برای بابام دعا کن.

* طرفای ساعت ۴:۲۰ بود که موبایلم زنگ خورد. فکر کردم حتما خواهرمه. زنگ زدن که ببینن ما برای سحری بیدار شدیم یا نه؟ اگه بلافاصله قطع کنم می فمهمن بیداریم. میخواستم فورا قطع کنم که دیدم یه شماره ناآشناست. یه شماره ایرانسل بود. مردد بودم بردارم یا نه؟ با خودم گفتم هرچی باشه این نمیتونه مزاحم باشه. آخه کیه که از خواب نازش بزنه و ۴ صبح اونم توی ماه رمضونی بخواد مزاحم تلفنی بشه. گوشی رو برداشتم. گفت سلام زهرا، من رو یادت هست؟ من زینب ف… هستم. مگه میشد یادم رفته باشه. گفتم آره زینب جان. چی شده این موقع صبح؟ گفت برای بابام دعا کن. حالش خیلی بده. توی کما هست و … آخر صحبتهاش گفتم چرا به من زنگ زدی؟ گفت: مامانم گفته به هرکسی که فکر میکنی، بابات براشون کاری کرده زنگ بزن، بگو برامون دعا کنن.

* زینب ف… رو از کجا می شناختم؟ باباش ولی واقعا در حق من خوبی کرده بود. تازه ۳ روز بود که اومده بودم تهران. من یه دختر دبیرستانی نسبتا لوس بودم که بدون اجازه مامانم جایی نمیرفتم و حالا یک دفعه از خانواده جدا شده بودم که تو یه شهر دیگه درس بخونم. اما خب باید از خونه خاله ام هم خداحافظی می کردم. منظورم اینه که دیگه باید پا میشدم می اومدم کارهای خوابگاهم رو راست و ریست می کردم. نمیشد که من همش خونه خاله ام بمونم. از طرفی از همون روزهای اول سختی های غربت رو چشیده بودم. چطور بگم در این حد که اصلا دلم میخواست تغییر دانشگاه بدم برم رشت. همه مدارکم رو برداشتم. نمیدونستم برای خوابگاه چی لازمه. رفتم امور دانشجویی دانشکده فنی (همونی که توی امیرآباد هست) معرفی نامه ام رو گرفتم. رفتم فاطمیه. وقتی نوبت من شد، دیدم کیف مدارکم که گذاشته بودم توی کیف دستیم نیست. من صبح همه شون رو بهمراه ۹۳ هزارتومنی که داشتم، گذاشته بودم توی یک کیف کوچکتر. با اینکه مطمئم بودم اونها رو گذاشتم بازم زنگ زدم خونه خالم گفتم همه جا رو بگردن. خاله ام یه ربع دیگه زنگ زد گفت اینجا هیچی نیست. همه رو برداشتی. صبح حالت خوب نبود. حتما ازت دزدیدن و متوجه نشدی.

* برای اولین بار چیزی از من دزدیده میشد. حدس میزنم که توی اتوبوس انقلاب به سمت امیرآباد ازم دزدیده باشن. تقریبا هیچ پولی همرام نبود. غیر از چند تا بلیط اتوبوس. خاله ام گفت که چون دفترچه های بانکیت هم کنار مدارک بودن، برو به بانک خبر بده که حسابت رو ببندن. حالا مدارک خودم به کنار، بدبختی اینجا بود که شناسنامه بابا و مامانم (فکر میکردیم شاید برای خوابگاه لازم باشه) و دفترچه حساب بابام هم توی مدارک بود. بهمراه مدارک شناسایی خودم، کارت دانشجوییم، دفترچه های بانکیم و کلا هرچی که برای زندگی تو تهران لازم بود رو آورده بودم که اگه نتونستیم زود بریم شمال؛ لااقل اینها همرام باشه. حسابهای خودم و بابام رو بستم و با همون چند تا بلیط رفتم خونه خالم ام.

