سازش با سنگها

حتما شده که صبحهای سرد زمستون مجبور باشید زود از خونه در بیاین. لباس گرم پوشیدین، شایدم قبل از اینکه بیرون بیاین یه لیوان چای یا شیر داغ هم خوردین که درونتون هم گرم بشه، ولی همینکه میرسین سر کوچه می بینین، رفتگر پیر، تو اون سرما و تو اون سن و سال همه خیابون رو جارو زده تا رسیده سر کوچه شما؟ خوب این منظره اصلا خوش آیند نیست، ولی نمی تونین کاریش بکنین. حالا اگه چند روز پشت سر هم زود از خونه در بیاین، هر روز همون ساعت و همون حوالی رفتگر رو می بینین و اگه یه روز نباشه نگرانش می شید که وای خدا چی شده؟ نکنه کارشو از دست داده، نکنه بنده خدا مریض شده و …

* خواستم بگم بعضی از مشکلات و سدهای زندگی هم همین طورین. اون اوایل وقتی داغ هستید با دیدنش، تلاش می کنید سریعا رفعش کنید. اما همیشه نمی تونید. گاهی اوقات سنگی که راه آدم رو سد کرده خیلی بزرگه. نمیشه برش داشت. اینه که بعد از یه مدت به وجودش عادت می کنی. کم کم عادت میکنی که این سنگه همیشه جلوی پات هست و هر ثانیه می بینیش. یاد میگیری که باید راهت رو طولانی کنی و دورش بزنی. این راه حلت نیست ولی با اون سنگه یه جوری می سازی. هم اون میدونه که سر رات قرار گرفته و هم تو میدونی که نمیتونی از سر رات برداری. بعضی مشکلات اینطورین. آدم به وجود همیشگیشون تو زندگی عادت میکنه.

۲۰ نظر

  1. م.م ۱۳۸۹-۰۱-۲۵، ۱۰:۵۰ ب.ظ

    راه حل اینه که همون موقعی که اولین بار با پدیده تاثر بر انگیز مواجه میشی بجای احساسی برخورد کردن فکر کنی….

    من همیشه فکر می کنم با این اتفاق از این به بعد چطور زندگی کنم….

    شاید یکی از ژیامد های وقیحانش این باشه که موقع بیرون اومدن از خونه غر نزنم!

    نی لبک Reply:

    مشکلات در زندگی سنگ تعادل آدمی است مشکلات انسان را از بلند پروازیها باز می دارد و باعث میشود انسان تمام نیرویش را برای یک هدف که می تواند یه مشکل باشه متمرکز کند و بعد از عبور از آن مانع احساس لذت مقطعی کند تا انرژی بگیرد برای مشکلات بعدی
    مشکلات باعث میشه که انسانها با عدالت به خیلی چیزها برسن چرا اونی که همت میکنه و به روبرو شدن با اونها میره پیروز میشه و از دسترنجش هم استفاده می کنه نه اگه این مشکلات نباشه همه یه شبه به هر چی بخوان می رسن و دیگه همدیگرو قبول ندارن
    مگه ندیدین توی مسابقات برای جایزه های بزرگ مراحل بسیار سخت انتخاب می کنن تا فقط اونی که واقعا ارجح تره به اون برسه نه هر که سر بتراشد قلندری داند

    نی لبک Reply:

    کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
    مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
    بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

    توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن
    ودر آخر اینکه
    برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ، زیرا آنان بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت

  2. reza foroozesh ۱۳۸۹-۰۱-۲۵، ۱۱:۱۱ ب.ظ

    سلام
    خیلی خوب بود
    خوشحال میشم به من هم سر بزنید

  3. کیومرث ۱۳۸۹-۰۱-۲۵، ۱۱:۱۹ ب.ظ

    هر چیزی که تکراری بشه به عادت تبدیل میشه. خیلی چیزای دنیا همینجورین. همین زندگی خودمون. بش عادت نکردیم؟ یا همون سنگی که شما بش اشاره کردی.
    همه‌ی این‌ها در صورتیه که میدونیم عقل تکرار رو نمیپسنده! ولی چرا به بعضی چیزا عادت میکنیم خدا میدونه.

  4. خوشه چین ۱۳۸۹-۰۱-۲۶، ۱:۴۶ ق.ظ

    ” خوب این منظره اصلا خوش آیند نیست ”

    چرا خوشایند نیست ؟! به نظرم دیدن تلاش دیگران خیلی ام زیباست . مگه اینکه به جز تنبل بودن ( مثل من ) ، حسود و سطحی نگرم باشیم.

  5. مهدی ۱۳۸۹-۰۱-۲۶، ۸:۳۳ ب.ظ

    تو این چند سالی که وبلاگتونو می خونم بار اوله که نظر میذارم.

    همه چیز با تکرار واسه آدم عادی میشه. این هم خوبه هم بد.

    تو لینک زیر فکر کنم به وبلاگ شما هم اشاره ای شده. درسته یا نه؟
    http://hra-news4.info/index.php?option=com_content&view=article&id=532:gerdab&catid=11:1388-12-29-22-51-56&Itemid=7

  6. فاطمه ۱۳۸۹-۰۱-۲۶، ۹:۴۸ ب.ظ

    سلام من الان همشهری جوان رو دیدم البته فکر کنم مال ۲ هفته پیششه اخه من مشترک شهرستان هستم یه ۲-۳ هفته ای دیر تر میاد یه ستون از وبلاگ شما نقل کرده

  7. قلی ۱۳۸۹-۰۱-۲۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ

    یا خوندن پیام گرهبان فلفلی قلبم خیلی گرفت. واقعا خدا در وجود مادرا چی گذاشته که اینقدر فرشته صفتن؟

