۱۳۸۸-۱۱-۲
دانشگاه، ظاهر و ماشین زمان
* بابای من خیلی خط خوبی داره. امروز لپتاپم مشکل پیدا کرده بود. یعنی DVD ها رو نمیخوند. از اونجائیکه قبلا مشکلات مشابهی پیش اومده بود، یعنی بعد از نصب ویستا، کلی از امکاناتش کار نمی کرد و مجبور شده بودم از DVD درایورهای دل که توی کارتن لپتاپ هست، استفاده کنم، دوباره رفتم سراغش. چشمم افتاد روی در کارتن که بابام ابیات معروف سعدی رو نوشته بود. دفعه پیش که اومده بود تهران میخواست برای جایی درخواست بنویسه، دنبال یه زیردستی میگشت، منم چون کارتنش دم دستم بود، بهش داده بودم. همون شعر معروف بنی آدم اعضای یکدیگرند و الی آخر. این ماجرا دقیقا زمانی به وجود اومد که من یه تلفن ناامیدکننده داشتم. بعد همونطوری که داشتم به ابیات نگاه می کردم، یه لحظه احساس کردم که بابام روبروم هست و داره همینها رو برام میخونه و دلداریم میده. یک حالی شدم که فقط اونهایی که تو غربت هستن، میفهمنش.
* اتوبوس (شرکت خصوصی) جلوی دانشگاه آزاد نگه داشته بود، تا مسافر پر بشه. هرکسی یه نق و نوقی میزد ولی خوب چاره ای نبود. من همینطوری داشتم حیاط دانشگاهو دانشجوهای در حال عبور رو می دیدم. یه دفعه حدود ۱۵-۱۶ تا دانشجوی دختر و پسر با هم سوار شدن، در حالیکه بلند بلند حرف میزدند و می خندید. دخترها هم رفتن قسمت آقایون پیش همراهانشون نشستن. موضوع صحبتشون هم سریال ویکتوریا بود! دخترها موهاشون رو به مدلهای مجلسی در آورده بودن و انواع کلپسهای حجیم و شکوفه مو بهش زده بودن. آرایششونم طوری بود که اگه همین الان اراده میکردن برن یه عروسی، کافی بود مانتو و مقنعه شون رو در بیارن. انگار هر کدومشون سعی کرده بود از اون یکی تو اینکار سبقت بگیره. پسرها هم عجیبتر. آدم فکر میکرد اینها از یه کافه خارج شدن. اکثرا لباسهای عجیب پوشیده بودن و کلاه های کج و کلا به قول معروف تیریپ به دانشگاه و دانشجو نمی خورد.
* یه لحظه احساس کردم دانشجوهای نسل ما چقدر با اینا فرق داشت. یعنی این یکی دو ساله چه اتفاقی افتاده؟ مثلا زمان ما، با اینکه میدونستم خیلیها اصلا اعتقادات مذهبی ندارن و به قول معروف پارتی هم میرن، (نمونه اش هم گروهیهای خودم) با اینحال بازم وقتی دانشگاه می اومدن، با ظاهر آکادمیک رسمی می اومدن، بدون آرایش و یا آرایش خیلیی کمی داشتند طوریکه کسی دقت میکرد متوجه نمیشد. همین طور لباسها. یعنی موهاشون رو بیرون میریختن ولی دیگه سرمه عربی غلیظ و سایه اکلیل دار و رژ لب مایع و رژگونه سرخ و اینها دیگه نبود. یعنی اگه کسی اینطوری وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران میشد، بدجور تابلو میشد. با اینکه دانشگاه ما اصلا کنترل نمیشد. پسرها هم همین طور. با اینکه توی گروپ یاهوی ما از پارتی ها و شوخی هاشون عکس میذاشتن، وقتی دانشگاه می اومدن ظاهرشون با مهمونی رفتن خیلی فرق داشت.
(این بخش از پست حذف شد به دلیل سوء برداشت، منظور من اصلا و ابدا چیزی که برداشت شد نبود.)
لطفا از این پست برداشت امر به معروف یا نهی از منکر نکنید. درسته من مذهبیم ولی با اجبار به خصوص روی پوشش و سر و وضع مخالفم. من با اینا مشکل ندارم فقط متعجب میشم، این “تعجبه” همیشه با من هست! دست خودم نیست نمیدونم چرا این تعجبه همش تازگی داره و بهش عادت نمیکنم!
* گاهی اوقات فکر کنم نکنه ماها متعلق به N نسل پیش باشیم و اشتباهی تو دوران اینها دنیا اومده باشیم؟؟ من به شخصه بدم نمیاد یه ماشین زمان باشه که منو برگردونه عقب به دوران پارینه سنگی و تازه شروع به اختراعات ثبت نشده بکنم! چون حقیقتا یه دختر امروزی نیستم! خیلی از مواقع رفتار دخترهایی که شاید ماکزیمم ۳-۴ سال از ماها کوچیکتر باشن رو هم نمی فهمم! بلند حرف زدنهاشون، مدل دلبرییهاشون (این بازار رقابت بر سر اینکه من دلبرترم)، دغدغه هاشون، اصرارشون برای اینکه شکل پسرها در بیان و ادای اونها رو در بیارن و و و …
کسی چه میدونه، شاید این رفتارها درسته یا اقتضای زمونه است و ما پیر شدیم و نمیخوایم بپذیریم و هی دست به دامان بحثهای تکراری کلیشه ای میشیم؟!:D


زهرا Reply:
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۴ ب.ظ
میدونم شما چی میگین ولی اونقدر برخورد تند با من وجود داشته که …
رجوع شود به پست چگونه وبلاگنویس محبوبی شویم
یعنی راستش حوصله بحث رو ندارم فقط خواستم نظرم رو بنویسم
جواب به این نظر
محمد Reply:
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۲ ب.ظ
کاملاً درک میکنم.
(این هم از مشکلات وبلاگنویس محبوب بودن است دیگر! اگر من وبلاگنویس شوم دوست ندارم وبلاگم پرخواننده باشد، ترجیح میدهم کسانی وبلاگم را بخوانند که درکم کنند و به نظراتم احترام بگذارند.)
جواب به این نظر