۱۳۸۸-۰۹-۱۲
من دختر حسودی هستم
امروز صبح توی اون شلوغی مترو، در حالیکه اصلا جا نبود که لااقل کیف لپتاپم رو زمین بذارم که کمی خستگیم در بره، اصلا تو اون جمعیت نمیدونم چی شد که این مکالمه رو شنیدم:
سلام مامان، خدا رو شکر که سلامت رسیدی عزیزم. سماور رو واست روشن گذاشتم. صبحانه هم روی میزه. فقط سبزی خوردن و پنیر رو گذاشتم توی یخچال که تازه بمونن. اگه گرسنه هستی، صبحانه ات رو بخور وگرنه صبر کن تا یه ربع دیگه بر میگردم.
خانمه حدودا ۵۰ ساله بود. قیافه اش شبیه این مامانهای تپل خیلی مامان بود. بهش لبخند زدم. گفت که دخترش اصفهان دانشجوئه و به خاطر تعطیلات اومده خونه. من البته بقیه شو نشنیدم. داشتم به دختر خوشبخت و خوشحالی فکر میکردم که الان تو یه خونه گرم و نرم نشسته، حتما تا حالا لباسهاش رو در آورده و گرم شده و خستگیش در رفته، یه سماور با چای تازه دم هم تو خونه هی قل قل میکنه و نون و پنیر و سبزی خوردن تازه هم آماده است و یه ربع دیگه هم مامانش رو میبینه و خوشمزه ترین صبحانه دنیا رو کنار خانواده اش میخوره. من واقعا حسودیم شد خب.


زهرا Reply:
آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۲:۰۶ ب.ظ
حداقل مطمئنم اون لحظه ای که مامانش رو میبینه و باهاش صبحانه میخوره خیلی خوشحاله
جواب به این نظر