۱۳۸۹-۰۵-۶
آسمون و ریسمون رو بهم بافتن
* کلاس اول بودم، یه بار وسط یکی از کلاسهامون، یکی از بچه های کلاس دوم اومد و به معلم ما گفت که خانم معلم ما زهرا اچ بی رو خواسته. معلم ما هم اجازه داد برم سر کلاسشون. وارد کلاس که شدم راستش هول کردم. پای تابلو یه دختر کلافه وایستاده بود و روی تابلو هم یه مسئله ریاضی نوشته شده بود. معلم عصبانی کلاس دوم در حالیکه به طرف من می اومد و گچ رو میداد دستم گفت: زهرا بیا این مسئله رو حل کن. واقعا ترسیده بودم که درست حل نکنم با اینکه با یه نگاه فهمیدم میتونم حلش کنم ولی به صورت پیشفرض فکر میکردم نکنه اگه درست حل نکنم تنبیهم کنه؟ با اینکه اون معلم ما نبود، خب بچه بودم. رفتم پای تابلو و حلش کردم. معلم گفت مرسی حالا میتونی بری. بعد در حالیکه من از کلاس خارج میشدم، سر اون دختر و بقیه شاگردای بیچاره داد میزد که دیدین؟ یه بچه کلاس اولی تونست این مسئله رو حل کنه ولی شماها هیچ کدومتون نتونستید.
* خوشحال شدم؟ اصلا یادم نیست. اون موقع اینقدر هول کرده بودم که یادم نیست چه احساسی داشتم ولی خودمونیم چه معلم بیشعوری بود. اون دختره بعد از اون دیگه هیچوقت با من دوست نشد. همیشه یه نگاه سنگین توام با خشمی نسبت به من داشت. اونم بچه بود. تقصیری نداشت. الان که فکر میکنم، اگه این داستان الان برای من پیش بیاد، حتی اگه بلد بودم مسئله رو حل نمی کردم. ولی تو دنیای بچگی ترس از بزرگترها کار خودش رو میکنه.
* ظهر اون روز که اومدم خونه، گشنه ام نبود. دیدین آدم گاهی اوقات بر اثر هیجان زیاد اشتهاش کور میشه؟ بعد از ظهر همون روز حالم یه کم بد شد، با اینکه میتونستم فرداییش برم مدرسه ولی خودم رو به بدحالی بیشتر زدم! مامانم فهمیده بود زیاد حالم بد نیست و دارم نقش بازی میکنم که نرم مدرسه. با عصبانیت پرسید که چی شده یا چی خوردم باز؟ براش ماجرای اون روز رو تعریف کردم. باورش نشد. برگشت گفت: دخترجون اینهمه آسمون و ریسمون رو بهم نباف که فردا نری مدرسه. منم تو اوج تظاهر به بدحالی، تندی بهش گفتم: خوب اگه میتونم آسمون و ریسمون رو بهم ببافم، حتما اون مسئله رو هم میتونستم حل کنم!!
* شاید باور نکنید، بعد از اون یکی از کابوسهای من این بود که نکنه دوباره سر کلاس باشم و یکی از بچه های کلاسهای بالاتر بیاد بگه برم سر کلاسشون مسئله حل کنم؟ هروقت وسط کلاس کسی در میزد، من قلبم یهو میریخت پائین. با اینکه این ماجرا هیچوقت تکرار نشد، ولی این ترس تا کلاس سوم با من بود.
* بچه ها رو اصلا نباید با هم مقایسه کرد. هیچ حس خوبی بهشون دست نمیده. حتی اونی که در موضع ظاهرا برتر هست.


یکی Reply:
مرداد ۷م, ۱۳۸۹ at ۵:۰۰ ب.ظ
چیو سیاسی بنویس؟ صیقل؟! خنده داره!
کجا سیاسی نوشتن صیقل میده؟
به نظرم کدورتی که حرفهای سیاسی داره بی نظیره.
شما اهداف خاصی رو دنبال میکنید یحتمل!