لیست آرزوها/کارهای انجام نشده

* یکی از دوستهای دوران دانشجویی من کسی بود که فامیل مرحوم حسین پناهی بودند. اینطوری بود که چند بار دختر حسین پناهی رو با خودش آورده بود خوابگاه. اونهم خلال حرفهاش گاهی مواقع از زندگی پدرش چیزهایی رو تعریف میکرد. حسین پناهی روزهای آخر عمر تنها زندگی میکرده. اون موقعی که از دنیا رفتند چند روز گذشته بود تا همسایه ها متوجه شدند ایشون فوت کردند و خوب خودتون میدونید که تو این مواقع جسد چطوری میشه؟ از اون موقع که اینها رو شنیدم، همیشه یکی از ترسهای من این بود که یک روزی یک جای دنیا تنها بمیرم و پیش خانواده ام نباشم و این کلا یکی از فوبیاهای من شده بود! اون سالی که تهران زلزله شد، تا مدتها بی خیال همه چیز رفتم شمال و فکر میکردم که اگه خدای نکرده زلزله شد، اقلا پیش خانواده ام بمیرم. من کلا آدم زلزله فوبیایی هستم. به خصوص اینکه خیلی بچه که بودم، شمال زلزله شد و ما خونه زندگیمون رو از دست دادیم و اومدیم اینجایی که الان هستیم، پیش خونه پدربزرگم اینها خونه ساختیم.

* دیشب که گوگل ریدر رو اسکرول میکردم، یه دونه از این متنهایی رو خوندم که نوشته بود طوری زندگی کنین که انگار یک ثانیه بعد قراره بمیرین. مطمئن نیستم که عین این بود یا اینطوری بود که در عجبم از بشر که طوری زندگی میکنه که انگار هزاران سال فرصت داره. وقتی داشتم میخوابیدم همش به این جمله فکر میکردم. به خصوص اینکه تنها بودم و خواهرم رفته بود شمال. داشتم فکر میکردم که اگه امشب، شب آخر زندگی من باشه چقدر غم انگیزه. الان تنها هستم و احتمالا تا چند روز دیگه همسایه ها بفهمن، جسدم بو میگیره و …

* خوابم نبرد. بیدار شدم و دفترچه ای که برای کلاس رانندگی درست کرده بودم رو باز کردم که لیست آرزوها و کارهای انجام نشده ام رو بنویسم. اینکه دوست داشتم تا حالا چیکار کنم و نکردم، یا بعدا دلم میخواد چه اتفاقی بیفته؟ بعضیاش رو تا حالا باید انجام میدادم، یعنی باید تنبلی نمی کردم. اگه از این به بعد پشتکار به خرج بدم، بازم میتونم انجامشون بدم. بعضیاش ولی دست خودم نبود. یعنی به تنهایی دست من نیست و هرچقدرم تلاش کنم به تنهایی کاری از من ساخته نیست، از اینکارهایی که آدمهای دیگه یا نیرویی که فرض کن طبیعت بنامیمش هم توش دست دارن. ولی بعضیاش دست خودم بود و اصلا هر لحظه که اراده کنم میتونم انجام بدم ولی به هر دلیلی اینکارها رو تا حالا انجام ندادم یا اینکه یکبار سعی کردم انجامشون بدم ولی همش نصفه نیمه شد. بعد همین کارهای دسته سوم با عث شد که با خودم فکر کنم که اگه همین الان بمیرم چقدر دلم برای این زهرایی که میره اون دنیا میسوزه. بعد شروع کردم به استغفار، آروم نشدم…

۲۱ نظر

  1. سیامک ۱۳۸۸-۱۱-۹، ۹:۰۸ ب.ظ

    هم ما به نوعی در زندگی با این ترس مواجه ایم اما هرکدام به نحوی متفاوت بنظرم خیلی عجیب نیست اما باید بنحوی باهاش کنار بیایم و نقشش رو کمرنگ بکنیم

    arcadia Reply:

    وقتی که زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه که دریای آروم، ناخدای قهرمان نمی‌سازه.
    http://www.return2heaven.net

