رقبای قدیمی، آرام؛ ولی دل شکسته

* خیلی بچه بودم. دوران ابتدایی یه همکلاسی داشتم که خیلی دختر خوشگلی بود. اسمش زیبا بود. الان خوشگلتر هم شده. من و زیبا توی خیلی از زمینه ها با هم رقابت میکردیم. مثل همه رقابتهای دوران بچگی، آشکارا و بچگانه هم رقابت می کردیم. ولی خوب زیبا درسش از من کمی ضعیفتر بود. برای همین تو این زمینه هیچوقت به من نرسید.

* اون موقع دوران ریاست جمهوری رفسنجانی بود که یه سفری به گیلان داشت. خونه ما توی یکی از پژوهشکده های چای شمال بود که البته خاندان هاشمی زمینش رو که متعلق به پدربزرگم بود، رو تصرفش کرده بودن، خانواده ما کلی شکایت کرد ولی به نتیجه ای نرسید، دادگاه گفت که اگه یه وکیل در حد حضرت فیل بگیرن، میتونن زمین رو پس بگیرن، آخرش بعد از کلی دوندگی نه تنها دستمزد پدربزرگم رو بهش ندادن که حتی چوبهای اون زمین ۵۰ هکتاری رو برای خودشون فروختن. وقتی قرار بود رفسنجانی بیاد این پژوهشکده رو افتتاح کنه، قرار شد از بین مدارس منطقه یه بچه ای رو انتخاب کنن که متن خوش آمدگویی رو بخونه و خوب من انتخاب شدم.
پدر و پدربزرگ و عموهام به نشانه اعتراض توی مراسم شرکت نکردن، من ولی بچه بودم. تازه کلی ذوق هم داشتم و از اون مهمتر اینکه با اینکار حال زیبا گرفته میشد. تو خونه هی متنی رو که فرماندار داده بود، از حفظ تکرار میکردم، پدرم مخالف بود که برم، ولی خب من بچه بودم، از دعواهای اینا خبر نداشتم، چه برسه به اینکه تو آسمونها سیر میکردم که باید از جلوی ۹ تا هلیکوپتر همسان رد میشدم که تو خیابون جلوی خونه ما پارک شده بودن و کسی جرات نزدیک شدن بهشون رو نداشت! اون روز، زیبا به همراه دخترعموم (خانواده عمو هم ساکن بودن) دزدکی وارد پژوهشکده شده بود. از باغچه عموم یه عالمه گل رز چیده بود و اونها رو پرپر کرده بود که بریزه روی رییس جمهور (چقدر بچه و ساده بودیم!) ولی وقتی نزدیک شد، یکی از محافظین با تندی تمام پلاستیک مشکی حاوی گل رو ازش گرفت که توش رو بگرده، زیبا هم ترسید و در رفت. خلاصه من متنم رو خوندم و یه شعر به گیلکی که مطلعش این بود:
بهاره پا صدا غوغا بکشته / پوراده غلغله دامون و دشته…
فرداییش وقتی مدرسه رفتم همه بچه ها دور من جمع شده بودن که ازم بپرسن چی دیدم؟ منم با آب و تاب هی میگفتم که رفسنجانی خیلی سرخ بود. عین یه تربچه ای که روی کله اش عمامه گذاشته باشن (شاید اون موقع به خاطر آب و هوای شمال لپهاش خیلی گل انداخته بود). بعد بین بچه ها میدیدم که زیبا از کنجکاویش دزدکی اومده داره گوش میده و منم مثل زمانهایی که اون پیروز میدان بود، هی به ماجرای خودم، پروبال میدادم!

