آیا واقعا نیازمنده؟!

* من تا قبل از دیدن اون مستنده همیشه عادت داشتم به کسانی که سر راه بهم التماس میکنن، بهشون پول بدم، اینکارو میکردم. گاهی اوقات که از تنبلی حوصله نداشتم کیفم رو بگردم و یا اینکه از سرما نمیخواستم دستم رو از تو جیبم در بیارم، احساس عذاب وجدان بهم دست میداد. انگار که من حتما من باید بهشون پول بدم یا اصلا انگار زن و بچه اش امشب منتظر منن! این فکرش از اولی هم دیوانه کننده تره. به خصوص بعضی از اینها که توی سرما یه چیزی رو میفروشن. من فکر میکنم آدم باید نیتش خیر باشه، اینکه اون آدم واقعا محتاجه یا نه رو نمیدونم. اما بارها بهم ثابت شده که اینها بی جواب نمیمونه.

* چندوقت پیش تلویزیون یه دونه از این برنامه های دوربین مخفی گذاشته بود که یه آقایی بود که سر و وضع مناسبی داشت و میرفت توی خیابون جلوی این و اون رو میگرفت و میگفت، کیف پولش گم شده و میخواد بره شهرستان. خیلیا با دیدن اینکه به قیافه این آقاهه نمیاد دروغ بگه، بهش کمک میکردن، بعضیاشون حتی بالای ۵ هزارتومن. طی همون چند صحنه ای که تلویزیون نشون داد، آقاهه بالای ۲۰ تومن جمع کرد.

* حالا از وقتی که اینو دیدم وقتی کسی جلوم ظاهر میشه، هی شک میکنم. هی از خودم سوال میپرسم که اگه واقعا دروغ بگه چی؟ بعضیاشون واقعا سر و وضع افتضاحی دارن. آدم وجدانش راحت نیست که بی ملاحظه از کنارشون رد بشه. تازه ما همه خودمون دانشجو بودیم دیگه. من یادمه دوران دانشجویی گاهی لنگ ۱۰ هزارتومن-۲۰ هزارتومن هم بودم. حتی کمتر. گاهی اوقات اینقدر شکم طولانی میشه که تو مسیر چند قدم میرم و بعدش شک میکنم که اگه این بیچاره اگه واقعا محتاج بود چی؟ میدونم این راه پول در آوردن اصلا اخلاقی نیست ولی واقعا بعضی از اینها محتاج هستن. دیگه خودتون اوضاع اقتصادی مملکت و وضع بازار کار رو میدونید. بعضی اوقات که شک میکنم برمیگردم و میگم جهنم شک. گاهی اوقات هم به رام ادامه میدم و بعدش هی خودم رو لعن و نفرین میکنم که یه بنده خدایی بهت رو انداخت. دختره بی جنبه، حالا با یه مقدار پول اندک که نه تو فقیر میشی نه اون پولدار و هزار تا سرکوفت دیگه.

* میخوام بگم یکی از چیزهایی که همیشه منو اذیت میکنه دیدن اینجور آدمهاست. همیشه دلم میخواد بقیه ازشون خرید کنن. حالا درسته آدم به اون جنسی که میفروشن خیلی احتیاج نداره ولی شاید واقعا اونها به پول ما احتیاج دارن. یه بار تو ایستگاه میرداماد نشسته بودم و منتظر مترو بودم. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که برای سالم سازی اقتصاد از دوره گردهای مترو خرید نکنید (یا همچین چیزی) یه دونه از این خانمها کنار من نشسته بود. بدون اینکه من چیزی بگم یا اصلا به روش بیارم که چی شنیدم شروع کرد به حرف زدن که شوهرم کارگر بود، ۶ ماه پیش فوت کرده. میگفت ما تو شهرری مستاجریم و من اینکارو که میکنم بیشترش پول اجاره خونه میدم و فقط ۲۰-۳۰ تومنش واسه خودم میمونه. میگفت خودش میدونه که اکثر جنسها چینیه و بنجل ولی خودش سود چندانی نمیبره. توزیع کننده اصلی اونها تو بازاره که سود میبره، اونم یه حقوق بخور و نمیری در میاره. طفلک میگفت که به همسایه هاش میگفته تو یه کارخونه کار میکنه، بعد یه بار ۲ تا از همسایه هاش توی مترو دیدن و تو محله پخش کردن. اولش کلی خجالت کشیده و بعدش دیگه به حرفهای مردم عادت کرده.

