من دختر حسودی هستم

امروز صبح توی اون شلوغی مترو، در حالیکه اصلا جا نبود که لااقل کیف لپتاپم رو زمین بذارم که کمی خستگیم در بره، اصلا تو اون جمعیت نمیدونم چی شد که این مکالمه رو شنیدم:
سلام مامان، خدا رو شکر که سلامت رسیدی عزیزم. سماور رو واست روشن گذاشتم. صبحانه هم روی میزه. فقط سبزی خوردن و پنیر رو گذاشتم توی یخچال که تازه بمونن. اگه گرسنه هستی، صبحانه ات رو بخور وگرنه صبر کن تا یه ربع دیگه بر میگردم.

خانمه حدودا ۵۰ ساله بود. قیافه اش شبیه این مامانهای تپل خیلی مامان بود. بهش لبخند زدم. گفت که دخترش اصفهان دانشجوئه و به خاطر تعطیلات اومده خونه. من البته بقیه شو نشنیدم. داشتم به دختر خوشبخت و خوشحالی فکر میکردم که الان تو یه خونه گرم و نرم نشسته، حتما تا حالا لباسهاش رو در آورده و گرم شده و خستگیش در رفته، یه سماور با چای تازه دم هم تو خونه هی قل قل میکنه و نون و پنیر و سبزی خوردن تازه هم آماده است و یه ربع دیگه هم مامانش رو میبینه و خوشمزه ترین صبحانه دنیا رو کنار خانواده اش میخوره. من واقعا حسودیم شد خب.

۴۵ نظر

  1. Alex ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۲:۰۳ ب٫ظ

    حسودی داره اما شما که توی دل اون دختر نیستی که بدونید اون هم چنیم حسی داره یا نه؟ من این جور مسایل رو زیاد دیدم اما خیلی از این آدما چنین حسی رو ندارن و اصلا واسشون مهم نیست. شاید اون دختر بیشتر بفکر دوست پسرش باشه (که احتمالا همکلاسیش هم هست) تا خونواده اش.

    زهرا Reply:

    حداقل مطمئنم اون لحظه ای که مامانش رو میبینه و باهاش صبحانه میخوره خیلی خوشحاله

  2. لیلا ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۲:۰۷ ب٫ظ

    هی هر کی هر چه داره قدرشو نمی دونه
    دنیاییه

    777 Reply:

    آی گفتی…

    مهدی Reply:

    کاملا موافقم

  3. ناشناس ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۳:۰۸ ب٫ظ

    http://mortezashahidi2025.blogspot.com/
    قبلا در این مورد مطالبی رو ارایه نموده ام

  4. ناشناس ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۳:۰۹ ب٫ظ

  5. سوری ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۳:۳۶ ب٫ظ

    من چرا فکر می کردم شما کانادا زندگی می کنی ؟

  6. FAFA ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۳:۴۹ ب٫ظ

    خب حسودی هم داره … آدمی همیشه در آرزوی نداشته هاشه…

  7. مهدي ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۴:۰۹ ب٫ظ

    نمیدونم واقعاً یعنی حسودیت شده؟؟؟
    از تو که دختر معتقدی هستی بعیدهااااااااااا
    بالاخره خدا به هر کسی یه چیزی داده.شاید همون دختره هم به تو حسودیش بهشه.به موقعیتی که داری.
    در کل فکر کنم بدجور دلت واسه خونه تنگ شده.آخه تو این ماه دومین باره که اینجوری دلتنگی میکنی.
    خوب برو خونه یه سر بزن دیگه.تا لاهیجان که راهی نیست. بیخودی هم بهونه نیار کارم زیاده.

  8. سیاوش ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۵:۲۵ ب٫ظ

    سلام
    منم بودم حسودیم میشد
    خوش به حالش

  9. د.ن. ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۶:۵۰ ب٫ظ

    سلام مطالب خوبی دارید به مانیز سر بزنید.سپاس.www.timaa.ir

  10. sara ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۷:۴۹ ب٫ظ

    زهرا جان مدت زیادیه وبلاگت رو می خونم اما کم نظر می دم مشکل اینه که همیشه یک طرف قضیه رو می بینی بهتره نگاهی به اون نیمه ی لیوان هم بندازی …من دختری هستم که اگرچه با مادرم! و خانواده ام زندگی می کنم اما همیشه عقده و ارزوی دوست داشته شدن از طرف افرادی که جز توهین و تحقیر چیزی بهم نرسوندن به دلم مونده… این رو بدون عزیزم گاهی نداشتن مادر و دور بودن از خانواده خیلی بهتره اگر از مادرت کتک می خوردی یا از طرفش تحقیر می شدی اون وقت حس حسادتی رو که من و امثال من به استقلال و آرامش تو دارن درک می کردی….

