غلبه بر وضعیت بغرنج

* مدتیه اینجا مثل سابق آپدیت نمیشه، البته نه اینجا که کلا من چه تو زندگی مجازی و چه حقیقی تبدیل به آدم منفعلی شدم. البته منفعل و منفی. منظورم آدمیه که کم کار، کم صحبت و افسرده است و هروقت هم شروع به بحث میکنه، زود ناراحت میشه و عصبی هست و از همه بدتر اینکه یعنی آستانه درد و تحملم به شدت پائین اومده.

اگه بخوام از واقعیت فرار کنم باید بهانه هایی مثل  سرشلوغی و اینها رو بیارم. اما واقعیتش اینه که من قبلا خیلی سرم شلوغتر از الان هم بوده، حتی درگیریهام هم بیشتر نبوده ولی اینقدر دل نازک و زمین گیر نشده بودم. چند ماه پیش یه مشکلی پیش اومد و هنوز اون مشکل رو حل نکرده بودم که مشکل بعدی ایجاد شد و بعدی و خلاصه من افتادم تو سراشیبی و چطور بگم اینها باعث شد من بی جهت مشکلاتی که حتی سابقا با اونها کنار اومده بودم رو تو زندگیم پررنگ کنم و اصلا نمیدونید اینکارم چقدر ضربه روحی به خودم زده و چقدر بازدهی منو پائین آورده. دقیقا حالت کسی رو فرض کنید که میدونه این سرازیریه ولی باز سرعتش رو بیشتر کرده به سمت سقوط!

* من مطمئنم همه ماها تا قبل از این باز هم دچار این وضعیت شدیم. حالا ممکنه شدتش کمتر و یا بیشتر بوده. من خودم قبلا بارها تو این وضعیت و حتی بدترش بودم و اینم میدونم که تو این شرایط فقط خود فرد هست که میتونه به خودش کمکئ کنه. بقیه افراد فقط میتونن بهش تلنگر بزنن اما در نهایت نمیتونن خیلی هُلش بدن. میخوام بگم سابقا واقعا تونستم خودم رو سریع جمع کنم. اما اینبار ظاهرا توانش در من نیست. یعنی چطور بگم انگار انرژیم ته کشیده!  از طرفی یکی دیگه از مشکلاتم اینه که خیلی به روانشناس و مشاور و اینها اعتقادی ندارم. قبلا امتحان کردم و هیچوقت نتونستم به روش درمانی اینها ایمان بیارم!

* ممکنه حرفها و برداشتهای من اشتباه باشه. میخواستم اگه تجربه شخصی مشابهی داشتید، لطفا بنویسید چیکار کردید. اینم فرض کنین که من کسی هستم که میدونم مشکلم چیه، راه حل های زیادی رو هم تست کردم ولی جواب نداده، نیست که هنوز دارم دست و پا میزنم، بعضا بعضی از این راه حلها خودشون تبدیل به یه معضل جدید شدن. دنبال حرفهای آنتونی رابینز گونه هم نیستم. دلم میخواد از تجربیات شخصی خودتون بگید و اینکه چکار کردید که به مرور از افسردگی و این حالت زود از کوره در روندگی در اومدید؟

۶۱ نظر

  1. asghar ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۰:۴۳ ب.ظ

    راه حل مشکل تو دخترم؛
    ازدواج است ازدواج است ازدواج!!!

    در ازدواج لذتی است که در عدم ازدواج نیست

    زهرا Reply:

    :)) iهمینم کم بود تو این شرایط :دی
    آخه آدم مومن کسی که میزون نیست و افسرده است چطوری ازدواج کنه؟

    میرزا Reply:

    منم با اصغر موافقم. مجرد موندن از نظر روانی به خانما خیلی بیشتر از آقایون ضربه میزنه. حقیقتش من تا حالا پیر دختری ندیدم که از نظر روانی سالم باشه. دور از جون شما همشون عقده ای بودن. البته این تفکر ایده ال که ازدواج به خوشبختی کامل ختم میشه اشتباهه ولی اگه انتخابت خوب باشه حداقل یکی هست که بتونی همین مشکلات باش مطرح کنی تا حداقل همدردی کنه و احساس کنی یکی دیگه هم نگران وضعیتت هست. ( یک فرد واقعی که می بینیش و از همه باش نزدیکتری نه خواننده های وبلاگت)

    جوان ساده روستایی Reply:

    از من میشنوی بی خیال نزاری از راه بدرت کنند :دی
    ازدواج یعنی قتل “مجردی” و اگر مجردی را کشتی دیگر بازگشتی نخواهد بود :دی
    همیشه زمان برای ازدواج هست ولی برای مجرد شدن نه :دی :))

    زهرا Reply:

    حقیقتش من متاهلهای زیادی را دیده ام که وضعیت مشابهی داشته اند اونم تو وضعیت نسبتا مطلوبی از نظر تاهل، یعنی فاجعه ی آنچنانی تو زندگی متاهلیشون نداشتن ولی… معمولا وقتی از کسی میخوایم مشورتی بهمون بده نیگا می کنه ببینه الان تو وضعیت فعلی جای چی تو زندگیمون خالیه بلافاصله همونو تجویز کنه مثلا میبینه تو دختر بیست و هفت هشت ساله ای هستی با این وضعیت بلافاصله ذهنش میره سمت اینکه شاید چون مجردی دچار این حالت شده ای. ایراد ما خیلی وقتها این است که نمی دونیم مشکلمون از کجا آب میخوره و کدوم دندونه س که الان درد می کنه. عوض دندون خراب میریم گیر میدیم به دندون سالمه. خلاصه خواستم بگم صرف ازدواج دردی رو درمون نمیکنه چون هزار و یک جور وضعیت مختلف واسه ازدواج متصور است و هرکدوم از اون وضعیت ها، سیر زندگی آدمو به یه سمتی میبره. شاید بهترین وضعیت ممکن بتونه تا حد زیادی کمبودهای آدمو جبران کنه ولی هیچ تضمینی نیست که اون بهترین وضعیت قسمت ما بشه. یکی دیگه از اشتباهای جوونا اینکه واسه پر کردن تنهائیاشون میرن سمت ازدواج غافل از اینکه شاید ازدواج عجالتا سر ما رو شلوغ کنه و وسط کلی مشغله و بروبیا حس کنیم دیگه مثل قبل تنها نیستیم ولی یه جایی که دوروبرمون خلوت شد میبینیم شاید شکاف تنهائیمون از قبل هم عمیقتر شده باشه. “انسان بالغ تنهاست” اینو آدمی که ید طولایی از نظر تجربه تو زندگی متاهلی داشت یه بار بهم گفت و بعدها خودم تو زندگی مشترک درستیشو لمس کردم

  2. محسن الف. جیم. ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۰۳ ب.ظ

    منم بین دو کنکور دچار همین مشکل شده بودم. فکر کنم علتش تنهایی بود که اکثر دوستام دانشجو بودن و من تو دوراهی بین دانشگاه و پادگان. دانشگاه که رفتم درست شدم. تو هم احتمالا یکم از بقیه فاصله گرفتی.

