<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زهرا &#187; روزمره</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/category/diary/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 11 Feb 2012 14:56:09 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>سنگ نما</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Feb 2012 14:56:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[دل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11078</guid>
		<description><![CDATA[* همه می گفتن مثل ربات میمونه. اما به نظر من یکی از با احساس ترین آدمهایی بود که تو عمرم دیده بودم. فقط بلد نبود احساساتش رو بیان کنه. یه مواقعی که می اومد با من درددل می کرد، خیلی دلم براش میسوخت. چون میدونستم سختترین کار دنیا رو داره انجام میده. مواقعی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* همه می گفتن مثل ربات میمونه. اما به نظر من یکی از با احساس ترین آدمهایی بود که تو عمرم دیده بودم. فقط بلد نبود احساساتش رو بیان کنه. یه مواقعی که می اومد با من درددل می کرد، خیلی دلم براش میسوخت. چون میدونستم سختترین کار دنیا رو داره انجام میده. مواقعی که میخواست حرف بزنه چه روشهای چرتی رو هم انتخاب می کرد. اما من میفهمیدم این دعواها، پاچه گیری ها، عصبانی شدن ها، بی ربط پروندنها همش برای حرف زدنه. همش انتظار برای اینه که بپرسیم چت شده؟ چیزی شده؟ هرجمله بی ربطی که میگفت من سعی می کردم تا آخرش رو برم. چون میدونستم گفتن براش سخته. خیلی دلش میخواست همه بفهمن که اون از قضا خیلی هم احساسات داره ولی هیچوقت موفق نشده بود.</p>
<p>* زندگی سخت، و سختکوشی از اون یه سنگ-نما ساخته بود. سنگ نما یعنی کسی که از بیرون مثل سنگ، سخت به نظر میاد ولی از درون در حال فروپاشی هست. هیچکس نفهمید که اون بیچاره بخاطر شرایط سخت زندگیش اینقدر عنق و گوشه گیر و سنگ هست و اگه کسی بهش محبت می کرد، اگه کسی علاقه هاشو می فهمید، اگه کسی بود که درکش کنه، اگه کسی پای درددلها و حرفاش می نشست، اگه کسی تو جمعشون راش میدادن، هیچوقت اینطوری نمی شد. اون روزی که از اینجا رفت من چقدر نشستم براش گریه کردم. فکر میکردم خوب لااقل اینجا یه کسی بود که باهاش درددل کنه، دیگه شناخته بودیمش، ولی حالا چطوری میخواد تو محیط جدید خودش رو وفق بده. دوباره با افراد جدید اخت بگیره، دوباره بهش بگن سنگ، بی احساس، دوباره غصه بخوره، در حالیکه نبود. واقعا نبود.</p>
<p>* یه آدمهایی هستن که من همش نگرانشون هستم که هیچکس تو دنیا واقعا نمیتونه درکشون کنه. سنگ نما ها. آخ سنگ نماها کاش یکی رو پیدا کنن که باهاش درددل کنن. کاش یکی رو پیدا کنن که دلیل رفتارهای عجیب و غربیشون رو بفهمه. کاش یکی رو پیدا کنن که باهاش دعوا بگیرن، پاچه اش رو بگیرن که فقط حرف بزنن و اونم بفهمه که چرا اینجورین.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/temporary-care/">کلاف سر در گم</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/08/slices-of-people-s-life-2/">برشی از زندگی آدمها، یا ما چطور بی تفاوت میشیم؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/04/to-support-victims/">حمایت از قربانی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/all-mothers-are-similar-to-each-other/">مادرها همه شبیه همن...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/12/what-you-know-about-m/">حق دادن</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/11/stone-heart/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اصحاب کهف</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/11/companions-of-the-cave/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/11/companions-of-the-cave/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 10:54:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[خبر]]></category>
		<category><![CDATA[دنیای مجازی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11032</guid>