    مهدي Reply:

    بیخیال بابا
    من نمیدونم تو چند سالته اما زیاد سخت نگیر به خانواده. باور کن دور بودن از خونه اونقدرام که فکر میکنی جالب نیست اما تجربش می ارزه. البته نه فرارا ها D:

    sara Reply:

    ۲۳ سالمه. در ضمن اگر جای من بودی این حرف رو هرگز نمی زدی…

    نازنین Reply:

    حق با سارا هست

    مهدی Reply:

    دقیقا این خانم چرتو پرت گفتن من با هم نامم هم عقیدم احتمالا این خانم مادرشو اذیت
    میکنه

    sara Reply:

    فقط برات آرزو می کنم به جایی که من هستم برسی و بعد قضاوت کنی همین

  11. sara ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۷:۵۷ ب٫ظ

    خیلی حرفا برای گفتن دارم شاید با خودت فکر کنی من از این نوجوون های کم سن و سال و سرکش هستم اما نه …راستش ۲۳ سالمه و متاسفانه تمام این ۲۳ سال جز زجر و زندگی با تحقیر و شکسته شدن اعتماد به نفس و غرورم توسط کسانی که قاعدتا باید نزدیک ترین به من باشند چیزی ندیدم…

    مهدی Reply:

    احتمالا شما عادت کردین همیشه به شما محبت بکنند ولی باید بدونین که محبت
    دو طرفست.

  12. هکر ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۸:۳۱ ب٫ظ

    استاد ..

    نمی دانم این آهنگ امید رو شنیدین که می خونه:

    من و خود من تا آخرش با همیم

    من و خود من واسه هم نمی زنیم

    من و خود من مثل یه کوه محکمیم

    من و خود من مگه دیگه می شکنیم

    ترسی ندارم از شب، از این که تنها شدم

    راستش مضمون این آهنگ شاید کاملا وصف حال و هوای فردا شما باشد! الان که این رو گفتم، فکر می کنم که دچار مرض ناشناخته ای شده اید حرف هایی جدید و از جنس کلا متفاوت

  13. رسول ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۹:۱۵ ب٫ظ

    من اگه اونجا بودم با صدای بلند داد میزدم: من مامانمو میخوام….. مامان…
    جدای از این حرفا واقعا” هم حسودی داره… الان که دارم واستون کامنت میزارم تازه از دانشگاه اومدم… تو صف نونوایی هم بودم… یخ کردم… اومدم خونه… نه شام نه چایی گرم… ظرفا همه کثیف.. آخه اینم شد زندگی…
    راستی شما دکتر نیامنش رو میشناسین؟؟؟

  14. حمیداقا ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۱۰:۵۷ ب٫ظ

    سلام!

    والا راستش، ما که توی تبریز دانشجو بودیم و خیلی هم سرد بود و باید حسودی گرمای داداش تهرانیمون رو داشتیم، اما متاسفانه، ایشون حسرت تبریز ما رو داشت!!
    ما هم که از سال دوم مگه چی میشد که میومدیم تهران! نه اینکه دلم تنگ نشه، اما راستش تبریز خیلی کیف داشت!

    شاید ایراد از من بوده، نه؟

    ارادت!

  15. *.* ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۱۱:۲۰ ب٫ظ

    خوب عزیز دلم …فدات بشم الهی
    مجبوری توی این شهر بمونیو دل تنگی کنی؟
    برو خونه، برو پیش مامان یک سری بزن زودهم برگرد
    خوب کسایی هستند اینجا که حتما دلشون برات تنگ می شه!

  16. *.* ۱۳۸۸-۰۹-۱۲، ۱۱:۲۱ ب٫ظ

    راستی این که گفتی حسودی نیست یه چیز دیگه اس..

  17. مهدي ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۱۲:۴۳ ق٫ظ

    من که میگم بیخیالش شو.

  18. rexaniar ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۱۲:۵۴ ق٫ظ

    سلام خانوم زهرا. پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم
    من اگه بخوام نظر خصوصی بدم باید چیکار کنم؟؟؟

  19. Sir Alex Kordan ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۱:۱۲ ق٫ظ

    استاد الهی قمشه ای:وقتی‌ ما حسودی می‌کنیم یعنی‌ ناخوداگاه میگیم،من کمم تو زیادی،خوب تو هم برو زیاد شو،اول اینکه حسودی نکن،ممکنه اون آدمی‌ که بهش حسودی کردی خودش آدم حسودی باشه،پس اگه حسودی رو بذاری کنار یه مرحله از اون طرف زیاد تر میشی‌،بد هم برو زیاد شو.