    نقطه Reply:

    کاش منم مثل تو شم کاش

  3. مهدی ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ

    تسلی بخشی های فلسفه
    آلن دوباتن
    نشر ققنوس

  4. لیلی ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۲۲ ب.ظ

    خیلی غمگین شدم که این مطلبت رو خوندم
    دوست نداشتم که راهی که خودت می دونی سراشیبی تا مرحله افسردگی بری
    البته من راه حل رو وقتی کامل میدونم که مشکل دقیق مشخص باشه البته قبول هم دارم که نمی تونی تو نت همه چیز رو بنویسی
    -به نظرم داشتن یک دوست واقعی نه در دنیای مجازی بلکه در واقعیت که فرصت شنیدن حرفهات رو داشته باشه می تونه مفید باشه
    چون من با دوستهام که صحبت میکنم احساس مثبت بودن بهم دست میده

    -البته شاید اگر یکی دوهفته مرخصی بگیری که با خانواده ات هم باشی شاید کمکت کنه

    -شاید اگر با خودت رو راست باشی و تواناییها و ظرفیت خودت و اهمیت مشکلاتت رو کنار هم بذاری هم به وضعیت امیدبخش تری برسی

    -صحبت با مشاور یا روانپزشک و روانشناس هم شاید مفید باشد

    -فقط امیدوارم که این مسئله رو رها نکنی چون افسردگی وقتی خیلی پیشرفت کنه مبارزه باهاش مشکل میشه

  5. علی ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۲۶ ب.ظ

    سلام
    مدتیه خواننده وبلاگتون هستم. حرف دلتون رو خوب می نویسید.
    من در وضعیت مشابه شما بوده ام و آدمای مشابهی رو هم دوروبرم داشتم.
    توصیه اول و اکید من مشاور روانکاو هستش. البته یکی خوبش رو باید پیدا کنید. اگه می خواید معرفی کنم.
    توصیه دوم خوندن یه کتابی به اسم “وضعیت آخر” یا “ماندن در وضعیت آخر” هردوتاش به قلم تامس هریس.
    من از نوشته های قبلی تون احساس کردم اینها بدردتون بخوره.
    اون پیشنهاد ازدواج هم خوبه :دی

  6. آتیلا ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۳۳ ب.ظ

    دور باش برای مدتی از همه چیز.
    شاید سفری بی تلفن همراه.
    شاید هم مردن !

  7. آتیلا ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۳۴ ب.ظ

    نه تو افسرده نیستی.
    فقط باید مدتی از همه چیز دور بشی.

  8. A ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

    ببین دوست قدیمی (اوایل میگفتم نادیده ولی الان میگم دوست دیده شده !!! اصلاً فکرشو نمیکنی من کیم !!!! )
    برای حل یه مشکل تا زمانی که توی اون مشکل هستی یا به عبارتی توی فضای اون مشکل هستی نمیتونی اونو حل کنی ! یعنی چی ؟ یه مثال میزنم: تو وقتی یه فرش ۱٫۵ *۱٫۵ داشته باشی (بزرگتر نگفتم چون همینم برات بزرگه ;) ) و روش نشسته باشی هیچوقت نمیتونی اونو کامل بلند کنی و زیرشو ببینی ولی وقتی از روی اون بری کنار دیگه هرکاری بخوای میتونی بکنی. میخوام بگم نگاهت به مشکلات باید یه نگاه GISای (یا همون نگاه از بالا ) به قضیه باید باشه. باید خودتو از اون سطح بکشی بالا و نگاه کنی ببینی نقاط ضعف و قوتت کجاست اونوقته که میتونه مشکلاتتو حل کنی . ضمناً Resetکردن هم یادت نره .خودتو Reset کن .

  9. یه نفر ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۴۲ ب.ظ

    سلام.نمیدونم این جمله ی کی هستش و لی واقعا زیباست ((خود را به خدا بسپار آنگاه سعادت را چون هوا تنفس خواهی کرد)) البته با همت شخص

  10. افشین ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۲:۰۴ ق.ظ

    سلام

    اینو میدونم که هر کسی مشکلاتشو داره، امروز این دکتر هولاکویی یه حرف خوبی میزد میگفت مشکلات تار و پود زندگیتونه، و باید باهاشون کنار بیاین. حالا هرکسی مشکلات خاص خودشو داره.
    اینکه ارَه رو باید تیز کنی که شکَی نیست فقط به یه دوست بگو که هوات رو داشته باشه، مثلاً اگه قراره بری مسافرت یکی باشه که از برنامت خبر داشته باشه و حتی اگر لازم شد کنترلت کنه، چون این مسافرت یا هر استراحتی زیادیش خطرناکه.(البته این برای منی که خودمو باخته بودم جواب داد، بعضی از دوستها فرشته ان)
    میدونی که این هم میگذره، پس بذار عالی بگذره.

    پ.ن روانشناس خوب هم بی تاثیر نیست.

  11. فرهمندپور ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۲:۰۴ ق.ظ

    سلام دخترم.به نظر من زندگی به نوعی شده که بیشتر مردم تظاهر به شادی دارند ولی در واقع افسرده هستند.ترسهای پنهان و آشکار و عدم امید به آینده و فرو رفتن در قالبهای نامطلوب و زندگی ماشینی و…سر انجام افسردگی!!خود من بسیار به مسائل ریز و درشت اهمیت می دادم و همین مرا خودخور و افسرده کرده بود و می دانی که دیگران زیاد اهل جوشش با این چنین افرادی نیستند و من بیشتر می رنجیدم.پس دید خود را به زندگی منطقی تر کردم و گذشت و بخشش را در خود تقویت کردم و اکنون به مراتب بهترم.یعنی احساس می کنم خودم را دوست می دارم و همین باعث علاقه من به دیگران هم شده است.ضمنا مسافرت و گشت و گذار در فضاهای آرام و سر سبز را به شما توصیه می کنم.امیدوارم افسردگی و مشکلات از شما دور شود!

  12. خوشه چین ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۲:۰۹ ق.ظ

    تا حالا تقریبا هیچ کس و هیچ چیز منو ناراحت نکرده ( البته از دو سال پیش)
    این داستان رو بخون :
    توی کشوری
    یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود
    یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند
    ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود
    شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟
    و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟
    فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت:
    من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید
    شاه به فکر فرو رفت
    که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد
    وچه جمله ای به او پند میدهد؟
    همه وزیران را صدا زد وگفت
    وزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد
    هستید بگویید
    وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
    ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد
    دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل
    کشور جمع کنند و بیاوند
    وزیران هم رفتند و آوردند
    شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی
    بتواند بهترین جمله را بگوید
    جایزه خوبی خواهد گرفت
    هر کسی به چیزی گفت
    باز هم شاه خوشش نیامد
    تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت
    با شاه کار دارم
    گفتند تو با شاه چه کاری داری؟
    پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام
    همه خندیدند و گفتند تو و جمله
    ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جمله
    خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را
    راضی کند که وارد دربار شود
    شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟
    پیر مرد گفت
    جمله من اینست
    “هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست”
    شاه به فکر رفت
    و خیلی از این جمله استقبال کرد
    و جایزه را به پیر مرد داد
    پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که
    می افتد به نفع ماست

    شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟
    تو سر من کلاه گذاشتی
    پیر مرد گفت نه پسرم
    به نفع تو هم شد
    چون تو بهترین جمله جهان را یافتی
    پس از این حرف پیر مرد رفت
    شاه خیلی خوشحال بود
    که بهترین جمله جهان را دارد
    و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند
    از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد
    میگفت
    هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست
    تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفنه
    وآن را میگفتند
    که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست
    تا اینکه یه روز
    پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان
    چاقو در رفت و ۲ تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد
    شاه ناراحت شد و درد مند وزیرش به او گفت
    هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست
    شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو
    میگوئی که به نفع ما شده
    به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان
    بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند

    چند روزی گذشت

    یک روز پادشاه به شکار رفت
    و در جنگل گم شد
    تنهای تنها بود
    ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را
    گرفتند
    و می خواستند او را بخورند
    شاه را بستند و او را لخت کردند
    این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که
    خورده میشود تمام بدنش سالم باشد
    ولی پادشه ۲ تا انگشت نداشت
    پس او را ول کردند تا برود

    شاه به دربار باز گشت
    و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند
    وزیر آمد نزد شاه و گفت
    با من چه کار داری؟
    شاه به وزیر خندید و گفت
    این جمله ای که گفتی هر اتفای میافتد به نفع
    ماست درست بود
    من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو
    در زندان شدی
    این چه نفعی است
    شاه این راگفت واو را مسخره کرد

    وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
    شاه گفت چطور؟
    وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با
    خود میبردید
    ولی آنجا من نبودم
    اگر میبودم آنها مرا میخوردند
    پس به نفع منهم بوده است
    وزیر این را گفت و رفت

    پایان

    منبع: نمی دونم

  13. ابراهیم ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۲:۲۲ ق.ظ

    به نام خدا

    سلام

    به نظر من بهتره یه مدت تنها باشی و خوب فکر کنی. اگه بتونی یه نامه برای خدا بنویسی و راه حل مشکلت رو از اون بخوای خیلی زود موفق میشی.

    نوشته بودی که تجربه های شخصی خودمون رو بگیم. باور کن من هر وقت از خدا خواستم که جواب مسئله یا راه حل مشکلی رو بهم نشون بده در کمترین زمان ممکن جواب رو گرفتم. خدا بهتر از هر کسی دیگه جوابگوی توئه!

    زهرا خانم این حدیث رو تا آخر بخون تا یه تکون خوبی بخوری، ما رو هم دعا کن.

    به عزت و جلال و بزرگواری و رفعتم بر عرشم سوگند که آرزوی هر کس را که به غیر من امید بندد ، به نومیدی بدل می کنم . و به او نزد مردم جامه خواری می پوشانم ، و او را از تقرب خود می رانم و از فضلم دور میکنم .

    آیا او در گرفتاری ها به غیر من آرزو می بندد ، در صورتی که گرفتاری ها به دست من است ؟
    و به غیر من امیدوار می شود و در فکر خود در خانه ی جز مرا می کوبد ؟

    با آن که کلیدهای همه درهای بسته نزد من است و در خانه ی من برای کسی که مرا بخواند باز است .

    کیست که در گرفتاری هایش به من امید بسته و من امیدش را قطع کرده باشم ؟

    کیست که در کارهای بزرگش به من امیدوار گشته و من امیدش را از خود بریده باشم ؟

    من آرزوهای بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها به حفظ و نگهداری من راضی نگشتند ، و آسمان هایم را از کسانی که از تسبیحم خسته نشوند ( فرشتگان ) پر کردم و به آنها دستور دادم که درهای میان من و بندگانم را نبندند . ولی آنها به قول من اعتماد نکردند.

    مگر آن بنده نمی داند که چون حادثه ای از حوادث من او را بکوبد ، کسی جز به اذن من آن را از او بر ندارد ، پس چرا از من روی گردان است ؟

    من با جود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته به او می دهم سپس آن را از او می گیرم ، و او برگشتش را از من نمی خواهد و از غیر من می خواهد ؟

    او درباره ی من فکر میکند که ابتدا و پیش از خواستن او عطا می کنم ، ولی چون از من بخواهد به سائل خود جواب نمی گویم ؟ مگر من بخیلم که بنده ام مرا بخیل می داند ؟ مگر هر جود و کرمی از من نیست ؟ مگر عفو و رحمت دست من نیست ؟

    مگر من محل آرزوها نیستم ؟ پس چه کسی می تواند آرزوها را پیش از رسیدن به من قطع کند ؟

    آیا آنها که به غیر من امید دارند نمی ترسند ؟ اگر همه ی اهل آسمان ها و زمینم به من امید بندند ، و به هر یک از آنها به اندازه ی امیدواری همه دهم ، به قدر عضو مورچه ای از ملکم کاشته نشود ، چگونه کاسته شود از ملکی که من سرپرست او هستم ؟

    پس بدا به حال آنها که از رحمتم نومیدند ، و بدا به حال آنها که نافرمانیم کنند و از من پروا نکنند .

  14. حامد ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۲:۲۴ ق.ظ

    سلام
    اومدم بگم که یه وبلاگ دیگه زدم که بیشتر در مورد آی تی و این حرفا بنویسم که…

    خوب من کاملا در موقعیت شما بودم در قبل ترها! اما زندگی همینه فراز و نشیب.

    گاهی راحت از سربالایی بالا میریم و گاهی هم به راحتی سُر میخوریم و نمیتونیم راحت خودمونو جمع کنیم.

    حرف جالبی زدی من هم دقیقا موافقم که مشاور هیچ کاری نمیتونه بکنه. تنها کارش اینه که چیزایی رو که خودت میدونی رو دوباره تکرار کنه.
    و چون میدونم که آدم موجهی هستید به هیچ وجه اینا رو شما اثر نداره.

    اون زمان که من تو سرازیری افتاده بودم تنها و تنها ذهن خودم تونست دستم رو به تخته سنگی بند کنه که با سر زمین نخورم.

    شما هم میتونید در ذهن خودتون با تمرکز بیشتر سختی ها رو پشت سر بذارید. البته نمیدونم که شما هم آیا مثل من انقدر درونگرا هستید که با مشکلات اینطوری کنار بیاید یا نه؟! امیدوارم که بتونید.

    از یه دید دیگه هم میشه حرفام رو بیشتر توجیه کنم و اونم اینه که مشکلات در حالتی که هستن ادامه خواهند داشت و اعصاب خوردی و استرس هم نقشی در حل شدنشون نداره.

    البته نوع مشکل کاملا در نحوه کنار اومدن با اون مرتبط هستش

    به هرحال با اینکه میدونم این متن من کمک زیادی به شما نمیکنه اما دعا میکنم که هرچه زودتر مشکلاتتون حل بشه و همون زهرای سابق بشید و با انرژی بنویسید و زندگی کنید.