		<description><![CDATA[* اصحاب کهف رو یادتونه؟ سیصد و خورده ای سال خوابیدن و وقتی بیدار شدن همه چیز تغییر کرده بود. اون زمونها برای تغییر کردن همه چیز زمان بیشتری لازم بود. اما الان اینطوری نیست. سیصد و خورده ای سال که گذشته بود لااقل برای اصحاب کهف اون کوهه هنوز مثل سابق بود و وقتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* اصحاب کهف رو یادتونه؟ سیصد و خورده ای سال خوابیدن و وقتی بیدار شدن همه چیز تغییر کرده بود. اون زمونها برای تغییر کردن همه چیز زمان بیشتری لازم بود. اما الان اینطوری نیست. سیصد و خورده ای سال که گذشته بود لااقل برای اصحاب کهف اون کوهه هنوز مثل سابق بود و وقتی اومدن شهر از روی تغییر لباسها و واحد پول و آدمها کم کم تازه فهمیدن اوه اینقدر سال گذشته. خوب شما الان بیا سیصد سال پیش رو با الان مقایسه کن. یه آدمی اگه الان از سیصد سال پیش بیاد، فکر میکنیم از عصر حجر اومده شایدم خودش فکر میکنه تو یه کره دیگه نازل شده!</p>
<p>* گودر که رفت در یک دوره اصحاب کهف مانندی قرار گرفتم. چند روزی بود، اخبار رو نمیخوندم و حتی نمیدونستم که لینک دسترسی به گودر کماکان مثل گذشته وجود داره. برای همین تقریبا از چیزهای جدید بی خبر بودم. حسم در مورد بقیه مجازی های دوروبرم هم همینطوری بود. یعنی حس میکنم آدمها از خبر خوندن و اونطوری به روز بودن خارج شده بودن.</p>
<p>* چند وقت پیش حدود ۲ روز مهمان یه سری از دوستام بودم که تو تهران خونه مجردی دارن. روز قبلش هم که سرکار بودم اینترنت نداشتیم. تو خونه اونها فقط اینترنت دایال آپ بود. دایال آپ که چه عرض کنم. این مودمهای جی پی آر اس رو دیدین؟ از دایال آپ هم کندتر بود. شب اول یه ذره اومدم و فقط هم فرندفید باز میشد و دیگه هیچی و سرعت هم اونقدر کم بود که بیخیال اینترنت بازی شدم. فرداش هم همینطور بود. پس فرداش خودم توی خونه اینترنت نداشتم و فقط از روی هارد برادرم فیلم دیدم. این شد که چند روز خیلی نمی فهمیدم تو دنیای مجازی چی میگذره.</p>
<p>* روز بعدش که اومدم اینترنت واقعا حال و هوای اصحاب کهف رو درک میکردم. اونهمه خبر نخونده، فید نخونده، وبلاگ نخونده، بحث ندیده، فید نداده و &#8230; الان دقیقا یادم نمیاد که حس خوبی داشتم یا نه؟ ولی فکرشو که میکنم میبینم هرزچندگاهی برای ما آدمهای امروزی یه چنین غار رفتنی لازمه. کمااینکه همین الان هم تو دنیا کسانی هستن که اندازه ما به روز نیستن و ارتباطات ندارن و اتفاقا دارن بهتر از ما هم زندگی می کنن. انگار ما هی عادت کردیم دردسری به خودمون اضافه کنیم و بعدش فکر کنیم چقدر با این دردسره وضعمون از بقیه بهتره. یه نوع خود-برتر-بینی ای که به نسبت برتری خاصی هم محسوب نمیشه. به نظر من هرزچندگاهی باید یه چیزی ما رو مجبور کنه بریم تو غار. چیزای خوبی تو زندگی کشف می کنیم، به خودمون هم بیشتر سر میزنیم.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/08/slices-of-people-s-life-2/">برشی از زندگی آدمها، یا ما چطور بی تفاوت میشیم؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/10/thirst-for-news/">تشنگان خبر!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/12/outside-world/">دنیای بیرون از اینجا!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/10/living-in-the-age-of-social-networks-brutal-criticism/">زندگی در عصر شبکه های اجتماعی: نقد بیرحمانه</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/university-bans-social-media-for-a-week/">دانشگاهی که شبکه های اجتماعی را به مدت 1 هفته مسدود خواهد کرد</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/11/companions-of-the-cave/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تازه کردن داغ</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/09/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ba/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/09/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ba/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 15:04:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[روابط]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10988</guid>
