آدمهای مستاصل

* گاهی اوقات تعجب می کنم از این ذوق کردنهای کوچک. از این شادی های کوچکی که به خودم می دم. از این حداقلهایی که با وجودشون خوشحال می شم.

* اینی که هستم، چقدر با کسی که روزی “میخواستم باشم”، فرق داره. اجبارها، دارن از من یکی دیگه می سازند… می ترسم از وقتی که دیگه از خود ِ خودم چیزی نمونده باشه… تو می دونی این ترس چه قدر مزه ی بدی داره؟ امیدوارم که هیچ وقت ندونی!

۱۶ نظر

  1. علی رضا ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۱۲:۱۱ ق.ظ

    خب مگه بده که آدم با هر چیزه کوچیکی شاد بشه؟!

    زهرا Reply:

    نه علیرضا
    ولی عادت کردن به بعضی چیزها از خودشون بدتره.

    میس ای تی ان Reply:

    مثل عادت کردن به تنهایی!
    یادمه قبلا این جمله رو همینجا خونده بودم و چقدر راست بود…

  2. سینا ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۱۲:۱۳ ق.ظ

    متأسفانه کاملاً قابل درک هستن این حرفا … چیزی که میخواستم باشم و چیزی که هستم :| شاید فقط باید صبر کرد که زمان بگذره … ممکنه چیزی که مدتی بعد بخواهیم باشیم، همین چیزی باشه که الان هستیم! … پس بهتره زیاد عجول نبود :)

  3. شهریار ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۱:۱۰ ق.ظ

    ایول
    اگه ۱۰۰ سال دیگه هم زووووووووووووور میزدم نمیتونستم حرف دلمو که عین ان بود رو بیان کنم

    آنچه میخواهیم نیستیم
    و آنچه هستیم نمیخواهیم.
    آنچه دوست داریم نداریم
    و آنچه داریم دوست نداریم ٬
    و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم

    شهریار Reply:

    تصحیح اشتباه تایپی خودم:
    در خط اول، منظور از “ان” ، “این” میباشد
    از تمامی خوانندگان عزیز پوزش میطلبم
    خدایا!!!! خودت این آبروریزی رو جمع کن تا همه نخوندن

  4. یک شیرفروش ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۶:۴۴ ق.ظ

    کاش میتونستم درکت کنم

  5. شیرین ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۶:۵۶ ق.ظ

    بچه ها وزهرایه سوال شایدربطی به این پست نداشته باشه ولی کمکم کنید من دوست دارم تپل بشم اخه الان لاغروزشتم نامزدم هم میخادطلاقم بده اون دوست داره من یخورده چاق شم چی کارکنم تاتپل شم بهم بگیدددددددددد؟تطز

    شهریار Reply:

    هر وقت بیکاری پفک بخور، وقتی تشنت شد آب جو بخور ( ماءالشعیر )
    شام بهترین فرمول چاقی سالاد الویه با چیپس نمکی و نوشابه هستش
    نسکافه با کافی میت زیاااااد همراه با بیسکوییت کرمدار به عنوان عصرونه یادت نره
    کمتر بخواب

  6. م.م ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۸:۴۷ ق.ظ

    الان شمالی زهرا؟

  7. محمدحسین ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۵:۰۹ ب.ظ

    خیلی خوبه که انقدر زیبا میتونید بنویسید
    کاش خدا یه ذره استعداد نوشتن هم به من میداد

  8. mirka ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۵:۲۴ ب.ظ

    عجب استقامتی داری دختر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    کما فی السابق مینویسی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    مثل سریال ایرانی میمونی ، اگر صد قسمت هم ندیده باشی در ۳ دقیقه همه داستان دستت میاد ، مثل این وبلاگ
    دی
    چند سال سر نزدم و همه چیز مثل سابق
    اون عروستک
    این رنگ صورتی
    و دریایی از لینک به نوشته های بیات شده قدیمی
    و البته
    یا شاید صد البته

    خماری یک باکره که بوی الرحمان تر و تازگی بدنش بلند شده
    …. ؟؟؟
    تو واقعا نمیخوای شاخ رو بکشی
    دی
    واقعا میتونی بجای شربت های تهوع آور برای مستها مفید باشی

  9. لیلا جولی ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۹:۲۳ ب.ظ

    چقدر افکارمون شبیه به همه وقتی مطلبتو خوندم راحت شدم دستت درد نکنه

  10. یه کم اشناس ۱۳۸۸-۱۲-۲۰، ۱۱:۰۳ ب.ظ

    من هم عادت کرده ام به نامردی یعنی کار کنم و حق الزحمه شو نگیرم
    اما خسته نشده ام عادت بدی است اما دریافتی حقیقی آدم خیلی زیاد تر از اون چیزی است که فکرشو بکنین

  11. لیلی ۱۳۸۸-۱۲-۲۱، ۳:۳۳ ق.ظ

    برای ذوق کردن دلیل بزرگ نمی خواد که
    گاهی با یه لیوان خنک آب توی گرما هم میشه شاد شد

  12. قطره باران ۱۳۸۸-۱۲-۲۸، ۳:۳۳ ب.ظ

    “اینی که هستم، چقدر با کسی که روزی “میخواستم باشم”، فرق داره”
    مدت هاست که این سوال ها و این ترس ها را می شناسم
    این هاست که مرا از خود دور و دورتر می کند
    و هر روز ناامیدتر
    امیدوارم شما جوابش را بیابید و آنی باشید که دوست میدارید