۱۳۸۸-۱۱-۸
زندگی ها و فقرهای همین اطراف
* شلوارم رو داده بودم کوتاه کنن. بعد از ظهر باید میرفتم جایی، گفتم که حتما شلوار نو رو بپوشم. وقتی رفتم خانمه گفت که زود اومدم، از دیروز سرشون شلوغ بوده، اون خانمی که شاگردش بوده یکسری کارها که خیلی سنگین نبودن رو برده خونه انجام بده، شلوار منم جز اوناست. گفت که بعد از ظهر پسرش میره دنبالشون ولی اگه عجله دارم میتونم برم خونه شاگردش شلوار رو زودتر بگیرم. منم عجله داشتم آدرس رو گرفتم. یه کم دور بود ولی خوب به هرحال پیدا کردم. وقتی وارد حیاط شدم، صابخونه شون به زیر زمین اشاره کرد و گفت خانم فلانی اینجا میشینن. بعد صداش زد. یک زن جوون اومد بیرون. ماکزیمم ۲۵ سالش میشد. عذرخواهی کرد و گفت که حالش بد بوده ، نمیتونسته بره سرکار، ولی خوب اجازه ندادن که کار رو ول کنه، یه سری کارها رو دادن که خونه انجام بده. بعد راهنماییم کرد که بریم پائین، شلوار رو همین الان کوتاه میکنه.
* پله های زیرزمین یه ۱۰ تائی میشد خیلی هم تنگ بود. داشتم با خودم فکر میکردم این بنده خداها چجوری اثاثیه شون رو بردن پائین؟ وارد خونه که شدیم من به جای خانمه کلی خجالت کشیدم. خونه شون فقط یه اتاق بود و یه آشپزخونه خیلی تنگ و کوچک. چون پنجره ای نداشت در طول روز باید لامپها رو روشن میذاشتن. با این تفاسیر خانمه اثاثیه اش رو تمیز و با سلیقه چیده بود. فقط لباسهایی که باید میدوخت همینطوری پخش و پلا وسط اتاق بود که هی به خاطر نامرتبی عذرخواهی میکرد. شروع به کار که کرد، درددلش باز شد. گفت که ۳ ساله ازدواج کردن. اوایل که عروسی کرده بودن، شوهرش سرکار میرفت و یه جای بهتر مینشستن. هر هفته گوشت و میوه میخریدن. خیلی دلم سوخت، از این حرفش فهمیدم که خیلی وقته گوشت یا میوه نخریدن:(
قبلا شوهرش تو شرکت دمپایی نیکتا کار میکرد که از بس جنس چینی ریختن تو بازار شرکتشون ورشکست شد و یه تعداد کارگر رو اخراج کرد. شوهرشم بیکار شد. اونجای قبلی کرایه اش ماهی ۱۸۰ تومن بود و خب طبیعتا از پسش بر نمی اومدن. این بود که از اونجا پا شدن اومدن اینجا. الانم اینجا که نشستن کرایه خونه و خرجی فعلا با خانمه هست و شوهرش به تازگی یه جا روزمزد کار پیدا کرده. با اینکه حقوق خانمه زیاد نبود (ماهی ۱۴۰ تومن!) بیمه هم نبود. میگفت من دیپلم کامپیوتر دارم، شوهرمم فوق دیپلم داره. قبلا توی یه آرایشگاهی کار میکردم که درآمدم خوب بود ولی خواهرشورام زیر پای شوهرم نشستن که زنی که تو آرایشگاه کار میکنه پرتوقع میشه و پررو میشه و این حرفها اونم ناچار شده اونجا رو ول کنه و بره تو این خیاطی کار کنه.
* داشتم فکر میکردم که چقدر آدم با مشکل اینطوری اطراف ما زندگی میکنن؟ اصلا چقدر نک و ناله های ما از روی ناشکریه. موقع بیرون اومدن تنها چیزی که میتونستم بگم این بود که امیدوارم شوهرش دوباره یه کار ثابت خوب پیدا کنه و زندگیشون رونق بگیره و امیدوارم تا اون موقع این فقر اذیتشون نکنه و خللی تو زندگیشون پیش نیاد..


ناشناس Reply:
بهمن ۹م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۱ ق.ظ
http://www.mortezash.blogsky.com
جواب به این نظر