		<description><![CDATA[* عروسمون برای تولدش یه ادکلن هدیه گرفته بود که از عطرش خوشش نمی اومد، اون دفعه که رفته بودم پیشش اونو داد به من. دیروز به خودم زده بودمش. تو اتوبوس یه خانمی کنار من نشسته بود. وسطای مسیر برگشت پرسید که اسم عطرم چیه؟ گفتم نمیدونم. راستش اون لحظه یادم نبود. دو دقیقه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* عروسمون برای تولدش یه ادکلن هدیه گرفته بود که از عطرش خوشش نمی اومد، اون دفعه که رفته بودم پیشش اونو داد به من. دیروز به خودم زده بودمش. تو اتوبوس یه خانمی کنار من نشسته بود. وسطای مسیر برگشت پرسید که اسم عطرم چیه؟ گفتم نمیدونم. راستش اون لحظه یادم نبود. دو دقیقه بعد دوباره پرسید: عطرش زنونه هست نه؟ گفتم آره، چطور مگه؟ حس کردم بیشتر وا رفت.</p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.413.ir/ppicads/1318959902.jpg" alt="شنل" width="290" height="220" /></p>
<p>* پیش خودم گفتم شاید براش مهمه که اسم عطر رو بدونه. ازش پرسیدم: اگه خوشتون اومده، میخوای زنگ بزنم اسم عطر رو بپرسم؟ برای عروسمون بود. اسمش رو یادم نیست. گفت نه، اتفاقا خوشش نمیاد. اتوبوس توی ترافیک میلی متری حرکت میکرد، راستش به من برخورده بود که خوب اگه از عظر خوشش نیومده، چرا این سوالات رو پرسید؟ یه ۱۰ دقیقه ای گذشت و بعد گفت: شوهرم آخراش همه اش بوی این ادکلن رو میداد. تعجب کردم: یعنی میخواین بگین این عطر مردونه است؟ صداش رو پائین تر آورد و گفت: نه عطرش که زنونه است. شوهرم زن دوم گرفته بود، ۳ ماه بعد ازدواج مجددش فهمیدم، میدونستم که هیچوقت به خودش عطر نمیزد.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/08/old-mothers/">آهویی دارم خوشگله...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/11/you-should-talk-to-me-now/">تو الان باید با من حرف بزنی!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/femininity/">زنانگی؟!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/03/you-are-with-us-or-not/">خودی یا غیر خودی؟!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/11/workers-in-our-bus/">افرادی که کمتر به چشم میان...</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/09/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ba/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک ایده برای کار خیر در فصل سرما</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/09/a-good-idea-for-cold-season/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/09/a-good-idea-for-cold-season/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Dec 2011 07:36:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[فقر]]></category>
		<category><![CDATA[فقیر]]></category>
		<category><![CDATA[لباس]]></category>
		<category><![CDATA[پوشش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10973</guid>
		<description><![CDATA[* دیروز داشتم با خواهرم از سپهسالار برمیگشتم. ما رفته بودیم کفش بخریم. برگشتنی توی راه یه مغازه بزرگ دیدم که تو ویترینش چند تا چکمه بود و قیمتهای روشم خیلی کم بود. یعنی به نسبت قیمت چکمه های رایج تو بازار که از ۷۰ تومن به بالاست، اینا کمتر بودن. وارد مغازه که شدیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* دیروز داشتم با خواهرم از سپهسالار برمیگشتم. ما رفته بودیم کفش بخریم. برگشتنی توی راه یه مغازه بزرگ دیدم که تو ویترینش چند تا چکمه بود و قیمتهای روشم خیلی کم بود. یعنی به نسبت قیمت چکمه های رایج تو بازار که از ۷۰ تومن به بالاست، اینا کمتر بودن. وارد مغازه که شدیم دیدم اونجا لباسهای زیادی از همه نوع وجود داره ولی هنوزم ۲ زاریمون نیفتاده بود. تا اینکه دیدم یه خانمی برای ۲ تا از بچه هاش بت بچه گونه خرید هرکدوم ۵۰۰۰ تومن وقتی ازش پرسیدیم برگشت گفت که این مغازه تاناکورا هست، یعنی اینجا لباسهای دست دوم میفروشن</p>
<p>* راستش من اصلا نمیدونستم چنین مغازه هایی تو تهران داریم. یعنی مغازه هایی به اسم تاناکورا که لباسها یا کفشهای دست دوم رو میفروشن. سمساری رو میدونستم ولی اینا رو نه. حالا اینا که دارن نوعی تجارت میکنن اما به نظرم ایده اش ایده خوبیه. یعنی یه جایی باشه که ما بریم لباسهای دست دوم یا لباسهایی که دیگه نمی پوشیم رو بدیم به اونجا و اونا به صورت رایگان بدن به افراد نیازمند. مخصوصا الان تصور کنید که فصل سرما هست و خوب چقدر لباسهای گرم گرون هستن. من خودم به شخصه کلی کفش و انواع بارونی و لباس گرم دارم که خیلی وقته نمیپوشمشون و بعضیاشون رو فقط چند بار پوشیدم و خوشم نیومده. مطمئنم که خیلیا هستن که اینجور لباسها رو دارن و استفاده نمیکنن و خیلیام هستن که ندارن و نمیتونن بخرن.</p>
