لینکدونی

دعوا با راننده تاکسی های ذهنی!

* اینجا که بخوای بیای ۲ راه هست. یه راهش سربالایی داره و پیچ و یه راه دیگه اش مستقیم از توی اتوبانه. طبیعتا اون راهی که مستقیم توی اتوبانه فقط به درد کسائی میخوره که میخوان آخر مسیر پیاده شن. برای کسانی مثل ما همون مسیر سربالایی سرراستره. ولی خوب کم بنزینی و طمع راننده تاکسیها باعث میشه، اکثرشون از اون مسیر نرن مگه اینکه مسئول خط شما رو بشناسه و به راننده بگه از اون مسیر سربالایی برو که این خانم فلانجا پیاده شه.
چند وقت پیش یه بار عجله داشتم و با اینکه مسئول خط اینو به راننده تاکسی گفت، رانندهه بازم مسیر اتوبان رو رفت. منم که دیرم شده بود، یه آقایی شروع کرد با راننده جر و بحث کردن و منم تائید میکردم که چرا از اون مسیر نرفتی؟ من دیرم شده! تازه الان باید اینجا وایستم که دوباره ماشین گیرم بیاد که این مسیر رو برگردم. راننده هم هی جواب سربالا میداد. آخرش دیدم من که به اونجا نمیرسم، راننده هم که یکی میگی، ۱۰ تا بهت برمیگردونه، بهتره ساکت بشینم سرجام. موقع پیاده شدن، با عصبانیت یه ۲ هزارتومنی دادم به راننده. اصلا حواسم نبود که بمونم باقی پول رو بگیرم. راننده صدام کردها، چندبارم بوق زد، فکر کردم شاید ماشینهای دیگه ان، یعنی اصلا غرورم نمیذاشت که برگردم، مثلا قهر کرده بودم دیگه!! اهمیت ندادم.

* یه کم سر اون چهاراه وایستادم که ماشین بگیرم. تازه یادم اومد که ای وای، چرا بقیه پولم رو نگرفتم؟ بعدش نمیدونم چرا یه دفعه اینقدر مستاصل شدم. بغضم گرفت. گفتم الان سوار هر ماشینی بشم، حتما آبغوره میگیرم. منم که همیشه اشکم دم مشکم هست، گفتم اصلا جهنم پیاده میرم. شروع کردم به پیاده روی، یه مسیر طولانی ای رو توی اون سرما پیاده اومدم. خوبیش این بود که اون مسیر خلوت بود. اقلا راحت میتونستم بزنم زیر گریه، من وقتی بغض میکنم، دلم گریه صدادار میخواد. نمیتونم اشک خالی بریزم، اینطوری سبک نمیشم. خوب یادمه که هیچ اهمیتی به ماشینهایی که ترمز میکردن و بعضا متلک مینداختن، نمیدادم، یعنی حتی یکی از کلماتشون هم یادم نیست، بس که تو استیصال خودم غرق بودم. وقتی رسیدم مرکز کلی از دست خودم حرص خوردم. از اینکه حالا اون راننده بدجنسی کرده بود، من چرا با خودم لج کردم؟ نه بقیه پولم رو گرفتم، نه به موقع رسیدم، تازه برای تنبیه خودم الکی تو اون سرما اونهمه راهو پیاده رفتم که چی بشه؟ بماند که هی حرص هم میخوردم که راننده بدجنس الان پول یه سرویسش رو از من گرفت!

