آسمون و ریسمون رو بهم بافتن

* کلاس اول بودم، یه بار وسط یکی از کلاسهامون، یکی از بچه های کلاس دوم اومد و به معلم ما گفت که خانم معلم ما زهرا اچ بی رو خواسته. معلم ما هم اجازه داد برم سر کلاسشون. وارد کلاس که شدم راستش هول کردم. پای تابلو یه دختر کلافه وایستاده بود و روی تابلو هم یه مسئله ریاضی نوشته شده بود. معلم عصبانی کلاس دوم در حالیکه به طرف من می اومد و گچ رو میداد دستم گفت: زهرا بیا این مسئله رو حل کن. واقعا ترسیده بودم که درست حل نکنم با اینکه با یه نگاه فهمیدم میتونم حلش کنم ولی به صورت پیشفرض فکر میکردم نکنه اگه درست حل نکنم تنبیهم کنه؟ با اینکه اون معلم ما نبود، خب بچه بودم. رفتم پای تابلو و حلش کردم. معلم گفت مرسی حالا میتونی بری. بعد در حالیکه من از کلاس خارج میشدم، سر اون دختر و بقیه شاگردای بیچاره داد میزد که دیدین؟ یه بچه کلاس اولی تونست این مسئله رو حل کنه ولی شماها هیچ کدومتون نتونستید.

* خوشحال شدم؟ اصلا یادم نیست. اون موقع اینقدر هول کرده بودم که یادم نیست چه احساسی داشتم ولی خودمونیم چه معلم بیشعوری بود. اون دختره بعد از اون دیگه هیچوقت با من دوست نشد. همیشه یه نگاه سنگین توام با خشمی نسبت به من داشت. اونم بچه بود. تقصیری نداشت. الان که فکر میکنم، اگه این داستان الان برای من پیش بیاد، حتی اگه بلد بودم مسئله رو حل نمی کردم. ولی تو دنیای بچگی ترس از بزرگترها کار خودش رو میکنه.

* ظهر اون روز که اومدم خونه، گشنه ام نبود. دیدین آدم گاهی اوقات بر اثر هیجان زیاد اشتهاش کور میشه؟ بعد از ظهر همون روز حالم یه کم بد شد، با اینکه میتونستم فرداییش برم مدرسه ولی خودم رو به بدحالی بیشتر زدم! مامانم فهمیده بود زیاد حالم بد نیست و دارم نقش بازی میکنم که نرم مدرسه. با عصبانیت پرسید که چی شده یا چی خوردم باز؟ براش ماجرای اون روز رو تعریف کردم. باورش نشد. برگشت گفت: دخترجون اینهمه آسمون و ریسمون رو بهم نباف که فردا نری مدرسه. منم تو اوج تظاهر به بدحالی، تندی بهش گفتم: خوب اگه میتونم آسمون و ریسمون رو بهم ببافم، حتما اون مسئله رو هم میتونستم حل کنم!!

* شاید باور نکنید، بعد از اون یکی از کابوسهای من این بود که نکنه دوباره سر کلاس باشم و یکی از بچه های کلاسهای بالاتر بیاد بگه برم سر کلاسشون مسئله حل کنم؟ هروقت وسط کلاس کسی در میزد، من قلبم یهو میریخت پائین. با اینکه این ماجرا هیچوقت تکرار نشد، ولی این ترس تا کلاس سوم با من بود.

* بچه ها رو اصلا نباید با هم مقایسه کرد. هیچ حس خوبی بهشون دست نمیده. حتی اونی که در موضع ظاهرا برتر هست.

۳۱ نظر

  1. پانته آ ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۵:۳۳ ب.ظ

    یه وقتایی سیستم آموزشی ما واقعا مخربه. معلمه فکر می کنه با اون کارش داره به بچه ها لطف می کنه ولی…
    جالبه منم یه وقتایی یه چیزایی برام پیش میاد که توی ذهنم رو که بررسی می کنم می بینم اون بچه سوم دبستانیم که فلان اتفاق توی مدرسه براش می افتاد.

