه و خوب شمع هم که نوری نداره. فقط سمت شعله گاز بخاری بود که یه ذره روشن بود.</p>
<p>* خانم همسایه حدودا ۵۰ سال سن داره. گفت که در روستایی در زاهدان زندگی می کرده و خوب اون موقعها که برق نبود از چراغ گرد سوز استفاده میکردن. چراغ گردسوز اینی هست که عکسش رو گذاشتم. میگفت تو اون مخزن فلزیش نفت میریختیم و اون پیچ هم برای کم و زیاد کردن شعله بود. اگه فتیله تازه بود خوب روشن میکرد وگرنه با زیاد کردن شعله دود تو خونه پخش میشد که خوب نبود.</p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://museum.trec.co.ir/uploads/objects/20080809093219105.JPG" alt="چراغ گردسوز" width="192" height="422" /></p>
<p>* خانم همسایه میگفت بسته به اینکه وضعت خوب یا بد باشه و چقدر بتونی نفت بخری، چند تا از اینا توی خونت بود. اونایی که وضعشون بهتر بود چراغشونم گرونتر و بهتر بود ولی خوب اغلب مردم همین مدلی رو داشتن. حتی یه دونه شو آورد نشونمون داد که برای جهاز دخترش کنار گذاشته بود، الان اینا جز وسایل تزئیناتی هستن، حتی فانوس ولی اون موقع واجب بودن.</p>
<p>* داشتم میگفتم، چراغ رو روشن کردیم، نورش زیاد نبود و ما برای اینکه همدیگه رو ببینیم، بهم نزدیکتر شدیم، خیلی جالب بود. آدمها دور یک شعله کوچک تمیز جمع شده بودن و حرف میزدن و راضی بودن. آدمهای مدرنی که به یک لامپ توی اتاق هم راضی نمیشن و حتما باید یه مهتابی هم روشن باشه که اتاق روشنتر بشه ولی حالا که برق نبود به یک شعله نفتی کوچک راضی شده بودیم که دور هم باشیم. همین دور هم جمع شدن و قناعتش خوب بود. میدونید چیه؟ حالا هی بیایم بگیم قدیمها آدمها سالمتر بودن، اعصاب راحتتری داشتن؛ خوب اینطوری بوده. اونها قانع بودن و همیشه توی جمع بودن و با هم حرف میزدن. این حرف زدن خیلی خوبه، اینطوری نبود که حتی در یک خونه هم، جزیره جزیره بشن، هرکس توی اتاق و پشت کامپیوتر خودش باشه.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/traditional-customs/">رسم و رسومات سنتی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/mental-lawsuits-has-not-been-solved/"> دعوا با راننده تاکسی های ذهنی!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/let-me-remember/">بذار یادم بیاد...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/death-in-virtual-world/">مرگ در دنیای مجازی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/sometimes-words-not-put-all-the-aim/">گاهی اوقات کلمات همه منظور رو نمی رسونن!</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/12/old-lights/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدمِ توی رویاها</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/12/the-girl-in-my-dreams/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/12/the-girl-in-my-dreams/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Mar 2012 13:45:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[آرزو]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11109</guid>
		<description><![CDATA[* من فکر میکنم هرکس یه ورژن قویتر از خودش توی ذهنش داره. قویتر نه به معنای فیزیکیش فقط، قویتر به معنای روحی، روانی. مثلا تو ذهن من یه آدمی هست که من نیستم. اما آدمی هست که گاهی اوقات دلم میخواد اون باشم. نوشتم گاهی اوقات چون بیشتر وقتها همین آدم درب و داغونی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* من فکر میکنم هرکس یه ورژن قویتر از خودش توی ذهنش داره. قویتر نه به معنای فیزیکیش فقط، قویتر به معنای روحی، روانی. مثلا تو ذهن من یه آدمی هست که من نیستم. اما آدمی هست که گاهی اوقات دلم میخواد اون باشم. نوشتم گاهی اوقات چون بیشتر وقتها همین آدم درب و داغونی که هستم رو دوست دارم. واقعا اگه طور دیگه ای بودم، دلم برای اینی که الان هستم حتما تنگ میشد، یا لااقل در اون صورت دلم میخواست یه آدمی مثل اینی که الان هستم تو دنیا وجود داشت با همه نقاط ضعفش که از نظر کمی و کیفی کم هم نیستن.</p>
