۱۳۸۸-۱۲-۱۸
دوستان قدیمی دنیای مجازی
* میگم هرکدوم از ما یکسری دوستان واقعی داریم یکسری دوستان مجازی. اینها لزوما خیلی بهم ربط ندارند. اون قدیما (که منظورم ۳-۴ سال پیشه ولی تو دنیای اینترنت به نظر زیاد میاد) که هنوزم شبکه های اجتماعی نبود، تنها راه اطلاع داشتن از دوستان مجازی چت و ایمیل و وبلاگ و کامنتهاشون بود. البته خیلیا اون موقع وبلاگ نداشتن، یعنی وبلاگها به این صورت گسترده نبودن، بنابراین میموند همون چت که خیلی کاربرد داشت. مثل الان نبود که گوگل ریدر، فرندفید، توئیتر، فیسبوک، باز و … ایناشو یکجا چک کنی که ببینی داره چیکار می کنه، اون موقع وب ۱ بود. برای همین من فکر می کنم اون موقع دوستیها پایدارتر بود. بحثها عمیقتر بود، چطور بگم درست مثل قدیمها که تلفن نبود و خانواده ها برای احوالپرسی میرفتن خونه همدیگه، الانم با وجود شبکه های اجتماعی، چت هم کمتر شده. این شبکه های اجتماعی حکم اون تلفنه رو در دنیای واقعی داره!
* اینو گفتم که بگم آدم توی اینترنت هم میتونه سیر تغییر آدمها رو ببینه. از حرفها و عقایدی که اون موقع در چتهای خصوصی میگفتن تا الان که رفتارشون رو توی شبکه های اجتماعی می بینه. تغییری که میگم البته لزوما بار منفی نداره. صرفا تغییر به معنای تغییرش. حالا خیلی دلم میخواست مثال بزنم ولی خب معذوراتی هست که آدم نمیتونه بگه. همه ما تغییر می کنیم. اگه باور نمی کنید نگاهی به شل شدن بعضی از باورهای چند سال قبلتون بندازید و ببینید که اون موقع با چه جدیتی دفاع میکردید و الان نه. یا برعکس به پذیرش برخی باورهای جدید نگاه کنید. ببینید اون موقع اصلا فکرشو میکردید روزی به اینی که الان اعتقاد دارید، رضایت بدید یا نه.
* ولی اینهایی که اساسا از این رو به اون رو میشن برای من خیلی عجیب هستن. همین فقط عجیب هستند. حالا اینکه آیا واقعا تو دنیای حقیقی هم اینقدر تغییر کردن یا نه رو نمیدونم؟ مثل اونی که به خاطر یک سوء تفاهم فکر کرده بود من طرفدار اسرائیل هستم و کلا اصلا با توجه به وبلاگم برداشت دیگه ای از من داشت. وای وقتی منو دید، چه خطابه ای برای من کرد:) اوه، اوه. خوب حرفهای تندش رو یادمه که البته از روی تندیش نبودها، این سیستم حرف زدنش بود، بی منظور بود، از روی دلسوزی میگفت. یعنی طوری من رو می کوبید که من خنده ام میگرفت (دیگه ببین اون چی بود که من رو قرتی میدونست:دی) حالا همین آدم کلا تبدیل به یه چیز دیگه شده. چه از نظر ظاهری و چه فکری و اعتقادی. چیزی که اون موقع به شدت باهاش مخالف بود. البته من از روی برخی نوشته های وبلاگش میگم. خیلی وقته باهم حرف نزدیم، نمیدونم.
یا اون دختره که بازم در اثر یه سوء تفاهم با هم دوست شدیم. من با یکی چت میکردم و سوالهای پروژه درس برنامه نویسی پیشرفته رو ازش میپرسیدم و خدا شاهده همش در همین حد بود. اما این دختره، الاهی بمیرم براش. یعنی عاشق این پسره بود. من هیچوقت ندیدم یه نفر اینقدر عاشق یه نفر باشه و همه جا دنبالش باشه و بهش ابراز نکنه. آخرشم ابراز نکرد. اصلا نمیدونین این دختره چقدر بدبختی کشیده بود که من رو پیدا کنه و بفهمه علت چتم با اون پسره چیه. من این دختره رو تو دنیای واقعی هم دیدم. چون خیلی نگرانش بودم. نمیدونین من چقدر با این دختر بحث کردم که دست از این عشق یکطرفه برداره. نشد. بعدها البته خیلی عوض شد. یعنی چطور بگم سنگ شد. به فکر انتقام بود و اصلا شد یک آدم دیگه. چندبار ازش پرسیدم میگفت من دیگه با خدا کاری ندارم! چون اونم کاری به من نداره. خیلی عجیب بود خلاصه.

