<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: آیا واقعا نیازمنده؟!</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2012 06:38:16 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: مصیب</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-52454</link>
		<dc:creator>مصیب</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-52454</guid>
		<description>به نظر من دستی که جلوی آدم دراز میشه رو نباید رد کرد...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نظر من دستی که جلوی آدم دراز میشه رو نباید رد کرد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهدی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51614</link>
		<dc:creator>مهدی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51614</guid>
		<description>چند سال پیش یک پسر پاکستانی بود که حوالی خیابان الوند و میدان ارژانتین پاتوقش بود، خوب انگلیسی حرف میزد و میگفت پاسپورتش را گم کرده! دفعه اول منهم یک چیزی بهش دادم ولی بعدا تقریبا هر هفته می دیدمش. شاید هنوز همان حوالی باشد!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند سال پیش یک پسر پاکستانی بود که حوالی خیابان الوند و میدان ارژانتین پاتوقش بود، خوب انگلیسی حرف میزد و میگفت پاسپورتش را گم کرده! دفعه اول منهم یک چیزی بهش دادم ولی بعدا تقریبا هر هفته می دیدمش. شاید هنوز همان حوالی باشد!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سارا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51613</link>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51613</guid>
		<description>منم یک بار تجربه ی مشابهی داشتم. یکبار کنار پاساژ .... نزدیک خونمون داشتم قدم زنان به طرف خونه می رفتم تا اینکه دیدم یک خانمی داره بلند بلند با موبایلش صحبت می کنه و مخصوصا تا من بهش نزدیک شدم مکالمه اش رو بلند کرد. بعد دیدم خانمه داره می گه : آره به فلانی بگین سپهر کارتو بسوزونه به فلانی بگو سیم کارتو بره مسدود کنه... خلاصه تا بهش رسیدم مکالمه اش ظاهرا تموم شد یهو اومد جلو و گفت (دقت کنید که این خانم ظاهر خیلی معقول و عادی داشت...) ببخشید من الآن تو پاساژ شال خریدم کیفم رو موتوری همین الآن زد میشه به من 5 تومن قرض بدین من بتونم برم خونه؟ نمی دونم چرا کاملا حس کردم داره دروغ میگه به من و حتی مکالمه اش هم ظاهری بوده نمی دونم چرا حس عجیبی بهم دست داد که یک چیزی هست این وسط اما بازم گفتم شاید واقعا نیاز داره و مشکلی براش پیش اومده و با اینکه 5 تومن تمام پولی بود که همراه داشتم اما گفتم نه قابلی نداره. و پول رو دادم ... اینجاست که میگن دنیا خیلی کوچیکه... 6 ماه بعد جلوی نمایشگاه کتاب با همون روسری و مانتو دیدمش... چهره ا ش هرگز از خاطم محو نمیشد برای همین خوب یادم بود...  کنار خیابون ایستاده بود و 
و گوشی توی دستش بود اما چیزی که باعث شد جا بخورم این بود که تا از کنارش رد شدم جمله ی آشنایی به گوشم خورد  : آره بگو حسابا رو ببندن ... سیم کارتو می رم می سوزونم... برگشت طرف من و تا اومد چیزی بگه نمی دونم قیافه ی حیرت زده من من یا اینکه شاید من رو به خاطر آورده بود باعث شد که قبل از اینکه چیزی بخواد از زبونش خارج بشه سریع برگرده و با سریعترین قدم های ممکن بین جمعیتی که به سمت مترو می رفتن گم بشه... خلاصه که این ماجرا درس بزرگی برای من بود. فقط با خودم فکر می کنم که توی این 6 ماه این خانم چند بار این نمایش رو اجرا کرده بود و چند تا از این 5 تومن ها از مردمی که شاید خودشون واقعا محتاج بودن گرفته بود...با دادن شماره ای که من ازش نگرفتم اما مطمئنم که اون هم یا اشتباه بوده و یا یک سیم کارت همیشه خاموش ایرانسل...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>منم یک بار تجربه ی مشابهی داشتم. یکبار کنار پاساژ &#8230;. نزدیک خونمون داشتم قدم زنان به طرف خونه می رفتم تا اینکه دیدم یک خانمی داره بلند بلند با موبایلش صحبت می کنه و مخصوصا تا من بهش نزدیک شدم مکالمه اش رو بلند کرد. بعد دیدم خانمه داره می گه : آره به فلانی بگین سپهر کارتو بسوزونه به فلانی بگو سیم کارتو بره مسدود کنه&#8230; خلاصه تا بهش رسیدم مکالمه اش ظاهرا تموم شد یهو اومد جلو و گفت (دقت کنید که این خانم ظاهر خیلی معقول و عادی داشت&#8230;) ببخشید من الآن تو پاساژ شال خریدم کیفم رو موتوری همین الآن زد میشه به من ۵ تومن قرض بدین من بتونم برم خونه؟ نمی دونم چرا کاملا حس کردم داره دروغ میگه به من و حتی مکالمه اش هم ظاهری بوده نمی دونم چرا حس عجیبی بهم دست داد که یک چیزی هست این وسط اما بازم گفتم شاید واقعا نیاز داره و مشکلی براش پیش اومده و با اینکه ۵ تومن تمام پولی بود که همراه داشتم اما گفتم نه قابلی نداره. و پول رو دادم &#8230; اینجاست که میگن دنیا خیلی کوچیکه&#8230; ۶ ماه بعد جلوی نمایشگاه کتاب با همون روسری و مانتو دیدمش&#8230; چهره ا ش هرگز از خاطم محو نمیشد برای همین خوب یادم بود&#8230;  کنار خیابون ایستاده بود و<br />
