۱۳۸۹-۰۶-۴
برای بابام دعا کن.
* طرفای ساعت ۴:۲۰ بود که موبایلم زنگ خورد. فکر کردم حتما خواهرمه. زنگ زدن که ببینن ما برای سحری بیدار شدیم یا نه؟ اگه بلافاصله قطع کنم می فمهمن بیداریم. میخواستم فورا قطع کنم که دیدم یه شماره ناآشناست. یه شماره ایرانسل بود. مردد بودم بردارم یا نه؟ با خودم گفتم هرچی باشه این نمیتونه مزاحم باشه. آخه کیه که از خواب نازش بزنه و ۴ صبح اونم توی ماه رمضونی بخواد مزاحم تلفنی بشه. گوشی رو برداشتم. گفت سلام زهرا، من رو یادت هست؟ من زینب ف… هستم. مگه میشد یادم رفته باشه. گفتم آره زینب جان. چی شده این موقع صبح؟ گفت برای بابام دعا کن. حالش خیلی بده. توی کما هست و … آخر صحبتهاش گفتم چرا به من زنگ زدی؟ گفت: مامانم گفته به هرکسی که فکر میکنی، بابات براشون کاری کرده زنگ بزن، بگو برامون دعا کنن.
* زینب ف… رو از کجا می شناختم؟ باباش ولی واقعا در حق من خوبی کرده بود. تازه ۳ روز بود که اومده بودم تهران. من یه دختر دبیرستانی نسبتا لوس بودم که بدون اجازه مامانم جایی نمیرفتم و حالا یک دفعه از خانواده جدا شده بودم که تو یه شهر دیگه درس بخونم. اما خب باید از خونه خاله ام هم خداحافظی می کردم. منظورم اینه که دیگه باید پا میشدم می اومدم کارهای خوابگاهم رو راست و ریست می کردم. نمیشد که من همش خونه خاله ام بمونم. از طرفی از همون روزهای اول سختی های غربت رو چشیده بودم. چطور بگم در این حد که اصلا دلم میخواست تغییر دانشگاه بدم برم رشت. همه مدارکم رو برداشتم. نمیدونستم برای خوابگاه چی لازمه. رفتم امور دانشجویی دانشکده فنی (همونی که توی امیرآباد هست) معرفی نامه ام رو گرفتم. رفتم فاطمیه. وقتی نوبت من شد، دیدم کیف مدارکم که گذاشته بودم توی کیف دستیم نیست. من صبح همه شون رو بهمراه ۹۳ هزارتومنی که داشتم، گذاشته بودم توی یک کیف کوچکتر. با اینکه مطمئم بودم اونها رو گذاشتم بازم زنگ زدم خونه خالم گفتم همه جا رو بگردن. خاله ام یه ربع دیگه زنگ زد گفت اینجا هیچی نیست. همه رو برداشتی. صبح حالت خوب نبود. حتما ازت دزدیدن و متوجه نشدی.
* برای اولین بار چیزی از من دزدیده میشد. حدس میزنم که توی اتوبوس انقلاب به سمت امیرآباد ازم دزدیده باشن. تقریبا هیچ پولی همرام نبود. غیر از چند تا بلیط اتوبوس. خاله ام گفت که چون دفترچه های بانکیت هم کنار مدارک بودن، برو به بانک خبر بده که حسابت رو ببندن. حالا مدارک خودم به کنار، بدبختی اینجا بود که شناسنامه بابا و مامانم (فکر میکردیم شاید برای خوابگاه لازم باشه) و دفترچه حساب بابام هم توی مدارک بود. بهمراه مدارک شناسایی خودم، کارت دانشجوییم، دفترچه های بانکیم و کلا هرچی که برای زندگی تو تهران لازم بود رو آورده بودم که اگه نتونستیم زود بریم شمال؛ لااقل اینها همرام باشه. حسابهای خودم و بابام رو بستم و با همون چند تا بلیط رفتم خونه خالم ام.