  2. بهزاد ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۵:۳۷ ب.ظ

    سیاسی بنویس، بذار صیقل بخوری، خودت رو از نقد محروم نکن

    یکی Reply:

    چیو سیاسی بنویس؟ صیقل؟! خنده داره!
    کجا سیاسی نوشتن صیقل میده؟
    به نظرم کدورتی که حرفهای سیاسی داره بی نظیره.
    شما اهداف خاصی رو دنبال میکنید یحتمل!

  3. نباتلخ ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۵:۵۰ ب.ظ

    سلام…
    از طریق وبلاگ راحله با لینکی که به مطلب امل و عقب افتاده و …داده بود اومدم اینجا…
    مطالبتون و خوندم و لذت بردم…
    بله حقیقت اینه که مقایسه کردن انسان ها نه تنها باعث رشد نمیشه بلکه گاها ضربات و لطماتی رو وارد میکنه که گاهی خیلی سخت و گاهی اصلا نمیشه جبرانشون کرد…
    و این مقایسه ها برای هر دو طرف مضره…یعنی کسی که در موقعیت برتر قرار میگیره و کسی هم که در موقعیت ضعف…
    موفق باشید

  4. نباتلخ ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۵:۵۴ ب.ظ

    البته گفتن نداره اما لینکتون کردم…

  5. سینا ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۶:۴۲ ب.ظ

    کلاً به این نتیجه رسیدم که می تونم این عبارت رو در تمام نوشته های شما به عنوان کامنت بذارم : “یه وقت ریا نشه؟! :))”

    همین!

  6. a ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۷:۱۷ ب.ظ

    باز خواستی بگی باهوش و نابقه ای ؟
    خوب باشه قبول کردیم بسه دیگه تعریف از خود

  7. دانشجو ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۷:۳۵ ب.ظ

    با سلام
    اینجانب دانشجوی دوره کارشناسی رشته روانشناسی بالینی دانشگاه علامه طباطبایی هستم و برای تکمیل پایان نامه ام نیازمند تکمیل پرسشنامه هایم توسط دانشجویان دانشگاه های آزاد شهر تهران هستم. موضوع پژوهش من بررسی رابطه بین ابعاد عشق و تعدادی از ویژگی های فردی می باشد و برای پرکردن پرسشنامه ها حداقل شرط لازم این است که آزمودنی هم اکنون داری رابطه عاشقانه با شخصی دیگر و یا افکار عاشقانه درباره شخصی دیگر باشد. لازم به توجه است که نمونه من بایستی از دانشجویان دانشگاه های آزاد تهران باشد ولی شرکت تمامی دانشجویان کشور در این پژوهش مجاز است وجواب آزمون به آنها داده خواهد شد. در پایان خواهشمند است فیلد مربوط به دانشگاه را بدرستی پر کنید تا در انتخاب اعضای نمونه پژوهش دچار اشتباه نشویم.
    برای شرکت در آزمون آدرس زیر را در مرورگر خود کپی کنید و کلید اینتر را فشار دهید.
    Azmoon.freei.me
    از مسئول وبلاگ خواهشمندم برای اعتلا و پیشرفت سطح علمی جامعه این آگهی را حذف نکند تا سایر بازدیدکنندگان هم در صورت تمایل بتوانند شرکت کنند.
    با سپاس

  8. پدرام ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۸:۰۱ ب.ظ

    می توان تنها به حل جدولی پرداخت
    می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
    می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
    مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
    در ته صندوق مخفی کرد
    (فروغ)

  9. آرش کمانگیر ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۸:۲۴ ب.ظ

    راستشو بخوای اعتقاد دارم که هیچ وقت نباید قیاس کرد. حالا کاری به این ندارم که از لحاظ فلسفه ریاضی قیاس باطل اعلام شده بلکه به خاطر نتایج فردی و اجتماعی اغلب نادرستی که همراه خودش داره میگم

  10. Maryam, Me & Myself ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۸:۴۰ ب.ظ

    آخی.. عزیزم..
    می بینی؟ اینجور خاطره ها هیچوقت از یاد آدم نمیرن..

