بازی بزرگان

* توی این کوچه ما یه مهد کودک هست که من از پنجره اتاقم میتونم ببینمش. این مهد کودکه تابستونا چند تا استخر کوچیک توی حیاطش درست میکنه که بچه ها بپرن توش و آب بازی کنن. روزهای تعطیل تابستون یکی از علایق من این بود که پنجره رو باز کنم و بچه های اونجا رو در حال بازی تماشا کنم. گاهی اوقات به قدری طولانی مدت بازی بچه ها رو نگاه میکردم که مربی شون متوجه میشد و با لبخند برای من دست تکون میداد. هوا که سرد شد، خیلی بچه ها رو بیرون نمی آوردن، ضمن اینکه منم پنجره رو باز نمی کردم دیگه. چند روزه پیش دیگه به قدری هوا گرم شده بود که پنجره رو هم باز میکردم. اونروز دیدم بازم بچه ها رو آوردن توی حیاط.

* اون روز، روز هوای پاک بود، بچه ها داشتن همراه مربی شون یه شعری رو تمرین می کردن که باید شب می رفتن و برای بابا مامانهاشون میخوندن. شعره اصلا قافیه درست و حسابی نداشت، معنی شم گاهی اوقات درست نبود. مثلا یه سری ابیاتش اینا بود وقتی هوا تمیزه، بابا و مامان عزیزه! یا وقتی هوا تمیز باشه، هیچ کس مریض نمیشه، هوا باید پاک باشه، اکسیژن باید زیاد باشه! خلاصه مربیه اینا رو هی میخوند و بچه ها هم تکرارش می کردن. آخر مراسم هم یه پیمان نامه خوندن که شب برن به خانواده هاشون بگن که در سال الگوی مصرف باید ماشین هاشون رو گازسوز کنن که هم هوا تمیز بمونه و هم تو مصرف بنزین صرفه جویی بشه و حتما از پدر و مادرهاشون بخوان که توی حیاط خونه شون شده حتی یه دونه درخت هم بکارن. حالا نمیدونم بچه های توی اون سن چقدر اینها رو میفهمیدن، مثلا اکسیژن یا پیمان نامه یا هرچی. یا اصلا چندتاشون تو خونه هاشون حیاط داشتن که بخوان درخت بکارن؟ منم هی خودم رو میذاشتم جای یه بچه ۵-۴ ساله و فکر میکردم چقدر میفهمم این کلمات یعنی چی؟

* بامزه تر از همه آخر مراسم بود که به هر کدوم از بچه ها یه گل داده بودن که تو باغچه مهد بکارن. وای باید میدیدین اینا با چه دقتی با اون دستهای کوچیک یه بیلچه دستشون میگرفتن که زمین رو کمی بکنن که گلها رو توش بکارن. حالا من یه چیزی مینویسم، شمام یه چیزی می خونین دیگه، این بچه ها حین کار انجام دادن کارهای جدی، به خصوص کارهایی که مال  بزرگترهاست خیلییی بامزه میشن. من که به شدت غرق اینها شده بودم که یه دفعه یه دونه شون با صدای جیغ مانندی برگشت به مربیه گفت: خانم خانم اون خالهه بازم اومده دم پنجره، بعد با دستش منو نشون داد:) مربیه دوباره به رسم قدیم برام دست تکون داد و منم برای چندمین بار دلم میخواست کاش بال داشتم و از همونجا پائین میپریدم و میرفتم دختربچهه رو بغلش میکردم، یا شایدم برعکس. اصلا دلم میخواست خود دختربچهه بودم که تنها مشکل فعلیم توی دنیا این بود که این گل رو درست بکارم.

