بزرگ شدن

*  داداشم الان یه اس ام اس فرستاده بود که عیدت مبارک. بعد من کلی به فکر فرو رفتم. یاد اون روزهایی افتادم که دبیرستانی بود. حتی حتی زمانی که نزدیک کنکورش بود، ما کلی با هم اس ام اس بازی می کردیم. شاید روزی بیشتر از ۱۰ تا اس ام اس بهم میفرستادیم، همش هم از این اس ام اس های الکی. وقتی داداشم دانشگاه قبول شد و رفت شهرستان، دیگه اس ام اس هاش کمتر شد. رسید به روزی ۲-۳ تا و بعضی وقتها هفته ای ۴-۵ تا. اونم بیشتر راجع به سوالاتی که داشت و خیلی کم پیش می اومد مثل سابق باشیم. حالا منکه از دستش ناراحت نیستم. میدونم تنهایی توی یه شهر غریب زندگی می کنی و باید درسهاش رو بخونه. طبیعتا سالهای اول دانشگاه به آدم بیشتر سخت میگذره برای همین بهش خرده نمی گیرم.
دلگیری من از اینه که فرایند بزرگ شدن همینه. یعنی ماها بزرگتر که میشیم، هرچقدرم خانواده باشیم، هرچقدرم وفادار باشیم، مشکلاتمون بزرگ میشن و میریم پی مشکلات خودمون. مثلا من الان میدونم که برادرم بزرگ شده، دیگه روزهای خوش کم مسئولیتیش تمام شده و تازه فهمیده دنیا چقدر بیرحم هست…

* گفتم عید؟ خاله ام غروبی زنگ زد گفت فردا صبحانه بیا اینجا عیدی بهت کله پاچه بدیم!! نمیدونم توی این مدت خاله ام چطور متوجه نشده که من از بوی کله پاچه هم حالم بد میشه چه برسه به خودش؟ یعنی اگه زنگ میزد میگفت فردا بیا یه فصل کتکت بزنیم، من بیشتر خوشحال میشدم تا اینکه بگه بیا صبحانه کله پاچه داریم! اصلا من نمیدونم مردم چطوری صبحانه میتونن چنین چیزی رو بخورن؟ من حتی اون زمانی که بزرگهای فامیل شخصا کله پاچه درست کرده بودند، هم نتونستم بخورمش چه برسه به اینایی که از بیرون میخرن:دی
تنها باری که من مجبور شدم سر میز کله پاچه بنشینم و کله پاچه خوری ملت رو تماشا کنم، یه بار بود که با همکاران شرکت قبلی رفته بودیم. وای باورتون نمیشه چقدر حالم بد شد وقتی قیافه سیرابی رو دیدم و بوش به مشامم خورد. باید میدیدین این همکارهای من (خانم و آقا) جدی جدی سر تقسیم زبون و بناگوش!!! چجوری با هم چونه میزدن. من دیدم هیچیشو نمیتونم تحمل کنم، گفتم برای من مغز بیاره. ولی مگه همونم میتونستم بخورم؟! هرچقدر آب لیمو زدم دیدم فایده ندارم. حتی یه تیکه کوچییکشم قابل خوردن نیست. دادم به بقیه و خلاص!

۱۶ نظر

  1. اخمو ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۳:۰۳ ق.ظ

    خواهر بزرگتر نعمتیه که ما نداریم.

    میثم Reply:

    تروو

  2. یک آشنای سابق ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۳:۳۲ ق.ظ

    وای این زهرا خانم همچنان وبلاگ می نویسه. یادم میاد او روزهایی که شروع کرده بودیم تو جزو چند نفر اولی بودی که می نوشتی. و من شاید از اولین اولین ها اگر حسین درخشان اعتراض نکنه! یادش بخیر دنیایی است این دنیا هم به تصادفی اینجا گذرم افتاد و از بی وفایی خودم رنجیدم.
    کله پاچه که گفتید یاد دوستی افتادم که از آمریکا به ایران می آمد و زنگ زد و گفت من فلان روز وارد ایران می شوم ساعت ۳ بامداد ساعت ۴ آماده باش به هم بریم کله پزی فلان. به پدر و مادرش نگفته بود که صواب کله پاچه روز اول را از دست ندهد به همراه گانگسترهای دوران دانشگاه یادش بخیر من هم که دست کمی از تو ندارم نمی دانی که چند دست پاچه درخواست کرد آن نصف شب و من با چشمان خواب آلو نظاره می کردم به ولع این بچه نیویورک که به عشق کله پاچه به پدر و مادرش نگفته بود که ایران می آید تا قبل از دیدار آنها به زیارت کله پاچه نایل گردد. خوش باش زهرا خانم راستی عروس شدی یا نه؟ برم یه سری به این بلاگت بزنم ببینم سر در میاورم یا نه؟

  3. ندارم ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۴:۱۶ ق.ظ

    آخ که من اصلاً خواهر ندارم آرزوشو می کنم کاش می شد خواهر داشته باشم

    با اون تیکه کله پاچه موافقم که بریم همه کله پاچه ای ها رو آتیش بزنیم. چین آخه بو گندش همه خیابون رو ور می داره یادمه مدرسه که می رفتم یه دونه از این زباله فروشی سر رام بود همیشه دماغم رو می گرفتم تا رد شم یه روز بخت بد من دختر همسایه جون جونی با دوستش کنار این شکنجه گاه دره خونه دوستش ایستاده بود من بیچاره هم مدرسه دیر شده بود هم نمی تونستم ولش کنم تا یه دل سیر نگاش نمی کردم خیلی دوسش داشتم وای بوی اون آشغال سرا واسم بهشت شده بود همون جایی که همیشه در می رفتم با جون و دل وایساده بودم هیف که به دختر همسایه جون جونی نرسیدم و اونم ازدواج کرد منم آس و پاس شدم. ولی به جون خودم خیلی لذت داشت هر جا که نزدیکش وای می ایستادم.اون روز کلی خندیدیم کلی ازیتشون کردم تا مجبور شدم برم مدرسه اونجا هم مدیر الاغه کلی اذیتم کرد ولی به دینش می ارزید خفن . هنوزم نمی تونم بفهمم چرا دخترا اینقدر دوست داشتنیین یعنی پسر ها هم همین حس رو ایجاد می کنن.البته فقط همون یه دختر رو می گم بقیه دخترا به جانداران سمی شبیه ترن