    حالا نتیجه:شما یا باید یه سر بری خونه و چای شیرین و نون سنگک داغ با پنیر و سبزی تازه بخوری،یا اینکه زهرا جان به فکر یه شوهر باش که خیلی‌ با محبت باشه

  20. دخترک ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۹:۰۲ ق٫ظ

    باز تو بری شمال پیش مامانتی همین اتفاق و تجربه میکنی ! ببین ما چقدر حسودی میکنیم که دیگه هرگر این اتفاقو تجربه نخواهیم کرد !

    *.* Reply:

    واقعا… واقعا… واقعا…
    یک بابایی ناراحت بود که چرا کفش خوب نداشت کسی را دید که اصلا پا نداشت…

  21. حامد ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۱۰:۵۹ ق٫ظ

    میدونی من بیشتر از اینکه فکر دختره باشم فکر اون مادرم که چه حس قشنگی داره از دیدن دخترش. نمیتونم کامل درک کنم اما میفهمم. یاد اشکای مادرم می افتم بعد از اینکه مدت ها منو ندیده بود که با دیدن اشکاش اشک من هم در میومد.
    مادرا واقعا نعمتن.
    امیدوارم دختر اونور خط هم قدر مادرش رو بدونه

  22. هانیه ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۱۱:۴۱ ق٫ظ

    حسودیم داشتا …

  23. Mahdi Moein ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۲:۲۴ ب٫ظ

    شما جماعت مؤنث به چی حسودیتون نمیشه ..ذات تون حسودٍ…

  24. Roozbeh ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۳:۵۳ ب٫ظ

    salam Zahra khanoom …. kheyli sale ke shoma ro az tarighe weblogetoon mishnasam … az hamoon awa’ele weblog neivisi …… man khodam kheyli dir be dir soraghe weblogestan miam …. amma harvaght miam , mibinam mashalla shoma ba hamoom shooro hararate hamishegi hanooz mashghoolin …

    jeddan haesse ajibi be adam dast mide….. goftam biam bazam salami arz konamo , khasteh nabashidi begamo baratoon baz ham arezooye behtarin ha ro dashte basham …. rastesh nemidoonam az oon vaght ta hala che taghyiraty too zendegitoon rokh dade va alan chand saletoone ya kholase so’alaty az in dast ( ke khob albatte be man ham hich rabty nadare :D ) ….

    be har hal ishalla hamishe haminjoor nafasetoon garm bashe vo angoshtatoon dast az raghsidan rooye kelid haye keyboard nakeshan hich vaght !

    khoshhalam ke too zendegim shoma va weblogetoon hastin va harchand vaght yek bar miamo nafasi taze mikonam inja ….

    yadde ayyam bekheyr …

    baz ham baratoon arezooye movaffaghiat daram ….. shad , salamat va pirooz bashid !!!

  25. محسن الف. جیم. ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۶:۰۴ ب٫ظ

    من یاد یه دیالوگ از سریال معصومیت از دست رفته افتادم!

  26. hamid ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۶:۱۰ ب٫ظ

    (-;

  27. موری ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۶:۳۷ ب٫ظ

    من یاد این آدمک سبزه یاهو افتادم و اینکه چقد این مامانه دختره رو لوس بار آورده…

  28. پدرام ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۸:۴۳ ب٫ظ

    شما دختر رئوفی هستین

  29. وحيد(وب گپ) ۱۳۸۸-۰۹-۱۳، ۱۱:۱۷ ب٫ظ

    سلام.من بیشتر گشنم شد.

    ali Reply:

    ای شکم

  30. ali ۱۳۸۸-۰۹-۱۴، ۲:۱۳ ق٫ظ

    اگه مامانت این پست رو بخونه یک سنگه تمومی برات بزاره که همون مامانه او دختره توکف بمونن

    نمی دونی که…….

  31. Maryam, Me & Myself ۱۳۸۸-۰۹-۱۴، ۱۲:۳۶ ب٫ظ

    آخی عزیزم…

  32. کشکول شایسته ۱۳۸۸-۰۹-۱۴، ۱:۴۶ ب٫ظ

    عید همگی مبارک
    بماهم سر بزنید

  33. مهدی ۱۳۸۸-۰۹-۱۵، ۲:۵۵ ق٫ظ

    حسود هرگز نیاسود.
    حسودی هم مثل بقیه چیزهای مزخرف باید باشد.
    خانم ها باید حسودی کنند چون این سرشت ان هاست .البته نه نوع زیادش.
    خانم ها با حسودی با مزه تر میشوند . بعضی مواقع با حسودی می توان عشق به طرفین را بیشتر کرد. مثلا خانمی به شوهرش میگه چرا اون دختره رو نگاه میکنی به عبارتی داره میگه من عاشقتم.
    شما هم احتمالا یا با مامانت خیلی وقت بود صحبت نکردی یا هوا سرد بودهوس چای داغ کرده بودی

  34. جوون ساده روستایی ۱۳۸۸-۰۹-۱۵، ۱۱:۵۷ ب٫ظ

    آفرین