۱۳۸۹-۰۶-۱۳
من واقعا بدجنسم؟!
* دیروز توی ترافیک ماشین کناریم چند بار به من اشاره کرد که شیشه ام رو بکشم پائین. اولش فکر کردم قصد مزاحمت داره، اما وقتی اصرار کرد، خواهرم گفت حالا با یه شیشه پائین کشیدن چیزی نمیشه. وقتی اینکارو کردم پرسید: خانم میدونم که ماشینتون فندک داره، میشه لطفا بزنین کنار من بیام سیگارم رو آتش کنم؟ مردد بودم که بزنم کنار یا نه؟ با خودم گفتم: حالا تو ماه رمضونی میخواد تو ملا عام سیگار بکشه؟ دوباره یه نگاه کردم بهش دیدم یه پسر تقریبا ۲۸-۲۹ ساله است. خیلی خسته و کلافه به نظر میرسید. گفتم جهنم! خواهرم که هست، فندک رو خودم در میارم بهش میدم، دیگه فوق فوقش میتونه فندک رو بدزده که اونم مهم نیست منکه سیگاری نیستم. خواهرم گفت برای چی راهنما زدی؟ میخوای وایستی؟ گفتم آره دلم براش سوخت، ظاهرا از چیزی ناراحته، چیزی نمیشه. خواهرم اصرار که اگه کیف ما رو بدزده یا چمیدونم ضبط ماشین رو برداره یا بلایی سرمون بیاره و… ولی دیدین آدم به یکی اعتماد میکنه و فکر میکنه اینکاره نیست؟ نگه داشتم و پسره اومد و فقط سیگارش رو آتش کرد و تشکر کرد و رفت.
* تا شبش خواهرم با من جر و بحث میکرد که این چه کاری بود تو کردی؟ حالا این به این بهانه کاری میکرد، میخواستی چیکار کنی و … بعدشم برگشت گفت: زهرا تو زیادی خوش قلب هستی، این آخرش به ضررت تموم میشه. از این حرفش ناراحت شدم. یعنی یک جورهایی توش مسئولیت بود. من خوش قلبم؟ حقیقتا نه! همین چند وقت پیش یکی بود که اذیتم کرده بود. واقعا یه چندوقتی شبها کابوس میدیدم و خیلی ناراحت شده بودم. تا اینکه طی این یکی دو روز پیش فهمیدم که یه مشکلی براش پیش اومده و ناراحته. راستش در کمال بدجنسی فکر میکردم داره تاوان بلایی که سر من میاره رو می کشه. حتی فکر میکردم خوبه یه مدت ناراحت باشه تا بفهمه چی بر سر من آورده چون من کاریش نداشتم و علت گیر بیخودیش رو به خودم نمی فهمیدم. ولی واقعیت اینجاست که این از بدقلبی من هست. آدم زمانی میتونه بفهمه که خوش قلب هست یا نه که بلایی سر به اصطلاح دشمنانش بیاد وگرنه تو حالت عادی که همه خوش قلبن و آدم مصیبت کسی رو نمیخواد. آدم زمانی میتونه به این سوال جواب نزدیک به درستی بده که تو این موقعیت قرار بگیره. گاهی اوقات خیلی از خودم می ترسم. همین.