* اون روز سرکار، تمام فکرم به همین موضوع بود. توی ذهنم مدام با رانندهه دعوا میکردم. هزار تا راه حل پیش خودم دادم که من میتونستم بگم من که دیر کردم، جر و بحث هم فایده نداره، اقلا بشینم تا قرون آخر باقی کرایه رو ازش بگیرم، یا اصلا جر و بحث میکردم و کرایه بهش نمیدادم، یا محترمانه بهش میفهموندم این پولی که میدم حلال نیست و … بعد که حالم بهتر میشد میگفتم زهرا بی فایده است، تموم شد دیگه، تو همون موقع باید تصمیم درستی میگرفتی که یه تصمیم عجولانه عصبی گرفتی، قربونش برم غرورت هم که… بعد خوب راضی نمیشدم. حتی برای خودم نقشه هم می چیدم که دفعه بعد که راننده رو دیدم اینطوری باهاش برخورد می کنم و …

* حالا این یه مثال کوچیک بود که فقط یک روزم رو خراب کرد، اینو آدم زود یادش میره. اما خیلی از مواقع تو زندگی سر مسائل مهم هم همینطوری رفتار می کنم. اونقدر مسئله حل نکرده برای خودم گذاشتم که همه شون یه جورهایی توی دلم تلنبار شدن. توی هر کدوم یه راننده تاکسی هست که اکثر مواقع توی ذهنم دارم باهاش دعوا می کنم و هی هربار دیالوگها و رفتارم رو اصلاح می کنم و هی مدام دلم میخواد یه روزی ببینمش و درست و حسابی حرفم رو بهش بزنم. بعضی ها از این راننده تاکسی ها خیلی گذرا هستن. میشه راحت فراموش کرد، ولی بعضی هاشون نه. از اینهایی هستند که اکثر مواقع دارین تو ذهنتون باهاشون دعوا می کنین. از اینهایی که یه بخش از زندگیتون رو خراب کردن، یه بخشی از ذهنتون رو اشغال کردن. اینه که هیچوقت نشده من با اطمینان بگم من آدم کینه ای نیستم. نه اینکه بدشون رو بخوام ها، نه، من یادم نیست تا این سن کسی رو مستحق عذاب دونسته باشم، ولی همش فکر میکنم که آی من حتما باید فلان جملات رو یک روزی به همین ترتیبی که توی ذهنم هست، به این آدم بگم. نمیدونم گفتنش چی رو حل میکنه که نمیتونم از ذهنم خارج کنم؟ خیلی کودکانه هست که با خودم میگم «من دوباره باید یک روز این آدم رو پیدا کنم و رودررو فلان جملات رو بهش بگم»!

دلبستگی به اشیای قدیمی

داشتم خونه رو تمیز میکردم یه دفعه ای دلم پرکشید. یه جایی توی خونه یه کیسه پیدا کردم. یه کیسه که خیلی وقت بود بازش نکرده بودم. همین طور توی اسباب کشی ها با دقت میذاشتم توی ماشین و با خودم اینور و اونور میبرم. چند بار مامان گفت که این وسایلی که نمیخوای رو بنداز دور. یا بده ببریم شمال توی انباری بذاریم اما من هیچوقت دلم نمی اومد از خودم دورش کنم. با اینکه مدتها بود که درش رو باز نکرده بودم تا دیروز که دیدم دیگه زمستون داره میاد و بارشهای شدید شروع شدن و یادم اومد که یه چتر هم اون تو گذاشتم.

من هیچوقت فکر نمیکردم که دیدن چند تا شی باعث بشه اینطوری منقلب بشم و نیم ساعت یکریز اشک بریزم. شایدم مینا واقعا راست میگه که به من شدت دل نارک شدم. حالا من بگم به نظرتون بی ارزش میاد، ولی هر کدومش برای من یادآوری خاطراتم بود حتی اون ریزه میزه هاش. آخی این پمادی بود که سال اول دانشگاه برای ترک پام خریده بودم، اون موقع هنوز به آب و هوای خشک عادت نکرده بودم. این تسبیحی بود که تو همه نمازهای خوابگاه ازش استفاده می کردم. عه این پنککه رو به همراه یه ست لوازم آرایشی، آیلار برای تولدم تو سال دوم دانشگاه خریده بود. این یکی رو نسرین موقع فارغ التحصیلیش بهم داد. وای این شازده کوچولو رو مهرنوش قبل از رفتن به آمریکا واسه همه هم اتاقیهامون خرید. این خودکاره روش آرم فلان همایش رو داره. اصلا هیچی به سخنرانی هاش گوش ندادیم بس که با نرگس و فریده نشستیم از خوابگاههامون حرف زدیم و خندیدیم. آلبوم عکسهای فارغ التحصیلی رو هم دیدم. مخصوصا اون عکسی که از بیرون سر در اصلی دانشگاه تهران دادیم یه پیره مرده از ۴ تامون بگیره، خیلی خوب شده بود. اون لباس و اون کلاه بامزه فارغ التحصیلی. حتی یه جا قاب و نسخه عینک عزیزم هم بود. حتی اون دفترچه داغونی که خاطرات دلتنگی هام رو توی خوابگاه مینوشتم هم توشون بود…

