۱۳۸۸-۱۱-۱۸
اضافه شدن نقش های خانوادگی!
* من یه دوستی تو خوابگاه داشتم که تکیه کلامش این بود: “قضیه چیه؟!” بعدش فکر کن هر وقت وارد اتاقی، جمعی، جایی چیزی می شدیم، این میپرسید: قضیه چیه؟ و بعدشم ملت شروع میکردن به تعریف اتفاق رخ داده! یه بار ازش پرسیدم فاطمه چرا اینقدر میپرسی قضیه چیه؟ گفت ببین قضیه خیلی ساده است! همیشه یه قضیه ای هست که ملت درباره اش حرف بزنن. منم به طور کلی میپرسم قضیه چیه که برام تعریف کنن. حالا یا فکر میکنن از بخشیش مطلع هستم و خودمونی ام یا اینکه نه اصلا پرتم و براشون جالبه که اطلاعات بهم بدن:D
* حالا دیشب همین دوستم زنگ زده بود. داشتم باهاش حرف میزدم که صدای یه نوزاد پشت تلفن اومد. گفتم این بچه کیه؟ گفت من خاله شدم دیگه زهرا خبر نداشتی؟ راستش خبر نداشتم. بعد کلی نشست درباره اینکه خاله شدن چقدر حس خوبی هست و چقدر بچه خواهرش رو دوست داره و باعث شده شادی به خونه شون بیاد حرف زد. بعد گفت تو هنوز عمه نشدی؟ از اونجائیکه من مثلا دختر ارشد خونه هستم، حدس زد که اول باید خواهرام خاله بشن:D بعد گفتم نه بابا هنوز کو مونده تا من عمه بشم؟ یه لحظه اصلا یادم رفت که برادر بزرگم ازدواج کرده و چند ماه دیگه بچه اش دنیا میاد. اونقدری که تو خونه و فامیل ما ازدواج دیر به دیر صورت میگیره، هنوزم ازدواج برادرم باورم نشده چه برسه به بچه دار شدنش. گفتم که چند ماه دیگه برادرزاده ام دنیا میاد.
بعد هی داشتم این کلمات رو با خودم تکرار میکردم. عمه، برادرزاده. نمیدونم چرا همش فکر میکنم این چیزا مال دیگرانه و من تجربه اش نمیکنم!:) یعنی مثلا هیچوقت به نظرم نمیاد یه دختر بیست و چند ساله عمه بشه. مثلا فکر میکنم فقط به آدمهای ۴۰ سال به بالا میاد که عمه بشن. حالا فکر کن برادر زاده ام دنیا بیاد، یه مدت باید افسردگی بگیرم که من چرا اینقدر پیر شدم که عمه شدم! :دی
* اون اوایل وقتی علی ما تازه ازدواج کرده بوده، وقتی با عروسمون بیرون میرفتیم و میخواست ما رو به دوستانش معرفی کنه به من و خواهرم اشاره میکرد و میگفت: اینام خواهرشوهرام هستن. بعد من هی با خودم تکرار میکردم: خواهرشوهر! بعد هی میگفتم یعنی من واقعا الان خواهرشوهر یکی شدم؟ یا مثلا مامانم مادر شوهر شده؟ حالا خوب اصلا نقش خاصی نداشتم ولی نمیدونم چرا اینقدر به نظرم عجیب می اومد. یعنی خب من همون آدم بودم، هیچ تغییری نکرده بودم ولی خواهر شوهر یکی دیگه شده بودم!
* نمیدونم شاید همش به خاطر اینه که علی مون اولین فرد خونه ما بود که ازدواج کرد و این چیزا به نظرم تازگی داره و کمی عجیب میاد. کلا تو فامیل ما ازدواج خیلی دیر به دیر صورت میگیره. همین علی ما با اینکه متولد ۵۶ بود، ولی بازم اصرار داشت که مجرد بمونه. یعنی اصلا رغبتی برای ازدواج نداشت، دیگه اینقدر بهش فشار آوردیم که قبول کرد. به نظرم میاد آدم اگه تو سنین پائین ازدواج کرد که کرد، اگه نکرد بعدش نسبت به این پدیده خیلی گارد میگیره. یعنی چطور بگم ترسوتر میشه که خیلیها سختگیری تعببیرش میکنن. در حالیکه این سختگیری نتیجه ترسه.
* گاهی اوقات فکر میکنم قدیما، دخترها و پسرها چطور همدیگه رو ندیده، میرفتن خواستگاری و ازدواج میکردن و تازه ازدواجهاشون به نسبت امروز خیلی موفقتر هم بود؟ الان با وجود اینهمه وسایل ارتباطی و از بین رفتن محدودیتهای ارتباط دخترها و پسرها، هنوزم آدمها نه تنها دیر ازدواج میکنن که شناختشون از همدیگه بازم کمتره بعدشم بیشتر و سریعتر هم طلاق میگیرن. شاید آدمها واقعا هی هر روز پیچیده و پیچیده تر میشن؟


ناشناس Reply:
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۷:۳۷ ب.ظ
http://www.mortezash.blogsky.com
جواب به این نظر