۱۳۸۸-۰۹-۲۵
دعوا با راننده تاکسی های ذهنی!
* اینجا که بخوای بیای ۲ راه هست. یه راهش سربالایی داره و پیچ و یه راه دیگه اش مستقیم از توی اتوبانه. طبیعتا اون راهی که مستقیم توی اتوبانه فقط به درد کسائی میخوره که میخوان آخر مسیر پیاده شن. برای کسانی مثل ما همون مسیر سربالایی سرراستره. ولی خوب کم بنزینی و طمع راننده تاکسیها باعث میشه، اکثرشون از اون مسیر نرن مگه اینکه مسئول خط شما رو بشناسه و به راننده بگه از اون مسیر سربالایی برو که این خانم فلانجا پیاده شه.
چند وقت پیش یه بار عجله داشتم و با اینکه مسئول خط اینو به راننده تاکسی گفت، رانندهه بازم مسیر اتوبان رو رفت. منم که دیرم شده بود، یه آقایی شروع کرد با راننده جر و بحث کردن و منم تائید میکردم که چرا از اون مسیر نرفتی؟ من دیرم شده! تازه الان باید اینجا وایستم که دوباره ماشین گیرم بیاد که این مسیر رو برگردم. راننده هم هی جواب سربالا میداد. آخرش دیدم من که به اونجا نمیرسم، راننده هم که یکی میگی، ۱۰ تا بهت برمیگردونه، بهتره ساکت بشینم سرجام. موقع پیاده شدن، با عصبانیت یه ۲ هزارتومنی دادم به راننده. اصلا حواسم نبود که بمونم باقی پول رو بگیرم. راننده صدام کردها، چندبارم بوق زد، فکر کردم شاید ماشینهای دیگه ان، یعنی اصلا غرورم نمیذاشت که برگردم، مثلا قهر کرده بودم دیگه!! اهمیت ندادم.
* یه کم سر اون چهاراه وایستادم که ماشین بگیرم. تازه یادم اومد که ای وای، چرا بقیه پولم رو نگرفتم؟ بعدش نمیدونم چرا یه دفعه اینقدر مستاصل شدم. بغضم گرفت. گفتم الان سوار هر ماشینی بشم، حتما آبغوره میگیرم. منم که همیشه اشکم دم مشکم هست، گفتم اصلا جهنم پیاده میرم. شروع کردم به پیاده روی، یه مسیر طولانی ای رو توی اون سرما پیاده اومدم. خوبیش این بود که اون مسیر خلوت بود. اقلا راحت میتونستم بزنم زیر گریه، من وقتی بغض میکنم، دلم گریه صدادار میخواد. نمیتونم اشک خالی بریزم، اینطوری سبک نمیشم. خوب یادمه که هیچ اهمیتی به ماشینهایی که ترمز میکردن و بعضا متلک مینداختن، نمیدادم، یعنی حتی یکی از کلماتشون هم یادم نیست، بس که تو استیصال خودم غرق بودم. وقتی رسیدم مرکز کلی از دست خودم حرص خوردم. از اینکه حالا اون راننده بدجنسی کرده بود، من چرا با خودم لج کردم؟ نه بقیه پولم رو گرفتم، نه به موقع رسیدم، تازه برای تنبیه خودم الکی تو اون سرما اونهمه راهو پیاده رفتم که چی بشه؟ بماند که هی حرص هم میخوردم که راننده بدجنس الان پول یه سرویسش رو از من گرفت!
* اون روز سرکار، تمام فکرم به همین موضوع بود. توی ذهنم مدام با رانندهه دعوا میکردم. هزار تا راه حل پیش خودم دادم که من میتونستم بگم من که دیر کردم، جر و بحث هم فایده نداره، اقلا بشینم تا قرون آخر باقی کرایه رو ازش بگیرم، یا اصلا جر و بحث میکردم و کرایه بهش نمیدادم، یا محترمانه بهش میفهموندم این پولی که میدم حلال نیست و … بعد که حالم بهتر میشد میگفتم زهرا بی فایده است، تموم شد دیگه، تو همون موقع باید تصمیم درستی میگرفتی که یه تصمیم عجولانه عصبی گرفتی، قربونش برم غرورت هم که… بعد خوب راضی نمیشدم. حتی برای خودم نقشه هم می چیدم که دفعه بعد که راننده رو دیدم اینطوری باهاش برخورد می کنم و …
* حالا این یه مثال کوچیک بود که فقط یک روزم رو خراب کرد، اینو آدم زود یادش میره. اما خیلی از مواقع تو زندگی سر مسائل مهم هم همینطوری رفتار می کنم. اونقدر مسئله حل نکرده برای خودم گذاشتم که همه شون یه جورهایی توی دلم تلنبار شدن. توی هر کدوم یه راننده تاکسی هست که اکثر مواقع توی ذهنم دارم باهاش دعوا می کنم و هی هربار دیالوگها و رفتارم رو اصلاح می کنم و هی مدام دلم میخواد یه روزی ببینمش و درست و حسابی حرفم رو بهش بزنم. بعضی ها از این راننده تاکسی ها خیلی گذرا هستن. میشه راحت فراموش کرد، ولی بعضی هاشون نه. از اینهایی هستند که اکثر مواقع دارین تو ذهنتون باهاشون دعوا می کنین. از اینهایی که یه بخش از زندگیتون رو خراب کردن، یه بخشی از ذهنتون رو اشغال کردن. اینه که هیچوقت نشده من با اطمینان بگم من آدم کینه ای نیستم. نه اینکه بدشون رو بخوام ها، نه، من یادم نیست تا این سن کسی رو مستحق عذاب دونسته باشم، ولی همش فکر میکنم که آی من حتما باید فلان جملات رو یک روزی به همین ترتیبی که توی ذهنم هست، به این آدم بگم. نمیدونم گفتنش چی رو حل میکنه که نمیتونم از ذهنم خارج کنم؟ خیلی کودکانه هست که با خودم میگم «من دوباره باید یک روز این آدم رو پیدا کنم و رودررو فلان جملات رو بهش بگم»!


زهرا Reply:
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۹ ب.ظ
حالا خوبه ماجرای شما به خیر گذشت:) ولی در زندگی همیشه اینطوری نیست