<p>* داشتم میگفتم که گاهی اوقات بدجوری دلم میخواد دختر توی رویاهام باشم. ولی واقعا شهامتش رو ندارم. دختر توی رویاهام یک زن واقعا قوی هست. هرجا که لازم باشه حرفش رو میزنه، مخالفت میکنه، موافقت میکنه، ابراز علاقه میکنه، ابراز تنفر میکنه. هرجا دلش میخواد میره، میاد. از چیزی احساس خجالت بهش دست نمیده. هرجا رو که لازم باشه ترک میکنه، بیخودی برای کارهاش عواقب نمی تراشه. همونقدر که محبت میکنه، محبت دریافت میکنه، همونقدر که تکیه گاه هست، تکیه گاه داره، در بیان چیزی که هست، شجاع هست. از تاریکی، حیوانات، مرگ، شلوغی، تنهایی، جمع و حتی رانندگی نمیترسه. برای چیزی نمیشینه منفعلانه فقط حسرت بخوره، بلکه تلاش میکنه بهش برسه و واقعا هم میرسه.</p>
<p>* حالا خستگی ناپذیر نباشه دیر خسته میشه. طاقتش زیاده. اشکش دم مشکش نیست. محافظه کار نیست، خوش بین هست، شجاع هست، آرام هست و کلی صفتهای مثبت و منفی دیگه. گفتم منفی؟ خب نمیشه که یکی همش بچه مثبت باشه خیلی خسته کننده است. آدم گاهی اوقات واقعا لازمه صفات منفیش رو بروز بده. اصلا اگه اینها لازم نبودن که خدا در وجود ما نمی آفریدشون. پس یه جاهایی لابد لازمن (اینطور خودمون رو دلداری بدیم)</p>
<p>* ولی متاسفانه اینطور نیست و من خیلی با این دختر فاصله دارم و فقط حسرتش رو میخورم. بدبختی اینجاست که هروقت به شدت جایی کم میارم، یاد این دختری می افتم که توی خیالاتم ساختم و میگم کاش مثل این بودم الان یا گند نمیزدم یا وقتی میزدم عواقبش رو میپذیرفتم و اینقدر تسلیم یا داغون نمی شدم.</p>
<p>* واقعا نمیدونم اگه این روزها با وجود همه مصیبتهای وارده، اگه دختر توی رویاهام بودم، واکنشم چطور بود؟ ممکن بود بهتر بودم، آرامتر بودم، استرس کمتری داشتم. اصلا کسی چی میدونه، اگه اون دختر بودم، اصلا این اتفاقات برای من پیش نمی اومد.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/is-going-then-no-distress/">چون میگذرد غمی نیست</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/how-much-close-to-us/">چقدر بهمون نزدیکه...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/sometimes-words-not-put-all-the-aim/">گاهی اوقات کلمات همه منظور رو نمی رسونن!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/03/this-girl-is-an-angel/">آدمهایی که وقف خانواده شان هستند</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/08/a-fanciful-girl-s-wishes/">از آرزوهای یک دختر متوهم</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/12/the-girl-in-my-dreams/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی که مطمئن شدی دیگه نمی بینیش</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/12/make-sure-you-do-not-see-her-again/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/12/make-sure-you-do-not-see-her-again/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Feb 2012 07:07:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[درد]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11090</guid>
