۱۳۹۰-۱۰-۵
تمرین مراقبت
* چند وقت پیش همکارم میگفت که داشتن یه چیزی و مراقبت از اون میتونه آدمها رو متواضع تر کنه. منظورش این بود که اگه مجبور باشی مدام حواست به چیزی باشه که محتاج توئه، مسئولانه تر رفتار می کنی. قرار شد که من گل بگیرم. چند تا گلدون کوچک که میذاشتمشون بیرون و هر روز و شب باید یادم میموند که بهشون برسم که مثلا تمرین مراقبت کنم.
* من یه جورهایی تو زندگیم آدم تصمیمهای ناگهانی هستم. یعنی هروقت یه روشی تو زندگیم جواب نداده، اومدم عکس اونو انجام دادم که جواب بگیرم. یه زمانی تو زندگیم خیلی محافظه کار بودم. هنوزم هستما ولی حرف میزنم. یه زمانی اصلا تو زندگیم حرف نمیزدم. از این آدمهایی بودم که همیشه بقیه برام تصمیم میگرفتن و من همیشه تسلیم بودم. حرف زدن تو جمع برای من عین عذاب الهی بود. دفاع کردن از خودم؟ وای خدای من هنوز دهن باز نکرده اشکم سرازیر میشد. الانم همینطوریم ولی خوب یاد گرفتم که هی با درونم مبارزه کنم که اشکم دم مشکم نباشه. سخت بودها. خیلی سخت بود. یه بار سر همین حرف زدن و رک بودن چند ماه پیش تاوان بدی دادم.
* حالا اصلا چرا اینا رو گفتم؟ داشتم از مراقبت حرف می زدم. هفته های اول کلی به گلدانها می رسیدم. در این حد که اوایل پائیز که بیرون هوا سرد بود، هرشب گلها رو می آوردم تو. انگار که حالا مثلا سردشون میشه یا میفهمیدن (شایدم میفهمن؟). روزهایی که نبودم به خانم همسایه میسپردم که جای من ازشون مراقبت کنه. به طرز خنگانه ای بعضی شبایی که نبودم دلم میسوخت که الان گلها بیرونن. از اونجایی که سرمایی هستم فکر میکردم اوه الان ساقه هاشون یخ زده، برگاشون بدتر. قسم میخورم بعضی وقتا گریه ام میگرفت.
* خانم همسایه میدونست من آخر هفته ها اغلب میرم دیدن برادرزاده ام. برای همین خیالم راحت بود بعضی وقتا نیاز به سفارش نیست همونطوری که اونا وقتی دارن میرن جایی به من میسپرن که برای مرغ عشقشون دونه بذارم. یه بار ۳ روز مسافرت بودیم، وقتی برگشتم گلها تو حیاط نبود. فکر میکردم خوب خانم همسایه شب میاد میرم ازش بگیرم. نیومد، فردا هم نیومدن وقتی زنگ زدم گفتن که مدتی رفتن ویلاشون توی بندر ترکمن. روم نشد بپرسم گلدونها چی شدن؟
* ۶ روز بعد از مسافرت برگشتن. دروغ چرا. تو اون مدت زیاد به گلدونها فکر نمیکردم. حتی از فکر کردن بهشون فرار میکردم که خب یه مدت مسئولیتش گردن یکی دیگه هست، تا اینکه اومد عذرخواهی کنه که گلها خشک شدن و تقریبا از بین رفتن. اون روز به طرز رقت باری خوشحال شدم. انگار که حالا یه مسئولیت مهم از روی دوش من برداشته شد و حتی اینکه به خودم دلداری میدادم که خب من که مقصر نبودم و از اون مهمتر اینکه خوشحال بودم که دیگه گلی در کار نیست که بهشون فکر کنم
* همه اینها رو نوشتم که بگم زیادی غرق یه مسئولیت شدن هم نوعی بی مسئولیتی هست. چون باعث میشه آدم اونقدر که به اون فکر کنه به خودش فکر نکنه و طبعا این روند فرسایشی هستش. یعنی شما دریافت محبتتون از اون چیز به اندازه خرج کردن محبت خودتون نیست. بنابراین بعد از مدتی میخواین که قیدشو بزنین. مسئولیت داشتن و یا مراقبت اونیه که آدم خودش رو لااقل فراموش نکنه. هرچند که تو ظاهر زیاد مراقبت میکردم ولی من مراقب خوبی نبودم، برای همین از اونور بوم افتادم