<p>* یه سنتی هست به اسم جشن نیکوکاری که اواخر سال برپا میشه. کاش اول فصل سرما هم برگزار میشد، مخصوصا اینکه خیلی از ما ممکنه مستقیما فرد مستمندی رو نشناسیم. فکر نکنید که اونا این لباسها رو قبول نمی کنن. تو همون مغازه همون لحظه کلی مشتری وایستاده بود که داشتن خرید میکردن. حتی یه زوج جوان شیک پوشم بودن. خلاصه از دیروز این ایده که کاش یه جاهایی بود که به جای اینکه اینا رو پولی بفروشه، به صورت رایگان در اختیار خانواده های نیازمند قرار بده اومده تو ذهنم. مخصوصا اینکه اصلا مشخص نیست همون لباسها چطور به دستشون رسیده؟ منظورم اینه که ممکنه کسی رایگان داده باشه ولی با یه پولی بدن به اینجور مغازه ها ؟</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/is-going-then-no-distress/">چون میگذرد غمی نیست</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/a-question-controversial-scene-and-some-withdrawal/">یک صحنه سوال برانگیز در مترو و چند برداشت</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/10/self-ownership-argument/">نقدی بر استدلال مالکیت بر بدن خویش</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/06/personal-or-socia/">مسئله شخصی یا اجتماعی؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/06/heterogeneous-belt/">آن کمربند ناهمگون!</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/09/a-good-idea-for-cold-season/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>50</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>با زنها چطور باید رفتار کرد؟</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/08/howto-treat-women/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/08/howto-treat-women/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Nov 2011 20:28:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خانمها]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10931</guid>
		<description><![CDATA[* صبح تو ترافیک همت کلی خندیدم. یه برنامه رادیویی بود نمیدونم برای کدوم رادیو ولی یه مجری آقا بود و یه کارشناس آقا که حس میکرد خیلی زنها رو میشناسه و اینا داشتن گفتگو میکردن که با زنها باید چطوری رفتار کنیم؟! * آقای کارشناس میگفت که: ببینید رفتارتون با زنها حتی الامکان باید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* صبح تو ترافیک همت کلی خندیدم. یه برنامه رادیویی بود نمیدونم برای کدوم رادیو ولی یه مجری آقا بود و یه کارشناس آقا که حس میکرد خیلی زنها رو میشناسه و اینا داشتن گفتگو میکردن که با زنها باید چطوری رفتار کنیم؟!</p>
<p>* آقای کارشناس میگفت که: ببینید رفتارتون با زنها حتی الامکان باید همدلانه باشه. دیدید وقتی یه خانمی با خانمی دیگه درددل می کنه اون برمیگرده میگه: منم همینطور؟ این رفتار که کسی دیگه احساسش مثل اوناست، بهشون آرامش میده.<br />
بعد مثال زد: فرض کنید که توی ماشین نشستید و همسرتون کنارتون هست و یه دفعه برمیگرده میگه: وای هوا چقدر سرده. در این لحظه شما باید بجای هر نوع قضاوت یا واکنش دیگه ای بگید: آره عزیزم همینطوره. میخوای بخاری رو برات روشن کنم؟</p>
<p>* بعد گفت: شما همیشه باید نظر اون رو بپرسید نه اینکه وقتی حرفی زد بلافاصله واکنشی نشون بدید، همسر شما بیشتر نیاز داره شنیده بشه، چون خانمها غیرقابل پیش بینی هستن و اینا. مثلا گفت ممکنه شما بخاری رو روشن کنید، حالا به اینجا ختم نمیشه، ممکنه ۲ دقیقه دیگه خانمتون گرمش بشه و اینبار برگرده بگه: وای هوا چقدر گرم شد. بعد گفت فکر نکنید شوخی میکنم، خانمها واقعا حال و هواشون اینجوری هست!</p>
<p>* مجریه برگشت گفت: آره دیگه به حرف خانمها گوش کنیم که باید با بخاری روشن و شیشه های پائین راه بریم:))<br />
