۱۳۸۸-۱۰-۱۵
رقبای قدیمی، آرام؛ ولی دل شکسته
* خیلی بچه بودم. دوران ابتدایی یه همکلاسی داشتم که خیلی دختر خوشگلی بود. اسمش زیبا بود. الان خوشگلتر هم شده. من و زیبا توی خیلی از زمینه ها با هم رقابت میکردیم. مثل همه رقابتهای دوران بچگی، آشکارا و بچگانه هم رقابت می کردیم. ولی خوب زیبا درسش از من کمی ضعیفتر بود. برای همین تو این زمینه هیچوقت به من نرسید.
* اون موقع دوران ریاست جمهوری رفسنجانی بود که یه سفری به گیلان داشت. خونه ما توی یکی از پژوهشکده های چای شمال بود که البته خاندان هاشمی زمینش رو که متعلق به پدربزرگم بود، رو تصرفش کرده بودن، خانواده ما کلی شکایت کرد ولی به نتیجه ای نرسید، دادگاه گفت که اگه یه وکیل در حد حضرت فیل بگیرن، میتونن زمین رو پس بگیرن، آخرش بعد از کلی دوندگی نه تنها دستمزد پدربزرگم رو بهش ندادن که حتی چوبهای اون زمین ۵۰ هکتاری رو برای خودشون فروختن. وقتی قرار بود رفسنجانی بیاد این پژوهشکده رو افتتاح کنه، قرار شد از بین مدارس منطقه یه بچه ای رو انتخاب کنن که متن خوش آمدگویی رو بخونه و خوب من انتخاب شدم.
پدر و پدربزرگ و عموهام به نشانه اعتراض توی مراسم شرکت نکردن، من ولی بچه بودم. تازه کلی ذوق هم داشتم و از اون مهمتر اینکه با اینکار حال زیبا گرفته میشد. تو خونه هی متنی رو که فرماندار داده بود، از حفظ تکرار میکردم، پدرم مخالف بود که برم، ولی خب من بچه بودم، از دعواهای اینا خبر نداشتم، چه برسه به اینکه تو آسمونها سیر میکردم که باید از جلوی ۹ تا هلیکوپتر همسان رد میشدم که تو خیابون جلوی خونه ما پارک شده بودن و کسی جرات نزدیک شدن بهشون رو نداشت! اون روز، زیبا به همراه دخترعموم (خانواده عمو هم ساکن بودن) دزدکی وارد پژوهشکده شده بود. از باغچه عموم یه عالمه گل رز چیده بود و اونها رو پرپر کرده بود که بریزه روی رییس جمهور (چقدر بچه و ساده بودیم!) ولی وقتی نزدیک شد، یکی از محافظین با تندی تمام پلاستیک مشکی حاوی گل رو ازش گرفت که توش رو بگرده، زیبا هم ترسید و در رفت. خلاصه من متنم رو خوندم و یه شعر به گیلکی که مطلعش این بود:
بهاره پا صدا غوغا بکشته / پوراده غلغله دامون و دشته…
فرداییش وقتی مدرسه رفتم همه بچه ها دور من جمع شده بودن که ازم بپرسن چی دیدم؟ منم با آب و تاب هی میگفتم که رفسنجانی خیلی سرخ بود. عین یه تربچه ای که روی کله اش عمامه گذاشته باشن (شاید اون موقع به خاطر آب و هوای شمال لپهاش خیلی گل انداخته بود). بعد بین بچه ها میدیدم که زیبا از کنجکاویش دزدکی اومده داره گوش میده و منم مثل زمانهایی که اون پیروز میدان بود، هی به ماجرای خودم، پروبال میدادم!