* تا ۲۰ روز هیچ خبری نشد. من دیگه از پیدا شدن اونها ناامید شده بودم. هرجا که ممکن بود رفته بودم. حتی برای بعضی از اونها درخواست المثنی کرده بودم ولی همچنان مدارک شناسایی خودم و بابام و مامانم مسئله بود. مادر بزرگم دیابت دارن و همین باعث شده یک چشمشون بیناییش رو از دست بده. مادر بزرگ رو برده بودن بیمارستان که چشمش رو عمل کنن. آخرهای شب بود. من بیصبرانه منتظر بودم تلفن خوابگاه به صدا در بیاد. سال اول هنوز کوی نبودیم. خوابگاههای کوی اینطورین که توی هر اتاقش تلفن جدا هست ولی این خوابگاه که توی خیایان قدس بود، برای هر سوئیت یه تلفن داشت که توی راهرو بود. اون شب به محض اینکه تلفن زنگ میزد، من فورا برمیداشتم که ببینم عمل چشم مامان بزرگ چطوری تموم شده؟ بچه ها که دیدن آخر شب هست، گفتن حتما خوب تموم شده، خانواده ات خسته ان، فردا بهت میگن، بیا بالا پیش ما. حالا بالا مثل اکثر روزهای خوابگاه بزن و برقص بود. بالاخره رفتم. خوب یادم هست. ۲۰ دقیقه به ۱۲ بود که تلفن طبقه ما زنگ خورد. منم از بس که منتظر بودم، بین اونهمه صدای دست زدن و جیغ کشیدن دخترها و نوار ضبط صداش رو شنیدم و خودم رو به سرعت رسوندم طبقه خودمون. گفت: خوابگاه قدس؟ با زهرا … کار داشتم. گفتم خودمم. گفت؟:چه جالب. شما اخیرا مدارکتون رو گم کردین؟ یه دفترچه شماره تلفن بین مدارک بود توش یه سری شماره های دانشگاه تهران بود این شماره و داخلیشم هم بود. ماجرا این بود که با یکی از هم اتاقیهام موقع ثبت نام دوست شده بودم، اونها زودتر خوابگاه گرفته بودن و شماره و داخلی رو داد و گفت تو هم بیا با هم اتاق بگیریم.

* آدرس رو داد. نازی آباد بود. فرداییش با چه بدبختی ای پا شدم رفتم نازی آباد و آدرسشون رو پیدا کردم. اون موقع با دیدن نازی آباد فکر میکردم چقدر شهر ما وضعش بهتر از تهرانه. زینب ف و خواهرهاش توی حیاط بودن. خونه شون یه خونه قدیمی بود. اون روز بارون می اومد. دعوتم کرد برم تو. راستش خیلی میترسیدم فکر میکردم اگه اینها اینجا بلایی سر من بیارن هیچکس متوجه نمیشه! حسرت میخوردم که چرا به کسی زنگ نزدم اقلا آدرس بدم. رفتم تو. یه عالمه سبزی توی حیاط و خونه شون و داشتن تمیز میکردن که سرخش کنن نگهدارن برای زمستون. توی اتاق که رفتم خیلی دلم سوخت. یه بخشی از سقف اتاق چکه میکرد. اونها یه وانی رو زیرش گذاشته بودن که آب موکتهاشون رو خیس نکنه. یه ۵ دقیقه ای نشستم و چای خوردیم و زینب اومد گفت که: این کیف شما. پدرم رفتگر خیابان کارگر شمالی هست. این کیف رو تو جدولهای نزدیک دانشکده پیدا کرده. قسم خورد که وقتی پیداش کردیم توش پولی نبود. اصلا نیازی به قسم نبود. باور می کردم. مدارک رو نگاه کردم، کامل بود. فقط مشخص بود شناسنامه بابام بدجوری خیس شده بوده. آدرس دقیق جایی که کیف پیدا شده بود رو و گفت که خودشم دانشجوی دانشگاه تهران هست. همین سرآغاز دوستی من و زینب ف شد.