و گوشی توی دستش بود اما چیزی که باعث شد جا بخورم این بود که تا از کنارش رد شدم جمله ی آشنایی به گوشم خورد  : آره بگو حسابا رو ببندن &#8230; سیم کارتو می رم می سوزونم&#8230; برگشت طرف من و تا اومد چیزی بگه نمی دونم قیافه ی حیرت زده من من یا اینکه شاید من رو به خاطر آورده بود باعث شد که قبل از اینکه چیزی بخواد از زبونش خارج بشه سریع برگرده و با سریعترین قدم های ممکن بین جمعیتی که به سمت مترو می رفتن گم بشه&#8230; خلاصه که این ماجرا درس بزرگی برای من بود. فقط با خودم فکر می کنم که توی این ۶ ماه این خانم چند بار این نمایش رو اجرا کرده بود و چند تا از این ۵ تومن ها از مردمی که شاید خودشون واقعا محتاج بودن گرفته بود&#8230;با دادن شماره ای که من ازش نگرفتم اما مطمئنم که اون هم یا اشتباه بوده و یا یک سیم کارت همیشه خاموش ایرانسل&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: maysam</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51604</link>
		<dc:creator>maysam</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51604</guid>
		<description>be nazare man niyatet mohemme, oon hatta age doroogh ham bege, khoda amale kheireto bijavab nemizare
albate agar karet baraye khoda bashe, na baraye zan o bache mardom

  salemsazi eghdesad ham ine ke ina chon maliat nemidan, kareshon bazar siah mahsob mishe

vali khob in khanom ham agar kar giresh miomad ke in kar ro nemikard</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>be nazare man niyatet mohemme, oon hatta age doroogh ham bege, khoda amale kheireto bijavab nemizare<br />
albate agar karet baraye khoda bashe, na baraye zan o bache mardom</p>
<p>  salemsazi eghdesad ham ine ke ina chon maliat nemidan, kareshon bazar siah mahsob mishe</p>
<p>vali khob in khanom ham agar kar giresh miomad ke in kar ro nemikard</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امید</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51602</link>
		<dc:creator>امید</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51602</guid>
		<description>سلام.می خواستم یکی از تجربه های شخصی خودم رو بگم.اگه یادتون باشه پارسال زمستون یه موج سرما اومد توی کشور که هوای همه جا به شدت سرد شد.یکی از همون شبا اخر شب توی ماشین پشت چراغ واستاده بودیم که یه زن کولی با یه بچه بغلش اومد  کنار ماشین ما که بهش کمک کنیم.راستش خیلی دلم واسه بچه سوخت.خیلی توپل و خوشکل بود.اونقدر سردش بود که از بینی اش اب می امد.دست کردم توی جیبم و هرچی که داشتم دادم  به خانمه.بهش گفتم یه ماشین بگیر و برو خونه .بعد دیدم رفت کنار ماشین کناری که اونا هم کمکش کنند منم همین طوری داشتم به بچه بغلش نگا می کردم که  یه دفعه دیدم زنه وقتی می خواست از ماشین کناری پول بگیره آستینش رفت کنار.باور تون نمی شه اگه بگم تا بالای دستش پر  ازمیل طلا بود.همون موقع چراغ سبز شده بود باید می رفتیم.قیافه اوون بچه دو سه ساله هیچ وقت یادم نمی ره.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.می خواستم یکی از تجربه های شخصی خودم رو بگم.اگه یادتون باشه پارسال زمستون یه موج سرما اومد توی کشور که هوای همه جا به شدت سرد شد.یکی از همون شبا اخر شب توی ماشین پشت چراغ واستاده بودیم که یه زن کولی با یه بچه بغلش اومد  کنار ماشین ما که بهش کمک کنیم.راستش خیلی دلم واسه بچه سوخت.خیلی توپل و خوشکل بود.اونقدر سردش بود که از بینی اش اب می امد.دست کردم توی جیبم و هرچی که داشتم دادم  به خانمه.بهش گفتم یه ماشین بگیر و برو خونه .بعد دیدم رفت کنار ماشین کناری که اونا هم کمکش کنند منم همین طوری داشتم به بچه بغلش نگا می کردم که  یه دفعه دیدم زنه وقتی می خواست از ماشین کناری پول بگیره آستینش رفت کنار.باور تون نمی شه اگه بگم تا بالای دستش پر  ازمیل طلا بود.همون موقع چراغ سبز شده بود باید می رفتیم.قیافه اوون بچه دو سه ساله هیچ وقت یادم نمی ره.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: یلدا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51601</link>
		<dc:creator>یلدا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51601</guid>