۲۳ نظر

  1. soha ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۷:۴۰ ب.ظ

    ۱۵۹
    اخ جون اول شدم …هورا….

    جواب به این نظر

  2. soha ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۷:۵۸ ب.ظ

    ۱۵۹
    حالا با خیال راحت تر نظرم رو می گم…
    اولا که زهرا خانم رو سفیدم کردی …سر همون قضیه که خودتون می دونید …اون که گذشت ولی یه سوال هست در مورد برنامه ی گرافیکی است می تونم رو کمکتون حساب کنم ؟سوال رو براتون میل میکنم.
    دوما در مورد این پستی که گذاشتید: یکی از مشکلات بزرگ من هم همینه که نمیدونم کی نیازمند واقعیه و کی نیست!

    جواب به این نظر

  3. م......... ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۸:۲۴ ب.ظ

    افرین زهرا….

    داری کم کم می شی همان دختر ۲-۳ سال پیش که در ماه چند تا از این نوع نوشته ها می نوشتی
    و من همیشه تحسنت می کردم برای این قلب مهربانت

    اما مدتی بود ندیده بودم اینگونه پست ها رو

    امید دارم هر جا که هستی
    خوشحال و سلامت باشی

    جواب به این نظر

  4. گروهبان فلفلی ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۸:۵۵ ب.ظ

    دو سال پیش همین موقع ها داشتم توی پل ازادگان کرج راه میرفتم که یه اقایی اومد بهم گفت دارم بهش پول بدم.من هم برداشتم صاف صاف جلوی چشماش
    از روی سادگی جیبم رو خالی کردم تا بهش هزار تومن بدم .موقع در اوردن پولهام گوشیم رو هم دراوردم وبهش هزار تومن دادم

    تا اون موقع هیچ اتفاقی نیفتاد

    ولی وقتی به اول های شهرک اوج که رسیدم دیدم همون اقاهه با یه موتور تو اون تاریکی .پرو پرو بهم میگه گوشیم رو بهش بدم.

    اول میخواستم در برم ولی نشد

    چون اولا دستش تیزی بود و مهم تر سه نفر بودن

    بعد میخواستم پولهای تو جیبم رو بدم ولی قبول نمیکرد انگار چشماش دنبال گوشیم بود

    وقتی مقاومت من رو دید اومد ۳تا محکم زد تو دستام و گوشیم رو از دستم گرفت
    وبعد رفت

    من تا ۱۰دقیقه عین گیجها راه میرفتم و به خودم فحش میدادم اون موقع چرا از تهران
    پا شدم کرج .ولی بعدش چیزی دیدم که مخم رسما سوت کشید.دیدم اون پدر نامرد
    با همون چاقو زده تو دستم و دستم پر خون شده .

    دستم رو بخیه زدم و بعدش ککم نگزید که گوشیم رو بردن ولی ککم از این گزید که ترسیدم و گوشیم رو بهشون دادم

    یه دو سالی میشه که دیگه هیچ وقت استین کوتاه نمیپوشم .

    چون از دستام خجالت میکشم.

    جواب به این نظر

    soha Reply:

    ۱۵۹
    نمی دونم چرا دلم براتون کباب خواست!!!!

    جواب به این نظر

  5. هکر ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۸:۵۵ ب.ظ

    iستاد :
    نظر دارم !!!!!!!!!
    ولی نمی نوسیم
    چون بهم ؟؟؟؟؟؟؟؟

    جواب به این نظر

  6. مریم ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۹:۲۲ ب.ظ

    یه بار داشت برف میومد. بعد یه خانومه گیر داد که ازش یه چیزی بخرم.منم دیگه زورم بهش نرسید یه دستمال آشپزخونه ازش خریدم. بعد که رفتیم ناهار بخوریم تو یه کباب ترکی فروشی دیدیم یکی از همون خانوما نشسته و اونجا و کلی هم سفارش داده. یعنی فحش بودا :))))

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    ووووووای جدی میگی؟ از این دستمالهای مثلا جادوئی؟؟؟

    جواب به این نظر

  7. مائده ایمانی ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۹:۴۲ ب.ظ

    محترم‌اند این مدل شک‌ها. دست کم من این طوری فکر می‌کنم.