  8. احسان ۱۳۸۹-۰۱-۲۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

    سلام
    من چند ماهی می شه که مرتب وبلاگتون را دنبال می کنم
    همیشه وقتی نوشته های شما را می خونم باور نمی شه که یک نفر بتونه فکرش را به همین راحتی به زبان و قلمش بیاره
    احتمالا با خودتون خیلی رک و رو راست هستید

    پست جالبی بود
    ممنون

  9. پدرام ۱۳۸۹-۰۱-۲۷، ۱:۳۷ ب.ظ

    شاید همین خمیازه های پی در پی
    راه بسویی داشته باشد
    ما که نرفته ایم تا انتها
    باید لم دهم بروی تنبلی این دقیقه های مانده
    و گاهی باید راهم رو طولانی کنم

  10. فرزانه ۱۳۸۹-۰۱-۲۷، ۲:۱۲ ب.ظ

    سلام.
    آدم اگه صورت مسئله رو بدونه بالاخره یه راهی براش پیدا میکنه اما امان از وقتی که یه سره دیگه ماجرا آدم دیگه ای باشه که بجای مطرح کردن صورت مسئله ترجیح بده که پاکش کنه!!!! اون وقع اگه بجای یه سد یه سنگریزه هم باشه بدجوری آدمو اذیت میکنه.

  11. ناشناس ۱۳۸۹-۰۱-۲۷، ۴:۵۸ ب.ظ

    بنده خدا این قدر با احساس مرگ مادربزرگشو تعریف کرده باید مسخره بازی در بیاری آخه؟

  12. علی ۱۳۸۹-۰۱-۲۷، ۵:۲۶ ب.ظ

    سلام،

    امیدوارم که این روزها دماقت چاق باشه، هر چند خیلی نوشته‌هات اینو نشون نمی‌ده!

    اول یه نکته در مورد بخش اول، من فکر کنم خیلی از احساس ما ایرانیا نسبت به اینجور مسایل تنها یه حس ترحمه تا یه حس زیبای انسان دوستانه، به طور نمونه، اگه همین مامور شهرداری یه کاری برای ما انجام بده و یکم مزدی که بخواد بیشتر از کاری که انجام داده باشه، باهاش دعوا می‌کنیم و جنجالی که بیا و ببین!! به این می‌گن “ترحم از راه دور”!

    اما در مورد اصل سخن. من فکر می‌کنم چه آدمهای عادی و چه اونایی که همیشه دنبال مسیرایی هستند که مسیرای اصلی نیست و ابتکاریه و خلاف جریان اصلی، برای برخورد با مشکلاشون به “تزریق مداوم انگیزه” نیاز دارن. خیلی مواقع که ما تسلیم مشکلات می‌شیم به این خاطر نیست که نمی‌تونیم حلش کنیم، بلکه بیشر بخاطر اینه که انگیزه‌ی لازم برای مواجه شدن با اون رو نداریم. به نظرم داشتن انگیزه‌ی قوی یکی از مهمترین عوامل پیروزی آدمهاست. بعضی وقتها انگیزههایی که داریم ما رو برای یه هفته راه میندازه، اما هر از چندگاهی به تجدید انگیزه های بلند مدت داریم. مثلا زندگی‌رو وارد فازای جدید بکنیم.

  13. خانومه سیب ۱۳۸۹-۰۱-۲۷، ۹:۱۸ ب.ظ

    نمی دونم زهرا!
    ولی من فکر نکنم مشکلات اونجوری هم باشن که به سنگ تشبیه شون کرد!
    شاید من خیلی خوشبینم
    ولی من تاحالا اینطور فکر کردم که همیشه ی راه حل هس و بهش هم رسیدم هرچند دیر…
    شایدم من هنوز اون مشکل شبیه سنگ بزرگ رو تجربه نکردم :دی

  14. Paul ۱۳۸۹-۰۲-۵، ۲:۵۴ ق.ظ

    بنده خدا این قدر با احساس مرگ مادربزرگشو تعریف کرده باید مسخره بازی در بیاری آخه؟

  15. Adam ۱۳۸۹-۰۲-۵، ۷:۲۵ ق.ظ

    سلام.
    آدم اگه صورت مسئله رو بدونه بالاخره یه راهی براش پیدا میکنه اما امان از وقتی که یه سره دیگه ماجرا آدم دیگه ای باشه که بجای مطرح کردن صورت مسئله ترجیح بده که پاکش کنه!!!! اون وقع اگه بجای یه سد یه سنگریزه هم باشه بدجوری آدمو اذیت میکنه.

  16. David ۱۳۸۹-۰۲-۶، ۷:۲۸ ب.ظ

    بنده خدا این قدر با احساس مرگ مادربزرگشو تعریف کرده باید مسخره بازی در بیاری آخه؟

  17. Daniel ۱۳۸۹-۰۲-۷، ۴:۱۰ ب.ظ

    نمی دونم زهرا!
    ولی من فکر نکنم مشکلات اونجوری هم باشن که به سنگ تشبیه شون کرد!
    شاید من خیلی خوشبینم
    ولی من تاحالا اینطور فکر کردم که همیشه ی راه حل هس و بهش هم رسیدم هرچند دیر…
    شایدم من هنوز اون مشکل شبیه سنگ بزرگ رو تجربه نکردم :دی

  18. Jonathan ۱۳۸۹-۰۲-۸، ۴:۲۲ ق.ظ

    نمی دونم زهرا!
    ولی من فکر نکنم مشکلات اونجوری هم باشن که به سنگ تشبیه شون کرد!
    شاید من خیلی خوشبینم
    ولی من تاحالا اینطور فکر کردم که همیشه ی راه حل هس و بهش هم رسیدم هرچند دیر…
    شایدم من هنوز اون مشکل شبیه سنگ بزرگ رو تجربه نکردم :دی