		<description>من هم همیشه چار شک و دودلی میشم که آیا کمک کنم یا نه! پیرو خاطره تعریف کردن بعضیها! من هم زمانی که دانشجو بودم و پول تو جیبی می گرفتم هیچوقت دلم نمی اومد پول به تاکسی و.. بدم و همیشه با اتوبوس خط واحد رفت و آمد می کردم یکبار که تقریبا نیم ساعتی توی سرما در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم یه خانمه که البته ظاهره بدی هم نداشت و خیلی موجه به نظر می رسید از من درخوست کمک مالی کرد و من هم احساسی شدم و از اون پول کمی که داشتم درصد زیادی رو دادم به این خانمه، اونوقت خانمه به محض اینکه پولو از من گرفت جلو چشم من سوار تاکسی خطیها شد و رفت و من موندم ....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من هم همیشه چار شک و دودلی میشم که آیا کمک کنم یا نه! پیرو خاطره تعریف کردن بعضیها! من هم زمانی که دانشجو بودم و پول تو جیبی می گرفتم هیچوقت دلم نمی اومد پول به تاکسی و.. بدم و همیشه با اتوبوس خط واحد رفت و آمد می کردم یکبار که تقریبا نیم ساعتی توی سرما در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم یه خانمه که البته ظاهره بدی هم نداشت و خیلی موجه به نظر می رسید از من درخوست کمک مالی کرد و من هم احساسی شدم و از اون پول کمی که داشتم درصد زیادی رو دادم به این خانمه، اونوقت خانمه به محض اینکه پولو از من گرفت جلو چشم من سوار تاکسی خطیها شد و رفت و من موندم &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: Amer</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51600</link>
		<dc:creator>Amer</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51600</guid>
		<description>خیلی خوبه ، جالبه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی خوبه ، جالبه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آکی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51599</link>
		<dc:creator>آکی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51599</guid>
		<description>علت دیدن این صحنه ها تو خیابونا که روزی چند بار هم تکرار میشه وجود نهادهای تامین اجتماعی قوی تو کشور هست! و بهزیستی که فوق العاده بودجه داره و کلا همه در حال خدمت گزاری هستند.  اینهمه آدمای بیکار که حقوق بیکاری می گیرن. زنان بی سر پرست که تحت حمایت هستن و بچه های بد سر پرست که اصلا تو این مملکت نداریم و اوضاع بسیار گل و بلبل هست....
تا با ولایتیم غم نداریم انگار که همه چی داریم
اصلا از او به یک اشاره از ما به سر دویدن....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>علت دیدن این صحنه ها تو خیابونا که روزی چند بار هم تکرار میشه وجود نهادهای تامین اجتماعی قوی تو کشور هست! و بهزیستی که فوق العاده بودجه داره و کلا همه در حال خدمت گزاری هستند.  اینهمه آدمای بیکار که حقوق بیکاری می گیرن. زنان بی سر پرست که تحت حمایت هستن و بچه های بد سر پرست که اصلا تو این مملکت نداریم و اوضاع بسیار گل و بلبل هست&#8230;.<br />
تا با ولایتیم غم نداریم انگار که همه چی داریم<br />
اصلا از او به یک اشاره از ما به سر دویدن&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: غزاله</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51598</link>
		<dc:creator>غزاله</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51598</guid>
		<description>من همیشه فکر می کنم کسی که واقعا محتاج باشه هیچ وقت توی خیابون جلوی کسی رو نمی گیره و التماس نمی کنه. خیلی از همینایی که سرو وضع درست و حسابی ندارن رو اگه خوب نگاه کنی مشکل جسمی ندارن. می تونن برن کار کنن یا این که از طریق موسسه های خیریه اقدام کنن. از بچه های خیابانی هم خرید نمی کنم چون معتقدم اگه کسی از اینا خرید نکنه اون ادمای سو استفاده گری که اینا رو فرستادن تو خیابون دست از تجارت کثیفشون بر میدارن! حالا یه سوال! تو نمی خوای بیای وبلاگ منو ببینی؟!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من همیشه فکر می کنم کسی که واقعا محتاج باشه هیچ وقت توی خیابون جلوی کسی رو نمی گیره و التماس نمی کنه. خیلی از همینایی که سرو وضع درست و حسابی ندارن رو اگه خوب نگاه کنی مشکل جسمی ندارن. می تونن برن کار کنن یا این که از طریق موسسه های خیریه اقدام کنن. از بچه های خیابانی هم خرید نمی کنم چون معتقدم اگه کسی از اینا خرید نکنه اون ادمای سو استفاده گری که اینا رو فرستادن تو خیابون دست از تجارت کثیفشون بر میدارن! حالا یه سوال! تو نمی خوای بیای وبلاگ منو ببینی؟!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: رسول</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/comment-page-1/#comment-51593</link>
		<dc:creator>رسول</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=5078#comment-51593</guid>
		<description>من تو این جور چیزا رو زیاد دیدم... و می بینم... چون یک قسمت زندگیم به این افراد بر می گرده...