    جواب به این نظر

  8. محمد ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۱۰:۵۸ ب.ظ

    پیشنهاد می‌کنم اینجوری فکر کنید: به احتمال یک درصد طرف راست می‌گه (احتمالش کمتر که نیست؟). شما هم به طور متوسط پانصد تومان کمک می‌کنید. بنابراین به طور متوسط در هر بار، ۵ تومان مفید پرداخت کردید. همینقدر به نظرم ارزشش رو داره. ضمناً همون‌طور که گفتید، به قول شما از آدم با پانصد تومان چیزی کم نمی‌شه.
    البته شاید راه بهترش این باشه که هروقت کسی ازتون کمک خواست، نیت کنید که همون قدر بگذارید کنار، و بعد اگر فقیر واقعی‌ای سراغ داشتید بهش بدید یا در صندوق صدقات بیندازید. این طوری ملت تشویق نمی‌شن که به دروغ گدایی کنن.

    جواب به این نظر

  9. م......... ۱۳۸۸-۱۰-۱، ۱۱:۵۰ ب.ظ

    زهرا می دونی ما تو خونه چکار می کنیم

    ما رفتیم و یک صندوق صدقه از یکی دفتر های کمیته ای امداد گرفتیم

    و هر روز هر کس مقداری پول در ان می اندازیم

    و سر هر ماه که مامور جمع اوری پول ها که میاد
    صندوق پرشده

    حالا حداقل ما مطمئنیم که این پول ها به دست افراد محتاج می رسد

    البته می دانیم دزدی هم شاید بشود اما قصد ما مهم هست

    و من هم برای خودمم در محل کارمم هم یکی از این صندوق ها دارم
    درست مثل خانه ……

    من به شما نیز همین پیشنهاد را برای شما دارم

    امید دارم که موفق باشید
    دوست دارتان م….

    جواب به این نظر

  10. پت ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۲:۳۲ ق.ظ

    من در دوران دانشجوییم، مدام در ترمینال رفت و آمد داشتم و به دیدن این جور صحنه‌ها عادت کرده بودم (منظورم درخواست پول برای برگشتن به خانه). بعد از یک مدت دوستی ایده‌ی بسیار جالبی را مطرح کرد و آن خریدن بلیط برای این گونه افراد بود ( باز هم در صورت توانایی!). خاطرات بسیار جالبی از این کار دارم. از اینکه یک نفر بعد از این پیشنهاد شروع به فحش و ناسزا دادن کرد و داد می‌زد که مگر من گدا هستم تا کسی که چند ماه بعد ناگهان صدام زد و پول را بهمون پس داد.

    جواب به این نظر

  11. رسول ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۹:۵۱ ق.ظ

    من تو این جور چیزا رو زیاد دیدم… و می بینم… چون یک قسمت زندگیم به این افراد بر می گرده…
    راستش من و دوستام سال ۸۶ انجمنی رو به نام انجمن سبز اندیسان تاسیس کردیم… من الان دبیر فعلی انجمن هستم… کا انجمن ما امور خیرخاهانه و عام المنفعه است… هنوزم که هوزه تو شناخت یه کم مشکل داریم…
    یکی از دوستان تعریف میکرد که یه بار رفته بودیم به یکی از مناطق محروم اطراف مشهد… خونه ای رو دیدیم که به جای در و پنجره نایلون زده بود و به جای بخاری از اجاق گاز استفاده می کرد… گفت بهش پول دادیم و گفتیم برو واسه خودتون بخاری . شیشه واسه پنجره ها بگیر… چند ماه بعد دوباره رفتیم به همون خونه دیدیم که هیچ فرقی نکرده و آقا پولها رو داده واسه خودشون دی وی دی پلیر و تلویزیون گرفته…برا بچه هاش هم فیلم می زاره… اون شخص به اون خونه و اون وضعیت عادت کرده بود و کمک ما در دراز مدت اثر خوبی نداشت.. این ناشی از این بود که نیاز اساسی او خانواده رو نفهمیده بودیم… شناخت نداشتیم…
    تو ماه رمضون امسال هم سبد غذایی یک ماه در خونه افراد نیازمند می بردیم… بعدا” فهمیدیم که شوهر یکی از اینا مواد غذایی رو فروخته و جنس واسه خماری خریده… نمیدونین چه احساسی به آدم دست میده وقتی می فهمه که کمکش به معتاد بوده… به هرحال همه اینا بر میگرده به شناخت ما از طرف… گاهی ممکنه با کمکمون بدترین ضربه رو طرف بزنیم.. البته اینجا نقش دولت هم بی رنگ نیست…