* از یه طرف با دیدن اینها غصه ام میگرفت. از یه طرف خوشحال بودم که اینها رو برای خودم نگهداشتم. اصلا دارم یه چیز بدیهی رو میگم. محاله آدم یک شی ای رو مربوط به گذشته اش پیدا کنه و خوشحال نشه و برای اونی که سابقا بود، دلتنگ نشه.

منبع تحلیل: اینترنت یا متن جامعه؟!

* ببین آقا/خانم روشنفکر، اگه میخواین با این اطمینانهایی فعلی که به خودتون دارین، راجع به اکثریت جامعه ایران و اینکه کدوم وری ان، یا رای شون چیه، و یا دغدغه های اصلی شون چیه حرف بزنید، تنها راهش اینه که پیپ ها و لپتاپهاتون رو خاموش کنید و برین توی متن جامعه تا اینها دستتون بیاد.
ببینید اصلا بحث من اینهایی که خارج از کشور هستند نیست. اینها تنها منبعشون اینترنت و دوستان انتخابی شون در اینترنت هست، طبیعیه که گاها چیزهایی بنویسن که از نظر ما داخلی ها ماورایی محسوب بشه. من الان بحثم روی تحلیلگران داخلی مون هست که ظاهرا کوچه و بازار، حاشیه شهرها، و شهرستان ها و اصلا اطرافشون رو نادیده میگیرن. ظاهرا همونطوری که روی اینترنت، وبلاگها و اکانتهای ارزشی ها (صفتی که خودشون اطلاق میکنن) رو نادیده میگیرن یا اصلا بلاک میکنن، تو دنیای واقعی هم اینها رو نمی بینند. یا بین دوستانشون راه نمیدن.

* بارها تصمیم گرفتم نسبت به این متنهایی که توی وبلاگهای به اصطلاح نخبه ها و روشنفکرهای سیاسی نوشته میشه واکنش نشون ندم، برای اینکه دلیلش واضحه. یا واقعا نویسنده به چیزهایی که میگه اعتقاد داره و یا اینکه نه چون میدونه مخاطبینش کیان و کیا وبلاگش رو می پسندن و میخونن و لینک می کنن، اینطوری مینویسه که من ترجیح میدم به خودم دلداری بدم و فکر کنم گزینه دومه. چون اگه اولی باشه باید تاسف خورد به اوضاع غیر قابل تغییر روشنفکران ایرانی. یعنی قبل از تغییر مردم عادی، باید ذهنیت اینها رو عوض کرد که اینقدر اینترنتی و مخصوصا بالاترینی فکر نکنن!

* هربار که نزدیک انتخابات میشه، پستها و لینکهای اینها پره از تحلیلهایی که آدم فکر میکنه دیگه الان ۸۰ درصد مردم ایران وارد اردوگاه اصلاح طلبان شدن!! بعدش انتخابات که تموم میشه و نتایج معلوم میشه، تازه اینها یادشون میاد که باید تعجب کنن، تعجبها و تحلیلهای مربوطه که تموم میشه، دوباره شروع میکنن به یکسری تحلیل ناامیدانه و چند وقت که از انتخابات میگذره و مظلوم نمائی های مرتبط تموم میشه، دوباره یادشون میره و اینترنت و سایتهای دلبخواهشون میشه منبع تحلیلهایی که ما هم ناچاریم بخونیم چون حتی اگه مشترک فیدشون نباشیم، بعضی دوستان توی گوگل ریدر شر میکنن و میذارن جلوی چشمت.