* من هیچوقت پدرش رو ندیدم. ولی زینب همیشه ازش تعریف میکرد. اینکه چطور همه روزهای سال از ساعت ۴ از نازی آباد در میاد که بیاد کارگر شمالی که خیابانهای اونجا رو تمیز کنه. اینم بود که من فکر میکردم بیان این جمله چقدر سخته. منظورم همین جمله که برای بابام دعا کن و جملاتی شبیه اونه. الانم از ته قلب براش دعا میکنم و امیدوارم که توی این ماه عزیز، خدا به همه بیمارها شفا بده و به پدر زینب هم همین طور…

۴۵ نظر

  1. دانشجوی مقیم غرب ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۵:۰۰ ب.ظ

    عرض سلام

    دوستان بیاییم همگی آیه امن یجیب را ۱۰ مرتبه برای شفای ایشان بخوانیم

  2. دانشجوی مقیم غرب ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۵:۰۵ ب.ظ

    “امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوِِ” (سوره نمل، آیه ۶۲)

    “یا کسی که دعای مضطر را اجابت می کند و گرفتاری را برطرف می سازد”

  3. علی ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۵:۰۸ ب.ظ

    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف اسوء

  4. مهدی.ه ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۵:۲۷ ب.ظ

    زهرا خانم این مدت خیلی اذیتتون کردم،واقعا ببخشید،شرمنده

  5. شهریار ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۵:۳۳ ب.ظ

    ان شا الله خدا همه مریضا رو شما بده
    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف اسوء

  6. gloria ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۵:۴۸ ب.ظ

    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف اسوء
    انشاالله چدرش خوب بشه سیدعلی بره به جهنم

  7. Maryam, Me & Myself ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۵:۵۶ ب.ظ

    ایشالا هر چه زودتر سلامتی شون رو به دست بیارن. آمین (-:

  8. مـژده ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۶:۱۶ ب.ظ

    به حق این ماه عزیز خدا بابای زینب و همه مریض ها رو شفا بده

  9. نورا ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۶:۴۹ ب.ظ

    زهرا خیلی دلم گرفت

  10. ناشناس ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۷:۲۱ ب.ظ

    شفا پیدا میکنه :)

  11. داستانک ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۸:۵۳ ب.ظ

    همه یک صدا دست ها رو به آسمان :

    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

  12. میس ای تی ان ۱۳۸۹-۰۶-۴، ۱۱:۱۱ ب.ظ

    من هم ۱۰ تا خوندم. انشالله زودتر سلامتیشون رو بدست بیارن

  13. محمدعرفان ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۲:۱۱ ق.ظ

    متاثر شدم. انشالله تمام مریضای مورد نظرمون شفا پیدا می کنن. از جمله ایشون

  14. helen ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۲:۱۳ ق.ظ

    az tahe delam doaa mikonam ke in aqhaye sharif wa zahmatkesh zodtar haleshon khob beshe.

  15. Ela ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۲:۲۸ ق.ظ

    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف اسوء

  16. سارای ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۲:۳۱ ق.ظ

    سلام، من هر از چندگاهی از گودر میام می خونمت. برام مطالبت خیلی جالب و عجیبن. من شمالی نیستم ولی اکثر سال های زندگی مو شمال بودم نمی فهمم واقعا تو خیلی متحجرانه و عقب مونده از مشال منظورم گیلان حرف می زنی. خیلی بد به نظر من. انگار که شمالی ها ندید بدیدن. هیچی نمی دونن چیه. مثلا می گی یادمه کرفس اصن تو شمال نیست مردم دلمه برگ مو درست نمی کنن و همین چیزا اتفاقا من فکر می کنم از بس توریست و غریبه و تهرانی شمال رفته و مخصوصا ترک ها هم که تو گیلان هستن اونقدر فرهنگشون ایزوله نیست و دیدشون بازه
    معلوم نیست تو از کجا اومدی؟ ادم یاد سریال پس از باران می افته وقتی تو از شما حرف می زنی با همون در جه ی عقب موندگی و حرفای خاله زنکی بخدا شمال و گیلانی ها گیلک ها اینجور نیستن
    مورد دیگه هم اتفاقاتی که از یه دختری که مثل تو فکر کنم دانشگاه تهران مهندسی کامپیوتر خونده بعیده
    مثلا همین خاطره ی این پستت یعنی چی که شناسنامه ی تمام خاواده ات رو جمع کردی آوردی ، اصلا تو اگه اینقدر وابسته بودی برای چی اون روز تنها رفتی داشنگاه واسه کارای خوابگاهت
    یا چرا خودت رفتی نازی اباد، من که خودم تهرانیم جرات نمی کنم اینجور جاها تنها برم
    واقعا کارایی کردی که آدم بهت شک می کنه
    مورد دیگه هم صمیمی شدن های زیادت با مردم جامعه ات هست. یادمه یک بار یک داشتان خاطره از اینکه تو تاکسی راننده باهات حرف زده و راجع به مشکلش با تو حرف زده نوشتی این رفتار هم خیلی آن نرماله. من دیدم که تو تاکسی اصن به دختر مجردی که انقدر حرف بزنه و یجوری خودشو بندازه وسط و حرف بزنه جور دیگه نگاه می کنن. تو واقعا خیلی نترسی؟ نمی دونم چی بهش میگن؟ اما برا من فوق العاده عجیبه. تو همه جا حضور سبز داری . تو تاکسی . تو اتوبوس
    سعی کن کمی بزرگتر و جا افتاده تر حرف بزنی آخه بخدا مسخره نیست؟ اینهمه حرف های عجیب ؟ من تو قسمت زنونه ی مترو هم ندیدم کسی مثل تو رو که انقدر خوش مشرب باشه. واقعا دعا می کنم جایی که تو محیط عمومی هستی باشم ببینم چه ری اکشنی می بینی؟
    ضمنا دوست دارم نظرم منتشر شه تا دیگرتن هم نظر بدن بهش.