کارشناسه در حالیکه میخندید گفت آره: باید از خودش بپرسی که عزیزم کدوم برات بهتره؟ بخاری رو خاموش کنم یا شیشه ها رو پائین بکشم. خلاصه اگه فورا واکنش عملی نشون بدید&#8230;&#8230;&#8230;.. مجریه نذاشت حرف کارشناسه تموم بشه برگشت گفت: هر ۲ دقیقه یه بار باید کولر یا بخاری رو روشن کنید و شیشه ها رو بالا پائین بدید. کارشناسه گفت نه بدتر دیگه خسته میشید و طبعا باید بزنید کنار:))</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/9943/">کسی که هم زن گرفته بود هم شوهر کرده بود!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/to-restor-to-life-the-girl/">چطور میشه این دختر رو به زندگی برگردوند؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/04/is-it-acquired-self-confidence/">آیا اعتماد به نفس اکتسابی ست؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/04/princess-soltaneh-book/">شاهزاده خانوم سلطانه</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/04/wife-changing/">تعویض همسر</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/08/howto-treat-women/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>41</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کشف کردن</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/08/discovering/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/08/discovering/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Oct 2011 13:19:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>
		<category><![CDATA[کودک درون]]></category>
		<category><![CDATA[کودکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10914</guid>
		<description><![CDATA[* مدتهای زیادیه که چیزی تو زندگیم کشف نکردم. حالا نه تنها که خودم کشف نکردم، حس میکنم بشر هم داره درجا میزنه. مثلا چند شب پیش یه جا نوشتم که حتی همه ابزارهای تکنولوژیک هم تکراری شدن و کشف مهمی حول و حوش اونا شکل نمیگیره. یه نمونه اش همین اینترنت. خیلی وقته که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* مدتهای زیادیه که چیزی تو زندگیم کشف نکردم. حالا نه تنها که خودم کشف نکردم، حس میکنم بشر هم داره درجا میزنه. مثلا چند شب پیش یه جا نوشتم که حتی همه ابزارهای تکنولوژیک هم تکراری شدن و کشف مهمی حول و حوش اونا شکل نمیگیره. یه نمونه اش همین اینترنت. خیلی وقته که به نظر من تکراری شده. فوقش هرزچندگاهی یه محتوا یا فرم جدید شکل میگیره که زودی هم تکراری میشه. بقیه اش هم که تکراری محسوب میشه.<br />
اما فکر میکنم این حسی که میگم مال دنیای آدم بزرگهاست. تو دنیای بچه ها کاملا برعکسه. حالا دقیقا نمیدونم چند درصدش خودآگاه یا ناخودآگاهه و اصلا روح بچه اون لحظه چقدر ذوق میکنه بابت کشف اون چیز.</p>
<p>* برادرزاده من یک و نیم ساله است. چند روز پیش اینجا بود، یعنی خوابیده بود. ما همه رفته بودیم تو حیاط نشسته بودیم حرف میزدیم. یه دفعه دیدم برادرزادم پرده رو کنار زده و هی رو شیشه میکوبه و با خودش اَ دَ دَ، الو بَ دَ دَ میده و خیلی تقلا میکنه که حرف بزنه ولی فقط الو رو میتونست بگه. وقتی در رو باز کردم در کمال تعجبم دیدم که تلفن زنگ میزنه:) نگو تلفن زنگ خورده و بچه صداشو شنیده و اومده به ما خبر بده که بیاین تلفن زنگ میزنه. نمیدونین چقدر از اینکارش ذوق کردم. با خودم فکر میکردم اوه این بچه چه کشف مهمی تو زندگیش انجام داده. یعنی کم کم از روی رفتارهای ما و صدای تلفن فهمیده که یکی باید خبردار بشه بره جوابش رو بده.</p>
<p>* حالا از کشف چیزهای کوچک که بگذریم مثلا اینکه کم کم دیگه داره یادش میمونه که لیوانشو کجاها گذاشته، یا مامانش وقتی چادر سر میکنه، یعنی میخواد بره بیرون. یه بار داشتیم شام میخوردیم. این برادرزاده ام از اول عادت نداشت که کسی بهش غذا بده و همیشه دلش میخواست خودش لقمه شو برداره. برای همین مامانش یه سفره بزرگ زیرش میذاره که خودشو و لباساشو کثیف کنه ولی لااقل یه کم از غذاشو بخوره:دی</p>