* بار دوم زمانی بود که راهنمایی بودیم و قرار بود معلم محبوب ما برای گروه سرود عضو انتخاب کنه. زیبا خیلی به این معلم علاقه داشت. معلم ما یه مرد جذاب حدودا ۳۰ و خورده ای سال بود. چند سالی بود که ازدواج کرده بود ولی بچه دار نمیشدن. برای همین خیلی به شاگردهاش علاقه داشت ولی زیبا این علاقه رو در مورد خودش طور دیگه ای تفسیر میکرد و همه جا هم در موردش حرف میزد. از اونجائیکه خیلی خوشگل بود، اکثرا حرفش رو باور میکردن. برخلاف انتظار، معلم ما نه تنها اون رو به عنوان عضو گروه سرود انتخاب نکرد، که حتی به عنوان عضو ذخیره هم نپذیرفت و از اون مهمتر اینکه من و یکی دیگه به عنوان تکخوان انتخاب شدیم (یه خانم به تنهایی نمیتونه تو ایران تکخوان بشه!) خلاصه ما هر روز بعد از تموم شدن کلاسها تو مدرسه میموندیم و تمرین میکردیم. زیبا هم هیچوقت زودتر از ما خونه نرفت به بهانه اینکه میخواست با دختر همسایه شون بره خونه. همش پشت پنجره کلاس وامیستاد و ما رو نگاه میکرد. چون از قبل به خیلیها گفته بود آقای معلم گفته تو حتما عضوی. من دقیقا حس میکردم که این موضوع چقدر براش سخته.

* خلاصه ما دو تا خیلی با هم برخورد مستقیم نداشتیم ولی از همدیگه حساب میبردیم. میدونستیم که نمیتونیم همو کنار بزنیم! زیبا علوم تجربی رو انتخاب کرد و رشته من ریاضی فیزیک بود، این بود که دبیرستان از همدیگه جدا شدیم و هردومون یه نفس راحت کشیدیم! زیبا ۲ سال پشت کنکور موند و من که اومده بودم تهران درس بخونم، دیگه ازش کم خبر شدم. هرچند دورادور میدونستم بعدا کنکور قبول شده و درسش که تموم شد، کارمند دانشگاه پیام نور شده. حتی میدونستم که تو زندگی شخصیش هم چه اتفاقاتی افتاده و هییچ شکی ندارم که اون هم منو دورادور رصد میکرد!

* چند روز پیش توی جمعی بعد از چندین سال دیدمش. عجیب بود که هر دوی ما خیلی آرام با همدیگه حرف زدیم. دیگه تو نگاهش خشم یا نفرتی نبود، مطلقا هیچ جمله متلک واری هم نگفت که همه جملاتش حالت درک کننده یا همدرد بودن رو داشت، انگار هیچوقت رقیب نبودیم. موقعی که داشتیم از همدیگه خداحافظی می کردیم برگشت گفت: حالا حتما همه فکر میکنن ما مثل ۲ تا خانم با هم حرف زدیم. غافل از اینکه واقعا هردوی ما شکسته شدیم و این شکستگی یا درس عبرت گرفتن هست که باعث شده از اون خودسریهای اون دوران خبری نباشه که هیچ، تازه متواضع هم بشیم و حس رقابت هم در ما بمیره. من همینطوری فقط نگاش میکردم و فکر میکردم به اون دختر نوجوان شیطون حسودی که در وجودش انگار مرده بود و جاش رو داده بود به یه خانم موقر آرام ولی دل شکسته. دیگه از اون دخترهای سرکشِ رام نشدنی خبری نبود. انگار که روزگار حال هردوی ما رو به شدت گرفته بود.

۴۲ نظر

  1. ماه مون ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۵:۵۱ ب.ظ

    زهرا این یکی از قشنگ ترین نوشته هات بود

    ناشناس Reply:

    http://www.mortezashahidi2025.blogspot.com

  2. حماد ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۶:۰۵ ب.ظ

    فکر کنم حال و روز همه جوونایی که تو این مملکت زندگی می کنن همین باشه چرا که خودم و خیلیای دیگه رو میشناسم که روحشون مرده و شکست خورده!

    جوون ساده روستایی Reply:

    :( منهم با تو موافقم حماد و اصل اینکه از گودر اومدم اینجا نظر بدم همین بود که بگم یاد آور خاظراتی تلخ وشیرین شدی زهرا
    خاطراتی که شیرینی وصف ناشدنی داره و تلخی گریز ناپذیر (شاید برای من اینجوری باشه)
    وقتی دوران کودکی رو بیاد میاری و حال حاضر رو میبینی…
    :((

