۱۳۸۸-۱۱-۶
بعد از مدتها یک پست قاطی پاتی!
* داشتم توی اینترنت سرچ میکردم که ریو بهتره یا ۲۰۶ یا تندر ۹۰ و کدوم رو بخرم که رسیدم به یه فرومی که توش اکثرا آقایون عضو بودن. اکثرشون ماشینهای مدل بالا (والا کمترینشون فکر کنم ۲۰۰ میلیون بود) رو گذاشته بودن آواتارشون. بعدشم خوب ملت می اومدن سوال میکردن که مثلا پراید بهتره یا ۲۰۶ یا مثلا ریو بهتره یا ۲۰۶ و کلا این مدل سوالها! و خب بعضیا جواباشون تو مایه های خالی بندهای پسرونه به نظر میرسید (شایدم من زیادی بیسوادم:دی) بامزه از همه جواب یکی شون بود در باب امنیت پژو ۲۰۶ که من نقل به مضمون مینویسم: امنیت ۲۰۶ عالیه. من چند سال پیش داشتمش. یه بار با سرعت ۱۰۰ کیلومتر میرفتم که از سمت راست جلو زدم به گاردریل و خودم هیچیم نشد وماشینمم فقط و فقط گلگیرش آسیب جزئی دید. جل الخالق ![]()
* این کامنت خیلی بامزه رو دوستم برای پست اینترنت در سال ۲۰۰۹ به روایت اعداد نوشته:
عجب آماری. نامردی مردمان اینطوری مشخص میشه.
ببین هر روز ۲۴۷ میلیارد ایمیل فرستاده شده که ۲۰۰ میلیونش اسپم بوده یعنی به عبارتی میشه ۴۷ میلیارد ایمیل در هر روز آدمیزادی بوده که اگه تعداد کاربران ایمیلی ۱٫۴ میلیارد نفر باشه، نتیجه این میشه هر کدوممون به طور میاتگین هر روز ۳۳ تا ایمیل فرستادیم.که اگه این ۳۳ رو در ۳۶۵ ضرب کنیم میشه در سال حدود: ۱۲۰۴۵ ایمیل
و هیچکدومش تو نبودی ای بی وفا یار :ی
* نمیدونم چرا تو زندگی شخصیم محافظه کارانه یا یه چیزی تو این مایه ها رفتار میکنم. منظورم اینه که نمیدونم چرا هیچوقت اجازه نمیدم کسی از یه حدی بیشتر به من نزدیک بشه یا من رو بشناسه. هروقت احساس میکنم این حد خیلی نزدیک شده سریعا گارد منفی میگیرم و انگار همیشه یه تابلو دستم هست که از این حد بیشتر به من نزدیک نشید! نمیدونم اسم این بیماری(عادت/مرض/حُسن؟) چیه. صمیمیت فوبیا؟! آدم فوبیا؟ رابطه فوبیا؟! نمیدونم. اصلا هم ربی به اعتماد به نفس یا شناخت از خودم نداره. مثلا من توانائیهام رو میشناسم و همین طور نقطه ضعفهام رو. با همه این تفاسیر این عادته همیشه با من هست!
*وای من یه پسر عمه دارم که خیلییی شیطونه. یعنی خیلی ها. اینا خانوادگی یه پاتق دارن توی قزوین که شام اغلب میرن اونجا. این وسط یکی از کارگرهای اون رستوران با پسرعمه ام صمیمی میشه و خلاصه یه بار دل به دریا میزنه و میگه که از یه دختری خوشش میاد ولی نمیدونه چطوری بهش بگه. پسرعمه من بهش میگه تو به دختره یه نامه بنویس و حرفهات رو بزن. پسره هم میگه که من نمیدونم چی بنویسم من حرفهام رو میگم تو بنویس و من به آدرسشون پست میکنم. حالا اون دختره و پسره با هم ازدواج کردن. چند روز پیش که رفته بودم قزوین، اومدن بودن خونه عمه ام. و دختره بالاخره بعد از اینهمه مدت نامه رو نشون داد و هی اشعار و جملاتش رو میخوند و کلی خندیدیم. این پسر عمه شیطوووون من رفته بود کلی از جملات و شعرهای عاشقانه کلیشه ای جک و جواد رو نوشته بود بعد وسط نامه هم با خودکار قرمز یه قلب کشیده بود که با همون خودکار هم رنگش کرده بود. بعد با خودکار مشکلی یه تیر کمون کشیده بود که از وسط قلبه رد شده. بعد دوباره زیر نوک پیکان با خودکار قرمز چند تا قطره خون کشیده بود. یعنی فکر کن چقدر جواااااااد:)))) بعد این پسره بیچاره که خبر نداشت پسر عمه ام از عمد چه دسته گلی کاشته، طفلک اعتماد کرده بود و روی پاکت مهر و موم شده آدرس رو نوشته بود. حالا دختره میگفت اولین بار که نامه رو دیدم گفتم اه اه. شانس منو این جواد یساری کیه که عاشق من شده؟ =))))


زهرا Reply:
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۰۶ ب.ظ
آها اون یارو ترک بود :دی البته من اینجور جکشو رو شنیدم :d