    جواب به این نظر

  12. غزاله ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۱۲:۰۱ ب.ظ

    من همیشه فکر می کنم کسی که واقعا محتاج باشه هیچ وقت توی خیابون جلوی کسی رو نمی گیره و التماس نمی کنه. خیلی از همینایی که سرو وضع درست و حسابی ندارن رو اگه خوب نگاه کنی مشکل جسمی ندارن. می تونن برن کار کنن یا این که از طریق موسسه های خیریه اقدام کنن. از بچه های خیابانی هم خرید نمی کنم چون معتقدم اگه کسی از اینا خرید نکنه اون ادمای سو استفاده گری که اینا رو فرستادن تو خیابون دست از تجارت کثیفشون بر میدارن! حالا یه سوال! تو نمی خوای بیای وبلاگ منو ببینی؟!

    جواب به این نظر

    سعید Reply:

    سلام
    من فکر می کنم هر کس محتاج باشه دزدی میکنه ، گدایی می کنه و ….

    آدمی که مشکل مال هم نداشته باشه و گدایی می کنه حتما مشکل روانی داره و با گدایی کردن خودش رو ارضا می کنه پس نیاز داره به گدایی کردن یا کسی که مشکلی نداره و دزدی می کنه حتما یک مشکلی داره که دزدی می کنه . پس باید به بررسی و مشکل گشایی پرداخت و ریشه یابی کرد ریشه رو خشک کرد
    نه اینکه فقط شکوفه ها و گل ها رو چید !

    جواب به این نظر

  13. آکی ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۱۲:۴۳ ب.ظ

    علت دیدن این صحنه ها تو خیابونا که روزی چند بار هم تکرار میشه وجود نهادهای تامین اجتماعی قوی تو کشور هست! و بهزیستی که فوق العاده بودجه داره و کلا همه در حال خدمت گزاری هستند. اینهمه آدمای بیکار که حقوق بیکاری می گیرن. زنان بی سر پرست که تحت حمایت هستن و بچه های بد سر پرست که اصلا تو این مملکت نداریم و اوضاع بسیار گل و بلبل هست….
    تا با ولایتیم غم نداریم انگار که همه چی داریم
    اصلا از او به یک اشاره از ما به سر دویدن….

    جواب به این نظر

  14. Amer ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۱:۰۲ ب.ظ

    خیلی خوبه ، جالبه

    جواب به این نظر

  15. یلدا ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۱:۰۴ ب.ظ

    من هم همیشه چار شک و دودلی میشم که آیا کمک کنم یا نه! پیرو خاطره تعریف کردن بعضیها! من هم زمانی که دانشجو بودم و پول تو جیبی می گرفتم هیچوقت دلم نمی اومد پول به تاکسی و.. بدم و همیشه با اتوبوس خط واحد رفت و آمد می کردم یکبار که تقریبا نیم ساعتی توی سرما در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم یه خانمه که البته ظاهره بدی هم نداشت و خیلی موجه به نظر می رسید از من درخوست کمک مالی کرد و من هم احساسی شدم و از اون پول کمی که داشتم درصد زیادی رو دادم به این خانمه، اونوقت خانمه به محض اینکه پولو از من گرفت جلو چشم من سوار تاکسی خطیها شد و رفت و من موندم ….

    جواب به این نظر

  16. امید ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۱:۲۹ ب.ظ

    سلام.می خواستم یکی از تجربه های شخصی خودم رو بگم.اگه یادتون باشه پارسال زمستون یه موج سرما اومد توی کشور که هوای همه جا به شدت سرد شد.یکی از همون شبا اخر شب توی ماشین پشت چراغ واستاده بودیم که یه زن کولی با یه بچه بغلش اومد کنار ماشین ما که بهش کمک کنیم.راستش خیلی دلم واسه بچه سوخت.خیلی توپل و خوشکل بود.اونقدر سردش بود که از بینی اش اب می امد.دست کردم توی جیبم و هرچی که داشتم دادم به خانمه.بهش گفتم یه ماشین بگیر و برو خونه .بعد دیدم رفت کنار ماشین کناری که اونا هم کمکش کنند منم همین طوری داشتم به بچه بغلش نگا می کردم که یه دفعه دیدم زنه وقتی می خواست از ماشین کناری پول بگیره آستینش رفت کنار.باور تون نمی شه اگه بگم تا بالای دستش پر ازمیل طلا بود.همون موقع چراغ سبز شده بود باید می رفتیم.قیافه اوون بچه دو سه ساله هیچ وقت یادم نمی ره.