  15. حسام ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۲:۳۹ ق.ظ

    البته که به شاد وشنگولی سالهای ۸۳-۸۴ نیستی!انگیزه و هدفی که اون سالها داشتی و حالا… . من میگم آدم باید تکلیفش رو باخودش روشن کنه که کجا ایستاده،چه کار میکنه و میخواد چکار کنه. اگه موقعیتش رو داری برگرد گیلان.

  16. reza ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱:۴۷ ق.ظ

    salam , man bloge shomaro taze didam , vali vaghaaaaaannnn tahte tasiresh ghaarar gereftam , fogholadast , dasto pangat dard nakone ke vaght mizari va in matalebo minevisi , khoda kheyret bede , va darzemn omidvaram az tahe ghalbam ke zodtar khodetam enerzhiye kafi va lazemo bedast biario blogo zod zod update koni , adam gahi oghat to zendegi intor mishe vali 2bare bar migarde(inke migi hal nadario migam) in rasme zendegiye ;)
    ba arezoye behtarinhaaa barat , reza,25sale,az karaj :)

  17. تنها ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۲:۰۷ ق.ظ

    اول سلام
    والا من خودم تو وضعیتی مثل شما هستم اما با شدت بیشتر طوری که از صبح تا شب روبروی وب شما نشستم و از مطالب قدیمی تا جدیدتون رو می خونم!
    راستی این رو هم بگم که من هفته پیش باهاتون (البته با وب تون ) آشنا شدم!
    آن هم از طریق این مطلب چون بد جور دچارش شدم :چرا هیچ وقت عشق اول را فراموش نمیکنیم؟
    حتما یادتون میاد که.
    راستی از شما خصوصا زهرا خانوم خواهش دارم اگه راه حلی پیدا کردن به من هم بگن .
    شاید از این وضعیت (که تو همون صفحه مفصل در بارش گفتم) رهایی یابم.
    مرسی.

    تنها…
    تنها……
    تنها………

  18. میثم ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۲:۴۵ ق.ظ

    منم همینطوری هستم البته اینا رو به حساب بالا رفتن سن هم میشه گذاشت
    نمی دونم چیکار میشه کرد
    ولی جدیداً به این نتیجه رسیدم که به خاطر اینه که با دوستام نیستم
    به قول معروف مشکل افسردگی نیست، مشکل انزواست
    کلاً اگر راه حلی پیدا کردی به ما هم بگو

  19. زهرا قدیانی ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۶:۲۶ ق.ظ

    سلامزهراجان

    به نظر من با خدا بیشتر راز و نیاز کن. فقط به خودش توکل کن. واقعا جواب می ده.

  20. متین ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۸:۳۷ ق.ظ

    سلام زهرا جون…
    میدونم که موقعیت سختی رو داری تجربه می کنی. تقریبا همه آدما تو زندگیشون این دوره ها رو با کم و زیادش تجربه میکنن. چیزی که صد در صدیه اینه که میگذره…
    همون طور که خودت گفتی فقط و فقط خودت باید بخوای که از این وضع بیرون بیای.
    من خودم بارها تجربه مشابه داشتم. واقعا وحشتناکه.
    یه بارش افسردگیم به خاطر مسایل بیرونی بود و یه جورایی من به تنهایی نمی تونستم حلش کنم. تو اون موقعیت البته بعد از یه سری تجربه های خیلی بد، یه روان شناس و مشاور خیلی خوب بزرگترین کمک زندگیم رو بهم کرد. فکر می کنم اینقدری که اون توی زندگی من تحول ایجاد کرد و کمک کرد هیچکی نکرد.
    در مراحل بعدی یه سری افسردگی ها و کلافگی هایی رو بدون علت بیرونی دچار شدم. یعنی براش بهانه بیرونی نداشتم اما حالم هم خوب نبود. اون حالت داشت کشدار می شد و خسته کننده. اتفاقی افتاد و تصمیم گرفتم نماز خون بشم. نه به خاطر اون حالتم بلکه به خاطر یه مساله دیگه. از وقتی نمازخون شدم تا الان که شاید ۶ ماهی میگذره دیگه به اون حال و هوا بر نگشتم و اصلا دچار کسالت نشدم. روند زندگیم با قبل نماز فرقی نکرده ولی احساساتم خیلی فرق کرده. دیگه خسته نا امید نا راضی و بی حوصله نیستم. یه آرامش خاصی توی زندگیم پیدا کردم. ضمنا اینم بگم که منم فکر کنم هم سن های تو باشم. (۲۷ سالمه) و مجرد هم هستم. اسم غلط اندازم رو هم نگاه نکنم. دخترم. پس لزوما ازدواج دوای درد نیست. من البته هنوزم ارتباط بین نماز و آرامشم رو پیدا نکردم و حتی نمازم خیلی هول هولیه ولی واقعیتی که دارم با چشمم میبینم اینه که از بعد نمازم خوب شدم!
    فکر کنم تو نماز میخونی… اگه آره که خوش به حالت. امیدوارم خدا خودش بهت کمک کنه. به هر حال سعی کن کمتر با فکر روی حال بدت فوکوس کنی چون بزرگ تر میشه.
    ضمنا… دوست های خوب و صبور هم همیشه یه نعمت هستن.
    :)

  21. متین ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۸:۳۹ ق.ظ

    اگه فکر میکنی کمکی از دستم بر میاد بگو. خوشحال میشم :)

  22. مازیار ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۸:۵۱ ق.ظ

    اگه واقعا احساست اینه که می گی، شاید دچار افسردگی شدی (منظورم اختلال افسردگی یا دپرشن هست نه اون چیزی که عموما به پایین افتادن مود می گن). اگه اینطور باشه، ممکنه هر قدر که تلاش کنی یا دلت بخواد هم نتونی بدون کمک حرفه ای از شرش خلاص بشی و دارو نیاز داشته باشی. من جات بودم یه روانپزشک (پزشک، نه مشاور یا روانشناس) رو می دیدم.

    متین Reply:

    به نظر من آدم نباید ابتدا به ساکن به روان پزشک مراجعه کنه. آدم باید اول بره پیش روان شناس و بعد اگه روان شناس تشخیص بده که نیاز به دارو هست میگه برین روان پزشک. لا اقل جایی که من میرفتم این طور بود و به نظرم معقول تر هم هست.