  17. شیوا ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ

    اشکم در اومد زهرا جان. امیدوارم خبر بهبودیش رو بدی.

  18. ناشناس ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱:۱۵ ق.ظ

    سلام

    ما خونم امیرآباده درست روبه روی کوی

    براش دعا می کنم که حالش زود تر خوب شه

  19. معین ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱:۴۳ ق.ظ

    سلام زهرا جان
    نمیدونم چرا هر چی مشکله برای کسایی پیش میاد که مشکلات زندگیشون از همه بیشتره
    من اولین باره میام به سایتت و واقعا بهت تبریک میگم چون خیلی زیبا مینویسی
    منم برای پدر زینب دعا میکنم
    موفق باشی

  20. اشکـ+ـان ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۹:۵۶ ق.ظ

    ان شاالله که هرچه زودتر حالشون خوب میشه.

    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف اسوء
    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف اسوء
    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف اسوء

    چرا حالا رفتن تو کما؟ نگفتن چی شده؟ :(

  21. سمانه ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۱:۴۶ ق.ظ

    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء(۱۰)
    ادای دین به جهت خوندن اینجا
    یا علی

  22. سمیرا ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۲:۲۰ ب.ظ

    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف اسوء

  23. ناشناس ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱:۴۳ ب.ظ

    دقیقا این برای من هم سوال بوده که شما از کجای گیلان امدی؟ من گیلانی زیاد دیدم،ولی مثل تو(همونی که تعریف می کنی)ندیدم.من فکر می کنم از روستاهای گیلان امدی.

  24. بوبولی توانا ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۲:۰۴ ب.ظ

    نمردیم و فهمیدیم دهات های گیلان از نازی آباد بهتره.
    نازی آبادی که تا مدتی پیش محل تمرین تیم استقلال تهران و چندتا کارخانه بزرگ صنعتی بود.کلی مغازه و … داره یه بازار بزرگ داره که بهش میگن بازار دوم و …
    هر کوچش حداقل ۱۰ تا شهید به اسلام تقدیم کرده ازش هم آدم های ناجور و منافق مثل حجاریان و هم شهدا و آدم های بزرگی دراومده که الان در دانشگاه ای داخل و خارج مشغول تحصیل هستن.
    ازش کارگردان دراومده(مخملباف) و مربی فوتبال مثل قلعه نوئی و فوتبالیست و …
    من متولد تهران-شمیرانات هستم و در شمیرانات بزرگ شدم و فکر می کنم حتی شوش رو هم نمیشه با گیلان مقایسه کرد.

  25. بوبولی توانا ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۲:۰۷ ب.ظ

    فقط در مورد دهات خودتون ، رسم و رسوم های مسخره خودتون(همون وحشی بازیا) و کلا هر کاری که انجام میدین و خوشحال میشید صحبت کن چون بیشتر موفق میشی

  26. فری ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۲:۳۲ ب.ظ

    خدا خیر بده اون کسی رو که چیزی پیدا می کنه و به دست صاحبش می رسونه -

  27. انصافی ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۳:۲۴ ب.ظ

    پدر من رو هم دعا کنید. به ظاهر حالش خوب هست ولی وقتی مدارک پزشکیشون رو پیش دکترها می برم حرف های سخت می زنند نا امیدند.
    من امیدوارم وقتی همه چیز دست خداست به ۱۰ درصد هم امید هست ولی سینه ام سنگینه. دلم داره می ترکه. نه به خودش نه به مادرم نه به همسرم نه به خواهر و برادرام چیزی نمی تونم بگم، روحیه شون رو می بازند.
    حتی التماس دعا هم به آشنا نمی تونم بگم می ترسم به گوش پدر و مادرم برسد.

