۱۳۹۰-۰۲-۲۱
تصادف با ماشین عروس!
* یه زمانی تو محل کارم اینترنت نداشتم، یادمه اون موقعها بیشتر وبلاگ مینوشتم. قانون مورفی که میگن همینه دیگه نه؟ :) امروز بعد مدتها که میخواستم لاگین کنم، یه جورهایی پسورد وبلاگم رو یادم رفته بود اصلا. خوبه یه زمانی خودمم راجع به رکود در وبلاگستان نوشته بودم، خودم بیشتر از همه دچارش شدم.
* دیروز تو ترافیک همت غرب یه ماشین عروس پشت سرم بود. راستش مدل ماشین رو نتونستم تشخیص بدم، بعد خوب میدونین که من نمیتونستم جلوی فضولیم رو بگیرم و هی از آینه عقب رو نگاه نکنم! به خصوص اینکه ترافیک در یه مسیر سربالایی مانند بود و خوب من کاملا تسلط داشتم به ماشین پشتی:دی
* حالا این که میگم فکر نکنین چه صحنه های رمانتیکی رو میدیدم، هوا خیلی گرم بود و اتوبانم که طرفای ۵ میدونین کاملا قفله. عروسه سرش رو گذاشته بود روی دست راستش و با بیحوصلگی اطراف رو نگاه میکرد، دوماده هم با حرارت و هیجان توام با عصبانیت زیاد داشت پشت موبایلش با یکی دعوا میکرد. یعنی در طول این نیم ساعتی که پشت سر من بودن اینا، بگو یک دقیقه، یعنی یک دقیقه این داماده گوشی رو از خودش جدا کرده باشه!
* نزدیکیهای یه خروجی یه دفعه ترافیک رونتر شد و همه تند تند حرکت کردن و بلافاصله بازم قفل شد، دوماده دیر جنبید، پشت سرش هی بوق میزدن برای همین با سرعت زیاد حرکت کرد و به همون سرعت متوجه شد که جلوییها دوباره وایستادن، یعنی این از دور می اومد من حس کردم با اون سرعت عمرا بتونه به موقع ترمز کنه، گفتم بوق بزنمم بیفایده است، اصلا حواسش بیشتر به موبایلش بود، هی با خودم گفتم الانه که بزنه، ۱…۲… هنوز ۳ نشده بود که زد، یه صدایی بلند شد و چیزی هم شکست که من فکر کردم حتما چراغ ماشینمه. شانس آوردم سربالایی مانند بود و خود به خود سرعتش کمتر شده بود
* یه نیسانی سمت راستم خیلی چسبونده بود و بنابراین نمیتونستم پیاده بشم، ولی دوماد و عروس فورا پیاده شدن که ببینن چی شده، نیسانه تکون نمیخورد که دیدم عروس اومد سمت شیشه سمت راستم، عذرخواهی کرد و گفت که ماشینم هیچی نشده و چون سربالایی بوده سپر عقبم خورده به چراغ جلوی ماشین اونها و شکسته. راستش خیلی خجالت کشیدم که طفلک عروس پیاده شده، حالا چیزیم شده بود، به روشون نمی آوردم اونم تو روز عروسی شون. نیسانه کمی گرفت اونورتر که من پیاده شم، رفتم دیدم راست میگه، فقط اون قسمت مشکی سپرم خراش برداشته که خب چیز مهمی نبود اما چراغ سمت چپشون شکسته بود انگار دوماده فهمیده بود حتما میزنه، فکر کرده بود تغییر لاین بده ولی بازم سمت چپش خورده بود.
* خلاصه ببخشید و اینها رد و بدل شد و دوماده چند لحظه ای دست از صحبت با موبایل برداشته بود، که دیدم عروسه محکم داره میزنه بالای پرایدی که از بغلش داشت یواش رد میشد، کلی ناراحت شدم، گفتم نکنه پای این بدبختو زیر گرفته؟ این طفلیا روز عروسیشون چه مصایبی دچار شدن! که دیدم نه، اون قسمت پائین لباس عروس به یه جایی زیر پرایده گیر کرده بود (اونجای لباس که با یه سیم گرد میشه)
* راننده پراید از این پیرمردهای عصبانی بود، هرچقدر خانمش خوش اخلاق بود خودش بداخلاق بود، مدام میگفت حالا با اینهمه لباس بیرون نمی اومدین هم چیزی نمیشد، این خانم که ماشینش چیزی نشده بود. این وسط منم کلی عذاب وجدان گرفتم، پیرمرده به شدت لباس رو میکشید و خانمش هی میگفت آرومتر، لباس پاره میشه، دقیقا نمیدونم لباس به کجا گیر کرده بود، اما بعد یکی ۲ دقیقه تلاش اومد بیرون و شد اونچه که نباید:( یه تیکه پائین کمی پاره شد بود که هیچ، کلی سیاه و روغنی و گلی هم شده بود.
* بالاخره راه افتادیم. هی خودم رو جای عروسه میذاشتم که طفلک الان چقدر خجالت کشیده و چقدر اعصابش خورده که تو تالار به ملت چی بگه درباره لباسش و … بعد همینجوری توی آینه نگاه میکردم ببینم این دوماده چیکار میکنه، دلداریش میده یانه؟ که در کمال تعجب دیدم هنوزم تو موبایل داره داد میزنه! وای اینقدر حرصم گرفته بود که تغییر لاین دادم که دیگه نبینمش. نزدیکیهای خروجی شهرک دیگه رامون عوض میشد، دوماده یه بوق زد و عذرخواهی کرد که منو ترسونده! فکر کرد تغییر لاینم از ترس اینه که دوباره بزنه در حالیکه داشتم حرص میخوردم بشدت. خداییش عروسه خیلی صبور بود، من اگه جای عروسه بودم موبایل رو از دستش میگرفتم پرت میکردم بیرون!:D