  23. نی لبک ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۰:۱۱ ق.ظ

    با سلام
    روحیه ما انسانها همانند موج سینوسی دائما فراز و نشیب داره و همیشه کوک و سرحال نیستیم این طبیعیه چون و عوامل متعددی در اون تاثیر گذار هستن
    مثل شرایط زندگی تراکم مشکلات و مسائل گاهی وقتا آدم یه مشکل رو بار اول خوب حل می کنه و از حل کردنش هم خیلی خوشحاله ولی اگه همین مشکل برای بار دوم و سوم به سراغش بیاد دیگه تبدیل به جنگ فرسایشی می کنه لذا آستانه تحمل این مشکل و مشکلات مشابه در انسان به شدت پایین میاد
    گاهی وقتا حتی آب و هوا و فصل وساعات روز و هفته هم در سرحالی و شادابی انسان دخیله لذا باید دید که برایند کدوم شرایط بر انسان باعث فلان حالت شده

    یه چیزی که من از دنبال کردن یادداشتهای شما متوجه شدم شدت توجهتون به مشکلات مردم و اینکه همواره سعی کردین گرفتاری اطرافیان رو حل کنید و یا اینکه حداقل شنونده اونا باشید این کار در دراز مدت رشته افکار شما رو بهم می ریزه و به عبارتی اعتدال مزاج شما رو خراب می کنه حالا فرض کنید هر کدوم از این چالشها یه سری امواج منفی هم به شما منتقل کنه (۱۰۰% که منتقل می کنه ) بعد از یه مدتی دیگه چیزی از انسان باقی نمی مونه
    بنظرم شما باید یه مدتی به خودتون آرامش بدین نمی گم برین تعطیلات ولی اینو بدونین یه استراحت کوتاه مدت حتی به شهر و دیارتون می تونه به شما اجازه اینو بده که درست تصمیم بگیرین
    شما باید بچنتا چیزو بدونین :
    ۱- اولا خداوند انسان رو در سختی خلق کرد و مسیر کمال و سعادتش رو هم در این گذارد
    ۲- این که شما مسئول رسیدگی به همه مشکلات اجتماعی نیستین
    ۳- شما نتنها قادر به حل تمام مشکلات زندگی خودتون نیستین بلکه حتی برای رویارویی با اونها نمی تونین خودتونو هماهنگ با همشون بکنین
    پس چه باید کرد باید مشکلات رو مدیریت و برنامه ریزی کرد و فقط با اونهایی مبارزه کرد که بسته به نظر وعقیدتون مهم هستن بقیه رو باید باهاشون کنار اومد و یه جورایی دورادور کنترلشون کرد که تبدیل به مشکل بغرنجی نشن
    آیا شما تا بحال به هدفتون از زندگی که انجام می دین فکر کردین یادمه یه روز نوشته بودین مثلا ۰۹/۰۹/۹۹ کجا هستین و دارین چه کار می کنین نمی خوام مثنوی بنویسم می خوام بگم هر مشکلی که در مسیر هدفتون نیست رو باید یه جورایی کمرنگ رد کرد بره و به مشکلات حاد فکر کرد اینجوری تعداد مشکلات مهم کمتر میشه و این امکان وجود داره که باتوان بیشتری بهشون پرداخت حداقل میشه داد زد که بابا درد من چیه
    بنظرم شما خودتونم نمی دونین که درد اصلی تون چیه هرچند در آن واحد تمام مشکلاتتون رو می دونین

    در پایان از یاد خدا و سفر امام رضا (ع) غافل نشین از نماز قبل از اذان صبح و سحرگاهان بهره ببرید اینو بدونین اگه یه بنده خدا که مستاصل نیمه شب نیازشو به سوی درگاه بی نیاز ببره دست خالی بر نمی گرده
    یاد خدا غیر از آرامش دل ، الهاماتی رو به ارمغان میاره که تا خودت امتحانش نکنی شاید نتوان باور کرد .حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر
    اگر به خدا توکل کنید خدا برای شما بس است
    خدا رو شکر که مشکلات ما از نوعیه که حداقل به حل شدنشون امیدواریم .
    انشاءا.. که مشکلاتتون حل بشه

  24. ناشناس ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۰:۲۶ ق.ظ

  25. فــَـرا ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۰:۵۴ ق.ظ

    خیلی خوبه که خودت حداقل با خودت رو راستی و برای مشکلت دنبال راه حل هستی … نصیحت کردن چیزیه که اصلاً دوست ندارم اما خوشبختانه شما تو زندگی هنوز هیچ ضربه روحی و عاطفی نخوردی و هنوز زوده که اینقدر ضعیف شده باشی … فکر می کنم نفت کار می کردی به مرکزی شونزدهم سر بزن مشاوراش خیلی خوبن …. حداقل هیچ کاری هم نتونن بکنن شنونده های خوبی هستن و اینکه بتونی مشکلت رو به یک نفر دومی بگی خیلی بهت کمکت می کنی … من سر زدم با تمرینهایی که می دن واقعاً خوب میشی …

  26. nazi ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۱:۴۶ ق.ظ

    یه عشق ناب

  27. مریم ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۲:۱۹ ب.ظ

    زهرا جون کاش می شد بیشتر توضیح بدی که دقیقا به خاطر چی این طور شدی چون آدم ممنکه یه تجربه بی ربط بزاره. اما حالا من کلی تجربه ای که داشتم رو میگم. من معمولا وقتی این طور افسرده و بی انرژی میشم وقتایی که خیلی تو سرزنش خودم می رم. احساس بی خاصیت بودن می کنم و فکر می کنم وجودم کلا اضافه است و به خاطر اشتباهاتی هم که کردم مدام خودم رو دعوا می کنم. مثلا قبل از عید خیلی این طوری بودم. اما یه کاری که میشه کرد اینه که اول آدم خودش رو به عنوان یک انسان که ممکنه خطا بکنه ببخشه. یعنی بخشیدن خود، یکی از مهمترین چیزایی که آدم رو سبک می کنه.شاید این حرف یکم مسخره به نظر بیاد اما خیلی از افسردگی هایی که من اطرافم دیدم هم از همین سرزنش ها شروع شده. یکی دیگه از کارهایی هم که می کنم انجام کارهایی که کمی احساس مفید بودن بکنم. برای من “یادگیری” خیلی این احساس مفید بودن رو ایجاد میکنه. کلا بوجود اوردن چیزی و خلاقیت به کار بردن در کارهای روزمره و دوری از کارهای فکری و ذهنی مثل کار با کامپیوتر و کتاب خوندن و تلوزیون و فیلم نگاه کردن. حالا من نمی دونم این حرفا ربطی داشت به مشکل تو یا نه اما بهت توصیه می کنم خیلی تو این حالت نذار که بمونی. چون عادت می کنی کم کم و بعد تبدیل میشی به یه ادم واقعا افسرده. حالا یا برو پیش روانشناس یا کتاب بخون و …

  28. azy ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۲:۳۸ ب.ظ

    از رنج فرار نکن ، سعی نکن از ان بگریزی بلکه با روحیه ای درست آن را بپذیر. رنج در واقع تجربه ای است که زندگی تو را غنی و روحت را تقویت می کند. رنج آئینه قلبت را صیقل می دهد و تو هنگامی که در آن بنگری چهره زیبای خداوند را مشاهده خواهی کرد. آن گاه خواهی دانست که در همه این حوادث، لطف و رحمت نهفته است. همه چیز خیر است، چه امروز و چه هزار سال بعد. از خداوند تقاضا نکن که رنجهایت را برطرف کند بلکه از درخواست کن تو را فرزند حقیقی خویش سازد. (برای آن به سوی تو می ایم: جی پی وسوانی)

    ** در اندوه غرق نشو بلکه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر، زیرا اندوه زیبائی های خاص خود را دارد. اندوه عمق دارد در حالی که شادی سطحی است. به درون این عمق گام بردار و نظاره گر آن باش. شادی، شلوغ و پر سر و صداست ولی غم دارای سکوتی خاص است. شادی یک قطب است و اندوه قطب دیگر. زندگی متشکل از هر دو یعنی غم و شادی چند بعدی است. (عشق، رقص زندگی: اوشو)

    *** از خوندن صحبتهای صمیمانه و رک اوشو عارف معاصر هندی خیلی لذت می برم. اگه تونستید کتاب های اون رو پیدا کنید و بخونید. بعضی وقتها حتی فقط شنیدن صحبتهای انسانهای بزرگی عین این عرفا خیلی لذت بخشه. انسانهایی که در چشمها و کلماتی که بر زبانشون جاری می شه آرامشی وجود داره که انسان رو به تحسین وادار می کنه.