  11. Maryam, Me & Myself ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۸:۴۱ ب.ظ

    خصوصی های زندگی شما رو دیدی توی بلاگ م؟ نظری نداری؟

    از دوستان خواننده اینجا هر کسی نظر ش رو بگه ممنون میشم.

  12. آزاده ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ

    تو اگه واقعا باهوش بودی انقدر احتیاج نداشتی راجع بهش بنویسی و بخوای ثابتش کنی

  13. مهرانl ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۱۱:۳۸ ب.ظ

    سلام
    به نظر میاد تازگیها اعتماد به نفستون را از دست دادید.
    نگران نباشید . این حالات گاهگداری برلی همه پیش میاد.فقط زمان بدید.میگذره.
    موفق باشید.

  14. پیروز ۱۳۸۹-۰۵-۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

    از بچگی حالم به هم می خورد وقتی عید می خواستیم بریم خونه این بندگان خدایی که هی پز بچه هاشونو می دادند که بچه ما فلان نمره رو آورده یا کلاس زبان فلان ترمه.معمولا خانم های خانه دار که مشغولیت ذهنی زیادی جز خونه ندارند خیلی دوست دارند درباره بچه هاشون هی پز بدند.(حتی اگر معمولا پز دادنی هم نباشند) البته پدرمادر من اهل به رو آوردن نبودند اما آدم یکجوری معذب می شد نکنه اینها الان دارند منو با این بچه(سوژه مورد نظر) تو ذهنشون مقایسه می کنند.واقعا مقایسه کردن (حتی فکرش) برای هر بچه ای کابوسه واقعیه و احمقانه است.

  15. META ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۱۲:۴۵ ق.ظ

    فکر می کنم حلزون هم می فهمه اینجور مواقع باید چه تریکی بزنه البته شما هم بالاخره فهمیدید !!!
    شوخی کردم
    من اگه جات بودم:
    ۱-مسئله رو عمدا اشتباه حل می کردم تا معلم فر بخوره
    ۲-گچ رو به سمت صورت روی همچون ماه ایشان نشانه میرفتم و می پراندم
    ۳-یه جک می گفتم بچه ها حال کنن
    ۴-تو کلاس معلم رو می گرفتیم با رفقا به باد کتک و هر هر می خندیدیم

    فقط فرقش این بود که باید فردا با مادر محترمتون میرفتین دبستان

  16. Mehrdad ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۱:۴۵ ق.ظ

    من از دوران قبل ۲۰ سالگیم هیچی یادم نمیاد.باز به تو کلاس اول هم یادته.
    یه سوال:کودکی و نوجوونیت هم چادری بودی؟;)

  17. Mehrdad ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۱:۵۲ ق.ظ

    ولی البته این فقط مربوط به من نیست.بسیاری از همکلاسیهامم که از ایران خارج شدند مثل من هرچی خاطره داشتند در ایران گذاشتند و اومدند.کمتر کسی چیزی یادش مونده.ابعاد معنایی مهاجرت بیش از این حرف هاست…..

  18. Mpx ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۲:۳۶ ق.ظ

    سلام
    خاطراتتون واقعا قشنگ بود
    اگر مایل به تبادل لینک هستید در خدمتم
    بای.

  19. یه نفر ناشناس و گذری ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۲:۴۵ ق.ظ

    بسم ا..
    مادرم تو سال ۴ ام و ۵ ام دبستان معلم تربیتی و دینی من بود . خیلی سخت بود که بهش بگم خانوم اجازه و اسم مامانم رو با اسم فامیلش بگم (وای جون خودم سخت بود ) .
    یادمه مامانم همیشه ۲ برابر ، به من سخت تر میگرفت و همیشه از اینکه هفته ای یک یا دو بار باید اینجوری باشم دیوونه میشدوم /.
    بیچاره مادرم . سعی خودش رو کرد که هیچ وقت بین من رو با بقیه فرقی نزاره . حتی وقتی خیلی شلوغ میکردم و تنبیه باید میشدم .

