۱۳۸۸-۰۹-۴
سرباز من
* داشتم تو آرشیوم دنبال یه مطلبی می گشتم که رسیدم به پست فراموشی موقت که موقع انتخابات نوشته بودم. دوباره چشمم به سایت خانه شاعران جهان افتاد و اولین بخشی که سر زدم این بخش شعر کودکان بود. این شعر خیلی منو تحت تاثیر قرار داد. شاعرش یک نوجوان فلسطینی به نام حنان اشراوی هست:
فردا پانسمان مرا برمیدارند
نمیدانم شاید از فردا
با تنها چشم باقی ماندهام،
نصف یک پرتقال را ببینم
نصف یک سیب را
نصف صورت مادرم را.
من گلوله را ندیدم
ولی وقتی در سرم منفجر شد
دردش را احساس کردم
تصویر آن سرباز
با آن تفنگ بزرگ
و دستهای لرزان
هنوز در سرم میچرخد
آن روز با چشمهای بستهام
او را دیدم
شاید آدمها در در سرشان
یک چشم یدکی دارند
تا آن را با چشمی که از دست میدهند
عوض کنند.
یک ماه دیگر
در روز تولدم
یک چشم شیشهای خواهم داشت
شاید همه چیز را گرد و قلنبه ببینم.
خوب، قبلا با تمام تیلههایم
به دنیا نگاه کردهام
و همه چیز عجیب بود.
شنیدم که یک بچهی نه ماهه هم
یک چشمش را از دست داده است.
تعجب میکنم که سرباز اسرائیلی من
چطور دلش آمده به او تیراندازی کند
من بزرگم
از زندگی خیلی چیزها را دیدهام
ولی او فقط یک بچهاست
که هنوز هیچ چیز قشنگی را ندیده است.
* امیدوارم واقعا روزی برسه که دولتمردان دنیا، از توسل به جنگ و هر نوع خشونتی دست بردارند.


لیلا Reply:
آذر ۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۰۸ ب.ظ
به پارمبدا
۱- وبلاگ هر کسی جایی هست که عقاید و نظرات خودشو مینویسه. اگه شما هیچ حسی نسبت به یک موضوع ندارید دلیل نمیشه که نویسنده عقاید و نظرات مورد علاقه شما رو توی وبلاگش بیاره
۲- فلستین نه فلسطین- هیچ هسی نه هیچ حسی
جواب به این نظر