۱۳۸۸-۱۲-۱۳
بزرگ شدن
* داداشم الان یه اس ام اس فرستاده بود که عیدت مبارک. بعد من کلی به فکر فرو رفتم. یاد اون روزهایی افتادم که دبیرستانی بود. حتی حتی زمانی که نزدیک کنکورش بود، ما کلی با هم اس ام اس بازی می کردیم. شاید روزی بیشتر از ۱۰ تا اس ام اس بهم میفرستادیم، همش هم از این اس ام اس های الکی. وقتی داداشم دانشگاه قبول شد و رفت شهرستان، دیگه اس ام اس هاش کمتر شد. رسید به روزی ۲-۳ تا و بعضی وقتها هفته ای ۴-۵ تا. اونم بیشتر راجع به سوالاتی که داشت و خیلی کم پیش می اومد مثل سابق باشیم. حالا منکه از دستش ناراحت نیستم. میدونم تنهایی توی یه شهر غریب زندگی می کنی و باید درسهاش رو بخونه. طبیعتا سالهای اول دانشگاه به آدم بیشتر سخت میگذره برای همین بهش خرده نمی گیرم.
دلگیری من از اینه که فرایند بزرگ شدن همینه. یعنی ماها بزرگتر که میشیم، هرچقدرم خانواده باشیم، هرچقدرم وفادار باشیم، مشکلاتمون بزرگ میشن و میریم پی مشکلات خودمون. مثلا من الان میدونم که برادرم بزرگ شده، دیگه روزهای خوش کم مسئولیتیش تمام شده و تازه فهمیده دنیا چقدر بیرحم هست…
* گفتم عید؟ خاله ام غروبی زنگ زد گفت فردا صبحانه بیا اینجا عیدی بهت کله پاچه بدیم!! نمیدونم توی این مدت خاله ام چطور متوجه نشده که من از بوی کله پاچه هم حالم بد میشه چه برسه به خودش؟ یعنی اگه زنگ میزد میگفت فردا بیا یه فصل کتکت بزنیم، من بیشتر خوشحال میشدم تا اینکه بگه بیا صبحانه کله پاچه داریم! اصلا من نمیدونم مردم چطوری صبحانه میتونن چنین چیزی رو بخورن؟ من حتی اون زمانی که بزرگهای فامیل شخصا کله پاچه درست کرده بودند، هم نتونستم بخورمش چه برسه به اینایی که از بیرون میخرن:دی
تنها باری که من مجبور شدم سر میز کله پاچه بنشینم و کله پاچه خوری ملت رو تماشا کنم، یه بار بود که با همکاران شرکت قبلی رفته بودیم. وای باورتون نمیشه چقدر حالم بد شد وقتی قیافه سیرابی رو دیدم و بوش به مشامم خورد. باید میدیدین این همکارهای من (خانم و آقا) جدی جدی سر تقسیم زبون و بناگوش!!! چجوری با هم چونه میزدن. من دیدم هیچیشو نمیتونم تحمل کنم، گفتم برای من مغز بیاره. ولی مگه همونم میتونستم بخورم؟! هرچقدر آب لیمو زدم دیدم فایده ندارم. حتی یه تیکه کوچییکشم قابل خوردن نیست. دادم به بقیه و خلاص!


میثم Reply:
اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۶:۳۷ ق.ظ
تروو