امروز، روز اول مهر…

* امروز اول مهره. خواستم یه مطلب جدید بنویسم ولی با مراجعه به آرشیوم دیدم که احساسم همونه که سابق بوده… اول مهری بهانه ای هم شد که سری به آرشیوم بزنم ببینم توی یکی دو سال اخیر درباره اول مهر چی نوشتم. یه سری نوشته های اون موقع رو هم خوندم. چقدر اون موقع ها شادتر و بی خیالتر بودم. چقدر تغییر کردم:

* دلتنگی برای دانشگاه: آخی… بازم ماه مهر، بازم باز شدن مدرسه ها و دیدن دخترا و پسرای کوچیکی که هر روز که تو میخوای بری سر کار، اونام کیف و لباس مدرسه پوشیدن و میخوان برن مدرسه و بازم حس دلتنگی از اینکه چرا اینقدر بزرگ شدی و بزرگ هستی که نمیتونی مثل اینا غمت فقط درس و مدرسه و مشق خونه باشه؟ چقدر ذوق میکنم این بچه مدرسه ای ها رو میبینم که بعضی هاشون دارن گریه میکنن که چرا از ماماناشون جدا شدن و بعضی هاشونم که شیطون ترن، اول صبحی تاکسی ها و اتوبوسا رو میذارن روی کولشون :) باز ماه مهر … این اولین ماه مهری هست که من نه مدرسه میرم و نه راهنمائی و نه دبیرستان و نه دانشگاه. اصلا هیچی باورم نمیشه :(

*

The Final Encore …

* یاد مدرسه رفتن ها به خیر: الان که اینجا نشستم کسی خونه نیست و فقط داداش کوچیکه پیشم نشسته و میخوایم بعد این پست بریم برای دبیرستان رفتنش عکس بگیریم که امسال بره اول دبیرستان. خدائیش این روزا که خواهرا و برادرای کوچیکم آماده مدرسه رفتن هستن و من میبینمشون کلی دلم گرفته میشه. همش یاد دوران مدرسه رفتن خودمون می افتم و کلی دلم برای اون روزا تنگ میشه. واقعا حیفه و حالا که بیشتر وقت دارم که با خودم خلوت کنم این حسها بیشتر میاد سراغم که ای کاش میتونستم برم مدرسه. دیروز با آبجیم رفتم مدرسه دوران کلاس اول و دومم و اونقدر متاثر شدم که زدم زیر گریه. الانم که باید با داداش برم عکس سیاه سفید دوران مدرسه رو بگیرم. هر وقت دختر عمه ها رو میبینم که با مانتوها و کیفای کوچیک از الان کتاباشون رو جلد کردن واقعا غصه ام میگیره. ای کاش یه جوری میشد که آدم بتونه بازم برگرده به همون دوران. اتفاقی که هیچ وقت دیگه نمی افته. حالا فوقش میتونی برای فوق لیسانس بخونی که نه مزه لیسانس رو داره و نه به یک میلیونیم مزه دبیرستان میره.یادتونه زمون دبیرستان ما یعنی همین چهار پنج سال پیش چقدر سخت میگرفتن؟ من یادمه خانوم مدیر ما هر هفته می اومد با دقت ابروها و ناخنهای همه مون رو نگاه میکرد. الان داداشهای من همه شون ابروهاشون رو گرفتن. جالبه که اون داداشم که امسال پیش دانشگاهی داشت جلوی موهاشو هم رنگ میکنه اما مدیرشون وقتی ازش پرسیده و داداشم گفته رنگ طبیعی خودشه مدیره قبول کرده:) الان بدجوری دلم هوای دبیرستان رفتن و مدرسه رفتن کرده. بدجوری توی حال و هوای اون موقعم…

۱۲ نظر

  1. غریبه ۱۳۸۶-۰۷-۱، ۲:۱۶ ب.ظ

    مدت ها بود به اینجا سر نزده بودم، دقیق تر بگم از همون وقت که اینجا فقط بحث دعواهای زنانه بود.
    به نظر خیلی تقییر کرده و دیگه قدر وبلاگت و نوشته هات رو میدونی…
    در ضمن روز اول مدرسه از روز اول دانشگاه سخت تر نیست، هست؟

  2. فرنگیس ۱۳۸۶-۰۷-۱، ۲:۵۹ ب.ظ

    امسال اخرین ترم دانشگاهمه شاید حسم برای همین به مهر ماه تغییر کرده.
    راستی شما تا فوق خوندی؟ببخشید من یه نموره هوش و حواسم قده اردک پلاستیکی شده.اینه که نفهمیدم.

  3. maryam ۱۳۸۶-۰۷-۱، ۳:۱۴ ب.ظ

    سلام زهرا جون.اول ممنون بابت سر زدن و توجهت.دوم اینکه آره من دیگه تو وردرس مینویسم.شما ورد پرسی ها منو اغفال کردید.:)

  4. صبا و پرهام ۱۳۸۶-۰۷-۱، ۳:۴۱ ب.ظ

    سلاااااااااااااااااااااام

    کجایی زهرا خانمی

    برام دعا کن

    .

  5. نازی ۱۳۸۶-۰۷-۱، ۳:۵۶ ب.ظ

    سلام
    من که عمرا و صد سال سیاه دلم تنگ نمیشه …برای اون مدیر های پاچه گیر .ناظمهای بد اخلاق و اخمو و سخت گیر که انگار تمام وظیفه شون خلاصه شده بود در حروم کردن بهترین روزهای کودکی و نوجوانی ما…پیله کردن به برگردون شلوار گشتن جیب و کیف بچه ها و برای یه آدامس بیقابلیت دعوا کردن و تهدید و تحقیر….
    خیلی خوشحالم که تموم شد…

  6. مرد مجهول ۱۳۸۶-۰۷-۱، ۴:۰۰ ب.ظ

    اه اه بعضی وقتا خیلی لوس دلت تنگ میشه پاشو خودتو جمع کن دختر دیگه بزرگ شدی

  7. سپیده ۱۳۸۶-۰۷-۱، ۱۱:۴۰ ب.ظ

    من هم خاطرات شیرین و تلخ از مدرسه زیاد دارم
    درباره سوالت در پست قبل فکر کنم روزه هاتون درست باشه
    منم آپماااا

  8. عبدالله ۱۳۸۶-۰۷-۲، ۸:۲۴ ب.ظ

    سانسور شد

  9. عبدالله ۱۳۸۶-۰۷-۳، ۱:۵۶ ب.ظ

    سانسور شد

  10. آزیتا ۱۳۸۶-۰۷-۳، ۳:۱۴ ب.ظ

    حالا که داداشای خودت ابرهاشونو گرفتن دیگه اه اه نمیکنی بلوا راه نمیندازی. خوب بود تو یکی از فامیلتون دیده بودی اینو.

  11. mahdy ۱۳۸۶-۰۷-۸، ۲:۱۱ ب.ظ

    لطفا با من حرف بزن

  12. Hj ۱۳۸۶-۰۷-۱۰، ۵:۴۷ ق.ظ

    salam
    man beyek hamsohbat niaz daram
    baman harf mizani