    پدر من رو هم دعا کنید که از عهده سرطان بر بیاد.

    زهرا Reply:

    چشم. حتما

  28. soha ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۴:۲۹ ب.ظ

    faghat gerye kardamo araghe sard ru tanam neshast!barashun 2a mikonam shafashun ro az khanum fatemeye zahra begirand enshaalah

  29. رضا ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۶:۰۸ ب.ظ

    برای زهرا
    مطمئنی نازی اباد رفتی؟
    تعاریفت اصلا به اونجا نمی خوره

    برای سارای
    یعنی چی تنها نمیتونی نازی اباد بری؟
    در مورد جایی که اطلاعات نداری چرا پیش داوری می کنی
    تو همون نازی اباد گرون ترین مغازه ها و املاک تهران بعد از بازار بزرگ تهران هست
    گویا از نظر شما کل جنوب تهران اسمش نازی اباده !!!!

  30. مهدینا ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۰:۱۲ ب.ظ

    سلام زهرا خانم
    خیلی وقته وبتو می شناسم از زمانی که هنوز اینجا نیومده بودی
    وقتی هنوز دانشجو بودی
    هم سن و سالیم
    یادمه چندین سال پیش یه دفعه کل مطالبت پریده بود (به خاطر هاست) :)
    من مطالبتو کالکشن داشتم
    فکر کنم حتی واست سندش کردم

    خاطره ای شد دوباره اینجا دیدنت
    من بعد از مدت ها دوباره اومدم نت
    قراره آشتی کنم باهاش
    خوش باشی
    مهدیینا

  31. حدیثه ۱۳۸۹-۰۶-۵، ۱۰:۴۲ ب.ظ

    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء(۱۰)

  32. بوبولی توانمند ۱۳۸۹-۰۶-۶، ۵:۵۵ ق.ظ

    ترجیح میدم برای شفای زهرای گیلکی دعا کنم

  33. غزاله ۱۳۸۹-۰۶-۶، ۱۰:۴۰ ق.ظ

    امیدوارم همه مریض ها شفا پیدا کنن مخصوصا جوون هایی که هنوز شیرینی زندگی رو کاملا احساس نکردن. امیدوارم خدا به همه یه فرصت دوباره بده. فرصتی برای بودن کنار کسانی که دوستشون داری ، لذت بردن از خوبی های زندگی و حتی دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتش

  34. فاصله ها ۱۳۸۹-۰۶-۶، ۱۱:۳۷ ق.ظ

    نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیکتر میشه۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ آخ صدام گرفت بقیه اش رو بچه ها همراهی کنید

  35. بی نام ۱۳۸۹-۰۶-۶، ۱۲:۱۰ ب.ظ

    چرا آخه توی این موقعیت یا توی این پستی که نوشته ای و وسط حال وهوای این پیامهای دلگرم کننده نظرات بی ربط آدمهای روانی رو تایید می کنی؟

  36. باران ۱۳۸۹-۰۶-۶، ۳:۴۶ ب.ظ

    سلام
    خانم زهرا منو یادتون هست؟اگه یادتون نمیاد کافیه دکتر ناصر ع رو یادتون بیاد.
    مدتها از طریق ای میل با هم در تماس بودیم.یکی دوبار هم از طریق تلفن من اسباب ناراحتی تون شدم.
    واقعا منو حلال کنین دلم برای همه نوشته های قشنگتون تنگ شده.
    به وبلاگم سر بزنین واقعا خوشحال میشم
    راستی از خودتون برام بگین کجایین چکار میکنین و …
    می تونین ای میل بزنین برام
    مرسی بای

  37. ghoghnoos ۱۳۸۹-۰۶-۶، ۶:۱۷ ب.ظ

    امیدوارم خدا شفای عاجل بهش عطا کنه….

