۱۳۸۸-۱۰-۱
آیا واقعا نیازمنده؟!
* من تا قبل از دیدن اون مستنده همیشه عادت داشتم به کسانی که سر راه بهم التماس میکنن، بهشون پول بدم، اینکارو میکردم. گاهی اوقات که از تنبلی حوصله نداشتم کیفم رو بگردم و یا اینکه از سرما نمیخواستم دستم رو از تو جیبم در بیارم، احساس عذاب وجدان بهم دست میداد. انگار که من حتما من باید بهشون پول بدم یا اصلا انگار زن و بچه اش امشب منتظر منن! این فکرش از اولی هم دیوانه کننده تره. به خصوص بعضی از اینها که توی سرما یه چیزی رو میفروشن. من فکر میکنم آدم باید نیتش خیر باشه، اینکه اون آدم واقعا محتاجه یا نه رو نمیدونم. اما بارها بهم ثابت شده که اینها بی جواب نمیمونه.
* چندوقت پیش تلویزیون یه دونه از این برنامه های دوربین مخفی گذاشته بود که یه آقایی بود که سر و وضع مناسبی داشت و میرفت توی خیابون جلوی این و اون رو میگرفت و میگفت، کیف پولش گم شده و میخواد بره شهرستان. خیلیا با دیدن اینکه به قیافه این آقاهه نمیاد دروغ بگه، بهش کمک میکردن، بعضیاشون حتی بالای ۵ هزارتومن. طی همون چند صحنه ای که تلویزیون نشون داد، آقاهه بالای ۲۰ تومن جمع کرد.
* حالا از وقتی که اینو دیدم وقتی کسی جلوم ظاهر میشه، هی شک میکنم. هی از خودم سوال میپرسم که اگه واقعا دروغ بگه چی؟ بعضیاشون واقعا سر و وضع افتضاحی دارن. آدم وجدانش راحت نیست که بی ملاحظه از کنارشون رد بشه. تازه ما همه خودمون دانشجو بودیم دیگه. من یادمه دوران دانشجویی گاهی لنگ ۱۰ هزارتومن-۲۰ هزارتومن هم بودم. حتی کمتر. گاهی اوقات اینقدر شکم طولانی میشه که تو مسیر چند قدم میرم و بعدش شک میکنم که اگه این بیچاره اگه واقعا محتاج بود چی؟ میدونم این راه پول در آوردن اصلا اخلاقی نیست ولی واقعا بعضی از اینها محتاج هستن. دیگه خودتون اوضاع اقتصادی مملکت و وضع بازار کار رو میدونید. بعضی اوقات که شک میکنم برمیگردم و میگم جهنم شک. گاهی اوقات هم به رام ادامه میدم و بعدش هی خودم رو لعن و نفرین میکنم که یه بنده خدایی بهت رو انداخت. دختره بی جنبه، حالا با یه مقدار پول اندک که نه تو فقیر میشی نه اون پولدار و هزار تا سرکوفت دیگه.
* میخوام بگم یکی از چیزهایی که همیشه منو اذیت میکنه دیدن اینجور آدمهاست. همیشه دلم میخواد بقیه ازشون خرید کنن. حالا درسته آدم به اون جنسی که میفروشن خیلی احتیاج نداره ولی شاید واقعا اونها به پول ما احتیاج دارن. یه بار تو ایستگاه میرداماد نشسته بودم و منتظر مترو بودم. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که برای سالم سازی اقتصاد از دوره گردهای مترو خرید نکنید (یا همچین چیزی) یه دونه از این خانمها کنار من نشسته بود. بدون اینکه من چیزی بگم یا اصلا به روش بیارم که چی شنیدم شروع کرد به حرف زدن که شوهرم کارگر بود، ۶ ماه پیش فوت کرده. میگفت ما تو شهرری مستاجریم و من اینکارو که میکنم بیشترش پول اجاره خونه میدم و فقط ۲۰-۳۰ تومنش واسه خودم میمونه. میگفت خودش میدونه که اکثر جنسها چینیه و بنجل ولی خودش سود چندانی نمیبره. توزیع کننده اصلی اونها تو بازاره که سود میبره، اونم یه حقوق بخور و نمیری در میاره. طفلک میگفت که به همسایه هاش میگفته تو یه کارخونه کار میکنه، بعد یه بار ۲ تا از همسایه هاش توی مترو دیدن و تو محله پخش کردن. اولش کلی خجالت کشیده و بعدش دیگه به حرفهای مردم عادت کرده.


soha Reply:
دی ۲م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۱ ق.ظ
۱۵۹
نمی دونم چرا دلم براتون کباب خواست!!!!
جواب به این نظر