* من نمی فهمم اینها کی میخوان جامعه سنتی، محافظه کار و دیندار ایرانی رو بشناسن و توی تحلیلهاشون دغدغه ها و نوع افکار اینها رو لحاظ کنن؟ اصلا به نظر شما چند درصد جامعه ایرانی اصولگرایانه فکر میکنن؟ چند درصد در صدد اصلاحن؟ (بگذریم از اینکه آیا تعاریف اینها رو میدونن یا نه؟) به فرض که انتخابات فعلی رو نادیده بگیریم و فرض کنیم اصلا رخ نداده، اصلاح طلبان توی چند انتخابات متوالی قبلی شکست خوردن؟! (من به شخصه ۳-۴ تاش رو یادم میاد!) اصلا این جمعیت نخبه ای که ازش حرف زده میشه چقدره؟! تو ایران بین ۲-۵ تا ۳ میلیون دانشجو داریم. در اینصورت جامعه اساتید و دانشگاهیان و خانواده های مرتبط، کلهم اجمعین نباید از ۵ میلیون متجاوز بشه!
از طرفی میانگین ضریب نفوذ اینترنت در ایران بر اساس شاخص های جهانی، کمتر از نیم درصد هستش! که تازه این آمار شامل کل کاربران اینترنت میشه. در حالیکه این ضریب صرفا باید دسترسی به اینترنت پرسرعت رو لحاظ کنه که مطمئنا اگه این لحاظ بشه، این آمار به شدت افت میکنه. چون در ایران از هر ۱۰۰۰ نفر، یک نفرشون به ADSL دسترسی داره. بدون شک حجم زیادی از این کاربران هم همون دانشجوها و اساتید هستن. نمیدونم رنج سنی بقیه کاربران چیه؟! از اینها بگذریم تازه باید فرض کنیم همه این کاربران میان روی اینترنت که فعالیت مفید سیاسی یا علمی انجام بدن!!

* بازم قربان پیش بینی خودم برم که چند ماه قبل از انتخابات نوشته بودم:
با روند فعلی (و اگه تغییر نکنه) حدس بنده اینه که نتیجه انتخابات باز چیزی خواهد بود که اصلاح طلبان بیان تو وبلاگهاشون یا تقلب در انتخابات رو مطرح کنن یا مردم بیچاره رو پوپولیست بنامند(!)
و البته این پست هم که هیچکس نفهمید منظورم چیه!

اصول طراحی و کدنویسی نرم افزار (وب سایت)

* این چیزی که من میخوام بنویسم راجع به ظاهر وبسایت نیست. چیزی که منظور منه یه چیز کلی تری به اسم نگهداری از نرم افزاره. من یه زمانی خودم develop کردم و الانم دارم ارزیابی میکنم. بنابراین این چیزی که میخوام بنویسم حاصل تجربه کاریم در مورد تغییر و نگهداری از یک نرم افزاره. ببینید ما وقتی یه نرم افزار رو مینویسیم، باید چند تا چیز رو پیش بینی کنیم که مهمترینش نگهداری و پشتیبانی از اونه. قرار نیست نرم افزار ما فقط یکسال کار کنه که. بنابراین باید طوری بنویسیمش که موقع تغییر دادن یا اضافه کردن امکان جدید، کمترین هزینه زمانی و نیروی انسانی رو بدیم. من اصولی که توی ذهنم هست رو توی ۶ دسته میارمش. راستش اگه بخوام مفصل بگم، باید درس مهندسی نرم افزار رو اینجا پیست کنم!:)

* نیازسنجی: اولین کار اینه که دقیقا با مشتری حرف بزنید ببینید چی میخواد؟ نیازمندیهای نرم افزارش چیه؟ چه چیزهایی رو باید در نظر بگیرید؟ به چه مولفه هایی احتیاج دارین و در نرم افزار باید چه امکاناتی رو بگنجونید؟ اینجا مشتری معمولا نمیدونه چی میخواد! یا بعدا ممکنه نظرش عوض بشه، بنابراین باید مراحل بعدی بیشتر دقت کنید.