    جواب به این نظر

  17. maysam ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۲:۰۰ ب.ظ

    be nazare man niyatet mohemme, oon hatta age doroogh ham bege, khoda amale kheireto bijavab nemizare
    albate agar karet baraye khoda bashe, na baraye zan o bache mardom

    salemsazi eghdesad ham ine ke ina chon maliat nemidan, kareshon bazar siah mahsob mishe

    vali khob in khanom ham agar kar giresh miomad ke in kar ro nemikard

    جواب به این نظر

  18. سارا ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۷:۳۷ ب.ظ

    منم یک بار تجربه ی مشابهی داشتم. یکبار کنار پاساژ …. نزدیک خونمون داشتم قدم زنان به طرف خونه می رفتم تا اینکه دیدم یک خانمی داره بلند بلند با موبایلش صحبت می کنه و مخصوصا تا من بهش نزدیک شدم مکالمه اش رو بلند کرد. بعد دیدم خانمه داره می گه : آره به فلانی بگین سپهر کارتو بسوزونه به فلانی بگو سیم کارتو بره مسدود کنه… خلاصه تا بهش رسیدم مکالمه اش ظاهرا تموم شد یهو اومد جلو و گفت (دقت کنید که این خانم ظاهر خیلی معقول و عادی داشت…) ببخشید من الآن تو پاساژ شال خریدم کیفم رو موتوری همین الآن زد میشه به من ۵ تومن قرض بدین من بتونم برم خونه؟ نمی دونم چرا کاملا حس کردم داره دروغ میگه به من و حتی مکالمه اش هم ظاهری بوده نمی دونم چرا حس عجیبی بهم دست داد که یک چیزی هست این وسط اما بازم گفتم شاید واقعا نیاز داره و مشکلی براش پیش اومده و با اینکه ۵ تومن تمام پولی بود که همراه داشتم اما گفتم نه قابلی نداره. و پول رو دادم … اینجاست که میگن دنیا خیلی کوچیکه… ۶ ماه بعد جلوی نمایشگاه کتاب با همون روسری و مانتو دیدمش… چهره ا ش هرگز از خاطم محو نمیشد برای همین خوب یادم بود… کنار خیابون ایستاده بود و
    و گوشی توی دستش بود اما چیزی که باعث شد جا بخورم این بود که تا از کنارش رد شدم جمله ی آشنایی به گوشم خورد : آره بگو حسابا رو ببندن … سیم کارتو می رم می سوزونم… برگشت طرف من و تا اومد چیزی بگه نمی دونم قیافه ی حیرت زده من من یا اینکه شاید من رو به خاطر آورده بود باعث شد که قبل از اینکه چیزی بخواد از زبونش خارج بشه سریع برگرده و با سریعترین قدم های ممکن بین جمعیتی که به سمت مترو می رفتن گم بشه… خلاصه که این ماجرا درس بزرگی برای من بود. فقط با خودم فکر می کنم که توی این ۶ ماه این خانم چند بار این نمایش رو اجرا کرده بود و چند تا از این ۵ تومن ها از مردمی که شاید خودشون واقعا محتاج بودن گرفته بود…با دادن شماره ای که من ازش نگرفتم اما مطمئنم که اون هم یا اشتباه بوده و یا یک سیم کارت همیشه خاموش ایرانسل…

    جواب به این نظر

  19. مهدی ۱۳۸۸-۱۰-۲، ۸:۱۲ ب.ظ

    چند سال پیش یک پسر پاکستانی بود که حوالی خیابان الوند و میدان ارژانتین پاتوقش بود، خوب انگلیسی حرف میزد و میگفت پاسپورتش را گم کرده! دفعه اول منهم یک چیزی بهش دادم ولی بعدا تقریبا هر هفته می دیدمش. شاید هنوز همان حوالی باشد!

    جواب به این نظر

  20. مصیب ۱۳۸۸-۱۰-۱۹، ۸:۵۲ ب.ظ

    به نظر من دستی که جلوی آدم دراز میشه رو نباید رد کرد…

    جواب به این نظر

نظر شما