  3. گروهبان فلفلی ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۶:۱۲ ب.ظ

    من از مرگ نمیترسم
    چرا باید ازش بترسم
    خوب یه روزی پیش هممون میشینه و دستش رو میزاره رو دوشت و بهت میگه
    گروهبان پاشو .دیگه وقت رفتنه.بعد من بهش میگم حالا نمیشه بشینی پیشم تا یه ذره با هم اختلاط کنیم بعد اون میگه نه الان یه نیم ساعت دیگه قرار دارم باید برم اون ور
    دستت رو به دستم ….بعدش میام یه دل سیر باهم گپ میزنیم چطوره……….
    بعد من بهش میگم نه اخه میخوام از اون ور بفهمم اخه ما زنده ها همش توی نیمه
    تاریک ماهیم……………تازه من الان باید برم سرکار…………..
    بعد اون میگه بیخیال تو یه عمره سر کاری!!!!!
    تازه تا اونجای که من میدونم ماه اصلا نیمه تاریک نداره کل ماه تاریکه!!!!!!
    .
    .
    .
    بعدش توی یه غروب زیبای عصر پاییزی دستمون رو میذاریم توی دست هم
    و با هم میریم اون ور اب!!!!!!

    خداوند مرگ و حیات را خلق کرد تا بفمهد کدامتان نیکو کار تر هستید.

    (ملک.ایه۲)

  4. علی ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۶:۱۶ ب.ظ

    سلام،

    نمی دونم چرا دست به کار نوشتن جدی نمی شین، شما که اینقدر خوب مسایل جزیی رو توصیف می کنین. من که خیلی خوشم اومد.

  5. ستاره نقره ای ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۶:۵۱ ب.ظ

    وای من عاشق این پست‌های بلند و روانت هستم. خیلی زیبا بود. اما این فقط قصه تو و زیبا نیست که قصه همه ماست. واقعا” وقتی آدم برمی‌گرده و به عقب نگاه می‌کنه اصلا” باورش نمی‌شه این آدم یه زمانی اون کارهای عجیب غریب را می‌کرده و برای چه چیزهایی شاد می‌شده، اولویت‌هاش چی بوده و… همیشه هم این تغییرات سیر نزولی داره یعنی با افزایش سن آدم از شروشور می‌افته.

  6. آنا ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۷:۴۰ ب.ظ

    بی نظیر بود

  7. نوید ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۷:۵۳ ب.ظ

    قشنگ بود :)

  8. ناشناس ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۸:۱۴ ب.ظ

    من حس ترحم یک زخمم وقتی از همیشه زخمی تره ،‌وقتی بی تو تره ، ای که بی تو ..
    من سکوت ام ، و صدای وضو ، نشکنش ….
    من ساده ام
    همیشه ساده ترینم
    آشناست نه؟نه.

  9. خورشید ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۸:۲۹ ب.ظ

    سلام دوست نازنین!
    یک دوره مجازی و رایگان کارآفرینی که از طرف« موسسه اروپا- آسیا» برای زنان ایرانی برگزار میشه رو معرفی میکنم:
    کارگاه آموزشی «تدوین طرح کسب و کار من» یک دوره‌‌ی مجازی است که توسط مدرسه خورشید، به صورت رایگان در طول مدت شش هفته ارایه خواهد شد و مطالب درسی این دوره به شیوه‌ای کارگاهی و کاملاً کاربردی و مجهز به جدیدترین راهکارهای آموزش مجازی تهیه شده است..
    دانشجویانی که برای شرکت در این دوره انتخاب شوند قادرخواهند بود تا در پایان این دوره طرحی دقیق و واقع بینانه در جهت اجرایی کردن ایده کاری خود تدوین کنند..
    این دوره‌ی مجازی در هر هفته شامل متن درسی، مثال‌های واقعی و بحث‌های گروهی درباره‌ی آنها، چت هفتگی برای پیشبرد طرح کسب و کار تحت نظر اساتید باتجربه بین‌المللی و بومی خواهد بودبرنامه هفتگی این دوره به ترتیب زیرخواهد بود
    هفته اول: پیدا کردن ایده کاری
    هفته دوم: تعریف مشتری
    هفته سوم: ایجاد یک سیستم کارا و باکیفیت
    هفته چهارم: تحلیل مخارج و سودآوری
    هفته پنجم: بازاریابی
    هفته ششم: حل مشکلات پیش رو و روبرو شدن با چالشهای احتمالی
    اطلاعات دقیق تر رو از سایت ببینید:
    http://www.khorshidschool.org
    مهلت ثبت نام تا ۲۸ دی ماه ۱۳۸۸ خواهد بود
    برای ثبت نام به این آدرس مراجعه کنید:
    http://khorshidschool.org/online-training
    منتظریم!