* بار دوم زمانی بود که راهنمایی بودیم و قرار بود معلم محبوب ما برای گروه سرود عضو انتخاب کنه. زیبا خیلی به این معلم علاقه داشت. معلم ما یه مرد جذاب حدودا ۳۰ و خورده ای سال بود. چند سالی بود که ازدواج کرده بود ولی بچه دار نمیشدن. برای همین خیلی به شاگردهاش علاقه داشت ولی زیبا این علاقه رو در مورد خودش طور دیگه ای تفسیر میکرد و همه جا هم در موردش حرف میزد. از اونجائیکه خیلی خوشگل بود، اکثرا حرفش رو باور میکردن. برخلاف انتظار، معلم ما نه تنها اون رو به عنوان عضو گروه سرود انتخاب نکرد، که حتی به عنوان عضو ذخیره هم نپذیرفت و از اون مهمتر اینکه من و یکی دیگه به عنوان تکخوان انتخاب شدیم (یه خانم به تنهایی نمیتونه تو ایران تکخوان بشه!) خلاصه ما هر روز بعد از تموم شدن کلاسها تو مدرسه میموندیم و تمرین میکردیم. زیبا هم هیچوقت زودتر از ما خونه نرفت به بهانه اینکه میخواست با دختر همسایه شون بره خونه. همش پشت پنجره کلاس وامیستاد و ما رو نگاه میکرد. چون از قبل به خیلیها گفته بود آقای معلم گفته تو حتما عضوی. من دقیقا حس میکردم که این موضوع چقدر براش سخته.
* خلاصه ما دو تا خیلی با هم برخورد مستقیم نداشتیم ولی از همدیگه حساب میبردیم. میدونستیم که نمیتونیم همو کنار بزنیم! زیبا علوم تجربی رو انتخاب کرد و رشته من ریاضی فیزیک بود، این بود که دبیرستان از همدیگه جدا شدیم و هردومون یه نفس راحت کشیدیم! زیبا ۲ سال پشت کنکور موند و من که اومده بودم تهران درس بخونم، دیگه ازش کم خبر شدم. هرچند دورادور میدونستم بعدا کنکور قبول شده و درسش که تموم شد، کارمند دانشگاه پیام نور شده. حتی میدونستم که تو زندگی شخصیش هم چه اتفاقاتی افتاده و هییچ شکی ندارم که اون هم منو دورادور رصد میکرد!
* چند روز پیش توی جمعی بعد از چندین سال دیدمش. عجیب بود که هر دوی ما خیلی آرام با همدیگه حرف زدیم. دیگه تو نگاهش خشم یا نفرتی نبود، مطلقا هیچ جمله متلک واری هم نگفت که همه جملاتش حالت درک کننده یا همدرد بودن رو داشت، انگار هیچوقت رقیب نبودیم. موقعی که داشتیم از همدیگه خداحافظی می کردیم برگشت گفت: حالا حتما همه فکر میکنن ما مثل ۲ تا خانم با هم حرف زدیم. غافل از اینکه واقعا هردوی ما شکسته شدیم و این شکستگی یا درس عبرت گرفتن هست که باعث شده از اون خودسریهای اون دوران خبری نباشه که هیچ، تازه متواضع هم بشیم و حس رقابت هم در ما بمیره. من همینطوری فقط نگاش میکردم و فکر میکردم به اون دختر نوجوان شیطون حسودی که در وجودش انگار مرده بود و جاش رو داده بود به یه خانم موقر آرام ولی دل شکسته. دیگه از اون دخترهای سرکشِ رام نشدنی خبری نبود. انگار که روزگار حال هردوی ما رو به شدت گرفته بود.


ناشناس Reply:
دی ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۲۵ ق.ظ
http://www.mortezashahidi2025.blogspot.com
جواب به این نظر
ناشناس Reply:
دی ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۸ ب.ظ
با سلام
خانم اچ بی یه نفر که به نام مرتضی داشت چند روز گذشته براتون کامنت میذاشت من نیستم ها
اون از همین آدم هایی هست که با زندگی من بازی کردند اینها می خوان اگه من تو وبلاگ شما مطلب زدم شما نزنین
جواب به این نظر