  38. mjsaei ۱۳۸۹-۰۶-۷، ۱۲:۱۵ ق.ظ

    منم از ته دل دعا می کنم…..

  39. محمد تنگسیر ۱۳۸۹-۰۶-۷، ۲:۳۳ ق.ظ

    با
    سخنان انتقاد آمیز و بسیار جالب مشاور شجاع رییس جمهور درباره:
    احمدی نژاد/ برنامه های دولت/ انتخابات۸۸ /مشایی و…
    به روزم…

  40. محمد تنگسیر ۱۳۸۹-۰۶-۷، ۲:۳۵ ق.ظ

    “اهریمن انگاری” زنان و نسبت دادن تمامی بلایای آسمانی و زمینی، از زلزله و سیل گرفته تا جنگ و قحطی، نه تنها موضوع تازه ای نیست بلکه تاریخ درازی هم دارد. در همین سالهای اخیر، بنیادگرایان مذهبی در استان آچه اندونزی، زنان را مسبب “سونامی” دانستند، و واعظان الجرایزی هم هر بار که زلزله ای می آید آن را به رفتارهای نامناسب زنان ربط می دهند. در دنیای مسیحیان و یهودیان و هندوهای بنیادگرا هم اوضاع به همین منوال است.
    اما این یادداشت کوتاه نه درباره فرهنگ اهریمن انگاری زنان و نه رویکرد بنیادگرایان مذهبی به زن و بدن و ذهن زن است. این یادداشت کوتاه فقط برای تلنگر زدن به خودمان نوشته شده است؛ به مصداق سوزنی که باید به خودمان بزنیم در مقابل جوال دوزی که مثلا به حجت الاسلام صدیقی می زنیم. ارتباطی که امام جمعه تهران بین حجاب و رفتار زنان با زلزله برقرار کرده، با هیچ توجیه منطقی و علمی همخوانی ندارد اما بسیاری سیاستمداران، حتی بسیاری از روشنفکران و به تبع آنان، آدمهای عادی، بارها نسبتهایی به همین اندازه ضد زن، میان حجاب و رفتار زنان با ناهنجاری های عمومی برقرار کرده اند و هیچگاه این چنین از سوی جامعه مورد سرزنش یا تمسخر قرار نگرفته اند. منظور من در اینجا مسئولان دولت احمدی نژاد نیست که ارسال اس ام اسهای مستجهن از سوی زنان به همکاران مردانشان را از علل افزایش طلاق می دانند، یا روحانیون تندرویی که از روبنده، برای پاک کردن صورت مساله ای به نام زن دفاع می کنند. منظور من خود شما هستید، بله، خود شما، آقایان! همه کسانی که اظهارات امام جمعه تهران را خلاف قواعد علمی ثابت شده در مورد علل وقوع زلزله دانسته اید و در یک بعد از ظهر مطبوع بهاری، چای را که مادراتان، زنتان، خواهرتان یا حتی دوست دخترتان جلویتان گذاشته، هورت کشیده اید و مفرح شده از صحبتهای امام جمعه، زندگی و کارتان را ادامه داده اید بی آنکه حتی یک لحظه فکر کنید شما، خود شما نیز عضو همان باشگاهی هستید که امام جمعه تهران از بلندپایگان آن است! تعجب می کنید؟ می پرسید چرا؟ !
    برای خواندن ادامه مطلب به وبلاگ من(www.mohammadtangsir.blogfa.com) و آرشیو مرداد ماه آن مراجعه کنید.

  41. حاج محمد ۱۳۸۹-۰۶-۷، ۲:۵۱ ق.ظ

    سلام . ارادت
    دعوت کردم که بنویسید . برای یاری مردم پاکستان . مایل بودید بسم الله .
    http://hajmohammad.ir/archives/421

  42. مریم ۱۳۸۹-۰۶-۷، ۸:۴۸ ق.ظ

    سارای حرف دل منو زد واقعااااااااااا

  43. پریزاد ۱۳۸۹-۰۶-۷، ۹:۰۰ ق.ظ

    خدا شفاشون بده…

  44. mehdi ۱۳۸۹-۰۶-۸، ۳:۴۶ ب.ظ

    ۲a shod