* تحلیل نیازها: تو این مرحله باید نیازمندیهای مشتری رو تحلیل و تفسیر کنید. یعنی به زبانی در بیارین که هم برای کدنویس قابل فهم باشه و هم برای مشتری. برای اینکار میشه از ابزار و متدهای زیادی استفاده کرد که متد رایج فعلی RUP هست که از UML استفاده میکنه. میتونین هر نیازمندی رو به صورت یک یا چند usecase در بیارید. مثلا ورود به سیستم، اضافه کردن کاربر و نظایر اون. هرچقدر Usecaseهاتون رو ریزتر در بیارین، در مراحل بعدی موفقتر خواهید بود. اینجا چند نمونه از نمودارهای Usecase آورده شده.

* معماری سه لایه: از همون ابتدا به ساکن معماری سه لایه نرم افزار (واسط کاربری، منطق، داده) رو مد نظر داشته باشید. حواستون باشه که کلیه داده های و کدهای مربوط به پایگاه داده رو در لایه داده ذخیره کنید. لایه منطق هم معمولا به محاسباتی مربوطه که به لاجیک نرم افزار بستگی داره. مثلا محاسبه حقوق کارمندان در نرم افزار حقوق و دستمزد، در این لایه انجام میشه. و سرانجام لایه واسط کاربری که کدهای مربوط به UI یا GUI در اینجا قرار داده میشه. نیاین کدهای پایگاه داده رو به صورت ادغام شده بین کدهای داینامیک در لایه واسط کاربری قرار بدید. اگه بعدا به هر دلیلی بخواین تغییری تو نرم افزار ایجاد کنید، و فرض کنید نرم افزارتون ۱۰ هزار خط باشه، اونوقت باید کلی کد سرچ کنید و کد جدید جایگزین کنید. در حالیکه اگه تو لایه داده باشه، میدونین که باید کجا رو فقط تغییر بدید بدون اینکه بقیه جاها بهم بریزه.

* برنامه نویسی شیءگرا: به هر چیزی به صورت یک شیء (object) نگاه کنید. مهمترین مزیت این روش برنامه نویسی، حداقل تغییر در صورت بروز مشکل یا اضافه کردن امکان هست. راستش اگه بخوام در این باره بنویسم باید سه واحد درس OOP مهندسی نرم افزار رو کپی کنم! ولی خب به طور کلی مفاهیم مربوط به این شیوه برنامه نویسی رو میتونید تو سایت سان بخونید. البته اینجا بیشتر مثالها  مورد جاوا هست. ولی در بقیه زبانها کمابیش همینه.

* استفاده مجدد: یکی از مهمترین مزایای کدنویسی ای که درش Reusebility رو مد نظر قرار میدید اینه که همیشه برای خودتون یکسری کامپوننت آماده دارید. اگر از برنامه نویسی شیءگرا تبعیت کنید، ناخودآگاه این رو در خودش داره. اما سعی کنید برای یک امکانات مشخصی برای خودتون کلاسها و کامپوننتهای آماده بسازید. مثلا فرض کنید اگه یک کامپوننت اتصال به پایگاه داده داشته باشید، دیگه لازم نیست در نرم افزار بعدی بیاین برای این مجدد کد بنویسید. کافیه مشخصات سرور جدید رو بهش بدید. به همین صورت کامپوننتهایی که میتونین ازشون به اصطلاح dll بسازید. اینها امکاناتی هستند که کدنویسی رو برای خودتون آسونتر می کنن و اینکه نیازی به حفظ کردن ندارید.