۲۴ نظر

  1. ناشناس ۱۳۸۸-۱۱-۴، ۹:۴۲ ب.ظ

    اینجا رو که خوندم یاد بچگی های خودم افتادم که وقتی تو خونه مون مهمون داشتیم و افراد با هم برسر موضوعی صحبت میکردند من هم می خواستم در مورد حرفهای اونها نظر بدم اما هر چه می گشتم کلمه ای رو نمی تونستم برای بیان حرفم پیدا کنم یعنی در زمینه حرفهاشون در اون زمینه نظر داشتم اما حرف زدن رو بلد نبودم و به همین خاطر همش به خودم فشار می اوردم که چه جوری به اینها بگم که دارند اشتباه میکنند
    و خیلی تلاش میکردم تا واژه ای پیدا کنم و جمله ای درست کنم و حرفم رو با اون برسونم اما نمی شد و سایرین هم به همین خاطر می گفتند بچه است بزار ببینیم چی میگه ؟
    اما من فقط شکسته بسته چند کلمه پس و پیش بدون اینکه اونها ازاون چیزی درک کنند می گفتم اونها از حرفهای من چیزی نمی فهمیدند و فقط یک آفرین الکی می گفتند برای دلخوشی من و من هم واقعا می فهمیدم که اونها چیزی نفهمیده اند و الکی منو تشویق می کردند ولی خوب من کاری از دستم ساخته نبود
    http://www.mortezash.blogsky.com

    جواب به این نظر

  2. پیمان ۱۳۸۸-۱۱-۴، ۹:۴۶ ب.ظ

    زهرا خانم!
    این بازی بر عکس نظر شما,از آن بازی ها است که اگر از کودکی تمرین نشود هیچگاه به دوران بزرگی آدمها قد نخواهد داد!اگر شعر قافیه ندارد یا ظاهر قضیه ایده آل نیست,نباشد اشکالی ندارد,بسیاری از رفتارها و کردارهای ما ادم بزرگها هم ایده آل نیست! این به آن در!

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    اعتراف می کنم به این قسمتش فکر نکرده بودم.
    راستی شمام که فیل/تر شدید. ای بابا…

    جواب به این نظر

  3. امیر ۱۳۸۸-۱۱-۴، ۹:۵۵ ب.ظ

    سلام. پیشنهاد می کنم یک روز بری و از نزدیک باهاشون بازی کنی. خیلی خوش میگذره.

    جواب به این نظر

    ناشناس Reply:

    ای هم نظری در این زمینه است
    http://www.mortezash.blogsky.com

    جواب به این نظر

  4. مرضیه ۱۳۸۸-۱۱-۴، ۱۰:۱۳ ب.ظ

    به نظرم مهم نیست که دقیقا چقدر از اون حرفا رو بچه ها می فهمن. مهم اینه که روی ضمیر ناخودآگاهشون تاثیر میذاره و بالاخره یه جایی تاثیر خودشو نشون می ده.
    این چیزا رو به ماها نگفتن نتیجه اش این شده که برامون مهم نیست. توی مهدکودکهای ما، مربیا مدام می گفتن نقاشی بکشید که راحت بشن!!

    جواب به این نظر

    ناشناس Reply:

    با خوندن این نظر یاد بچگی های خودم افتادم وقتی که خونه مهمون داشتیم و اونها در مورد یه چیزی صحبت میکردند من هم کنارشون بودم و گوش میکردم و تو این وسط فکر میکردم مثلا یکی از افراد داره اشتباهی یه چیزی رو میگه و من تلاش می کردم تا مثلا نظر بدم ولی خوب حرف زدن رو خوب بلد نبودم و خیلی تلاش میکردم تا چند کلمه به زور پیدا کنم و منظورم و برسونم و بعد از این که به حساب خودم حرفم رو آماده کرده بودم میپریدم وسط حرفهاشون و شروع میکردم نطق کردن و اونها هم می گفتند بزارین بینیم این چی میگه و من هم شکسته بسته چند کلمه رو دست وپا شکسته می گفتم و اونها هم فقط گوش میکردند و جالبه بدونین که بعضی حروف اصلا خوب نمی تونستم بگم خوب اونها فقط گوش میکردند و گاهی هم میخندیدند و بعد هم می دانستم که منظور خودم رو به خوبی نتوسته ام برسونم و اونها هم خوب نفهمیده اند که من چی می خواستم بگم !
    کاری نمی تونستم براشون انجام بدم و اونها هم زیاد کاری از دستشون بر نمی اومد
    بچگی بود دیگر !