  10. ناشناس ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۸:۳۰ ب.ظ

    با سلام
    من هم مثل شما همچین تجربه ای رو دارم اون هم تو دوره راهنمایی !
    واقعا الان که فکر میکنم چقدر اون دوره خوب بود دوستی ها بی غل و غش و رقابت ها هم در حد خودش
    یک روز که رفتم به همون مدرسه مون برای رای گیر که اونجا شده بود ستاد رای گیری سری هم به کلاسمون زدم بی اختیار گریه ام گرفت اون نگهبان ستاد رای گیری انتخاباتی اومد نگاهی به من کرد و با تعجب پرسید چیزی شده ؟!
    گفتم نه فقط گفتم یاد روزهای مدرسه افتادم که اینجا می نشستیم و همه کار میکردیم و اصلا امروز رو حتی به مخیله مون نمی اومد که چی میشه
    البته با این تفاوت که من یک پسرم و البته من پیش هاشمی شعر نخونده ام و لی خوب مقاله اینها می خوندم
    وجالبه رقیب من هم می گفت من جام تو دانشگاه تهران رزوه و برعکس شد من رفتم دانشگاه تهران و اون موند شهرستان
    فرقش اینه که اون بعد از فارغ التحصیلی رفت بخش خصوصی و ازدواج کرد اما من مجرد مونده ام و می خوام ادامه تحصیل بدم تا اونجایی که امکان داره

  11. ناشناس ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۸:۴۷ ب.ظ

    مثل اینکه خودت استفاده کردی بهت خوش گذشته !
    تو همون کاری رو بکن که انجام میدی ممکنه برخی ها به طور طبیعی و همین طور بارعایت چهار چوب هاش و آداب و رسوم مورد نیاز بخوان رفع نیاز کنند نه مثل تو
    اره عزیز! آره قربونت! فدای شکل ماهت ! گمشو از جلو چشام که اگه گیرت بیارم
    داستان شلوغ میکنه میشه ها !
    می دونی داستان شلوغ میکنه چیه ؟
    یکی رو میگیرند به جرم تجاوز به عنف و می پرسند چرا این کار رو کردی ؟
    اون یارو میگه داشت شلوغ میکرد !
    مامور میپرسه شلوغ میکرد یعنی چی ؟
    یارو میگه شلوغ میکرد دیگه !
    باز مامور با تحکم میگه شلوغ میکرد یعنی چی ؟
    یارو به معموره میگه داری شلوغ می کنی ها !

    ناشناس Reply:

    نگفتم داستان خودتو در حالت دیگه برام بنویسی

    ناشناس Reply:

    گمشو جای دیگه این مزخرفات تو بنویس

    گروهبان فلفلی Reply:

    وای وای حرفهای چیز دار
    من با خواندن کامنت های شما بسی بیمناک شدم
    ای مرد….ای صاحاب لکاته…..ای جنس اول……….ای کسی که خدا فرمان داده هر وقت عشقت کشید زنت را بزنی………..ای کسی که به بقیه بهتون منحرف بودن میزنی
    ………..ها…………..چت شده است……………چگونه ترا به منحرف بودن متهم نکنم
    ………………………….اهای نیچه شلاقم را بیاور…………بیا ببینم…………….
    شما چتان شده……………..هان…………..حتما میخواهید بعدا درباره
    مینی ژوپ جک بسرایی……………………….هان……………….ای مرد ای کسی که
    میتوانی قبل از این که زنت کاری چیز دار بکند او را بزنی……..و له و لورده اش
    بکنی ………………………چرا نشسته ای………………..اهای تولستوی شلاقم
    را بیاور!!!………………گروهبان بر این عقیده استوار است که شما باید به جای جک
    گفتن بروید پیش عمو تولستوی و تا او به شما بگوید با زنان خود چه کنید…………
    و به جای این کارها او را رسما با شلاق بزنید………ها………. پاشید….الان وقت
    رفتن است…………………………………………………………………….

    اهای تولستوی!شلاقم را بیاور!!!!!