* عدم اتکا به امن سازی سمت کلاینت: این آخری بیشتر برای کسانی هست که امنیت نرم افزاری که مینویسن مهمه. هیچوقت و هیچوقت به هیچ متد امنیتی ای که سمت کاربر اجرا میشه اعتماد نکنید. تمامی این متدها به سادگی قابل دور زدن هستن. برای اطمینان حتما و حتما کلیه داده هایی که توسط کاربر ارسال می شن رو سمت سرور اعتبارسنجی کنید. من قبلا نوشته بودم که در مورد اعتبارسنجی خواهم نوشت. هنوزم ننوشتم!:)

* و در پایان اینکه من توی این پست توصیه هایی به دانشجویان کامپیوتر و IT یادم رفت که اینم اضافه کنم: اگه به کدنویسی یا برنامه نویسی علاقه دارید و میخواین در آینده به اصطلاح developer بشید، حتما به ترتیبی که ارائه میشن این درسها رو جدی بگیرید:
۱- پایگاه داده ها. ۲- تجزیه و تحلیل سیستمها (در برخی دانشگاهها با عنوان مهندسی نرم افزار یک ارائه میشه). ۳- مهندسی نرم افزار (۲). ۴- برنامه نویسی شیءگرا.
به هرحال شما کدنویسی رو در موسساتی غیر از دانشگاه هم میتونید یاد بگیرید. مهم اینه که کدی که یک فارغ التحصیل مهندسی کامپیوتر مینویسه، باید بسیار بهینه تر از کدی باشه که بیرون هم میتونه نوشته بشه. چون هر نرم افزاری در نهایت مجموعه ای از کدهاست. پس مهمه چطور کد بنویسیم.

* لینکهای مرتبط:
۱-  آیا زنان بهتر از مردان کد می نویسند؟
۲- لیستی از ۲۵ اشتباه خطرناک برنامه‌نویسی
۳- اولین برنامه نویسان زن بودند!:)

این دخترهای خیلی زرنگ و خوش شانس:)

* فکر کنم دوران خوشی من تموم شد. اگه این پروژه جدید تصویب بشه که ۹۵ درصد کاراش انجام شده، باید شاهد غرغرهای مجدد من باشید!:) بدبختی این پروژه اینه که خیلی از پلتفرمهایی که تو این نرم افزار استفاده شده واسم جدیده و قبل انجام باید کلی سرچ کنم و ببینم اصلا معماریشون چی هست؟

* میگم اصلا ردخور نداره. تمام پسرهایی که ظاهر موجهی دارن و تحصیلکرده هستن و موقعیت اجتماعی مناسبی دارن، دست چپشون حلقه هست. باقی پسرها هم در دسته دوم هستن. والا من که تا به حال با استثنائی مواجه نشدم و از اینرو میشه گفت همجنسان ما یا خیلی خیلی زرنگ شدن و همه پسرهای خوب رو ورداشتن واسه خودشون، یا خیلی خوش شانسش که یکی از این پسرها سر راهشون قرار گرفته. اونوقت هی بگین چرا ازدواج نمیکنی؟ چرا ازدواج نمیکنی :دی

* اصلا همین چند روز پیش واسه یه کاری، با مینا رفته بودیم یه وزارتخونه. مینا که بیرون اومد گفت زهرا مطمئنم این پسره رو که ببینی خوشت میاد، یعنی با چیزایی که از سلایقت گفتی کاملا مَچ هست. منم که نوبتم شد، جلدی پریدم داخل و دیدم آره بابا راست میگه دیگه. تازه پسره سمتش معلوم بود و کلا ظاهرا مشکلی نداشت. اما من بازم احتیاط کردم و کلی منتظر شدم تا به بهانه ای دست چپش رو نگاهی بندازم، دیدم آره بابا! ای دل غافل، اینم از دست رفته. ولی خودمونیم یه چیزی تو مایه های فتبارک الله احسن الخالقین بود. از اینهایی که آدم رو تشویق میکنن بره ازدباج کنه :دی