		<description><![CDATA[* مادرم یکی از دوستانم رو سپردیم به خاک. دیروز بعد از ظهر مراسم تدفینش بود. در آخرین لحظه بدنش رو گذاشتن تو یه مستطیل کوچک و روش خاک ریختن و دوست من در حالیکه به ازای هر مشت خاک و سر آخر بستن روی قبر، فریادهای جانسوزی میزد که اینکارو نکنید، اصرار داشت که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* مادرم یکی از دوستانم رو سپردیم به خاک. دیروز بعد از ظهر مراسم تدفینش بود. در آخرین لحظه بدنش رو گذاشتن تو یه مستطیل کوچک و روش خاک ریختن و دوست من در حالیکه به ازای هر مشت خاک و سر آخر بستن روی قبر، فریادهای جانسوزی میزد که اینکارو نکنید، اصرار داشت که ببینه. تمام که شد و به طرف خونه شون که راه افتادیم تازه فهمیدم که چی شده. وقتی میری خونه شون دیگه گرم نیست. دیگه کسی نیست عین مادر خودت نازت رو بکشه و بگه مراقب خودت باش و فکر سلامتیت باشه. دیگه کسی نیست که کوفته تبریزی خوشمزه درست کنه و اصلا بدتر از همه اینها دیگه این آدم رو نمی بینی. دیگه این آدم رو با اون شکل و شمایل و با اون اخلاق نمی بینی.</p>
<p>* یعنی هی با خودت میگی من دیگه این آدم رو نمی بینم و شما نمیدونید این حسی که بهتون منتقل میشه بعد از بیان این جمله چقدر زجردهنده است. بزرگترین بخش غم همینه. تازه اون لحظه به طرز مزخرفی دعا میکنی کاش زنده بود و حتی مثلا مریض بود ولی می دیدیش. اینکه مطمئن میشی مسیر زندگی طوری تعیین شده که یکی رو دیگه نمی بینی خیلی حقیقت دهشتناکیه. میدونین؟ من حتی در مورد آدمهایی که آزار و اذیتم کردن هم غصه میخورم و از اینکه دیگه نمی بینمشون. دیدین آدم گاهی اوقات دلش میخواد یکی همین دوروبرها باشه و زندگی شو بکنه و هرزچندگاهی حالا مثلا شده یه نیش هم به تو بزنه ولی &#8220;باشه&#8221; نه اینکه بره و دیگه ازش خبر نداشته باشی.</p>
<p>* دیروز روز بدی بود. برای چندمین بار تو زندگی آدمی رو که دوست داشتم رو مطمئن شدم که دیگه نمی بینمش. اون لحظه همه چیز چقدر بی ارزش میشه. آدم تازه میفهمه زندگی چقدر راحت تموم میشه، و بشر در اون لحظه چقدر چیز حقیریه، شخصی رو که دوست داشتی زیر خاک قرار میدی و &#8230; بعد&#8230;</p>
<p>* بعد؟ خیلی وحشتناک بود. هنوز هم سردی و سنگینی خونه شون رو حس میکنم که هیچ چیز نبود که یخش رو بشکنه و خودم که فقط به دوستم حق میدادم به اون شکل عزاداری کنه و فکر میکردم اگه خدای نکرده جاش بودم همین کارو میکردم و&#8230; خیلی دهشتناکه. دعا میکنم خدا سر هیچکس نیاره. هیچکس&#8230; به شخصه  ترجیح میدم زودتر از همه عزیزانم بمیرم&#8230;</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/how-much-close-to-us/">چقدر بهمون نزدیکه...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/02/believe/">اعتقاد داشتن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/all-mothers-are-similar-to-each-other/">مادرها همه شبیه همن...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/death-in-virtual-world/">مرگ در دنیای مجازی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/sometimes-words-not-put-all-the-aim/">گاهی اوقات کلمات همه منظور رو نمی رسونن!</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/12/make-sure-you-do-not-see-her-again/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>39</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوره های زندگی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/12/life-courses/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/12/life-courses/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Feb 2012 13:00:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11084</guid>