<p>* یه بار سر همین شلوغ کاریهاش، از حرص مامانش که ترشی بهش نداد، همه غذا رو ریخت. انگار که مثلا بدونه مامانش سر این حساسه! بعد عروس مام عصبانی شد، دعواش کرد و یواشکی روی دستش رو زد که اینکارت زشت بود و اینا. آقا مگه این بچه قهر نکرد؟ اونم چه قهری. با صدای بلند زد زیر گریه. نوازشهای مام فایده نداشت و فقط مامانشو نگاه میکرد. عروس مام از عمد بهش توجهی نمیکرد. اونم دید داد وبیداد فایده نداره، در کمال تعجب ما یه دفعه آروم شد و اومد سمت مامانش. بعدشم تا جایی که مثلا زورش میرسید، محکم روی دست مامانش زد و گفت اها :)) و بعدشم لباشسو به علامت بغض جمع کرد همونطوری که مامانشو نگاه میکرد عقب گرد کرد یعنی من هیچوقت اینکارشو فراموش نمیکنم که چطوری تو عالم بچگی اومد انتقام بگیره:))</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/young-jobs/">شبیه دختر-بزرگها</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/11/role/">بازی بزرگان</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/07/wasteful-try/">تلاش مذبوحانه...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/let-me-remember/">بذار یادم بیاد...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/12/a-phylum-of-toys/">قبیله ای عروسکی</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/08/discovering/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه معنای خوبی داره</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/07/sounds-good/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/07/sounds-good/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Oct 2011 04:25:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دعا]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10892</guid>
		<description><![CDATA[امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء: آیا بتهایِ بی ارزش بهترند یا کسی که دعای مضطر و درمانده را به اجابت می رساند و گرفتاری و بلا را برطرف می کند؟ پستهای مرتبط:شد؟ از خدا چی می خوام؟ مقصد خدا هنوز دوستم داره من اگر خوبم، اگر بد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء:</p>
<blockquote><p>آیا بتهایِ بی ارزش بهترند یا کسی که دعای مضطر و درمانده را به اجابت می رساند و گرفتاری و بلا را برطرف می کند؟</p></blockquote>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/wishes/">شد؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/what-you-want-from-god/">از خدا چی می خوام؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/11/destination/">مقصد</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/the-god-loves-me/">خدا هنوز دوستم داره</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/if-i-am-good-or-bad/">من اگر خوبم، اگر بد</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/07/sounds-good/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حیران</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/07/amazed/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/07/amazed/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 Oct 2011 15:16:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10878</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانیم اگر عبور کنیم وارد شده ایم یا خارج نمی دانیم اگر گام برداریم دور شده ایم یا نزدیک ایستاده ایم حیران نمی دانیم بخندیم یا گریه کنیم * عمران صلاحی پستهای مرتبط:دل عاشق بد اقبال تو چقدر بایدی؟! مرداب رحمت کند مگر دل نامهربان دوست]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>نمی دانیم<br />
اگر عبور کنیم<br />
وارد شده ایم<br />
یا خارج</p>
<p>نمی دانیم<br />
اگر گام برداریم<br />
دور شده ایم<br />
یا نزدیک</p>
<p>ایستاده ایم<br />
حیران<br />
نمی دانیم بخندیم<br />
یا گریه کنیم</p></blockquote>
<p>* عمران صلاحی</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/heart/">دل</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/05/mahmoud-darwish/">عاشق بد اقبال</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/12/qeysar-s-poem/">تو چقدر بایدی؟!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/12/liman/">مرداب</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/11/unkind-heart/">رحمت کند مگر دل نامهربان دوست </a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/07/amazed/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی بر مبنای حضور در ساعتی مشخص</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/07/life-based-on-specified-time/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/07/life-based-on-specified-time/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Oct 2011 08:40:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10866</guid>