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    آره مرضیه جان اینم نکته مهمیه

    جواب به این نظر

  5. رعنا ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۱۲:۳۹ ق.ظ

    سلام زهرا جان
    خیلی وقته خواننده وبلاگتون هستم
    راستش الان یه سوالی برام پیش اومده، با توجه به رشته تون که هم رشته هستیم، خواستم مزاحمتون بشم از شما بپرسم
    چطوری میشه تو یه پروژه ی سی شارپ، از کریستال ریپورت هم setup ساخت؟
    خیلی سرچ کردم، ولی مطلب به درد بخوری ندیدم
    نمیدونم بقیه چطوری از برنامه هاشون ستاپ میسازن
    میدونم شاید از یه خواننده ناشناس، همچین سوالی رو دیدن …
    خیلی ممنون میشم اگه یه طوری کمکم کنین

    خدا نگهدارتون باشه

    جواب به این نظر

  6. hamidkoper3@gmail.com ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۳:۴۲ ق.ظ

    به نظره من مامان بابایی که حوصله ی بچه داری ندارن بچه هاشون رو مهد میگذارن، آخرش هم این بچه خل و چل میشه بزرگ که شد همون مامان بابا تحمولش نمیتونند بکنند، یجوری میشه اون بچه از خانواده میزنه بیرون و زندگی میکنه، ! داستان گفتم؟! ولی نه من هنوز درگیره پست قبلی هستم، مغزم نمیکشه نمی تونم در خودم حلش کنم

    جواب به این نظر

    حدیثه Reply:

    نه اصلاً اینجوری نیست … بچه ها برای طی کردن پروسه رشد باید برن مهد … می تونین مقایسه کنید کودکی رو که به مهد رفته و کودکی که این تجربه رو نداشته … بارزترین تفاوتش وابستگی کودک به والدینشه …

    جواب به این نظر

  7. علی ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۴:۴۷ ق.ظ

    سلام.
    از نظری که میدم امیدوارم ناراحت نشید .
    وبلاگتون رو بیشتر از یه ساله که پیگیری میکنم ، پس میشه گفت نظرم رو با توجه به مطالب یک سال اخیرتون میدم و خلق الساعه نیست و اما نظر من :
    من فکر میکنم شما برای شوهر آیندتون یه زن خانه دار آیده آل باشید از اونایی که زن خونه چراغ پرفروغ خونه هست و روح صفا و محبت رو توی خونه پخش میکنه و دیگه اینکه شما به شدت دارین اشتباه میکنین اشتباه میکنین اشتباه میکنین که توی تهران به کارتون چسبیدید و تمام این احساسات نابتون رو از همسر و فرزندی که میتونستید داشته باشید دریغ میکنید و فکر میکنم از این لحاظ دارید بزرگترین ظلم رو به خودتون میکنید . از نظر من شما در آینده از اینکه چرا این مسیر پر از استرس و فشار کار توی غربت رو به جای زندگی در کانون گرم خانواده و در نزدیک خانواده پدری خود انتخاب کردید پشیمون میشید .(البته به شرط اینکه شوهر خوبی گیرتون بیاد) .

    در هر صورت امیدوارم که همیشه بهترین انتخاب رو بکنید . موفق باشید

    جواب به این نظر

  8. حامد ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۷:۴۹ ق.ظ

    یه نکته دیگه هم اینه که این بچه های زمان حاظر خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو میکنی میفهمن.
    این همه به قول خودمون باسواد و معلوماتیم گاهی اوقات میبینی یه بچه ۵ ساله یه حرفی میزنه که توش میمونی.
    دختر ۳ ساله من گاهی اوقات نقش بزرگترا رو برای بازی میکنه و میخواد تربیتم کنه و بعضی اوقات هم که باهاش بچه گونه حرف میزنم مسخرم میکنه!
    حالا از حرفای فلسفیش بگذریم!!