		<description><![CDATA[* زندگی هرکس چند دوره داره و باید از خودش بپرسیم دوره های زندگی خودت رو نام ببر واونم به ازای شادی ها و یا شکست های بزرگی که تو زندگیش داره، تقسیم بندیش میکنه. من فکر میکنم شکستها یا غمهای بزرگ تاثیرش تو این دوره بندی خیلی بیشترن. به ازای هر شکست بزرگ، اینقدر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* زندگی هرکس چند دوره داره و باید از خودش بپرسیم دوره های زندگی خودت رو نام ببر واونم به ازای شادی ها و یا شکست های بزرگی که تو زندگیش داره، تقسیم بندیش میکنه. من فکر میکنم شکستها یا غمهای بزرگ تاثیرش تو این دوره بندی خیلی بیشترن. به ازای هر شکست بزرگ، اینقدر تغییر می کنیم و اینقدر تبدیل به آدم دیگه ای میشیم، که یه دور جدید شروع میشه.</p>
<p>* من خیلی وقته ننوشتم. هروقت وارد داشبرد وردپرس میشم، نزدیک ۸۰ تا پست پیش نویس می بینم که بعضیاش فقط در حد یه لینکه که میخوام در موردش بنویسم. ولی خوب به جای همه اونا، اینو دارم مینویسم. دوستم پریروز میگفت وقتی ناراحتی وبلاگ ننویس چون اینقدر مبهم مینویسی که حوصله آدمو سر میبری. میخواستم از اول از یه چیزهای بیربطی بگم که ناراحتم کرده، بعد دیدم ننویسم بهتره هیچکدوم رو نمیتونم بسط بدم.</p>
<p>* شما دچار این حالت شدید؟ گاهی اوقات به یه چیزی ۸۰ درصد شک دارید که غلطه، یعنی تمام حس و عقل و منطقی که دارید بهتون میگه یه جای کار میلنگه ولی هیچوقت نمیتونید بیانش کنید یا لااقل به صورت قطعی بیانش کنید یا حتی با این حس کنار بیائید، ولی ولی یه جادثه ای، جایی، چیزی، آدمی، تصادفی به شما ثابت می کنه که صد در صد درست فکر می کردید و اون مشکل برقراره، اونوقت بازم سورپرایز میشید؟ سوپرایز که نه در جهت مثبت. از این تلقین ها و امیدهای واهی که نه درست نیست دیگه در میایید.</p>
<p>* چند روز پیش یکی از دوستام رو نصیحت میکردم که چقدر امید الکی بده و چطور باید واقعیت رو طوری که هست قبول کنه ولی قبول نمیکرد و حتی سعی میکرد با چیزهای تخیلی طور دیگه ای جلوه بده، اون موقع واقعیت به قدری ملموس بود که تعجب میکردم چرا دختر عاقلی مثل اون پذیرشش براش سخته، اما ته ته دلم میدونستم چرا. آدم وقتی مستاصل میشه، به هرچیزی چنگ میزنه که خودش رو نجات بده، یکیش پناه بردن به خیال و خودگول زنی هست، با اینکار به نوعی پیامد واقعه رو برای خودش کمتر میکنه.</p>
<p>* فرض کن یه خونه ساختی، یه خونه ای که فکر می کنی محکم است، مصالحش محکمن، پایه هاش، پی ساختمونش. اصلا چه مثالی زدم، شما حالا بگو من چقدر میدونم که برای محکم بودن یه خونه چیا خوبه؟ فرض کنید به حد کافی محکم هست و بعدش که خیالتون نصفه نیمه راحت شده، میفهمید که پایه هاش محکم نیستن، در اثر یه بادی راحت میشکنن و اصلا قبلا هم شکستن و شما متوجه نشدی. یه همچین حالی دارم.</p>
<p>* به همون دوستم میگفتم آدم هرچقدر از امتحانات قبلی تو زندگیش سربلند بیرون بیاد، خدا بازم سختتر امتحانش میکنه، هربار امتحانات سختتر و روی موضوعات حساستر میشن، من به این موضوع خیلی اعتقاد دارم. حالا خودم در معرض یکی از همین دست امتحانهای سخت هستم. امیدوارم تحملش رو داشته باشم و اسمش رو این بذارم که خدا میخواست چیزی رو به من بگه. من بهش اعتقاد دارم</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/02/believe/">اعتقاد داشتن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/06/fast-food-religion/">دین به مثابه فست فود!