۱۳۹۰-۰۱-۱۷
انطباق با شرایط زندگی
* به نظر من آدم میتونه خودش رو با هر طور زندگی ای وفق بده، یا بهتر بگم آدم میتونه بر اساس درآمدش طوری زندگی کنه که ازش لذت ببره. نمیگم مواردی نیست که آدم رو کلافه میکنه اما مواردی هم هست که طرف زندگیش رو طوری تنظیم میکنه که کم نیاره. مثل همین آقای باغبونی که در مرکز ما کار میکنه. و یا همین آبدارچی ما که به نظرم زندگیش یه جورهایی از همه ماها شادتر و با صفاتر هست.
* این آبدارچی مرکز ما فقط ۲۹ سالش هست ولی چند روز پیش شیرینی تولد سومین فرزندش رو هم آورد، در حالیکه طوری خوشحال بود که انگار بعد سالها صاحب اولین فرزند شده. آقای همکار پارتیشن بغلی به شوخی یا نمیدونم جدی برگشت گفت که نمیدونم با این اوضاع اقتصادی چطوری جرات میکنی صاحب بچه بشی؟ اونم سه تا؟!
* بعد آقای آبدارچی شروع کرد به تعریف از زندگی خودش. اینکه دیپلم که گرفت رفته بود تو یه باغ اناری در یزد کارگری کنه، باغ مال یه آدم پولدار بزدی بود که سرکارگر قبلیش ظاهرا ازش دزدی میکرد. ایشون ماجرا رو به صاحب باغ اطلاع میدن و اون آدم اخراج میشن و خودش میشه سرکارگر. ولی خوب اون کار روزمرد بود و اون رو قانع نمیکرد. بنابراین اومد تهران، تو یه رستورانی شروع به کار کرد. هیمنجا عاشق دختر یکی دیگه از کارگرهای رستوران شد و ازدواج کرد. بعد توسط یکی از مشتریهای رستوران با یک اداره دولتی آشنا شد و چون بیمه میشد، قبول کرد که بیاد. اولش خونه شون اجاره ای بود بنابراین خیلی بهش سخت میگذشت، شروع کرد به مشتری یابی برای محصولات باغ انار اون آدم یزدی. طبعا انار در تهران گرونتر از یزد فروخته میشه و اینطوری سود زیادی میکرد و صاحب باغ هم راضی بود. کم کم اینطوری تونست پول قسط اول خرید خونه اش رو جور کنه، البته الان یه زیرزمین رو خریده ولی در یک منطقه خوب. با این پول میتونست در مناطق پائینتر یه خونه بزرگتر و به اصطلاح روی زمین بخره ولی میخواست به محل کارش نزدیک باشه.
* میدونین در خلال حرفهای اینها چی برام جالب بود؟ اینکه آقای همکار که پست خیلی بهتری داره و طبعا حقوق بهتری (بالای یک و نیم میلیون) با تعجب میگفت که ای ول بابا. من هنوزم نتونستم خونه بخرم با این حقوق. زندگی خیلی سخته و این حرفها. مثلا میگفت یه مهمونی که بذاری خرجش اینقدر میشه، نمیشه که سفر نرفت، وسایل خونه رو که نمیشه عوض نکرد، بالاخره شما با یکسری آدم رفت و آمد داری که زندگیتو می بینن.
* من داشتم با خودم فکر میکردم، آقای آبدارچی حتما توی دلش میگه ما با اینجور آدمها معاشرت نمی کنیم. کسانی که باهاشون معاشرت داریم، مثل خودمونن. زندگی ساده، صفای بیشتر و آرامشی که توی اینجور زندگیها هست و ما طعمش رو نمی چشیم…


زهرا Reply:
فروردین ۱۸م, ۱۳۹۰ at ۹:۰۷ ق.ظ
چقدر شما ساده اید قربان
اینجا بالای اینهم دارن میگیرن
یه سری هم به نفت و سازمانهای تابعه اش بزندی
اونجا لیسانس بالای یک و نیم میگیره.