* کلا یه قانون کلی داریم و اونم اینه که اگه پسری در جمعی مورد توجه ۹۰درصد دخترا قرار گرفت بدون شک، زن داره. چند وقت پیش یه پروژه ای با یه سازمانی داشتیم که صاحابش یه آقایی بود که دکترای برق داشت. یعنی من هرچی از کمالات این بشر بگم کم گفتم. ظاهر نسبتا خوب و آراسته و شیک، معتقد، کاردرست، مودب، با اخلاق، مومن، پولدار، تحصیلات بالا. ای بابا دیگه یه دختر از خدا چی میخواد؟! اینم از اون تیپ پسرهایی بود که اکثر قریب به اتفاق دخترها واسه ازدواج رو اینها حساب باز میکنن. این بشر از روز اولی که وارد اینجا شد، مورد توجه همه خانمها قرار گرفت. حتی بعضیا که اسمشون رو نمیبرم رفتن اسمش رو گوگل کردن و رزومه اش تو شریف و رساله دکترا و ال و بلش رو هم در آوردن!:))) بعد خوب از بین خانمهای اونجا ۲ تا خانم برای این پروژه انتخاب شده بودیم که یکیش من بودم و یکیشم یه خانم متاهل بود. یکی از دخترا مدام به سعادت من غبطه میخورد. ولی رفتار آقاهه خیلی متین بود تاااا اینکه با یکی از خانمهای یه بخش دیگه که باهاش آشنا بود و روابط خانوادگی داشت حرف زدیم. این آقاهه نه تنها زن داشت که یه بچه هم داشت:)) بعد خوب دیگه خودتون حدس بزنین قیافه دخترای اینجا رو. تازه زنش الهیات میخوند. باور کنید این دخترهای رشته های انسانی و تجربی بهتر میدونن چطوری با آقایون برخورد کنن. بیچاره ما دخترای مهندسی کلا، الکی اسممون بد در رفته:دی

* آهااا یه استاد هم داشتیم که به قول اکثر دخترهای سانتی مانتال کلاس جیییگر بود!! داشتم میگفتم، من اولین بار تو یه همایشی ایشون رو دیدم. اون موقع دانشجوی دکترا بود و بعدشم دکترا نگرفته استاد ما شد. این بشر از نظر همه دخترای کلاس خوش قیاقه و خوش تیپ بود. کسی هم نمیدونست که زن داره یا نه؟ من هرچی از ظاهر دوست داشتنی این استادمون بگم کم گفتم. یعنی به جرات میتونم بگم خوش قیافه ترین و در عین حال متواضعترین استاد دروس رشته مهندسی کامپیوتر هستن (دیگه تو ایران که اولا) این بشر اصلا یه قیافه خاصی داشت. یه زیبایی مردانه. اینم بگم که اصلا سیبیل داشت!:دی تازه بعد از دیدن این استادمون فهمیدیم که سیبیل چیز بدی هم نیست:)) بعدش یه بار طی یه تحقیقات گروهی فهمیدیم که یه خانمی که اصلا رشته اش کامپیوتر نیست و اصلا مهندسی هم نیست، سر یکی از کلاسهای خصوصی ایشون رفته و الان چند ساااله که مرغ از قفس پریده. جالب این بود که این استاد ما، جز معدود موارد عالم بود که پسری بود که هم دخترا دوستش داشتن و هم پسرها با اینکه میدونستن این چقدر مورد توجه دخترهاست، دوستش داشتن. بس که این بشر کاردرست هست. معمولا آقایون تو اینجور موارد خیلیی حسود هستن. (الان من میدونم که خیلیاشون میان کامنت میذارن که خانمها حسود هستن)