راستش من و دوستام سال 86 انجمنی رو به نام انجمن سبز اندیسان تاسیس کردیم... من الان دبیر فعلی انجمن هستم... کا انجمن ما امور خیرخاهانه و عام المنفعه است... هنوزم که هوزه تو شناخت یه کم مشکل داریم...
یکی از دوستان تعریف میکرد که یه بار رفته بودیم به یکی از مناطق محروم اطراف مشهد... خونه ای رو دیدیم که به جای در و پنجره نایلون زده بود و به جای بخاری از اجاق گاز استفاده می کرد... گفت بهش پول دادیم و گفتیم برو واسه خودتون بخاری . شیشه واسه پنجره ها بگیر... چند ماه بعد دوباره رفتیم به همون خونه دیدیم که هیچ فرقی نکرده و آقا پولها رو داده واسه خودشون دی وی دی پلیر و تلویزیون گرفته...برا بچه هاش هم فیلم می زاره... اون شخص به اون  خونه و اون وضعیت عادت کرده بود و کمک ما در دراز مدت اثر خوبی نداشت.. این ناشی از این بود که نیاز اساسی او خانواده رو نفهمیده بودیم... شناخت نداشتیم...
تو ماه رمضون امسال هم سبد غذایی یک ماه در خونه افراد نیازمند می بردیم... بعدا&quot; فهمیدیم که شوهر یکی از اینا مواد غذایی رو فروخته و جنس واسه خماری خریده... نمیدونین چه احساسی به آدم دست میده وقتی می فهمه که کمکش به معتاد بوده... به هرحال همه اینا بر میگرده به شناخت ما از طرف... گاهی ممکنه با کمکمون بدترین ضربه رو طرف بزنیم.. البته اینجا نقش دولت هم بی رنگ نیست...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من تو این جور چیزا رو زیاد دیدم&#8230; و می بینم&#8230; چون یک قسمت زندگیم به این افراد بر می گرده&#8230;<br />
راستش من و دوستام سال ۸۶ انجمنی رو به نام انجمن سبز اندیسان تاسیس کردیم&#8230; من الان دبیر فعلی انجمن هستم&#8230; کا انجمن ما امور خیرخاهانه و عام المنفعه است&#8230; هنوزم که هوزه تو شناخت یه کم مشکل داریم&#8230;<br />
یکی از دوستان تعریف میکرد که یه بار رفته بودیم به یکی از مناطق محروم اطراف مشهد&#8230; خونه ای رو دیدیم که به جای در و پنجره نایلون زده بود و به جای بخاری از اجاق گاز استفاده می کرد&#8230; گفت بهش پول دادیم و گفتیم برو واسه خودتون بخاری . شیشه واسه پنجره ها بگیر&#8230; چند ماه بعد دوباره رفتیم به همون خونه دیدیم که هیچ فرقی نکرده و آقا پولها رو داده واسه خودشون دی وی دی پلیر و تلویزیون گرفته&#8230;برا بچه هاش هم فیلم می زاره&#8230; اون شخص به اون  خونه و اون وضعیت عادت کرده بود و کمک ما در دراز مدت اثر خوبی نداشت.. این ناشی از این بود که نیاز اساسی او خانواده رو نفهمیده بودیم&#8230; شناخت نداشتیم&#8230;<br />
تو ماه رمضون امسال هم سبد غذایی یک ماه در خونه افراد نیازمند می بردیم&#8230; بعدا&#8221; فهمیدیم که شوهر یکی از اینا مواد غذایی رو فروخته و جنس واسه خماری خریده&#8230; نمیدونین چه احساسی به آدم دست میده وقتی می فهمه که کمکش به معتاد بوده&#8230; به هرحال همه اینا بر میگرده به شناخت ما از طرف&#8230; گاهی ممکنه با کمکمون بدترین ضربه رو طرف بزنیم.. البته اینجا نقش دولت هم بی رنگ نیست&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