  4. یک شیرفروش ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۹:۱۷ ق.ظ

    کله پاچه غذای به این خوبی
    آخه چرا دوسش نداری :دی

  5. سیامک ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۱۰:۰۰ ق.ظ

    «بنگر بدان چشمه

    همان که از کوهساران می‌جوشد

    چه با طراوت و شاد

    و می‌تراود به سان چشمان ستارگان آن‌گاه که می‌درخشند

    و با ورودی پیشوا گونه و راهبر

    همه چشمه‌ها را که برادر اویند

    با خویش همراه می‌سازد

    و در آن پایین اعماق درّه

    در مقدم این رود، گل‌ها می‌رویند

    و سبزه‌ها از نفسش حیات می‌یابند…».

  6. آسا ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۱۰:۰۷ ق.ظ

    عیدتون مبارک

  7. پویان ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۱۰:۰۸ ق.ظ

    خب تلگرافی کامنت بدم. این بزرگ شدن هم ماجراییه، بزرگ میشیم، مشکلاتمون بزرگ میشه و بدتر اینه دیگه مشکلاتمون با یه گریه پیش مامان حل نمیشه و باید خودمون حلش کنیم چون واقعاً مشکل هستن حل کردنشون هم مشکله.

    در مورد کله پاچه، ببین مشکل اکثر مردم با کله پاچه روانیه، یعنی تو یک ذهنیت داری در مورد این غذا و بر اساس اون ذهنتت این رو می‌بینی وگرنه کله پاچه نه غذای کثیفیه نه خوردنش کار کثیفیه. ببین ملت قلوه که همانا کلیه باشه و کارش در بدن معلوم هست رو به سیخ می کشن می خورن از این دیگه کثیف تر می‌خوای؟ یا کار از این وحشیانه‌تر ما قلب یارو گوسفنده رو تیکه تیکه می کنیم به سیخ می کشیم، در حالی که این همون قلبی هست که خانوم گوسفنده درش جا داشته. حالا یک کله و پاچه که توی یک دیگ پخته شدن اینقدر وحشتناکه؟ این روانیه. نمی‌تونی هم حلش کنی روز اول که کله پاچه بهت معرفی شد به عنوان یک تابو در هرم غذایی معرفی شد وگرنه یه غذاس مثه بقیه تنها فرقش اینه که خوشمزه تره.

  8. آرش ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۱۱:۱۲ ق.ظ

    شما چه باحال بودین که زمان دبیرستانتون موبایل اومده بوده !
    کله پاچه هم غذاست مثل کباب مثل آب گوشت.احتمالا یکبار امتحان کنی نظرت عوض میشه! فقط به گوسفنده فکر نکن

  9. افشین ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۱:۰۳ ب.ظ

    فقط اینو بگم که ۱ فرق کوچیکی هستش بین
    کله پاچه
    و
    سیرابی

    اونو صبح، صبونه معمولاً میزنن تو رگ
    دومی رو عصرونه
    اگه من اشتباه میکنم شما تصحیح کنید
    RIP

  10. مــژده(جمع دخترونه) ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۲:۱۰ ب.ظ

    :))) زهرا جان شما رفتی مزخرف ترین قسمت گوسفند بیچاررو سفارش دادی ! آخه مغز گوسفند هم خوردن داره :|

    یهو یاد خواهـر کوچیکت افتادم ! نه داداش پیششه ! نه شوما که خواهرشی :-(
    یاد اون طفلک هم میکنی ؟

  11. شهریار ۱۳۸۸-۱۲-۱۳، ۴:۵۳ ب.ظ

    !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    مخالفت با کله پاچه؟!؟!؟!؟

    تمام دنیا یه طرف، صبحانه کله پاچه یه طرف
    بعدش چااااااااااااااااااای
    بعدش سیگااااااااااااااااااااااار ( ببخشید که بد آموزی داره )

  12. یک پسر شیمیایی ۱۳۸۸-۱۲-۱۴، ۴:۴۱ ب.ظ

    سلام
    کاش هیچ وقت آرزو نمی کردم که بزرگ بشم.

  13. پدرام ۱۳۸۸-۱۲-۱۴، ۵:۰۴ ب.ظ

    تازه رسیدم و اولین کاری که کردم خوندن وبلاگتونه .
    آدینه خوش .

  14. آنا ۱۳۸۸-۱۲-۱۴، ۶:۲۲ ب.ظ

    چقدر من کله پاچه دوست دارم

  15. سپیده ۱۳۸۸-۱۲-۱۴، ۹:۲۸ ب.ظ

    ایییییییییییییییییییییییییییییی زهرا گفتی کله پاچه و دردمو تازه کردی . باورت میشه من حتی نمیتونم از جلوی کله پزی رد شم.(ایکون یه ادم منزجر از کله پاچه و متعلقات) این پستت بالاخره داد منو در اورد. من از خواننده های خاموشتم.