  2. ناشناس ۱۳۸۸-۱۱-۹، ۹:۱۲ ب.ظ

    مرگ میتونه شروع یک زندگی تا بی نهایت باشه. خدا نامهای زیبایی داره که با یاد اونها میتونی آروم بشی : مثل رحمان ، رحیم، غفور، ستار، جبار … والبته میتونی از نامهای دیگه حضرت او مثل مکار و منتقم به اسم رب یا اسامی دیگه که مناسب باشن پناه ببری. آدمیزاده تا موحد بشه خیلی رنج میکشه و صبر در برابر رنجهاست که در نهایت راه توحید رو باز میکنه.

  3. امیر مهدی ۱۳۸۸-۱۱-۹، ۱۰:۲۷ ب.ظ

    مرگ برای مومن مثل لباس عوض کردن می مونه.وقتی مومن واقعی می میره بهش میگن بخواب مثل خواب عروس.عروس چقدر خوشبخته ؟شب عروسیش انگار همه دنیا مال اونه.مومن وموحد هم وقتی میمیره بهش میگن بخواب مثل یک عروس.راحت وبی دردسر.از مرگ می ترسیم.چون هممون خلاف کردیم.یه خانم انگلیسی گفته بود من از مرگ نمی ترسم.چون خلاف نکردم واز خدا ترسی ندارم.

  4. مازیار ۱۳۸۸-۱۱-۹، ۱۱:۱۰ ب.ظ

    خیلی نگران این نباش که بعد از مرگ چی به سر جسدت میاد. می تونی بهش اینطوری نگاه کنی: وقتی آدم بمیره، دیگه بدن چیزی نیست جز یه مشت مواد آلی مشتق از کربن و نیتروژن و اکسیژن و… که اونها هم خوشبختانه به سرعت شروع به تجزیه می کنند و به طبیعت بر می گردند و در بدن موجودات زندهء دیگه دوباره جون می گیرند. اگه معتقدی که انسان فقط همین جسمه، که با مرگ همه چیز تموم می شه و دیگه نگرانی موردی نداره. اگه هم فکر می کنی ما چیری فرای جسممون هستیم هم بازم نباید نگران باشی چون بعد از مرگ در وجود غیر مادیت به “زندگی” ادامه می دی و دیگه نیازی به جسم نداری. من شخصا اصلا برام اهمیتی نداره بعد از مرگم چی به سر جسدم بیاد و وصیت کردم بعد از استفاده از اعضای مناسب برای پیوند به بیماران نیازمند، باقیش سوزونده بشه.

  5. . ۱۳۸۸-۱۱-۱۰، ۱:۴۲ ق.ظ

    اگه حضرت نوح بودی ۹۰۰ سال عمر میکردی حیف که یکی از افسانه ها نشدی
    نمی دونم چند سال داری اگه سنت زیر ۳۰ باشه فرصت داری در آینده با فن آوری های دانش ژنتیک امکان افزایش طول عمر وجود داره مثلا آدمی که باید ۸۰ سالگی بمیره ۱۴۰ سالگی میمیره هنوز در ابتدای راه این دانش هستیم تا می تونی پول در بیار که بعدا خرج عمر کنی این فن آوری ها حسابی گرون هستن

  6. پیروز ۱۳۸۸-۱۱-۱۰، ۲:۲۲ ق.ظ

    اصولا من همیشه فکر می کنم اخر امسال(یعنی اخر هر سال) می میرم. و این خیلی منطقیه و همیشه هم بهش فکر می کنم. یعنی ملکه ذهنمه و اکثر ارزوهام در همین محدوده است و خوبیش اینه که اگر همی الانم بمیرم ناراحت چیزی نیستم. اینکه “باید” فکر کنیم فردا یا همین الان ممکن بمیریم خیلی چیزی رو حل نمی کنه! یعنی کلا ما شیعیان اتنی عشری سالهاست که از مرگ نزدیک حرف می زنیم، اما وضعمون همینیه که می بینید، یعنی این ایده ملکه ذهن نیست و بیشتر اوقات شعاره. یعنی کلا توی اکثر قریب به اتفاق عمرمون واقعا بهش فکر نمی کنیم. اما خوب به هر حال من از الان تا کمتر از دو ماه دیگه وقت دارم تا زندگی کنم و یک سری کار دارم که باید انجام بدم…

