دوره های زندگی

* زندگی هرکس چند دوره داره و باید از خودش بپرسیم دوره های زندگی خودت رو نام ببر واونم به ازای شادی ها و یا شکست های بزرگی که تو زندگیش داره، تقسیم بندیش میکنه. من فکر میکنم شکستها یا غمهای بزرگ تاثیرش تو این دوره بندی خیلی بیشترن. به ازای هر شکست بزرگ، اینقدر تغییر می کنیم و اینقدر تبدیل به آدم دیگه ای میشیم، که یه دور جدید شروع میشه.

* من خیلی وقته ننوشتم. هروقت وارد داشبرد وردپرس میشم، نزدیک ۸۰ تا پست پیش نویس می بینم که بعضیاش فقط در حد یه لینکه که میخوام در موردش بنویسم. ولی خوب به جای همه اونا، اینو دارم مینویسم. دوستم پریروز میگفت وقتی ناراحتی وبلاگ ننویس چون اینقدر مبهم مینویسی که حوصله آدمو سر میبری. میخواستم از اول از یه چیزهای بیربطی بگم که ناراحتم کرده، بعد دیدم ننویسم بهتره هیچکدوم رو نمیتونم بسط بدم.

* شما دچار این حالت شدید؟ گاهی اوقات به یه چیزی ۸۰ درصد شک دارید که غلطه، یعنی تمام حس و عقل و منطقی که دارید بهتون میگه یه جای کار میلنگه ولی هیچوقت نمیتونید بیانش کنید یا لااقل به صورت قطعی بیانش کنید یا حتی با این حس کنار بیائید، ولی ولی یه جادثه ای، جایی، چیزی، آدمی، تصادفی به شما ثابت می کنه که صد در صد درست فکر می کردید و اون مشکل برقراره، اونوقت بازم سورپرایز میشید؟ سوپرایز که نه در جهت مثبت. از این تلقین ها و امیدهای واهی که نه درست نیست دیگه در میایید.

* چند روز پیش یکی از دوستام رو نصیحت میکردم که چقدر امید الکی بده و چطور باید واقعیت رو طوری که هست قبول کنه ولی قبول نمیکرد و حتی سعی میکرد با چیزهای تخیلی طور دیگه ای جلوه بده، اون موقع واقعیت به قدری ملموس بود که تعجب میکردم چرا دختر عاقلی مثل اون پذیرشش براش سخته، اما ته ته دلم میدونستم چرا. آدم وقتی مستاصل میشه، به هرچیزی چنگ میزنه که خودش رو نجات بده، یکیش پناه بردن به خیال و خودگول زنی هست، با اینکار به نوعی پیامد واقعه رو برای خودش کمتر میکنه.

* فرض کن یه خونه ساختی، یه خونه ای که فکر می کنی محکم است، مصالحش محکمن، پایه هاش، پی ساختمونش. اصلا چه مثالی زدم، شما حالا بگو من چقدر میدونم که برای محکم بودن یه خونه چیا خوبه؟ فرض کنید به حد کافی محکم هست و بعدش که خیالتون نصفه نیمه راحت شده، میفهمید که پایه هاش محکم نیستن، در اثر یه بادی راحت میشکنن و اصلا قبلا هم شکستن و شما متوجه نشدی. یه همچین حالی دارم.

* به همون دوستم میگفتم آدم هرچقدر از امتحانات قبلی تو زندگیش سربلند بیرون بیاد، خدا بازم سختتر امتحانش میکنه، هربار امتحانات سختتر و روی موضوعات حساستر میشن، من به این موضوع خیلی اعتقاد دارم. حالا خودم در معرض یکی از همین دست امتحانهای سخت هستم. امیدوارم تحملش رو داشته باشم و اسمش رو این بذارم که خدا میخواست چیزی رو به من بگه. من بهش اعتقاد دارم

۸ نظر

  1. محمد ۱۳۹۰-۱۲-۳، ۷:۴۵ ب.ظ

    کاری به کارِ دوستاتون نداشته باشید، ما همه مبهم‌نوشت‌های شما رو دوست داریم، تازه کارآگاه بازیمون گل می‌کنه که زهرا اچ‌بی چه جریانی براش اتفاق افتاده؛ زندگی همینه.

    فی امان الله

  2. لیلی ۱۳۹۰-۱۲-۳، ۷:۵۴ ب.ظ

    خیلی گنگ نوشتی. شاید هم توی باغ نیستم که نفهمیدم.
    ولی برای موارد مهم تو زندگی با آدم های مختلف باید مشورت کرد.نه کسی که آدم رو دائم تائید یا تکذیب کنه

  3. zd ۱۳۹۰-۱۲-۴، ۱:۲۹ ق.ظ

    سلام
    یعنی خیلی می فهمم چی میگی احتمالا متاسفانه.
    یه چیزی می گمت که یکی باید فرو بکندش تو سر خودم:فاصبر ان الله مع الصابرین یعنی باید همانجا بایستی همانجا ها .تکان هم نخوری بعد خدا میاد “مع” با تو می شه.همانجا میاد می ایستد پیشت. دعات می کنم.دعام کن.

  4. navid ۱۳۹۰-۱۲-۴، ۶:۰۵ ب.ظ

    etefaghan man vase hamin miam blog e shoma ke khoshmam miad ehsasetun o vaghan bayan mikonid tu post hatun :D tahte har sharayeti post bedid khube :D

    btw man masule site yeki az khabgahaye daneshgah sharif hastam, vaghan lezzat mibaram in 4 saat i ke inja hastam matalebetun o mikhunam ;) kash mishod bishtar beshinam

  5. عماد شریعتی ۱۳۹۰-۱۲-۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ

    منم از این دوره های زندگی داشتم و سعی می کردم باهاش کنار بیام. ولی شما هم می دانید که چقدر سخته. این «خیال» که نوشتید خیلی باهاش موافقم. تو این دوره های زندگی فهمیدم که فقط باید به خدا اعتماد داشت و فقط باید از خدا بخوام، همین و بس!

  6. عمید ۱۳۹۰-۱۲-۵، ۳:۵۰ ب.ظ

    حالا چه کاریه…
    خدا خودش بیاد راحت حرفشو بزنه…قول میدم درکش کنم!!!!!!!!!!!!!!!

  7. سمانه ۱۳۹۰-۱۲-۵، ۹:۰۰ ب.ظ

    جانا سخن از زبان ما می گویی
    این جور مواقع چقدر دلم می خواد خدا مستقیم باهام حرف بزنه…راهنماییم کنه…
    اطمینان بخش باشه

  8. دوست ۱۳۹۰-۱۲-۶، ۴:۴۲ ب.ظ

    سلام زهرا؟
    عاشق شدی؟