  29. کیان ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱:۰۸ ب.ظ

    ۱) مسئله رو ساده کن (اصلا بزرگش نکن)
    ۲) وقتی ساده اش کردی حالا باهاش کنار بیا(یعنی فکر کن همینه باید درمانش کنی مثلا باید براش وقت بگذاری و با توجه به تفکرت اونرو حل کنی)
    ۳) نتیجه کاملاَ مثبته

  30. عادل ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱:۵۲ ب.ظ

    من به قدرت اراده ایمان دارم به قدرت تلقین به قدرت انسان ….
    من در وضعیتهای مشابه چند روزی به فکرم استراحت دادم و با یه کنکاش ساده به نتیجه رسیدم که مشکل روحیم چی یا چیان! اون وقت تیشه ورداشتم و ریشه کنشون کردم. مثلا اگر در دوران کنکور استرس داشتم با جملات ساده ای به خودم قوت قلب میدادم یا اگردر دورانی به کمک احتیاج داشتم هرروز و هر ساعت یاد فیلم خیلی دور خیلی نزدیک می‌افتادم و قوت قلب می‌گرفتم که روزی و ساعتی و زمانی خواهد آمد که دستی از زید خروارها شن من رو بیرون بیاره! مثال زیاد و … شاید حوصله شما کفایت نکند! اما ایمان داشته باشید هر کاری که بخواهید می‌توانید انجام دهید روحیه شما این قدرت را دارد!

  31. جوان ساده روستایی ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۳:۱۹ ب.ظ

    من هم ۸ سالی هست که به یه همچین معضلی گرفتارم که گاهی خیلی ضخیم میشه و گاهی خوب هستم
    خلاصه نمیدونم منظورت همون افسردگی هستش یا نه
    ولی آره تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودتی
    ولی با قسمت روانشناس مخالفم یعنی کمی مخالفم من حالم از وقتی که با چندتا از دوستان روانشناسم (توجه کن دوست بودند) و گرنه من هم با تو تا یه جاهایی موافقم
    ولی باور کن خیلی میتونه کمک کنه
    حالا این وسط اگر روانشناس نه ولی یه کسی که بتونی بدون هیچ خجالتی باهاش حرف بزن
    راه حلی که بصورت موقت منو نجات داد از اون حال خراب و حرف زدن بود داشتن گوش شنوا.
    از این روانشناسها یکی دوتاشون توی نت هستند اگر خواستی ایمیلش رو بدم که کمی باهم حرف بزنید.
    از بچه های دانشگاه تهران (دانشجو مقطع دکترا) و همجنس خودتم هست.
    البته اگر به نوعی مثال میزدی شاید دوستانی که فکرشون متمرکز هست بهتر کمک کنند .

  32. سحر ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۴:۱۷ ب.ظ

    من این وضعیت روتجربه کردم.در موردخودم احساس می کنم تنهایی مقاومتم روشکسته بود.البته شروع وضعیت بحرانی من ریشه درچیزدیگه داشت ولی تنهائی تحمل مشکل روسخت می کنه.این نظرشخصی منه شایددارم اشتباه می کنم!

  33. ناشناس ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۴:۴۵ ب.ظ

    کی گفته آدم نرمال باید همیشه سرحال و پر انرژی باشه؟ عزیزم این در روند زندگی کاملاً طبیعیه. نیاز به استراحت داری و بودن در جمعی که دوستشون داری. درست میشه.

  34. سپید ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۹:۴۹ ب.ظ

    سلام بر زهرا جان و همه بچه های پایه وبلاگ زهرا. با وبلاگت چند هفته ای آشنا شدم و کلا وقتی دلم میگیره میام یه سر اینجا، طرز نوشتنتو دوست دارم.
    ببین من بیشتر موقعها که ناراحت میشم علتش اینکه از خودم انتظارهای زیاد دارم و دوس دارم همه چیم ایده ال باشه و وقتی نیست خودمو کاملا میبازم و واقعا ضربه دیدم سر این، چون آدمای دیگه دوروبرم میبینم که اصراری بر ایده ال بودن ندارن و ریلکس زندگی میکنند و راحتتر از من با مسایل کنار میان و من ضربه های جدی دیدم از این قضیه،البته الان که متوجه شدم بهتر شدم و ریلکسترم.
    نمیدونم مشکلت این مدلی یا نه ولی قانون کلیش اینه که خانمها از آقایون ایده آل گراتر هستن،بررسی کن ببین این نیست.
    چون یکم روحیات و افکارت شبیه خودمه این حدسو میزنم.
    در ضمن به نظر من مراجعه به روانشناس هم بد نیس،من یه بار رفتم پیش روانشناس تو دانشگامون ،بیشتر گوش داد به حرفام و حرف خاصی نزد ،معلوم بود خودش هم کلی مشکل داره،اما نتیجش واسم خوب بود،امتحانش ضرری نداره.
    پیش روانپزشک نری یه موقعها ابدااااااا.
    حرفهای ابراهیم هم خوبه ولی ایمان ما اون اندازه قوی نیس یعنی مال من حداقلش.
    چقد صحبت کردم
    امیدوارم حرفام به دردت بخوره .برات دعا میکنم.
    راستی چه لینکای عجیب غریبی گذاشتی اون بالا.

  35. رضا ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۹:۵۶ ب.ظ

    یک ورزش سخت (خیلی سخت، طوری که شدیدا به نفش نفس بیفتی، خیلی خسته بشی و شدیدا عرق کنی) می تونه ظرف مدت یک هفته زندگیت رو دگرگون کنه. از ورزشهایی مثل کوه نوردی، دویدن و خصوصا شنا استفاده کن

    البته احتمالا این راه رو جدی نمی گیری!

  36. مجتبی ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۰:۲۴ ب.ظ

    بیخیالش شو
    خیلی راحت هر چی تو ذهنت میاد دایورتش کن

  37. SPALB ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۰:۵۲ ب.ظ

    سلام ابجی زهرا (شرمنده ما زود پسر خاله میشیم)
    خوبی؟؟؟
    ممنون
    ما هم همی طور
    البته نفهمیدم (یعنی نخوندم که بفهمم) موضوع این ÷ستتون چی بود
    ولی فک کنم در باره ی تجرد و این چیزا
    بابا بیخیا شید اخرش که مجبورید…………….
    وگرنه مجبور میشید که یه عروسک مثه اونایی که خارجکی ها ساختند رو بخرید و …….البته فقط اقایون هاااااااااا (تو وبلاگم به طور کامل در موردش گفتم)

    بیخیال
    بگذریم
    با اجازتون داشتیم همین جور ول میگشتیم که رسیدیم اینجا
    وقت کردید به ما هم حتما یه سرکی بزنید
    بای نمیدیم که منتظریم………

  38. مینا ۱۳۸۹-۰۲-۱۸، ۱۱:۳۳ ب.ظ

    من خودم الان تو همچین شرایطی هستم!از فصل بهار بدم می آید،هرسال همین مشکلات دارم،ولی خوبیش اینه که نمایشگاه کتاب هست کلی کتاب روانشناسی میخرم.یه کم کمکم می کنه،خواستی امتحانش کن.

