تمرین مراقبت

* چند وقت پیش همکارم میگفت که داشتن یه چیزی و مراقبت از اون میتونه آدمها رو متواضع تر کنه. منظورش این بود که اگه مجبور باشی مدام حواست به چیزی باشه که محتاج توئه، مسئولانه تر رفتار می کنی. قرار شد که من گل بگیرم. چند تا گلدون کوچک که میذاشتمشون بیرون و هر روز و شب باید یادم میموند که بهشون برسم که مثلا تمرین مراقبت کنم.

* من یه جورهایی تو زندگیم آدم تصمیمهای ناگهانی هستم. یعنی هروقت یه روشی تو زندگیم جواب نداده، اومدم عکس اونو انجام دادم که جواب بگیرم. یه زمانی تو زندگیم خیلی محافظه کار بودم. هنوزم هستما ولی حرف میزنم. یه زمانی اصلا تو زندگیم حرف نمیزدم. از این آدمهایی بودم که همیشه بقیه برام تصمیم میگرفتن و من همیشه تسلیم بودم. حرف زدن تو جمع برای من عین عذاب الهی بود. دفاع کردن از خودم؟ وای خدای من هنوز دهن باز نکرده اشکم سرازیر میشد. الانم همینطوریم ولی خوب یاد گرفتم که هی با درونم مبارزه کنم که اشکم دم مشکم نباشه. سخت بودها. خیلی سخت بود. یه بار سر همین حرف زدن و رک بودن چند ماه پیش تاوان بدی دادم.

* حالا اصلا چرا اینا رو گفتم؟ داشتم از مراقبت حرف می زدم. هفته های اول کلی به گلدانها می رسیدم. در این حد که اوایل پائیز که بیرون هوا سرد بود، هرشب گلها رو می آوردم تو. انگار که حالا مثلا سردشون میشه یا میفهمیدن (شایدم میفهمن؟). روزهایی که نبودم به خانم همسایه میسپردم که جای من ازشون مراقبت کنه. به طرز خنگانه ای بعضی شبایی که نبودم دلم میسوخت که الان گلها بیرونن. از اونجایی که سرمایی هستم فکر میکردم اوه الان ساقه هاشون یخ زده، برگاشون بدتر. قسم میخورم بعضی وقتا گریه ام میگرفت.

* خانم همسایه میدونست من آخر هفته ها اغلب میرم دیدن برادرزاده ام. برای همین خیالم راحت بود بعضی وقتا نیاز به سفارش نیست همونطوری که اونا وقتی دارن میرن جایی به من میسپرن که برای مرغ عشقشون دونه بذارم. یه بار ۳ روز مسافرت بودیم، وقتی برگشتم گلها تو حیاط نبود. فکر میکردم خوب خانم همسایه شب میاد میرم ازش بگیرم. نیومد، فردا هم نیومدن وقتی زنگ زدم گفتن که مدتی رفتن ویلاشون توی بندر ترکمن. روم نشد بپرسم گلدونها چی شدن؟

* ۶ روز بعد از مسافرت برگشتن. دروغ چرا. تو اون مدت زیاد به گلدونها فکر نمیکردم. حتی از فکر کردن بهشون فرار میکردم که خب یه مدت مسئولیتش گردن یکی دیگه هست، تا اینکه اومد عذرخواهی کنه که گلها خشک شدن و تقریبا از بین رفتن. اون روز به طرز رقت باری خوشحال شدم. انگار که حالا یه مسئولیت مهم از روی دوش من برداشته شد و حتی اینکه به خودم دلداری میدادم که خب من که مقصر نبودم و از اون مهمتر اینکه خوشحال بودم که دیگه گلی در کار نیست که بهشون فکر کنم

* همه اینها رو نوشتم که بگم زیادی غرق یه مسئولیت شدن هم نوعی بی مسئولیتی هست. چون باعث میشه آدم اونقدر که به اون فکر کنه به خودش فکر نکنه و طبعا این روند فرسایشی هستش. یعنی شما دریافت محبتتون از اون چیز به اندازه خرج کردن محبت خودتون نیست. بنابراین بعد از مدتی میخواین که قیدشو بزنین. مسئولیت داشتن و یا مراقبت اونیه که آدم خودش رو لااقل فراموش نکنه. هرچند که تو ظاهر زیاد مراقبت میکردم ولی من مراقب خوبی نبودم، برای همین از اونور بوم افتادم

۹ نظر

  1. حامد ۱۳۹۰-۱۰-۵، ۵:۱۵ ب.ظ

    سلام.
    از نوشته هات خوشم اومد، یه جورایی سعی می کنی یه طرفه به قاضی نری.واسه خیلی از پست هات دلم خواست نظر بدم اما مثل اینکه نظر دادن درباره اونا تموم شده بود وقتش.به هر حال منه سخت پسند رو نوشته هات اونقد جلب کرد که page تون رو بردم تو علاقمندی های فایرفاکسم.
    ادامه بده بازم،مطالبت کمک کنندست.
    مرسی.

