۱۳۹۰-۱۰-۱۰
آخرش همه مون معمولی میشیم
* بابای مینا یکی رو معرفی کرده بود برای کار. گفت کامپیوتر خونده، دختر زرنگی هم بوده تو دانشگاشون شاگرد اول بوده. گفت دختر زحمتکشی هست، پدر ندارن، مادرش راضیش کرده که بره کار کنه. قرار شد من باهاش حرف بزنم ببینم به درد کار ما میخوره یا نه؟
* دختره رو دیدم. ریزه میزه بود و تیز. قبل از اینکه من حرف بزنم و شرایطمون رو بگم فورا سوالاتشو شروع کرد. گفت من فلان نرم افزار رو نوشتم. گفت من فلان چیز رو برای فلان سازمان نوشتم. گفت من تو تیم رباتیک دانشگاهمون هستم. گفت تو مسابقات ACM سال فلان، رتبه دوم رو آوردیم. گفت فلان مقاله رو برای فلان جا نوشتم و ارائه کردم گفت و گفت من همینطوری گوش میکردم.
* آخرش بهش گفتم تو زمینه امنیت نرم افزار کاری کرده یا نه؟ برگشت گفت نه و هیچ علاقه ای هم نداره. بعدش گفت علایق من ایناست: شروع کرد به ردیف کردن علایقش که در زمینه نرم افزار چی دوست داره و آرزوش چیه؟ پرسید تو محل کار ما میتونه اینا رو محقق کنه؟ گفتم نه فیلد ما امنیته نه توسعه نرم افزار. گفت پس من نمیام اونجا.
یعنی اصلا نذاشت من حرف بزنم. من همینطوری تحت تاثیرش قرار گرفته بودم. گفتم پس چرا اومدی سر این قرار؟ گفت مادرم دوست داره من کار کنم. من دلم میخواد تا دکترا و بلکه بالاتر از اونهم برم. دلم نمیخواد زود وارد کار بشم.
* به بابای مینا گفتم خودش دوست نداره. اونم دوباره باهاش صحبت کرد. گفته بود حالا که معرف داری، بهترین فرصت برای وارد شدن به یه کار خوبه. به نرم افزار هم که ربط داره. راضی نشده بود. گفته بود دلم میخواد برم دنبال آرزوهای خودم. اونجا آرزوهای من محقق نمیشه. اونجا پیر میشم. دلم میخواد تو یه محیط جوان و پویا باشم. دلم میخواد پیشرفت کنم.
* قرار شده بود یه هفته فکراشو بکنه، تصمیم بگیره، یه روز هم نشده بود، دیشب زنگ زد، عذرخواهی کرد که نمیتونه بیاد. بهش گفتم آفرین چه بهتر که سعی می کنی مثل ما نشی. یاد خودم افتادم و همه آرزوهای بلند و درازی که داشتم و هیچ کدوم رو هم محقق نکردم و آخرش شدم یکی مثل همه. همه ما همینطوریم. کلی حرف می زنیم، کلی آرزو داریم، بعدش تبدیل میشیم به یه آدم معمولی. میشیم مثل بقیه که فقط میشینیم به آرزوهامون فکر می کنیم. این یکی ولی جدی بود. دعا میکنم به آرزوش برسه. دیروز بعد از اینکه باهاش حرف زدم تا خود قزوین یکسره یاد خود سابقم افتادم و گریه کردم همه راه.

