۱۳۸۸-۱۱-۲۵
تو الان باید با من حرف بزنی!
* اتوبوس هنوز پر نشده بود. یعنی خیلی مونده بود که پر بشه. رفتم ردیف یکی مونده به آخر نشستم. بیشتر به خاطر اینکه زیر صندلی های اونجا موتور هست و همیشه گرم هستن. منم که سرمایی. پشت سر من یه دختره نشسته بود که داشت با موبایل حرف میزد. حین نشستن نگاش کردم. قیافه اش خیلی مضطرب بود. وقتی نشستم، اونقدر اتوبوس خلوت بود که هرچقدر دختره سعی میکرد مکالمه اش مبهم باشه یا صداش بلند نباشه، بی فایده بود. دختره انگار تماسی رو گرفته بود که نباید می گرفت. چون چندبار نقل به مضمون تکرار کرد که میدونم تموم شده، میدونم که گفتی دیگه تماس نگیرم، اما تقصیر من چیه که نمیتونم فراموشت کنم.
* من برای اینکه خودم رو بزنم به اون راه گوشیم رو در آوردم و شروع کردم به Bejeweled بازی کردن. اما حواسم به پشت سر بود. ۲ بار طرفی که پشت خط بود، تلفن رو قطع کرد، دختره بار آخر واقعا التماس میکرد که قطع نکنه، میگفت تو الان باید با من حرف بزنی. من الان بهت احتیاج دارم ولی حرفش تموم نشده، قطع شد و انگار دیگه ناامید شد و حرفهاش رو ادامه نداد. اتوبوس کم کم پر شده بود و مسافرا از خریدهایی که کرده بودند حرف میزدن. چند تا دختر دبیرستانی هم با سر و صدای زیاد وارد شدن. اما بین همه اونها من فقط صدای فین فین های دختره رو می شنیدم که خیلیم سعی میکرد بغضش تبدیل به اشک نشه و لو نره.

* من نمیتونستم کاری کنم. یعنی خب اینجور مواقع آدم نباید دخالت کنه. چون اصلا نمیدونم چطوری شروع کنه؟ بگه چی شده؟ یا من مکالمه ات رو شنیدم؟ یا اصلا هرچی بگه بی معنیه و اون چیزی نیست که اون دختره میخواست بشنوه. بدتر از اینکه مطمئنم غیر از اونی که پشت تلفن بود، تو اون لحظه خاص کسی نمیتونست دختره رو دلداری بده. از سر ناچاری بازم خودم رو سرگرم بازی کردم. کنار من یه خانم حدودا ۵۰ ساله نشسته بود که کلی خرید کرده بود. چند بار سوالاتی از من کرد که یادم نیست یعنی گوش نکردم. بار سوم گفت میشه اون پنجره رو کمی باز کنی؟ باز کردم و دوباره رفتم سر رکورد زنی موبایلیم. خانمه حرصش گرفت برگشت گفت: ببین ۲ ثانیه هم نمیذاره سرش از موبایل جدا بشه. تو هم عین دختر منی. اونم ۲۴ ساعته سرش توی گوشیش هست. شماها از گوشی هاتون چی میخواین؟
* نگاش کردم خندیدم. ادامه داد: تو الان باید بشینی با من حرف بزنی. با این خانم روبرویی حرف بزنی. شاید یه چیزی یاد گرفتی. نشستی هی روی دگمه های گوشیت میکوبی که چی بشه؟! خانمه شاید راست میگفت ولی من حوصله حرف زدن نداشتم. گوشی رو گذاشتم تو کیفم و سعی کردم فکر نکنم. دخترای دبیرستانی که سوار اتوبوس شده بودن، فلافل هاشون رو درآوردن که بخورن. سر اینکه کدوم پنیری بود و کدوم کاهو و جعفری داشت، بلند بحث میکردن. بالاخره تقسیمش کردن و با لذت زیاد مشغول خوردن شدن. حواسم بهشون پرت شد. یک دفعه دیدم صدای فین فین دختره قطع شده. برگشتم دیدم نیست. انگار ایستگاه قبلی پیاده شده بود. یک دفعه کلی نگران شدم. اصلا چرا پیاده شد؟ مقصدش همونجا بود یا دیگه روش نمیشد و پیاده شد که دوباره زنگ بزنه. بلایی سر خودش نیاره؟ و …


ناشناس Reply:
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۸:۰۶ ب.ظ
شماره نون رو ندارم لطفا یه طوری برسونین تا بتونم بهتون زنگ بزنم و باهاتون حرف بزنم
ناشناس Reply:
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۳۰ ق.ظ
ادرسمو که دارین نامه بفرستین
مهشید Reply:
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ at ۱:۱۲ ق.ظ
ایول مهرداد. اینا اصلا چشم ندارن ببینن