* تا ۲۰ روز هیچ خبری نشد. من دیگه از پیدا شدن اونها ناامید شده بودم. هرجا که ممکن بود رفته بودم. حتی برای بعضی از اونها درخواست المثنی کرده بودم ولی همچنان مدارک شناسایی خودم و بابام و مامانم مسئله بود. مادر بزرگم دیابت دارن و همین باعث شده یک چشمشون بیناییش رو از دست بده. مادر بزرگ رو برده بودن بیمارستان که چشمش رو عمل کنن. آخرهای شب بود. من بیصبرانه منتظر بودم تلفن خوابگاه به صدا در بیاد. سال اول هنوز کوی نبودیم. خوابگاههای کوی اینطورین که توی هر اتاقش تلفن جدا هست ولی این خوابگاه که توی خیایان قدس بود، برای هر سوئیت یه تلفن داشت که توی راهرو بود. اون شب به محض اینکه تلفن زنگ میزد، من فورا برمیداشتم که ببینم عمل چشم مامان بزرگ چطوری تموم شده؟ بچه ها که دیدن آخر شب هست، گفتن حتما خوب تموم شده، خانواده ات خسته ان، فردا بهت میگن، بیا بالا پیش ما. حالا بالا مثل اکثر روزهای خوابگاه بزن و برقص بود. بالاخره رفتم. خوب یادم هست. ۲۰ دقیقه به ۱۲ بود که تلفن طبقه ما زنگ خورد. منم از بس که منتظر بودم، بین اونهمه صدای دست زدن و جیغ کشیدن دخترها و نوار ضبط صداش رو شنیدم و خودم رو به سرعت رسوندم طبقه خودمون. گفت: خوابگاه قدس؟ با زهرا … کار داشتم. گفتم خودمم. گفت؟:چه جالب. شما اخیرا مدارکتون رو گم کردین؟ یه دفترچه شماره تلفن بین مدارک بود توش یه سری شماره های دانشگاه تهران بود این شماره و داخلیشم هم بود. ماجرا این بود که با یکی از هم اتاقیهام موقع ثبت نام دوست شده بودم، اونها زودتر خوابگاه گرفته بودن و شماره و داخلی رو داد و گفت تو هم بیا با هم اتاق بگیریم.
* آدرس رو داد. نازی آباد بود. فرداییش با چه بدبختی ای پا شدم رفتم نازی آباد و آدرسشون رو پیدا کردم. اون موقع با دیدن نازی آباد فکر میکردم چقدر شهر ما وضعش بهتر از تهرانه. زینب ف و خواهرهاش توی حیاط بودن. خونه شون یه خونه قدیمی بود. اون روز بارون می اومد. دعوتم کرد برم تو. راستش خیلی میترسیدم فکر میکردم اگه اینها اینجا بلایی سر من بیارن هیچکس متوجه نمیشه! حسرت میخوردم که چرا به کسی زنگ نزدم اقلا آدرس بدم. رفتم تو. یه عالمه سبزی توی حیاط و خونه شون و داشتن تمیز میکردن که سرخش کنن نگهدارن برای زمستون. توی اتاق که رفتم خیلی دلم سوخت. یه بخشی از سقف اتاق چکه میکرد. اونها یه وانی رو زیرش گذاشته بودن که آب موکتهاشون رو خیس نکنه. یه ۵ دقیقه ای نشستم و چای خوردیم و زینب اومد گفت که: این کیف شما. پدرم رفتگر خیابان کارگر شمالی هست. این کیف رو تو جدولهای نزدیک دانشکده پیدا کرده. قسم خورد که وقتی پیداش کردیم توش پولی نبود. اصلا نیازی به قسم نبود. باور می کردم. مدارک رو نگاه کردم، کامل بود. فقط مشخص بود شناسنامه بابام بدجوری خیس شده بوده. آدرس دقیق جایی که کیف پیدا شده بود رو و گفت که خودشم دانشجوی دانشگاه تهران هست. همین سرآغاز دوستی من و زینب ف شد.
* من هیچوقت پدرش رو ندیدم. ولی زینب همیشه ازش تعریف میکرد. اینکه چطور همه روزهای سال از ساعت ۴ از نازی آباد در میاد که بیاد کارگر شمالی که خیابانهای اونجا رو تمیز کنه. اینم بود که من فکر میکردم بیان این جمله چقدر سخته. منظورم همین جمله که برای بابام دعا کن و جملاتی شبیه اونه. الانم از ته قلب براش دعا میکنم و امیدوارم که توی این ماه عزیز، خدا به همه بیمارها شفا بده و به پدر زینب هم همین طور…


زهرا Reply:
شهریور ۵م, ۱۳۸۹ at ۴:۲۶ ب.ظ
چشم. حتما