۱۳۸۸-۱۱-۴
بازی بزرگان
* توی این کوچه ما یه مهد کودک هست که من از پنجره اتاقم میتونم ببینمش. این مهد کودکه تابستونا چند تا استخر کوچیک توی حیاطش درست میکنه که بچه ها بپرن توش و آب بازی کنن. روزهای تعطیل تابستون یکی از علایق من این بود که پنجره رو باز کنم و بچه های اونجا رو در حال بازی تماشا کنم. گاهی اوقات به قدری طولانی مدت بازی بچه ها رو نگاه میکردم که مربی شون متوجه میشد و با لبخند برای من دست تکون میداد. هوا که سرد شد، خیلی بچه ها رو بیرون نمی آوردن، ضمن اینکه منم پنجره رو باز نمی کردم دیگه. چند روزه پیش دیگه به قدری هوا گرم شده بود که پنجره رو هم باز میکردم. اونروز دیدم بازم بچه ها رو آوردن توی حیاط.
* اون روز، روز هوای پاک بود، بچه ها داشتن همراه مربی شون یه شعری رو تمرین می کردن که باید شب می رفتن و برای بابا مامانهاشون میخوندن. شعره اصلا قافیه درست و حسابی نداشت، معنی شم گاهی اوقات درست نبود. مثلا یه سری ابیاتش اینا بود وقتی هوا تمیزه، بابا و مامان عزیزه! یا وقتی هوا تمیز باشه، هیچ کس مریض نمیشه، هوا باید پاک باشه، اکسیژن باید زیاد باشه! خلاصه مربیه اینا رو هی میخوند و بچه ها هم تکرارش می کردن. آخر مراسم هم یه پیمان نامه خوندن که شب برن به خانواده هاشون بگن که در سال الگوی مصرف باید ماشین هاشون رو گازسوز کنن که هم هوا تمیز بمونه و هم تو مصرف بنزین صرفه جویی بشه و حتما از پدر و مادرهاشون بخوان که توی حیاط خونه شون شده حتی یه دونه درخت هم بکارن. حالا نمیدونم بچه های توی اون سن چقدر اینها رو میفهمیدن، مثلا اکسیژن یا پیمان نامه یا هرچی. یا اصلا چندتاشون تو خونه هاشون حیاط داشتن که بخوان درخت بکارن؟ منم هی خودم رو میذاشتم جای یه بچه ۵-۴ ساله و فکر میکردم چقدر میفهمم این کلمات یعنی چی؟
* بامزه تر از همه آخر مراسم بود که به هر کدوم از بچه ها یه گل داده بودن که تو باغچه مهد بکارن. وای باید میدیدین اینا با چه دقتی با اون دستهای کوچیک یه بیلچه دستشون میگرفتن که زمین رو کمی بکنن که گلها رو توش بکارن. حالا من یه چیزی مینویسم، شمام یه چیزی می خونین دیگه، این بچه ها حین کار انجام دادن کارهای جدی، به خصوص کارهایی که مال بزرگترهاست خیلییی بامزه میشن. من که به شدت غرق اینها شده بودم که یه دفعه یه دونه شون با صدای جیغ مانندی برگشت به مربیه گفت: خانم خانم اون خالهه بازم اومده دم پنجره، بعد با دستش منو نشون داد:) مربیه دوباره به رسم قدیم برام دست تکون داد و منم برای چندمین بار دلم میخواست کاش بال داشتم و از همونجا پائین میپریدم و میرفتم دختربچهه رو بغلش میکردم، یا شایدم برعکس. اصلا دلم میخواست خود دختربچهه بودم که تنها مشکل فعلیم توی دنیا این بود که این گل رو درست بکارم.


زهرا Reply:
بهمن ۴م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۳ ب.ظ
اعتراف می کنم به این قسمتش فکر نکرده بودم.
راستی شمام که فیل/تر شدید. ای بابا…
جواب به این نظر