    گروهبان فلفلی Reply:

    هیچی بابا فقط میخواستم یک ذره درباره وضع اسف بار زنان مون توی کشور مون
    یه هجویه نوشته باشم!!!!

    فقط همین

    ولی کی جرات داره دست روی زنا بلند کنه بابا!!!

    به قول یکی از دوستان زن گناهه
    گناهی که برکت داره!!!

  12. مجید ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۸:۴۷ ب.ظ

    ولا از متنت بر میاد که هنوزم یکم سرش دق دلی داریا!:)
    راستی اون نظری هم که گفته دیلدو رو هم پاک کن فکر کنم زیبا نوشته!

    ناشناس Reply:

    کارهای خودشو نوشته
    کافر همه را به کیش خود پندارد !

  13. سانی ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۹:۱۸ ب.ظ

    زمان همه چی رو عوض می کنه. حتی آدما رو …

  14. محمدرضا ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۹:۴۹ ب.ظ

    سلام
    چه دنیای کوچیکی. اون روزی که تو سرود خوندی و هاشمی یه تندیس طلایی با طرح برگ سبز چای گرفت من هم دوم راهنمایی بودم و ما رو داشتن می بردن برای سخنرانی که یه ماموری اومد جلوی من و کیفم رو که شبیه سامسونت بود گرفت و با خشونت باز کرد. خیلی ترسیده بودم و عصبانی بودم بعد اومدم پدرم گفت اون بدبختها فکر کردند که تو می خواستی بمب گذاری کنی و من در دنیای کودکانه ی خود شدم سیلوستر استالونه ی بمب گذار!
    فصل مشترک پدر بزرگ شما و پدر سالخورده ی من اموال توقیف شده ست اموالی که بهترین وکلا هم نتونستند…
    چه دنیای کوچیکیه همشهری سابق :)

  15. م......... ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

    تو هنوز داری حرف می زنی!!!!!!!!!!!
    خسته نشدی!!!!!!
    واقعا که….

    م......... Reply:

    مطمئنی اگه ادرست بهت بدم
    میای !!!؟ نمی ترسی؟!!!!

  16. م......... ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ

    زهرا
    عالی بوووود
    این پستت درست مثل پست های قبلت هست
    که با دل جوون می نوشتی
    افرین …
    دوست دارت مهدی

  17. morteza ۱۳۸۸-۱۰-۱۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ

    راستی میشه در مورد اون زمینها بیشتر توضیح بدین الان در چه وضعی هست؟
    و دقیقا تو کجا قرار داره !

  18. hamid ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۲:۰۸ ق.ظ

    :-|

  19. یوسف ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۲:۱۰ ق.ظ

    با سلام وعرض خسته نباشی به شما وهمکار گرامیتان امشب اتفاق سر از وبلاگ شما در اوردم خوشبختانه وبلاگ بسیار زیبای داشتی امشب من تا دیر وقت فقط وفقط مطالب شما رو می خوندم واقعا وبلگ خوب وقشنگی داشتی راستی وقت کردی به این شماره یک زنگ بزن کار مهمی با شمادارم درباره وبلاگ۰۹۱۵۷۰۱۶۸۲۹راستی به وبلاگ من هم سر بزنی وگرنه ناراحت می شم ها راستی مطالبت خیلی خیلی قشنگ بود می بوسمت بای

    م......... Reply:

    دوست من هنوز نیومده رفیق شدی..اول بزار برداریت ثابت بشه تا بعد …….

  20. هکر ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۳:۰۴ ق.ظ

    استاد:
    رقبای قدیمی : وبلاگستان:
    افرا
    استامینوفن
    شراگیم
    آشپز باشی
    رهگذر خسته
    کوچه
    هنوز
    زن روزهای ابری
    کسوف
    وب نوشت ابطحی
    ذهن سیال
    اشکان خواجه نوری
    روزنامه نگار نو
    شبـگــــــــرد
    جمهور
    برکه من
    سردبیر خودم
    زن نوشت
    http://web.archive.org/web/20070612112403/afrapress.persianblog.com/

  21. ناشناس ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۸:۰۱ ق.ظ

    شما سرنا رو از سر گشادش داری فوت می کنی عزیز
    استوراغین نه دخلی وار قولونجا !

