۱۳۸۸-۱۲-۲۷
ماجراهای من و ماشینم
* اون موقع که بچه بودم؛ عموم یه کتاب به من داده بود که توش یه داستان بود از عینکی شدن یه نفر. اینکه برای طرف چه اتفاقات عجیبی افتاده بود و طی چه مدتی بالاخره عینک دار شده بود. حالا شده حکایت ماشین دار شدن من، اصلا میشه یه رمان ازش در آورد:D
* میگم هرکس که میگه ایرانیها وضع اقتصادیشون خوب نیست، کافیه این روزها سری به پارکینگهای ایران خودرو بزنه. مثلا همین امروز، این پارکینگی که ما رفتیم، اقلا بیش از هزار دستگاه رو تحویل داد. تازه این یکی از پارکینگهای تحویل خودرو بود، تازه اینها بخشی بودن که عجله داشتند و اومده بودند مستقیما از کارخونه تحویل بگیرند، تازه اینها فقط در تهران بودند و تازه این یکی از فروشنده های خودرو در ایران بود، مطئنا سایپا و بقیه هم همینطوری بودند!
البته بخشیش شاید به خاطر آخر سال و تمهیداتی که اخیرا گذاشته باشه، ولی من از مدتها پیش دنبالش بودم، همش وضع فروش خودرو همینه.
* از وقتی که قصد داشتم، ماشین بخرم هر کدوم از فک و فامیل که زنگ میزدند، بخشی از توصیه های ایمنی رو میگفتن. ولی عجیبترینش ماجرایی بود که این عموم از یکی از معلمهای مدرسه اش تعریف می کرد.
* ماجرا این بود که این آقای معلم به همراه همسر و فرزندانش داشتند می رفتند یکی از روستاهای اطراف رودسر (یکی از شهرستانهای استان گیلان) که در عروسی یکی از شاگردان سابقش شرکت کنند. و خب طبیعتا مقداری پول همراشون بوده و خانم و ۲ تا دخترش هم طلاهاشون رو از خونه شون برداشته بودند که همراهشون باشه. اون آقای معلم تعریف کرده که اون روز هوا به شدت بارانی بود. تو یه جاده وسط جنگل اینها می بینن یه پیرزنی کنار خیابان وایستاده و دست نگه میداره. اینهام ماشینشون جا نداشته. یعنی ۳ نفر عقب تکمیل بوده، با اینحال بازم به بچه هاش میگه که جمع و جور بشینن تا اون خانم مسن رو برسونن، گناه داره بیچاره توی بارون کنار خیابون وایستاده. خلاصه پیرزنه میاد سوار میشه و اینها تقریبا یک کیلومتری در جنگل جلو رفته بودند که ۲ نفر دیگه دست نگه می دارن. تو این حین پیرزنه هم میگه که اینها پسرهاش هستند، تشکر می کنه و میگه نگه دارید که بقیه راه رو پسرهاش برسوننش! خلاصه این بنده خدا هم وا میسته و وایستادن همان و اسلحه در آوردن یکی از به اصطلاح پسرهای پیرزن همان!! یکی از پسرها اینها رو تهدید میکنه و اون یکی دیگه میگه پولها و طلاها رو رد کنید بیاید. ما اصلا نمیخوایم صدمه بدنی بزنیم، پس الکی زور نزنید. این بنده خدا هم که خودش و زن و بچه اش حسابی ترسیده بودندَ، هرچی پول داشته بهشون میده، حتی پولهای خورد توی داشبرد رو هم ازش میگیرن!! بعد هم اینها رو مجبور می کنن که از ماشین پیاده بشن و پشت ماشین بنشینند تا اونها دور بشن، در صورت حرکت اضافه هم شلیک و اینها، تا زمانی که سوار ماشینی که در جایی نزدیک گذاشته بودند میشن و اینهام هرچی شکایت می کنند به جایی نمیرسن و از اون بدتر اینکه دست خالی میرن عروسی و روشون هم نمیشده که بگن دزد زده.
* حالا عموم توصیه میکرد که به هیچ عنوان مسافر توی راهی نزنم! نیست که من خیلی رانندگیم خوبه و اصلا اعتماد به نفس بالایی هم دارم که مسافر!! بزنم:))


ناشناس Reply:
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۲:۰۵ ب.ظ
زمان ما (سال ۴۱-۴۲ رو می گم)گروهبان فلفلی زرنگ تر از این حرفا بود…
ولی این سری مثله این که گروهبان هم تقلبی از کار درو مده!!!!!
.
.
.
راستی گروهبان بین خودمون بمونه (گرچه وبلاگ زهرا واقعا خوندنیه)ولی من بیش تر به عشقه خوندن نظرایه شما خواننده ی ثابتش شدم…
دمتون گرم…
soha Reply:
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۲:۰۶ ب.ظ
یادم رفت نام نویسنده بذارم:من همون sohaسابقم!
امیر Reply:
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۳:۴۶ ب.ظ
مشکوک میزنی نکنه گرفتاری
soha Reply:
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۷:۳۵ ب.ظ
be amir:
gereftare chi?