		<description><![CDATA[* نمیدونید صبحها چقدر حسودیم میشه به اینایی که هیچ عجله ای برای سر کار رفتن یا موندن در ساعت مشخصی ندارن. مثلا؟ همین راننده تاکسی ای که صبح میخواست ما رو برسونه، یه دفعه مسیرش رو عوض کرد و از اونجائیکه میدونستم اون مسیری که انتخاب کرده پر ترافیکه یهو دلهره ام گرفت که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* نمیدونید صبحها چقدر حسودیم میشه به اینایی که هیچ عجله ای برای سر کار رفتن یا موندن در ساعت مشخصی ندارن. مثلا؟ همین راننده تاکسی ای که صبح میخواست ما رو برسونه، یه دفعه مسیرش رو عوض کرد و از اونجائیکه میدونستم اون مسیری که انتخاب کرده پر ترافیکه یهو دلهره ام گرفت که حتما نیم ساعت دیر تر میرسم. اما راننده تاکسی با خیال راحت برای خودش پیچید و رفت تو اون خیابونه. حتی یه جا نگهداشت و ما مسافرا فکر کردیم رفته از صندوق عقب چیزی رو برداره که دیدیم اوه یه ربع شد و راننده محترم با یه بربری داغ برای خودش برگشت و بهمونم تعارف کرد البته، پشت فرمون که نشسته بود هی بربری تازه رو میخورد و تعریف میکرد که نون تازه رو باس خالی خورد که مزه بهشتیش رو حس کنی ولی من هی ساعتم رو نگاه میکردم که حساب کنم چند میرسم سرکار؟</p>
<p>* به این مغازه دارها هم حسودیم میشه. روزهایی که مرخصی ساعتی میگیرم و مثلا ۱۰ راه می افتم که برم سر کار، تازه میبینم آقای مغازه داری رو که در مغازه رو باز کرده و داره جلوی مغازه اش رو با آب و جارو میشوره و لابد از بوی خاک آب خورده مست شده. گاهی اوقاتم میبینی بقیه دوستانش رو جمع کرده و دور همی نشستن دارن یه صبحانه مفصل میخورن. آدم واقعا حسودیش میشه.</p>
<p>* گاهی اوقات فکر میکنم ما اصلا از زندگی چیزی نفهمیدیم. از بچگی تا پایان دانشگاه که باید صبح زود میرفتیم و بعد از ظهرها هم تکالیف مدرسه و دانشگاه و درس. بعدشم که رفتیم سرکار، بازم صبح رفتن ها و خستگی برگشتن از سرکار. کی وقت کردیم زندگی کنیم؟</p>
<p>* مثلا دلم میخواد ساعت کاری صبح هرموقع دلت خواست می بود. صبحها پا میشدی با خیال راحت چایی دم میکردی، وقت داشتی میرفتی نونوایی نون تازه میگرفتی. <a href="http://zahra-hb.com/1389/02/breakfast/">مواد صبحانه</a> هم هر روز به دلخواه و وقت کافی هم برای صرف صبحانه داشتی و حالا بعدش میرفتی سر کار. چی میشد اگه میشد :)</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/">زندگی در غربت و نداشته هایش</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/07/such-a-perso/">اینطور آدمیم من! :)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/10/care-practice/">تمرین مراقبت</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/04/need-to-be-heard/">نیاز به شنیده شدن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/12/conversation-in-saadatabad/">مکالمه در سعادت آباد</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/07/life-based-on-specified-time/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>41</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قاتل در بیمارستان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1390/07/killer-in-hospita/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1390/07/killer-in-hospita/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Sep 2011 18:02:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار]]></category>
		<category><![CDATA[وجدان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=10848</guid>