    جواب به این نظر

  9. خاله ریزه ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۱۰:۰۱ ق.ظ

    چقدر جالب.
    کاشکی مهد کودک پسرم هم از این کارهای خوب بهشون یاد میدادند.
    خیلی شیرین و قشنگ بود صحنه ایی که توصیف کردید.

    جواب به این نظر

  10. shazde ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۱۰:۲۲ ق.ظ

    mohem oon shere nist ba oon ghafiyash , mohem ine ke too gooshe bachei ke hanooz tafakoratesh shekl nagerfte va mitooni khoob ya ke bad behesh shekl bedi behesh befahmooni ke hava vasash aziz bashe , bekhoda tasire ziyadi too bozorgsali roosh mizare , ei kash doran ma yani hamoon daheye shastam vase farhangemooon ye fekri mishodo injoori be amoone khoda vel nemishod , age oon moghe ba andaki hazine roo farhange bachehaye oon moghe sarmayegozari mikardan shayad alan hanjarhaye ejtemaimoon range digei dasht , shad zi nazanin zahra – rasti doa kon haj mahmoodet be saresh bezane 25omo tatil kone ye shomale mashti berim ,bye aziz

    جواب به این نظر

  11. کیزاد وبلاگ نویس نوزاد ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۱۲:۰۶ ب.ظ

    سلام خاله زهرا که اینقدر با احساسی. بابایی از طریق فید دنبالت میکنه. امروز کهاینو دید گفت حالا که به نی نی کوچولوها علاقه داری یه سر به وبلاگم بزنی.

    جواب به این نظر

  12. محسن ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۳:۵۱ ب.ظ

    سلام…یه کم عمیق تر بنویسید

    جواب به این نظر

  13. maysam ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۷:۳۱ ب.ظ

  14. maysam ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۷:۳۳ ب.ظ

    benazar mirese bacheha ziad nemifahman
    vali darvaghe kheili mifahman va ma ona ro sade farz mikonim
    bachedar ke beshi dastet miad che mojoodati hastan in bacheha :D

    جواب به این نظر

  15. کیوان ۱۳۸۸-۱۱-۵، ۱۰:۴۵ ب.ظ

    به نظهر من خیلی فیل خوبی بود من با زهرا خانم موافقم مرسی از این که این فکر کردین من تو بوشهر همین برنامه رواجرا میکنم

    مرسیییییییییییییییی

    با تشکراز مدیران مهدکودک

    اینم شماره همرامه۰۹۳۶۴۵۰۰۷۵۱

    soltaneghalbha_2008@yahoo.com

    جواب به این نظر

  16. llll ۱۳۸۸-۱۱-۶، ۱۲:۲۷ ب.ظ

    تناقض در گفتار ورفتار موسوی و حامیانش
    کاریکاتور بدون شرح

    hossein456.blogfa.com

    جواب به این نظر

  17. پول جوانان ایران خرج نا امیدی جوانان آمریکا ۱۳۸۸-۱۱-۶، ۲:۴۸ ب.ظ

    بدون شرح

    http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=98268

    جواب به این نظر

    llll Reply:

    کاریکاتور حامیان موسوی و قانونگرایی شان !!!

    hossein456.blogfa.com

    جواب به این نظر

  18. افشین ۱۳۸۸-۱۱-۸، ۳:۲۴ ب.ظ

    خاله زهرا جون، عزیزم، بال نیاز نداری که، یدونه اکس بنداز بالا، از همون بالا جفت میگیری میپری وسط استخر. به همین راحتی.

    جواب به این نظر

نظر شما