  39. farangiss ۱۳۸۹-۰۲-۱۹، ۱۲:۱۸ ق.ظ

    خوب این خستگی و افسردگی مخصوص تو نیست فقط شاید یه جورایی تحمیل میشه به هممون اما فک میکنم همین رنج ها ها و درد ها میتونه ادم تراش بده صیقل بده فکر میکنم بد نباشه محیطتت را عوض کنی حالا یه هفته یا اگه تونستی بیشتر به طبیعت پناه ببر که خیلی چیزها رو بهت یاد اوری میکنه یه ورزش کن یه ورزش جدی خیلی موثره از لحاظ روحی تامینت می کنه چون دیگه یه جورایی دست تو نیست مکانیزمش ماله هورمونات هست .یه چیزایی عوض کن مثلا چیدمان اتاقت فرقی نمیکنه تخت از این طرف اتاق بکش اونطرف یا حتی کار های ساده ای که شاید بی اهمیت باشه ولی موثره .لباس پوشیدنتو تغییر بده دنبال رنگ های شادتر برو نذار فضای سیاه جامعه بهت تحمیل بشه.مردم تغییر کردن بی رحم شدن اما سعی کن خونسر باشی حرص نخوری .اخرشم به نظر من تسلیم مشکلات نشو چون به موازات اینکه بزرگ میشی مشکلاتتم بزرگ میشن تو خسته ای فقط همین.اها راستی برو سمت سبزی جات و خوردنشون اینم بهت کمک میکنه.

  40. لیلی ۱۳۸۹-۰۲-۱۹، ۱۲:۲۱ ق.ظ

    میبینم که اکثرا کتابهای روانشناسی و روانشناس رو پیشنهاد کردن
    حالا شما نتیجه ای هم گرفتین؟
    به توصیه کدوم یک از خواننده هاتون عمل کردین
    فکر کنم اگر یم نفر رو برای درد دل پیدا کنی بهتر از ۱۰۰نفر باشه ها

  41. احسان ۱۳۸۹-۰۲-۱۹، ۴:۲۱ ق.ظ

    شرمنده. من ترجیح دادم به آدرس هایی که از شما داشتم میل بزنم و اون چه را به نظرم میرسید، بگم. امیدوارم که بتونید بخونیدشون. به آدرسهایی که از یاهو داشتم فرستادم.
    موفق باشید

  42. دردا ۱۳۸۹-۰۲-۱۹، ۵:۳۸ ق.ظ

    سلام
    من وقتی این طوری میشم یک کاری می کنم .هر کاری .مثلا پختن یک شیرینی یا گوش دادن به موسیفی یا خوندن کتاب.خیلی هاش را وسط کار ول می کنم چون حوصله ام نمی کشه اما یک دفعه وسط انجام یکی از اون کارها یک فکر نجات بخش به ذهنم می رسه یا از جایی به گوشم می خوره و بعد سیکل معیوب قطع میشه و من دوباره بر می گردم به یک روال درست.
    رازش اینه که بری جلو و خود راه بگویدت که چون باید رفت…

  43. بهنام س. ۱۳۸۹-۰۲-۱۹، ۱:۵۹ ب.ظ

    سلام زهرا. در بسیاری از موارد دارو میتونه موثر باشه البته طبق تشخیص روانشناس باتجربه و ماهر. در ضمن روانشناسی علم دقیقی نیست و ممکن است لازم باشد به بیش از یکی مراجعه کنید تا بالاخره مشکل شناسایی بشه و راه حل بدست بیاد.

    موفق باشین
    بهنام س.

  44. علی وو ۱۳۸۹-۰۲-۱۹، ۷:۰۷ ب.ظ

    سلام
    از مشخصات آدم سالم اینه که هر از چتد وقتی قاط میزنه.
    اینم به نظرم اصلا بد نیست مگر اینکه خیلی طولانی بشه، چون باعث میشه یکم یه خودت بیای و فکر کنی در باره مسیری که تا الان توی زندگیت اومدی کجا میخوای بری، مشکلات پیش روت چیه دلیل عدم موفقیتت توی بعضی از اون مشکلات چی بوده و …
    البته شرایط تنهایی توی شهری مثل تهران و دوری از خانواده می تومنه خیلی باعث افسردگی باشه، مثل اینه که آدم خودش یه جاست ولی ریشه اش جای دیگه مونده ، هیچی اون طعم واقعیشو نداره
    چیزی که به تظرم میرسه اینه که اگه میتونی خودتو دوباره به محیط درس و دانشگاه برگردون ، یا برگرد شهرستان پیش خانواده ات

  45. لیلیوم ۱۳۸۹-۰۲-۱۹، ۱۱:۰۱ ب.ظ

    باسلام
    همانطور که شادیها جزئی از زندگی ماهستن غمها نیز جزئی.من از دوره دبیرستان کتابای آنتونی رابینز(آنزمان تازه مطرح شده بود)میخواندم و در یه دورهای از زندگی بحدی دچار افتان وخیزان شدم که حتی کتابای روانشناسی و جلسات روان درمانی هم کمکم نکرد.برای همین الان دیگه درپی کتابای روانشناسی نیستم. انگار باید بعضی چیزا دوره اش بگذره یعنی راه حل گذشت زمانه.بشرط آنکه راکد نمانی.گاهی فکر میکنم علاوه بر گذشت زمان همین تجسس درراهکارهای روانشناسی استارت تحول رو درمن زد و این یعنی اندیشیدن به مشکل ویافتن راه حل. توصیه میکنم زندگیو راحت بگیر. به دیگران مهر بورز در عین حال بخودت هم توجه کن.(کتاب از دولت عشق هم در این زمینه کمک میکنه) و یک مسئله دیگه منم خواندن نماز (مانند خانم متین )بشما پیشنهاد میکنم حتی اگراون لحظه از سر تکلیف و بدون حضورقلب باشه اما مطمئن باشین راهیست برای اینکه از این حالت دربیاید گرچه ممکنه دوباره دچاربشی.سخت نگیر طبیعت آدما همینه وقتی نتونی شرایط رو بدلخواهت عوض کنی این دپرسی میاد سراغت ولی همین اندیشیدن به این مسئله یعنی جستن راه حل و یکهو همانگونه که دچار گشتی از این وضعیت خلاص میشی.زندگی همینه دیگه… در ضمن رفتن به سفر و تعمق وتمرکز بر مناظر کمک بسیار خوبیست. موفق باشید.