  22. تقی دژاکام ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۸:۴۴ ق.ظ

    با سلام
    از طریق لینکی که لطف کرده بودید اینجا آمدم البته پیشتر بعضی مطالبتان را خوانده بودم و استفاده کرده بودم .
    از این مطلب هم بسیار لذت بردم ، ما خبرنگارها بیشتر از آن بخش خبری قصه بهره بردیم که روحیات و رفتار آقای رفسنجانی را توصیف کرده بودید و البته هنرمندانه ، ریشه یابی رفتار امروز جوانان ما را به رفتار دیروز حاکمان مرتبط کرده بودید که البته درست است و در حدیث هم داریم که اگر امرا و علما اصلاح شوند جامعه اصلاح می شود و اگر امرا و علما فاسد شوند جامعه رو به فساد می رود .
    ایام به کام

  23. صندوقک ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۱۱:۵۰ ق.ظ

    آدم وقتی کسانی را می بیند که مربوط به گذشته اش هستند و وقتی تفاوت ها را می بیند گاهی دلتنگ آن روزها و آن بودن ها و آن حس میشه، انگار این زندگی متعلق به یک نفر دیگه باشه به یکی دیگه که الان نیست، اما گاهی هم همون حسها یک لحظه تو دل آدم میاد و چشمهای آدم برق می زنه و…

  24. shazde ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۱۲:۳۲ ب.ظ

    ei namard , pas chera nagofti baade inke sheret tamoom shod akbar agha machetam kardddd , ei namard , sansoore khabari nadashtima , to ham shodi irib ??!! asan be nazaram to bahoosham shodi vase khatere hamoon mache mobarak bar rooye saret bood , ei ghadr nashnas , hala jaye tashakkor be akbar agha migi torobche ?!!!!!!!!! astaghforelahhh , har chi bashe az mahmood ke beitar bood , kheili badi zahra joon , be haj akbar migam .

    in 2ta linko bengar : http://aheney.persiangig.com/image/veb20.jpghttp://img.majidonline.com/pic/241510/bokmon.jpg

  25. مصلوب ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۵:۱۵ ب.ظ

    صادق هدایت داستانی داره به نام محلل که از لحاظ مضمون نه امااز نظر درس روزگار و محو رقابت دو ادم خام شبیه داستان تو وزیباست و بد نیست بخونیش در مورد هاشمی هم توضیح ندادی اون زمین را برای خوشد تصرف کرده بود یا برای پژو هشکده و سوم اینکه وقتی از هاشمی و تربچه و عمامه گفتی با خودم گفتم نسل جدید که در سن پایین احمدی نژادرو می بینه فکر می کنی چه توصیفی می کنه؟ دیِD

  26. ناشناس ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۷:۴۷ ب.ظ

    ببخشید ها
    من یه سوال دارم
    اگر شما یک سفره ای بیاندازید و شرط حضور در این سفره رو مکه رفتن قرار بدین یعنی کسانی می تونند سر این طفره بشینند که مکه رفته باشند
    و بعد یک عده هم بیان توش بشینند اما میزبان دیگه خیلی سفت نگیره و به قول معروف کارتهای دعوت رو خوب نگاه نکنه و چند تا غیر مکه ای هم داخل شند و بعد از مدتی شروع کنند هر جایی که از این مجالس هست خودشون رو مکه ای جا بزنند و بعد کم کم اون میزبان رو هم مکه ای ندونند که هیچ قصد جان شو کنند اون وقت به این جماعت شما چی میگین ؟
    داستان این انتخابات هم همین است یک عده وارد میدان شدند به طرف داری از موسوی و البته اونها به نظر من عمدی و با برنامه این کار رو کردند تا مقاصد اصلی شون رو پیش ببرند حالا کم کم این عده دارند میدان رو از اقای موسوی میگیرند و و ضعیت جریان درحال عوض شدن هست اون وقت آقای موسوی هیچ نقشی در این جریان تو این وسط ندارد ؟
    این همه از این فرد و امکانات این فرد استفاده کردند و از نام ایشون سوء استفاده کردند و به عنوان چماق برای ضربه زدن به نظام استفاده کردند حالا ایشون کاره ای نیست اگر این طوری هست چرا این ها صفوف خودشون رو مشخص نمی کنند با ضد انقلاب
    چرا جواب این خارجی ها رو نمی دهند؟ چرا نمی گن به نام من کسی کار خلاف قانون نکنه ؟ من این ها رو قبول ندارم ؟
    ایشون میگه ما اطلاعیه ندادیم و اومده اند و از اون مرز این همه تشویق میشن این قانون شکن ها ؟ بعد خدا جو می شن این آدمها ؟ مردمی که دارند طبق سنتها شون عزاداری می کنند رو افراد خودشون قلمداد میکنند
    اصلا ذهن شما کمی تا قسمتی ابری است یعنی بعضی چیزا رو یا نمی بینین یا به ندیدن زدین!