    راستی :
    چرا اینجا کسی با این زهرای خانم ما زیاد مهربون نیست ؟ / چرا وقتی کسی نظر میده مثل جاهای دیگه قربون صدقه این زهرای اینجا نمی شن ؟
    شاید چون خیلی وقته میشناسینش عادی شده براتون ؟ شاید مثل همسری شده که ۱۰ ساله ازدواج کرده و ۳ تا شیکم بچه برای شوهرش زاییده و الان دیگه دیده نمیشه …
    من دارم میبینم که دیگه کسی زهرا رو نمیبینه / این نوشته های زهرا هستن که دیده میشن نه خودش .

    ممنون که با احساس نوشتی .
    همین و نه بیشتر .

  20. Saeid ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۲:۴۶ ق.ظ

  21. Ela ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۳:۴۶ ق.ظ

    vaaaaaaaaaay khaili bahal bud 2 khatte avval ro ke khundam ehsas kardam dari khatere mano taerif mikoni…DAGHIGHAN khatere moshabehi daram faghat man dovvom budam raftam sare classe sevvoma;)

  22. ساراخانم ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۱۲:۱۶ ب.ظ

    سلام.. من هم یکبار این جریان واسم اتفاق افتاد ولی من خوشحال شدم اعتماد به نفسم رفت بالا!!

  23. یک علی ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۱۲:۳۰ ب.ظ

    جدی الان فک می‌کنی اگه اون مسئله رو بلد بودی حلش نمی‌کردی ؟‌
    اینجوری که اگه حلش نمیکردی اون معلمه دیگه روش میشد فردا بره سر کلاس ؟

  24. زیتون ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۲:۰۶ ب.ظ

    سلام
    موفق باشید انشاالله

  25. علی ۱۳۸۹-۰۵-۷، ۲:۰۶ ب.ظ

    وای خدای من نمی تونم تصور کنم اون موقع چقدر ناز بودی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  26. انوش هیجکس... ۱۳۸۹-۰۵-۱۴، ۱:۲۷ ب.ظ

    سلام
    داستان کوتاه تو یا خاطره تو
    منو یاد دوران دبستان انداخت
    (خیلی بزرک نیستم یعنی اصلا دوست ندارم بزرک بشم
    دوست ندارم کوجولو هم باشم
    وضعیت الانمو دوست دارم)
    من تو سال اول خیلی غیبت میکردم , غیبتهام ۳ روز ۳ روز بود
    فکرشو بکن ۳ روز هفته رو نری سر کلاس بعد مدیر بهت هیجی نکه!
    اما معلم…

    خیلی ممنون

  27. انوش هیجکس... ۱۳۸۹-۰۵-۱۴، ۱:۳۰ ب.ظ

    سلام
    داستان کوتاه تو یا خاطره تو
    منو یاد دوران دبستان انداخت

    (فکر نکن خیلی بزرکم یعنی اصلا دوست ندارم بزرک بشم
    دوست ندارم کوجولو هم باشم
    وضعیت الانمو دوست دارم)
    من تو سال اول خیلی غیبت میکردم , غیبتهام ۳ روز ۳ روز بود
    فکرشو بکن ۳ روز هفته رو نری سر کلاس بعد مدیر بهت هیجی نکه!
    اما معلم…

    خیلی ممنون

  28. محسن ۱۳۸۹-۰۵-۱۵، ۱۲:۵۹ ب.ظ

    سلام

    چه جالب برای من هم همین اتفاق پیش اومد ولی من اون موقع کلاس دوم راهنمایی بودم

  29. mojtaba ۱۳۸۹-۰۵-۱۷، ۱۲:۵۳ ق.ظ

    s\سلام اینو که خوندم به یاد کلاس دوم خودم افتادمودقیقا چنین اتفاقی هم واسه من افتاد ولی بعد از تعطیل شدن مدرسه منو بگو نفهمیدم چه جور تونستم از دست ۳۰ تا کلاس سومی فرار کردم ولی فرداش حالمو جا اوردن

  30. پاکباز ۱۳۸۹-۰۵-۱۹، ۷:۴۲ ب.ظ

    تبادل لینک