  46. حسین ۱۳۸۹-۰۲-۱۹، ۱۱:۳۲ ب.ظ

    خوش به حالت زهرا خانم،
    این همه دوست و زفیق و خاطر خواه در فضای وب داری
    مطمئنا کلی هم دوست و رفیق بین خانمها داری
    خانواده خوب داری( مگه نه)
    کار خوب،
    دانشگاه خوب داری
    شکر گذار اینها باش
    زیاد هم سخت نگیر
    خداوند نعمتش رو بر تو افزایش میده

  47. امیر مهدی ۱۳۸۹-۰۲-۲۰، ۱۰:۵۱ ق.ظ

    سلام
    دوستان نظرات مفیدی داشتند.خیلی حرف میشه زد.ولی من خودم یاد گرفتم که وقتی مشکلات از همه طرف بهم فشار میاره سعی می کنم خودم رو رها کنم.گاهی اوقات باید شجاعت رهاکردن خودت ومشکلاتت رو داشته باشی.همه چیز رو رها کن.گذشت زمان بعضی مشکلات رو حل می کنه ولی درگیر شدن با اون مشکلات ادم رو داغون می کنه.سعی کن اون کارهایی رو که دوست داری وازش لذت میبری انجام بدی.از آدمها،محیط ها،مسیرها،کارها و اتفاقهایی که تورو ناراحت می کنه سریعاً فاصله بگیر.این خیلی مهمه.خودت می فهمی که چه چیزی داره ناراحتت می کنه.پس ازش فاصله بگیر.این طوری به سرعت خوب میشی ودوباره به تعادل می رسی.
    موفق باشی.

  48. ابک ۱۳۸۹-۰۲-۲۰، ۶:۳۶ ب.ظ

    من هیچ توصیه ای ندارم
    فقط خواستم بگم درک میکنم این موقعت رو
    امیئوارم همه چیز سریع رو به راه بشه

    ابک Reply:

    اون موقعیت بود اینجوری شد
    اون هم امیدوارم

  49. سلام ۱۳۸۹-۰۲-۲۱، ۴:۳۳ ب.ظ

    الا بذکر الله تطمئن القلوب
    (فقط با یاد خدا دلها آرام می گیرند)
    این نزدیک شدن به خدا همون خواسته فطرت هست که چون جنسش مادی نیست طبعا جوابگوی اون هم ، یک چیز مادی نمی تونه باشه… برای همین هست که خیلی چیزها اولش برای انسان جذبه دارند و بعد از رسیدن و دستیابی به اونها این داستان قدیمی تکرار می شه که : از این هم خسته شدم.
    پیوستن به خدا ، که جهان هر روز توسط اون از نو زنده می شه ( مطابق این کلام کل یوم هو فی شان : خدا هرروز در کار ست) باعث خواهد شد که اولا نا امیدی از بین بره ، ثانیا در پی اون شوق به وجود بیاد و اینکه ما هم بخوایم هرروز تازه تر بشیم.
    همه جهان دست به دست هم داده برای این موجود ملقب به اشرف مخلوقات. کشیدن بار بندگی هم سخت هست، شیطان هم قسم خورده انسان و به غفلت بندازه …
    برید بگردید ، دوباره باز خواهید گشت ولی وقتی برگردید که مطمئن شده باشید به مقصد بودن اینجا …

  50. میترا ۱۳۸۹-۰۲-۲۲، ۱۱:۵۲ ق.ظ

    wowwراستش شاید وقتی شما همه این کامنتها رو خوندی و یا همه ما خوانندگان وبلاگ که این اظهار نظر های مشفقانه . دوستانه رو خوندیم به یک نکته بزرگ و مشترک که در ورای همه این کامنتها مشترک بود توجهی نداشتیم! که اون همون ذات مشترک ما ایرانی ها برای دلسوزی همدردی و دیگر خواهی به جای خود خواهیه..من تو اروpاو امریکا هم زندگی کردم فک می کنین اگه کسی از اونها یه همچین فرا خوانی برای یافتن راه حل مشگلش می داد با این حجم عظیم راه حل های گرم و دوستانه مواجه می شد؟! راه حل هایی که واقعا انگار طرف داره نسخه برای خواهر یا دوستش می ده!
    به خدا از این همه احساس هم دردی وانسانیت خوانندگان وبلاگ اشگ شوق به چشمام اومد.. زهرا جون واقعا با داشتن یه همچین هموطنای گلی جایی برای افسردگی هم باقی می مونه؟! اون مطلبی رو هم که نوشته بودی خیلی مورد مهمیه و به شدت تو ایجاد از هم گسیختگی و به هم ریختگی روانی دخیله..منظورم توالی و به دنبال هم بودن و به دنبال هم رخ دادن مشگلات بزرگ احساسی و یا مالی در زندگی شخصی هست روانشناس ها می گن اگر مثلا یک مشگل بزرگ تو زندگی فرد رخ بده به احنمال زیاد فرد می تونه خودش رو جمع و جور کنه و با مشگل هماهنگ اما اگر چندین مشگل در فاصله زمانی کوتاه رخ بده اون موقع هست که خیلیها قدرت کنترل و منجمنت خودشون رو برای مهار اوضاع از دست میدن در چنین مواقعی آدم می خواد
    سکان حوادث و زمین و زمان رو به دست روزگار بده چون احساس می کنه از لحاظ روحی روانی خیلی خسته اس.. در مجموع راه حلهایی که خوانندگان وبلاگت گذاشتن هر کدوم می تون یه مورد خوبی برای فک کردن راجع بهش باشه..فقط مهم اینه که تو شرایط بحرانی آدم با چنگ و دندون نگذاره که که اون شرایط به آدم چیره بشه.. با فک کردن به این که خب من قبلا مثل این شرایط رو داشتم خب این یکی رو هم می تونم رد کنم(ظاهرا خودت هم به این نکته رسیدی)و این که همه چیز رو خیلی مطلق و بزرگ . حیاتی تصور نکنیم مثل و جود عشق یک مرد رو هر چند خیلی هم حیاتی هست! میترا تغییر جنسیت داده ام تو اف

  51. ناشناس ۱۳۸۹-۰۲-۲۲، ۱۲:۵۴ ب.ظ

    من تازه فانت شدم، منم اینجوریم اما مشکلاتم و مشغلم بر عکس تو زیاده،اما تو ام افسرده نیستی، یکی دو روز فقط بخواب، و هر کاری دوست داری بکن، هر وقتم دلشوره کارات اومد سراغت پیش خودت بگو من فردا میمیرم هر چی میخواد بشه بشه به درک!

  52. Peyman 619 ۱۳۸۹-۰۲-۲۳، ۱۰:۰۹ ق.ظ

    ریدییا سهیل بهم گفت !!!!!!!

    برام جریانشو ایمیل کن !!!۱

  53. Mehr ۱۳۸۹-۰۲-۲۳، ۴:۲۰ ب.ظ

    If you find out the real purpose of the life , you will see clearly the point and after that you will find the peace. I recommended you to watch this video
    http://www.youtube.com/watch?v=8ZZ3YFhqpwk&feature=related

  54. Bruce ۱۳۸۹-۰۳-۱، ۵:۳۹ ق.ظ

    من هیچ توصیه ای ندارم
    فقط خواستم بگم درک میکنم این موقعت رو
    امیئوارم همه چیز سریع رو به راه بشه