۱۳۸۹-۰۱-۲۹
پارچها در اتوبان
* داشتم میرفتم قزوین دیدن برادرزاده تازه متولد شده ام:) وسطای اتوبان تهران قزوین که رسیدیم، اکثر ماشینها چراغ خطر رو روشن کرده بودند و جاده شلوغ شده بود. وقتی نزدیک شدیم دیدیم کف اتوبان پره از پارچهای پلاستیکی و بعضا بشقابها. تعداد کمیش رو ماشینها زیر گرفته بودن و شکسته بودن، هر کدوم از ماشینها وا میستادن و یکی یه پارچ از کف اتوبان برمیداشتن. اما جالبیش میدونین به چی بود؟ نیسانی که حامل اونها بود، یه کیلومتر اونورتر پارک کرده بود. ظاهرا خوب باربندیش نکرده بودن و باز شده بود. اکثر قریب به اتفاق ماشینهایی که پارچها رو از کف اتوبان برداشته بودن، سرعتشون رو کم می کردن و اونها رو میبردن به راننده نیسان می دادند. راننده اش هم که خیلی پیر بود، می خندید و تشکر می کرد. یعنی مشخص بود، بنده خدا خیلی خوشحال شده که اقلا وقتی به مقصد برسه، کمتر ضرر میکنه. خلاصه این صحنه همدلی خیلی قشنگ بود.


زهرا Reply:
فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹ at ۱۱:۰۶ ب.ظ
ممنون:)
آسا Reply:
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹ at ۲:۴۳ ب.ظ
تبریک