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/do-we-need-someone-to-feel-lucky/">آیا برای خوشبخت شدن به کسی نیاز داریم؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/is-going-then-no-distress/">چون میگذرد غمی نیست</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/01/plaintful-for-ourselvers/">عزاداری برای خودمان</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/12/life-courses/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سنگ نما</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Feb 2012 14:56:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[دل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11078</guid>
		<description><![CDATA[* همه می گفتن مثل ربات میمونه. اما به نظر من یکی از با احساس ترین آدمهایی بود که تو عمرم دیده بودم. فقط بلد نبود احساساتش رو بیان کنه. یه مواقعی که می اومد با من درددل می کرد، خیلی دلم براش میسوخت. چون میدونستم سختترین کار دنیا رو داره انجام میده. مواقعی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* همه می گفتن مثل ربات میمونه. اما به نظر من یکی از با احساس ترین آدمهایی بود که تو عمرم دیده بودم. فقط بلد نبود احساساتش رو بیان کنه. یه مواقعی که می اومد با من درددل می کرد، خیلی دلم براش میسوخت. چون میدونستم سختترین کار دنیا رو داره انجام میده. مواقعی که میخواست حرف بزنه چه روشهای چرتی رو هم انتخاب می کرد. اما من میفهمیدم این دعواها، پاچه گیری ها، عصبانی شدن ها، بی ربط پروندنها همش برای حرف زدنه. همش انتظار برای اینه که بپرسیم چت شده؟ چیزی شده؟ هرجمله بی ربطی که میگفت من سعی می کردم تا آخرش رو برم. چون میدونستم گفتن براش سخته. خیلی دلش میخواست همه بفهمن که اون از قضا خیلی هم احساسات داره ولی هیچوقت موفق نشده بود.</p>
<p>* زندگی سخت، و سختکوشی از اون یه سنگ-نما ساخته بود. سنگ نما یعنی کسی که از بیرون مثل سنگ، سخت به نظر میاد ولی از درون در حال فروپاشی هست. هیچکس نفهمید که اون بیچاره بخاطر شرایط سخت زندگیش اینقدر عنق و گوشه گیر و سنگ هست و اگه کسی بهش محبت می کرد، اگه کسی علاقه هاشو می فهمید، اگه کسی بود که درکش کنه، اگه کسی پای درددلها و حرفاش می نشست، اگه کسی تو جمعشون راش میدادن، هیچوقت اینطوری نمی شد. اون روزی که از اینجا رفت من چقدر نشستم براش گریه کردم. فکر میکردم خوب لااقل اینجا یه کسی بود که باهاش درددل کنه، دیگه شناخته بودیمش، ولی حالا چطوری میخواد تو محیط جدید خودش رو وفق بده. دوباره با افراد جدید اخت بگیره، دوباره بهش بگن سنگ، بی احساس، دوباره غصه بخوره، در حالیکه نبود. واقعا نبود.</p>
<p>* یه آدمهایی هستن که من همش نگرانشون هستم که هیچکس تو دنیا واقعا نمیتونه درکشون کنه. سنگ نما ها. آخ سنگ نماها کاش یکی رو پیدا کنن که باهاش درددل کنن. کاش یکی رو پیدا کنن که دلیل رفتارهای عجیب و غربیشون رو بفهمه. کاش یکی رو پیدا کنن که باهاش دعوا بگیرن، پاچه اش رو بگیرن که فقط حرف بزنن و اونم بفهمه که چرا اینجورین.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/temporary-care/">کلاف سر در گم</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/02/believe/">اعتقاد داشتن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/12/the-girl-in-my-dreams/">آدمِ توی رویاها</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/12/life-courses/">دوره های زندگی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/08/slices-of-people-s-life-2/">برشی از زندگی آدمها، یا ما چطور بی تفاوت میشیم؟</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