  2. ان شرلی ۱۳۹۰-۱۰-۵، ۵:۲۹ ب.ظ

    خیلی موافقم انگار معتاد میشیم به بعضی از کارا و زدگی پیدا می کنیم بعد یه مدت

  3. mmb ۱۳۹۰-۱۰-۵، ۹:۱۸ ب.ظ

    سلام خوبید شما؟می دونین چیه چند وقت بود وبلاگت رو اپ نکرده بودین دلم برا نوشته هات تنگ شده بود خداییش این اولین بار بود نسبت به وبلاگی این احساس رو داشتم برام عجیب بود با اینکه با گوگل ریدر وبلاگت رو چک می کنم اما وقتی دیدم چند وقت گوگل ریدر هیچ اپلودی ازت نشون نمیده به عملکرد گوگل ریدر شک کردم و شخصا وارد وبلاگت شدم و مطمئن شدم از اینکه وبلاگت اپ شد یا نه امیدوارم موفق و پیروز باشی زهرا خانم
    دلم خیلی گرفته از این دنیااااااااااااااااااااااااااا

  4. هادی ۱۳۹۰-۱۰-۵، ۹:۲۹ ب.ظ

    سلام
    خوب بستگی به این داره که چیزی یا کسی که ازش مراقبت می کنیم رو چقدر دوست داشته باشیم ،یا این که اون چیز یا اون کس چقدر ارزش مراقبت و رسیدگی داشته باشه.شاید اون گلها از چشم شما افتاده بوده که از نابود شدنشون احساس ناراحتی نکردین یا …
    بعضی چیزها انقدر آدم رو مجذوب خودشون می کنن که با نبودنشون آدم دیگه زندگی براش بی معنی می شه.که نمونه هاشو شما خودتون مطمئنا بهتر از من دیدین و می دونین.
    موفق باشین
    یا علی

  5. نرگس ۱۳۹۰-۱۰-۵، ۹:۳۹ ب.ظ

    ما ها خیلی تنبل هستیم اگه مثلا سرکار می ریم دیگه به سلامتی و ظاهرمون نمی رسیم وبهانه می اریم که داریم کار می کنیم زحمت می کشیم خسته می شیم از اون طرف هم داریم از یه مسئولیت دیگه در میریم با این کار داریم به هسرمون هم ظلم می کنیم نتیجه اینکه آمار طلاق بالا میره بیماری های روحی روانی زیاد می شه بچه های بی سر پرست زیاد می شن جامعه پر از نا امنی و فساد میشه و به طور کلی همه چی بهم میریزه .

    به قول یکی از فلاسفه :زندگی مانند یک نقاشی است با همان حساسیتی که نقاش نقاشی می کند.

  6. امید ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۵:۵۱ ب.ظ

    به نظرم هر کار هم که بکنی بعضی چیزا یا تغییر نمیکنن یا تغییرش سخته ولی همیشه باید از چیزهای مهم مراقبت کرد.
    در ضمن من چند سالی هست که وبتو میخونم. فک کنم ۵-۶ سال پیش بود. تو وبلاگی که دارم میخام لینکتون کنم. وبلاگم هم که شعر نو هست . ببینید چطوره. اگه خوشتون اومد لینک کنید.
    یه چیزی هم که توو فکرم بود اینه که یه مطلب بزاری در مورد بعضی مشکلات که خیلی رایجه در مثال آشنایی و گذشته جوونا و شیوه برخورد و … .اینم بخاطر اینه میدونم مخاطبات زیادن و میشه بعضی وقتا با دیدگاه های افراد دیگه هم آشنا شد.

  7. مسیح کردستانی ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۱۱:۲۷ ب.ظ

    بنده خوب خدا سلام..
    چندوقتی بود توی وب همش میگفتن زهرا – اچ بی …
    ما هم از سر خودخواهی و غرور اصلا به شما سر نمی زدیم
    اما حالا کمی غرور مون رو زیر پا له کردیم و
    گفتیم بیایم خدمتتون و سلامی (جهت چابلوسی و ریا ) عرض بکنیم..
    انشالله موفق باشید.
    یاعلی

  8. حضرت دوست ۱۳۹۰-۱۰-۹، ۱۱:۳۱ ب.ظ

    درود و سلام

    وب مفید و جالبی دارین

    دست نوشته های روان ….

    یاحق

  9. علی ۱۳۹۰-۱۰-۲۳، ۱۰:۴۱ ق.ظ

    از سه لحاظ از وبلاگت خوشم اومد
    ۱٫ساده و شیک بودنه وبلاگت
    ۲٫مطالب جالبت
    ۳٫از اسمت که هم نام حضرت فاطمه زهرا هستی.