  27. شهاب ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۷:۴۷ ب.ظ

    سلام.
    اگر توی گودر به ارور permission برخوردید کافیه توی آدرس بار، http رو به https تبدیل کنید.

  28. Amer ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۷:۵۴ ب.ظ

    زندگی …

    چیست دگر ؟

  29. ناشناس ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۸:۵۰ ب.ظ

    خیلی هم به این رای دادن می نازیدین ! و هی می گفتین رئیس جمهور خودم !رئیس جمهور خودم !
    یادتون اومد

  30. ناشناس ۱۳۸۸-۱۰-۱۶، ۸:۵۹ ب.ظ

    گروهبان جدی برو یه کمی ادبیات فارسی بخون نمی دونم یه چیزی تو مایه های دستور زبان و درست نویسی و تفاوت های شعر با نثر و همین طور اصول نویسندگی
    نمی خوام توذوقت بزنم اما این چیزهایی که می نویسی نه شعره نه نثره نه سفید نه سیاهه
    قره قاطی می نویسی فقط خودت باید بیای واسه مردم بگی که چی مخوای بگی ! یا چی نوشتی
    خیلی ساده و روشن بنویس ! چرا پیچیده اش می کنی !
    خداییش تو استعداد خوبی داری در متن ادبی نوشتن همین طور شعر اجتماعی
    تا حدودی طنز
    خوب برو اینو پرورش بده چند تا کتاب درست حسابی در این زمینه بخون یا چند تا کلاس نویسندگی و شعر برو
    جلسات شعر خوانی برو
    جلسات نقد ادبی برو
    تو همین فضای مجازی خیلی شعرا سایت دارند مطالب تو بده اول اونها بخونند و نقد کنند وقتی شسته و رفته شد بیار تو این جاها بنویس
    حتی خودتون یک وبلاک بزنین توش بنویسین تا همه همچون زهرا بیان نظر بدن
    نخواستم راه ادامه کارتون رو سد کنم خواستم به یه استعداد که اگر شکوفا شود خیلی بهتر از این که هست خواهد شد
    با ادب واحترام

  31. Calabros ۱۳۸۸-۱۰-۱۷، ۱۲:۴۴ ب.ظ

    من حرفی از رای نزدم. مطرح کردنش از طرف تو خودش تامل برانگیز بود.
    درباره نفرت هم خیلی درباره خودت مطمئن نباش. “متنفر نشدن” خصوصیته که من فقط در آدم های خیلی وارسته دیدم. طرز تحلیل هات و تشخیص درست از غلطتت که “فرقان” حساب می کنی واسه خودت، علامتی ازون وارستگی بروز نمیده.

  32. لیلی ۱۳۸۸-۱۰-۱۸، ۱۲:۵۹ ق.ظ

    چقدر دوران تحصیل بهت سخت گذشته.
    من فکر نمیکنم روحش مرده یا دلش شکسته باشه
    شاید شیطنت و رقابت در یک مسیر دیگه افتاده باشه

  33. پانته آ ۱۳۸۸-۱۰-۱۹، ۳:۴۵ ب.ظ

    زهرا جون،
    فکر کنم همه آدمها (یا اقلا اونایی که مثل من و تو خوشبخت هستن)، یه همچین تجربه ای دارن. من با یکی از فامیلامون اینجوری بودم. حتی تا دو سه سال پیش هم کمی با هم سر سنگین بودیم. امثال توی یه موقعتی که پیش اومد دیدم حتی می تونیم خیلی هم با هم دوست باشیم.
    خوبی زمان اینه که آدم رو بزرگ میکنه!