		<description><![CDATA[* دیشب تا دیروقت بیمارستان بودیم. خاله ام چربی داره، هرزچندگاهی اگه پرهیز نکنه حالش بد میشه و باید حتما به بیمارستان برده بشه. دیشب یکی از این شبها بود که بردیمشون بخش اورژانس یکی از بیمارستانهای غرب تهران. * اون موقع هم که مادربزرگم رو شب بردیم بیمارستان، نوشته بودم که شبها مخصوصا دیروقت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* دیشب تا دیروقت بیمارستان بودیم. خاله ام چربی داره، هرزچندگاهی اگه پرهیز نکنه حالش بد میشه و باید حتما به بیمارستان برده بشه. دیشب یکی از این شبها بود که بردیمشون بخش اورژانس یکی از بیمارستانهای غرب تهران.</p>
<p>* اون موقع هم که <a href="http://zahra-hb.com/1390/01/people-like-sculpture/">مادربزرگم رو شب بردیم بیمارستان</a>، نوشته بودم که شبها مخصوصا دیروقت ممکنه خیابانها خبری نباشه اما به محض اینکه وارد بیمارستان میشی انگار روز روشنه همون قدر شلوغه و سرعت اتفاقات زیاد. مخصوصا تو بخش اورژانس. یکی میبینی تصادف کرده، یکی دستش شکسته، یکی از تخت پائین افتاده، یکی دعواشون شده، یکی دست بچه اش سوخته و&#8230; همه اینها به قدری تند تند جلوی چشم شما رفت و آمد دارن که بعد از مدتی در برابر درد منفعل میشی!</p>
<p>* به محض ورود ما یه تصادف موتوری آورده بودن که زن و شوهر شدیدا زخمی شده بودن. برای همین تخت خاله من رو بدون پذیرش ول کردن وسط سالن که برن تصادفی رو پذیرش کنن. حق هم داشتن، صحنه خیلی فجیعی بود&#8230; ما همینجوری وسط سالن نشسته بودیم که یه تخت دیگه رو هل دادن وسط سالن و رفتن. کسی که روی تخت خوابیده بود تقریبا از همه جای بدنش با زنجیر بسته شده بود، اعم از دست و پاش و حتی شکمش. یه سرباز هم بالای سرش وایستاده بود. روم به دیوار هی هم بالا می آورد و رنگش بشدت پریده بود:(</p>
<p>* تا شوهر خاله ام بره کارهای پذیرش خاله ام رو انجام بده یه ربعی طول کشید، این وسط پرستارها به همه بیمارها منجمله خاله من میرسیدن الا به اون بدبختی که با زنجیر بسته شده بود. دیگه داشت حالم بهم میخورد. کسی که به تخت بسته شده بود، هرزچندگاهی به اطرافش نگاه میکرد، راستش یه کم ترسیده هم بودم. رفتم به پذیرش گفتم چرا کسی توجهی به این بدبخت نمیکنه، خانمه جوابم رو نداد.</p>
<p>* دکتر که اومد بالای سر خاله ام دیگه تحمل نکردم، داد زدم که این بابا هی داره بالا میاره دکتر، چرا کسی محلش نمیذاره؟ دکتر با خونسردی کامل و بدون اینکه سرش رو هم بالا میاره برگشت گفت: خانم داد و بیداد نکنید، مورد خودکشیه! اولین بار هم نیست. گفتم خودکشی باشه، چرا دست و پاشو بستین؟ چرا بهش رسیدگی نمیشه؟</p>
<p>* دکتره اینبار با لحن دلسوزانه ای گفت: دختر جون، چون دیگه این مدل خودکشی ها برامون عادی شده. اینجا بیمارستانی نزدیک یکی از زندانهای تهران هست. اون سرباز رو میبینی؟ ماموره، میگه این آقایی که می بینید یه نفر رو زمان دزدی کشته، حالا چند سال باید زندان بمونه و بعدشم اعدام میشه. خودکشی کرده که بیاد بیرون ۴ تا آدم ببینه. اینجا دیگه عادی شده، اینایی که زندانهای طولانی مدت دارن، هرزچندگاهی به یه بهانه ای و روشی دست به خودکشی میزنن که فقط چند ساعت بیارنشون بیرون و توی شهر و بیمارستان باشن. نگران نباشید الان داره بهش خوش میگذره که بیرونه! شمام صداتون رو بیارید پائین!</p>
<p>* دکتره به نوعی داشت راست میگفت که عمدیه ولی من خیلی دلم برای آقاهه سوخت. با خودم فکر میکردم چه کاریه؟ یه اشتباهی تو زندگیش کرده و حالا باید یک عمر جواب پس بده. بعضی اشتباهات تو زندگی خیلی وحشتناک هستن و تاوان سنگینی دارن طوریکه یه آدم سالم با قد ۱۸۰ و حدود ۹۰ کیلو وزن رو مجبور میکنن فقط برای چند ساعت آزادی دست به خودکشی بزنن و &#8230;</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/09/is-it-true/">به نظر شما این کار درست بود؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/09/people-rights/">حق و ناحق کردن!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/play-mother-role/">مامان بازی در آوردن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/11/both-enemy-and-friend/">هم دوست، هم دشمن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/07/he-was-a-father/">او یک پدر بود...</a> </li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1390/07/killer-in-hospita/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