  7. hamidkoper3@gmail.com ۱۳۸۸-۱۱-۱۰، ۱۲:۲۷ ب.ظ

    بارها خواستم یه جوری بهت بفهمونم که بزرگترین اسرار مرگ است که بالاخره خودت فهمیدی، خوبه بهت امیدار شدم

  8. تیردخت ۱۳۸۸-۱۱-۱۰، ۳:۰۰ ب.ظ

    خیلی جالبه زهرا
    اتفاقا منم دیروز داشتم همون لیستو می نوشتم :)
    مرگ که مشخص نیس کی اتفاق می افته
    بهتره رو همون لیست آرزو ها متمرکز شد

  9. میثم ۱۳۸۸-۱۱-۱۰، ۳:۰۵ ب.ظ

    اتفاقاً ما هم داشتیم فکر می کردیم که اگر من و زنم یه دفعه بمیریم، تا بیان پیدامون کنن، بچمون از گشنگی تو خونه می میره!
    شاید برا همین بوده که قدیم همه کنار هم بودند

  10. ناشناس ۱۳۸۸-۱۱-۱۰، ۱۰:۲۵ ب.ظ

    چرا این سایت شما جستجو نداره! دربدر دنبال یه مقاله ی قدیمی می گردم پیدا نمی کنم!

    زهرا Reply:

    سلام چرا این نوار پائین هست دیگه! یه باکسی هست؟ آخر این بغل :دی

  11. امین ۱۳۸۸-۱۱-۱۰، ۱۱:۲۳ ب.ظ

    هیچ وقت هم فکر مرگ نباش چون اگر زندگی شادی داشته باشی ثانیه آخر هم قشنگه. برات آرزوی موفقیت می کنم. صدم ثانیه هات شاد شاد!

  12. امین ۱۳۸۸-۱۱-۱۰، ۱۱:۲۵ ب.ظ

    ُseduce :))

    ناشناس Reply:

    اینکارا حد داره یعنی شلاق داره
    زهرا به حرفهاش گوش نکن این خود شیطانه داره مخ میزنه
    استغفرالله

  13. Mohammad ۱۳۸۸-۱۱-۱۱، ۱۲:۴۲ ق.ظ

    سلام
    ببخشید کامنت من بی ارتباط با موضوع مطلب شماست
    آیا شما با وبلاگ من تبادل لینک می کنید؟

  14. احسان ۱۳۸۸-۱۱-۱۱، ۲:۲۱ ب.ظ

    سلام مطالبتون خیلی زیبا بود دوست دارم لینک من رو در آپ تون بزارین و به وبلاگ من سری بزنید و اطلاع بدین تامنهم شمارو لینک کنم

  15. مهدی ۱۳۸۸-۱۱-۱۱، ۴:۱۹ ب.ظ

  16. حدیثه ۱۳۸۸-۱۱-۱۳، ۹:۵۰ ب.ظ

    چقدر سخته … گاهی می خوایش اما وقتش نیست گاهی نمی خوایش اما وقتشه …

  17. ناشناس ۱۳۸۸-۱۱-۱۴، ۲:۴۲ ق.ظ

    فکر اینکه مثلا ادم بمیره اعضاشو به یکی مثل زهرا اچ بی اهدا کنند ادم رو از مردن هم بیزار می کنه

  18. افشین ۱۳۸۸-۱۱-۲۰، ۱:۳۹ ب.ظ

    من ۱۰۰ درصد اطمینان دارم که شما یا خیلی زود میمیری یا خیلی بد (تصادفی، سرطانی چیزی…). خانم جان، اونایی که کلی به زندگی امید دارن و برای آیندشون نقشه های اونچنانی کشیدن معلوم نیست چی به سرشون بیاد. شما که دیگه تکلیفت روشنه.